|
|
|
|
|
دیروز کتاب بادبادک باز رو تمومش کردم.
تازگیا خیلی بد شدم. این دومین باریه که وقتی یه کتابی رو میخونم گریم میگیره.دایی جان ناپلئون رو هم که خوندم آخرش گریم گرفته بودش. با اینکه فیلمش رو خیلی بار دیدم و میدونستم که آخر ماجرا چی میشه اما .... دختر گریه اویی نبودم ، اگر یه موقعی گریم میگرفتش باید دید که چی بوده که تونسته گریه منو در بیاره. اما تازگیا خیلی زود گریم میگیره یهویی و اصلا" این رو دوست ندارمش. میگفتم ، دیروز که داشتم کتابم رو میخوندم تو مترو بودم و داشتم از دانشگاه برمیگشتم. از صبحش که تو راه بودم و رسیدم دانشگاه ، یه جورایی خودم رو از بقیه قایم میکردم که بتونم تنها باشم تا بتونم بدون حضور مزاحم کتابم رو بخونم....دوستام همیشه هر وقتی دست من مجله یا کتاب میبینن که دارم میخونم ، بهم میخندن. از اواسط رو به پایان داستان ، اونجاهایی که داستان میرسه به اینکه امیر میره برای جستجوی سهراب پسر حسن ، اصلا" دوست نداشتم که کتاب تموم بشه. یه جورایی انگار با اون آدمها زندگی میکردم.وقتی کتاب رو باز میکردم ، انگار که همشون از تو کتاب می اومدن بیرون و جلوم بودن.انگار با هم زندگی میکردیم این مدت رو. الانم دارم صد سال تنهایی مارکز رو می خونم. امیدوارم برای این یکی دیگه گریم نگیره که اونوقت مجبور میشم خودم رو تنبیه کنم حسابی. راستی؟! فیلم بادبادک باز هم ماه November به سینما میادش.....وای خدایا دارم میمیرم از انتظار. لینک Trailer (پیش پرده) فیلم بادبادک باز البته برای اینکه بتونی این لینک رو باز کنی باید ADSL داشته باشی . راستی؟ نقش پدر امیر رو همایون ارشادی بازی میکنه. گفتگوی خالد حسینی در مورد بادبادک باز و هزاران خورشید درخشان البته اگر توی Google اسم خالد حسینی رو تایپ کنی مطمئنا" میتونی اطلاعات بیشتر و بهتری نسبت به اینایی که من اینجا گذاشتم پیدا کنی. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|||||||||
|
۱- چند شب پیش یکی از دوستانم یه چیزی بهم گفتش که اولش خیلی جا خوردم. چون تا حالا کسی بهم اونطوری رک و واضح حرف نزده بودش. این جا خوردن از روی ناراحتی نبودش اما ، از این رو بودش که دیدم یه نفر داره به راحتی باهام حرف میزنه و مثل بقیه بیخودی یه چیزی نمیگه که فقط دل منو به دست بیاره.
۲-چند روزیه که حسابی ریختم بهم.شاید از اول ماه رمضون باشه. نمیدونم چی میشه. فقط از خدا می خوام که خدا کمکم کنه به بهترین نحو ، مثل همیشه
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||||||||||
|
|
|
|
|
خداروشکر که بازیه دیروز ۱-۱ شدش.
امروز توی اخبار بودش( نمیدونم کدومش چون فقط صداش رو میشنیدم) که شنیدم دارن از هوادارهای دو تیم تشکر میکنن به خاطر اینکه هیچ خرابی به بار نیاوردن اما توی روزنامه یه چیز دیگه نوشته.
مرگ نوجوان 16 ساله پس از پايان بازي پرسپوليس - استقلال کدومشو باور کنم؟؟؟دم خروس رو یا قسم حضرت عباس رو؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز که داشتم میرفتم دانشگاه ، ساعت ۵:۴۵ صبح بودش که تو مترو بودم که جلوم دوتا پسر جوون - شایدم بچه سال - نشسته بودن و پرچم تیم پرسپولیس دور گردنشون بودش. معلوم بودش که دارن میرن استادیوم.
توی کلاس هم میتونم بگم که امروز اصلا" درس نخوندیم که ...همش حرف فوتبال بودش و از این چیزا. اریه طرف پسرا میگفتن و دخترا جواب میدادن، از طرفی هم استاده حمایتشون میکردش. منم که اصولا" تو این چیزا خنگ میزنم. تا امروز نمیدونستم که معنی داربی چیه. از یکی از دخترای همکلاسیم سوال کردم که اونم بدتراز من بودش بعد از دانشگاه باید میرفتم میدون انقلاب برای خرید کتاب و هم برای اینکه با یک دوست بریم برای خوردن آش شعله قلمکار.( دقیقا" تو میدون انقلاب بقل ایران فیلم یه زیرزمینه که فقط آش رشته و آش شعله قلمکار میفروشه...اسمش نیکوصفته....اگر تاحالا نرفتی یه بار حتما" برو). از میدون امام حسین که سوار اتوبوس شدم تا برم انقلاب، هر ۱۰متر، ۴ یا ۵ تا پلیس با یه مامور گارد ویژه ایستاده بودن. من خنگ اولش نفهمیدم برای چیه اما کم کم دوزاریم افتادش. خیلی میترسیدم که یکی از این دو تیم ببیازه و اونوقت توی اون شلوغی های دیوونه بازیه طرفدارا بمونم تو میدون و نتونم حالا حالاها برسم خونه خداییش این همه دودور دودور کردن و این همه هیاهو برای چیه؟؟؟ اونا که عین بچه آدم بازیشون رو میکنن و میرن پس دیگه این کارا چیه؟؟؟ به قول مامانم میگه که یکی دیگه بازی میکنه و پول میگیره و حال میکنه ، شماهارو سنن که این همه خودتونو میکشین!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب قبل از اینکه برم لالا، داشتم یه قرص میخوردم برای معدم که حالم بد نشه که یهویی گلاب به روتون...دلتون نخوادش تگری زدم ساعت یک ربع به ۷ بیدار شدم که کارهامو بکنم و برم دانشگاه دیدم اصلا" نمیتونم. انگار توی دلم ماهی انداخته بودن و هی اینور و اون ور میرفتش تا عصری که بیام خونه فقط هی آب خوردم...هی آب خوردم...هی آب خوردم.نمیدونم این همه آب کجا رفتش که یه ذره هم ......دلت نخواد یه سردردیم گرفتم که حد نداشتش. ۳ ساعتی که از دانشگاه تا خونه تو راه بودم واقعا" جون کندم.جون کندن به معنای واقعی ها. وقتی هم رسیدم با اینکه خواهرم و شوهرش اومده بودن اصلا" نمیتونستم بشینم و رفتم خوابیدم تاااااااا حدودهای ۱۲:۳۰. الانم که بیدارم (۳:۰۴ صبح) یه ذره سر دردم بهتره. کلا" امروز ، روز خیلی بدی رو داشتم.بازم خداروشکر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خودم خوردم که لعنت بر خودم باد. شام (البته چه عرض کنم شام و ناهارمون شده عین عقدوعروسی که باهم میگیرن) استامبولی پلو داشتیم. منم که دیوونه ماست، غذام رو با یه عالمه ماست خوردم. سبزی خوردن هم بودش. انقدی بعد از غذامون نبودش که حس کردم دلم درد میکنه. اولش فکر کردم زیاد خوردم اما بعدش دیدم نه ه ه ه ه ه ه....دلپیچه گرفتم آخه یکی نیست به من بگه آدم .....( هر چی دوست دارین بذارین جای نقطه چینها) چرا با غذایی که به حودیه خودش سردیه ، اون همهماست خوردی که حالا اینطوری بشی؟؟؟ دارم میمیرم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر تو تهران زندگی کنی میتونی این چیزی رو که می خوام بنویسم بهتر درکش کنی هرچند که اگر تهرانم نباشی بارها و بارها این چیز رو توی اتوبوس و تاکسی دیدی اما تو مترو یه حال دیگه ای داره.
اگر پستهای قبلیم رو خونده باشی بیش و کم تونستی بفهمی که به خاطر مسیر دانشگاهم مجبورم که از مترو استفاده کنم. اصولا" سعی میکنم که از مترو زیاد استفاده کنم.این ما بین چه چیزهایی که نمیبینم و میبینم ، چه بلاهایی سرم میادش و نمیادش بماند. همیشه رفتار مردم برام خیلی جالبه. اکثرا"( منظورم ۹۸٪ مواقعه) یه چیزی برای خوندن دارم که توی مسیر سرگرم بشم و درضمن هم وقتم رو بیخودی رو نگذرونم. اما نمیدونم چرا با اینکه سرم تو کتاب و مجلم هستش اما حواسم هم به آدمهای اطارفم و کاراشونه. انگار که ۱۵۷ تا چشم دارم.گاهی از کارای مردم خندم میگیره و نمیتونم بخندم و گاهی هم تا مرز دیوونگی از کارهای احمقانشون میرم و برمیگردم.کارایی که انجام میدن رو به صورت یه لیست یا احتمالا" طومارمی خوام اینجا بنویسم. ۱- اول که وارد ایستگاه میشی و می خوایی بلیط بخری کلی بیچارگی باید بکشی تا به خانم یا آقای بلیط فروش بگی که کجا میخوایی بری تا بهت بلیط همون جارو بده. اصولا" برای اینکه کارت زودتر راه بیافته پیشنهاد میکنم که یه بروشور که حاویه مختصری از سفرنامه ات هستش رو به صورت صوتی همراهت داشته باشی . صوتی برای اینکه انرژی بیخودی حروم نکنی برای اینکه هی حرف بزنی .یا اگر دیگه خیلی کارت درست باشه از اون بلیط های اعتباری میخری که راحت تر هستش و نیاز به فایل صوتی هم نداری.(تبلیغ روحال کردی؟) ۲- بعدش میرسی به اینکه باید از پله برقی ها بری پایین ۳-اولین چیزی که میزنه تو چشم آدم وقتی رسیدی پایین اینه که وقتی روی سکو ایستادی یا نشستی و منتظر قطاری تا بیادش ، هنوز قطار توی تونل هستش و به ایستگاه نرسیده که مسافرها وارد یه ماراتن عجیبی میشن. این همه از بلندگوها اعلام میکنن که تورو خدا جون مادراتون تا قطار ایسته نکرده، نرین روی خط قرمز اما نمیدونم چرا صدای آقای بلندگورو که داره بلندگو رو میکنه تو حلقش ، فقط چند نفر میشنوند و بس. بارها شده که آقای بلند گو ، - با اینکه نمیدونم از کجا - صداکرده که آقایی که لباس قرمز تنته نرو رو ی خط قرمز! اما بازم اون آقا لباس قرمزه میره. بیچاره پول نداره که سمعک بخرن. ۴- بعد از همه اینا میرسیم به اینکه چطوری سوار بشیم. همیشه آقای بلندگو بعد از اینکه میگه نرین لب خط قرمز و کسی این حرفش رو به دکمه پیرهنش هم حساب نمیکنه و اکثرا" خودشم بیخیال میشه ، میگه که بذارین اونایی که داخل هستن خارج بشن و بعد شماهایی که خارج هستین برین داخل.( فهمیدی چی شدش بالاخره؟) اما بازم که انگار کسی نمیشنوه. جالب اینجاست که بخاطر همین کر بودن عده ای باعث شدن که پای من بیچاره اون بلا سرش بیادش.( اگر کنجکاویت گل کرده یه سر بزن به آرشیو اسفند ۸۵). تصور کن که حالا در باز شده و این بیرونی ها( که احتمالا" از فامیل های ابوریحان هستن)می خوان سوار شن اونایی هم که داخل قطارن می خوان پیاده بشن و هر آن ممکنه که در بسته بشه. اینطوری بگم که همه رو سر هم هستن و اگر تو واگن خانمها باشی اوضاع بدترم میشه. گواینکه من خودم هم تو واگن خانمها اون بلا سرم اومدش. ۵- حالا رفتی توی قطار . در اینجا ممکنه دو حالت برات پیش بیادش. یکی اینکه ممکنه اونقدر شمسی باشی( خوش شانس منظورمه) که یه جای خالی باشه که بشینی و یا اینکه ممکنه که شمس اله باشی ( بدشانس) و مجبور باشی ایسته کنی. اگر ایسته کرده باشی که کارت زاره زاره. تصور کن نفر بقلیت قدش از تو بلندباشه و دستش رو روی میله بالای سر تو گرفته باشه که نیافته و تصورتر کن که اون شخص چند روزیه که لوله فاضلاب خونشون گرفته و نمیتونه بره حموم. و حالا تو دقیقا" زیر دست اون شخص ایسته کردی. قیافت رو میتونم تصور کنم ۶- تاحالا به مسافرهایی که توی یه واگن با تو هستن دقت کردی؟به جان خودم قسم میخورم که دیدنشون بهترین سرگرمیه . بعضی هاشون تا میان تو، یه گوشی موبایل از جیبشون در میارن و شروع میکنن به اس ام اس زدن یا اینکه شروع میکنن به شماره گرفتن و حرف زدن . مثلا" حرفشون چیه ...نه بابا، این حرفاچیه؟....امشب؟دارم با.... ( دوست دخترش یا دوست پسرش) میریم جایی نمیتونم بیام.....میگم که نمیتونم بپیچونم اصلا"....باشه ، خوش بگذره بهتون. این یکی از مهمترین مکالمه هایی هستش که اکثرا" میشنوم البته اگر موزیک تو گوشم نباشه. اگرم که دونفری با هم باشن یا شروع میکنن به Bluetooth بازی یا اینکه اس ام اس هایی که تازه گرفتن رو به هم نشون میدن یا میفرستن. یا اگر دیگه خیلی بیکار باشن HandsFree های گوشیشون رو در میارن و با هم تقسیم میکنن و شروع میکنن به آهنگ گوش دادن. گاهی هم این وسط آدمهای خزوخیل خیرحواهی پیدا میشن که صدای موزیک رو از بلندگوی گوشیشون پخش میکنن که همه مردم بشنون.خروخیل بودنشون که معلومه اما برای این میگم خیرخواه که شادی هاشونو با بقیه تقسیم میکنن.به قیافه بعضی ها هم که نگاه میکنی انگار توی این دنیا نیستن از بس که تو فکرن.بعضی ها هم که وای وای وای اصلا" جرات نمیکنی حتی زیر چشمی نگاهشون کنی بس که بداخلاقن و اگر نگاهشون کنی میزنن توی صورتت ۷- رسیدیم به ایستگاه پایانی و باید پیاده بشیم.طبق معمول اون خانومه خیلی محترمانه داره همه رو بیرون میکنه.همیشه دلم می خوادش بدونم اگر پسر بودم اون خانومه چطوری من رو از قطار بیرون میکردش؟؟ خلاصه اینکه اینا همه چیزهایی بودش که توی مترو میبینم. البته بیشتر از این هستش و الان نمیتونم دیگه بنویسم چون هم این پستم یه طومار شده و احتمالا" داری بهم فحش میدی که چرا این همه نوشتم و هم اینکه دیگه دست خودم درد گرفتش. راستی؟ اگر داری به من فحش میدی ، باید بگم که خیلی فوضولی، با اینکه خسته شدی و احتمالا" کلافه تا اینجاش رو ادامه دادی و خوندی!!! با همه حرفهایی که بهم زدی، ممنونم که خوندیش. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی دلم میخواستش که این پست رو امروز همون موقعی که توی ذهنم بودش بنویسم اما خب دیگه...لپ تاپم باطری نداشتش و نمیشدش. می خوام یه روزم رو از صبح تا شب بنویسم که چطوری شروع میشه و چطوری میگذره. ساعت ۴ صبح از خواب پاشدم در صورتی که کلا" دوساعت خوابیده بودم از خونه همسایمون صدای غذا خوردنشون می اومدش که برای سحر پاشده بودن. پریا کوچولو یه ذره بهشون حسودی کردش که وقتی غذا می خورن و دوباره می خوابن و من باید برم از خونه بیرون اما از اونجایی که پریا بزرگه اینو شنیدش یه نیگاه چپ چپ بهش کردش. بالاخره کارهامو که قسمت عظیمش مربوط به موهام میشه رو انجام دادم و صبحانم رو خوردم و آماده بیرون اومدن شدم. حالا شاید میگی چرا موهاش؟ مگه چه مدلیه؟ اتفاقا" برعکس این دخترهای الان که هزارو یک مدل در میارن من از خودم مدلی در نمیکنم و همونطوری عادی هستش اما از اونجایی که موهام نه لخت هستش و نه حالت دار، همیشه برای اینکه زیر مقنعه لعنتی نگهش دارم یه برنامه دارم تو خیابون که اومدم خلوت خلوت بودش پشت در مترو که رسیدم یه ذره خیالم راحت شدش. به عیر از من و چنتا سرباز یه خانم و دخترش که معلوم بودش دانشچو بودش هم بودن. توی قطار که رفتم همه خواب بودم. یه لحظه اولش خیلی جا خوردم منم که اصلا" توی این دنیا نبودم و برای خودم حال میکردم. موزیکم رو گوش میکردم و مجلم رو میخوندم. نمیدونم تا حالا اینو امتحان کردی یا نه. اما خیلی حال میده که کله سحر هم موزیک گوش کنی و هم بتونی یه کتابی یا مجله ای یا چیزی به غیر از درست رو بخونی. اصولا" هیچ وقت عادت ندارم که وقتی توی راه دانشگاه هستم کتابی رو که میخونم مربوط به درسم باشه، حتی زمانی که امتحانام هستش. معتقدم که اگر خونده باشم و یاد گرفته باشم تو همون خونه یادگرفتم و دیگه تو راه خوندن فایده ای نداره. این بالایی ها همش مال ایستگاه مترو امام حسین تا صادقیه بودش.هتله هتل بودش. اما نمیدونم چرا همه اونایی که خواب بودن وقتی قطار به صادقیه رسیدش از منی که بیدار بودم زودتر وارد ماراتن رسیدن به لبه سکو شدن. این همه خوبه میگن که لبه سکو ایسته نکنین به وردآورد رسیدم وتا میدون قدس رفتم. نه میدون قدسی که توی شمیران هستش. این میدون قدس مربوط میشه به شهرقدس جایی که دانشگاه منه. از بخت بد اتوبوس ها تا دم دانشگاه نمی رفتن و مجبور بودم که از میدون قدس تا دانشگاه رو تاکسی سوار بشم. اونم با چه راننده ای.وای وای وای. به خاطر اینکه چنتا کارگر ساختمانی هم می خواستن تقریبا" همون مسیری رو که من برم میرفتن من جلو نشستم که هم من راحت باشم و هم اونا. اما آقای راننده فقط من رو سوار کردش و راه افتادش کلاس اول زبان بودش که سر کلاس کلا" دیوونه شده بودم. این درسها برای من کاملا" خنده داره چون ۱۰ سال پیش همش رو خوندم و الان خودم اینارو درس میدم اما با این حال مجبور بودم که بشینم سر کلاس تا خونه برسم حسابی خودم رو نگه داشتم که نخوابم تو قطار البته اینم بگم که به لطف مجله ۴۰چراغ جونم. خداروشکر زودی خونه رسیدم، حدود ۵:۳۰ رسیدم خونه. خوابیدم تاااااااااااااااا ساعت ۹:۳۰. بیهوش بیهوش بودم.بیدار که شدم یه دوش گرفتم و شام خوردم. همیشه فکر میکنم که اگر حموم اختراع نشده بودش به سر من یه نفر توی این دنیا چی می اومدش؟؟؟ هرروز اگر دوش نگیرم میمیرم. اگر حموم نبودش جدی جدی یا کپک میزدم یا میمردم. این بود انشاء من در مورد یک روزم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدی Angelina Joli اومده تهران؟؟؟ این چند روزه چون جا نبودش که بشینم ، سرپا خوردم و همش مریض بودم و تب کرده بودم و یه جورایی پام اونور بودش بالاخره به فکرم رسیدش که ماسک بزنم و برم. اما ای داد!!! اون وقت صبح که همه جا بستس از کجا ماسک پیدا کنم؟؟؟ ساعت ۶:۴۵ دقیقه صبح بودش.دیگه داشتم دق میکردم... نه راه پس داشتم و نه راه پیش.بالاخره بعد از کلی مذاکرات داخلی با خودم بیرون که رفتم و از اونجایی که یهو شمسی شدم ( یعنی خوش شانسم) نزدیک خونمون یه مغازه رنگ و ابزار فروشیه که نمیدونم چرا اون موقع صبح باز بودش و رفتم و یه ماسک خریدم.بدبختی این شدش که حالا نمی تونستم نفس بکشم و کم کم نزدیک بودش ماسک اکسیژن لازم بشم یا دست کم پام برسه اونور دوباره که اونم کلی دردسرهای خاص خودش رو داره.(میبینی تورو خدا...چقدر دردسر دارم) دردسرت ندم تا ۲ ساعت بعدش که برسم دانشگاه و بتونم خودم رو توی آیینه ببینم،تمام لب بالاییم از زیر بینی پر شدش از تبخال لابد داری فکر میکنی که پس جریان اومدن Angelina Joli به ایران چیه و چه ربطی به این جریان من داره؟؟
پیوست : یکی از اون چیزهایی که توی پست قبلی گفتم ، همینی بود که الان خوندی.اصلا" ببینم؟ مگه نمیشه یه زمانایی آدم وقتی تنها هستش به سرش بزنه؟هان؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
روزایی که دارم میرم دانشگاه و توی مترو هستم خیلی فکرا میادش تو ذهنم و خیلی چیزا میبینم که دلم می خوادش همون موقع ثبتش کنم اینجا...اما از اونجایی که نمی تونم لپ تاپم رو با خودم ببرم(دروغ ۱۳) مجبورم که فقط خودم بهشون فکر کنم و خودم هم با خودم یه میزگردی یا اگر گردش نبود یه میز مستطیل بذارم یه راهی هم هستش که میتونم همون موقع فکرهام رو ثبت کنم..میتونم بنویسمشون اما از اونجایی که آدمها خیلی فوضولن و چشمشون همه جا کار میکنه و اکثرا" هم همه از روی نوع دوستی فقط حواسشون به نفر کناریشونه نمی تونم این کارو انجام بدم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم شبهای قدر رسیدش. اگر من رو از نزدیک ببینی شاید پیش خودت بگی که این اصلا" چمیدونه شب قدر و این حرفها چیه( بعضی ها بعدا" که بیشتر باهام آشنا شدن اینو بهم گفتن) اما نمیدونم چرا بعضی از شبهای سال برام یه حال و هوای دیگه ای داره که یکیشم همین شبهای قدرن.
خواب دیدن و تعبیر کردنش برام خیلی مهمه. اکثرا" هم اگر خوابی رو که میبینم و یادم بمونه ردخورد نداره که تعبیر نشه. اصولا" خواب زیاد میبینم اما اونی که یادم بمونه برام خیلی اهمیت داره.چند سال پیش بودش، حدود ۳ یا ۴ سال پیش که یکی از شبهای قدر بودش که وقتی می خواستم بخوام با خدا داشتم حرف میزدم. ازش خواستم که خدا جونم، میگن یکی از این شبها زندگیه تا سال بعد آدمها رو مینویسی ، ازت می خوام که خودت برای ما اون طوری که میدونی رقم بزنی که خیر هم باشه.یادمه که ازش خواستم یه نشونه هم نشونم بده. وقتی خوابیدم یه خوابی دیدم که هنوزم وقتی یادش می افتم مو به تنم سیخ میشه. البته نمیتونم بگم که چی دیدم اما تعبیرش خیلی خوب و عالی بودش و همون نشونه بودش. شبهای قدر پارسال من و دوستم تازه با هم آشنا شده بودیم.حدودا" یک ماهی میشدش که با هم آشنا شده بودیم و داغ بودیم هنوز.شبها تا ساعت ۴ و ۵ صبح میشستیم و چت میکردیم و کلی حرف میزدیم و به قولی مخ همدیگرو میزدیم پدر مامانم روز ۲۱ ماه رمضون فوت کرده. فکر میکنم حدود ۴۰ و خورده ای سال پیش بوده. همیشه شبهای قدر رو روزه میگیرم اما امسال به خاطر یه خریت خودم نتونستم روزه بگیرم. همش به خاطر اینه که روزم رو روز دوم با غذا باز کردم و معده درد گرفتم..همش خریت خودم بود و بس. از پارسال شب قدر تا حالا کلی تغییر و تحول های خوب داشتم. بقیه آدمهایی رو هم که میشناسم همینطور اما اینجا می خوام در مورد خودم حرف بزنم. از خدا خیلی ممنونم بخاطر همه اینها. نمیدونم تا سال دیگه همین شب کجام و چی ها شده. همیشه وقتی اینطوری میگم اگر یکی اطرافم باشه و بشنوه میگه انگار داری میمیری که اینطوری حرف میزنی اما واقعیته. چمیدونم که تا چند ثانیه دیگه زنده هستم یا نه؟ مگه وقتی قبل از عید صبح با پای سالم از خونه رفتم بیرون میدونستم که ۳ ساعت بعدش با اون حال و روز میام خونه؟؟ معلومه که نمیدونستم. همینطورم الان. چمیدونم که زندم یا نه؟ اگر زندم کجام و چی کار میکنم. اما اینو میدونم که اگر زنده باشم بازم میام تو وبلاگم از خدا می خوام که توی همین شبهای قدر که زندگیه یه سال دیگه آدمها رو مینوسه برای ما هم خوب بنویسه مثل همیشه. سلامتی و شادی باشه. همیشه دور هم شاد باشیم و از بودن با هم دیگه لذت ببریم نه اینکه ذلت.از خدا جونم میخوام که هر کسی هر مشکلی داره خودش با صلاح خودش حل کنتش.بیمار هارو شفا بده، فرقی نمیکنه کی و چه بیماریی، فقط شفای خیر بده.جلوی پامون همیشه راه خیر رو بذاره. خلاصه که همیشه برامون خیرو سلامتی و خوشی باشه.
راستی ! اینم بگم که اگر نگم دق میکنم و میمیرم همین الان |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز کاملا" احساس اسب بودن کردم و یه روز اسبی رو داشتم بیدار که شدم با مامانم رفتیم به کوچه مهران دنبال پارچه برای مانتویی که خیاطم خراب کرده. قرار شدش اون مانتویی رو که دوخته که اصلا" مدلی نیستش که من بهش دادم ، بدمش به خواهرم که شرش خوابیده بشه( آخه من از شدت عصبانیت شدم یه عین یه سگ ) و خودم برم یه پارچه دیگه بخرم خونه اومدم و ناهار خوردم( به خاطر معده درد نمی تونم روزه بگیرم آخه) و با شوهر خالم به نمایشگاه قرآن رفتیم. کلی هم اونجا عین اسب ( بلا نسبت اسب البته خونه که اومدیم مهمون داشتیم و باید کلی کمک میکردم توی آشپرخونه( راستی؟! کوزت رو میشناسی؟..من پریاشونم دیگه حالا همه این حرفهارو که زدم متوجه شدی روز اسبی یعنی چی؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 3:21 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||