|
|
|
|
|
وصيت نامه داريوش كبير ...............................................داريوش كبير............................................... اينك كه من از دنيا مي روم بيست و پنج كشور جزو امپراطوري ايران است و در تمام اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام هستند و مردم كشورها نيز در ايران داراي احترام مي باشند . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن )مثل رود( باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد( اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب) وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه ) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
وچنین گویند که چون کیومرث این روزها ( نوروز ) آغاز تاریخ کرد هرسال آفتاب را /// و چون یک دوره آفتاب بگشت در مدت سیصد و شصت و پنج روز به دوانزده ( دوازده ) قسمت کرد . هر بخشی سی روز /// و هر یکی را از/// آن نامی کرد و به فرشته ای باز بست . از آن دوانزده فرشته که ایزد تبارک و تعالی ایشان را بر عالم گماشته است . پس آنگاه دور بزرگ را که سیصد و شصت و پنج روز و ربعی از شبانه روز است سال بزرگ نام کرد و به چهار قسمت کرد /// چون چهار قسم از این سال بزرگ بگذرد /// نوروز بزرگ و نوگشتن احوال عالم باشد . حکیم عمر خیام نیشابوری نوروز نامه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نميکند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد. اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحا نياش درج مي کرد. در مدرسه اي که خانم «تامپسون» تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانشآموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او«تدي» را در نوبت آخر قرار داد . با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد . معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام ميدهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود. معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش اورا دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است. معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش ميکند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش از خودش چندان علاقه اي نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نميدهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد . اکنون خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کردهاند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوهاي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگينهاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد. حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اينکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد . خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم «تامپسون» بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به «تدي» داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود. شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است . او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بود که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش ميداند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي » اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون » رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند. «تدي » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس ميزنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
م.ف نویسنده طنز بازتاب می نویسد شبِ چهارشنبه آخرِ هر سال، از قديم و نديم (تا آنجا كه من يادم ميآيد!) مراسمي بر پا ميشد به نام «چهارشنبهسوري». اين مراسم چيز عجيب و غريبي نبود و تا مدتي پيش، كه من هم به خاطر دارم، اينگونه برگزار ميشد كه در هر كوچه و خانهاي، چند تكه چوب و تخته را روي هم ميگذاشتند و آتشي روشن ميكردند و «زردي من از تو، سرخي تو از من» ميگفتند و خلاص. صداي ترقهها هم از گوگردِ چند تا كبريت بيخطر تأمين ميشد كه چندان ترسناك نبود (اين يكي را هم من شاهد بودم و هم فاعل!). بعضي جوانها هم ملاقهاي ميزدند كه آن هم عجيب و غريب نبود... (خدا شاهد است، اين يكي را نبودم!) اما حالا «چهارشنبه سوري» فرق كرده است؛ هم در فرم و هم در محتوا. فرمِ آن را كه لابد ديده و شنيدهايد. فشفشه و ترقه و نارنجك و سرنگ و سرنج و حشرهكش و لاستيك...، در دستان نوجوانان و جوانان (و سايران!) ماه اسفند را به ماه خون و حماسه(!) تبديل كرده است و شب چهارشنبهسوري هم بيشباهت به شبهاي عمليات جنگي نيست. جراحات و تلفات هم كه تا دلتان بخواهد، فراهم است. اما اين تمامِ داستان نيست. همانطور كه گفتم، چهارشنبه سوري از نظر محتوا هم پيشرفت كرده و تأويلها يا قرائتهاي مختلفي از اين مراسم برداشت ميشود. با توجه به قرائتهاي پيشين، برخي از قرائتهاي آتي براي چهارشنبه سوري امسال، اينگونه پيشبيني ميشود؛ مجري شبكه ماهوارهاي سلطنتطلب: چهارشنبهسوري يعني اعتراض؛ يعني فرياد؛ يعني ما ديگه اين رژيم رو نميخوايم؛ يعني ما اعليحضرت رضاشاه رو ميخوايم. چهارشنبه سوري يعني اعليحضرت بيا، ما منتظريم. هر جرقه آتش در اين شب، يعني ما هواخواهِ سلطنتيم و هر ترقه يعني بيا... . مطمئن باشيد، عزيزان كه اعليحضرت صداي شما رو ميشنون... ايشون هر صداي بلندي رو ميشنون، البته به شرطي كه بيادبي نباشه... . سرمقاله يك روزنامه اصولگرا: اكنون بر همگان واضح و مبرهن است كه با تدبير و بصيرت عالمان دردآشنا و روشنفكران متعهد، ميتوان همين رسم ضاله چهارشنبه آخر سال را به گونهاي اسلامي ـ ايراني تفسير كرد. هر ترقهاي كه امسال ميتركد و هر آتشي كه روشن ميشود، ميتواند حاوي اين پيامِ صريح و روشن به غربيان و شوراي حكام باشد كه «انرژي هستهاي، حق مسلم ماست»... . سخنراني يك روشنفكر در همايشِ «سنجشِ آتشِ ناب»: از منظر هستيشناسانه، پارادايمِ آتش، آنگاه كه هنوز در مواجهه با پارادكسِ آب قرار نگرفته، قادر به روشنگري است. از زرتشت تا سهروردي و از سهروردي تا كانت و از وي تا وُلتر و نيچه و تا همين اكنون، آتش همواره در جنگ با جهل و ارتجاع بوده است و به همين خاطر، هميشه روشنگران و دگرانديشان، يا در آتش سوزانده ميشدهاند، يا به خاكستر گرم مينشستند و يا دماغشان ميسوخت! به همين خاطر، چهارشنبهسوري، رسمي كاملا روشنفكرانه است. من حتي شواهدي دارم كه نيچه، تا پيش از آتش گرفتنِ سبيلهايش، پايبندي عميقي به پريدن از روي آتش داشته است. مدير يك شبكه ضداسلامي از لندن: از نشانههاي ديگري كه نشان ميدهد، ايرانيها هرگز به اسلام نگرويدهاند، همين چهارشنبهسوري مبارك است. من با قاطعيت از همين تريبون، خطاب به آن نادانهايي كه گمان ميكنند، اكثريت مردمِ ايران به دين تازيها گرويدهاند، اعلام ميكنم كه اي كوران، اي نابينايان، اي هيچينفهمها، اي بيتربيتها! چرا فكر ميكنيد اين چند هزار مسجد و آن چند ميليون نمازخوان، نشانه اسلامِ ايرانيهاست، مگر چهارشنبه سوري را نميبينيد؟ مگر آن تَرَق تَرَق مبارك را نميشنويد؟ آنوقت ميگويند، ما صمٌبكمٌ لا يعقلون هستيم! تئوريسين گروهِ فشار: بروبچ همگي آماده باشن، سهشنبه از ظهر برنامه داريم. ميريزن تو محل، هربچه سوسولي كه ديدين، اول يك فصل كتكش ميزنين، بعد هم ترقهها رو ور ميدارين ميرين تو محلههاي شلوغ، زير پاي دختراي بدحجاب. اگه اوضاع هم خيلي قاطي پاتي شد، همونجا از روي موتور، ترقهها رو بندازين تو جمعيت، اينشالله ميخوره تو سرِ بيبندوبارها... اين آتشبازيِ لوسِ آخر سال هم ميتونه نشوندهنده قدرتِ ما باشه، اگه خدا بخواد... . يك مأمور آتشنشاني: چهارشنبه سوري، يكي از آياتِ خداست و نشون ميده كه هنوز يه خدايي اون بالا هست كه هر جور شده، نميذاره ما رو بازخريد كنن. سخنگوي كاخ سفيد: آيا دنيا ميتواند قبول كند، حكومتي كه نميتواند كنترل دقيقي بر ترقهها داشته باشد، به انرژي هستهاي و بمب اتم دست يابد؟ چه تضميني وجود دارد كه يكي از همين شبها، ايرانيها يك بمب اتم را در اسرائيل منفجر نكنند و با پرش از سوريه به نوار غزه، نواي «زردي من از تو، سرخي تو از من» سر ندهند؟ ما به آژانس انرژي اتمي امر ميكنيم كه وجود چهارشنبهسوري را به عنوانِ يكي از ادله مهم در جهت نقض معاهدات و نيز عدم شايستگي ايران در دستيابي به انرژي اتمي منظور گرداند. مجريِ رمانتيكِ يك شبكه «بشكن و بالابندازِ» لوسآنجلسي: فيفيجون از تهران نوشته، چقدر اين لباسِ ركابي به من مياد، اما بهتر بود موهام رو استخوني ميكردم. مرسي فيفي جون، مرسي، دوست دارم. راستي، فيفي پرسيده چهارشنبهسوري چيكار كنه... . عزيزم، روسريت رو در بيار و پاچههاي شلوارت رو بكش بالاتر، روژِ شرابي بزن و سايهها هم بهتره صورتي باشه، لاك رو هم تيره بگير، اينجوري هم تو مُدي و هم جلب توجه ميكني و هم حالِ اين حزباللهيها رو ميگيري... اگه هم اونا گرفتنت كه اين يه قضيه ديگهس! راديو مجاهدين: برادر مسعود رجوي، طي پيامي به ملت ايران، دستور اجراي مراسم چهارشنبهسوري را صادر كرد. در همين راستا، رئيسجمهور منتخب خلق، مريم رجوي از سازمانهاي بينالمللي، خواست تا با اعزام ناظران خود به ايران و مشاهده استقبال مردم از اين دستور، كه تحت شديدترين تدابير امنيتي رژيم آخوندي صورت ميگيرد، به ميزان مردمي بودن سازمان مجاهدين خلق و مقبوليت رئيسجمهور رجوي پي برند؛ زنده باد رجوي، نابود باد... . سرود شبكه جوان: آتشكاران، دلاوران، نامآوران پرسوز باشيد، پرتوان، پرصدا... . يك معتاد: چهارشنبه شوري خيلي بده، اين دولت جاي اينكه آدماي محترمي مثل ما رو جمع كنه، بايد اين چهارشنبهشوري رو جمع كنه... چه معني ميده اين همه زغال خوب؟! دل آدم كباب ميشه! اين همه زغال و آتيش، اونهمه دود و دم... اما چه فايده، آفتابه لگن هفت دست، نشئگي و توهم هيچي! جاسوسِ يك سرويس امنيتي خارجي: مطابقِ مشاهداتِ اينجانب، مأمور SVOO24P كه از غروب سهشنبه تا نيمهشب در ميان جمعيت حضور داشتم، ميزان صدا و نيز توانِ انفجارهاي توليدشده در برخي اماكن، از جمله مناطق 05، S6، P5 و N9 از عهده گوگرد، باروت و حتي «تيانتي» فراتر بوده است و همانگونه كه مأمور VS24SS هم گزارش كرده، استفاده از اورانيوم رقيقشده در برخي از اين بمبها كاملا محتمل است. همچنين توان مهماتسازي ايرانيها نيز اعجابآور توصيف ميشود. يك اژدها به دوستش: چهارشنبه سوري از تو خونه تكون نخور، پارسال رفتم بيرون، همچين منفجر كردن كه دماغ و دهنم سوخت، آتيشدونم هم ترك برداشت! يك استادِ دانشگاهِ از هفت دولت آزاد: در حالي كه در ممالك مترقي و پيشرفته، براي زنده نگه داشتن سنتها و جشنها، هر سال هزاران كشته ميدهند، يك عده مرتجعِ محافظهكار، به خاطر كور و كچل و تلف شدن چند صد نفر آدم، دايما اعتراض ميكنند. اينها هيچي نميفهمند، به خصوص از اومانيسم! يك ترقه نسل سومي: چهارشنبه سوري لاو ميتركونم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
جشن مهرگان در فرهنگ اصيل ايران باستان پنچ جشن با اهميت وجود دارد که عبارتند از: نوروز، مهرگان، تيرگان، يلدا و سده. در تقويم ايران باستان که کوروش کبير ايجاد کرده بود، هر روز از ماه دارای نامی است و روز شانزدهم هر ماه روز مهر نام دارد. در هر ماه مردم روزی را که نامش با نام ماه يکی می شد ، جشن می گرفتندو آن روز را گرامی می داشتند. روز مهر از ماه مهر ، روز جشن مهرگان نام دارد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
......................جشن مهرگان...................... واژه مهر پيمان و دوستی معني می دهد در ايران باستان ، جشن مهرگان پس از نوروز دارای اهميت ويژهای بود .دليل آن اين است كه هر دو آغاز فصلهای سال را نويد می دادند . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||