تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
نمیدونم تا حالا شده با یکی داری حرف میزنی و یهو یه ضرب المثلی بگه؟؟؟ و به تو بر بخوره؟؟ البته درسته که میگن تو مثل مناقشه نیستش اما به هر حال با همه این حرفها گوینده باید رعایت حال شنونده رو هم بکنه اونم زمانی که شنونده هیچ توهینی نمکینه..خنده داره توهینم نمیکنی و دست آخر میگن یاسین تو گوش خر خوندنه حرف زدن با تو.

خنده دار تر اینه وقتی که اعتراض میکنی که این چه حرفیه داری میزنی به من ؟؟؟ مگه من توهین کردم که اینو میگی؟؟حرفهای قشنگ دیگه ای هم چون الاغ و احمق هم بهت میگن. اونم فقط برای اینکه تو نمیفهمی(!!!!) منظور گوینده از گفتن خر تو نبودی. اگه منظورش تو نبودی پس با چه کسی به غیر از تو داشته حرف میزده؟؟؟ 

همه اینایی رو که گفتم به من گفته شده اونم در حالی که اصلا" توهین بهش(نمیگم کیه چون به هر حال توف(تف) سر بالا میشه) نمیکردم...خنده دار نیستش؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امشب شب آرزوهاست.نمیدونم تویی که داری اینو میخونی آیا تا حالا برنامه کوله پشتی رو دیدی یا نه؟؟؟ آیا از شب آرزوها چیزی میدونی یا نه؟؟

اولین شب جمعه ماه رجب رو بهش شب آرزوها میگن.توی این شب هر آرزویی که بکنی اگر به خیر و صلاحت باشه برآورده میشه. به غیر از امشب شبهای احیاء هم هستش که هر آرزویی بکنی در صورت به خیر بودن برآورده میشه. یادم نمیره چند سال پیش رو. یکی از شبهای احیاء بودش و خونه بودیم.(به خاطر اینکه پدر مادرم تو این شب فوت کرده هیچ وقت به احیاء نمیریم چون مامانم یاد اون سالش می افته و گریه میکنه و کلی حالش بد میشه)وقتی می خواستم بخوابم به خدا گفتم که ای خداجونم(من همیشه اینطوری باهاش حرف میزنم)خودت تا سال آیندمون رو به خیری قلم بزن برامون.شب که خوابیده بودم یه خوابی دیدم که هیچ وقت تا عمر دارم از یادم نمیبرمش .

امشبم دلم میخوادش که بازم از اون آروزها بکنم.

آروز میکنم که خدا همیشه بهمون سلامتی بده. آرزو میکنم که مادرم رو که واقعا" بهش مدیون هستم تمام لحظه لحظه زندگیم رو همیشه سلامت بداره...عاقبت به خیر باشه.نباشم اون روزی رو که نبودش رو ببینم.آرزو میکنم که خواهرم و شوهرش بچه های سالمی داشته باشن...بچه هایی که باعث سربلندیشون بشن.آروز میکنم که خودشون هم پدر و مادر خوبی برای بچه هاشون باشن و همینطور هم زن و شوهر خوبی برای هم دیگه باشن.آروز میکنم که خانواده خالم همیشه توی زندگیشون سلامتی داشته باشن...دل خوش داشته باشن....محتاج نباشن. برای همسایمون(اسمشونو نمیبرم اینجا)آرزو میکنم که اونا هم همیشه سلامت باشن...به اون آرزوهایی که میخوان در صورت خیر بودن بهش برسن.برای تمام دوستایی که الن یادم نمیان یا اینکه یادم هستش اسماشون و نمیتونم اینجا اسماشونو بگم آرزو میکنم که همیشه سلامت باشن و عاقبت به خیر و به اون آرزوهایی که یه خیرشون هست برسن. آروز میکنم که همه مریضهارو دلشون رو خوش کنه.خدا جونم اگر مریضی رو میدی درمونشم بده. درد کشیدن در صورتی که بدونی درمونش هستش زیاد حس نمیشه. اما خدا جونم درمونش رو میدی راهش رو هم نشون بده و همینطور رهش هموار باشه ها. دیدی یه وقتایی یه درمانی هستش برای مریضی اما یا امکان سلامت جسمانیش نیستش یا اینکه اون بنده خدا پول نداره. به خاطر اینه که میگم راهش هموار باشه.برای خودم هم آروز میکنم که مثل همیشه اون چیزهایی رو که به خیر و صلاحم هستش رو جلوی پام بذاری خدا جونم. خدا جونم یه کاری کن که همیشه وقتی مامانم میخوادش یاد من بی افته مایه شرمندگیش نباشم ...مایه افتحارش باشم. خدا جونم کاری کن که بتونم زحمتهای مامانم رو که طی این سالها برای من و خواهرم کشیده به خوبی بتونیم جواب بدیم مایه سربلندیش و شادیش باشیم. خدا جونم برای خودم آروز میکنم که اون چیزی که الان توی ذهنم هستش اگر واقعا" به صلاحمون هستش ، راهش رو خودت هموار کنی که درست بشه به خیری و شادی.( بعضی وقتا آدم فقط حرفشو میتونه به خدا جون خودش فقط و فقط بگه

بازم آروز های دیگه دارم که فقط باید به خدا جونم بگم که در این مقال(مغال) نمیگنجد

برای تو هم همون آرزویی رو میکنم که برای خودم میکنم همیشه.آروز میکنم که همیشه اون چیزی که خیروصلاحت هستش جلوی پات گذاشته بشه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط papary  | 

من خودم از اون دسته آدمهایی هستم که خیلی خیلی کم تلویزیون نگاه میکنم( حالا این خیلی خیلی کم رو بخون اصلا"). اما منم مثل بقیه آدمها دوست دارم گاهی بعضی برنامه ها رو نگاه کنم. اون برنامه هم این روزها کوله پشتی هستش.

ماجرای از اینجا به بعد حالا شروع میشه.نمیدونم برای تو هم پیش اومده یا نه که توی جمعی باشی ،خونه کسی باشی یا خونتون مهمون باشه و این مهمانی مصادف باشه با شروع اون برنامه مورد علاقه تو . از بد روزگار این برنامه هم روز بعد تکرار نداره و به هر حال مجبوری که همون موقع پخش نگاه کنی. فضارو این طوری تصور کن که همه ساکت هستند و صدای تلویزیون هم کاملا" پایین هستش و وقتی برنامه شروع میشه و میخوایی صداش رو یه ذره بیشتر کنی با اعتراض روبرو میشی که مگه چه خبره؟؟؟(آخه صدای اینکه اصلا" در نمیادش) . بالاخره صداش رو به اندازه ای میکنی که فقط خودت و مجری برنامه میشنوین. در این میون هم بقیه حاضرین با هم شروع میکنن به تعریف کردن از برنامه و نظر دادن در مورد رنگ جوراب مجری تاااااا اینکه این مجری چرا ازدواج نمیکنه. حالا حال خودت رو هم تو این وسط تصور کن. اون یه ذره صدایی هم میشنیدی دیگه به گوشت نمیرسه و مجبوری که ادامه برنامه رو یا بیخیال بشی یا اینکه تخیلی نگاه کنی. تخیلی یعنی اینکه خودت حدس بزنی اونا دارن چی میگن.

بالاخره جاهای حساس برنامه که نقطه اوجش هستش تموم میشه و برنامه رو به سراشیبی پایانش میره که همه نظرها تموم میشه و همه ساکت میشن و میشینن ببینن این برنامه چیه که انتقدر تورو جذب خودش کرده.تازه با این همه بازم از تعاریف فلسفیشون کم که نمیشه هیچ یه چیزای دیگه ای هم اضافه میشه. تازه هی هم از تو سوال میکنن که این کیه اومده امشب؟؟ در مورد چی حرف میزنن؟ برنامه رو که نذاشتن ببینی هیچ سوال هم میکنن.

برنامه تموم میشه و دوباره نوبت نظر دادن بقیه درمورد برنامه و مجری برنامه میشه. آخرشم برای اینکه قافیه خالی نمونه یه گریزی هم به تو میزنن که چرا انقدر صدای تلویزیون رو زیاد کردی و نذاشتی ما حرف بزنیم؟؟؟

خداییش چه حالی بهت دست میده؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط papary  | 

نويسنده: جان راجر- پيتر مك ويليامز
مترجم: مهدي مجردزاده كرماني


تعادل، موضوعي بسيار شخصي است. دنيا پر از امور متضاد است كه بر يكديگر تأثير مي گذارند. ممكن است فردي چيزي را دوست داشته باشد و فرد ديگر درست نقطه ي مقابل آن را بخواهد. اما بيشتر مردم حالات ميانه را مي پسندند. بعضي از اين حالات متضاد عبارتند از: كار و تفريح، فعاليت و استراحت، در جمع بودن و تنها بودن. اكنون نگاهي دقيقتر به هريك از اين حالات مي اندازيم.
    كار و تفريح: بعضيها از هدف گذاري و رسيدن به هدف لذت مي برند. وقتي به يكي از هدفهاي خود رسيدند، پرچم خود را بر بالاي آن نصب مي كنند و بلافاصله به دنبال هدف بعدي مي روند اين افراد از كار لذت مي برند.
    در مقابل، عده اي هستند كه ظاهرأ به آنچه دارند قانعند. آنها از لحظات زندگي خود لذت مي برند. به طوري كه گاهي كار كردن برايشان مشكل مي شود.
    فعاليت و استراحت: بعضي ها دوست دارند كه فعال باشند. در نظر اين افراد، خواب چيزي جز تلف كردن وقت نيست و لذا سعي مي كنند وقت خود را كمتر تلف كنند. اين اشخاص اگر به كاري جسماني مشغول نباشند كسل مي شوند.
    كساني هم هستند كه از استراحت لذت مي برند. اين افراد ورزش را كفر مي دانند. اگر هم از جايشان بلند شوند دوست دارند كه در رختخواب بنشينند. از خواب لذت مي برند و رؤيا را دوست دارند و معمولأ چند بليت اضافي هواپيما را مي خرند تا در مسافرتهاي هوايي بتوانند دراز بكشند. معمولأ كمتر پيش مي آيد كه اين عده بر اثر كار عرق كرده باشند.
    با هم بودن و تنها بودن: بعضيها هميشه دوست دارند كه با كسي باشند. ممكن است اين شخص، هميشه فرد معيني باشند يا افراد مختلفي، ولي در هنگام آشپزي،‌ استحمام، غذا خوردن و خواب هم اگر تنها باشند ناراحت مي شوند. اين اشخاص معمولأ به حيوانات خانگي نيز علاقه دارند. در هنگام تماشاي تلويزيون، اگر طرف مقابلشان براي آوردن چاي يا بستني به آشپزخانه برود، آنها هم مي روند.
    در مقابل عده اي هم هستند كه از تنهايي لذت مي برند و دوست دارند هميشه با خودشان باشند. اين افراد، اگر كسي در خانه باشد خوابشان نمي برد، چه رسد به اين كه كسي در اتاق خوابشان باشد. اين اشخاص، مشاغلي از قبيل جنگلباني، شب پايي و نويسندگي را دوست دارند.
    مواردي كه بيان شد نمونه هايي از افراط و تفريط در امور بود و مسلمأ نمي توان يكي را صحيح و ديگري را غلط دانست.
    
    چيزهايي را كه نداريم، به دست آوريم، يا از آنچه كه داريم لذت ببريم؟
    يكي از موضوع هاي مهم اين است كه آيا بايد سعي كنيم بر داراييهاي خود بيفزاييم يا اين كه سعي كنيم از داشته هاي فعلي خود بهره مند شويم و لذت ببريم.
    فرض كنيم در يك زمستان سرد و در هواي طوفاني، در خانه خود در اتاقي گرم و راحت روي مبل راحتي و روبروي بخاري ديواري نشسته ايد و ياري دمساز (كه مي توانيد كتاب باشد) در كنار خود داريد و به نوشيدن كاكائوي گرم مشغول هستيد. اين همان حالت بهره مندي از داراييهاي موجود است.
    اكنون در نظر بگيريد كه در همان هواي سرد، پوتين، لباس گرم، دستكش و كلاه خود را مي پوشيد، هرچه پول داريد برمي داريد و از خانه خارج مي شويد و از ميان راه هاي برف گرفته به سوي فروشگاه به راه مي افتيد و در دل دعا مي كنيد كه فروشگاه مورد نظر، هنوز باز باشد و پول كافي براي خريد مايحتاج خود در جيب داشته باشيد. اين همان حالت به دست آوردن چيزهايي است كه دوست داريم.
    اين دو قضيه، شباهتي به هم ندارند. پس تكليف ما چيست؟ مسلمأ راه صحيح، حفظ تعادل است.
    اگر روزها و هفته ها در جلو بخاري بنشينيم، بالاخره حوصله مان سر مي رود و دلمان مي گيرد. صحبت بهترين دوست، سرانجام دل آازار مي شود.
    بالاخره از جا مي پريم و در حالي كه لباس گرم خود را مي پوشيم مي گوييم:
     - من مي روم فروشگاه خريد كنم.
     - چه مي خواهي بخري؟
     - قدري شير (يا چيز ديگر)
     - اما شير داريم.
     - پس مي روم چند تا همبرگر بخرم.
     - گوشت داريم. مي توانم خودم همبرگر درست كنم.
     - زحمت نكش. فروشگاه فقط چند كيلومتر تا اين جا فاصله دارد.
     - پس صبر كن با هم برويم.
     - باشد. همين الان برمي گردم.
     - اين را مي گوييم و بيرون مي زنيم و در را پشت سرمان مي بنديم.
    آه آزادي! بوي هواي سرد و تازه. زيبايي برف. باد سردي كه به صورتمان مي خورد و حالمان را جا مي آورد.
    توي برفها به طرف فروشگاه به راه مي افتيم. هوا دارد تاريك مي شود. سوز و سرما را حس مي كنيم. فروشگاه در سر پيچ بعدي واقع شده است. اما چه فايده! بسته است.
    اكنون هوا كاملأ تاريك شده است. برف همچنان مي بارد و باد، دانه هاي برف را به سر و صورتمان مي زند. پاهامان ديگر سرد نيست، بلكه از سرما بي حس شده است. صحنه هايي از كتاب دكتر ژيواگو در نظرمان مجسم مي شود. به نظرمان مي رسد كه مژه ها و سبيلمان يخ زده است.البته سبيل نداريم، اما حتمأ رطوبت هوا در پشت لبمان منجمد شده است.
    اتومبيلي جلو پايمان ترمز مي كند. همدم دلواپس خودمان است.
     - به فروشگاه تلفن كردم، داشتند تعطيل مي كردند. گفتم با اتومبيل بيايم دنبالت.
     - بله! بله! متشكرم، متشكرم.
    و يخهاي پشت لبمان مي شكند و فرو مي ريزد. وارد اتومبيل مي شويم. گرم و نرم است.
     - چند تا همبرگر هم درست كردم.
     - تو چقدر خوبي. برويم به خانه. دلم مي خواهد جلو بخاري بنشينم. دلم نمي خواهد هرگز از خانه خارج شوم. هيچ جا مثل خانه نيست. هيچ جا خانه خود آدم نمي شود.
    به نظر شما چه مدت مي توان روبروي بخاري نشست؟ چقدر طول مي كشد كه دوباره حوصله تان سر برود و بخواهيد براي خريد همبرگر از خانه خارج شويد؟ يك ساعت؟ يك روز؟ يك هفته؟
    در اين جاست كه مسأله ي دانستن نقطه تعادل، مطرح مي شود. مثلأ اگر بدانيم كه بعد از سه روز بايد به طرف فروشگاه حركت كنيم، مي توانيم برنامه اي براي اين كار بريزيم و اگر بدانيم كه پس از دو ساعت، دوباره هوس مي كنيم كه به خانه برگرديم، در آن صورت مي توانيم از وقت خود به شكل مؤثرتري استفاده كنيم. وقتي دانستيم كه هرسه روز يك بار، بايد به مدت دو ساعت تنها باشيم و پياده روي يا ورزش كنيم، در آن صورت نقطه تعادل ما به دست مي آيد.
    نكته مهم آن است كه نقطه تعادل هركسي، اختصاص به خود او دارد. بعضيها ممكن است دلشان بخواهد دو ساعت در خانه باشند و سه روز در بيرون خانه. شايد كساني هم باشند كه پس از سه روز، دلشان بخواهد كه نگاهي به بيرون خانه بيندازند.
    
    يافتن نقطه تعادل
    براي يافتن نقطه تعادل، فقط يك راه وجود دارد و آن شيوه آزمايش و خطاست. در اوايل كار، براي يافتن نقطه تعادل، مرتكب خطاهاي بسيار مي شويم. يافتن نقطه تعادل در زندگي، شبيه بندبازي است. وقتي مي خواهيم تعادل خود را روي يك رشته طناب محكم، حفظ كنيم، در آغاز، بيش از آن كه راه برويم مي افتيم. اما كم كم نقاط تعادلي را در درون خود پيدا مي كنيم و مي آموزيم كه به آنها اعتماد كنيم. تدريجأ هماهنگي حركات ما بيشتر مي شود و تزلزل و عدم تعادل، در اثر آزمايش و خطا جاي خود را به نرمش و وقار مي دهد.
    آزمايش به معني اين نيست كه بايد چيزهاي بسياري را بيازماييد. بلكه بايد در حال آزمايش باشيد. خيليها هستند كه فكر مي كنند شما بايد مطابق روش آنان زندگي كنيد. اين افراد، در عين حال هم قاضي، هم هيأت منصفه و هم مأمور اجراي حكم هستند. بگذاريد آنها هرچه مي خواهند بگويند، اما نگذاريد احكامشان را در مورد شما اجرا كنند.
    اگر اين اشخاص، به ديانت مسيح معتقد هستند به آنها بگوييد كه مسيح فرموده است: «قضاوت نكنيد تا درباره ي شما قضاوت نشود، سرزنش نكنيد تا مورد سرزنش قرار نگيريد، ديگران را ببخشاييد تا مورد عفو قرار گيريد».
    البته گاهي هم خودمان قاضي خودمان مي شويم. ما نتيجه عوامل فرهنگي محيطمان هستيم. به ما آموخته اند كه خود را به مخاطره نيندازيم، به قلمروهاي تازه وارد نشويم، دست به كارهاي تازه نزنيم و سعي نكنيم تا به نتايجي تازه دست يابيم.
    به ما آموخته اند كه دنباله رو ديگران باشيم، خود را با محيط، سازگار كنيم و افرادي معمولي باشيم.
    پس از آن كه در زمينه معيني نقطه تعادل خود را يافتيم، خوب است كه نقطه تعادل نزديكان و اطرافيان را نيز دريابيم. اگر نقطه تعادل آنان در زمينه هاي گوناگون، نزديك يا مكمل نقطه تعادل ما باشد، در اين صورت بين ما توافق و سازگاري ايجاد مي شود.
    براي اين كه دو نفر، يكديگر را كامل كنند، لازم نيست كه نقاط تعادلشان عينأ يكي باشد. ممكن است فرد ايثارگر، فرد متوقعي را بهتر كامل كند تا فرد ديگري كه او هم ايثارگر باشد.
    اگر دو نفر با گذشت به هم بيفتند ممكن است يكي شان بگويند «بفرماييد» و ديگري جواب دهد «شما بفرماييد» و اولي بگويد «نخير، شما مقدم هستيد» و دومي اصرار كند «اختيار داريد شما اول بفرماييد» و اين قضيه همين طور ادامه پيدا كند.
    يافتن نقطه تعادل براي هر موضوعي، آسان نيست. اما در درجه اول سعي كنيد در زمينه هايي كه به هدف بزرگتان مربوط است،‌ نقطه تعادل را پيدا كنيد. اگر در بعضي زمينه ها هم نتوانستيد نقطه تعادل را پيدا كنيد مهم نيست. زندگي همين است.
    
    شهامت براي اداره يك زندگي متعادل
    اين كه هريك از ما نسبت به عامل معين، داراي نقطه اعتدال متفاوتي هستيم، مشكل مهمي نيست، زيرا جهان بسيار بزرگ است و سليقه ها بسيار متفاوت. اما مشكل از آن جا آغاز مي شود كه فرهنگ و جامعه بخواهد هركسي را به نقطه متوسطي در هر زمينه براند و بگويد «نقطه تعادل، اين جاست. اگر چنين زندگي كني متعادلي وگرنه غيرعادي و نامتعارف».
    ما علت اين امر را مي دانيم. قوانين اجتماعي را در آغاز، كساني وضع كرده اند كه مي خواسته اند بر جامعه حكومت كنند و چنانچه افراد، مطابق الگوهاي پيش ساخته اي رفتار كنند، آسانتر مي توان بر آنها حكومت كرد.
    ما اجباري نداريم كه هميشه به راهنماييهاي ديگران گوش فرا دهيم، چه رسد به اين كه آنها را اطاعت كنيم. بعضيها بخش مهمي از ارزشها و جوهر وجودي خويش را از كف مي دهند،‌ تنها براي اين كه متعارف باشند.
    عادي بودن، افسانه اي بيش نيست. با وجود اين،‌ ترس از غيرعادي بودن به قدري شديد است كه خيليها جان خود را در اين راه فدا مي كنند. (ما در اين مورد قصد مبالغه نداريم. علت بسياري از خودكشيها، ناسازگاري با قراردادهاي اجتماعي است).
    پس اگر سعي كنيم براساس معيارهاي فرهنگي، زندگي خود را متعادل سازيم، ممكن است از حد تعادل خارج شويم و وقتي مي خواهيم زندگي خود را مطابق آنچه كه در جامعه «زندگي بسيار متعادل» ناميده مي شود اداره كنيم، تعادل فردي خود را از دست مي دهيم.
    شهامت داشته باشيد و نقاط تعادل زندگي خود را مطابق دلخواه خويش اختيار كنيد. خود را دوست بداريد و زندگي خود را بر آن اساس متعادل كنيد.

 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط papary  | 

من واقعا" به این اعتقاد بیشتری پیدا کردم که هر طوری که فکر کنی همونطورم برات میشه.

نمونش روز دوشنبه بودش که امتحان اقتصاد داشتم. طول ترم بهترین شاگرد کلاس بودم. برای پایان ترم هم کلی خونده بودم به طوری که به همه بچه های دیگه هم قبل از امتحان درسهارو یاد میدادم. اما این وسط یه ماجرایی بودش که باهام بودش. اونم طرز فکری بودش که گذاشته بودم به من قالب بشه.وقتی درس میخوندم همش فکر میکردم که این همه دارم میخونم اما من که امتحانم رو بد میدم آخرش. و همون هم شدش . سر امتحان همون مطالبی رو که ۱۰۰ بار خونده بودم و به دوستای دیگم هم یاد داده بودم ، چنان خراب کردم که نگو . البته نمره قبولی میگیرم اما نه اون نمره ای که دلم میخوادش . من برای ۱۹ یا ۲۰ خونده بودم اما چون اون فکر احمقانه باهام بودش نتیجش این شدش.

همه اینها رو گفتم که نتیجه بگیرم که طرز فکرمون رو هر چی که هستش ، بستگی به خودمون داره که بذاریم بهمون قالب بشه یا نه.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز دوستم رفتش. ساعت ۵ پروازش بودش و رفت . دلم گرفته و ناراحتم . بهش میگفتم که بیشتر بمون میگفتش همینطوریشم هیچی هیچی یه ماه موندم و از کاروزندگیم افتادم.

دیروز که با هم بیرون بودیم بهش گفتم تو که بری من دیگه هرروز صبح به کی زنگ بزنم و کرم بریزم که اونو از خواب بیدارش کنم؟؟( آخه این مدت همش من بهش هرروز زنگ میزدم و بیدارش میکردم از خواب . چون من زودتر بیدار میشدم که درس بخونم)

به مامانم میگم مامان تنها شدم باز دوباره . جواب میده ناراحت نباش و این حرف رو نزن...زودتر از اونی هم که فکرش رو کنی دوباره میبینیش.(امیدوارم همه چیز به خیری پیش بره)

یه چندروزی طول میکشه تا خوب بشم و به شرایط عادت کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط papary  |