تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
امروز اولین امتحانم رو دادم.با اینکه خیلی دلهره داشتم اما خدارو شکر خوب دادمش.البته این حس احمقاهنه دلهره همیشه زمان امتحانا با من هستش.حتی اون زمانی که من تو آموزشگاه بودم و شاگردام امتحان داشتن من بیشتر از اونها دلهره داشتم.نمیدونم والا..منم این مدلیم دیگه

 سرم رو که انداختم رو برگه ساعت ۳ بودش و وقتی ساعتم اعلام کردش که ساعت ۶ هستش من هم آخرین نقطه رو گذاشتم رو برگه و تموم کردم. از بچه های دیگه که سوال میکردم هیچ کسی نتونسته بودش که کامل جواب بده و اکثرا" تا تراز اصلاح شده توی کاربرگ پیش رفته بودن.(باید هم رشته من باشی تا بتونی بفهمی چی میگم...رشتم حسابداریه). بعد از امتحان رفتیم پیش استادمون تا بچه ها یه صحبتی کنن تا شاید ازشون دوباره امتحان بگیره و منم از استادمون تشکر کنم چون واقعا" دوستشون دارم . کلی صحبت کردیم و از این ور و اون ور گفتیم و من یهو از پروژم سوال کردم که بدونم چی شده و چی نشده . استادمون گفتش که پروژه تو از همه این پروژه هایی که بچه ها دادن عالیترین بوده و بیشترین نمره رو گرفته . اولش فکر کردم که شوخی میکنه اما بعدش دیدم نه داره جدی میگه. کلی ذوق کردم از خوشی.

 این روزا دارم یه کتابی میخونم بنام " اوهام " نوشته ریچارد باخ. برای دومین باره که این کتاب رو میخونم چون دفعه اولش زیاد متوجه نشدم و یه کتاب دیگه از همین نویسنده که به اصطلاح سبکتر بودش خوندم تا بتونم این یکی رو بهتر متوجه بشم. تا اینجای کتاب چیزای خیلی خوبی یاد گرفتم ازش. یکی از اونا اینه که وقتی به چیزی که میخوایی برسی ایمان داشته باشی و فقط به اون فکر کنی و تصویرش رو توی ذهنت به خوبی مجسم کنی حتما" بهش میرسی. من قبلا" هم این کارو کردم و نتیجه اش رو دیدم.البته قبل از این کتاب توی کتاب "حکایت دولت و فرزانگی" این رو خونده بودم اما تا امروز با اینکه قبلا" امتحانش کرده بودم اینطوری بهش ایمان نداشتم.

امروز که سر امتحان بودم تا ساعت ۴:۳۰ من تازه داشتم ثبت های روزنامم رو میزدم و یواش یواش هم وارد دفتر کل میکردمشون. اون موقعه وقتی به ساعتم نگاه کردم اولش با خودم فکر کردم که نمیتونم تمومشون کنم اما انگار یهو یه نفر - که شاید ضمیر ناخود آگاهم بوده- بهم گفتش که میتونی و برو جلو. یهو تصویر اون زمانی که من برگم رو دادم و همه سوالهارو کامل و تا آخر نوشتم اومدش توی ذهنم . شاید فکر کنی دارم شعار میدم اما واقعا" همینطور بودش برام.هرچی ساعت میگذشتش این تصویر قوی تر میشدش برام، بیشتر میتونستم ببینمش. تا اینکه زمان امتحان تموم شدش و من هم دقیقا" آخرین نقطه رو همون زمانی که ساعتم اعلام کردش که دیگ دیگ یعنی ساعت ۶ هستش و مراقب برگه ها رو کشیدش گذاشتم رو برگم.

یا حتی اون زمانی که داشتم پروژم رو مینوشتم این فکر رو میکردم اما راستش چون خیلی زیاد ذهنم رو به غیر از کاری که میکردم مشغولش نکرده بودم نمیتونستم اون یکی رو به خوبی این امروزیه ببینمش و حسش کنم.

نمیدونم تو این کاری رو که گفتم رو تا حالا امتحانش کردی یا نه؟آیا به این حس ایمان یا اعتقاد داری یا نه؟؟ اگر این کارو قبلا" کردی و نتیجش رو دیدی پس میتونی بفهمی که من چی میگم. بعدش یه حس خیلی خوبی به آدم دست میده.نظر تو چیه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط papary  | 

خدا میدونه که امروز چقدر گریه کردم. از بس که گریه کردم دیگه چشمام باز نمیشن.

دوستم میگه اتفاقا" برو و بذار که اونا شرمنده بشن اما هنوزم سر هستم که اونا حتی ارزش شرمنده شدن رو ندارن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط papary  | 

گاهی نمیدونم چرا انقده باید آدمها احمق بشن که برن سمت اون آدمهایی که یه زمانی زندگیشون رو خراب کردن.

اصلا" دوست ندارم که بذارم اون آدمها من رو ببینن. حقشونه که آرزوی دیدن من رو به گور ببرن با خودشون. چون انقده احمق بودن که قدر داشتن مارو کنار خودشون نمیدونستن . حالا بعد از این همه مدت افتادن به فکر ما. خنده داره واقعا".

الان که دارم اینو مینویسم خیلی عصبانیم . دلم میخوادش که به همه اون آدمهای بیخود و بیمصرف یه تو دهنی بزنم . اما فکر میکنم که چه تو دهنی بهتر از اینکه خدا داره جوابشونو میده. باید بیشتر جواب پس بدن. جواب این همه سالی که من و مادرم و خواهرم رو اذیت کردن. جواب زندگی من و مادرم و خواهرم رو.هر کدومشون باید جواب پس بدن به نوبه خودشون.

هر وقت اسم اون آدمها میادش کلی ناجور میریزم به هم. اصلا" نمیخوام ببینمشون.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز بالاخره پدر دوستم رو مرخصش کردن.یه ذره مشکل داره برای حرف زدن اونم به خاطر عملی هستش که انجام داده . با اینکه هیچ کاره حسنم اما خود خدا میدونه که چقدر خوشحالم . اول برای اینکه یه خونواده ای بازم دور هم به خوبی و دل خوشی جمع میشن و اینکه .....( اون یکی رو نمیتونم بگم چیه)فقط انقدر بگم که خوشحالم چیزی رو که خودم ندارم دوستم داره.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط papary  | 

خدارو ۱۰۰۰۰۰ مرتبه شکر میکنم.امرزو بالاخره پدر دوستم رو عمل کردن. به قول یکی از همکلاسیهام میگفتش تو این وسط هیچ کاره حسنی. درست هم میگفتش اما با عادت بدی که دارم نمیدونستم باید چی کار کنم به جر انتظار که اونم کشنده ترین چیز ممکنه برام هستش.

عادت بدی که دارم اینه( البته نمیدونم میشه اسمش رو عادت بذارم یا نه)تا حدی میتونم چیزایی رو که بعدا" پیش میادش رو ببینم و حس کنمشون.این دفعه همش از خدا میخواستم که اون چیزی رو که میبینم پیش نیاره. خود خدا میدونه که چه عذابی رو کشیدم تو این مدت تا امروز. خود خدا میدونه که چقدر دعا میکردم و چقدر نذر کردم که همه چیز به خوبی پیش بره. امروز بالاخره ساعت ۳ عملش کردن. تا ساعت ۷ تو اتاق عمل بوده.

از صبح تا حالا شاید بتونم به جرات بگم که ۲۰ دفعه زنگ زدم به دوستم تا با خبر بشم چه خبره و چی شده. واقعا" داشتم دیوونه میشدم از استرس.به قول مامانم میگفتش اینقدر زنگ نزن. اونم الان خودش توی شرایط بدی هستش توهم که هی زنگ میزنی اونو بیشتر اذیتش میکنی.اما کو گوش شنوا که بتونه آروم بگیره.

 ساعت هفت که شماره دوستم رو روی تلفن دیدم واقعا" با ترس گوشی رو برداشتم تا جواب بدم. وقتی صدای دوستم رو شنیدم که گفتش آوردنش توی آی.سی.یو از خوشحالی زیاد اول خدارو شکر کردم . ۱۰۰۰۰ مرتبه شکرش رو کردم. نمیدونستم که چی بگم. فقط خدارو شکر بلند بلند شکر کردم که اون فکرم برعکسش شدش.انقدر شوک زده بودم که خندم گرفته بودش. صدای دوستم رو بعد از این مدت خوشحال شنیدم.. خوشحالی واقعا" توی صداش بودش.

خداروشکر میکنم به خاطر همه چیزهای خوبش تو دنیا.خودم پدر ندارم با اینکه همیشه دوست داشتم بدونم حس داشتنش چطوریه اما با دیدن بقیه میتونم یه جورایی این حس رو تئوری بفهمم چیه.

خداروشکر میکنم به خاطر همه ساعتهای خوبی که به آدمها میده.

خداروشکر میکنم به خاطر اینکه به بنده هاش اگر دردی رو میده درمون هم میده و نمیذاره که اونا ناامید بشن.

فقط تنها چیزی که الان میتونم بگم اینه که خداجونم خیلی دوستت دارم.( من همیشه با خدا اینطوری حرف میزنم)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیروز قرار بودش که با تیم پزشکی مشورت کنند که ببینن برای عمل باید چی کار کنن.

دکتر گفته بوده که مراقبتهای بعد از عمل مهمتر از خود عمل هستش و به همین خاطر چون تعطیلات ۱۴ و ۱۵ خرداد نزدیکه و ممکنه که کادر بیمارستان درست سر کارشون نباشن وقت عمل رو برای روز ۱۶ خرداد گذاشتن.

از وقتی که اون غزل حافظ رو خوندم خیلی آروم شدم.دیشب دیدمش ...با اینکه میگفت و میخندیدش اما ته قیافش غم داشتش. میدونم که براش خیلی سخته این روزها.بهش گفتم که : ناراحت نباش...البته میدونم که این حرف حرف همچین جالبی نیستش که دارم بهت میگم مخصوصا" توی این شرایط اما توکلت رو از خدا نگیر. هر چیزی که به خیر و صلاحمون باشه خدا برامون پیش میاره.

یه وقتایی میشه وقتی یه چیزی برام اتفاق می افته و ازش ناراحت میشم با خدا دعوام میشه( مگه چیه خوب؟؟؟من با خدا خیلی راحتم و ازش رودروایسی ندارم) اما بعدش که آروم میشم و به ماجرا از بالا نگاه میکنم میفهمم که اون چیزی که اتفاق افتاده برام واقعا" به خیر و صلاحم بوده. نمونش همون روزی که پام توی مترو اون طوری شدش تا چند روز اول خیلی ناراحت بودم و همش میگفتم که چرا باید من اینطور بشم؟؟؟؟ اما کم کم که گذشتش فکر کردم و دیدم که اگر اون روز پام اونطوری نمیشدش و میرفتم شاید توی خیابون یه ماشین بهم میزدش و خیلی راحت میمردم. پس همیشه هر چیزی که اتفاق می افته حتی مرگ بازم به خیر و صلاحمون هستش.

حرفام شاید یه ذره این موقع که میخونیشون خنده دار باشه برات اما اگه خودت توی اون موقعیتش واقع شده باشی میبینی که درست میگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط papary  | 

جمعه ای که مهمون بودیم بهش اس ام اس زدم و ریپورت ندادش. شبیه دوباره زدم و مثل دفعه قبل. صبح شنبه هم که میرفتم دانشگاه بازم اس ام اس زدم و ...شک کردم که نکنه اومده ایران اما هفته پیش به من گفته بودش که مرداد ماه میام. خواستم زنگ بزنم روی شماره ایرانش اما بیخیالش شدم.اما این فکر که اومده یه جورایی قلقلکم میدادش.

ظهر بودش قبل از اینکه استادمون بیادش سر کلاس دیدم گوشیم زنگ خورد. تا از تو جیبم درش بیارم رفت روی پیغام گیر و قطع کردش. شماره رو که دیدم شاخ درآوردم.شماره ایران خودش بود. سریع زنگ زدم و گفتم کجایی؟ بالاخرا کاشف به عمل اومدش که دیشب اومده ایران. کلی ذوق زده شدم و کلی داد و بیداد راه انداختم از خوشحالی.بهش گفتم امروز بیا همدیگر و ببینیم که گفت نمیتونم آخه بابام سکته کرده .اومده ایران چون حالش خیلی بده.اینو که گفتش مثل یخ روی آب وا رفتم یهو.باباش دوماه پیش سکته مغزی میکنه و حالش بد میشه اما به این نمگین تا روز جمعه ای که بهش میگن بیا چون ... و حالا هم یه طرف بدن پدرش فلج شده. امروز صبح دوشنبه قراره که عمل مغزواعصاب بکننش. خیلی ناراحتم خودم اما وقتی باهاش حرف میزنم سعی میکنم که بهش امید بدم..ناسلامتی دوستم هااا.

من به حافظ ایمان ۱۵۰٪ دارم. امشب یه نیت کردم برای پدرش که اون غزل دیو چو بیرون رود فرشته در آید باز شدش. از وقتی خوندمش یه آرامش خاصی بهم دادش.

از خدا میخوام که هر چیزی که خیر و صلاح هستش رو برای پدرش پیش بیاره.

ای خداجونم هیچ امیدی رو نا امید نکن که امید همه ما خودتی و بس.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط papary  | 

این مطلب مربوط به روز شنبه۸۶/۰۲/۲۲ میشه

 

امروز سر کلاس کامپيوتر استاد ما ليست کلاسي رو فراموش کرده بود که با خودش بياره و مثل هميشه که اساتيد ليست رو يادشون ميره از دانشجو ها ميخوان که روي يه برگه ، هر کسي اسم خودش رو بنويسه تا اينطوري معلوم بشه که کي سر کلاس حاضر بوده و کي غايب بوده.
اين رو هم داخل ( ) بايد بگم که اين آقاي استاد ما لهجه بسيار غليظ ترکي داره که وقتي داره درس ميده هيچ کدوم از ماها حرفهاش رو به درستي متوجه نميشيم و يه حالتي ميشيم شبيه به اين

آخر ساعت بودش و استاد داشتش اسامي رو با جديت تمام و تند تند ميخوندش --- در حالي که همه ماها اون جمله معروف خسته نباشيد رو پشت سرهم يه بند  تکرار ميکرديم ---، که به اين صورت پيش ميرفتش : خانم الهام آ ...حاضر....
خانم پريسا ر...حاضر
آقاي محمود ص ...حاضر
آقاي مصطفي م ...حاضر
 آقاي
جورج بوش
اين آخري رو هم خود استاد اول متوجه نشدش از بس که از دست ماها عصباني و ناراحت بودش که هي پشت سر هم عين دارکوبي که داره ميزنه به درخت ميگفتيم استاد خسته نباشيد ، اسم رو يه بار ديگه هم خوندش تا اينکه آخر سر از خنده ماها به خودش اومدش که داره اين اسم رو با پيشوند آقا هم ميگه و ديگه اون موقع بودش که ديگه استاد از عصبانيت ترکيد اما ماها کلي خنديديم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط papary  | 

ما یه خانم استاد ریاضی داریم که واقعا" نوبره توی درس دادن. اول که تا میادش سر کلاس هنوز کیفش رو نذاشته ماژیکش رو حاضر کرده و میره سر اصل مطلب.

ماها هم که یکی از یکی دیگه خنگتریم توی ریاضی و اصلا" نمیفهمیم،وقتی ازش سوال میکنیم که مثلا" این چیه ؟ جواب میده که خودتون باید بدونین و من نباید بهتون بگم.دردسرتون ندم یه طوری درس میده که ماها فقط بر و بر نگاه میکنیم و آخرش عین قل مراد فقط میگیم ها!

این استاد ما هم اصلا" عادت نداره که بخنده و همیشه انگار برنامه صبح گاهیه خیلی خشک هستش.این مدت هم که من پام اینطوری شده و نمیتونم درست راه برم هر جلسه احوال ام رو میپرسه و برام آرزو میکنه که زودتر خوب بشم.(اونوقت این همه هم شت سرش حرف میزنم من)

دیروز که اومدش و درس دادش،نمیدونم آفتاب از کدوم طرف دراومده بودش که مهربون شده بودش و کلی میگفتش و میخندیدش ماها هم بازم مثل قل مراد فقط میگفتیم هااا!!! ( اما این دفعه از تعجب). نمیدونستیم که بخندیم یا نه

وقتی کلاس تموم شدش و داشتیم می اومدیم بیرون یهو دیدم یکی اومدش جلوی من و بهم گفتش : میدونی که چاره اینی که زودتر خوب بشی چیه؟؟سرم رو که بالا کردم دیدم که استاد گرام ایستاده. جواب دادم : نه استاد ؟! گفتش که اگر دوتا پاچه  تروتمیز با آبلیمو بخوری تا هفته دیگه خوب میشی. منو میگی یهو گفتم : ای ی ی ی ی من از هرچیزی که مربوط به گوسفند میشه بدم میادش و متنفرم. ای ی ی ی ...یهو استاد گفتش:ای دیوونه!!!!!( <---- این منم)اشتباهت همینه دیگه.....من و دوستام مونده بودیم که این حرف رو کی زده؟ من گفتم؟تو گفتی؟اصلا" من کیم؟اینجا کجاست؟

وقتی استاد رفتش به دوستام گفتم که فکر کنم جلسه بعدی که بیادش سر کلاس به من میگه : چططوری رفیق؟ بیا بریم بوفه یه نسکافه ای چایی چیزی بزنیم .تازه ...(!)بسوزه اینطور که پیش میره من پایان ترم رو هم پاس کردم و به سلامتی میرم به جام جهانی

از هر کسی انتظار داشتم اینطوری حرف بزنه بغیر از استاد گرام.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:12 قبل از ظهر  توسط papary  | 

این مدت از بس که درگیر کارهای دانشگاه هستم کمتر میتونم بیام اینجا و سر بزنم.

کلا" این مدت خیلی میترسم از اینکه امتحاناتم نزدیکه...امیدوارم بتونم ریاضی رو پاس کنمش به خوبی چون فقط این یدونه هستش که داره منو اذیت میکنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط papary  |