|
|
|
|
|
کاشکی همیشه حرف اولمون با حرف آخرمون یکی بود.
کاشکی همیشه اون حرفی رو که میزنیم روش وایستیم. کاشکی همیشه اینقدر اول هر کاری داغ نبودیم و آخرش اینقدر سرد. کاشکی........ از این کاشکیا خیلی دارم اما کاشکی یه نفر بود وقتی می خوندش بهش پایبند بود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز که تو مترو بودم یه چیزایی دیدم که از یه طرف خندم گرفت بود و از طرفی هم داشتم بالا می آوردم...البته گلاب به روتون..دلتون نخواد از امام حسین که سوار شدم یه آقاهه نشسته بود جلوم. یه لحظه که چشمم افتاد بهش دیدم که دستش روی دهنشه. بیشتر که دقت کردم دیدم نه بابا دستش زیر بینیشه. پیش خودم فکر کردم که شاید صورتش رو تکیه داده به دستش( من چه سادم). دیگه نگاهش نکردم. اما انگار هی یه چیزی میگفت که نگاهش کنم. بالاخره مجبور شدم نگاهش کنم دیدم که دستش رو برده تو بینیش.دیگه تا صادقیه نتونستم نگاهش کنم از شانس گند من، که اگر یه ذره تو این موارد شانس داشتم میشدم شمسی خانم، بازم تو ایستگاه صادقیه نزدیک من بود. من نشسته بودم و اون ایستاده بود. نگاهش که کردم دیدم به به تا زانوش رو برده تو دماغش و داره شماره میگیره. نمیدونم اشغال بود یا اینکه مشترک مورد نظر در دسترس نبود که اونطور با حرارت داشت اون کارو میکرد.اونجا هم که هرکی هرکیه و دیگه کسی حواسش به دیگری نیست. از یه طرف می خواستم پاشم بزنم تو سرش اما حیف که نمی تونستم. از یه طرفی هم ....نمیدونم چی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
رسما" دارم دیوونه میشم.همینو فقط میتونم بگم...بخوام ادامه بدم میشه مثنوی ۹۰ من |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
بارون میباره...بارون میباره...از ابرا داره آسمون میباره....روی هر قطره اشک ستاره داره رو گل و گلدون میباره...بارون میباره...بارون میباره ه ه ه
این شعر از مرضیه رو خیلی دوست دارم.هر موقع یادش می افتم حس میکنم که الان تو فصل بهارم و داره بارون زیبای بهاری میباره. امروز اولین روزیه که داره تو تهران بارون میاد. از صبح هوا ابری و تاریک بود. از این نوع هوا زیاد خوشم نمیاد. یه جورایی دلگیرم میکنه جک : به یه ترکه میگن شما شبا ساعت ۹ آشغالاتون رو توی چی میذارین که بذارین دم در؟ میگه : والا نمیدونم...نایلوونه یا لاینوونه!!! تورو خدا ببین از بارون رسیدم به چیا؟!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از بس که فکرم مشغوله و خرابه الان به خودم اومدم و میبینم از وقتی که نشستم پای کامپیوتر و مدیا پلیر رو باز کردم سه تا آهنگ توش گذاشتم و دقیقا" سه ساعته از ساعت ۱۰:۴۶ تا الان که ۱۲:۴۶ هست یه سره این سه تا دارن میخونن همش. و منم هیچی نشنیدم اصلا". از بس که فکرم مشغوله کر شدم. پاشم برم بخوابم که هر چی بشینم بدتره. چند روز پیشا به یکی از دوستام میگفتم وقتی از چیزی ناراحتی سعی کن دراز بکشی تو جات و به اون موضوع فکر نکنی. حالا خودم دارم از کوزه شکسته آب میخورم.خدا جونم خودت بیا کمکم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
۱- امروز کلی تو مترو ایسته کردم. پام خیلی درد گرفت.تا امام خمینی جا نبود بشینم. ۲-یه چیزی امروز خیلی بهم زور اومد. یکی از بچه ها که منو پنج شنبه ندیده بود و مثلا" جون خودش می خواست منو دلداری بده یا شایدم احوالپرسیمو بکنه مثلا" ، اومد پیشم و گفت :ای بابا! باز که تو پات تو گچه...میدونی چیه ؟! اصلا" این پا رو بکن و بندازش دور و به جاش یه پای مصنوعی بگیر....آخه این حرفه که به من میزنه؟ نه تورو خدا تو بگو! خیلی بهم زور اومد. منم از رو لجم گفتم : این حرف خوبی نیست که به یکی که این شرایط رو داره میزنی. با پررویی به من میگه : مگه چی گفتم من؟ از روی لجم بیشتر گفتم : اگر بنظرت حرفت حرف بدی نیست ، منم امیدوارم که ایشالا پات بشکنه و بره تو گچ و یکی بیاد این حرف رو بهت بزنه تا بفهمی چه مزه ای داره....میدونم حرف بدی زدم اما خیلی لجم گرفت و خیلی تر ناراحتم کرد. به ظاهر میخندم اما تو دلم کلی ناراحتم به خاطر پام. یه جورایی خودم نزده میرقصم حالا حساب کن یکی هم بیاد و مثلا" بابا کرم بزنه. ۳- از یه هفته پیش در طی روز ممکنه نیم ساعت غصه بخورم اما تا میاد فیل م بره هندوستون یا شایدم مالزی و اونطرفا برش میگردونم اینوری.دارم به خودم یاد میدم که بیخیال باشم اما میدونم که یه ذره زمان نیاز داره. ۴- الانم که دارم اینو مینویسم نمیدونم چرا تو چشمام اشک جمع شده. فکر کنم بازم پریا زر زرو اومده.کاش تنها بودم و میتونستم راحت گریه کنم. نمیدونم ...شایدم خوبه که تنها نیستم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خب.... مثل اینکه امروز اقبال گچم بلند شده...همه به طور یهویی دلشون خواست که روش بنویسن.
این اولی کار خواهرمه....همیشه دوست داره که یه مطلب گنده ه ه ه بنویسه. روی اون گچ اولی هم انقدر نوشته بودش که پنداری گچ منو با دفتر مشق دوران بچگیش اشتباه گرفته بود
اینم هنر شوهر خالمه.معنی چیزی که نوشته اینه :"هر کاری میکنی برای جلب توجه"
این رو هم خالم نوشته. لازم به توضیح هست که لقب " خانم نباتی " رو پسر خالم زمانی که من بدنیا اومده بودم به من داده بود.تا زمانی که من ۱۰ سالم شده بود من رو هنوز به اون اسم میشناخت.فکر نکنی کند ذهن بودا !!! نه...چون تو ایران نیست و به این خاطر فکر میکرده اسم من رو همچنان خانم نباتی گذاشتن.اگه بدونی چه ه ه ه ه ه خانم نباتی هستم
این رو هم مامانم نوشته.این لقب رو امشب بهم داد.فکر کن هم خانم نباتی باشم و هم انتر!!! چی میشه؟!! منتظر تصاویر بعدی ما باشید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
ترم پیش که سه ماه بهار رو با عصا راه میرفتم، با مامانم میرفتم دانشگاه و می اومدم. بار اولم بود که پام تو گچ بود و میترسیدم تنهایی برم تو خیابون. یه دلیلش هم برمیگشت به اینی که به مردم خیلی بدبین شده بودم و البته هنوزم یه ذره هستم..به خاطر همون بلایی که سرم آوردن تو مترو اما این دفعه که بار سومه ،دیگه حسابی خبره شدم امروز خودم پا شدم و کارهام رو انجام دادم و رفتم. تازه ه ه ه ه ه از خونه تا دم مترو رو هم با اتوبوس رفتم فکر نمیکردم که VIP باشم یه جورایی.البته این VIP یعنی :Very Important Paria نه Very Important Person روزی که گچ گرفته بودم ، وقتی اومدم تو کوچمون همه نگاهم میکردن و بهم میخندیدن،حسابی سوژه شده بودم و البته هستم هنوز. یادمه بار اولی که گچ گرفته بودم وقتی اومدم تو کوچمون همه اومده بودن و دلداریم میدادن. اما انگار دیگه براشون شدم یه سیرک متحرک تو دانشگاه هم کلی VIP بودم. از مامورین حراست گرفته تااااااا دانشجوها و اساتیدی که نمی شناسمشون همشون ازم یه سوال رو میپرسیدن. البته نا گفته نمونه که سوژه خنده هم بودم. بازم خداروشکر که مایه خنده هستم نه مایه عذاب و گریه تا امروز هم کسی نیومده رو گچم رو بنویسه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نمایشگاه دیروز تموم شد. با اینکه خیلی دلم می خواست برم اما نشد.
بیشتر از همه از چیزی که خوشم اومدش رفتار نویسنده ها با خواننده ها بود.نمیدونم اوضاع و روابط بین خودشون چطوریه؟با هم خوبن؟با هم دشمنن؟ جونشون برای هم در میره؟سایه همدیگرو با تیر میزنن؟نمیدونم و نمی خوامم بدونم چون به من ربط نداره که بدونم.اما طرز برخوردشون با خواننده ها خیلی خوب بود. خودشون رو بیخود نمیگرفتن . با حوصله با همه برخورد میکردن که فکر میکنم این بهترین حسنشون هست.باهاشون میشد به راحتی حرف زد، میشد باهاشون شوخی کرد. رفتارهای صمیمانه داشتن.فکر کنم این خودش بزرگترین حسنشون باشه و هست. الانم که یه چیز دیگه دیدم که کلی ذوق مرگ شدم. به نقل از آقای بکتاش : " دیشب در آخرین روز برگزاری جشنواره مطبوعات تموم خستگی از تنمون در رفت... آخرین لحظههای صفحهبندی...خبر رسید كه غرفه چلچراغ به عنوان غرفه برتر چهاردهمین نمایشگاه مطبوعات وخبرگزاریها انتخاب شد...و از همه مهمتر اینكه این انتخاب از طرف بازدید كنندگان جشنواره صورت گرفته...چیزی كه ارزش انتخاب رو صد چندان میكنه...در شرایطی كه از طرف بعضی دوستان مسوول هنوز هم چلچراغ بچه زن باباست...واقعن جای ذوق مرگی داره...حتی یادمون رفت امروز كه 23 آبان باشه...هنوز حقوق ماه مهر رو نگرفتیم! " دیگه همه چیز تکمیل شد و واقعا" شایستشون هست. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
تورو خدا شانس رو میبینی؟راسته میگن هر چی سنگه مال احمده لنگه...حالا شده حکایت من.
دیشب توی راه برگشت از نمایشگاه، داشتم از وسط خیابون از خط عابر پیاده رد میشدم که یه موتوریه نمیدونم چی بگم بهش ، داشت با چراغ خاموش می اومد.حواسم به اون بود که نزنه بهم ، پام رفت توی یه چاله که درست در وسط خط عابر پیاده بود و پیچ خورد . امروز صبح که رفتم بیمارستان دکتر عکس گرفت و گفت باید یک ماه گچ بگیرم
فعلا" روز اوله و چیزی روش نوشته نشده. اینو داشته باش تا یک ماه دیگه ببینیم چه شکلی شده به هر کسی میگم پام رو گچ گرفتم میخنده فقط. واقعا" هم خنده داره. طی ۸ ماه این بار سومه که گچ گرفتم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز خیلی به ما ( خودم رو میگم) خوش گذشتش. چون کلاس ریاضی تشکیل نشد و در نتیجه ما(من و خواهرم) هم به سمت نمایشگاه مطبوعات راه افتادیم.از نظر خواهرم من یه بیکارم که هر روز نذر دارم که برم نمایشگاه بر عکس جمعه، امروز لقب خاصی نگرفتم.حتی از نصیحتی هم که سرنوشتم رو تغییر بده خبری نبودش. اما به جاش حدس میزنی چه کسانی رو دیدم؟
فکر میکنی آقایی که پهلوی آقای اکبرپور نشسته اند کی هستن؟؟؟
از این نما چطور؟؟؟بازم نه؟ای بابا...ماشالا به این هوش و ذکاوت اما قبلش باید عذر خواهی کنم برای اینکه اگر بعضی عکسها فلو شده..نمیدونم چرا امروز همش دستم میلرزیدش. آقای وحید رونقی به همراه آب و جارو و عطر آقای محسن امامی به همرا آقای رونقی در نقش دسته گل یه سری هم به غرفه های دیگه زدم و چنتایی هم عکس انداختم.اما بیشتر از همه عکسایی که حتی برای خودم هم جالب بود رو میذارم اینجا.
ماشین تایپ خط بریل- مخصوص نابینایان-
آقای سرابی در حال تایپ
آقای سرابی از روشندلان
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز جمعه مورخ ۱۸ آبان ۱۳۸۶ ( اینو میگن اطلاع رسانی ها راستی تا یادم نرفته اینو بگم که نگفته نرم!!!! آقای ژوله به من لغب " علاف کلوپ " رو دادند که این لغب همطراز با نشان لژیون دونور( دیکتش رو نمیدونم درست ساعت ۱۲ بودش و زیاد کسی نبودش ، نه تو غرفه و نه تو خود نمایشگاه.اعضاء حاضر در غرفه : آقای اکبرپور - آقای خدابخشی- آقای مظاهری - آقای امیری - خانم عزتی و خانم حصارکی .
از راست به چپ به ترتیب : خانم عزتی،آقای اکبرپور ، آقای امیری و آقای خدابخشی یه دور حدودا" سه دوره زدیم و یه ساعتی خودمون رو سرگرو کردیم تا بقیه هم بیان. وقتی وارد سالن شدیم چشم چشم رو نمی دید. خیلی ی ی ی شلوغ بود حسن ، میتونم به جرات بگم که جلوی غرفه چلچراغ بیشتر از همه شلوغ بود.
نمایی از غرفه زمانی که چشم به چشم نمیرسید حالا دیگه نویسنده های دیگه هم اومده بودند. آقای سعیدی- آقای ضابطیان - آقای مرعشی - آقای ژوله - آقای صدری - و در آخر هم بعد از کلی انتظار
به ترتیب از راست به چپ :آقای ژوله( چه مظلوم !!!!) ، آقای مظاهری ، آقای امیری ، آقای سعیدی تو این لینکها هم عکسهای نویسندگان هست که باید زحمت بکشین و روش کلیک کنین) به خدا من شرمندم...روم به دیواره که شما باید به خودتون زحمت بدین و کلیلک کنین. یه سوالی تاریخی توسط یکی از خواننده های عزیز پرسیده شدش که مطمئنم در تغییر خط مشی چلچراغ خیلی تاثیر داره.داشتم با آقای ضابطیان حرف میزدم که یکی از خواننده های مجله اومدند و گفتن : سلام آقای ضابطیان..خوب هستین؟
نمیدونم صندلیه یا کوهی از مجله؟؟ به هر حال اینجا شدیدا" چلچراغ است و در آخر هم یک نصیحت از آقای صدری به من که خیلی راه زندگیم رو عوض کرد." اگر در چلچراع چیزی به کسی میدی انتظار نداشته باش که پسش بگیری
زمانی که داشتیم سر خودمون رو گرم میکردیم با یه خانواده نشریه دوست روبرو شدم که این عکسشونه.
طفلکی نی نی ، جاش رو داده بودش که نشریه ها
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز(البته منظورم دیروز پنج شنبه هستش) بر خلاف هفته ی پیش پنج شنبه( که یادش می افتم خیلی لجم میگیره خدارو شکر استادم حذفم نکرده و از این بابت خدارو خیلی شکر میکنم سر کلاس ادبیاتم که انقدر تیکه انداختم و حرف زدم که خودم دیگه خسته شده بودم و فکم درد گرفته بودش. اما آخرش یه سوالی رو که هیچ کسی بلد نبود رو جواب دادم و نقدا "یه نمره مثبت برای پایان ترم گرفتم خونه هم که اومدم انقدر خسته بودم که فقط غش کردم و لالا کردم و تازه بیدار شدم(ساعت ۳ صبحه
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
PM به PM نمیرسه.
SMS به SMS نمیرسه. آدم به آدم نمیرسه. کوه به کوه نمیرسه. خون به مغزم نمیرسه. صدا به صدا نمیرسه. هوا به ریه هام نمیرسه. میشه یکی بگه پس چی به چی میرسه؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی چیزا رو که میبینم مثه خوره من و میخوره. نمونش امروز.
با دوستم دم دانشگاه تو اتوبوس نشسته بودیم تا اینکه راننده غذاش رو بخوره و بره جلوتر تا بچه های دیگه رو هم سوار کنه و راه بیافتیم به سمت مترو. همین که غذاش تموم شدش ظرف یکبار مصرفش رو با شیشه نوشابه اش رو پرت کردش تو جوب کنار ماشین. تو اتوبوس هم که بودم ، موقع پیاده شدن یکی از دخترها آشغال آدامسش رو--- به اصطلاح همون پوستش رو --- پرت کردش رو زمین، البته افتادش رو کیف من، خوشبختانه یا متاسفانه. همین کارها رو میکنیم که بهمون میگن جهان سومی دیگه ، اونوقت تو بوق هم میکنیم و داد سخن و اعتراض سر میدیم که آی ی ی ی...ما فلانیم و ما بهمانیم.چرا بما اینو میگین؟؟ از همین چیزهای کوچیک که شروع کنیم دیگه اینطوری نمیشه. یه دوست ژاپنی داشتم که وقتی اومدش به تهران ازش سوال کردم که : بنظرت تهران چطوریه؟ جوابی که دادش این بود : مردمش خوبن و مهربون اما خودتون به خودتون رحم نمیکنین و شهرتون رو خیلی کثیف میکنین. شاید تویی که اینو میخونی برات شرم آور نباشه ، اما باور کن اون روز من خیلی خجالت کشیدم.راست میگفتش ما خودمون هم به خودمون رحم نمیکنیم. یادم میادش ترم پیش یه روز تو مترو بودم و به سمت تهران می اومدم. بقل دستم چنتا دختر خانم نشسته بودن. یکیشون یه شیشه نوشابه کوچیک از کیفش درآوردش که آب بخوره. کاغذ دورش رو خیلی راحت کندش و انداختش رو زمین. من خیلی ناراحت شدم- -البته بیشتر شاکی شدم تا ناراحت - - و بهش گفتم : حانم؟! شما تو خونه خودتونم این کارو میکنین؟چیزی میخورین آشغالش رو میندازین زمین؟ با پرروییت هر چه تمامتر جواب دادش : مگه تو مامور بهداشتی؟دوست دارم این کارو انجام بدم! به خدا به جای هیچ کدوممون بر نمیخوره که اگر همین آشغالهای کوچیکمون رو یه چند دقیقه ای نگه داریم تو دستمون تا بندازیم توی سطل آشغال ها!!! هر کسی میتونه مامور بهداشت خودش باشه. مگه تنها لازمه که یه کارت شناسایی رو سینمون بزنیم؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
حوصله بگو مگو ندارم دیگه. اون شب با اون همه خستگیم رفتم و موندم آخرشم با یه خفه شو دستمزدم رو گرفتم.
اشکالی نداره. من این کارو کردم که اون دینی که به گردنم بودش از گردنم باز بشه. حالا می خواد خفه شو بشنوم یا هر چیز دیگه ای. مهم نیستش برم. مهم اینه که دیگه چیزی رو گردنم نیستش. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این رو همین اول بگم که این پست رو دارم جمعه شب به نقل قول از پنج شنبه شب مینویسمش.( فهمیدی خدایی چی گفتم؟؟؟؟؟؟
گاهی روزا برام خیلی خوبه و از یه طرفی هم خیلی بد. امروز هم از اون روزا بودش.اولش خیلی خنده دار بودش برام. پریروز یه کتاب خریدم بنام " عطر سنبل ، عطر کاج " نوشته فیروزه جزایری دوما . خیلی ی ی ی ی ی ی خیلی تر خنده داره . صبح ساعت ۸:۳۰ که تو مترو بودم و می خوندمش حسابی خندم گرفته بودش و طبیعی هستش که همه آدمها خداروشکر، اون موقع بیدار بودن و کسی تو چرت نبودش. با اینکه سرم به خوندنم گرم بودش اما کاملا" حس میکردم که وقتی بهم نگاه میکنن ، انگار دارن به یه سیرک متحرک نگاه میکنن دانشگاه که رسیدم یه سر گروهمون زدم که دیدم با معدل ۱۸:۳۰ توی کل گروهمون نفر دوم شدم بعد از این خواهرم مسج زدش که دارن میبرنش اتاق عمل سر کلاس شرکتها اصلا" حواسم به موبایلم نبودش که زنگش رو قطع کنم. الان که دارم اینون مینویسم خیلی لجم میگیره الانم اومدم بیمارستان و موندم پیش خواهرم. یه خانمه از چنتا اتاق اونور تر هی داره جیغ میکشه، میگن زایمان طبیعی داره راستی؟!! از خبرهای روز چهارشنه هم بگم وای خسته شدم بس که نوشتم. کاش میشدش همه اینارو حرف بزنم......و این بودش انشاء من در مورد خبرهای امروزم و دیروزم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز با مامانم و خواهرم و یکی از دوستام رفته بودیم بازار رضا لباس بخریم. امروز بازم حس اسب بودن بهم دست داده بودش و کلی پیاده روی کردیم. هی از این پله ها برو بالا ، هی بیا پایین. پام خیلی درد گرفته و ورم کرده کلی و نمیتونم راه برم اصلا". داشتم میرفتم که برم سمت خیاطی نا شلوارم رو بدم پاچش رو کوتاه کنه که یهو....... یه اس ام اس اومدش. تا اینجاش که خیلی عادیه، چون برای همه ممکنه که یهو اس ام اس بیادش از اونجایی که پریا بدجنسه یهو سروکلش پیدا شدش ،خیلی دلم می خواستش که جوابش رو بدم که خجالت نمیکشی بعد از این مدت که ازت خبری نبودش و .....از این حرفا اما مامانم میگه که نه این کارو نکن. اتفاقا" جوابش رو مثل همیشه بده و خوب بنویس براش. اما اگر بازم این دفعه جوابت رو دیر دادش اون موقع ازش گله کن. نمیدونم والا چی کار کنم دیگه. از بس که فکر کردم ، حل که بودم مادرزادی ، خلتر شدم دیگه.آخه خدا جونم بگو من چی کار کنم خب؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دید اول : صبح هایی که مجبورم زود برم داشنگاه همیشه با اأمهای خاب آلود توی مترو برخورد میکنم. به جرات میتونم بگم از اون همه آدمی که توی قطار در یک واگن با من همسفرن ، تنها منم که بیدارم و دارم یه کاری به عیر از خواب انجام میدم. موزیک که پایه ثابتمه ، کتاب یا مجله هم متغیر هستش اما اکثرا" روزهای یکشنبه که میرم مجله دارم تا کتاب. این مابین هم گاهی آدمهایی پیدا میشن که اونا هم بیدار باشن. امروز با یکیشون تا وردآورد همسفر بودم. یه آقای جوونی که میشه حدس زد که تازه مزدوج شده بودش جلوم نشسته بودش. به حدی این آقا خوش رو بودش که کلی انرژی گرفتم سر صبحیه. کاش میشدش همه اینطوری باشن.نمیدونم ، انگار که جای خونه و خوابیدنشون با مترو و بیدار بودنشون عوض شده.
دید دوم : همیشه وقتی با کسی کاری رو انجام میدم میدونم که همون کار رو کسی دیگه ای با خودم انجام میده. و همیشه از اینکه با کسی کاری انجام بدم مثه سگ میترسم که نکنه کارم بد باشه و اون آدم ازم برنجه و بعدا" همین به سرم بیادش. به همین خاطر همیشه خیلی دقت میکنم که کسی رو از خودم نرنجونمش. همه اینارو گفتم که از خالم بگم. خاله من یه آدمی بودش ( البته الان زنده هستش) خیلی خشک و مستبد و عصبی. به طوری که هر کاری که دوست داشت انجام میدادش و کمتر کسی جرات میکردش که بهش تذکر بده. که اگر هم اون شخص این کارو انجام میدادش باید قبل از اون یه قبر برای خوشد میخریدش. تا حدودا" ۴ سال پیش که که ماموریت کاری شوهر خالم در عربستان تموم شدش و اونا به آمریکا برگشتن. اوایل ماها متوجه نمیشدیم که چرا اخلاق خاله تغییر کرده. فکر میکردیم به این خاطر هستش که بعد از ۳۰ سال زندگی در عربستان مجبوره حالا به آمریکا بره و دورتر از ایران هستش و امیدوار بودیم که بهتر بشه. اما بهتر که نشد هیچ ، بدتر هم شدش. به بیماری پارکینسونز دچار شده. متاسفانه این بیماری روی مغز هم تاثیر منفی میذاره. خاله ای که همیشه ازش همه میترسیدن الان تبدیل شده به زنی که از همه چیز میترسه. زنیکه همیشه مسقل بودش ، الان تبدیل شده به زنی که فقط و فقط به شوهرش وابسته هستش و ترس این رو داره که نکنه شوهرش ولش کنه و بره. در صورتی که بیچاره شوهر خالم اینطور آدم نیستش و خیلی صبور هستش. همیشه وقتی شوهر خالم با خالم حرف میزدش ، خالم فورا" داد و بیداد میکردش و هرچی شوهرش میگفتش که ساکت باش یا آرومتر باش ، بدتر میکردش. اما الان طوری شده که برعکسه. البته شوهرش باهاش دعوا نمیکنه. از اونجایی که خالم از همه چیز میترسه حتی زمانی هم که شوهرش حرف عادی هم باهاش میزنه هی میگه که هیس س س س...آروم. الته خداروشکر اوضاع خالم نسبت به سال پیش که اومده بودش ایران ، امسال خیلی بهتره. اما متاسفاه این بیماری روز به روز پسرفت داره تا پیشرفت. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از ماه رمضون تا حالا نمیدونم چرا اینطوری شده؟؟؟ قبلا" ها خوب بودش.
نمیدونم والا شایدم من دارم اشتباه میکنم. شایدم من دارم درست میگم. بازم باید خدا جونم کمکم کنی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||