|
|
|
|
|
یه دوهفته ای هستش که نتونستم در مورد چلچراغ جونم بنویسم. به جون خودم بهونه نمیارم اما اصلا" وقتش رو ندارم که بیام بنویسم. از صبح که بیدار میشم همش روی این دفتر کتابا خوابیدم و خر میزنم تا شب که برم لالا . البته قبلش حتما" جیش ُ بوس ُ مسواک رو فراموش نمیکنم اما خداییش این دو شماره آخر خیلی باخال بودن. مطلب دعواهای خیابانی که رفته بودن تو جاهای مختلف و به ظاهر دعوا راه اداخته بودن تا ببینن مردم چی کار میکنن و مطرب این هفته در مورد پیاده روها و نخ سوزن( همون مخصوصا" ) مطلب شروین خدابخشی هم این شماره و هم شماره قبلی خیلی خوب بودش. هفته پیش هم یه سر زدم نمایشگاه کتاب که کلی اعصابم رو به هم ریختش. اول که کلی بادی از پله با این دوتا عصاهام هی میرفتم بالا و وقتی میرسیدم بالا باید میرفتم پایین و این چرخه سینوسی تا آخر ادامه داشتش. موبایلها که به طور کل تعطیل بودن. البته از یه جنبه هم خوب بودش. قبض آخر ماه برای چند ساعت هم که شده کمتر میادش. از بس که شماره های غرفه ها خوب بودش من دیگه شرمنده شدم. نه اسم درستی داشتن و نه شماره درستش. باید پشک مینداختی تا غرفه ای رو که میخوایی پیداش کنی. یه مطلب که خیلی مهم بودش اینه که اگر خدایی نکرده یه قطره آب گیرت می اومدش و میخوردی و اگه زبونم لال نیاز داشتی که یه ذره با خودت خلوت کنی(WC) باید این فکر رو از سرت بیرون میکردی و به این فکر میکردی که کی نوبت به تو میرسه برای اهداء کلیه. یه صندلی نبودش که روش بشینی. دیگه چی بگم که نگفتنم بهتره تا اینکه بگم. انقدر عصبانی بودم از نمایشگاه که از قید خرید کتابایی که میخواستم گذشتم و فرداش رفتم انقلاب و اونجا خرید کردم. خداییش اینم نمایشگاه بودش؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:35 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی خستم...این چند وقته واقعا" از نظر جسمی خسته شدم و دلم میخوادش که یه روز با خیال راحت تا هر وقتی که دلم میخوادش بخوابم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اول بايد بگم که کلي بازم هم مشعوف شدم از اينکه ديدم مجله اومده. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این هفته دیگه داشتم سکته میکردم از خوشحالی. جلد این هفته هوارتا باحال بودش.توی مطالب این هفته بیشتر از همه نشان پنچم برام جال بودش.خاطرات ۱۵ نفر انگلیسی که به ایران اومده بودن. توی پرونده واقعا" به نکات خوبی اشاره کرده بودن...مخصوصا" آقای بزرگمهر که منت سر ما گذاشتن این شماره...تورو خدا بازم این طرفا تشریف بیارین یه چیزی دیدم که کلی هم ذوق کردم و هم قصه(غصه) دار شدم...چلچراغ خبرنگار افتخاری میگیره. اما دقیقا" اون روزی که باید رفت من همون روز و همون ساعتها دانشگاه دارم و نمیتونم برم. یه چیزی رو که یادم رفته بنویسم هفته پیش اینه که...من با رشادت کامل از همین جا اعلام میکنم که یکی از همکلاسی هایم رو به ویروس چلچراغ دچار کردم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:2 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||