|
|
|
|
|
چند ماه پیش وقتی تو صفحه اول یاهو خوندم که Michael Jackson فوت کرده اصلا باورم نمیشد. ساعت 3 شب بود. مامانم پیشم نشسته بود و وقتی خبر رو خوند پرسید "جدی؟ ...نه!" بهش گفتم نه بابا شوخیه. خواستن مثلا دروغ آوریل بگن اما گند زدن توش. (دروغ آوریل یه چیز تو مایه های همون دروغ سیزده خودمونه.)
هنوزم باورم نمیشه که مرده باشه. تو یه سن خاصی -حدودای راهنمایی و اینا- خیلی دیوونش بودم. همه آهنگاش رو گوش میکردم و همه ویدیوهاش رو داشتم. اما کم کم تبم یه ذره فروکش کرد و رضایت به "طرفدارش بودن فقط" دادم. اما همچنان دوسش داشتم و بیش و کم دنبالش میکردم. اما این دفعه بیشتر بخاطر کارای انسان دوستانه ای که میکرد. کلا هر کسی که کارای انسان دوستانه انجام بده رو دوسش دارم. چند روز پیش یه آلبوم از منتخب کارای Michael رو دانلود کردم و بالاخره امشب گوش دادم. آهنگ "They Don't Care About Us" یکی از محبوبای من میون آهنگاش بوده همیشه. یه جور حس همذات پنداری میکنم با این آهنگ! همینطور که تو آشپزخونه داشتم ساندویچ فردام رو درست میکردم، از اینورم با آهنگ می خوندم و همینطور از خودم حرکات ناموزون و موزون و بیقواره درمیاوردم بنظرم Michael یه جورایی عین Elvis Prisley بشه که با گذشت 30 و خورده ای سال بعد از مرگش، هنوزم محبوب هم نسلای خودش و نسلای بعدی باشه. حالا نمیدونم این نظریه من بخاطر اینه که هر دوشون رو دوست دارم یا اینکه واقعا همینطوره!
Skin head, dead head |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا اگر کلاس نداشته باشم یا فقط دوشنبه ها که کلاسم عصری باشه، ساعت ۸ از خواب بیدار میشم و شروع میکنم به درس خوندن. باقی روزا ۹ بیدار میشم. دیروزم می خواستم همینکارو کنم اما چون خیلی خسته بودم قید درس خوندن رو زدم و خوابیدم تا ۱۱. موبایلم ۱۱ زنگ زد اما برای نیم ساعته دیگه ست کردم. بالاخره ۱۱:۳۰ به زور جرثقیل بلند شدم.
اما اصلا حالم خوب نبود و دلم همش درد میکرد. یه ذره اولش به روی خودم نیاوردم و فکر کردم شاید مال مسواک نزدن شب قبلش باشه اگر بگم نیم ساعت تو توالت بودم و همش داشتم اس اس! میکردم دروغ نگفتم. دیگه جونی برام نمونده بود که بخوام حتی نفس بکشم. نه دنیا رو داشتم نه آخرت! تا می خواستم بیام بیرون یا {...} میگرفت یا {...}! یه مدتی همینطوری افتاده بودم تو توالت و دنیا جلوی چشمام میگشت ساعتم شده حدودای ۱ و من باید ۲ راه بیافتم برم. جدا نمیدونستم برم یا نرم؟! فکر اینو میکردم که اگر نرم یک جلسه درس ۴ واحدی رو از دست میدم. منم که جزوه هیچ کسی جز خودم رو نمی تونم بخونم. با این اخلاق گندم! بالاخره هر طوری بود به زور، مامانم یه لیوان دیگه چایی نبات و عرق نمیدونم چی چی که از اون عطاریه تو تجریش مامانم همیشه میخره، بهم داد و یه ذره جون گرفتم. وقتی خواستم آماده بشم برم خودمو که تو آینه نگاه کردم وحشت کردم. رنگ لبام که کاملا سفید شده بود، کلی رژ لب زدم تا یه ذره مثلا رنگ گرفتم. چشامم که عین این آدم خورا شده بود. موهای آشفته، ناخن بلند، واه و واه و واه! (حسن کچل یادتونه؟! حالا سر کلاس مگه زمان میگذشت؟! روزای دیگه این ۴ ساعت مثل بنز میگذره و تموم میشه ها اما دیروز ساعت هی کش می اومد. شب که اومدم خونه یه ذره کته با ماست و یه تیکه جوجه کباب خوردم و بیهوش افتادم تا ساعت ۱۱ صبح امروز. خدارو شکر تب نکردم از دیروز تا حالا، فقط یه ذره دیشب لرزم گرفته بود. دیگه هم اس اس ندارم خداروشکر اما تو دلم همش میسوزه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار ۸۴ خاله نرگس پسر دختر خالش -محمد- رو معرفی کرد برای ازدواج با من. اولش بظاهر همه چیز خیلی خوب پیش میرفت. تا اینکه این آقا اومد تهران. ساری زندگی میکنن. با برادر بزرگش و خانوم برادرش اومدن خونه ما برای خواستگاری. با اینکه من همه چیز از شرایط خانوادگیم و روابط بین افراد خانوادم رو برای این آقا کاملا توضیح داده بودم، روزی که اومدن خونه ما، مجلس خواستگاری رو تبدیل به یه میدون جنگ حسابی کرد. یه طرف این میدون من و شوهر خواهرم بودیم و طرف دیگه این آقای محترم بودن که همینطور هرچی از دهنش در می اومد بار ما میکرد.
آخر سرم برای شوهر خواهرم خط و نشون کشید که "اگر تو بیایی خونه ما و با زن من!!!!! همچین رفتاری داشته باشی، سرتو میبرم میذارم رو سینت!" و بعدشم به من گفت "یه دروعگوی بزرگی که فقط خواستی منو فریب بدی!" وقتیم از جناح من و پرهام خیالش راحت شد، چهار تا دری وریم بار مامانم و خواهرم کرد. مامانم فقط به احترام آشنایی با خاله نرگس و حرمت برادر بزرگترش لطف کرد و این آقا رو از تو خونه پرت نکرد بیرون. اما وقتی که به پرهام داشت چرت و پرت میگفت خواهرم جوابش رو میداد. حالا مشکل این آقا چی بود؟ صمیمت بین من و شوهر خواهرم رو نمی تونست تحمل کنه. با اینکه هم از نظر نسبت و هم از نظر سنی از پرهام کوچیکتر بود. پرهام داماد اول بود و اون میشد داماد دوم. خدا میدونه اون شب چه حالی داشتیم ما و تو خونه ما چه خبر بود. برادرش و خانوم برادرش بیچاره ها شوکه شده بودن از رفتار این آقا. وقتیم که رفتن شبش زنگ زد و پای تلفن کلی عذرخواهی و التماس که "من اشتباه کردم و تورو خدا یه فرصت دیگه بهم بدین." اما از طرف من هیچ فرصتی باقی نمونده بود. خدا میدونه که برای خاله نرگس چطوری تعریف کرده بودن ماجرا رو، اما تا یکسال بعدش خاله نرگس هیچ رابطه ای با ما نداشت. تا اینکه پاییز ۸۵ من و مامانم و خاله نرگس رفتیم مشهد و اونجا فرصتی شد تا منم حرفامو با خاله بزنم و تونستم بگم که جریان چی بوده و چی نبوده. اما تلاشی نکردم که خاله رو مجاب کنم که تقصیر من بوده یا نه، خودش باید برداشتش رو میکرد با چیزایی که از من و اونا شنیده بود... بعد از اون روابط کم کم حسنه شد. بهار ۸۷ که مادر و اون یکی برادر این آقا و خواهرش اومدن تهران، خونه ما هم اومدن. مادرش برای بار اول بود که منو میدید. هر چی بگم چقدر این مادر خانومه، کم گفتم. چند بار تو حرفاش گفت "محمد لیاقت تورو نداشت." اما به روی خودم نیاوردم. بهمن پارسال توی مراسم عمو احمد هم این آقا رو دیدم. یه جورایی منم تو کار پذیرایی از کسایی که اومده بودن مشغول بودم. کاملا حس میکردم که همه چشما به من بود که ببینن من چه رفتاری میکنم با این آقا. اما رفتاری کاملا عادی داشتم. با اینحال خیلی تحت فشار بودم. حتی روز بخاک سپاری، بعدش که برای ناهار به رستوران رفته بودیم، موقع خداحافظی سر میزشون رفتم و از تک تک برادراش و خواهرش و مامانش خداحافظی کردم، اما با اون نه اصلا. دیشب منزل برادر و خانوم برادر این آقا دعوت داشتیم. مادرش و خاله هاش هم بودن. اصلا دلم نمی خواست برم و به اجبار مامانم و خواهرم رفتم، جون میگفتن "اگر نیایی یعنی هنوز دلگیری و خیلی زشته.". تا بریم ۱۲۳۴۵۶ دفعه در صدم ثانیه ازشون میپرسیدم که ایا اونم هست یا نه؟ که خدارو شکر نبود. دیشبم با اینکه کاملا حس میکردم تمام حواسا به من بود، اما خیلی خودم رو کنترل کردم که رفتار همیشگیم رو حفظ کنم و چیزی از خودم بروز ندم که هنوزم رفتار اونروز محمد مونده تو دلم. دیشب تحت فشار روحی بدی بودم. خیلی بد! از اون به بعد محمد تاثیر خیلی بدی رو من گذاشت. بواسطه خاطره های بدی که از پدرم تو ذهنم داشتم از بچگی، به مردا بدبین بودم. اما کم کم داشتم خودم رو متقاعد میکردم که همه مردا مثل پدرم نیستن و باید این دید رو از بین ببرم... محمد با این رفتارش این بدبینی رو تو من بیشتر کرد، طوری که حس میکنم ۱۰ سال به عقب پرت شدم. متاسفانه! اخطار جدی!... هر کسی بخواد بره بالا منبر و منو نصیحت کنه در مورد پدرم و بگه که "پدر فلانه و بهمانه"، کامنتش رو پاک میکنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
من یه آدم پر سرو صداییم اصولا. یعنی بودنم تو هر جا به همون اندازه تابلو معلومه که نبودنم. اصولا همسایه هامون وقتی میبینن یه صدایی از تو خونمون خارج میشه میدونن که تو این خونه ۱۰۰٪ من هستم، حالا به آدمای دیگه زیاد کار ندارن. اما وقتی خونه نیستم بیچاره ها به شک می افتن که کسی تو خونه هست یا نه؟ فقط تنها زمانی که تو خونه باشم و صدام در نمیاد زمانیه که دارم درس می خونم. گاهی همسایه هامون رو دست می خورن و خیال میکنن من نیستم یا کسی تو خونه نیست. بیشترین صدایی که از خودم تولید میکنم صدای موزیکمه، اونم خودم مستقیم تولیدش نمیکنم، اما به هر حال مربوط به من میشه بازم. یه وقتاییم وقتی از یه آهنگی خوشم بیاد باهاش می خونم. البته صدامم اینطور که بقیه میگن خوبه خدارو شکر. ۲-۳ سال پیش یه همسایه داشتیم که معلم آواز بود. یه بار که داشتم همینطوری می خوندم، صدام رو شنیده بوده. بعدا که مامانم رو دیده بوده گفته "به دخترتون بگین حیف این صداش اینطوری بمونه. اگر خواست من میتونم تعلیمش بدم." یه چندین جلسه ای هم رفتم اما بخاطر وضعیت کاریم دیگه نتونستم ادامش بدم تنها صدایی هم که مربوط به مامانم میشه صدای اخبار شبکه خبره که الهی در شبکش رو گل بگیرن. نمیدونم چرا از این شبکه انقدر بدم میاد! اگه یه محرم و صفرم مامانم تو خونه باشه دائم شبکه خبر رو نگاه میکنه. حتی از "جنگ مورچه ها" هم نمیگذره که مبادا اون مابینا یه خبری رو از دست بده یموقع. وقتیم ازش میپرسی چی داره میگه؟ جواب میده "حواسم بهش نبود. حالیم نشد...بذار ببینم چی میگه حالا!"...اما من مطمئنم که هیچ موقع حواسش نیست که چی داره میگه. اگر مجری شبکه خبر فحشم بده مامانم متوجه نمیشه ممکنه ساکت باشم اما اگر نگام کنی، دارم وول می خورم و زیر پوستی حرف میزنم. گاهی که بدجور سرما می خورم و تا یه هفته کاملا صدام رو از دست میدم -یعنی اصلا صدایی ازم در نمیاد و بیشتر شبیه پچ پچ حرف میزنم- برای اینکه یه موقع بهم برنخوره! و قانونم رو زیر پا نذارم، یه آهنگ میذارم و شروع میکنم باهاش رقصیدن. یا مثلا موقعی که دارم ظرف میشورم یا اتو کشی میکنم، از این طرفم دارم میرقصم. حالا لزوما نه اینکه لزگی یا بابا کرم برقصما، اما ثابت نمی تونم وایسم. بیرونم که میرم اکثرا موزیک تو گوشمه. بخاطر عادت خوندن خودم با آهنگ که دارم، یه چند باری نزدیک بود وسط مترو یا اتوبوس، یا تو تاکسی بزنم زیر آواز. البته یه بار تو تاکسی این اتفاق افتاد تو تاکسیای تجریش بودم. هفت تیر همه مسافرا پیاده شدن و من و رانندهه بودیم فقط. آهنگ کویر گوگوش رو گذاشته بود. منم که دیوونه گوگوش وقتیم از یه آهنگی خوشم بیاد، بی برو برگرد تو selection آهنگام همیشه هست. یا انقدر بهش گوش میدم که صدای بقیه -غالبا مامانم- در میاد که "بابا! تورو خدا برای یه چند روزیم که شده یه آهنگ جدید رو امتحان کن!" اما امان از روزی که نتونم این تحرک رو داشته باشم و مجبور باشم یه گوشه بمونم. مادر انگار جونمو دارن میگیرن. گاهی سر کلاس که هستم خیلی بهم سخت میگذره. وقتی حس میکنم نزدیکای دیوونه شدنمه پامیشم میام بیرون و یه چرخی میزنم و دوباره برمیگردم تو کلاس. البته خدارو شکر زیاد اینطوری نمیشم، چون معمولا سعی میکنم سر خودمو تو کلاس انقدر گرم کنم که حالیم نشه زمان چطوری داره میگذره و نشستم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
الان ساعت ۴ صبح جمعه هست. از عصری ساعت ۵ (همون عصر پنج شنبه منظورمه، تورو خدا گیر ندین!) که اومدم خونه اول یه خواب ۲ ساعته کردم و بعد به زور گرسنگی از خواب بیدار شدم. مامانم خونه نبود. تنها هم که باشم عمرا چیزی بتونم بخورم مگر اینکه دیگه اختیار معدم دست خودم نباشه و نتونم از پسش بر بیام.
تو یخچال رو یه نگاهی کردم و دیدم یه ذره لوبیا پلو داریم که از خوردنش منصرف شدم. شبا شام نمی خورم مگر اینکه یه وضع اضطراری-گرسنگی-در حد مردن (این ۳ تا کلمه رو با هم بخونین) پیش بیاد. اگرم بخورم برنجی اصلا نمی خورم چون باید تا صبح بشینم پشت در توالت. بالاخره یه چیزی درست کردم و خوردم، اما به زور گوجه فرنگی میدادمش بره پایین. گفتم که تنها باشم چیزی نمی تونم بخورم! بعد اومدم پای کامپیوتر و د یالا! یاهو میل که از دیشب قطع بود کلا. تو این هیری ویری هم باید یه پیام تبریک تولد میفرستادم برای کسی تو فرانسه، همش حرص اینو می خوردم که داره دیر و دیرتر میشه. نوشدارو برای بعد مرگ سهراب که نمی خوام! اما این حرفا برای فاطی -یا همون یاهو میل- تنبان نشد و تا الان که ساعت ۴ صبحه جمعه هست وصل نشده بود. یه سری به وبلاگ خودم و بروبکس زدم و بعد بفکر پروژه مدیریت مالیم افتادم. اولین پروژه کارشناسیمه. استادمون گیر داده یکی از درسای سال اول رو برداریم خلاصه کنیم براش بیاریم. حالا کتابش چند صفحه است؟! ۷۰۰ صفحه یه فکری به ذهنم رسید که بشینم اول تو اینترنت بگردم ببینم میتونم چیزی پیدا کنم که از تایپ کردن خلاص بشم یا نه؟ شروع کردم به گشتن و بعد از حدود ۲ ساعت از این سایت به اون سایت رفتن و از این وبلاگ به اون وبلاگ رفتن، بالاخره اون چیزی رو که می خواستم پیدا کردم و کلی ذوق و حرکات موزون در اقصی نقاط بدنم، علی الخصوص یه جای خیلی استراتژیکم برپا شد تا ساعت 3 مشغول اینا بودم و بالاخره تموم شد. هی دست دست کردم که شنبه ببرم سر کوچه پرینتشون کنم، اما مگه طاقت میاوردم! هی حجوم میبردم به سمت پرینترم و به ضرب و زور زیرپایی گرفتن برای خودم، خودمو منصرف میکردم که بچه جون بیرون ببر، بیخودی کارتریجت رو حروم نکن. اما مگه به گوشم میرفت؟ بالاخره دل رو زدم به دریا یا همون کارتریج و همش رو پرینت گرفتم. حالا هم همینطوری مونده رو میزم تا شنبه که ببرم سر کوچه فنر و جلد بهشون بزنم. اما الان احساس میکنم تمام مهره های گردنم و کمرم عین مسافرایی که از ساعت 5 تا 8 شب تو مترو یا اتوبوس رو سرو کله همدیگه بصورت آویزون سوار میشن، شدن. حالام می خوام برم بخوابم. صبح باید 9 پاشم و عین چی!!! شروع کنم به درس خوندن. کلی عقب موندم، البته منظورم از نظر درسیه نه عقلی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||