تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
من نمیدونم که این میز و نیمکتها چی دارن که وقتی آدم میشینه پشتشون آدم رو از این رو به اون رو میکنن. من خودم با اینکه تدریس میکنم و قانون کلاس و درس و سعی میکنم که تا حدودی رعایت کنم اما هر وقت خودم شاگرد هستم بازم کنترلش از دستم در میره. نمونش دیروز شنبه(۲۵/۰۱/۸۶).

سومین کلاسمون کلاس کلیات حقوق بودش. جلسه اولی بودش که این کلاس تشکیل میشدش. من به خاطر شرایطی که دارم الان و مجبورم که پام رو روی یه صندلیه دیگه دراز کنم جلو میشینم و این جلو هم دقیقا" چسبیده به میز استاد هستش.از وقتی استاد اومدش سر کلاس و مشغول به حرف زدنهای اول کلاس شدش ، دست چش رو زده بود زیر چونش و ایستاده بودش. یه حلقه زرد رنگ ( خیلی زرد رنگ ) که به نویی میزدش یه جورایی ، توی دستش بودش و خواه ناخواه نظر همگی رو به خودش جلب میکردش و نور که می افتاد توش چشم رو میزدش.

استاد بعد از اینکه به اصطلاح سنگهاش رو با ما واکندش شروع کردش به معرفیه خودش....من ا- ر ، ۲۷ سالمه ، دانشجوی ترم اول کارشناسی ارشد حقوق هستم و در ضمن متاهل هم هستم( این جمله آخری رو که میگفتش دستش رو بالا آوردش). منم یهو تو همین میون بلند گفتم: استاد حله ه ه ...و کلاس یهو منفجر شدش از خنده.

خودم هم نمیدونم چرا اصلا" نمیشه آدم وقتی شت میز و نیمکت میشینه خودش رو کنترل کنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 3:18 قبل از ظهر  توسط papary  | 

شنبه کلی مشعوف شدم وقتی رفتم دم دکه و دیدم  چلچراغ اومده. نمیدونم والا چی شده؟؟!!! معجزه که میگن همینه انگاری!! تو این دوهفته ای که رفتن جردن همش دارن سر موقع مجله رو میارن رو دکه.

این محرمانه رو هم که اصلا" نگووووو ! شده صاایران! از بس که محشره.شرایط محل و همسایه های دفتر جدید رو طوری تعریف کرده بودش که اگر تا حالا نرفته باشی اونجا به خوبی میتونی تصورش رو بکنی که چه جای باحال و با صفایی (!) و از این حرفا هستش!! تازه ه ه ه ...این هفته تست چلچراغ هم داشتیم. وقتی میخوندمش میخواستم زمین رو گاز بزنم از بس که خندم گرفته بودش. اما نمیدونم چرا این هفته نه ساندویچ داشتیم و نه چسب زخم.

وقتی گزارش های تعارف نداریم نگرانمان باشید رو میخوندم همش تو فکرم این سوالها رژه میرفتن که این آدمها چه برخوردی با کسی که باهاشون مصاحبه میکردش داشتن؟؟ چه حسی خودشون از وضعیتشون دارن؟؟ و ۱۰۰۰ تا سوال دیگه. یه طورایی مو به تنم راست شده بودش و میلرزیدم. اول از همه دلم برای خود اون افراد و جوونیهاشون که به فنا داره میره - شایدم رفته - و بعد برای مادراشون سوختش و از خدا خواستم که کمکشون کنه.

وقتی صید قزل آلا در پاورقی رو میخوندم حسابی اولش کفری شده بودم از اینکه چلچراغم به جمع مجله های زرد پیوستش و تموم شدش.اما وقتی به آخرش رسیدم کلی کیف کرده بودم و خوشم اومده بودش.

وقتی آگهی های اشتغال رو میخوندم کلی خندم گرفته بودش. بیشتر از همه از آگهی فروش آپارتمان( پنت هاوس- خ فرشته-باغ فردوس- ۵۱۰ متر بنای فوق مدرن با طراحی کم نظیر - با دید عالی و مشرف به ۵ هزار متر باغ.فروشی نیست فقط خواستیم بگیم که ....بسوزید.) و کمک حسابدار( به یک دانشجوی حسابداری جهت حمل لوازم حسابداری های شرکتمان نیازمندیم.).کمک حسابدار و که میخوندم یاد خودم افتاده بودم که بعد از پایان درسم نکنه اینطوری بشم؟؟؟

یه سوال؟!! چرا علی میرمیرانی مصاحبه هاشو نگه میداره و یکی دوسال بعد میچاپتشون؟؟ خوب چرا همون موقع نمیچاپتشون که داغند؟؟

خلاصه که نمیدونم چی بگم کلی کیف کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 2:54 قبل از ظهر  توسط papary  | 

این مدت که پام اینطوره همش تو خونم و فقط روزهایی که دانشگاه دارم از خونه میرم بیرون تازه اونم با کمک مامانم و دوستم و با کلی بدبختی و مشکل.

امروزم تو خونه بودم. با اینکه اصلا" دوست ندارم جمعه ها تو خونه باشم اما چه کنم که مجبورم بمونم و باید خودم رو یه طوری سرگرم کنم که حوصلم سر نره. خداروشکر انقده مجله چلچراغ نخونده دارم که برای تمام روزم کافیه اما قبل از اون باید درسهام رو بخونم. امروزم همچین افتاده بودم رو کتابام که خدا میدونه. به جورایی در حد مرگ درس خوندم امروز همش. حس خرخونی بهم دست دادش. البته حس بدیم نبودااا !!! تا حالا تو هم حس خرخونی بهت دست داده؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیشب واقعا" در حال موت بودم از زرو خواب و نمیتونستم که بنویسم. از طرفی هم خیالم راحت بودش که چون کسی به من تو اینجا سر نمیزنه  میتونم که نوشتنم رو با تاخیر انجامش بدم. به قول لاتها میتونم عشقی بنویسم

در مورد چلچراغ این هفته ترجیح میدم که اول حرفام رو با نظری  که اول هفته توی یه جای دیگه نوشته بودم شروع کنمش تا بدونی که این هفته چطوری بودش.( راستش کلي ذوق کردم که صبح ديدم مجله اومده...چلچراغ خونم ديگه کاملا" افتاده بودش پايين و يه جورايي رنگم به ميت(ميد...ديکتشو بلد نيستم) ميزدش اما خدارو شکر نجات پيدا کردم و آرزو به دل نميرم از اين دنيا

در مورد محرمانه بايد بگم انقدر خنده دار بودش که وقتي داشتم توي راه دانشگاه توي مترو تو واگن آقايون میخوندمش(اين آخري رو گفتم که عمق فاجعه رو بدونين)از بس که خندم گرفته بودش ميخواستم کف قطار رو گاز بزنم اما خب ديگه... آقايونم به شکل يه آدم سرخوش و سرحال نگاهم ميکرن...اين قسمت بيشتر حادتر بودش در مورد قسمت اول که توضيح داده بود در مورد اسباب کشي  که اوصولا" یه حرف بده و حرفی خوبی نیستش و اين حرفها و بعدشم در مورد بقيه موارد
به دور از اينکه بخوام ا چاپلوسي کنم، بايد بگم که اين محرمانه اصلا" حرف نداشتش و نميتونم براش چيزي بگم.) دیدی که چی گفتم؟! باور کن اگه میخندیدم آقایون واقعا" فکر میکردن که خیلی خوشحالم. با خودشون فکر میکردن که این پاش که شکسته حتما" مخشم یه تکونی خورده که از خوندن مجله میخنده.

شنبه که رفتم دم دکه وقتی آقای دکه گفتش که آره چلچراغ اومده کلی ذوق کرده بودم و برام باور نکردنی بودش. اما یه سوتی بدم دادم. وقتی مجله رو برداشتمش به آقای دکه گفتم : پس این چرا کمه؟؟ آقاهه جواب دادش : آخه شما یه ماه تموم عادت کرده بودی که ۱۴۴ صفحه (استثنائا" ۸۰۰ تومان) رو بگیری تو دستت و بخونی معلومه که این ۳۶ صفحه برات کمه و ناقص. بیچاره راست میگفتش و داداش سیام ضایع شدش

یه چیزی که برام جالب بودش این هفته مصاحبه آقای نیما اکبرپور و آقای سهیا سلیمانی با طلبه های بلاگر بودش. من همیشه فکر میکردم که توی حوزه  علمیه قم اسم کامپیوترم حرام باشه چه برسه به اینکه بخوان وبلاگم بنویسن اما خوشبختانه اشتباه فکر میکردم.

از همه خنده دار تر مصاحبه آقای سعید پور حیدر با حجت الاسلام حسنی بودش. یه جاهاییش از بس که خندیدم مامانم کنجکاو شدش که  بدونه من به چیه مجله دارم میخندم..براش که خوندم اونم حال من رو پیدا کردش. یه جاهاییش رو برات مینویسم.(خداوند در قرآن به مسلمانان دستور میدهد تا به بالاترین قدرت برسند بالاترین قدرت انرژی هسته ای هستش---سوال: در کویر چه محصولی به عمل میادش؟ جواب: نمی دانم در کویر چه محصولی به عمل میادش باید دانشمندان خاک کویر رو آزمایش کنند و بگویند چه محصولی میتوان به عمل آورد--- سوال: حاج آقا تا به حال به کویر رفته اید؟؟ جواب: نه ! کویر را تا به حال ندیده ام. اما چون کویر از خاک است میتوان در آنجا کشاورزی کرد.) دیدی حالا خودت  ؟ آیا من حق داشتم که بمیرم از خنده و دیوار رو گاز بزنم؟؟؟

آقای ابراهیم رها هم که جای خود داره. اصلا" نمیشه براش تعریفی کردش از بس که گله...ماهه...خوبه...زیبا..جاداره..مطمئنه( با رعایت حق کپی رایت)

مصاحبه های دیگه هم مثل همیشه خوب بودن و خیلی خوشم اومدش اما بیشتر از همه از این قسمتهایی که تعریفشونو کردم لذت بردم.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خیلی دلم میخوادش که الان در مورد چلچراغ اینهفتم بنویسم  اما اصلا" نای نوشتن رو ندارم. چون امروز با این پای چلاقم که دو روزه بدتر هم شده به اندازه ۶  تا از اون چهارپایان نجیب توی این دانشگاه لعنتی که پله هاش خراب بشه راه رفتم و خستم و دارم درد میکشم و  به زور اینجا نشستم...اونم از روی پرروییم هستش.

 به زودی میام..با اینکه میدونم کسی منتظر نوشتن من نیستش اما دارم به خودم قول میدم. به منی که داره از بیرون نگاهم میکنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز بالاخره لنگون لنگون با این پای چلاقم رفتم دانشگاه. همه بچه ها دوره کرده بودنم و میگفتن که چی شده؟؟!! کی؟ کجا؟؟؟نه ه ه ه ه !! آخی؟؟؟ یعنی همه عید رو پات تو گچ بوده ؟ و از این حرفها.

به میمنت و مبارکی و سلامتیه شما کلاس اول تشکیل نشدش و ۲ ساعت تو محوطه نشستیم و از هر دری میشدش حرف زدیم و  ابشار خدا رو(جمع کسر بشرها) سوژه کردیم و خندیدیم.

بالاخره ساعت ۱:۳۰ شدش و باید به سر کلاس دوم که کلاس ریاضی بودش میرفتیم. از قبل از عید تا حالا این کلاس اصلا" تشکیل نشده بودش و حتی اسم استاد رو هم روی Board  نزده بودن و امروزکه بچه ها سوال کرده بودن که آیا استاد داریم یا نه؟؟  جواب مثبت بودش و همه خوشحال شده بودیم .

 یه نیم ساعتی که سر کلاس نشسته بودیم و همه به غرغر افتاده بودن و کلاس به هم ریخته بودش و بعضی ها هم کلاس رو با جالیز هندونه اشتباه گرفته بودن و از این سر کلاس به اون سر کلاس حرف میزدن...و این وسط هم چنتا از پسرهای کلاس هی میرفتن بیرون و می اومدن.یهو دیدیم که در باز شدش و یه استاد جوان با سر بیمو(بخونین آفتاب) وارد کلاس شدند و پشت سر ایشون چند نفر هم پشت در کلاس استاد استاد میکردن! همه به احترام استاد ایستادند.البته به غیر از من که پام رو یه صندلیه دیگه دراز بودش. یهویی همه ساکت شدن و به استاد سال نو رو تبریک گفتن و از این خودشیرین بازی های اول ترم و مخصوصا" اینکه یه استادی هم استاد جوونی باشه و از این حرفها.

استاد محترم در کیف سامسونتش رو باز کردش و با وسایل داخلش یه ذره بازی کردش و جواب بچه ها رو دادش و اینطوری شروع کردش: امیدوارم که همگی سال خوبی رو شروع کرده باشین و تا آخر سال به خوبی براتون باشه. عرضم به حضورتون که ما مشغول بازی یک تئاتر هستیم و من بیش از این وقت شمارو نمیگیرم و مزاحمتون نمیشم........این رو گفت و کلاس رو ترک کردش.یکی دو ثانیه کلاس کاملا" سکوت بودش و بعد از اون کلاس یهو از خنده منفجر شدش و تازه همه فهمیدن که آقای استاد یکی از شاگردهای ترم بالاتره و همه مارو اسکل کرده. اون همه رفت آمد پسرهای کلاس خودمون برای این بوده که آقای استاد رو بیارنش. 

اما واقعا" صحنه باحال و خنده داری بودش و تا آخر روز فقط میخندیدیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط papary  | 

بالاخره یه سال دیگه گذشتش...یه سالی با همه خوبی ها و بدی هاش و کلی تجربه و خاطره که برام به جا گذاشتش از خودش.

همیشه بعد از یه سالی که میگذره  یه تعطیلاتی هم به نام تعطیلات نوروزی هستش.توی چنتا متن قبلی نوشتم که چه بلایی سرم اومدش.بازم خدارو شکر که به خیر گذشتش. اما توی این تعطیلات با اون اوضاعی که من داشتم تنها چیزی که نمیذاشتش- با اینکه پررو پررو مسافرت هم رفته بودم- دردم رو حس کنم و سرم رو گرم میکردش این ویروس چلچراغ بودش. اینقده هم زیاد بودش که نگو.منی که خوره مجله و کتاب تو خوندنم این دفعه هر چی میخوندمش تموم نمیشدش.اسمش بودش که ۱۴۰ صفحه (استثنائا" ۸۰۰ تومان)هستش اما با این فونتهای ریزی که داشتش ۵۰۰ صفحه ای میشدش.

اگه از حق نگذرم باید بگم که این شماره واقعا" یه شاهکار اساسی بودش.مطالبش همه خوندنی بودش. اصلا" نمیشدش که یکی رو از زیر دست رد کنم و ازش بگذرم.

از اونجایی که از همه مجله خوشم اومدش و نمیتونم بگم که کدومش رو بیشتر دوست دارم پس حرفی نمیزنم. اما از دیدن سرگیجه بعد از این همه مدت واقعا" ذوق زده شدم.

راستی یه خبر؟!! مامانم هم دیگه بهم گیر نمیده.دو سه روز قبل از عید دوباره ۳۰ شماره از شماره های قبلی رو خریدم . چون پای خودم تو گچ بودش و نمیتونستم که از پله برم پایین مامانم با رشادت کامل، با سرافرازیه کامل خودش رفت و شماره ها رو برام خریدش. وقتی بهش گفتم: که چرا دیگه گیر نمیدی گفتش : دیگه چی کارت کنم؟! خوب دوست داریش دیگه...خلاف که نمیکنی......سال نوییه انگار داره معجزه میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 4:29 قبل از ظهر  توسط papary  |