تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
بعضی از کلمات هستن که به ظاهر خیلی ساده میان،اما از شنیدنش یه حس خوب میاد تو دلت...دوست داری هی بهت بگه و هی تو گوشت صدا کنه...اما ای کاش، کسی که گوینده هست،این کلمه و حسش رو به گند نکشه.

 


چه زود آدما حرفاشون یادشون میره.زودتر از ۲۴ ساعت حتی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط papary  | 

 زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفته اي.

این جمله رو یکی برام امشب اس ام اس زد.

جوابش بازم از اونایی که فقط باید گفت...............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط papary  | 

همیشه تو این برنامه های محرم و عذا داریا،بیشتر از همه دلم برای این ببعیای طفلکی میسوزه...

ببعی

این یکی رو که از نزدیک داشتم نگاش میکردم انگار داشت التماس میکرد....بیچاره زبون بسته تو اون سرما یه گوشه کز کرده بود.یعنی الان زندست هنوز؟؟

یادمه کوچیک که بودم خونمون تهران نو بود.سر کوچمون یه خرابه بود که همیشه محرما هیئت ترکا میشد.الان بانکش کردن اونجارو.یکی از همین شبای عذاداری تو تابستون بود که دسته ی هیئت رفته بود و برگشته بود.می خواستن جلوی دسته یه ببعی رو بکشن.یهویی ببعیه در رفت و فرار کرد رفت تو چادری که برای زنا زده بودن.چراغ چادر رو هم خاموش کرده بودن که حال و هوای روزه خونی بیشتر بشه.تصور کن نشستی تو تاریکی و داری روزه می خونی و زار زار،های های گریه میکنی که یکی یهو دم گوشت بگه: بع ع ع ع ع ع ع...چه خنده بازاری شده بود.زنا جیغ و ویغشون رفته بود هوا و از رو سر همدیگه فرار میکردن بیرون.دیگه کسی به فکر چادر و روسری و حجابش نبود که.اونجا بود که شاید یه سوراخ موش سانتی ۱۰۰ هزارتومنم بیشتر می ارزید.اما آخرش ببعیه رو گرفتن و پخ پخش کردن.

 

برای این یکی اصلا" هیچ حرفی ندارم بزنم.خودش کلی گویاست.

بدون شرح

 

تنها غذای نذری که تا نخورم خیالم راحت نمیشه.موقع عادی اگه سالی یه بارم نخوردم خیالی نیستا،اما از نذریش که نمیشه بگذری.

قیمه نذری

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط papary  | 

.........................................................................

چی بگم آخه؟ گیرم هم که بگم ، کی میتونه چی کار کنه وقتی....

وقتی اینطوری می خواد من چی بگم دیگه؟ البته یه طعنه ای هم به خدا میزنم ها.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط papary  | 

"م" ، خدا بگم چی کارت نکنه؟!( البته کاربرد درست این ضرب المثل رو نمیدونم...نمیدونم باید بگم خدا چی کارت کنه، یا چی کارت نکنه؟)

از عصر تا حالا دارم دیوونه میشم.دوباره فیلم یاد هندستون که هیچ،یاد ونیز و یونان و دبی(!) کرد.بعد از ۴-۵ ماه که داشت کم کم یادم میرفت و داشتم هی خودم رو به بیخیالی میزدم و هی خودم رو دلداری میدادم و هی دیوونه بازی در میاوردم که نه ه ه...هیچیم نیست...نازی نازی،خوب میشم...دوباره امروز یادم اومد.حالا خدا میدونه که تا کی این فیل من می خواد جهان گردی و ول گردی کنه؟خدا بگم چی کارت نکنه؟! از عصری که وبلاگ دوستت رو برام خوندی،دیوونه شدم باز.راستش به دوستت حسودیم شد.

با اینکه آدم رکی هستم و راحت حرفم رو میزنم اما نمیدونم چرا گاهی اونی رو که باید بگم نمیتونم بگم و بعدا" مثل الان هی خودم رو لعنت میکنم که اگر گفته بودی لااقل الان حسرت نگفتنش رو نمی خوردی.

چند شب پیش به لیدا(مامانم) داشتم میگفتم چرا همیشه همه از من کمک میخوان؟...چرا همیشه باید بشم سنگ صبور و حرفای این و اون رو بشنوم و هی دلداریشون بدم و هی سعی کنم بهشون بگم که نه ...چیزی نیست نگران نباش! در صورتی که هیچ موقع کسی " واقعی "نیومد بگه دردت چیه و چه مرگته؟... شاید به خاطر اینه که همیشه این نیش لعنتیم تا پشت گردنم بازه.لعنت به این نیش که اگر بسته بود شاید میشد حرف زد.

الان یادم اومد که یه بار تو دانشگاه دور هم نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدم،یهو بی مقدمه یکی از بچه ها گفت: تو که همیشه میخندی و دیوونه بازی از خودت در میاری  و همیشه همه رو دلداری میدی،دردی هم داری تو؟اصلا" میدونی درد چیه؟شرط میبندم که عمرا" دردی داشته باشی تو!!بهش گفتم: اگر میخندم و هی از خودم خل بازی در میارم، به خدا منم تو این دل واموندم کلی حرفه و کلی درده،اما به کی بگمشون؟چی بیام بگم؟اصلا" کی باور میکنه که من می خوام دردم رو بگم؟

یه نمونه دیگش،تقریبا" ۳ شب پیش بود که داشتم با یه بنده خدایی حرف میزدم که خیلی بیربط و کاملا" بی مقدمه نسبت به بحثی که داشتیم میکردیم،ازم سوال کرد: تو تا حالا عاشق شدی؟یا تا حالا کسی رو دوست داشتی؟...گفتم:مگه من چمه که تا حالا عاشق نشده باشم یا تا حالا کسی رو دوست نداشته باشم؟

به خدا دارم میترکم با این همه چیزای درهم و برهمی که در مورد خودم میبینم یا میشنوم از این و اون. اونوقت میگم چرا کسی نمیاد بگه چته! وقتی اینطوری بهم نگاه میکنن چرا باید انتظار داشته باشم که اونطوری نگاهم کنن؟شرط میبندم که کسی اونطوری نگاهم نمیکنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط papary  | 

نامه يي براي سالار شهيدان
ابراهيم رها

السلام عليک يا اباعبدالله

من طنز مي نويسم. اما پيش تو مي شود حقيقت را بي خجالت اعتراف کرد که «کارم از گريه گذشته است بدان مي خندم.» يا حسين (ع) اي امام آزادي که به اندازه يک تاريخ هم شانه باشرف ايستاده يي، ما را درياب. من به قاعده توان اندکم، خنده قسمت مي کنم. نخواستم اين ستون حتي در اين روزهاي عزيز تعطيل شود که اين نذر من است يا حسين (ع). يکي قيمه قسمت مي کند، يکي شربت خيرات مي کند، يکي... من با اين دستان هميشه تهي لبخند نذري مي دهم. يا حسين (ع) ما را با رشادتت به شهامت خنديدن به تمام ظالمان تاريخ مهمان کن. اي عزيز فاطمه، آب، مهريه مادر توست؛ زلال، جاري، پاک، شفاف و روح بخش. من، اين کم ترين دوستداران تو، در اين نامه هاي گاه و بيگاه، به قاعده مقدورات، جان مي کنم که کمي شفاف کنم فضاي اطرافم را و کمي جاري باشم در بطن دردهاي تمام نشدني مردمم و... يگانه خواسته ام اين روزها از تو ي بزرگوار اين است که توانم بدهي تا نلغزم تا نترسم تا از صراط حق خارج نشوم تا... تا بتوانم کماکان بنويسم. يا حسين (ع) فردا تاسوعاست. اين روزها همه دست ها به دعا بلند است. ديده ام يا حسين ديده ام که در همين دسته ها و شيون ها و اشک ها و سوزهاي دل، از تو شفا گرفته اند. ديده ام، ديده ام يا حسين که با همين نذرها و خيرات ها از تو حاجت گرفته اند. من حاجتمند دست به دعا را، با تمام بار گناهان بسيار بر دوش، ببين، فرداي بهتر اين ملک، آينده روشن تر اين سامان، حاجت ديرپاي ساليان ما جماعت است، ما را شهامت بهتر شدن، ما را رشادت در راه حق گام نهادن، ما را دوري از بي تفاوتي، ما را جسارت ابراز حقيقت عطا کن. يا حسين (ع) به آرزوهاي ما، به افق پيش روي ما، لبخند ارزاني کن. ما در فضاي طنز زندگي مي کنيم اما نمي خنديم، خنده مهمان ما نمي شود يا حسين (ع) ما را تواني ده تا دردهاي کهنه مان، به دست خويش علاج کنيم و فرداهايي را شاهد باشيم که اگر به آسمان دوردست چشم دوختيم ببينيم که از اون بالا کفتري نمي آيد،

Postkhoone@gmail.com
 
لینک به روزنامه اعتماد ،پنج شنبه مورخ 27 دی ماه 1386

نامه ای که خوندی یکی از نامه های هر روزه ابراهیم رها(!) در ستون " پست خونه " تو صفحه آخر روزنامه اعتماد هست.رها طناز سیاسیه.
من از دیوونه های کارهای رها هستم. اگر یه شب پست خونه رو نخونم جدی تا صبح راحت نیستم.
 
نامه امروز رو که می خواستم بخونم ، تیترش رو که دیدم اول تعجب کردم که چی میتونه نوشته باشه برای امام حسین؟! اما وقتی به اونجایی رسیدم که گفته بود : " ... من با اين دستان هميشه تهي لبخند نذري مي دهم. " ، یه جوری شدم.مو به تنم سیخ شده بود. نامه رو شاید 20 بار خوندم و هر 20 بار این حال شدم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط papary  | 

سرزدم به سایت دانشگاه و دیدم برنامه امتحانهایی که کنسل شده رو زده.

برنامه امتحانات از يكم تا دهم بهمن ماه به قوت خود باقي است و امتحاناتي كه از قبل در اين روزها برنامه ريزي شده بود برگزار خواهد شد.
در مورد ساير امتحانات كه برگزاري آنها به تأخير افتاده است، انتقال هر يك بصورت زير اعلام شد:
امتحانات 17 ديماه در روز 11 بهمن ماه برگزار ميشود.
امتحانات 19 ديماه در روز 13 بهمن ماه برگزار ميشود.
امتحانات 22 ديماه در روز 15 بهمن ماه برگزار ميشود.
امتحانات 23 ديماه در روز 16 بهمن ماه برگزار ميشود.
امتحانات 24 ديماه در روز 17 بهمن ماه برگزار ميشود.
امتحانات 25 ديماه در روز 18 بهمن ماه برگزار ميشود.
امتحانات 26 ديماه در روز 20 بهمن ماه برگزار ميشود.
امتحانات 14 بهمن ماه در روز 21 بهمن ماه برگزار ميشود.

ضمنا در هفته آينده احتمال دارد كه كارت امتحان مجددا چاپ و به دانشجويان تحويل شود كه اين موضوع در دست بررسي بوده و هنوز قطعي نشده است كه از طريق برد دانشگاه به اطلاع دانشجويان خواهد رسيد.

اینطور که بوش میاد انگار مشهد بی مشهد....با این برنامه جدید تا ۲۰ام باید امتحان بدم.تا سر سال تحویل باید امتحان بدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خواهرم و شوهرش اینجا بودن امشب.بعد از شام نشسته بودیم داشتیم تلویزیون میدیدم که برام یه SMS اومد.بازش کردم دیدم از مخابراته،شمارش ۰۰۹۸۳۰۰۰۳ بود.نوشته بود:" مشترک گرامی،تلفن همراه شما بعلت فرستادن اس ام اس های غیراخلاقی به مدت ۱۲ ساعت قطع میباشد."

وقتی اینو خوندم کپ کردم یه لحظه....مگه میشه؟آخه چرا؟منکه فقط به دوستام SMS مستهجن میزنم نه به کس دیگه ای!!دردسرت ندم رسما" مردم و زنده شدم که کی از من شکایت کرده؟!

بعد از چند دقیقه،دیدم خواهرم از خنده شده مثل طیف رنگین کمان و هی رنگ عوض میکنه.بالاخره کاشف بعمل اومد منکه داشتم ظرفهارو میشستم اومده تو اتاقم و از قسمت Contacts گوشیه من اسم خودش رو به " ۰۰۹۸۳۰۰۰۳" تغییر داده و برای من اینSMS رو فرستاده.رسما" اسکل شدم رفت. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط papary  | 

اختصاص قطعه 225بهشت زهرا به اصحاب رسانه
روزنامه نگاران؛ اميدواريم مساله سياسي نشود
گروه اجتماعي،سليمان محمدي؛شهرداري تهران، جرقه احقاق برخي حقوق صنفي روزنامه نگاران را زد.

اکنون هر خبرنگار (و اصحاب رسانه يي) يک قبر خالي دارد.بالاخره با خاکسپاري مرحوم مهران قاسمي، بخشي از قطعه نام آوران بهشت زهرا، به اصحاب رسانه و اهالي قلم تعلق گرفت. قطعه يي که جاي خالي کساني چون محمدعلي صفري، مهدي بهشت پور، خدايار، صابري، شهداي C-130 و ده ها خبرنگار ديگر در آن ديده مي شود.

رضاييان؛ همه چيز حل است

محمود رضاييان مديرعامل سازمان بهشت زهرا با تاييد اين خبر مي گويد؛«بعد از فوت مهران قاسمي و عدم پذيرش ايشان از سوي وزارت ارشاد در قطعه هنرمندان، ما در شرايط ويژه يي قرار گرفتيم به طوري که با هماهنگي شوراي شهر، از شهرداري اعلام کردند که قطعه يي براي اصحاب رسانه تعيين شود که ما اين قطعه را در منطقه نام آوران انتخاب کرديم.»اما شنيده مي شود وزارت ارشاد با اين مساله مخالفت کرده است. البته احتمال مي رود اين وزارتخانه بخواهد همانند هنرمندان، تاييد اصحاب رسانه هم به آن واگذار شود.رئيس سازمان بهشت زهرا با تاکيد بر اينکه اين تفکيک بايد از همان ابتدا صورت مي گرفت، توضيح مي دهد؛«ما هميشه جنبه هاي مثبت کار را در نظر مي گيريم تا به قباي کسي بر نخورد و در نهايت کار خوبي انجام شود. درست است خبرنگاران و رسانه ها زير مجموعه وزارت ارشاد هستند، اما فکر نمي کنم ارشاد با تفکيک قطعه هنرمندان و اصحاب رسانه مخالفت کند. البته تلاش نهايي اين است که از تعامل شهرداري، وزارت ارشاد و انجمن صنفي روزنامه نگاران به يک جمع بندي برسيم.»رضاييان درباره تاثير مخالفت احتمالي وزارت ارشاد بيان مي کند؛ « بهشت زهرا فضايي است که زير مجموعه شهرداري و نهايتاً شوراي شهر است. وزارت ارشاد هم وقتي مخالفت مي کند که هزينه يي کرده باشد، در اين شرايط هم ارشاد تا حالا کاري نکرده که مخالفت کند. منتها اين مساله نهايتاً به وزارت ارشاد هم بر مي گردد. به هر حال فضا متعلق به شهرداري است و ما مي خواهيم يک کار خير انجام دهيم و تمايلي هم نداريم به کسي بر بخورد و تا جايي که به وظيفه ذاتي ما برمي گردد، همه چيز حل است.»اما با وجود اينکه داشتن يک قبر، از حقوق ابتدايي و البته پس از مرگ اصحاب رسانه است، اين امر باعث خرسندي اين قشر شده است.

قاضي زاده؛ مساله سياسي نشود

علي اکبر قاضي زاده از روزنامه نگاران کهنه کار، اين کار را مبارک مي خواند و مي گويد؛«ما خيالمان راحت شد، حداقل براي مردن راحت هستيم.»قاضي زاده درباره نحوه احراز هويت افراد به عنوان روزنامه نگار بيان مي کند؛«من پيشنهادم اين است که هيات امنايي متشکل از 5 نفر روزنامه نگار با ويژگي هاي خاص تشکيل شود. اين افراد بايد دربه دري روزنامه نگاري را شناخته باشند - البته دربه دري نه به معني بد آن.گذشت ويژگي ديگر اين افراد است، يعني بايد با مشربي گسترده کار کنند و طبق معمول اين مساله هم سياسي نشود. به صورتي که امر به افراد صنفي واگذار شود نه افراد سياسي. به نظر من بهترين مرجع، اتحاديه روزنامه نگاران است که متاسفانه وجود ندارد.»

روزنامه نگار سال هاي دور مطبوعات ايران، درباره مصلح ترين گروه موجود براي تاييد هويت روزنامه نگاران مي گويد؛«صلاحيت تشکل ها و سازمان هاي موجود به جامعيت و مانعيت آنها است که متاسفانه چنين گروهي در حال حاضر وجود ندارد. الان کاري که وزارت ارشاد يا شهرداري مي تواند بکند اين است که گروهي از روزنامه نگاران مسن تر مانند محمد بلوري و... را که اصل اين حرفه را مي شناسند و بيشتر روزنامه نگاري کرده اند انتخاب کنند و اين وظيفه را برعهده آنها بگذارند. البته اينها هم بايد گذشت داشته باشند.» قاضي زاده ترس خود را از سياسي کردن اين قضيه بيان کرده و مي گويد؛ «به نظر من خبرنگار رسالت و اعتماد ملي خيلي تفاوتي ندارند. شيوه زندگي هر دو اينها يکي است. البته اميدوارم جايي هم پيدا شود که تسهيلاتي براي سلامت روزنامه نگاران بدهد.»آرش حسن نيا عضو هيات مديره انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران درباره چند و چون اين ماجرا مي گويد؛«بعد از فوت آقاي قاسمي براي خاکسپاري ايشان در قطعه هنرمندان به مشکل برخورديم در نتيجه در تماس با شوراي شهر موضوع را با آقايان قاليباف و رضاييان در ميان گذاشتيم و در قطعه نام آوران بخشي به اصحاب رسانه تعلق يافت.»حسن نيا درباره صحت خبر مخالفت ارشاد با اين مساله توضيح مي دهد؛«بحث مخالفت ارشاد با اين قضيه نبود. ارشاد با خاکسپاري مرحوم قاسمي در قطعه هنرمندان مخالفت کرد،ما هم به خاطر همين مشکلات است که به دنبال قطعه يي مستقل براي اهالي قلم هستيم. بحث هم اين است که وارد اين ساز و کارهاي پيچيده دولتي نشويم و NGOهاي مرتبط با خبرنگاري و روزنامه نگاري اين کار را پيش ببرند.»پروين امامي روزنامه نگار و عضو هيات مديره انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران درباره نهاد صلاحيت دار براي تاييد هويت روزنامه نگاران مي گويد؛ «نهاد يا نهادهايي که اصلي ترين ارتباط را با روزنامه نگاران دارند و روزنامه نگاران هم آن را به مرجعيت قبول دارند حائز اين صلاحيت هستند. اينها هم بايد کساني باشند که درگير مستقيم با مسائل صنفي روزنامه نگاران هستند. به هر حال نبايد شکل حکومتي به اين قضيه داد.»

امامي؛ مساله حکومتي نشود

امامي درباره نهاد حائز اين شرايط در حال حاضر افزود؛«ببينيد من چون عضو انجمن هستم طبيعتاً انجمن را در اين قضيه محق مي بينم. انجمن حدود چهار هزار عضو پيوسته و ناپيوسته دارد و مي تواند يکي از مباني اصلي اين قضيه باشد. انجمن هاي ديگري هم هستند که اعضايشان را نمايندگي مي کنند. آنها هم حق دارند اما مهم اين است که اين مساله حکومتي نشود، همين الان هم روزنامه نگاران محدوديت هاي بسياري دارند. حداقل در زمان مرگ اين تاييد و رد صلاحيت وجود نداشته باشد.»عضو هيات مديره انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران مخالفت احتمالي وزارت ارشاد با اين قضيه را فاقد استدلال فرهنگي مي خواند و ادامه مي دهد؛«اين وزارتخانه بايد حافظ منافع مطبوعات باشد و من فکر مي کنم مخالفت ارشاد با نام گذاري قطعه يي از بهشت زهرا به نام اصحاب رسانه و اهالي قلم به لحاظ حيثيت فرهنگي براي ارشاد مشکل دارد.»البته تاکنون مسوولان وزارت ارشاد به صورت رسمي و علني مخالفت خود را با اين مساله اعلام نکرده اند، اما يک منبع آگاه در شوراي شهر تهران با اعلام اين خبر که نام گذاري قطعات بايد با هماهنگي وزارت ارشاد صورت گيرد، مي گويد؛«پس از پيشنهاد به شهرداري و تاييد از طرف ايشان نامه يي به وزارت ارشاد ارسال شد که معاونت فرهنگي اين وزارتخانه از تاييد آن خودداري مي کند.»اين در حالي است که با وجود تماس هاي فراوان با معاونت فرهنگي و ساير بخش هاي وزارت ارشاد، مسوولان اين وزارتخانه گفت وگو با اعتماد را نپذيرفتند و ارائه توضيح بيشتر را به آينده موکول کردند.
 
روزنامه اعتماد شنبه مورخ ۲۴ دی ماه ۱۳۸۶ اینم لینکش


حالا مشکل شد دو تا!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط papary  | 

وداع اهالي مطبوعات با مهران قاسمي
گروه سياسي؛ پنجشنبه يي که گذشت برخلاف روال هميشگي مطبوعات ساختمان يک روزنامه باز بود تا مبداء تشييع پيکر مهران قاسمي دبير سرويس بين الملل اعتمادملي شود.مهدي کروبي، رسول منتجب نيا دبيرکل حزب و قائم مقام حزب اعتماد ملي، احمد مسجدجامعي وزير فرهنگ و ارشاد دولت اصلاحات به همراه تني چند از فعالان سياسي ديگر و تعداد زيادي از اهالي رسانه آمده بودند تا با يکي از بهترين فعالان مطبوعاتي کشور وداع کنند. مهران قاسمي روز سه شنبه به دنبال حمله قلبي در سي سالگي درگذشت. مرگ او همچون شوکي بر پيکر مطبوعات ايران بود. هر چند که رفتنش هم مانند بودنش سرشار از خير شد. پنجشنبه يي که گذشت هيچ فراخوان و بيانيه سياسي يا صنفي نمي توانست اين گونه اصحاب رسانه، خبرنگاران و روزنامه نگاران را گردهم آورد. اما قاسمي با رفتن ناباورانه اش اين کار را کرد. جداي از اين، جامعه مطبوعاتي اگرچه يکي از بهترين هايش را از دست داد اما توانست در سرزمين خفتگان و مهاجران، قطعه يي را به اعضايش واگذارد. آخر مهران قاسمي اولين مطبوعاتي است که در قطعه نام آوران، همراهانش را وداع گفت و بعد از اين واقعه، قطعه يي به اصحاب رسانه تعلق گرفت. حالا روزنامه نگاران مي توانند آسوده بميرند چرا که مي دانند لااقل در بهشت زهرا جايي هست که متعلق به آنان باشد.

روزنامه اعتماد شنبه مورخ ۲۲ دی ماه ۱۳۸۶ ...اینم لینکش


...هر چند که رفتنش هم مانند بودنش سرشار از خير شد...

یا این یکی

...حالا روزنامه نگاران مي توانند آسوده بميرند چرا که مي دانند لااقل در بهشت زهرا جايي هست که متعلق به آنان باشد.

با خوندن این دوخطی که جدا کردم و گذاشتم،یه جورایی لجم میگیره از این پیامی که نوشته شده.وقتی برای یکی از دوستام که خودش دستی بر آتش داره اینو خوندن گفت که این خط آخر یعنی:"تا حالا که جایی نداشتیم نه تو این دنیا و نه تو اون دنیا اما حالا از این به بعد لااقل یه جایی داریم."(نقل به مضمون)

اما بنظر من این یعنی اینکه حالا برین بمیرین...آسوده بخوابین که یه عده ای بیدارن.بنظر من خیلی لج دراره کسی که همکارته اینطوری پیام بنویسه برات در زمانی که نیستی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط papary  | 

یوهووووووووو....تعطیلی آی تعطیلی....خسته ام،خسته ام....تعطیلی آی تعطیلی...یوهوووو

بالاخره از این تعطیلیه پیش اومده که عین خروسیه که ساعت ۱۲ شب یهو شروع کنه به قد قد،میشه یه استفاده ی بهینه در جهت شاد کردن تمام اعضاء و جوارح روح خود کرد.تعطیلی یعنی این...باقلوا...کره...هلو...مربای آلبالو...با لبات حرف میزنه!!اخبار امشب اعلام کرد تمامی امتحانات دانشگاه آزاد از ۲۲ دی ماه به بعد لغو و به اول بهمن ماه موکول شد.هوراااااا.خودمونیم ها...این دانشگاه آزادم خوب قشر دانشجوی جامعه رو نازنازی(نمی تونم بگم چی) بار میاره

امروز از صبح که پاشده بودم مثه چی(!) (دقیقا" همونا) داشتم گرررر و گررررر ( به همین شدت ها)ریاضی میخوندم.دیگه همه چیز رو تو سینوس و کوسینوس و مشتق و انتگرال میدیدم.سر ناهار می خواستم مشتق و انتگرال ته چین رو بگیرم. به قول شاعر که امروز فرمود :"یکی میمرد ز درد بینوایی(یعنی خودم)،یکی میگفت:بالای برگه هاتون شماره دانشجوییتون رو هم بنویسین "...حافضااا !

از یه طرف هم غصم شده بود که تو این برف این همه راه رو باید برم. عصری که شنیدم امتحانا لغو شده از خوشحالی انقدر جیغ کشیدم که حد و حساب نداره و تا یه ساعت بعدش آبجوش لازم شده بودم. اما یه ذره هم بگی نگی خورد تو حالم که اون همه خوندم و پدر خودم رو درآوردم،اما بعدا" باید امتحان بدم.

حالا تا جایی که میتونم با خیال راحت میرم برف بازی میکنم.ریاضی،که خوندم...اقتصاد،که خوندم...زبان،که اصلا" خوندن نمی خواد...فقط باید ادبیات و حقوق و شرکتهارو یه دوره کنم.بالاخره از این حاری باید دربیام دیگه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط papary  | 

از دوسال پیش به این ور،روز اول محرم برام یادآور یه یاد تلخه. دقیقا" تلخ،تلختر از ته خیار.

دو سال پیش عباس دوست مریم(مریم دوست الهام) تو مسجد محلشون داشته برای محرم از این پارچه سیاها میبسته که نمیدونم از چند متری از پشت پرت میشه و ....

از اون به موقع به بعد هر وقت اسم محرم و به خصوص روز اول محرم میاد نا خودآگاه یاد عباس می افتم. با اینکه فقط اسمی ازش شنیدم و هیچ وقت به عمرم ندیدمش،اما نمیدونم چرا اینطوری میشم.همش اون لحظه ای رو که داشته... رو تصور میکنم.پشت سر خودم حتی از تصورش درد میگیره.اون چه حسی داشته اون لحظه؟

امروز صبح با دوستم قرار بود بریم چیتگر.ساعت ۹:۳۰ صبح بود که داشتم کارهام رو میکردم که از در برم بیرون که زنگ زد.گوشی رو که برداشتم قبل از صدای دوستم،صدای لا اله اله الله رو شنیدم.یه جوری شدم...تنم یخ کرد یهو.گوشی داشت می افتاد از دستم.دوستم رفته بود تشیع جنازه یکی از دوستاش که ۳۰ سالش بود.مثل اینکه به علت ایست قلبی...نمیدونم اون چی میگفت،اصلا" کر کر شده بودم. فقط فکر میکنم گفت نمیام.

بازم یه جوون دیگه ...اصلا" رو زبونم نمیاد بگم خدا بیامرزتش...دوباره اون حال بد لعنتی اومد سراغم...دوباره قاطی کردم...دوباره تصور اون خاک لعنتی و اینکه خونوادت تنهات میذارن و میرن اومد سراغم...دوباره دست چپم بیحس شد...هر وقت از یه چیزی خیلی ناراحت میشم سمت چپ بدنم بیحس میشه.اصلا" این حال لعنتی رو دوست ندارم.اصلا" دوست ندارم که پریا زر زروو بازم بیاد. اما وقتی پشتم رو نگاه میکنم میبینم تو چارچوب در ایستاده و داره میاد سمتم.لعنت به این پریا زر زروو

به مامانم میگم:آخه چرا جوونا باید بمیرن؟

 مامانم میگه: دختر من نباید هیچ وقت تو کار خدا بگی چرا؟! " یه روز حضرت علی داشته توی یه کوچه میرفته. میبینه چنتا بچه دارن بازی میکنن و یه پسر بچه ای کنار کوچه افتاده و کسی باهاش بازی نمیکنه چون معلوله. خیلی ناراحت میشه و به خدا میگه چرا این بچه اینطوریه؟.چند روز بعدش بازم از همون کوچه داشته رد میشده که میبینه همه بچه هایی که اون روز داشتن بازی میکردن،لت و پار شدن...چشم یکیشون کف دستشه...پای یکیشون خونین و مالین شده...دست یکیشون داره کنده میشه و... یه پسری هم چوب به دست بالا سر اون بچه های دیگه ایستاده.خدا به حضرت علی میگه:اونی که چوب دستشه همونیه که اون روز یه گوشه افتاده بوده."... شیخ صنعان با اون همه عظمتش یه کلمه گفت " چرا " و برگشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز کلا" بیخیال درس و مرس شده بودم و بالاخره از در خونه بیرون رفتم(این شکلکه یعنی اینکه بال درآورده بودم).خیلی ی ی هم بهم خوش گذشت.اول قرار بود با یکی از دوستام(آخه چقدر فوضولی تو؟یکی از دوستام یعنی یکی از دوستام  دیگه) بریم جایی اما نشد،در نتیجه برنامم رو با برنامه مامانم هماهنگ کردم و با اون رفتم.اما چشت روز بد نبینه.۱۰۰ تا که کمه، ۱۰۰۰ بار ذکر غلط کردم به افتخار جمع،با خودم گفتم.بس که هوا سرد بود منجمد شدم کلا". حوس آتیشهای جهنم رو کرده بودم. 

اما یه جایی رفتیم که خیلی دوست دارمش.رفتیم کلیسا.همیشه میریم کلیسایی که توی کریم خان،نبش ویلا هست،کلیسای حضرت مریم.

حضرت مریم و حضرت عیسی

متاسفانه از داخل کلیسا اجازه نمیدن هیچ عکسی گرفته بشه مگر اینکه اجازه نامه کتبی و رسمی داشته باشی.

.ساختمان کلیسا

 این سه تا عکس رو از بیرون گرفتم.بالاخره به قول قدیمی ها " کاچی بعضه هیچی" . درب ورودی کلیسا

یکی دوماهی میشد که نرفته بودم.آخرین بار قبل از اینکه پام رو برای بار سوم گچ بگیرم رفتم.تو این مدت دلم پر میزد که برم اما نمیشد خب.امروز که رفتم حسابی ذوق کرده بودم.خدارو شکر خلوت هم بود.شلوغ که باشه نمیشه درست تمرکز کنم.

یه خانومه اومده بود که طفلکی همش گریه میکرد.نمیدونم چی شده بود براش،اما وقتی دیدم اونطوری داره گریه میکنه از عیسی خواستم که بهش کمک کنه.

وقتی رسیدم خونه از بس که صورتم یخ زده بود همش حس میکردم که بینی و لبم،خشک شده و داره میافته.سوز گدا کش که میگن واقعا" امروز میومد.بیچاره اونایی که سرپناه ندارن...خدایا بهشون رحم کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب که اخبار اعلام کرد تا چهارشنبه تعطیله یه ذره برای من عجیب بود که هواشناسی و ستاد حوادث یهویی(عیرمترقبه) انقدر دقیق شدن.

با کمک Weather Forcaster از سایت یاهو دیدم که تا روز چهارشنبه هوا تا قسمتی ابریه و حتی گاهی هم آفتابی.

امروز که پاشدم دیدم بله ه ه ...آفتاب شده و هوا داره باز میشه و مثل دیروز همش شب نیست.به این میگن یه ضدحال اساسی.تو خونه بمونی و نری امتحان مسخره رو بدی و اینطوری هم آفتاب بشه.امروز شد ۵ روز که یه سره تو خونه هستم.میتونی بفهمی وقتی یه نفر میگه پوسیدم یعنی چی؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط papary  | 

اخبار اعلام کردبه علت بارش برف فردا دانشگاه ها هم،تعطیله. هوراااااااا ( تا جایی که نفس دارم آ ). امتحان فردامون هم افتاده آخرین امتحان دانشگاه.فردا که زبان داشتم که کلا"مسخره بازیه.کاشکی شنبه که ریاضی دارم کنسل میشد.حسن قلعه هم  ۶۵ سانت برف اومده.ببخشید ۶۵ سانت چقدر میشه یعنی؟

وقتی شنیدم فردا تعطیله انقدر ذوق کردم که نگووووو..... بعد از ۴ روز که همش تو خونه بودم و رو این کتابای لعنتی افتاده بودم،اومدم برم بیرون که یه هوایی هم به سرم بخوره اما کوچه عین شیشه شده بود و در نهایت با ذکر ۱۰۰ بار"غلط کردم" برگشتم بالا.

همیشه از این تعطیلیهای بیخود بیموقه بدم میاد.اه ه ه.هیچ موقع نمیشه که از این تعطیلیا موقعی بشه که لااقل بشه ازش استفاده کرد.

دوستام بهم میگن بچه خر خون...بچه مودب.....آه ه ه حالم بد شد از این همه که میخونی..و از این جور حرفا.خداییش رو بخوایی خودم هم خوشم نمیاد که اینطوری خودم رو تو خونه حبس کنم و بشینم درس بخونم.گاهی ساعتا اگه پتک بزنن تو سرم بهتره تا اینکه بشینم و هی بخونم...هی بخونم...

هفته پیش بود یا نمیدونم دو هفته پیش که شبا میرفتم خونه الهام اینا،یه شب داشتیم ظرفارو میشستیم دوتایی.الهام داشت پشت قابلمه رو میسابید که یهو زدم تو سرش و گفتم: " بیا...با اون لیسانس کوفتیت آخرشم داری قابلمه میسابی!" .

 خداییش تو بگو! این همه میخونم و شاگرد اول میشم،اما چه تضمینی وجود داره که اون کار دلخواهم رو پیدا کنم؟گیریم که پیدا هم کردم،بعد از ۱۰۰ سال که حاضر بشم به زور ازدواج کنم*چه تضمینی وجود داره که شوهرم بذاره کار کنم؟چه تضمینی وجود داره که پشت قابلمه نسابم؟

* مامانم همیشه میگه"تا ابد که ننه بابا و خواهر برادر واسه آدم موندنی نیست.بالاخره یه روز باید شوهر کنی و بری سوی خودت" .آی ی ی وقتی اینو میگه یه لجی منو میگیره که نگو و نپرس.به هیچ قیمتی حاضر نیستم این آرامشی رو که الان دارم با ورود یه نفر دیگه تو دنیام از بین ببرمش.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز آخرین روز دانشگاه بود تو این ترم.چه زود گذشتا!!!

خوشحال و سرمست،خیلی شیک،صبح علی الطلوع،سپیده نزده،بعد از صرف کله پاچه،ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدم و کارهام و کردم و رفتم.اگر بخاطر گرفتن کارت امتحان نبود عمرا" میرفتم...فکر کن من نرم دانشگاه(بازم امتحانا...بازم نمره ریاضی).

یه حماقتی(تو بخون خریت)کردم که هنوز موندم تو حسرتش.دوربینم رو گذاشته بودم که با خودم ببرم و عکس بگیرم از برف.صبح که پاشدم دیدم که دم خونه ما آفتاب شده و برفا داره آب میشن.پیش خودم فکر کردم که اگر اینجا اینطوره حتما" حسن قلعه هم برفا آب شده دیگه(فکر نمیکنم،فکر نمیکنم،اگر میکنم اینطوری فکر میکنم).اما قطار که به چیتگر رسید اینطوری شده بودم--->...یعنی امکان داره؟نه ه ه ه...،من دارم خواب میبینم.برفا آب نشده بودن و اتفاقا"چه طبیعت خوشملی شده بود

برفارو که دیدم یهو حار شدم برای برف و برف بازی.دردسرت ندم...بالاخره با یکی از دوستام رفتیم و جات خالی چه هوایی هم بود.یه سوز نرمی می اومد که همچینی یه نموره خوش خوشانم میشد،اما سوزش گدا کش نبود به هیچ وجه.کلی ی ی  پیاده روی کردیم(تا جایی که الان پام داره منو میکشه از درد)،اما خبری از برف بازی نبود.بگی نگی منم خوشحال شدم که برف بازی نکردیم...میترسیدم که اگر اسم از برف بازی بیارم و دوستم ویرش بگیره،نزدیک امتحانا چه خاکی بریزم تو سرم اگر مریض میشدم؟منم که مریض بشم بلا نسبت سگ،یه سگی میشم که نگوووو. خودم هم حوصله خودم رو ندارم و یه هفته رسما" با خودم قهر میکنم.

یه چیزی هم می خوام بگم که حتما" لاینون* لازم میشی.(ببخشید نایلون)...امروز که رفته بودم گروه برای گرفتن کارت،دیدم که اسمم رو برد زدن.نوشته بود: " خانم پریا آ ورودی سال -- ،دارای معدل ۳۰/۱۸ از ۲۵٪ تخفیف ویژه در شهریه برخوردار شده اند."

* به یه آقایی(!؟) میگن: شما آشغالاتون رو تو چی میذارین که شبا میذارین دم در؟ میگه:والا نمیدونم تو نایلون یا لاینون(البته باید جوکش رو با لهجه بخونی تا بهتر متوجه بشیا)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز که بیدار شدم و پرده رو زدم کنار دقیقا" اینطوری شده بودم...مگه امکان داره در کمتر از ۷ ساعت یه برف اینطوری بیاد؟؟؟؟دیشب که ۳ خوابیدم اصلا" خبری نبود.(با این اوصاف اگه گفتی من چه ساعتی بیدار شدم؟؟؟)

1

اگر اینجا اینطوری برف میاد،وای به حال دمه دانشگاه من که دیگه حتما" بهمن میاد(این بهمن نه،اون بهمن).پارسال رو یادم نمیره اصلا". در عرض یک ساعت برف تا زانوهام رسیده بود و نزدیک بیافتم تو جوب

خیلی دلم می خواست که برم بیرون و از خیابون عکس بندازم اما به قول یکی از دوستام " مگه تو برف آدم از تخت بیرون میاد؟".این عکسه رو هم خیلی همت کردم و از پنجره عین میمونی که از درخت آویزون شده تا موز بکنه،آویزون شدم تا گرفتم.اگر رفتی برف بازی جای منو حتما" تو گوله برفی زدن و آدم برفی درست کردن خالی کن حسابی....۱۰-۱۱ سالی میشه که آدم برفی نساختم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط papary  | 

هوراااااااا......(تا جایی که جا داره آ )...سال نو شد بالاخره.

نمیدونم چرا هر موقعی که سال نو می خواد بشه این همه استرس دارم،اما استرس بد نیست،استرس خوبه.امیدوارم که سال خوبی باشه البته با سلامتی و شادی

آهان،راستی؟! بالاخره امروز رفتم پیش دکترم برای پام.گفت همه چیز خوبه و نیازی به گچ مجدد نیست اما باید پیش یه دکتر مغز برای حواسم برم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط papary  | 

این یه هفته ای که مامانم نبود خیلی دیگه کدبانو شده بودم. تا قبل از این همچین یه نموره کف بانو بودم.اما همچنان سر حرفم هستم که لعنت به این کارخونه.اه ه ه ه ه.

کار خونه پدر آدم رو در میاره.(قابل توجه آقایون محترمی که فکر میکنن خانومشون تو خونه کاری نمیکنه).یه نمونش امروز.از صبح که پاشدم همش تو آشپزخونه بودم و کار میکردم.همش هم برنامه شیکم بودا.از صبح وایمیسی رو پا که تو سیم ثانیه همش رو بخوری و بره پی کارش.خدایی کار خونه نفس گیره.

از کارای خونه فقط آشپزی رو دوست دارم.آخه تنها کاریه که فقط توش تنوع داره،و البته سخت ترینه.کافیه یه جاش رو اشتباه کنی،اونوقته که باید مهمون سر کوچه باشی.اگه پای تعریف نذاری،دستپختم خیلی خوبه.خوش به حال بعضیا.امروز یه لوبیا پولو و یه سوپی درست کردم چل ستون چل پنجره،بس که خوب شده بود..پریشب ماکارانی گذاشتم-با ته دیگ سیب زمینی-.منم که دیوونه ماکارانی،به کسی امان ندادم.

انگار مامانه نباشه بهتر درست میکنم.آخه وقتی اون هست هی میاد تو دست و پای آدم و هی دخالت میکنه که مثلا" فلان چیزو بریز توش و بیسار چیزو زیاد ریختی....وای ی ی ی چقدر روغن ریختی و از این حرفا.کافیه که یه نفر تو کار من هی دخالت کنه اینطوری،ول میکنم میرم و قیدش رو میزنم به کل. اما این یه هفته خودم بودم و خودم و هر کاری خواستم به سلیقه خودم انجام دادم.و البته عالی.شما  هم بفرمایید نوشابه)

دارم وسوسه میشم که یه سی دی آموزشی بدم بیرون به نام " چگونه در یک هفته کدبانو شویم!"

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط papary  | 

تا سال ۷۷ همیشه فکر میکردم که مرگ فقط برای آدمهای پیر هست و جوونا وقتی پیر بشن میمیرن.حالا یکی مریضی میگیره و میمیره،یکی هم یهو نفس کشیدن یادش میره.تا اینکه پسر یکی از دوستامون که ۲۳ سالش بود خودکشی کرد و مرد.

یه مدتی خیلی بدجور قاطی کرده بودم.چون بار اولی بود که میدیدم یه جوونی میمره.اصلا" از مردن،حتی از اینکه اسمش رو بیارم میترسیدم.

این ترسه باهام بود همیشه تا اینکه رفتم و غصالخونه بهش زهرا رو به خواست خودم دیدم.بعد از اون همه چیز برام رنگش تغییر کرد.(لینک به پست غطالخانه)

تا قبل از اینکه برم و ببینم همیشه فکر میکردم که مرگ یه چیز عجیب و غریبه که یهو میاد سراغت و همه چیز تو این دنیا تموم میشه،به همین آسونی.اما از اینش لجم میگرفت که تو این دنیا برفرض ۲۵ سال زندگی کردی،وقتی مردی و میری اون دنیا تازه باید از اول شروع کنی.باید دوباره تلاش کنی...دوباره باید بری درس بخونی تا یه مدرکی بگیری که بتونی لااقل یه جا مشغول کار بشی..دوباره باید دنبال کار بگردی...دوباره باید دنبال یه نفر بگردی که بتونی باهاش زندگی کنی.(راستی ازدواجهای اون دنیا چطورین؟؟؟) اما اینش خوبه که لااقل اون دنیا کمتر از این دنیا تلاش میکنی که  دوست پیدا کنی.چون وقتی رفتی اونور خواه ناخواه یه سری آدمهایی هستن که از این دنیا میشناختیشون و اونجا میتونی پرسون پرسون آدرسی ازشون پیداشون کنی.کسی چمیدونه شایدم خودشون بیان استقبالت!

اما اگر از این طرف ماجرا نگاه کنی یه ذره دردناک تره.کسایی که تو این دنیا داری بیچاره ها دیگه نمی تونن ببیننت.تو میتونی بیایی پیش اینا اما اونا نه،مگر اینکه اونا بیان اونور.بیچاره هر کاری میکنن همش یاد تو هستن و همش جای تورو خالی میکنن.

امروز که نگاه میکنم،میبینم بیشتر از اینی که آدمهای پیر بمیرن جوونا دونه دونه دارن بیخود و بیدلیل میمیرن.بگی نگی اون ترسه بازم یه جورایی اومده سراغم.اما این دفعه ترس از خود مردن نیست.از این میترسم که خونوادم رو تنها بذارم.اگر برم اونور کیو میشناسم که بتونم پرسون پرسون آدرسش رو پیدا کنم؟دوباره باید اون همه تلاش کنم.تلاشش مهم نیست،سختیش اینه که این دفعه خودم هستم و خودمفباید رو پای خودم وایستم.

الان میفهمم که مرگ خاص یه عده نیست،به هیچکس هم رحم نمیکنه و نیگاه نمیکنه که اگر ۲۰ سالته چند سال بیشتر بمونی و بعدش بری،بخوایی نخوایی میبرتت.هر کی که باشی و هر چی که هستی.کاش میشد یه سری برم اونور و بیام!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط papary  | 

روز یکشنبه مامانم رفت مشهد و تنهام فعلا".بهم قول داده وقتی امتحانام رو دادم حتما" دوتایی با هم بریم - هورااااااااا - البته نه تنهای تنها...شبها میرم پیش همسایمون.آخه بگی نگی میترسم تنها بخوابم. یه جورایی چترم بین خونه همسایه مون و خونه خواهرم.البته این چیزی که الان می خوام بنویسم اصلا" ربطی نداره به اینی که مامانم رفته.اینو گفتم که همه جای افکار عمومی رو تنویر کرده باشم.

طی چند روز گذشته یه خبرایی شده(مگه فوضولی؟؟؟؟) و باعث شده کلی برم تو فکر.روز شنبه بود که یه بنده خدایی(بازم مگه فوضولی؟؟؟) یه چیزی رو بهم گفت.البته نمی گفت.از بس که من اصرار کردم گفت و به قول خودش می خواست روز دوشنبه بعد از جشن شب چله بهم بگه که مثلا" جشن کوفتم نشه.البته این بماند که اونجا یه کاری کرد که خیلی عصبانی شدم و نمی دونم چطوری خودم رو کنترل کردم که چیزی بهش نگم اون وسط.

خیلی خوشحالم که واقعیت رو بدون اینکه بخواد بپیچونه بهم گفت.البته موضوع خوشایندی رو نگفت اما همینی که بدون پیچوندن گفت خیلی برام جالب بود.اینکه نخواست نه خودش رو و نه من رو الاف کنه خیلی خوب بود.خوشحالم از این کارش.

دقیقا" کاری کرد که ازش یه زمانی خواسته بودم.کاش همیشه همه همینطور باشیم و بدون اینکه همدیگرو بپیچونیم حرفامونو بهم بزنیم.مهم نیست نتیجش چی میشه،مهم اینه که نپیچوندیم.اینطوری تاثیرش بیشتره تا اونطوری که بپیچونیم.نظر تو چیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط papary  | 

اول از همه باید عذر خواهی کنم که اگر کیفیت عکسها بد هست.دوربین عکاسی دست دوستم بود و من مشغول فیلمبرداری بودم.وقتی عکسها رو دیدم که انقدر فلو شدن خودم هم مونده بودم. در نهایت از میون 100 و خورده ای عکس تنها این تعداد رو تونستم جدا کنم که یه ذره بهتر از بقیه بودند.

 

1

خدارو شکر امسال نه کسی پشت در موند و نه کسی روی زمین نشست.میتونید تو عکس ببینید.

 

2

اولین کسی که به اجرای مراسم پرداخت،برزو ارجمند بود.وقتی مشغول خواندن بود پیش خودم هی فکر میکردم که این صدارو کجا شنیدم و چقدر آشناست.بالاخره(بازم جای شکر داره)فهمیدم کی هست.

 

3

و مجری برنامه کسی نبود جز جناب عشقولی،امیر مهدی ژوله. به قول خودش یه گوشی توی گوشش بود برای اینکه کنترلش کنن. بیچاره تا جایی هم که تونسته بود خودش رو کنترل میکرد اما یهو یه چیزایی میپروند که خیلی عالی و بجا بود.

 

4

امیر صدری ،دبیر جشن به روی سن آمدند.ژوله هم به نام بردن شغول ایشون مشغول بود.به گفته ژوله : " تنها یک نفر رو میشناسم که این همه شغل داره..من که اسمش رو نمیگم ،بهتون الهام شد"( نقل به مضمون)

 

5

عرفان نظر آهاری به روی سن آمد و شعری خواند.پس از اون هم کلیپی از رزمندگان پخش و نشان افتخار چلچراغ به شهید محمد بروجردی اهدا شد.به نیابت از این شهید بزرگوار هم رزم ایشان آقای ظریفیان وفرزند آن شهید به نمایندگی از پدرش روی سن آمدند.

 

6

امیر صدری دوباره به روی سن آمد و از همکاران خودش پویان امیری و رامین طبرسی به نمایندگی از دو جناح پرسپولیسی ها و استقلالی ها دعوت می کند تا برای اهداء نشان افتخار ملی در حوزه ورزش به تیم ملی والیبال نوجوانان  روی سن بیایند. البته وقتی پویان و رامین آمدند با خودشون هم یه تور والیبال آورده بودند که تا آخر،مثل لولک و بولک، مشغول باز کزدن گره های تور بودند. نمیدونم چرا این کار رو پایین سن انجام ندادند؟؟؟

امیر ژوله امیدوار بود که مسئولین به تیم والیبال توجهی نداشته باشند تا به سرنوشت فوتبال دچار نشود

.

7

علی میرمیرانی و هانیه توسلی به روی سن آمدند.پس از این کلیپی از کارهای فضانوردان،کاری از پیمان قاسم خانی،که در مورد غادل فردوسی پور هست پخش

و نشان محبوبیت نسل سوم به عادل فردوسی پور اهدا گردید.

 

فیلم محرمانه چلچراغ پخش شد که من هیچی نمیگم در موردش.فیلمش رو کامل پر کردم اما منتظر بمونید تا سی دی های جشن آماده بشه و برین از دفتر مجله بخرین و ببینید. به قول آقای رها،راویه محرمانه،این محرمانه پر از نبوغ و نوآوری بود.

 

8

بزگمهر شرف الدین به روی سن آمد تا نشان افتخار ملی در حوزه موسیقی رو تقدیم محسن نامجو بکند.

البته قبلش امیر ژوله از طرز حرف زدن بزرگمهر چیزهایی رو نقل کرد.

 

9

صدایی آشنا از پشت سن به گوش رسید که این دفعه خداروشکر تونستم متوجه بشم کیه...عشقولی من فرزاد حسنی به همراه بهاره رهنما به روی سن آمدند.پس از کمی کل کل با هم دیگه نشان افتخار ملی در حوزه ادبیات رو به هوشنگ مرادی کرمانی تقدیم کردند.

 

 

نشان فعالیتهای اجتماعی به مهتاب کرامتی اهدا شد که چون در ایران نبود بعدا" براش میفرستن.(وقتی نبودش اونجا من چه عکسی بندازم آخه؟)

 

10

یه فیلم از کار یه لودر پخش شد که به گفته راوی چون نتونسته بودن فیلم یه تراکتور رو پیدا کنن مجبوری لودر رو نشون میدادند. البته لودر و تراکتور با هم دیگه نسبت نزدیک فامیلی دارن دیگه.

نشان ویژه تراکتور از طرف بچه های چلچراع توسط نیما اکبرپور به سهیل سلیمانی و شیما شهرابی تقدیم شد.

 

11

شرمین نادری،به قول ژوله خانم تیش تیش به روی سن میرود تا نشان محبوبیت نسل سوم رو اهدا کنه. اما یادش رفته بود که چه کسی باید کمکش کنه و ژوله از بهزاد فرهانی می خواد که به روی سن بیاد.البته ناگفته نمونه که بهزاد فرهانی هم با حرکتی ژانگولری از روی صندلیش بلند شد. نشان به گلشیفته فرهانی اهدا شد. همچنین از همسرش هم دعوت شد که به روی سن بیاد.

 

12

و طنازهای چلچراغ،سه تفنگداره بعلاوه یک،از راست به چپ:نیما دهقانی،مسعود مرعشی،حسام الدین مقامی کیا و جلال سعیدی هر کدوم قسمتی از طنز نوشته های خودشون رو خوندند.مطمئنا" اون لذتی رو که شنیدن کارهاشون با صدای خودشون داره نمیتونه فقط خوندنش داشته باشه.(پاچه خواری رو حال کردی)

 

13

منصور ضابطیان و پگاه آهنگرانی(که خوشحال شدم دیدم سلامتیش رو به دست آورده) روی سن آمدند تا نشان افتخار ملی در حوزه سینما رو تقدیم به پرویز پرستویی کنن. البته چون در سفر بودن دخترشون به نیابت از پدر آمد. به توصیه ضابطیان هم قرار شد روزهای زوج این نشان رو پرستویی که سینه خودش نصب کنه.

 

15

کلیپی از مراسم اهدای نشان فرزانگی چلچراغ به قیصر امین پور در جشن چله پارسال به یاد او پخش شد.

حسین زمان و محمدرضا چراغعلی به اجرای موسیقی پرداختند. همچنین ترانه نوبت عاشقی از سروده های قیصر امین پور اجرا شد.

 

16

در حین اجرای زمان،با ورود سید همیشه خندان ،محمد خاتمی ،جشن به اوج خودش رسید.

 

17

سرود ای ایران پخش شد و جمعیت حاضر در سالن هم یک صدا همخوانی میکردند.

 

18

پوران شریعت رضوی به نیابت از دکتر شریعتی به روی سن آمد و نشان یک عمر افتخار را به انتخاب خوانندگان چلچراغ را ازفریدون عموزاده خلیلی دریافت کرد. او در ابتدای صحبتش اشاره ای به قیصر امین پور کرد و چند دقیقه بعد همسر مرحوم امین پور به روی سن آمد و چند دقیقه ای درباره قیصر صحبت کرد. سپس سجاد صاحبان زند به روی سن آمد و یادبودی را به همسر قیصر امین پور تقدیم کرد و جای امین پور رو تو جشن امسال خالی کرد.

 

19

"...بااااااا صدای بی ی ی صدا....مثه یه کوووه بلند....مثه یه خواب کوتااااه ...یه مرد بود یه ه ه مرد..." . کلیپی از فرهاد مهراد،بدون اینکه کسی ازش چیزی بگه و اسمی ببره پخش شد. دقیقا" با صدای بی صدا.

 

20

WOW!!! سورپرایز ویژه. قسمتی از مجموعه تلویزیونی شبهای برره پخش شد و به مناسبت گذشتن یک سال از اهدای نشان خلاقیت هنری درجشن شب چله پارسال به پیمان قاسم خانی و مهران مدیری, لوح تقدیری توسط امیر ژوله اهدا شد.

 

21

فاطمه معتمد آریا به روی سن آمد و از آقای خاتمی دعوت کرد تا به روی سن بیایند و تفالی به حافظ بزنند.

 

22

معتمد آریا از خاتمی پرسید:"چه زمانی نخستين بار ديوان ((حافظ)) به دست گرفتيد؟

خاتمی در جوابش گفت:نمیدانم، يادم نيست! با حافظ خيلي سر و كار داشته‌ام. اما به درستی اولين باري را كه حافظ به دست گرفتم، به ياد ندارم.در مكتب‌خانه‌هاي‌ قديم پس از آموزش قرآن، سعدي و حافظ مي‌خواندند، ولي من مكتب كم رفتم و از دبستان شروع كردم. در خانه‌ي ما پدرم كه يك روحاني بود، اهل ذوق و ادب بود. ايشان وقتي معاني‌البيان درس مي‌دادند از اشعار فارسي به عنوان شاهد مثال استفاده مي‌كردند. از اين رو من از همان ابتدا با حافظ و سعدي آشنا شدم و حافظ را آيينه‌ي تمام‌نماي فاخر جان بلند ايراني مي‌دانم."

و تفالی به حافظ زد که غزل : دوش در حلقه ی ما قصه گیسوی تو بود

 تا دل شب سخن از سلسه ی موی تو بود....باز شد.

وقتی آقای خاتمی غزل را خواندند و کتاب را بستند معتمد آریا از ایشان خواست تا شاهدش را هم بخوانند.دوباره که خاتمی کتاب رو باز کرد همان غزل آمد که نکته خیلی جالبی بود.

 

23

در ادامه معتمد آریا از خاتمی پرسید:" آيا مي‌دانيد جوانان نيز چه‌قدر شما را دوست دارند؟ فکر می کنید این دوست داشتن متقابل است؟" 

خاتمی در پاسخ گفت: "من فقط می توانم بگویم که جوانان را دوست دارم! به آنها ارادت دارم و محبت هم از آنها می بینم. فكر مي‌كنم علی رغم وجود فاصله‌ي سني، هم‌زباني و هم‌دلي در بين ما وجود دارد و فقط كاري كه من كردم اين است كه جوان را باور کردم و سعي كنم به گونه‌اي كه هستند به آنها نگاه كنم, نمي‌دانم چه‌قدر موفق بوده‌ام, حداقل این است که جوان احساس میکند من این تلاش را می کنم".

معتمد آریا گفت:" شما جزو نادر کسانی بودید که در طول تاریخ سیاسی ایران همی مردم رو با صفات برتر خواندید... کارگران زحمتکش, معلمان دلسوز, خانمهای خانه دار مهربان. و این موضوع به من بعنوان یک شهروند و کسی که در این مملکت کار فرهنگی میکند یک غرورو انسانی داد"

معتمد آریا شور و اشتیاق جوانان را ناشی از لحن کلام خاتمی دانست و علت این لحن کلام را اعتقاد و نگاه خاتمی به این نسل و نسلهای دیگر بیان کرد

خاتمی در ادامه صحبتهای معتمد آریا گفت:" شما هنرمندان به‌خصوص شما خانم معتمدآريا که شخصيتی‌ اخلاقي, توانمند و هنرمند هستيد متعلق به يك نسل و یک عصر نيستيد, متعلق به ايران بزرگ هستيد و همیشه در دلها جا خواهید داشت و نه تنها نسل امروز بلكه نسل‌هاي بعدي هم به شما احترام مي‌گذارند."

معتمد آریا گفت: من تنها یک فیلم مستند بنام " مردی برای تمام فصول " ساخته ام که در مورد آقای خاتمی است و آنرا در مانند گنجینه ای در خانه ام حفظ و نگهداری میکنم."

معتمد آریا به فیلمهایی اشاره می کند که دانشجویان اشک می ریزند و نام خاتمی را صدا می زنند و صحنه ایی که پیرزنی می خواهد دست خاتمی را ببوسد و از خاتمی سئوال میکند:"چه چیزی میان شما و این همه عشق و شوری که در ملت ایران وجود دارد هست؟"

خاتمی در جواب این سئوال گفت: "نمي‌دانم.... من قطره‌اي بسيار كوچك و ناچيز از اقيانوس عظمت و بزرگي ملت ايران هستم و به اين افتخار مي‌كنم كه ايراني‌ام."

خاتمی در پایان گفت:" ايران بسيار بزرگ است و بايد جايگاهي بالاتر از آن‌چه امروز دارد، در عرصه‌ي بين‌المللي داشته باشد. ان‌شاءالله با همت، انديشه‌ي بلند و دل‌هاي آزاد، روزهاي روشن‌تري را براي ايران عزيز ببينيم."

 در بین صحبتهای معتمدآریا وخاتمی،جمعیت حاظر در سالن شعر یار دبستانی من رو هم خوندند.

 

24

در آخر مراسم هم هوتن ابولفتحی به روی سن آمد و روند برگزاری جشن رو توضیح داد و پس از اون همه نویسندگان و دست اندرکاران چلچراغ یک عکس یادگاری با هم انداختند.

 

25

جای همه کسایی که نبودن واقعا" خالی بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط papary  |