تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من

رودها در جاری شدن

و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند

کوه ها با قله ها

و دریا ها با موجها زندگی پیدا می کنند

و انسانها

همه انسانها

با عشق,فقط با عشق

پس بار خدایا بر من رحم کن

بر من که می دانم ناتوانم رحم کن

باشد که خانه ای نداشته باشم

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که حتی دست و پا نداشته باشم 

اما نباشد,هرگز نباشد

که در قلبم عشق نباشد,هرگز نباشد

 

                                                                                                آمین  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط papary  | 

 

 

Ikarus متعلق به افسانه های عهد قديم است . نام مردی است که بالهايی از موم برای خود ساخت و در آسمان به پرواز در آمد . ( عده ای اورا الهه پرواز می نامند ) او همانطور که در آسمان پرواز می کرد و لذت می برد ناگهان فکری به مغزش رسيد ........... برود تا خورشيد و شروع کرد به سمت خورشيد پرواز کردن .
ولی وقتی که به خورشيد رسيد به خاطر حرارت زيادی که داشت مومهای ايکاروس آب شدند و او بالهايش را از دست داد و اونوقت ...............
من هم می خواهم بروم به طرف خورشيد ............. اونقدر بروم و بروم تا برسم به خود خودش . البته ايندفعه من اشتباه ايکاروس را نمی کنم و با بالهايی از موم ، چوب ، پنبه يا هر چيز ديگر نمی روم ( يعنی اصلا با بال زدن به طرف خورشيد نمی روم ) يک جاده پيدا کردم که می ره تا خود خورشيد . فقط کافيه توی اين جاده بايستی و بعد به سمت خورشيد قدم برداری و بـــــــــــــــــــری .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط papary  |