تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
دیشب تا صبح یه صداهایی میشنیدم وقتی خواب بودم. همش یه چیزی می خورد به پنجره. بعدا" متوجه شدم که صدای بارونه. صبح که بیدار شدم تا کارهام رو بکنم و برم، یه نگاهی به بیرون انداختم و دیدم وای ی ی...خدای مهربون!!! برف اومده. خیلی خوشحال شدم و کلی یخ کردم تا برف رو دیدم. تا قبل از اون گرمم بود ها.

بیرون که رفتم دیگه آفتاب شده بود اما یه سوز نرمی* می اومد که همچین خوش خوشانم میشد. تو مترو که بودم از ایستگاه اکباتان به بعد با اینکه هنوز آفتاب بود اما کولاک بود. چیتگر هم حسابی برف نشسته بود.اما شب که برمیگشتم این سوز نرم تبدیل به سوز گدا کش شده بود.صورتم به کل منجمد شده بود و حس میکردم اگر یه کلمه دیگه حرف بزنم صورتم پاره میشه.

تا جایی که یادمه این اولین باری هست که شب یلدا برف اومده.آخ جون فردا شبم هم یلدا هست.

WOW!!! بچه های دانشگاه امروز تا من رو دیدن کلی ذوق کردن. میتونم بگم بیشتر از خودم حتی.همشون از اینکه من گچ پام رو باز کردم کلی خوشحال شدن. جدی جدی نمیدونستم که این همه محبوب و معروف هستم بینشون.حتی کسایی هم که من نمیشناختم،از رشته های دیگه،می اومدن جلو و برام آروز میکردن که دیگه مشکلی برام پیش نیاد. جدا" که باید بگم عجیبا" غریبا.

اون مامور ایستگاه مترو(Very Important Paria) هم اون روز اومده بود جلو و با من حرف زده بود،امروز که من رو دید با لبخند من رو نگاه کرد و انگار یه چیزی گفت و چون من تو گوشم موزیک بود فقط گفتم ممنون.یه سوال؟! اگر بهم با لبخند فحش داده باشه چی؟؟

وای باز هم ایضا" WOW!!!!! بالاخره برام کارت دعوت به جشن چله چلراغ اومد. کارت دعوت شب چله چلچراغ

خیلی خوشحالم.یه چیزایی بیشتر از خوشحالی.تو مایه های ذوق مرگ.یکشنبه که برم حتما" عکسها و گزارشش رو میذارم اینجا.

*جدا" این ترکیب "سوز نرم" به چه معنی هست؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 2:33 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیشب با یه بنده خدایی(چی کار داری کیه) داشتم حرف میزدم. در مورد یه مسئله ای که میشه گفت تقریبا" خصوصی هست از من سوال میکرد.البته نه اینکه فوضولی کنه،خودم این مسئله رو بهش گفته بودم و اونم داشت رفع کنجکاوی میکرد. یه سوالی بود از روزی که بهش ماجرارو گفته بودم منتظر بودم ازم بپرسه،از اینی هم که تا حالا نپرسیده بود در عجب بودم،چون با شناختی که ازش دارم بعید بود که نپرسه و بیخیال از کنارش رد بشه. تا قبل از اونم هر سوالی که میکرد من سعی میکردم طوری جواب بدم که طفره برم از اینی که تو جوابهام به این موضوع اشاره کنم و از قصد این کارو هی تکرار میکردم تا ببینم بالاخره میپرسه یا نه.تا اینکه بالاخره دیشب پرسید. وقتی خواستم جواب بدم گفتم:...منتظر بودم که اینو بپرسی و از قصدی من تا حالا خودم بهش اشاره ای نکرده بودم تا ببینم تو چیزی میگی یا نه؟!

نمیدونم تو دلش چی فکر کرد. اما اگر من جای اون بودم میگفتم:مگه آزار داری یا بیماری که این کارو میکنی.....نمیدونم،شایدم گفته و من نشنیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خبر...خبر...فوق العاده...خبر ...خبر

آخرین خبرها از Paria News حاکی از آنست که امروز بعد از یک ماه و یک هفته،طبق دستور دکتر،پریا گچ پاش رو به قید ضمانت و سند باز کرده.

فعلا" تا یک هفته آینده پاش باز شده تا بره دوباره پیش دکتر و معاینه بشه....اگر نیاز بود دوباره گچ میگیره.طی این یک هفته باید مواظب باشه تا دوباره طوریش نشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط papary  | 

وای خدا جونم ممنونم ازت...اصلا" خیلی باحالی تو.میدونستم که خیلی باحالی اما نه دیگه تا این حد.چی؟...ای بابا...باحالی از خودتونه

۱- دو هفته پیش رفته بودم جایی و از خدا چیزی خواستم...امروز خبر یکیش به گوشم رسید و میدونم که بقیه رو هم یکی یکی میبینم.

۲-امتحان میان ترم اقتصاد خرد رو به حدی عالی دادم که حد نداره(یدونهبرای خودم برای اینکه تشویق بشم).از بس خونده بودم و جزوه و کتابم رو تو حلقم گذاشته بودم، به بیشتر کلاس که تقلب رسوندم هیچی،حتی وقتی می خواستم به راننده تاکسی پول بدم،تاثیر افزایش نرخ کرایه تاکسی هارو بر درآمد ملی و تقاضای کل و تاثیر این دو بر منحنی IS رو میتونستم حساب کنم. اما به رانندهه رحم کردم و کاریش نداشتم.

۳-اما هنوز از نمره ریاضیم خبری ندارم.استادمون هنوز برگه ها رو تصحیح نکرده بود. اگر اونم نمره قابل قبولی بگیرم که خیلی عالی میشه.

۴-از ۲۰ دی امتحانهای پایان ترمم شروع میشه و من همچنان چیزی نخوندم.خیلی این ترم سرخوش شدم ها.مامانم چندروز پیشا داشت میگفت:"ترم پیش هر وقت ما تورو میدیدم یا کتابت یا جزوت دستت بود و داشتی میخوندی اما این ترم انگار که نه انگار". از اونجایی هم که من یه آدم قد(غد...دیکتش رو نمیدونم)هستم شرط کردم که اگر این ترم هم شاگرد اول نشم، ... هستم

الف:گلم-ب:خلم-ج:... هستم(نمیتونم بگم چیه چون بدآموزی داره)-د:شما خوبین؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط papary  | 

۱-امروز دانشگاه ما به طور عجیبی مرتب و نو شده بود. همه جا بوی آب میداد،انگار تازه از ماشین لباسشویی درش آورده بودن. آخه دیروز دکتر جاسبی اومده بوده دانشگاه ما. اون همه گل و شیرینی و اون همه کارها هم برای درازگوش کردن ماها بوده.درمورد من یکی که تیرشون خورده بود به سنگ چون من دیروز کلاس نداشتم که گل و شیرینی هاشون رو جبران کنم.

اما اگر از حق نگذریم دانشگاه ما واقعا" عالیه. امروز که متوجه شدم رتبه دانشگاه ما به A رسیده. رتبه های داده شده به دانشگاه به این شرحه:.A-a...B-b...C-c . این درجات هم نسبت به سطح اساتید دانشگاه ها سنجیده و داده میشن. دانشگاه ماهم ۹۰درصد اساتیدش دکتر هستند. فکرش رو هم نمیکردم که اونجا این رتبه رو بگیره.

۲-oops!تا یادمم نرفته اینو بگم. هفته پیش که امتحان میان ترم حقوق تجارت داشتم، امروز نمرش رو گرفتم. فکر میکنی چند شدم؟.....از ۴ ، ۴ گرفتم. ظاهرا" فقط من و یکی دیگه از بچه ها نمره کامل رو گرفتیم.

۳-نشسته بودیم تو کلاس تا استاد بیادش که به طور یهویی بچه های کلاس بقلی، دختر و پسر با جیغ و داد ریختن تو راه رو .ماها هم اینطوری  رفتیم بیرون که ببینیم چی شده؟ یه موش اومده بوده تو کلاس زیر پای یکی از دخترها و ....نمیدونم چطوری طبقه دوم موش اومده.جالب اینه که ساعت بعدش ما تو همون کلاس درس داشتیماما خداروشکر چون من نمیتونم پام رو پایین بذارم و باید روی یه صندلی دارز کنم خیالی نبود.

۴-صبح که تو مترو بودم یه آقا پسری به من گفت:هویج که به گفته بعضی ها(!)،غلط کرده تو گلی(یعنی من)

۵-دیروز شد یک ماه که پای من تو گچه...اگر همه چیز خوب بود قرار بود دیروز گچ رو باز کنم اما به خاطر این درد لعنتی که یه ثانیه هم نمی خواد قطع بشه باید تا ۱۰ دی گچ رو داشته باشمش..تازه بعد از اون هم معلوم نیست که باز میشه یا نه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط papary  | 

به گزارش خبرگزاریه پریا نیوز هم اکنون ساعت ۵:۳۹ دقیقه عصر روز چهارشنبه مورخ ۲۱ آذر سال ۱۳۸۶ ه.ش میباشد.

آخرین خبرها حاکی از آن است که بعد از درس خواندن برای امتحان میان ترم(بله؟؟ چه درسی؟؟آهان...اقتصاد کلان)و خسته شدن،به قصد گرفتن یک زنگ تفریح نمیدونم چطوری از اینجا سردرآوردم و چیز خاصی هم فعلا"(!)برای گفتن ندارم.

حالا هم میرم بشینم دوباره بخونم،تا بعدش ببینم از کجا سر در میارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط papary  | 

کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم که جمله "ادب از که آموختی از بی ادبان" رو توی کتاب فارسیمون دیدم.اونموقع عقلم نمیرسید که یعنی چی؟آخه مگه میشه؟ هر چی هم بقیه می خواستن توجیهم کنند انگار که نه انگار( یاد اون آهنگ منصور افتادم)

وقتی هم که بزرگ شدم و معنیش رو فهمیدم،هیچوقت به تمام معنا درکش نکرده بودم تااااا  دو یا سه سال پیش که اتفاقی برام افتاد.امروز داشتم مجله چلچراغ رو میخوندم(به جای درس خوندنمه ها) که لید صفحه "راننده تاکسی" نوشته بود :((هروقت ضرب المثل معروف "ادب از که آموختی از بی ادبان" را می شنوم تا مدتها منتظر ملاقات با بی ادب میمانم تا شاید بر ادبم افزوده شود!در واقع بی ادبان مظلوم واقع شده اند ، همیشه کارهای خوبی را از آنها یاد میگیریم بدون آنکه تشکری ازشان کرده باشیم.)) .

این لید من رو یهو برد به همون اتفاق دویا سه سال پیش. از اون اتفاق یه یادگاری دارم که زدمش روی دیوار،جلوی صورتم،تو اتاقم. اون یادگاری یه دست گل خشکیده هست. هر کی میاد تو اتاقم اگر خیلی کنجکاو باشه میپرسه:این چیه زدی رو دیوار؟؟برش دار و به جاش یه چیز دیگه بذار.

تا حالا هم خواهرم بارها و بارها در این مورد با من بحث کرده که این چیه؟ حتی یه بار هم رفت یه قاب قشنگی که میدونست من دوست دارم برام خرید تا بذارم جای این دسته گله به ظاهر خشکیده(!)، اما من قبول نکردم.چون با دیدن این دسته گل بهترین تجربه ای که به دست آوردم برام تداعی میشه. تجربه ای که خداروشکر ۳ماه از زندگیم رو صرف کردم تا بدست بیارم نه همه عمرم رو . پیش خودم همیشه از اون شخص خیلی ممنونم که این تجربه رو به من یاد داد.هیچ وقت هم نمیگم که آدم بدیه،اتفاقا" آدم بسیاااار خوبیه و من همیشه ازش به عنوان بهترین دوستم یاد میکنم. خدا خیرش بده که این چیز رو به من یاد داد.

بعد از این همه چونه زدنم حالا یه جوک می خوام بگم

لقمان را پرسیدند : ادب از كه آموختی ؟  

 گفت: به تو چه مرتیكه بی ادب مگه فضولی برو پی كارت.عجت مردم عوضی پیدا میشن دیگه نبینم این طرفا بیایی ها،دستو بکش ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط papary  | 

نمیدونم تا حالا شده  یه حسی درونی یا شایدم خود درونیت بهت یه چیزی رو بگه و تو جدی نگیریش اون موقع،اما وقتی چیزی که بهت میگفته پیش بیاد میفهمی که آره اون درست میگفته!! البته این رو هم باید اضافه کنم که حس ششم بسیار قوی دارم. گاهی بودنش خوبه،وقتی از چیزهای خوب،پیش پیش خبردار میشم و گاهی هم که از اتفاقات بد،پیش پیش خبردار میشم،از زهرمار تلخ تره.طوری که گاهی تا مرز جنون دیوونم میکنه و نمیتونم گاهی چیزی،جز به مامانم به زبون بیارم....ه ه ه ..بگذریم، برم سر حرف خودم.

بیشتر مواقع این حس به من کمک میکنه. همیشه باهامه ...قبل از اینکه چیزی بخواد بشه بهم میگه،گاهی هم من بهش گوش نمیدم و بهش میگم: نه بابااا...راست میگی ی ی؟؟؟

چند وقت پیش با یکی از دوستانم بیرون بودیم. فرداش داشت از ایران میرفت. زمانی که با هم بودیم همون خود درونیم-یا به قول خودم پریای درونیم-،بهم میگفت که تو دیگه اینو نمیبینی...دیگه اینو نمیبینی... اما من همچنان مسخره اش میکردم و بهش گوش نمیدادم.از اون روز تا الان ۶ یا ۷ ماه میگذره.دیروز که یادش افتادم دیدم ای بابا،این بیچاره هی به من میگفتش ها اما منه....(بخاطر بد آموزی که داره سانسورش کردم)هی بهش گوش نمیدادم. دوستم رفت.دیگه هم ازش خبری نشد و دیگه هم نمیشه.اما تنها چیزی که مونده،بازم منم و این پریای درونیم که باید بیشتر بهش گوش بدم. بیچاره یه چیزایی میدونه ها.

الانم داره به من میگه که تا چند دقیقه دیگه من این پست رو تموم میکنم...وایسا..وایسا...آهان،داره میگه که وقتی هم این پست رو تموم کردم بعد از دوبار خوندن و احتمالا" یه ذره میرایش میذارم تو وبلاگ.(منم دارم بهش گوش میدم دیگه)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط papary  | 

من از بچگی توی درس ریاضی یک خنگ به تمام معنا بودم و هستم هنوزم. با این اوصاف نمیدونم چرا رشته ی تحصیلیم هم حسابداریه؟؟؟البته تا جایی که من میدونم این ریاضیات در حسابداری کوچکترین ربطی به اون ریاضی که من میگم نداره.اصلا" نمیدونم چرا منی که رشتم یه چیز دیگه هستش باید ریاضی عمومی بخونم؟ آخه پس فردا که بخوام برم یه جایی حسابدار بشم به من میان بگن برای ثبت خرید که سینوس حساب کن....اه ه ه ه ه

امروز امتحان میان ترم ریاضی داشتم. با اینکه کلی به قول خودمون خر زده بودم و جزوه هام رو تو حلقم کرده بودم ، اما امتحان بدی دادم.نه تنها من بلکه همهمون. این استاد ما از روی جزوه درس میده اما سوال امتحانی رو از روی کتاب میگه. در صورتی که تمرینهای کتاب رو هم اصلا" سر کلاس حل نمیکنه و کلی هم با اون چیزی که توی جزوه به ما یاد داده فرق داره.

حسابی ریختم بهم. قبول میشم پایان ترم رو اما نمرش برای خیلی مهمه. درسش ۳ واحده ه ه ه ه....منی که ترم پیش شاگرد اول گروهمون شدم حالا اگر این ترم نمرم- خدایی نکرده...زبونم لال- کم بشه فاجعه ای به عمق هوارتا ریشتر پیش میاد برام.

حسابی قاطی کردم از ظهر تا حالا  که امتحان دادم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز داشتم یه آهنگ از یه خواننده ایرانی جدید بنام ژولیت رو گوش میکردم. حسابی منو برده تو فکر. البته بهتره که اول یه ذره از  متنش رو بنویسم  تا بهتر بتونی بفهمی چی میگم.

متنش اینه : وصف خوبی هاتو من اگه بخوام بگم که بیحسابه

                آفتابم به گرمیه قلب بزرگت نمی تابه

               معنی زمزمه های تو به معنیه امیده

              خنده هات به منه دیوونه داره زندگی میده

              برگرد..برگرد...بی تو روز و شب ندارم

              این دفعه اگه بیایی دنیا رو زیر پات میذارم

 همین جایی که میگه برگرد..برگرد.... من رو حسابی برده تو فکر. تو این فکرم که چرا همیشه ماها داریم میخونیم یا دیگه خیلی عشقولانه بخواییم در کنیم برای طرف مینویسیم  که "عزیزم قربون اون چشمای بادومیت برم" یا چیمیدونم ،" اگه تو نباشی بی تو میمیرم" و یا مثله این یکی میگیم اگر برگردی فلان میکنم و بهمان میکنم.

اما واقعا" کدوممون به این چیزا پایبندیم؟کدوممون عملمون با اونی که رو زبونمونه یکیه؟ همیشه تو شعر اینارو میگیم اما پای عمل که میرسه همه جا میزنیم.بنظر من وقتی فقط تو شعر این چیزا رو میگیم اون دیگه شعر نیست ، شرو وره فقط

 اصلا" چرا همیشه از این میگیم که برگرد و قربونت برم، همیشه از این میگیم که عاشق همدیگه هستیم اما هیچ وقت نمیاییم بگیم که "برو بابا...باهات حال نمیکنم چون زشتی،پول نداری،تیپت جواده...." یا بگیم " می خوام ازت جدا بشم چون یکی دیگه رو می خوامفاون از تو پولدارتره،خوشگلتره، تیپش هم جواد نیستش مثه تو". همیشه از دوست داشتن میگیم در صورتی که در عمل از دوست نداشتن میگیم.

خداییش چرا؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط papary  | 

WoW!!! امروز کلی سورپرایز داشتم.از اون اتفاق هایی که به طور ییهویی هست و باید گفت "عجیبا" غریبا"

۱-اول اینکه یکی از دوستام به طور ییهویی طی عملیاتی مافیایی آدرس وبلاگ منو پیدا کرد. اولش که داشت میگفت هی سوال پیچش کردم که شاید داره یه دستی میزنه و اون بیچاره هم که از همه جا بیخبر بود که من یه همچین نیت پلیدی در سر دارم،جواب های پس و پیش میداد. اما وقتی لینکم رو گفت کلا" در این حالت بودم... عجیبا" غریبا

۲-امروز توی دانشگاه خوردم زمین.دوتا پله آخر ساختمون ۲ که به محوطه اصلی باز میشه. نمیدونم چطوری ییهویی شد که عصام سر خورد و رفت پایین و خودم هم افتادم زمین.اما شانس آورم که نصفه افتادم و با کمر زمین نخوردم وگرنه که الان تو بهشتی یا جهنمی یا دست کم بین این دوتا داشتم سیر سلوک میکردم.اما پام از ظهر تا حالا داره میترکه از درد...همون پایی که تو گچه ها...بازم عجیبا" غریبا

۳-فردا( جمعه ۱۶ آذر) روز دانشجو هست.امروز توی دانشگاه رییس دانشگاه به همه دانشجو ها طی عملیاتی ییهویی یه شاخه گل رز و شیرینی میداد(شیرینی هاش هم از این نارگیلی ها بود که آدم رو یاد مجلس ختم میندازه)....البته این استاد حقوق تجارت ما چون اصولا" چشم نداره که ببینه یه نفرم داره به ماها لطف میکنه نذاشت که رییس دانشگاه بیاد تو کلاس و به ماها گل تقدیم کنه چون این رییس بی محل ما(کنایه از خروس هست)دقیقا" موقعی که ما داشتیم امتحان میان ترم میدادیم اومد...سر کلاسهای بعدی هم دیگه نیومد...انگار به ما که رسید آسمون تپید....به خاطر همین گل نگرفتن کلی افسردگی گرفتم و پوستم بس که حساسه داره خراب میشه... بازم عجیبا" عریبا

۴-خونه که اومدم مامانم برای اینکه میدونه در این نوع از موارد( مورد ۳ رو بخون دیگه)  اصولا" خیلی خوشحالم و اصولا"تر چون میدونه که در این طور مواقع(بازم لازمه که بگم کدوم مواقع؟)پوستم برام تنگ میشه و نمیتونم توش بگنجم، بهم کادو داد تا بیشتر خوشحال بشم و شایدم خجسته تر بشم یا شایدم پوستم اندازم بشه....بازم عجیبا" غریبا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز خالم و شوهر خالم رو بردیم فرودگاه و رفتن. دوباره خونمون سوت و کور شده. بیچاره مامانم بازم باید من رو تحمل کنه....( جدی میگم اینو)

از فرودگاه چون نزدیک بهشت زهرا بودیم به پیشنهاد من یه سری هم به بعضی از بستگان زدیم. از اونجایی که جاشون رو قاطی کرده بودیم رفتیم اتاق کامپیوتر تا بپرسیم دقیقا" کجان. از اونجایی تری که از خیلی وقت پیش دلم می خواستش برم غسالخانه رو ببینم کلید کردم که می خوام برم و ببینم. دم دانشگاهمون یه قبرستان هستش. ترم پیش با یکی از همکلاسی هام رفتیم که ببینیم اما چون خوشبختانه ( البته به قول آیدا چه حیف) اون روز کسی نمرده بود نتونستیم پروژه مون رو عملی کنیم و برگشتیم دانشگاه.

امروز که گفتم می خوام برم و ببینم مامانم مخالفتی نکرد اما شوهر خواهرم چون می دونه من چه اخلاقی دارم هی اصرار میکرد که نرم. بالاخره با مامانم رفتم. دم اون پنجره ای که هستش یه عده خانم ایستاده بودن. مامانم ازشون خواست که یه ذره برن کنار تا منم بتونم ببینم. یه خانمی که ایستاده بود به من گفت : چی رو می خوایی ببینی دختر جون؟ مامان منه دیگه. بالاخره دیدم. خانمه خیلی راحت خوابیده بود و سه چهار تا خانم داشتن میشستنش. انگار صدای خانمه رو میشنیدم. نمیدونم اون بود یا خیالت خودم اما انگار یکی بهم سلام کردش وقتی بهش سلام کردم.

وقتی اومدم کنار نمی تونستم اصلا" راه برم. نه پاهام توان حرکت داشت و نه عصاهایی که زیر بقلم بود میتونستن حرکتم بدن. حتی لیدا(مامانم) هم نمیتونست من رو از جام حرکت بده. قفل شده بودم به زمین.فقط سرم رو گذاشته بودم رو شونه های مامانم و گریه میکردم.( اما اینبار پریا زر زرو نبود که گریه میکرد. خود خودم بودم ) به جون خودم قسم میخورم که خود خانمه انگار داشت با من حرف میزد. میخندید همش. میتونستم حسش کنم که اونجا ایستاده بود و به ماها نگاه میکرد. 

بالاخره بیرون اومدیم . اما دیگه هیچی رو اونطوری که تا قبل از رفتنم به داخل غصالخانه میدیدم ، دیگه برام معنی نداشت. منی که تا قبل از اون حتی از اسم مرده هم میترسیدم ، بیرون اتاق کامپیوتر نشسته بودم و سه تا مرده رو جلوم آوردن و  داشتن براشون نماز میت میخوندن. روز تولدم نوشته بودم نسبت به سال پیش خیلی تعییرها کردم ، الان میتونم با قاطعیت تمام بگم که آره...خیلی هم تعییر کردم.

از ظهر همش تو فکر اون خانمه هستم. بعد از اینکه ناهار خوردم و یه چرتی زدیم همش خانمه پیشم بود. همش تو فکر اینم که خونواده اون خانمه الان تو خونه هاشون هستن و اون تک و تنها تو این سرما خوابیده اونجا. شاید دلش می خواد که الان پیش بچه هاش باشه.

میدونی چی از اونجا آدم یاد میگیره؟ فقط و تنها این رو که آخر دنیا همیینه. فرقی نمیکنه دکنر باشی یا عمله. رئیس جمهور باشی یا معلم. پولدار باشی یا بی پول.هر چی که باشی آخرش یه جا میبرنت. آخرش اون کسی که داره تورو میشوره به خاطر اینکه دکتر بودی یا بی پول طور خاصی نمیشورتت. حالا هی ماها حرص این و اون رو بزنیم...حرص بزنیم که فلان لباس رو بپوشیم. آخرش که چی؟ آخرش به قول مامانم شانس بیاریم و یه تیکه پارچه ببندن دورمون و بندازنمون تو یه وجب جا ، تازه اگه بازم شانس اونو داشته باشیم.

همه چی برام خیلی فرق کرده از ظهر که از اونجا اومدم بیرون.زندگی رو یه طور دیگه میبینم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از بس دیگه خبرهای درد و مرز دار شنیدم دارم میمیرم.

دو هفته پیش که مامانم ام آر آی رو برده بود پیش دکتر بهش گفته که مینیسک پاش پاره شده و باید یه چیزی تو زانوش تزریق کنه تا خوب بشه.

برای دستش هم یه آزمایش گرفته بود که وقتی برده به دکتر نشون داده بهش گفته که باید روی هر دوتا دستاش یه عمل کوچیک انجام بده. البته این اصطلاح عمل کوچیک رو مامانم به من گفتش، نمیدونم دقیقا" دکتر چی گفته.

امروزم که مامانم برای اولین تزریقش رفته بود ، طی پیغامی که من بهش دادم تا به دکترم بگه که همش درد دارم ، آیا لازمه که هفته دیگه برای باز کردن گچم برم یا نه؟ دکتر هم گفته که بگو به غیر از هفته دیگه باید دو هفته دیگه هم گچ رو داشته باشه.

حالا پای خودم به جهنم ، مامانم چی؟ طفلکی مامانم این مدت از بس که همش دنبال من بود و همه کارهای خونه رو خودش انجام داده به این روز و حال افتاده. از یه طرف دیسک کمر داره از یه طرفم زانوش و این دستش....همش تقصیر من دیوونه ی لعنتی هستش که هر دو ماه یه بار پام تو گچه و نمیتونم کمکش کنم  تو کارهای خونه درست و حسابی. به خودم هی دارم فحش میدم...هر چی هم به خودم باگم بازم کمه برام.

خدا جونم لیدا رو زودتر خوب کن یا اینکه منو بکش تا همه از دستم راحت بشن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط papary  | 

هنوز بعد از این همه سال نتونستم بفهمم راز اینکه هر موقع می خواییم عکس بندازیم باید بهترین خنده رو داشته باشیم،باید بهترین مکان رو انتخاب کنیم،باید در بهترین قیافه ممکنه باشیم ، باید بهترین لباسمون رو پوشیده باشیم،باید بهترین ژستی رو که میتونیم بگیریم ،گرفته باشیم،باید در بهترین نور ممکنه عکس بندازیم،و هوارتا باید دیگه.... میتونی جواب اینارو بهم بدی؟ یه جواب درست و حسابی ها ، نه اینکه فقط یه چیزی بگی و از سر باز کنی .

اگم قراره عکسمون رو به کسی بدیم باید بهترین عکسمون باشه و بهترین حالتی که میتونیم داشته باشیم.

منکه هر موقع کسی ازم عکس می خوادش یکی از بدترین عکسهام رو انتخاب میکنم. خداروشکر با اینکه بدقیافه یا بد عکسم نیستم اما نمیدونم چه آزاری دارم که همیشه سعی میکنم بدترین عکسم رو بدم.

راستی بنظر تو این همه باید و حد از کجا اومدن؟ بنظر من که فقط از یه جا میتونه اومده باشه و اونم از مغز و دهن خود ماها هستش. منکه سعی میکنم به اکثر این باید های آزار دهنده توجهی نکنم. تو چی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز زن و بچه و عهد و عیال و ریختم پشت نیسان و پاشدیم رفتیم دیزی خورون تو خیابونه سمیه( خوبه حالا دخترم و اینطوری ژست میگیرم....اگه پسر بودم چی میشد). جات خالی چی بود.دو غذایی که اگر هر روز و هر ثانیه بخورم امکان نداره غر بزنم یکی پاستا هست و دیگری دیزی. به قول خودم پاستا که غذای سنتی ایتالیاست و دیزی هم غذای سنتی ایران .من دیگه بیشتر از این چیزی نمیگم و عکسهایی که گرفتم رو میذارم تا ببینی و دلت حسابی آب بشه. البته خودم بیشتر.

سالاد شیرازی،دوغ،نان سنگک،ترشی لیته و سبزی خوردن با پیاز.

تیلیت و دیزی سنگی.دیزیه و این تیلیتش. به قول خودم وقتی بچه بودم میگفتم کیلیت.

گوشت کوبیده با زعفران (تزیینات سبزی خوردن روش کار خودمه ها)

چای با بامیه و آبلیمو با عینک مامانم . بنظر خودم توی این عکس یه حس نوستالژی خاصی هستش ، نظر تو چیه؟

 

بعد از اینکه از اونجا اومدیم بیرون ، یه ذره ای راه رفتیم تا بتونیم نفس بکشیم. همینطوری که داشتیم خیابون ایرانشهر رو می اومدیم پایین به یه نونوایی سنگکی رسیدیم و از اونجایی که منم فوضولم و سرم برای اینطور کارا درد میکنه رفتیم و ازشون عکس گرفتیم.

نان سنگک فرداعلاء خاش خاشی تازه از تنور درآمده...هنوز سنگهاش روش بود.

نان سنگک درون تنور در حال پخت(من که حوس نون سنگک تازه با پنیر و گردو کردم).

من این عکس رو که میبینم حسابی احساس گرما میکنم.

اون آتیشه از اینجا در میادش.

من که خودم الان دارم اینارو میبینم بازم گرسنم شد ، تو چی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط papary  | 

با یه شکلات شروع شد.من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دست من.من بچه بودم اونم بچه بود.سرم و بالا کردم، اونم سرش رو بالا کرد.دید که منو میشناسه.خندیدم.

گفت : دوستیم؟

گفتم:دوست دوست.

گفت : تا کجا؟

 گفتم : دوستی که تا نداره؟

 گفت : تا مرگ !

 خندیدم و گفتم :منکه که گفتم تا نداره.

 گفت : باشه...تا پس از مرگ.

 گفتم : نه..نه..نه..نه!تا نداره.

 گفت : قبول ، تا اونجا که همه زنده میشن. یعنی زندگیه پس از مرگ.بازم با هم دوستیم؟تا بهشت؟تا جهنم؟تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم؟

خندیدم و گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار.اصلا" یه تا بکش از سر این دنیا ، تا اون دنیا، اما من اصلا" براش تا نمیذارم.

نگام کرد ، نگاش کردم.باور نمیکرد.میدونستم اون می خواست حتما" دوستیه ما تا داشته باشه.دوستیه بدون تا رو نمی فهمید.

گفت : بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم.

گفتم : باشه،تو بذار.

گفت : شکلات،هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو ،یکی مال من، باشه؟

گفتم : باشه.

هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات تو دست من.باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم...دوسته دوست.من تندی شکلاتم رو باز میکردم می ذاشتم تو دهنم و تند و تند میمیکیدم.

 می گفت : شکمو ! تو دوست شکموی منی.

و شکلاتش رو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ.

می گفتم : بخووورش!

می گفت : تموم میشه...می خوام تموم نشه.برای همیشه بمونه.

صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدومش رو نمی خورد.من همش رو خورده بودم.

گفتم : اگر یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن یا کرمها ، اونوقت چی کار میکنی؟

گفت : مواظبشون هستم. می گفت : می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم .

اما من شکلاتام رو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم:نه..نه..نه..نه!تا نداره. دوستی که تا نداره.

یکسال...دوسال...چهارسال...هفت سال...ده سال...بیست سالش شده. اون بزرگ شده ،منم بزرگ شدم.من همه شکلاتام رو خوردم،اون همه شکلاتاش رو نگه داشته. اون آمده امشب تا خداحافظی کنه، می خواد بره، بره اون دور دورا.

میگه: میرم اما زود برمیگردم.

منکه میدونم میره و برنمیگرده،یادش رفت به من شکلات بده، منکه یادم نرفته. یه شکلات گذاشتم کف دستش و گفتم: این برای خوردنه و یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش ...اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت.

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش.هر دوتا رو خورد.خندیدم، میدونستم دوستیه من تا نداره،میدونستم دوستیه اون تا داره،مثل همیشه. خوب شد همه شکلاتام رو خوردم، اما اون هیچ کدومش رو نخورده. حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار میکنه!!؟؟

 

*این پست رو ازیه بلوتوث که از یکی از دوستام گرفتم مینویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز همش حس میکردم که باید یه خبرایی باشه ها...دوسه باری هم خواستم بپرسم اما بعدش منصرف شدم و جلوی خودم رو گرفتم. اما از اونجایی که وقتی یه چیزی میره رو نروم و آزارم میده هی ، بالاخره دل و زدم به دریا و پرسیدم.(جاتم خالی چه آبی بود. یه دستی هم به آب رسوندیم.) بله ه ه ه ه...یه چیزی بود.

اما خداروشکر آخرش ختم بخیر شد...حالا دیگه احساس سبکی میکنم.میدونی چیه؟ اصولا" از کار مخفیانه خوشم نمیاد. منظورم این نیست که هر کاری رو بکنم تو بوق ها، نه، اما وقتی چیزی رو که گناه هم نیستش چرا باید مخفی کرد؟ اونم یه چیز به این مهمی رو.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط papary  | 

Last News  از گچ پای من حاکی از این است که یه علامت کوچولو توسط My Friendروی گچ پای من ضرب شده. Since  کوچولو هستش نمیتونم Take A photo کنم ازش But میتونم تشبیحش کنم تا حس کنجکاویت برطرف بشه.اهم...اهم( گلوم رو صاف کردم). به گزارش خبرگزاریه  (Paria News) این علامت در حقیقت شکل یک ضربدر است... This Was The Last News از گچ پام...در دیگر بخشهای خبری با ما همراه باشید.

ببخشید تو فارسی به Jav Zade چی میگن؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط papary  | 

نمیدونم چرا همیشه بدون ایجاد واسطه با همدیگه رابطه برقرار نمیکینیم؟همیشه منتظریم تا یه بهانه ای پیش بیاد بعد.

این مدت که پام تو گچه و با عصا مجبورم راه برم ، وقتی میرم تو مترو به جرات میتونم بگم که از ۲۰ نفری که دورواطرافم نشستن ، ۱۲ نفرشون ازم سوال میکنن که : " چی شده؟" . مطمئنم که اگر شرایطم اینطور نبود هیچ موقع کسی باهام حرف نمیزد.

همیشه این منو آزار میده . همیشه دوست دارم با مردم حرف بزنم اما نمیشه. همیشه وقتی بهشون نگاه میکنم ، توی خودشونن. یا اینکه انقدر قیافه هاشون غم داره که خودم هم کسل میشم. اگرهم بخوایی باهاشون حرف بزنی طوری رفتار میکنن که انگار داری بهشون فحش میدی.

نمیدونم چرا حال و روزمون اینطوری. فقط می خواییم تو شکم همدیگه یه چاقو کنیم. همش می خواییم از هم دیگه سبقت بگیریم. سبقت گرفتن کار بدی نیست اما تا زمانی که دیگری رو بهش صدمه نزنیم.

ممکنه وقتی داری اینو میخونی بگی تو که نوشتی از مردم میترسی ، پس چرا اینو میگی؟ آره هنوزم سر حرفم هستم، از مردم میترسم هنوزم به خاطر بلایی که سرم آوردن اما دلیل نمیشه که نخوام باهاشون حرف بزنم. منم خودم جزیی از این مردم هستم. شاید یه نفر دیگه هم در مورد این حس رو داشته باشه.

اگر دقت کرده باشی ، اگر تو خیابون یه خارجی رو ببینیم همه میریم جلو و باهاش با روی خوش برخورد میکنیم بطوری که هیمشه ما ایرانی ها رو به عنوان آدمهای مهمان نوازی میشناسن.اما انگار مرغ همسایه غازه.

شوهر خالم* همیشه میگه " وقتی به چهره شما ایرانی ها نگاه میکنم نمیدونم چرا انقدر غم تو چهرتونه؟! اصلا" نمیتونین انگار شماها بخندین؟ " . راست میگه به خدا. کاشکی یه ذره عضله خندیدن چهرمون رو تقویت میکردیم.

* اهل آمریکا هست

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط papary  |