|
|
|
|
|
امروز آخرین روز تابستونه. بالاخره ۶ ماهه اول هم تموم شدش و داریم کم کم نزدیک میشیم به سرما. به خواب زمسونی و لرزیدن زیر پتو. داریم کم کم نزدیک میشیم به اینکه شب چی بپوشیم که زیر پتو یخ نکنیم...پاهامون بیرون نمونه که تا صبح سگ لرزه بزنیم.به اینکه یه موقع یه قول مامانم کلیه هامون نچاد از سرما.به اینکه شب حواسم باشه که پتوم رو از روم نزنم کنار که تا صبح بلرزم و سرما بخورم.(آخه من خیلی بد خوابم و بیشتر زمستونا تا صبح از سرما سگ لرزه میزنم)
امروز از صبح که بیدار شدم و یه دوش گرفتم اومدم نشستم پشت میزم و مشغول کتاب خوندن شدم. این کتاب خوندن در حقیقت یه بهونه بودش. بیشتر می خواستم بشینم پشت میزم که آفتاب ظهر از پشت پنجره میزنه داخل. از ساعت ۱۱ تا ۴-۵ که آفتاب پهنه نور چشم آدمو میزنه. با اینکه از نوری که توی چشمم میخوره و سر درد میگیرم فراری ام اما امروز دلم می خواستش که این نور بزنه بهم. با اینکه از گرما فراریم اما امروز دوست داشتم که این گرما رو حس کنمش کامل. چه حس خوبی بودش. نور آفتاب و گرمای ظهر از پشت پنجره بزنه به آدم و از طرفی هم باد کولر بخوره به پشتت و موهای سرت که خیسه روی پشتت یه قلقلکی میده بهت.به من که این اوضاع خیلی حس خوبی رو دادش. اصلا" دوست ندارم که امروز تموم بشه. دلم نمی خوادش که از این به بعد شبا زیر پتو سگ لرزه بزنم از اینکه انگشتای پام منجد شده یا اینکه سرم از پتو مونده بیرون و گوشام یخ کرده. از گرما فراریم اما دوست ندارم که بارون پاییز بخوره تو صورتم. عاشق بارونم اما نه بارون پاییز...نه برف زمستون. از فردا هم دیگه دانشگاه درس و این حرفا شروع میشه و باید برسیم به کاروزندگیمون و نفهمیم که کی صبح شده و کی شب..فقط یهو چشمام رو باز میکنم و میبینم که دی ماه شده و روبروی برد گروهمون وایسادم و دارم تاریخ و روز امتحانا رو میبینم . همه اینا یه طرف،دلهره و اضطرابی که همیشه از امتحانای لعنتی داشتم هم به یه طرف. نمیدونم کتاب دایی جان ناپلئون رو تا حالا خوندی یا نه...نمیدونم فیلمش رو دیدی یا نه. من فیلمش رو میتونم به جرات بگم که بیشتر از ۱۵ بار دیدم و کتابش رو هم امروز برای اولین بار خوندمش. داستان رو خیلی دوست دارم و میتونم بگم یکی از بهترین سریالهایی هستش که تلویزیون ایران تا به حال به خودش دیده. کتابش رو هم دوست داشتم و البته هنوزم دارم. اما چیزی رو که این وسط اصلا" دوست ندارم هیچ وقت،فصل آخر داستانه. نمیدونم چرا اما هیچ وقت دوست ندارم که بخونم یا ببینم که اون خونواده اونطوری همشون آلاخون والاخون میشن.هیچ وقت دوست ندارم که لیلی به اون پوری فش فشو برسه. هیچ وقت دوست ندارم که پسر بیچاره اونطوری بشه. دوست ندارم که دایی جان که تمام داستان روی اون میچرخه اونطوری بمیره.شاید یه ذره رمانتیکم اما دوست ندارم دیگه خب.دوست داشتم که همه چیز به خوبی پیش میرفتش اما خب این نظر منه و نظر من هم اصولا" در این موارد اصلا" مهم نیستش. امروز تصمیم گرفتم که کتاب رو تموم کنم. چون نمی خواستم از فردا که دارم میرم دانشگاه و توی راه هستم این کتاب رو با خودم ببرم. نمی خواستم ببرمش چون مال تابستون هستش. همونطور که خود داستان هم از یه تابستون شروع میشه . اصلا" دوست نداشتم که کتاب رو زود بخونم که به آخر داستان که اینطور ناراحتم میکنه برسم. انگار منم با اونا زندگی کردم.انگار منم توی اون باع بودم. نمیدونم دارم چی مینویسم. فقط میدونم که خیلی قاطی کردم از اینکه تابستون هم تموم شدش و از اینکه داستانی رو که دوست دارم همیشه باید آخرش اینطوری تموم بشه. هم تابستون رو دوست دارم و هم داستان رو اما حیف که هر دوتاشون آخرشون اینطوری تموم میشه و هیچ وقت نمیتونم آخرشون رو عوض کنم و همیشه اونطوری که نوشته شدن تموم میشن...بدون یک ذره تغییر. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم والا چرا این هفته همش مامان من با من سر لج بودش؟؟؟؟ خوبه کاری هم بهش نداشتم و الکی هم گیر نمیدادم که بگم یه کاری کردم ، اما همش با من سر لج بودش. تا باهاش حرف میزدم همش یه طوری برخورد میکردش که انگار من چی کار کردم.
خدارو شکر که این هفته لعنتی تموم شدش..اصلا" هفته خوبی نبودش . همش ناراحتی و دعوا بودش. از یکشنبه هم که دانشگاه شروع میشه و باید برم. این اولین باری هستش که برای کلاسام و درسام دلم تنگ شده. این هفته از بس خودخوری کردم دارم دق میکنم. خداکنه زودتر دانشگاه شروع بشه و از دست اینا خلاص بشم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
۱-به خدا بدک نیستش که اگر گاهی هم که شده مراعات دیگران رو بکنیم ها
۲- به خدا بدک نیستش که اگر قبول کنیم داریم از خودمون یه چیز من درآوردی تراوش می کنیم ها ۳- به خدا بدک نیستش که اگر یه حرف من در آوردی داریم میزنیم و اشتباه هستش الکی به یه چیز دیگه ی بی ربط گیر بیخود ندیم که آدم رو یاد اون مثل معروف آقای گودرزی و آقای شقاقی میندازه ۴- از این به خداها زیاده دوروبرمون توی یه روز اما کی هستش که بهشون گوش کنه و سعی کنه یه ذره اصلاح کنه خودش یا اگرم اصلاح نمیکنه یه ذره خودش رو کنترل کنه.
شیوا کجایی پس؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم تا حالا شده باشه که توی جمعی بخوایی تلویزیون ببینی یا نه؟ اگر اتفاق نیافتاده برات امیدوارم هرگز هم نشه چون مطمئنا" یکی از بدترین چیزهای ممکنه میتونه باشه.
امشب سریالهای ماه رمضان شروع شدش. تنها وقتی که هر شب میشینم پای تلویزیون همین ماههای رمضانه و وقتایی هم که مهران مدیری برنامه داره.به هر حال...امشب هم ما مهمون داشتیم. پسر خاله مامانم اینا با خانمشو و پسرشو دخترشو نوه هاش اومده بودن دیدن خاله و شوهر خاله من. از همون وقتی که وارد شدن پیش خودم گفتم که وااااویلا..سریال بی سریال. نمیدونم چرا همیشه تا قبل از اینکه بخوایی چیزی رو تماشا کنی همه ساکتند و اصلا" انگار کسی توی این خونه نیستش اما کافیه که بخوایی یه چیزی رو تماشا کنی. یهویی همه با هم دیگه شروع میکنن به حرف زدن. حالا یکی ندونه خیال میکنه چه حرفهای مهمی هم دارن. نمونه هاش اینه: اون سالی که ما رفته بودیم لوس انجلس رفتیم توی یه رستورانه فلان غذا رو خوردیم....اون سالی رو که با هم دیگه رفتیم فلان جا یادته؟...دانشگاه ما از ماه دیگه شروع میشه و من باید کم کم بلیطم رو بگیرم که برای شروع ترم برسم به اونجا...تورو خدا میبینی چه حرفهای مهمیه از همه اینا که بگذریم یه چیز دیگه هم هستش که دیوونم میکنه . سریاله رو داره میده،هنوز شروع نشده که یکی از مهمونارو جو میگیره و میگه : بابا این چرت و پرت ها چیه؟؟؟باز ما رمضون شدو اینا این مزخرفارو نشون میدن( همه این حرفها در حالیه که تلویزیون داره تیتراژ سریال رو نشون میده ها) و پشت سر اون یکنفر هم بقیه شروع میکنن به تایید کردنش.این از مال تیتراژش. حالا میرسیم به هنرپیشه هاش. تا یکی از هنرپیشه هارو نشون میده ، یکی از مهمونا شروع میکنه که : اااااااااااا این تازه مال یکی از سریالها بودش. اگر بخوام همه سریالهارو با نون اضافه و خیارشور بگم که خودش یه سریال ماه رمضون میشه. اما امیدوارم که این تجربه رو هیچ وقت نداشته باشی چون واقعا" دیوونه کننده هستش برای آدم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 4:16 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
جالب است ، معنی عشق بی قیدوشرط این است که برایمان مهم نباشد کسی که دوستش داریم چطور آدمی است و چه کار می کند ! عشق بی قید و شرط یعنی بی اعتنایی. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
به کمک یکی از دوستانم امشب یه کار بسیار محرمانه ای کردم. برای وبلاگم آمار گیری میکنم که بدونم در طی یک روز چند نفر اومدن و رفتن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
ماه پیش تولدم بودش. فرداش که رفته بودم یه سری خرید و از این حرفا بکنم به مغازه زیر خونمون که یه مغازه لوازم آرایش فروشی هستش یه سری هم زدم و یهو یه چیزی دیدم که اصلا" نمیتونستم ازش بگذرم...یه Teddy Bear گذاشتمش روی میزم روی پایه چراغم و هر وقت میشینم پشت میزم میتونم ببینمش. خب برم سر حرف اصلیم و اون کادویی که برای خودم خریدم.تازه خبر نداری که براشم اسم گذاشتم. اولا اسمش رو گذاشته بودم "خر" اما بعدا" دیدم که به شخصیتش توهین میشه و عقده ای میشه اسمش رو گذاشتم "پ و " که اینم خودش در طی یه جریان فلسفی بوجود اومدش که در این مقال نمیگنجد هیچ جوره. حالا همه این حرفارو زدم که بگم نمیدونم تاحالا شده وقتی خوشحالی یا ناراحتی یا هر حس دیگه ای که داری وقتی به چیزی که دوستش داری نگاه میکنی فکر میکنی اونم همین حس رو داره؟؟؟ برای من این موضوع بارها و بارها پیش اومده. نمونش همین "پ و" . یه روزایی میشه که خیلی خوشم و وقتی نگاهش میکنم توی صورت اونم همینو میبینم و برعکس ، یه روزایی که خیلی ناراحتم یا عصبانیم وقتی به اونم نگاه میکنم میتونم همینو توی اون ببینم. نمی خوام بگم که "پ و" حس داره و میتونه نفس بکشه..نه اصلا" اینو نمیگم. منظورم یه چیز دیگه ای هستش. منظورم اینه که شاید "پ و " یه جور آیینه باشه از خودم اما با یه شکل دیگه. آیینه ای که هر وقت ناراحتم ، هر وقت خوشم یا هر زمانی که عصبانیم رو میتونه بهم نشون بده خودم رو. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:36 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب که تصادف کردیم اس ام اس زدم به دوستم که ما تصادف کردیم اما سالمیم.
حدودای ساعت ۱ شب بودش به وقت ایران که زنگ زد...بیشتر از من اون داشتش پس می افتادش. اما خداییشم راست میگه ها...تازه دوهفتس که پای صاب مرده رو باز کردم..باید مواظبش باشم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چطوری بنویسم. انقدر حل کردم که هنوزم شوکه هستم.
امروز ( ۱۵ شهریور) عروسی دعوت داشتیم ما. البته مامانم نیومدش چون خالم و شوهرش به ایران اومدن امروز صبح و مجبور بودش بمونه خونه. در نتیجه من و خواهرم و شوهرش و پسرعمه شوهرش به عروسی رفتیم. عروسی توی سالن صدف تو پارک ارم بودش. بعد از عروسی دنبال ماشین عرس راه افتادیم و در ضمن خواهر عروس هم تو ماشین ما بودش. همینطور که ما دنبال اونا میرفتیم یهویی این آقای داماد...... اصلا" نمیتونستم تو اون موقع حرکت کنم از جام و بیام بیرون و ببینم چی شده. فقط منتظر بودم که ببینم خواهرم و شوهرش که جلو نشسته بودن سالم هستن یا نه؟؟آی پاهاشون سالمه؟؟؟ اصلا" نمیتونم بگم چه حس گندی داشتم اون موقع. بالاخره خواهرم در رو باز کردش که بره بیرون و ببینه چی شده و اون موقع یه ذره جرات پیدا کردم که برم بیرون. خدارو ۱۰۰۰۰ بار شکر میکنم که فقط ماشین صدمه دیده بودش و خواهرم و شوهرش و ماهایی که پشت بودیم سالم بودیم. سپر ماشین کاملا" تعطیل شده و باید عوض بشه. خواهرم یه ذره غر زدش که اه ه ه ه ...اومدیم یه عروسی بریما..تورو خدا ببین چی شد. اما من خدارو شکر میکنم که حتی یکی از ما هم طوریش نشدش و همگی سالمیم. خداروشکر میکنم که خواهر عروس که امانت بودش تو ماشین ما سالمه. خدارو شکر میکنم که خواهرم و شوهرش که جلو بودن سالم هستن. خداجونم ازت ممنونم یه عالمه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 2:59 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این مامان من همیشه عادت داره که به جون آدم غربزنه(البته این همیشه که میگم ، همیشه هم نیستش. اما اکثر مواقع اینطوره). اگر از صبح تا شب تو خونه کمکش کنی و کار کنی بازم یه سوژه داره که به جونت غر بزنه.
نمونش امروز و دیروز. من همیشه وقتی مامانم تو خونه نیستش کار میکنم چون اگر خونه باشه همش میادش غر میزنه که چرا اینو اینطوری کردی و چرا؟چرا؟...منم یهو ول میکنم میرم و میگم خودت بکن. اگرم باشه سعی میکنم زودکارهام رو انجام بدم و بهش مهلت غر زدن ندم. دیروز که خونه نبودش خونه رو جارو کردم. شب که اومدش وقتی بهش گفتم یه ذره با تعجب نگاهم کردش که چرا با این پات جارو زدی.پیش خودم میگفتم: اگه نکنم یه حرفه .. اگرم بکنم بازم یه حرفه دیگه. بعد از یکی دوساعت دیدم که اومده میگه فلان جارو ، جاروزدی؟؟؟ دنبال نکته میگشتش از من. امروز که نبودش تمام خونه رو گردگیری کردم و بعدش اومده بودم پای کامپیوتر که اومدش. تا اومدش از در حتی مهلت ندادش که سلام کنه و شروع کردش به غرغر که چرا غذارو آماده نکردی.. از صبح تو خونه بودی؟؟؟ساعت ۲ بعدازظهر من باید وایسم غذا درست کنم و از این حرفا. غذایی که میگم از اول تا آخرش که درست بشه حدودا" ۱۵ دقیقه زمان میبره. منم یهو دیگه قاطی کردم و گفتم که تو همیشه عادت داری به جای اینکه کارهای دیگه آدم رو ببینی ، فقط به جون آدم غر بزنی. تا الانم که ساعت ۳:۴۵ دقیقه ظهره با همدیگه حرف نمیزنیم. البته اون یه چند کلمه ای گفتش اما از اونجایی که من یه ذره قد(غد) هستم اصلا" حرف نمیزنم.چون میدونم اگه بخوام حرف بزنم چون هنوز ناراحتم و عصبانی یه چیزی میگم که بدتر میشه. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز رفتم انتخاب واحد. وای ی ی ی ی خدای من بدترین روز میتونه باشه برای یه دانشجو. از بس که باید این ور بره و اون ور بره. از بس که باید تو صفهای طولانی وایسه و از همه بدتر اینه که هی حلش بدن. دیروز حس خمیر دندونی بهم دست دادش. از بس که حلم میدادن فکر میکردم الان میشم عین خمیر دندون و چشام میزنه بیرون. بدتر از همه این بودش که صف دخترا عین حموم زنونه بودش و همه رو سروکله همدیگه آویزون بودن اما فقط دلم می خواستش صف پسرهارو میدیدی. با اینکه تعداد نفراتشون بیشتر از دخترها بودش اما همشون ساکت بودن و مرتب.واقعا" مایه خفت برای دخترا. همیشه از این کارای دخترا بدم میادش. اه. یه چیزی میگم فقط تورو خدا حالت بهم نخوره هاااا منم که چقدر به حرفهای استاد گوش دادم و چقدر تونستم ۲۴ واحد ور دارم. زور زدم و تونستم ۱۸ واحد ور دارم که یکیشم بسته شده بودش و موندش ۱۷ واحد.اصلا" روزها و زمانهای خوبی رو ارائه نداده بودن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه از آهنگهای فرهاد مهرداد خیلی خوشم میادش. اما هیچ وقت نمیدونم چرا آهنگاش رو نداشتم و یا اگرم کسی داشتش خسیس بازی در می آوردش و به من نمیدادش. یه چیزی رو هم میخوام اعتراف کنم.وقتی فرهاد مرد دقیقا" یادم نیستش که چند سالم بودش. اما این رو یادمه که هنرستانی بودم. نمیشناختمش اون موقع و زیاد برام مهم نبودش که کیه. اما حالا میدونم که کی بوده و خدا آمرزیدتش. به هر حال....دیشب توی یه سایتی داشتم میگشتم برای آهنگ که دیدم چنتا آهنگ از فرهاد داره. لینک :سایتی که میتونی چنتا از آهنگهای فرهاد مهرداد رو Down Load کنی اتفاقا" همون آهنگایی هم هستش که من دوست دارمشون.بیشتر از همه از آهنگ سقف آهنگ سقف رو که میشنوم یه حس خوبی بهم دست میده.خواهرم روی یکی از کلیپ های عروسیش این آهنگ رو گذاشته. واقعا" برای اون موضوع آهنگبه جایی هستش....تو فکر یک سقفم...بیشتر از همه اونجایی رو دوست دارم که میگه : سقفی اندازه قلب من و تو. الان دارم آهنگ بوی عیدی رو گوش میکنم. داره میگه : با اینا زمستون و سر میکنم...با اینا خستگیمو در میکنم.... یاد عید می افتم.یاد بهار. بهاری که همیشه دوستش دارم. بهاری که میادش انگار منم تازه بدنیا میام.به قول فرهاد با اینا خستگیمو در میکنم...اما امان از روزی که بهار تموم میشه. خدا میدونه چه حس دلتنگی پیدا میکنم. راستی یه کار دیگه هم کردم. مطمئنم اینو بگم حالت به هم میخوره |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
همچنان ماجرای آقا I Love You ادامه داره. امشب حرف تازه این بودش که چرا دیگه "آقا" نمیادش خونه خواهرم ، که خواهر نازنین گفتش به خاطر رفتار اون شب منه(من) که ناراحت شده و نمیادش.
وقتی که صدای اعتراض من میادش خواهرم فورا" حرفش رو عوض میکنه و میگه نه ه ه ه ه خوب! اون آقا توهم زده و یه چیز بیخودی رو برای خودش فکر کرده. دیگه والا نمیدونم چی بگم و چی کار کنم. باید از شیوه همیشگیم استفاده کنم و سکوت کنم تا حرفی که زدم در مورد آقا ثابت بشه. این خط...این نشون(دارم میکشم روی میزم)...حالا ببین کی میشه که حرف من ثابت میشه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
الان که دارم این مطلب رو مینویسم بذار بگم چطوریم.مسواک زدم حسابی و دندونام رو برق انداختم. چند وقت پیش بودش که با خواهرم در مورد یه بنده خدایی حرف میزدیم . حرف که میگم بیشتر شبیه بودش به جروبحث و یه جورایی هم دعوا شاید. این بنده خدا اومده بود خونه خواهرم و ما هم بودیم. نمیدونم اون بنده خدا از چه موضوعی لجش گرفته بودش که بعدا" به خواهرم گفته بودش که خواهرت( که من باشم) به من محل نمیذاره و از این حرفها(آخه وقتی من با کسی صنمی ندارم چی بگم بهش؟؟؟). جالب اینه که پسر عمه شوهر خواهرم هم( پیدا کنید پرتغال فروش رو اون روزی که با خواهرم حرف میزدیم میگفتش تقصیر تو بوده که به اون محل نذاشتی و اونو ناراحتش کردی.( آخه یکی بگه به من چه). هر چی من میگفتم مگه من حرفی زده بودم از قبل که مثلا" آقا I Love You که اون بخوادش پیش خودش روی من حساب کنه ، به گوش خواهرم نمیرفت که نمیرفتش. دست آخر هم همه تقصیرهارو انداختش گردن منو گفتش با تو حرف زدن یاسین تو گوش خر خوندنه.( لینک : تو آرشیو تیر ماه رو ببین اگه خیلی کنجکاو شدی. فردای روزی که خواهرم و من حرف زدیم به مامانم گفتم که حالا بشین و ببین که کی گند این آقا در میادش. که مامان بنده هم با اینکه نشون نمیخواستش نشون بده ، طرف خواهرم رو گرفتش و گفتش که رفتار تو درست نبوده که به اون محل نذاشتی.(ای بابا...خر ببر و بافالی بیار به جای اینکه ببری گذشت و گذشت تا امشب که خواهر جان اومدش و گفتش که اون بنده خدا آدم بی جنبه و یه جوری هستش که هنوز داره در مورد اون شب فکر میکنه که این دوتا( من و پسر عمه شوهر خواهرم) چیزی بینشون هستش. همه این حرفهارو به مامانم یواش میگفتش و من تو اتاقم بودم و مشغول کارای خودم بودم. از اونجایی که یه وقتایی شاخکای من بلند میشه و کنجکاو میشم( چرا اینطوری نگا میکنی؟؟؟ مگه خودت یه موقع هایی کنجکاو نمیشی؟ جدی جدی خر ببرو باقالی بیار |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 4:51 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
همیشه وقتی این نشان رو میدیدم( و میبینم) کیف میکردم. اولها اسمش رو نمیدونستم و بهش میگفتم اهورا مزدا اما بعدها اسمش رو یاد گرفتم. اسمش فروهر هستش. اما وقتی که اسمش رو فهمیدم یه سوال برام پیش اومدش که این همه علامتها نشانه چی هستن؟؟ از یکی از دوستام که زرتشتی هستش یه بار پرسیدم و اون بهم گفتش.امروز که داشتم دنبال سرود ملی ایران میگشتم توی یکی از سایتهای مربوط به زرتشتیان دیدمش دوباره و همینطور هم در مورد تاریخچش نوشته بودش. از اونجایی که یه ارادت خاصی نسبت فروهر دارم ُ اینجا گذاشتمش تا تو هم ببینیش. کی میدونه؟! شایدم تو هم مثل من باشی و دوسش داشته باشی.
به نقل از،لینک :نشریه اینترنتی زراتشتیان در کتاب های مزدیسنی(زرتشتی) فروهر
به شکل مردی نورانی مجسم شده که
دارای دو بال گشاده است و از حلقه ای
در حال گذر کردن می باشد. پایین تنه
این مرد و هم چنین بال های او به سه
طبقه تقسیم شده است. در بعضی از
کتاب هایی که درباره مزدیسنا(دین زرتشت)
نوشته شده برای هر یک از این علامات
تفسیرهایی ذکر نموده اند که ما اینک
چند تا از آن ها را بازگو می کنیم. بال های
گشاده فروهر علامت پرواز به طرف بالا و
به سوی جلو است. تقسیمات سه گانه
روی بال ها نشان سه اصل مهم
مزدیسنا(دین زرتشت) یعنی اندیشه,
گفتار و کردار نیک می باشد. دایره ای
که در وسط قرار گرفته و مرد نورانی
در حال گذر کردن از آن می باشد اشاره
به دنیا و علایق دنیوی است که انسان
باید در زندگی با آن روبه رو شود و دست
و پنجه نرم کند و تقسیمات سه گانه
در پایین تنه مرد نشان اندیشه بد , پندار بد
و کردار بد است و انسان بایستی در زندگی
از آن ها دوری کند و گرد آن ها نگردد.
از مجموع بیانات بالا چنین نتیجه می گیریم
که انسان عاقل باید همواره همتش بلند
باشد, با آن چه دارد قانع نشود و پیوسته
در حال پیشرفت باشد زیرا رکود علامت
عقب ماندگی و بیچارگی و نیستی است
ولی این پیشرفت و سوق به جلو نباید از
راه تقلب و نادرستی بوده یا با دروغ و خیانت
و پستی همراه باشد بلکه انسان باید با پیروی
از سه اصل اندیشه و گفتار و کردار نیک
با راستی و درستی و پشتکار و جدیت
سعی کند راه پیشرفت را پله به پله بپیماید
تا هم در دنیا نیکنام و سرافراز شود و هم
هنگامی که وقت رفتن فرا می رسد بتواند
صفات زشت مانند بداندیشی و نادرستی
و گفتار و کردار بد و ناشایست را پشت سر
گذاشته و از حلقه دنیا آزاد شده به وسیله
پندار نیک , گفتار نیک و کردار نیک به پرواز
خو د به بالا و جلو ادامه دهد. این شکل که
در عهد باستان بر روی سکه های باستانی,
در دل سنگ ها, و بر سر در آتشکده ها نقش
بسته بود و امروز نیز بسیاری از ادارات دولتی
و ملی ما دیوارها و سردرب ساختمان های
خود را با آن زینت می دهند در حقیقت آرم
آریایی و نشان ملی ما زردشتی ها محسوب
می شود و به ما یادآوری می کند که هر ایرانی
زردشتی باید بکوشد که به زردشتی بودن خود
افتخار نماید و در حفظ میهن عزیز و محبوب
از جان و دل دریغ نکند و هیچ وقت درجا نزدند
بلکه همیشه با اتکاء به اصل اندیشه نیک و
گفتار نیک و کردار نیک و راستی و درستی و
سعی و عمل همانند فروهر در پرواز به سوی
بالا و پیشرفت به جلو باشد. در اوستا,
در یسنای 31 بند هشتم چنین می خوانیم
"ای اهورا مزدا هرگاه تو را با دیده دل نگریستم
در قوه اندیشه خود دریافتم که تویی سر آغاز,
که تویی سرانجام, که تویی پدر منش پاک,
که تویی آفریننده راستی, که تویی داور دادگر اعمال جهانی". |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
دیشب خونه همسایمون بودیم که نمیدونم چی شدش یهویی دوستم(دختر همسایمون) از من سوال کردش که تاحالا اولین سرود ملی ایران رو شنیدی؟ منم که بیل میرفتم امروز از صبح که بیدار شدم همش میگشتم تو اینترنت تا بالاخره پیداش کردم.همینطور هم تونستم سرود ای ایران رو پیدا و دانلود کنم. همیشه با شنیدن این سرود یه حس افتخار بهم دست میده. لینکهارو میذارم. اگه خواستی تو هم یه سری بزن. لینک : اولین سرود ملی ایران به همراه لینک Down Load و تاریخچه و متن سرود لینک : تاریخچه سرود ای ایران لینک : سرودهای ملی حماسی به همراه لینک Down Load متن اولین سرود ملی ایران نام جاوید وطن صبح امید وطن جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان وطن ای هستی من شور و سرمستی من جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان بشنو سوز سخنم که هم آواز تو منم همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم بشنو سوز سخنم که نواگر این چمنم همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم همه با یک نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان همه شاد و خوش و نغمه زنان ز صلابت ایران جوان ز صلابت ایران جوان ز صلابت ایران جوان
متن شعر سرود ای ایران
توی این لینک هم میتونی سرودهای کشورهای مختلف رو بشنوی. برای من که جالب بودش ، نمیدونم برای تو هم آیا جالبه یا نه؟ لینک : سرودهای ملی کشورهای مختلف |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط papary
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
دیشب دلم می خواستش که بیام و اینجا بنویسم اما یه ذره همیچینی حسش رو نداشتم که بیام.
از روز دوشنبه ( که گچم رو باز کرده بودم)که اومده بودش تو اینترنت دیگه ازش خبری نداشتم. حتی SMS هم که زدم جواب ندادش. اولش فکر کردم که خوب خودش گفته بودش که کارش زیاده و نمیرسه که جواب بده زود به زود. اما فرداش هم خبری نبودش. دلواپسش شدم که چی شده؟؟ اما کم کم فکرم به بیراهه هم رفتش. تا اینکه دیشب ساعت ۲:۳۰ شب بودش و داشتم کتاب میخوندم و کامپیوترم هم روشن بودش و برای خودش موزیک پخش میکردش. موبالم هم جلوی Speaker بودش. وقتی که کسی باهام تماس میگیره یا SMS میزنه روی صدایی که داره پخش میشه تق تق میکنه. اولش فکر کردم که اشتباه کردم. آخه هیچ کسی معمولا" اون وقت شب به من SMS نمیزنه به غیر از اون.به هر حال،خودش بودش و نوشته بودش که خیلی درگیرم و کلی عذر خواهی و از این حرفها.جوابش رو دادم که مسئله ای نیستش..میدونم که درگیر کارتی و نگران نباش..میایی اینترنت؟؟؟ که چون SMS دیر رسیده بودش و از ایران تا اونجا نیم ساعت اختلاف ساعت هستش ، اونم خواب بوده. طی امروز هم که جوابی ندادش. تا امشب ساعت ۱۲:۳۰ که نوشته بودش میام تو اینترنت که اومدش. البته حرفهام رو بهش زدم( نه دعوا کنم ها...فقط حرف زدیم).خودش هم چند بار عذر خواهی کردش. البته اینم اضافه کنم که به شوخی گفتش که نکنه فکر کردی با کس دیگه ای هستم و تورو فراموش کردم؟! که جواب دادم اگر کسی بخوادش کاری کنه چه من فکر بکنم و چه فکری نکنم ، اون کارش رو میکنه. همینطور هم من در مورد دیگران. خوشحالم که سالم بوده . اما از خدا یه چیزی رو می خوام که همیشه ازش خواستم و اونم اینه که خداجوونم بازم مثل همیشه برای اون و من خیر رو بذرا جلوی پامون. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم قایم موشک بازی معنیش چیه؟؟
اصلا" چرا آدمها باید این کارو با هم کنن؟؟؟؟ اگر چیزی هستش بهتره که آدم خیلی رک و راست بیادش و بگه تا اینکه اینطوری کنه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره امرداد هم تموم شدش خدا میدونه تا سال دیگه چی پیش میادش و چه چیزایی در انتظارمه. حس میکنم که از حالا به بعد باید خودم باشم و خودم روی پای خودم بایستم و پیش برم.یه ذره احساس ترس هم میکنم. نمیدونم شاید اسمش رو نباید بذارم ترس. شاید بهتره که بگم دلهره. اما میدونم وقتی که برم جلو همه چیز عالی میشه و به خوبی پیش میره. راستی! یه سوال؟! از امرداد ۸۵ تا امرداد ۸۶ برام چه طوری بودش؟؟؟؟ .....الان که فکر میکنم ، به جرات میتونم بگم که خیلی تغییر ها کردم. خیلی چیزها یاد گرفتم نسبت به قبلش.یه سری چیزهایی رو که میخواستم به دست آوردم.خدا رو شکر ازشون هم خوب دارم استفاده میکنم. تونستم موفقیت به دست بیارم و مامانم رو سربلندش کنم. این مهم ترین چیزی هستش که تونستم به دست بیارم.همیشه اینو میخوام که مامانم رو به خاطر زحماتش سربلند کنم ، که تونستم و بیشتر هم میتونم.دیگه چی؟؟؟...یه دوست خوب هم بدست آوردم که امیدوارم که هم من قدر اون رو بدونم و هم اون قدر من رو و بتونیم برای هم دیگه مفید باشیم و از بودن با هم لذت ببریم نه اینکه عذاب بکشیم. این توی روابط خیلی مهم هستش.یه تغییر مهم دیگه ای که پیدا کردم نسبت به سال قبل اینه که تونستم یه چیزایی رو توی روابطم تغییر بدم که مفی بوده برام. همه اینها رو از خداجوونم دارم. اگر اون نبودش واقعا" نمیتونستم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||