|
|
|
|
|
از پریشب تا حالا اون تصمیمی رو گرفته بودم هفته پیش، عملیش کردم. آقا من فکر میکردم نتیجه ای رو که می خوام بده اما یه چیز دیگه داره از آب درمیاد اون یکی تصمیمه رو هم با توسل به خدا و حافظ و دلم بالاخره گرفتم و انجام دادم. این یکی خدارو شکر نتیجه خودش رو داره میده و اونطوری که محاسبه کرده بودم پیش رفت. اوووووف! مثه سگ دارم میلرزم! البته نه از سرما، از فکر اینکه باید فردا -دوشنبه- از ساعت ۳ و نیم تا ساعت ۷ شب سر کلاس باشم و بعدشم بیام خونه. همش دارم خدا خدا میکنم به خوبی و خوشی برم و برگردم. حدود نیم ساعت پیش خواهرم از تو هواپیما زنگ زد که همین الان نشستن. به مامانم میگه "میایین خونه ما؟" مامانم میگه "چون این -اشاره به من میکنه- باید فردا بره دانشگاه و می خواد بخوابه نمیاییم. من فردا ظهر که بیدار شدی میام و اینم شب از دانشگاه که اومد." کلی اوقات خواهرم تلخ شد و با دلخوری تلفن رو قطع کرد. اما قبل از اینکه بیان میریم خونشون که وقتی میان سورپرایز بشن البته برهمگان واضح و مبرهن است که وقتی میگم می خوام بخوابم، یعنی می خوام بخوابم. اما وقتی پای یک فروند پانیا در میون باشه، و وقتی تر که یکهفته هم باشه که جز از طریق وب کم ندیده باشمش، و وقتی ترتر که یکهفته هم باشه که از دوریش دچار افسردگی شده باشم، اصولا میتونم حالا یکساعتم دیرتر بخوابم. اگر پانیا نبود عمرا اینموقع شب میرفتم خونه خواهرم اینا.
خلاصه...جونم براتون بگه که یه سوتی اساسی هم دادم در حد خاورمیانه! خیلی سعی کردم یه طوری قضیه رو رفع و رجو کنم. نمیدونم حالا تونستم یا نه. بقول شاعر "بعدا صداش در میاد!"
شاید بعدا از عادت های فوتبال نگاه کردنم نوشتم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یه چند وقتیه شدیدا افتادم دنبال تمام آثار بتهوون و موتزارت. یه مجموعه کامل دارم جمع میکنم تقریبا. کلی کیفورم برای خودم و حال میکنم.
فقط برای لذت خودم اینکارو میکنم. از طرفیم بفکر پانیا هستم. خیلی وقت پیشا شنیده بودم وقتی برای نوزادها -مخصوصا که در حال خواب باشن- موزیک کلاسیک گذاشته بشه، کمک به خلاقیت بچه ها میکنه و فکرشون رو باز میکنه از هر نظر. البته هرموقع پیشه منه بیشتر براش موزیک میذارم و به حرکاتی که انجام میده خیلی دقت میکنم. مخصوصا به چشماش و دستاش. یه چیزایی هم دستگیرم میشه تا اونجایی که عقل قد میده! گاهی هم که مثلا ساسی مانکن میذارم دوتایی با هم میرقصیم. بالاخره وقتی خاله ش -که بنده باشم- در بروز حرکات موزون از هر انگشتش یه هنری! میباره، زشته که اون اینطوری نباشه دیگه، نه؟! راست میگه خب. اول باید فکر کرد بعد تصمیم گرفت. اما منکه دیگه خودم رو میشناسم. نمی خوام به مرز تحمل برسم خب. بد میگم؟...با اینحال به خودم فرصت فکر کردن و تصمیم گرفتن دادم. البته نه بر پایه و اساس اون تصمیم قبلیا! مامانم میگه "بشین همه چیز رو سبک سنگین کن بعد تصمیمتو بگیر. به افراد همیشه فرصت بده. مگه خودت خیلی کامل و خوبی؟" میدونم که هیچکس همیشه کامل نیست. منکه خودم همیشه میگم گندترین آدما هستم. خیلی اخلاقای گند دارم و یه چنتایی هم -البته به نسبت بقیه شاید- اخلاق خوب دارم. اما مگه بد میگم؟ حتما باید الکی یه چیزی بگم و بعد برعکسش عمل کنم؟ با همه این حرفا فردا باید تصمیمم رو بگیرم و اعلام کنم. راستی! تو این هفته چقدر تصمیم های مهم گرفتما! البته این تصمیم، با اون دوشنبه ایه زمین تا آسمون فرق میکنه. اون تصمیمه رو اگر خدا بخواد نهایتا تا دوشنبه عملیش میکنم. همش از خودم میپرسم چرا باید منو به این مرز برسونه که بخوام اینکارو کنم؟ چه هفته ای بود جدا! بازم شکرت خدا جون که مثل همیشه باهام بودی و کمکم کردی. اگر تو و مامانم رو نداشتم که کلاهم پس معرکه بود! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند روزه که خواهرم اینا رفتن من و مامان حسابی تنها شدیم ۲ هفته ای میشد که با دوستم -همسایمون که از اینجا رفتن- قرار گذاشته بودیم که سه شنبه بریم سینما. اما چون یا من درس داشتم یا برای اونا کاری پیش می اومد نمیشد که بریم. تا اینکه خدا خواست و دیروز برنامه ردیف شد. خاله نرگسمم اومد و ۶تا ضعیفه ها دور هم بودیم عصری رفتیم فیلم "کتاب قانون". واقعا از اون فیلمای خوبه که باید دیده بشه حتما. ساعت ۱۰ از سینما اومدیم بیرون و داشتیم پیاده می اومدیم خونه. یهو یه پیشنهاد توپ به ذهنم رسید و سریع گفتم! جناب! آقای! مرتضی ناعمه (اگر اینجا رو میخونی کلی تحویلت گرفتما مرتضی! دیشبم همینطور که پیاده می اومدیم یهو به ذهنم رسید پیشنهاد بدم بریم اونجا جگر خوری. بقول خودم ۶تا جیگر! میرفتیم ۶سیخ کباب سیخی چند؟ بخوریم. این جمعیت نسوان هم -البته بغیر از من- عاشق جگر و از این حرفا، زودی پایه شدن. فکر نمیکردم پیشنهادم اینطور با استقبالشون روبرو بشه شدیدا پیشنهاد میکنم اگر رفتین اونجا (یعنی نمی خوایین برین؟ واقعا که! راستی! از معدود رستوران هایی هست که دیدم فلفل قرمز رو میزاشون دارن. هر رستورانی که میرم همیشه باید درخواست فلفل قرمز بکنم در حالی که با نگاه عجیب صاحب مغازه روبرو میشم. انگار ازش خواستم همونجا هسته اتم رو بشکافه و بیاره رو میزم! اما تو مغازه مرتضی از این یه موضوع در بدو ورودم خیلی حال کردم و مشعوف گشتم. من جوجه کباب خوردم. واقعا عالی کبابی شده بود. نه روش سوخته و جزغاله شده بود، نه وسطش خام و قرمز بود. با نارنج و قارچ و فلفل قرمزم که عالی بود. موقع برگشت به خونه چون شیکما پر شده بود و حدودا یکی-دو کیلو وزن اضافه کرده بودیم مجبور شدیم با دو تا ماشین برگردیم. اما واقعا شب عالی رو داشتیم و کلی حال کردیم همگی.
تهران، خیابان آپادانا (خرمشهر)، جیابان نیلوفر، بالاتر از میدان نیلوفر، جنب کلانتری، جگر کبابی مدرن توکالی.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
حدس میزدم امروز یه روز پر خبر و ماجرایی باشه.
اولش همه چیز به خوبی پیش رفت و کلی آسمون آبی! و آره و اینا بود. اما بعد یهو طوفانی شد و گند زد به همه چیز. همونطور که به خودم قول داده بودم، تودار بودم و در حقیقت به یه جایی! اوضاع رو حساب میکردم. اما بعدش که دیگه حسابی عصبانی شده بودم (میگم عصبانی، یعنی عصبانی شده بودما!) تصمیم گرفتم یه ذره دست از تودار بودنم بردارم و یه حرکتی بکنم. این شد که یه نیمچه غرشی کردم تا طرف حالیش بشه این همه مدت خر نبودم، فقط مراعاتش رو میکردم و چیزی به روش نمیاوردم. اون روی دیگه منم تا حدی دید. تصمیم قاطعم رو امشب ۱۰۰٪ گرفتم. اصلا فایده نداره این همه اعصاب خودمو بریزم به هم و بخوام هی هیچی نگم. اعصاب خودم و روحیه خودم بیشتر از هر چیزی تو دنیا برام مهمه و ارزشمند. پس نباید خرابش کنم و هی بخوام روش خرت خرت ناخن بکشم. طی یکی دو روز آینده با چیزی که تو فکرم دارم، کار رو یه سره میکنم. البته به کمک های همیشگی خدا هم نیازمندم. شنیدی خدا جون؟!
با اینکه باید قید درسای چهارشنبه رو بزنم و اصلا دانشگاه نرم، اما کلی ذوقمندم که می خوام برم. بیشتر از این خوشحالم که میتونم مامانم رو خوشحال کنم و یه ذره از زحمتایی که برام کشیده رو جبران کنم. اما هنوز تا اون هدفی که در سر دارم کلی مونده که با کمک خدا حتما بهشون میرسم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ساعت ۵ عصر خواهرم اینا رفتن ترکیه. یه هفته اونجان و ما هم اینجا تنهاییم دیشب تا ۱۲ خونه خواهرم اینا بودم و کلی پانیا بازی کردم. حسابی خودم رو هلاک کردم و اونم غش غش میخندید دلم می خواست باهاشون فرودگاه میرفتم، اما کلاس داشتم و نمیشد. دعا میکنم بهشون کلی خوش بگذره...بی حوصلم!
جمعه عصر خیلی لجم گرفته بود، اما بازم خودم رو کنترل کردم و چیزی بروز ندادم و سعی کردم تودار باشم. بعضیا خیال میکنن وقتی هیچ حرفی بهشون نمیزنم و سکوت میکنم یعنی خرم و هیچی حالیم نیست و اونا هم هرکاری دلشون خواست میتونن انجام بدن. دیگه نمیدونن که دارم کمین میکنم و یهو یه غرش اساسی میکنم که طرف حساب کار دستش بیاد. خیلی دلم میخواد یه بار همچین اساسی بزنم تو حالش و از مداد رنگی قهوه ای! استفاده کنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||