|
|
|
|
|
بعضی از کلمات هستن که به ظاهر خیلی ساده میان،اما از شنیدنش یه حس خوب میاد تو دلت...دوست داری هی بهت بگه و هی تو گوشت صدا کنه...اما ای کاش، کسی که گوینده هست،این کلمه و حسش رو به گند نکشه.
چه زود آدما حرفاشون یادشون میره.زودتر از ۲۴ ساعت حتی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفته اي.
این جمله رو یکی برام امشب اس ام اس زد. جوابش بازم از اونایی که فقط باید گفت............... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه تو این برنامه های محرم و عذا داریا،بیشتر از همه دلم برای این ببعیای طفلکی میسوزه...
این یکی رو که از نزدیک داشتم نگاش میکردم انگار داشت التماس میکرد. یادمه کوچیک که بودم خونمون تهران نو بود.سر کوچمون یه خرابه بود که همیشه محرما هیئت ترکا میشد.الان بانکش کردن اونجارو.یکی از همین شبای عذاداری تو تابستون بود که دسته ی هیئت رفته بود و برگشته بود.می خواستن جلوی دسته یه ببعی رو بکشن.یهویی ببعیه در رفت و فرار کرد رفت تو چادری که برای زنا زده بودن.چراغ چادر رو هم خاموش کرده بودن که حال و هوای روزه خونی بیشتر بشه.تصور کن نشستی تو تاریکی و داری روزه می خونی و زار زار،های های گریه میکنی که یکی یهو دم گوشت بگه: بع ع ع ع ع ع ع
برای این یکی اصلا" هیچ حرفی ندارم بزنم.خودش کلی گویاست.
تنها غذای نذری که تا نخورم خیالم راحت نمیشه.موقع عادی اگه سالی یه بارم نخوردم خیالی نیستا،اما از نذریش که نمیشه بگذری.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
......................................................................... چی بگم آخه؟ گیرم هم که بگم ، کی میتونه چی کار کنه وقتی.... وقتی اینطوری می خواد من چی بگم دیگه؟ البته یه طعنه ای هم به خدا میزنم ها. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
"م" ، خدا بگم چی کارت نکنه؟!( البته کاربرد درست این ضرب المثل رو نمیدونم...نمیدونم باید بگم خدا چی کارت کنه، یا چی کارت نکنه؟)
از عصر تا حالا دارم دیوونه میشم.دوباره فیلم یاد هندستون که هیچ،یاد ونیز و یونان و دبی(!) کرد.بعد از ۴-۵ ماه که داشت کم کم یادم میرفت و داشتم هی خودم رو به بیخیالی میزدم و هی خودم رو دلداری میدادم و هی دیوونه بازی در میاوردم که نه ه ه...هیچیم نیست...نازی نازی،خوب میشم...دوباره امروز یادم اومد.حالا خدا میدونه که تا کی این فیل من می خواد جهان گردی و ول گردی کنه؟خدا بگم چی کارت نکنه؟! از عصری که وبلاگ دوستت رو برام خوندی،دیوونه شدم باز.راستش به دوستت حسودیم شد. با اینکه آدم رکی هستم و راحت حرفم رو میزنم اما نمیدونم چرا گاهی اونی رو که باید بگم نمیتونم بگم و بعدا" مثل الان هی خودم رو لعنت میکنم که اگر گفته بودی لااقل الان حسرت نگفتنش رو نمی خوردی. چند شب پیش به لیدا(مامانم) داشتم میگفتم چرا همیشه همه از من کمک میخوان؟...چرا همیشه باید بشم سنگ صبور و حرفای این و اون رو بشنوم و هی دلداریشون بدم و هی سعی کنم بهشون بگم که نه ...چیزی نیست نگران نباش! در صورتی که هیچ موقع کسی " واقعی "نیومد بگه دردت چیه و چه مرگته؟... شاید به خاطر اینه که همیشه این نیش لعنتیم تا پشت گردنم بازه.لعنت به این نیش که اگر بسته بود شاید میشد حرف زد. الان یادم اومد که یه بار تو دانشگاه دور هم نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدم،یهو بی مقدمه یکی از بچه ها گفت: تو که همیشه میخندی و دیوونه بازی از خودت در میاری و همیشه همه رو دلداری میدی،دردی هم داری تو؟اصلا" میدونی درد چیه؟شرط میبندم که عمرا" دردی داشته باشی تو!!بهش گفتم: اگر میخندم و هی از خودم خل بازی در میارم، به خدا منم تو این دل واموندم کلی حرفه و کلی درده،اما به کی بگمشون؟چی بیام بگم؟اصلا" کی باور میکنه که من می خوام دردم رو بگم؟ یه نمونه دیگش،تقریبا" ۳ شب پیش بود که داشتم با یه بنده خدایی حرف میزدم که خیلی بیربط و کاملا" بی مقدمه نسبت به بحثی که داشتیم میکردیم،ازم سوال کرد: تو تا حالا عاشق شدی؟یا تا حالا کسی رو دوست داشتی؟...گفتم:مگه من چمه که تا حالا عاشق نشده باشم یا تا حالا کسی رو دوست نداشته باشم؟ به خدا دارم میترکم با این همه چیزای درهم و برهمی که در مورد خودم میبینم یا میشنوم از این و اون. اونوقت میگم چرا کسی نمیاد بگه چته! وقتی اینطوری بهم نگاه میکنن چرا باید انتظار داشته باشم که اونطوری نگاهم کنن؟شرط میبندم که کسی اونطوری نگاهم نمیکنه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط papary
|
|
|||||
|
|
|
|
|
سرزدم به سایت دانشگاه و دیدم برنامه امتحانهایی که کنسل شده رو زده.
برنامه امتحانات از يكم تا دهم بهمن ماه به قوت خود باقي است و امتحاناتي كه از قبل در اين روزها برنامه ريزي شده بود برگزار خواهد شد. اینطور که بوش میاد انگار مشهد بی مشهد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خواهرم و شوهرش اینجا بودن امشب.بعد از شام نشسته بودیم داشتیم تلویزیون میدیدم که برام یه SMS اومد.بازش کردم دیدم از مخابراته،شمارش ۰۰۹۸۳۰۰۰۳ بود.نوشته بود:" مشترک گرامی،تلفن همراه شما بعلت فرستادن اس ام اس های غیراخلاقی به مدت ۱۲ ساعت قطع میباشد. وقتی اینو خوندم کپ کردم یه لحظه....مگه میشه؟آخه چرا؟منکه فقط به دوستام SMS مستهجن میزنم بعد از چند دقیقه،دیدم خواهرم از خنده شده مثل طیف رنگین کمان و هی رنگ عوض میکنه.بالاخره کاشف بعمل اومد منکه داشتم ظرفهارو میشستم اومده تو اتاقم و از قسمت Contacts گوشیه من اسم خودش رو به " ۰۰۹۸۳۰۰۰۳" تغییر داده و برای من اینSMS رو فرستاده.رسما" اسکل شدم رفت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
||||||
حالا مشکل شد دو تا!!!! |
|||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط papary
|
|
|||||||
|
|
|
||||
روزنامه اعتماد شنبه مورخ ۲۲ دی ماه ۱۳۸۶ ...اینم لینکش
...هر چند که رفتنش هم مانند بودنش سرشار از خير شد... یا این یکی ...حالا روزنامه نگاران مي توانند آسوده بميرند چرا که مي دانند لااقل در بهشت زهرا جايي هست که متعلق به آنان باشد. با خوندن این دوخطی که جدا کردم و گذاشتم،یه جورایی لجم میگیره از این پیامی که نوشته شده.وقتی برای یکی از دوستام که خودش دستی بر آتش داره اینو خوندن گفت که این خط آخر یعنی:"تا حالا که جایی نداشتیم نه تو این دنیا و نه تو اون دنیا اما حالا از این به بعد لااقل یه جایی داریم."(نقل به مضمون) اما بنظر من این یعنی اینکه حالا برین بمیرین...آسوده بخوابین که یه عده ای بیدارن.بنظر من خیلی لج دراره کسی که همکارته اینطوری پیام بنویسه برات در زمانی که نیستی. |
|||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط papary
|
|
|||||
|
|
|
|
|
یوهووووووووو....تعطیلی آی تعطیلی....خسته ام،خسته ام....تعطیلی آی تعطیلی...یوهوووو بالاخره از این تعطیلیه پیش اومده که عین خروسیه که ساعت ۱۲ شب یهو شروع کنه به قد قد،میشه یه استفاده ی بهینه در جهت شاد کردن تمام اعضاء و جوارح روح خود کرد.تعطیلی یعنی این...باقلوا...کره...هلو...مربای آلبالو...با لبات حرف میزنه!!اخبار امشب اعلام کرد تمامی امتحانات دانشگاه آزاد از ۲۲ دی ماه به بعد لغو و به اول بهمن ماه موکول شد.هوراااااا امروز از صبح که پاشده بودم مثه چی(!) (دقیقا" همونا از یه طرف هم غصم شده بود که تو این برف این همه راه رو باید برم. حالا تا جایی که میتونم با خیال راحت میرم برف بازی میکنم.ریاضی،که خوندم...اقتصاد،که خوندم...زبان،که اصلا" خوندن نمی خواد...فقط باید ادبیات و حقوق و شرکتهارو یه دوره کنم.بالاخره از این حاری باید دربیام دیگه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از دوسال پیش به این ور،روز اول محرم برام یادآور یه یاد تلخه. دقیقا" تلخ،تلختر از ته خیار.
دو سال پیش عباس دوست مریم(مریم دوست الهام) تو مسجد محلشون داشته برای محرم از این پارچه سیاها میبسته که نمیدونم از چند متری از پشت پرت میشه و .... از اون به موقع به بعد هر وقت اسم محرم و به خصوص روز اول محرم میاد نا خودآگاه یاد عباس می افتم. با اینکه فقط اسمی ازش شنیدم و هیچ وقت به عمرم ندیدمش،اما نمیدونم چرا اینطوری میشم.همش اون لحظه ای رو که داشته... رو تصور میکنم.پشت سر خودم حتی از تصورش درد میگیره.اون چه حسی داشته اون لحظه؟ امروز صبح با دوستم قرار بود بریم چیتگر.ساعت ۹:۳۰ صبح بود که داشتم کارهام رو میکردم که از در برم بیرون که زنگ زد.گوشی رو که برداشتم قبل از صدای دوستم،صدای لا اله اله الله رو شنیدم.یه جوری شدم...تنم یخ کرد یهو.گوشی داشت می افتاد از دستم.دوستم رفته بود تشیع جنازه یکی از دوستاش که ۳۰ سالش بود.مثل اینکه به علت ایست قلبی...نمیدونم اون چی میگفت،اصلا" کر کر شده بودم. فقط فکر میکنم گفت نمیام. بازم یه جوون دیگه ...اصلا" رو زبونم نمیاد بگم خدا بیامرزتش...دوباره اون حال بد لعنتی اومد سراغم...دوباره قاطی کردم...دوباره تصور اون خاک لعنتی و اینکه خونوادت تنهات میذارن و میرن اومد سراغم...دوباره دست چپم بیحس شد...هر وقت از یه چیزی خیلی ناراحت میشم سمت چپ بدنم بیحس میشه.اصلا" این حال لعنتی رو دوست ندارم.اصلا" دوست ندارم که پریا زر زروو بازم بیاد. اما وقتی پشتم رو نگاه میکنم میبینم تو چارچوب در ایستاده و داره میاد سمتم.لعنت به این پریا زر زروو به مامانم میگم:آخه چرا جوونا باید بمیرن؟ مامانم میگه: دختر من نباید هیچ وقت تو کار خدا بگی چرا؟! " یه روز حضرت علی داشته توی یه کوچه میرفته. میبینه چنتا بچه دارن بازی میکنن و یه پسر بچه ای کنار کوچه افتاده و کسی باهاش بازی نمیکنه چون معلوله. خیلی ناراحت میشه و به خدا میگه چرا این بچه اینطوریه؟.چند روز بعدش بازم از همون کوچه داشته رد میشده که میبینه همه بچه هایی که اون روز داشتن بازی میکردن،لت و پار شدن...چشم یکیشون کف دستشه...پای یکیشون خونین و مالین شده...دست یکیشون داره کنده میشه و... یه پسری هم چوب به دست بالا سر اون بچه های دیگه ایستاده.خدا به حضرت علی میگه:اونی که چوب دستشه همونیه که اون روز یه گوشه افتاده بوده."... شیخ صنعان با اون همه عظمتش یه کلمه گفت " چرا " و برگشت. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز کلا" بیخیال درس و مرس شده بودم و بالاخره از در خونه بیرون رفتم اما یه جایی رفتیم که خیلی دوست دارمش.رفتیم کلیسا.همیشه میریم کلیسایی که توی کریم خان،نبش ویلا هست،کلیسای حضرت مریم.
متاسفانه از داخل کلیسا اجازه نمیدن هیچ عکسی گرفته بشه . این سه تا عکس رو از بیرون گرفتم.بالاخره به قول قدیمی ها " کاچی بعضه هیچی" . یکی دوماهی میشد که نرفته بودم.آخرین بار قبل از اینکه پام رو برای بار سوم گچ بگیرم رفتم.تو این مدت دلم پر میزد که برم اما نمیشد خب.امروز که رفتم حسابی ذوق کرده بودم.خدارو شکر خلوت هم بود.شلوغ که باشه نمیشه درست تمرکز کنم.
یه خانومه اومده بود که طفلکی همش گریه میکرد.نمیدونم چی شده بود براش،اما وقتی دیدم اونطوری داره گریه میکنه از عیسی خواستم که بهش کمک کنه وقتی رسیدم خونه از بس که صورتم یخ زده بود همش حس میکردم که بینی و لبم،خشک شده و داره میافته |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب که اخبار اعلام کرد تا چهارشنبه تعطیله یه ذره برای من عجیب بود که هواشناسی و ستاد حوادث یهویی(عیرمترقبه) انقدر دقیق شدن. با کمک Weather Forcaster از سایت یاهو دیدم که تا روز چهارشنبه هوا تا قسمتی ابریه و حتی گاهی هم آفتابی. امروز که پاشدم دیدم بله ه ه ...آفتاب شده و هوا داره باز میشه و مثل دیروز همش شب نیست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اخبار اعلام کردبه علت بارش برف فردا دانشگاه ها هم،تعطیله. هوراااااااا وقتی شنیدم فردا تعطیله انقدر ذوق کردم که نگووووو..... بعد از ۴ روز که همش تو خونه بودم و رو این کتابای لعنتی افتاده بودم،اومدم برم بیرون که یه هوایی هم به سرم بخوره اما کوچه عین شیشه شده بود و در نهایت با ذکر ۱۰۰ بار"غلط کردم" برگشتم بالا. همیشه از این تعطیلیهای بیخود بیموقه بدم میاد.اه ه ه.هیچ موقع نمیشه که از این تعطیلیا موقعی بشه که لااقل بشه ازش استفاده کرد. دوستام بهم میگن بچه خر خون...بچه مودب.....آه ه ه حالم بد شد از این همه که میخونی..و از این جور حرفا.خداییش رو بخوایی خودم هم خوشم نمیاد که اینطوری خودم رو تو خونه حبس کنم و بشینم درس بخونم.گاهی ساعتا اگه پتک بزنن تو سرم بهتره تا اینکه بشینم و هی بخونم...هی بخونم... هفته پیش بود یا نمیدونم دو هفته پیش که شبا میرفتم خونه الهام اینا،یه شب داشتیم ظرفارو میشستیم دوتایی.الهام داشت پشت قابلمه رو میسابید که یهو زدم تو سرش و گفتم: " بیا...با اون لیسانس کوفتیت آخرشم داری قابلمه میسابی!" . خداییش تو بگو! این همه میخونم و شاگرد اول میشم،اما چه تضمینی وجود داره که اون کار دلخواهم رو پیدا کنم؟گیریم که پیدا هم کردم،بعد از ۱۰۰ سال که حاضر بشم به زور ازدواج کنم*چه تضمینی وجود داره که شوهرم بذاره کار کنم؟چه تضمینی وجود داره که پشت قابلمه نسابم؟ * مامانم همیشه میگه"تا ابد که ننه بابا و خواهر برادر واسه آدم موندنی نیست.بالاخره یه روز باید شوهر کنی و بری سوی خودت" .آی ی ی وقتی اینو میگه یه لجی منو میگیره که نگو و نپرس.به هیچ قیمتی حاضر نیستم این آرامشی رو که الان دارم با ورود یه نفر دیگه تو دنیام از بین ببرمش. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز آخرین روز دانشگاه بود تو این ترم.چه زود گذشتا!!!
خوشحال و سرمست،خیلی شیک،صبح علی الطلوع،سپیده نزده،بعد از صرف کله پاچه یه حماقتی(تو بخون خریت)کردم که هنوز موندم تو حسرتش برفارو که دیدم یهو حار شدم برای برف و برف بازی یه چیزی هم می خوام بگم که حتما" لاینون* لازم میشی.(ببخشید نایلون)...امروز که رفته بودم گروه برای گرفتن کارت،دیدم که اسمم رو برد زدن.نوشته بود: " خانم پریا آ ورودی سال -- ،دارای معدل ۳۰/۱۸ از ۲۵٪ تخفیف ویژه در شهریه برخوردار شده اند." * به یه آقایی(!؟) میگن: شما آشغالاتون رو تو چی میذارین که شبا میذارین دم در؟ میگه:والا نمیدونم تو نایلون یا لاینون |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز که بیدار شدم و پرده رو زدم کنار دقیقا" اینطوری شده بودم
اگر اینجا اینطوری برف میاد،وای به حال دمه دانشگاه من که دیگه حتما" بهمن میاد خیلی دلم می خواست که برم بیرون و از خیابون عکس بندازم اما به قول یکی از دوستام " مگه تو برف آدم از تخت بیرون میاد؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
هوراااااااا......(تا جایی که جا داره آ نمیدونم چرا هر موقعی که سال نو می خواد بشه این همه استرس دارم،اما استرس بد نیست،استرس خوبه.امیدوارم که سال خوبی باشه البته با سلامتی و شادی آهان،راستی؟! بالاخره امروز رفتم پیش دکترم برای پام.گفت همه چیز خوبه و نیازی به گچ مجدد نیست اما باید پیش یه دکتر مغز برای حواسم برم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این یه هفته ای که مامانم نبود خیلی دیگه کدبانو شده بودم کار خونه پدر آدم رو در میاره.(قابل توجه آقایون محترمی که فکر میکنن خانومشون تو خونه کاری نمیکنه).یه نمونش امروز.از صبح که پاشدم همش تو آشپزخونه بودم و کار میکردم.همش هم برنامه شیکم بودا.از صبح وایمیسی رو پا که تو سیم ثانیه همش رو بخوری و بره پی کارش.خدایی کار خونه نفس گیره از کارای خونه فقط آشپزی رو دوست دارم.آخه تنها کاریه که فقط توش تنوع داره،و البته سخت ترینه.کافیه یه جاش رو اشتباه کنی،اونوقته که باید مهمون سر کوچه باشی انگار مامانه نباشه بهتر درست میکنم.آخه وقتی اون هست هی میاد تو دست و پای آدم و هی دخالت میکنه که مثلا" فلان چیزو بریز توش و بیسار چیزو زیاد ریختی....وای ی ی ی چقدر روغن ریختی و از این حرفا.کافیه که یه نفر تو کار من هی دخالت کنه اینطوری،ول میکنم میرم و قیدش رو میزنم به کل. اما این یه هفته خودم بودم و خودم و هر کاری خواستم به سلیقه خودم انجام دادم.و البته عالی دارم وسوسه میشم که یه سی دی آموزشی بدم بیرون به نام " چگونه در یک هفته کدبانو شویم!" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
تا سال ۷۷ همیشه فکر میکردم که مرگ فقط برای آدمهای پیر هست و جوونا وقتی پیر بشن میمیرن.حالا یکی مریضی میگیره و میمیره،یکی هم یهو نفس کشیدن یادش میره.تا اینکه پسر یکی از دوستامون که ۲۳ سالش بود خودکشی کرد و مرد.
یه مدتی خیلی بدجور قاطی کرده بودم.چون بار اولی بود که میدیدم یه جوونی میمره.اصلا" از مردن،حتی از اینکه اسمش رو بیارم میترسیدم. این ترسه باهام بود همیشه تا اینکه رفتم و غصالخونه بهش زهرا رو به خواست خودم دیدم.بعد از اون همه چیز برام رنگش تغییر کرد.(لینک به پست غطالخانه) تا قبل از اینکه برم و ببینم همیشه فکر میکردم که مرگ یه چیز عجیب و غریبه که یهو میاد سراغت و همه چیز تو این دنیا تموم میشه،به همین آسونی.اما از اینش لجم میگرفت که تو این دنیا برفرض ۲۵ سال زندگی کردی،وقتی مردی و میری اون دنیا تازه باید از اول شروع کنی.باید دوباره تلاش کنی...دوباره باید بری درس بخونی تا یه مدرکی بگیری که بتونی لااقل یه جا مشغول کار بشی..دوباره باید دنبال کار بگردی...دوباره باید دنبال یه نفر بگردی که بتونی باهاش زندگی کنی.(راستی ازدواجهای اون دنیا چطورین؟؟؟) اما اینش خوبه که لااقل اون دنیا کمتر از این دنیا تلاش میکنی که دوست پیدا کنی.چون وقتی رفتی اونور خواه ناخواه یه سری آدمهایی هستن که از این دنیا میشناختیشون و اونجا میتونی پرسون پرسون آدرسی ازشون پیداشون کنی.کسی چمیدونه شایدم خودشون بیان استقبالت! اما اگر از این طرف ماجرا نگاه کنی یه ذره دردناک تره.کسایی که تو این دنیا داری بیچاره ها دیگه نمی تونن ببیننت.تو میتونی بیایی پیش اینا اما اونا نه،مگر اینکه اونا بیان اونور.بیچاره هر کاری میکنن همش یاد تو هستن و همش جای تورو خالی میکنن. امروز که نگاه میکنم،میبینم بیشتر از اینی که آدمهای پیر بمیرن جوونا دونه دونه دارن بیخود و بیدلیل میمیرن.بگی نگی اون ترسه بازم یه جورایی اومده سراغم.اما این دفعه ترس از خود مردن نیست.از این میترسم که خونوادم رو تنها بذارم.اگر برم اونور کیو میشناسم که بتونم پرسون پرسون آدرسش رو پیدا کنم؟دوباره باید اون همه تلاش کنم.تلاشش مهم نیست،سختیش اینه که این دفعه خودم هستم و خودمفباید رو پای خودم وایستم. الان میفهمم که مرگ خاص یه عده نیست،به هیچکس هم رحم نمیکنه و نیگاه نمیکنه که اگر ۲۰ سالته چند سال بیشتر بمونی و بعدش بری،بخوایی نخوایی میبرتت.هر کی که باشی و هر چی که هستی.کاش میشد یه سری برم اونور و بیام!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
روز یکشنبه مامانم رفت مشهد و تنهام فعلا" طی چند روز گذشته یه خبرایی شده(مگه فوضولی؟؟؟؟ خیلی خوشحالم که واقعیت رو بدون اینکه بخواد بپیچونه بهم گفت.البته موضوع خوشایندی رو نگفت اما همینی که بدون پیچوندن گفت خیلی برام جالب بود.اینکه نخواست نه خودش رو و نه من رو الاف کنه خیلی خوب بود.خوشحالم از این کارش. دقیقا" کاری کرد که ازش یه زمانی خواسته بودم.کاش همیشه همه همینطور باشیم و بدون اینکه همدیگرو بپیچونیم حرفامونو بهم بزنیم.مهم نیست نتیجش چی میشه،مهم اینه که نپیچوندیم.اینطوری تاثیرش بیشتره تا اونطوری که بپیچونیم.نظر تو چیه؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اول از همه باید عذر خواهی کنم که اگر کیفیت عکسها بد هست.دوربین عکاسی دست دوستم بود و من مشغول فیلمبرداری بودم.وقتی عکسها رو دیدم که انقدر فلو شدن خودم هم مونده بودم
خدارو شکر امسال نه کسی پشت در موند و نه کسی روی زمین نشست.میتونید تو عکس ببینید.
اولین کسی که به اجرای مراسم پرداخت،برزو ارجمند بود.وقتی مشغول خواندن بود پیش خودم هی فکر میکردم که این صدارو کجا شنیدم و چقدر آشناست.بالاخره(بازم جای شکر داره)فهمیدم کی هست.
و مجری برنامه کسی نبود جز جناب عشقولی،امیر مهدی ژوله. به قول خودش یه گوشی توی گوشش بود برای اینکه کنترلش کنن. بیچاره تا جایی هم که تونسته بود خودش رو کنترل میکرد اما یهو یه چیزایی میپروند که خیلی عالی و بجا بود.
امیر صدری ،دبیر جشن به روی سن آمدند.ژوله هم به نام بردن شغول ایشون مشغول بود.به گفته ژوله : " تنها یک نفر رو میشناسم که این همه شغل داره..من که اسمش رو نمیگم ،بهتون الهام شد"( نقل به مضمون)
امیر صدری دوباره به روی سن آمد و از همکاران خودش پویان امیری و رامین طبرسی به نمایندگی از دو جناح پرسپولیسی ها و استقلالی ها دعوت می کند تا برای اهداء نشان افتخار ملی در حوزه ورزش به تیم ملی والیبال نوجوانان روی سن بیایند. البته وقتی پویان و رامین آمدند با خودشون هم یه تور والیبال آورده بودند که تا آخر،مثل لولک و بولک، مشغول باز کزدن گره های تور بودند. نمیدونم چرا این کار رو پایین سن انجام ندادند؟؟؟ امیر ژوله امیدوار بود که مسئولین به تیم والیبال توجهی نداشته باشند تا به سرنوشت فوتبال دچار نشود .
و نشان محبوبیت نسل سوم به عادل فردوسی پور اهدا گردید. فیلم محرمانه چلچراغ پخش شد که من هیچی نمیگم در موردش.فیلمش رو کامل پر کردم اما منتظر بمونید تا سی دی های جشن آماده بشه و برین از دفتر مجله بخرین و ببینید. به قول آقای رها،راویه محرمانه،این محرمانه پر از نبوغ و نوآوری بود.
بزگمهر شرف الدین به روی سن آمد تا نشان افتخار ملی در حوزه موسیقی رو تقدیم محسن نامجو بکند. البته قبلش امیر ژوله از طرز حرف زدن بزرگمهر چیزهایی رو نقل کرد.
صدایی آشنا از پشت سن به گوش رسید که این دفعه خداروشکر تونستم متوجه بشم کیه...عشقولی من فرزاد حسنی به همراه بهاره رهنما به روی سن آمدند.پس از کمی کل کل با هم دیگه نشان افتخار ملی در حوزه ادبیات رو به هوشنگ مرادی کرمانی تقدیم کردند. نشان فعالیتهای اجتماعی به مهتاب کرامتی اهدا شد که چون در ایران نبود بعدا" براش میفرستن.(وقتی نبودش اونجا من چه عکسی بندازم آخه؟)
یه فیلم از کار یه لودر پخش شد که به گفته راوی چون نتونسته بودن فیلم یه تراکتور رو پیدا کنن مجبوری لودر رو نشون میدادند. البته لودر و تراکتور با هم دیگه نسبت نزدیک فامیلی دارن دیگه. نشان ویژه تراکتور از طرف بچه های چلچراع توسط نیما اکبرپور به سهیل سلیمانی و شیما شهرابی تقدیم شد.
حسین زمان و محمدرضا چراغعلی به اجرای موسیقی پرداختند. همچنین ترانه نوبت عاشقی از سروده های قیصر امین پور اجرا شد.
سرود ای ایران پخش شد و جمعیت حاضر در سالن هم یک صدا همخوانی میکردند.
پوران شریعت رضوی به نیابت از دکتر شریعتی به روی سن آمد و نشان یک عمر افتخار را به انتخاب خوانندگان چلچراغ را ازفریدون عموزاده خلیلی دریافت کرد. او در ابتدای صحبتش اشاره ای به قیصر امین پور کرد و چند دقیقه بعد همسر مرحوم امین پور به روی سن آمد و چند دقیقه ای درباره قیصر صحبت کرد. سپس سجاد صاحبان زند به روی سن آمد و یادبودی را به همسر قیصر امین پور تقدیم کرد و جای امین پور رو تو جشن امسال خالی کرد.
فاطمه معتمد آریا به روی سن آمد و از آقای خاتمی دعوت کرد تا به روی سن بیایند و تفالی به حافظ بزنند.
معتمد آریا از خاتمی پرسید:"چه زمانی نخستين بار ديوان ((حافظ)) به دست گرفتيد؟ خاتمی در جوابش گفت:نمیدانم، يادم نيست! با حافظ خيلي سر و كار داشتهام. اما به درستی اولين باري را كه حافظ به دست گرفتم، به ياد ندارم.در مكتبخانههاي قديم پس از آموزش قرآن، سعدي و حافظ ميخواندند، ولي من مكتب كم رفتم و از دبستان شروع كردم. در خانهي ما پدرم كه يك روحاني بود، اهل ذوق و ادب بود. ايشان وقتي معانيالبيان درس ميدادند از اشعار فارسي به عنوان شاهد مثال استفاده ميكردند. از اين رو من از همان ابتدا با حافظ و سعدي آشنا شدم و حافظ را آيينهي تمامنماي فاخر جان بلند ايراني ميدانم." و تفالی به حافظ زد که غزل : دوش در حلقه ی ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسه ی موی تو بود....باز شد. وقتی آقای خاتمی غزل را خواندند و کتاب را بستند معتمد آریا از ایشان خواست تا شاهدش را هم بخوانند.دوباره که خاتمی کتاب رو باز کرد همان غزل آمد که نکته خیلی جالبی بود.
در ادامه معتمد آریا از خاتمی پرسید:" آيا ميدانيد جوانان نيز چهقدر شما را دوست دارند؟ فکر می کنید این دوست داشتن متقابل است؟" خاتمی در پاسخ گفت: "من فقط می توانم بگویم که جوانان را دوست دارم! به آنها ارادت دارم و محبت هم از آنها می بینم. فكر ميكنم علی رغم وجود فاصلهي سني، همزباني و همدلي در بين ما وجود دارد و فقط كاري كه من كردم اين است كه جوان را باور کردم و سعي كنم به گونهاي كه هستند به آنها نگاه كنم, نميدانم چهقدر موفق بودهام, حداقل این است که جوان احساس میکند من این تلاش را می کنم". معتمد آریا گفت:" شما جزو نادر کسانی بودید که در طول تاریخ سیاسی ایران همی مردم رو با صفات برتر خواندید... کارگران زحمتکش, معلمان دلسوز, خانمهای خانه دار مهربان. و این موضوع به من بعنوان یک شهروند و کسی که در این مملکت کار فرهنگی میکند یک غرورو انسانی داد" معتمد آریا شور و اشتیاق جوانان را ناشی از لحن کلام خاتمی دانست و علت این لحن کلام را اعتقاد و نگاه خاتمی به این نسل و نسلهای دیگر بیان کرد خاتمی در ادامه صحبتهای معتمد آریا گفت:" شما هنرمندان بهخصوص شما خانم معتمدآريا که شخصيتی اخلاقي, توانمند و هنرمند هستيد متعلق به يك نسل و یک عصر نيستيد, متعلق به ايران بزرگ هستيد و همیشه در دلها جا خواهید داشت و نه تنها نسل امروز بلكه نسلهاي بعدي هم به شما احترام ميگذارند." معتمد آریا گفت: من تنها یک فیلم مستند بنام " مردی برای تمام فصول " ساخته ام که در مورد آقای خاتمی است و آنرا در مانند گنجینه ای در خانه ام حفظ و نگهداری میکنم." معتمد آریا به فیلمهایی اشاره می کند که دانشجویان اشک می ریزند و نام خاتمی را صدا می زنند و صحنه ایی که پیرزنی می خواهد دست خاتمی را ببوسد و از خاتمی سئوال میکند:"چه چیزی میان شما و این همه عشق و شوری که در ملت ایران وجود دارد هست؟" خاتمی در جواب این سئوال گفت: "نميدانم.... من قطرهاي بسيار كوچك و ناچيز از اقيانوس عظمت و بزرگي ملت ايران هستم و به اين افتخار ميكنم كه ايرانيام." خاتمی در پایان گفت:" ايران بسيار بزرگ است و بايد جايگاهي بالاتر از آنچه امروز دارد، در عرصهي بينالمللي داشته باشد. انشاءالله با همت، انديشهي بلند و دلهاي آزاد، روزهاي روشنتري را براي ايران عزيز ببينيم."
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||