تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
اجاره نشینی همیشه سخته. همیشه ترس اینو داری که الان سر ماه میرسه و باید اجاره خونه و پول شارژ و اینارو بدی. همیشه ترس اینو داری که سر سال نزدیکه و یا باید پول پیشت رو اضافه کنی یا پاشی بری یه جای دیگه بشینی. ترس اینو داری اگه یکی دیگه هم بهت اضافه بشه جواب صابخونه رو چطوری بدی؟ ترس اینو داری که اگه یه میخ بزنی تو دیوار، سر سال که داری پامیشی صابخونه یقتو میگیره و میگه "پول رنگشو بده!" و هزاااارتا ترس دیگه.

منم از یه ظهر ۲۳ اسفند ماه ۱۳۸۴ اجاره نشینی کردم تا همین دیروز حدودای ۲ و نیم ظهر ۱۸ تیرماه ۱۳۸۹ که خونه دار شدم خودم. دیگه خیالم راحته راحته که میتونم بشینم رو صندلی و یه لیوان نسکافمم بذارم کنارمو یا کتاب بخونم یا بنویسم بدون ترس از صابخونه.

این خونه رو دو دوست عزیز بهم کادو دادن. مسیحا و احسان عیوضی. کادوی تولدمه. کادوی تولد ۲۶ سالگیم. امسال برای اولین بار، تو سالی که انگار سال اولین هاست برام، خونه دار شدم.

این خونه اجاره ای رو هیچ موقع از دست نمیدمش و نمیکوبمش، اما از این به بعد تو خونه خودم مینویسم. امشبم که شب عیده و منتظر مهمونم. بیایین دور هم باشیم و بگیم و بخندیم.

آدرس: www.papary.ir


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط papary 

دونه دونه همه رو میارم جلو. خاک 20 ساله روشون رو فوت میکنم، نگاهشون میکنم و ...

تو ذره ذره ی این خاکها کلی حرف ه. حرفایی که هر کدومشون یه دنیا حرف تو دلشون جا مونده. فوتشون که میکنم صدای همشون باهم در میاد و تو سرم ولوله ای بپا میشه.

صداهاشون رو نمی تونم تحمل کنم، اما بازم دارم دونه دونه همشون رو میارم جلو و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از چند ساعت پیش یه کاری رو شروع کردم. یعنی خودم تصمیم گرفته بودم که انجامش بدم. از همون موقع تا الان یه بغض بدی افتاده تو گلوم که می خوام بریزمش بیرون اما نمی تونم. هی میاد تا پشت دندونام اما به ضرب و زور شلیل و گیلاس قورتش میدم که شاید بره پایین اما نمیره که نمیره. حالا هم زیر گلوم احساس اینو دارم که انگار گره روسری و محکم بسته باشی و داره خفت میکنه.

یعنی چون مامان خونه هست نمی خوام بغضه رو بریزم بیرون. چون اونوقت هی گیر میده چی شده و چرا گریه میکنی و از این حرفا. اگرم بخوام یه چیز بگم که بی خیال بشه و مثلا از سرم باز کنم، ناراحت میشه. چون نمی خوام ناراحتش کنم پس بغضم رو نگه میدارم تا فردا صبح که بره بیرون.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز آخرین امتحانم رو دادم. هم خودم و هم جماعتی خلاص شدن کلا! با اینکه تو درس ریاضی از ضریب IQ کمی برخوردارم، اما به نسبت امتحان خوبی رو دادم.

بعد از امتحان با مسیحا، یادداشت های یک معمار بیکار، گوریل فهیم، من و یکی از دوستان قرار بود باشیم. که البته افتخار دیدن نفر پنجم رو نداشتیم.

اگر نیم ساعت بعد از اینکه ناهارو آوردن میزو نگاه میکردی، انگار کن که هیچی نخوردیم از اولشم. اصلا هیچ کدوممون میلی به غذا نداشتیم که، تو رو دروایسی همدیگه فقط میزو به اون حالت درآوردیم. بازم خدا رحم کرد!

                  

                                                         اولش که غذارو آوردن

 

                   

                                                     بعدش که غذاهارو خوردیم

راستی! این رستورانه بجای اکبر اسکندر، یه منو جدید بنام پرسی (به کسر "پ" و "ر") و  یه غذای جدیدتر بنام چلو کره (به ضم "ک") داشت! چه چیزا که آدم نمیبینه تو این دوره زمونه! (احسان عیوضی یادت بودیما!)

 

                   

                                                            اسکندر و دوستان

 

                    

                                                               غذاهای پرسی

ناهارو که خوردیم گوریل فهیم رفت. احتمالا رفته یا موز بخوره یا بستنی شکلاتی، یا یه غذای خوشمزه دیگه دست و پا کنه و عکسش رو بذاره!

ما سه تا هم رفتیم سمت سلوقون (یا همون سلوقان). به حد ایفتیضاحی! هاوا! خیلی گرم بود اما جمع خودمون گرمتر بود و روی هوا رو کم کردیم. بالاخره وقتی سه تا امردادی اصیل با هم باشن، غیر از اینم نباید باشه. کلا ما میتونیم!

همینطور که نمه نمه جاده رو میرفتیم بالا، یهو سر از آغوش امامزاده داوود در آوردیم. خلاصه که امسال تابستون دسته جمعی رفتیم هم زیارت، هم...! از سال 68 که اولین بار رفته بودم دیگه نرفته بودم. میدونم که امروز هم مثل همون بار اولی که رفته بودم خاطره خوبش میمونه تو ذهنم حسابی.

در طی مسیر به یک سری چیزها! اعترافاتی شد که همه صداها ضبط شده تا بعدا  بصورت MP3 از فروشگاه های معتبر سراسر کشور عرضه شود! شاهدمم اون زنبوره هست که اومد تو ماشین! (فک کردین فقط خودتون بلدین صدای بقیه رو پر کنین؟)... آهان راستی! کچل دیدی، ندیدی! اصلا کچل چیه؟

آقا چقدر شلووووغ بود بماند. چقدر آدم دیدیم بماند. همه هم با دیگ و قابلمه و پیک نیکی. یه بچه طفلکی رو مامانش کچلش کرده بود. طفل معصوم معلوم نبود دختره عین پسرا کچل کرده، یا پسره عین دخترا گوشواره داره!... آخ دیدی!؟ سوغاتی یادمون رفت بخریم!

چه عکسایی گرفتیم! آقا آتلیه اینطور مجهز نمی تونست ازمون عکس بگیره والا! همه عکسای معمار یه منظره هست که کنارشم اون گوشه موشه ها میشه معمار رو پیدا کرد. اما عکسای من، کل کادر پپری هست که شاید اگر خیلی دقت کنی بتونی یه منظره هم تو عکس ببینی! عکسای مسیحا رو هم چون در حالت آتش بس بسر میبریم چیزی نمیگم! کلا در هر حالتی ما میتونیم!... خارج از شوخی عکسای دوست داشتنی هستن.

               

                                           این درخته خیلی با ما عکس گرفت!

موقع برگشت، نمیدونم دقیقا چی شد که در حد یک دقیقه، فقط یک دقیقه ها، من خوشگل شدم! از دقایق قبلی و بعدی اطلاعات درستی در دست نیست! از من میشنوین اون یک دقیقه رو هم زیاد جدی نگیرین.

امروز بی نهایت روز خوبی رو داشتم. با اینکه دیشب کلا ۳-۴ ساعت خوابیدم و از صبح خروس خون بیدار شدم و بغیر از یکساعت بقیه روز رو بیرون بودم، اما حسابی الان انرژی دارم و خستگی امتحانا ازم بیرون رفته. ممنون از دوستای خوبم که امروز رو یکی از پرخاطره ترین روزام کردن... جای اونایی که نبودن خالی! 

پ.ن ۱: مسیحا خسته نباشی از اون همه رانندگی. واقعا زحمت کشیدی.

پ.ن ۲: معمار بیکار فقط یک کلمه میگم، عزیزمی. هیچ چیز دیگه ای نمی تونم بگم.

پ.ن ۳: ماشالا ماشالا چه قری ی ی میداد پسره تو جاده! خدا حفظش کنه!

پ.ن ۴: یه ذره دیگه تو ماشین بودیم، چونه من میرسید به داشبورد ماشین!

پ.ن ۵: از خودم لجم میگیره وقتی نمی تونم کاری انجام بدم، در صورتی که خودمم همه اون روزا رو داشتم و کاملا درک میکنم. منو ببخشین که هیچکاری نتونستم بکنم.

فردا نوشت: ممنون از مسیحا برای عکس ها

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط papary  |