|
|
|
|
|
خدا جونم ازت ممنونم...واقعا" ازت ممنونم که صدام رو میشنوی...اون روزی که رفته بودیم سر خاک دختی یادته؟یادته چیا گفتم و چیا ازت خواستم؟ازت تک تک اون فامیل جواب بدن،الان دونه دونه دارم میشنوم و میبینم...خداجونم مغرور نشدم به خودم که اگر بشم دیوونگیه محضه و بس...خداجونم ازت ممنونم...ما سر پا ایستادیم با هر سختی و مشکلی که بود و به اینجا رسوندی مارو.اما اونا چی؟روز به روز تو لجن بیشتر دارن فرو میرن.
خاله حوری که زنگ زد و خبر داد شوکه شدم...اون روز سر خاک دختی و تمام اون سالها یهو مثل فیلم اومد تو ذهنم...اما چه میشه کرد؟تو کار تو هیچوقت نباید چرا بیاریم...اما جدا" از خبر فوت مجید ناراحت شدم...هم برای جوونیش و هم برای بچه هاش که حالا از این به بعد باید بی بابا بزرگ بشن...میتونم درکشون کنم...میتونم تصور کنم که چه چیزا و چه روزا و چه حرفایی در انتظارشونه...مامان بزرگ من همیشه میگفت : " مارون کنند،رودون کشند"...معنیش همینه دیگه.بزرگا بدی میکنن و بچه های طفل معصوم باید بکشن...اما به قول مامانم : " تا پاک نشی ، خاک نمیشی"...اونا هم تا جواب ندن نمیتونن از این دنیا برن...خدا جونم! بازم بهت میگم.اگر از زندگیه خودم بگذرم،عمرا" از زندگی و جوونیه مامانم که اونطور تباهش کردن اونا بگذرم...من یه قسمتیش رو دیدم،خودت میدونی که چه کارا کردن باهاش.خودت جواب مامانم رو ازشون بگیر اونطوری که خودت میدونی. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
گلاب به روتون،روم به دیوار،دارم بالا میارم!! امروز عصری با مامانم مثل یه مادر و دختر خیلی خرسند و خوشحال داشتیم از میدون انقلاب تا خونه پیاده می اومدیم و برای خودمون کلی حال در میکردیم...از کنار پارک دانشجو که داشتیم رد میشدیم،دو تا پسر جوون از روبرو داشتن می اومدن...سنشون هم کم نبود و بنظر من باید حدودای ۳۰ داشته بودن...تا به ما رسیدن،اونی که طرف من بود سرش رو خم کرد نزدیک گوش من و بهم گفت : " سلام عسلم!!!" انقدر از این کلمه ی " عسلم " بدم میاد که نگووووو |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
وای که مردم امروز از بس که از این پله ها بدو بدو بالا رفتم...پایین اومدم...بدو بدو رفتم اینور... رفتم اونور...حس میمونا رو پیدا کردم از بس که تو این و اون صف آویزون شدم...از ۵ صبح بیرون بودم تاااااااا ۴ عصر....رفته بودم دانشگاه انتخاب واحد...میدونی " سگ میزنه،گربه میرقصه" ( یا یه چیزی تو هیمن مایه ها) یعنی چی؟یعنی دانشگاه ما دیگه!!
از بس استرتس داشتم برای بسته نشدن کدها،الان قلبم درد گرفته...پام هم که داره میرقصه دیگه برای خودش بس که ورم کرده و درد گرفته من میگم این دخترا جنبه ندارن و هر جا باشن اونجارو میریزن بهم اونوقت میگین چرا اینو میگی!؟چهار ملیارد سال نوری وایسادم تو صف برای ثبت شهریه،هی میبینم که چرا من همونجا وایسادم و صف جلو نمیره؟! حالا هم که خونه اومدم میبینم یه درس از اینایی که فقط باید بخونی و واحد بحساب نمیاد - روخوانی قرآن(متون اسلامی) - رو اشتباهی ورداشتم،بس که شوت بودم همینطوری،۱- صبح ساعت ۷:۳۰ دانشگاه بودم...وقتی مدیر گروهمون در رو باز کرد که بره داخل،یهو با یه شبحی پشت سرش مواجه شد...من بودم همینطوری،۲- ریز نمره هام رو گرفتم...اینطور که خودم حساب کردم معدلم شده ۱۷.۶۸...نمره هام عالیه اما دو تا درس سه واحدی رو شدم ۱۵ و همونا معدلم رو کشیده پایین |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اه ه ه!! این اینیشتین رو هم که هر موقع لازم دارم مرده!!! از کلاس اول تو درس ریاضی همیشه خنگ بودم...حتی الانم که رشتم حسابداریه با ریاضی عمومی مشکل دارم و همچنان اندر خم خنگی موندم یه چند روزیه،یه مسئله چند مجهولی رو نمیتونم حل کنم و موندم توش!!! لعنت به این انیشتین...نمی تونم بفهمم منی که ۴-۲۳ سالمه،چطوری میتونم ارث پدریه یه بنده خدایی رو که الان خودش ۵۸ سالشه و پدرش در حدود ۴۵ سال پیش به رحمت ایزدی رفته،خورده باشم؟!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
۱- "شعله زیر قابلمه از بس زیاده،نور خورشید داره چشمامو میزنه! " یعنی " شعله زیر قابلمه از بس زیاده،گرمای شعله داره چشمام رو میزنه! "
۲-یه مورد که دیگه فکر نمیکنم سوتی باشه،ارسال SMS های اشتباست.هر باری که می خوام چیزی بفرستم،حالا می خواد جوک باشه،حرف باشه یا هر چیزی باشه،اکثرا" اشتباه میفرستم به کس دیگه ای.این هفته هم کم از این سوتی نداشتم.چند وقت پیش که در مورد یه نفر می خواستم چیزی بفرستم به یکی از دوستام،اشتباهی فرستادم به خود اون شخص و کلی خجالت کشیدم. اما خدارو شکر حرفام زیاد حاد نبود و باعث خنده شد. ۳- " مر هوقع" یعنی " هر موقع" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
کوفت بزنن به هر چی ولنتاینه.اصلا" نمی خوام کسی بهم تبریک بگه.از صبح که پاشدم یه سره دارن بهم تبریک میگن...بابا نخواستم به خدا.
خیلی دلم می خواست به اونایی که بهم SMS میزدن جواب بدم که تویی که داری به من SMS و لابد پیش خودت فکر میکنی که با این کارت به من میفهمونی که چقدر به یادمی و چمیدونم به حساب خودت می خوایی من و خوشحال کنی یا شایدم می خوایی خودت رو امروزی نشون بدی که داری دیگه از شدت امروزی بودن خفه میشی،میدونی که با این کارت من و دیوونه تر میکنی؟میدونی که به جای اینکه به من بفهمونی که به یادمی داری منو عذاب میدی؟...میفهمی عذاب!! داری رو اعصابم اتوبان میزنی...نمی خوام به یادم باشه کسی. آخه این چه به یاد بودنیه که آدم رو عذاب بدن؟ اگه می خوایین یاد من باشین بیایین بپرسین چته که این مدت انقدر از همه دوری میکنی و عین این آدمای دیوونه و افسرده و تارک دنیا همش میشینی گوشه اتاقت و با کسی حرف نمیزنی و جواب تلفن دوستات رو هم سعی میکنی ندی و همش تو خودتی.بیایین از این تنهایی نجاتم بدین که دارم دق میکنم کوفت بزنن به هر چی ولنتاینه...میگن روز عاشقا نه روز کسایی که دارن از شدت تنهایی دیوونه میشن.برین به اونایی که عاشقن تبریک بگین نه به من که هزار تا چرا برای خودم دارم و نتونستم جواب یکیش رو هم پیدا کنم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
ای بابا...چی بگم؟
نمیدونم اگر بگم لعنت به این حافظه من که ساعتهارو هم تو خودش ثبت میکنه،ناشکری میشه به درگاه خدا یا نه؟نمیدونم والا...میترسم بگم و خدا حافظم رو بگیره ازم...پس نمی گم و میگم خدایا غلط کردم اگر غر میزنم...دست خودم نیست این غر زدن ها. امروز از صبح که چشم رو باز کردم عین فیلم سینمایی همش تو چشمم بود و ... اون چراهه کماکان به قوت خودش باقیه!!! کی می خواد حل بشه خدا میدونه. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز تو مترو بودم.میتونم بگم از معدود دفعاتی بود که تو گوشم موزیک نبود و میتونستم صداهارو بشنوم.
قطار که از دروازه دولت راه افتاد،اول فکر کردم اشتباه شنیدم.وقتی قطار از ایستگاه طالقانی می خواست حرکت کنه گوشم رو تیز کردم...خانمه میگفت:" ایستگاه بعد هفت تیر ...Next Station Haft-E-Tir" یهو بی اختایر یاد Hazin افتادم.یکی از همین روزهای پارسال داشتم میرفتم کوچه مهران برای خرید دکمه،اعتبار کارتم تموم شد و با کلی بد و بیرا به خودم که چرا قبلا" اعتبارم رو چک نکردم که حالا باید شونصد سال وایستم تو صف،رفتم برای شارژ کارت. آقایی که پشت صندوق بود داشت به نفر جلویی من میخندید و هی میگفت: "Yes...Yes" !! دقت که کردم دیدم یه خارجیه که فارسی هم بلد نیست،می خواست بره میرداماد اما بهش گفته بودن که باید دروازه دولت پیاده بشه!!! راه رو گم کرده بود. بالاخره کمکش کردم و دیدم چون بلد نیست چی کار کنه و گیج شده،ناچارا" بردمش تا ایستگاه میرداماد.توی راه که با هم حرف میزدیم از رفتاری که مردم باهاش تو این چند وقت داشتن،برای من تعریف میکرد و تا حدی هم شاکی بود طفلک.قیافش شده بود مثل لبو قرمز.نمونش هم همین که آدرس اشتباه بهش داده بودن و حالا که ایستگاه اشتباه پیاده شده بود و از مامور ایستگاه سوال میکرد،فقط بهش میخندید و جواب الکی میداد.هی میگفت منو دارن مسخره میکنن،اگر بلد نیست انگلیسی با من حرف بزنه،لااقل با حرکت بدن،نشون بده که نمیتونه با من حرف بزنه!!! دیروز که دیدم خانمه انگلیسی داره حرف میزنه،دلم می خواست Hazin بود و میدید که داریم اطلاع رسانی میکنیم و شاید دیگه کسی نباشه که به سوالش بخنده. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
وای که از دست این خانم ها!!!!خودم یه خانم هستم اما هیچ وقت نتونستم این خانم ها رو تحمل کنم. گاهی آرزو میکنم ای کاش خدا من رو هم آقا آفریده بود.
حتی تعداد دوستای دخترم هم بیشتر از تعداد دوستان پسرم نمیشه.(واضح هست که منظورم Boy Friend نیست).نمیدونم چرا اما این خانم ها یه اخلاقای یه جوریی دارن که نمیتونم تحملشون کنم. یه نمونش این پشت چشم نازک کردناست.آخه یکی نیست بگه من و تو که یکی هستیم،چیزی از هم نسبت به هم بیشتر یا کمتر نداریم،پس این پشت چشم نازک کردنت چیه دیگه؟! خدا اون روز رو برای هیچ مخلوقی نیاره که یه خانمی یه کاری رو برات انجام بده. وای که تا اونور قیامت منتش رو میذاره رو سرت که من فلان روز فلان کارو برات انجام دادم.خب بابا،تو اگر این کارو کردی دوست داشتی انجام بدی،لطف کردی...مرسی. اما دیگه چرا منت میذاری؟اگرم یه کاری رو میکنی دیگه چرا منتظر عوضش هستی؟یا کاری رو نکن برای کسی،یا اگرم میکنی دیگه منت نذار و از طرف توقع انجام کاری رو نداشته باش. یکی دیگش که واقعا" تحمل کردنش برام عذاب آوره این بحثها و غیبتهای زنانه هست.وای ی ی ی ی که اگر تو یه جمعی سه تا خانم باشن،کافیه دیگه!! طلا و جواهر،مبلمان،لباس،رنگ پرده ها،مدل دماغ(که امروز سر بالا مده و فردا مدل سر پایین)،رنگ ماشین لباسشویی،آخرین مدل دستبند اقدس خانم که شوهرش برای سالگرد ازدواجشون خریده،صغری خانم که اجاقش کوره و بچه دار نمیشه و داره میره پیش یه دعا نویسه که رو دست نداره تا یه باطل السحر بگیره و جادو های خواهر شوهرش رو باطل کنه،شوهر شمسی خانم که بعد از ۳۰ سال زندگی مشترک با یه زن دیگه...بله،حراج فلان پاساژ،رنگ موی زن برادر شوهرشون(همون جاریشون) که اصلا" هم بهش نمیاد و شده عین انتر،برادر زادشون که یه پسره ی ماه رو خر کرده و داره باهاش ازدواج میکنه و غیره و ذالک د مده میشه و از مد میافته که بحث مادر شوهر و خواهر شوهر،عروسم اینو گفت،من اینو گفتم،یا دیگه خیلی حاد باشه پای شوهره هم میاد وسط،از مد نمیافته. وقتی تو یه جمعی هستم که هم خانم هست و هم آقا،اکثرا" ترجیح میدم که با آقایون وارد بحث بشم تا خانم ها یا نهایتا" اگر چاره ای نداشته باشم،ساکت میشینم یه گوشه و نگاه میکنم فقط.البته تو این نگاه کردن ها هم چیزای خوبی دستگیرم میشه. اینم اضافه کنم که البته گاهی هم آقایون از این بحث ها دارن ها،نه اینکه فقط مختص خانم ها باشه اما درصدش کمتره نسبت به خانم ها. این تحمل نکردن من حتی به محیط کاریم و درسیم هم میرسه.توی محیط کاریم یا درسیم هم بازم ترجیح میدم که با آقایون کار کنم یا با اساتیدی که آقا هستن کلاس وردارم.چون فکر میکنم و بر این باور هستم که آقایون خیلی کم پیش میاد که تا به یه جایی میرسن خودشون رو بگیرن و کلاس الکی بذارن و چمیدونم،هی پشت چشم نازک کنن و برای هم دیگه بزنن. خدا به داد آخر عاقبت خودم برسه که چی میشم!؟ با جلد خانم ها،خانم ها رو نمیتونم تحمل کنم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
والا خبر خاصی اتفاق نیافتاده تا حالا.از روز شنبه که امتحانم تموم شده هر کاری که میکنم دیگه عذاب وجدان ندارم و راحتم....تو اون دوماه می خوابیدم،می خوردم،میشستم،بیرون میرفتم و کلا" هر کاری میکردم عذاب وجدان داشت خفم میکرد...عین بختک یه چیزی همش دنبالم بود...نیست که خیلی دراز گوش خون هستم چون میدونم مامانم هیچ طریقی دسترسی به اینجا نداره اینو میگم!! دیشب بالاخره دل و زدم به دریا و نمره هایی که فکر میکنم بگیرم رو حساب کردم.شوکه شده بودم تا چند دقیقه وای خدایا تا هفته دیگه که انتخاب واحده چطوری سر کنم؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم این حسنه یا نه حسنه(یادم نمیاد مخالف کلمه حسن چی میشه من بیچاره هم اینطوریم.یه چیزی که بره تو مخم عمرا" تا بعد از مرگم بیاد بیرون.حالا هر چی که باشه...یه جایی برم و ۵۰۰ قرن بعد هم دوباره برم اونجا،یادمه بازم...یا یه تاریخ هایی برن تو مغزم امکان نداره تا یه ملیون سال بعد فراموششون کنم.اصلا" به صورت خودکار تاریخها که برسن یادم میاد خود به خود...از یه جایی رد بشم و ۲۰۰ سال قبل از میلاد مسیح از اونجا یه خاطره داشته بودم،خود به خود میاد جلوی چشم...یا حتی گاهی یه حرفایی برن تو مغزم بیرون بیا نیستن.گاهی خیلی خوبه ها،لذت میبرم از اینکه حافظم اینطور خوب و دقیق عمل میکنه،اما گاهی هم به خدا دیوونه میشم وقتی یاد یه چیزایی می افتم. نمونش همین چند روزه.یه مکالمه تلفنی که سال پیش دقیقا" همین روزا داشتم هی داره تو مغزم گفته میشه.انگار که دارم به نوار گوش میکنم،تو مغزم هی گفته میشه و گفته میشه و ...میرسه به آخر نوار و دوباره میره اول نوار.(البته چون صداش کیفیت خوبی داره فکر کنم CD باشه هنوزم نتونستم چراش رو پیدا کنم.واقعا" برام یه علامت سوال گندس که چرا......؟؟!! نمی تونم هیچ جوری خودم رو قانع کنم و یه چرای الکی برای خودم پیدا کنم.چون اصلا" جایی برای پیدا کردن چرای الکی نیست.فقط هی با خودم میگم چرا...چرا...چرا...یاد این چرا هه که می افتم بغضم میگیره.اما حتی اگرم اجازه بدم گریه کنم بازم برای من چراش پیدا نمیشه که. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اصولا" من آدم سوتی هستم.وقتی حرف میزنم -با اینکه توی فکرم همه جمله هارو به درستی جمله بندی میکنم - اما نمی دونم چرا اما مقوله سوتی هام به حرف زدنم ختم نمیشه،توی بعضی از کارهامم شایانه و پرواضح.کلا" هر کدوم از سوتی هام رو که بگیری،خودش به تنهایی برای صد سال یه نفر آدم عادی کافیه اینارو گفتم تا اطلاع رسانی دقیقی،به دور از بزرگ نمایی،با گفتاری صادقانه،انجام داده باشم.( این جمله قبلیم در نتیجه خوندن این همه حقوق تجارت از صبحه). از این به بعد تصمیم گرفتم که روزهای جمعه یه دایره المعارف سوتی،از سوتی هایی که طی هفته به ثبت رسوندم،اینجا بنویسم.باشد تا چراغ راه آیندگان گردد ۱-"کلی هوپتر" یعنی "هلی کوپتر" ۲-"...پس من متظرتون نمیشم،مزاحمشون هستم" یعنی "...پس من مزاحمتون نمیشم،منتظرشون هستم." |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اقتصادم رو دادم اونم با چه افتضاحی. ۲۰ تا سوال تستی و یه دونه تشریحی ۵ نمره ای بود.اینطور که از همه آمار گرفتم همه این سوال تشریحی رو گند زدن...به استادم که زنگ زدم و بهش گفتم انگار اکثریت خراب کردن گفت:" سعی میکنم با دست باز تصحیح کنم برگه هاتون رو"...خدا بخیر کنه تا اون موقع.
راستی؟! نمره شرکتها هم اومده بود.به خدا خجالت داره که این نمره رو گرفتم...مایه شرمساریه والا.هنوزم که یاد اون روز می افتم تمام بدنم همون دردی رو که زمین خورده بودم حس میکنه.نمرم شده ۱۵ تا اینجا از دوتا امتحانم راضی نبودم.یکی نمره این شرکتها که بازم خدا جونیم رو شکر که قبول شدم،اون یکی هم اقتصاد که خدا جونیم میدونه چی میشه...قبول میشم اما نمرش برام مهمه.فکر کنم دارم میشم مثه این آدمای وسواسی که همش دست و پاشون رو آب میکشن.اما من به جای دست و پام هی دارم کتابام رو آب میکشم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
وای مردم بس که این چند روزه هی خوندم...هی خوندم...هی خوندم. پریروز ساعت ۱۱ صبح صبحونه خوردم و اومدم تو اتاقم و شروع کردم به خوندن...ساعت ۱۱ شب بود که مامانم اومد و گفت تو اگر نمی خوایی ناهار بخوری من دارم از زور گرسنگی میمیرم.(اشتباه ننوشتم،۱۱ شب)
قبلش هی یه صداهایی از تو دلم میشنیدم و گاهی هم یه تکونایی می خورد تو دلم!!! اون شبم سر ناهار شام همه چیزو سینوس و کوسینوس و مشتق و انتگرال میدیدم.انقد که حتی از زاویه لیوان آبم می خواستم نسبتهای مثلثاتیش رو بگیرم و از خود لیوان آبم مشتق..مامانم رو که میدیدم فکر میکردم استاد ریاضیمونه امروزم که بدتر از پریروز.با این تفاوت که امروز ساعت ۶ عصر داوطلبانه پیشنهاد خوردن ناهار رو دادم فردا اقتصاد کلان دارم.خیلی خوندم.الان همه چیز رو منحنی و نمودار(نموداری)* میبینم. همش انتظار شنبه رو میکشم.مثه این زندانیا رو دیوار هی خط میکشم که روزا زودتر بگذرن،تا حقوقم رو هم بدم و خلاص بشم. دو ماهه تمومه که من یه سره تو خونه زندونیم و دارم می خونم راستی؟! صدای پیتیکو پیتیکو اسبه همچنان داره میاد. *این اصطلاح نموداری رو فقط من و یه نفر میدونیم یعنی چی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر بگم بس که شانسم توپه و می باید اسمم شمسی باشه اونوقت این مامان من میگه چرا...خب مامانم من نمونش امروز دیگه،چرا نداره!
انقدر از دست حرفای یه آدم دیوونه،خودم دارم دیوونه تر میشم که حد نداره.به خدا از معده درد دارم میترکم.اگه همه رو آب ببره،من و چراغ نفتی میگیره. اوا! خجالتم خوب چیزیه والا به خدا...راست میگن حیارو خورده،دیگ به دیگ میگه روت سیاه...به جون خودم اگر چاره داشتم اونموقع میزدم زیر گوشش بس که پرروو یکی نیست بگه آخه تو چه فکری کردی که اینو به من گفتی؟خداییش خیلی مراعاتتو کردم که اون روی سگم رو نذاشتم بیاد بالا.هی من میخندم به روی خودم نمیارم اما انگار که نه انگار. خوبه خودش هم دیده وقتی من سگ بشم چطوری میشم ها...دیگه هیچی حالیم نیست،اونوقت بازم میگه...!! خدایی که خیلی رو داره.حالا فردا رو عشقست وقتی حالش میره تو قوطی پرروو پرروو به من میگه:عکس العمل شمارو نمیشه پیش بینی کرد! آدم غیرقابل پیش بینی هستی! آدم میترسه با شما حرف میزنه! ...انگار من لولو خور خورم که بترسه. خوبه حالا اینطوری منو دیده و به فول خودش میترسه که با من حرف بزنه و این همه چرت و پرت به من گفت...انقدر خودم رو نگه داشتم که اونموقع چیزی نگم بهش شدم بودم مثه لبو قرمز. واه واه ! آدم قناص،با اون بوی بد دهنش که داشتم خفه میشدم رسما"...بنظرم اگر دیرتر رسیده بودم از شدت بوی دهنش،فکر کنم دچار گاز گرفتگی میشدم و همونجا جان به جان تسلیم میشد( یا نمیدونم یه جمله هایی توی این مایه ها)...انقدر که از ظهر حرص خورم و هی حرص خوردم معدم داره میترکه والا. راستی؟! امتحان ریاضیم رو هم عالی دادم.اونطور که من خونده بودم از دوماه پیش بایدم عالی میدادم.انقده خوشالم که حد نداره.شکرت خدا جونیم کمکم کردی همه رو تا حالا خوب دادم.این دوتای باقی مونده رو هم عالی بدم،بازم با کمک تو این ترم رتبه اول رو میگیرم....مرسی خدا جونیم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند روزه همش خودم رو زیر ذره بینه خودم گذاشته بودم و رو خودم خیلی دقت میکردم.کاریی که انجام میدادم رو میپاییدم.نتیجش هم این شد که این چند وقت به طور محسوسی ساکت شدم و سعی میکنم کمتر صدام رو در بیارم.نمیدونم چرا،اما شدم دیگه.
قبلا" ها از صبح که پا میشدم صدام تو این خونه بود.همسایه هامون وقتی میفهمیدن تو خونه ما آدم هست که صدای منو میشنیدن.اما این روزا بیچاره ها اگر منو گاهی نمیدیدن فکر میکردن که رفتیم سفر. شدم مثه یه آدم آهنی که همش یه برنامه رو بدون کوچکترین اشتباهی جلو میبره.می خوره،می خوابه،درس میخونه،گاهی هم اگر بشه یه صدایی از خودش درمیاره که بگه منم هستم یه جورایی.از این حس راکد بودن خیلی بدم میاد.اصلا" با من سازگار نیست.این حس و حال و روز و دوسش ندارم. وقتی از بیرون به خودم نگاه میکنم میبینم که اصلا" خودم رو نمیشناسم.اون پریایی که قبلا" اون همه نشاط داشت و ورجه وورجه میکرد و یه جا بند نمیشد و از صبح که پامیشد با خودش سروصدا و نشاط رو میاورد اما الان همش یه گوشه میشینه و سرش به خودش گرمه.به زور هم ازش میشه حرف دربیاری.تازه از همه بدتر این رو دوست ندارم.از آدمها دارم دوری میکنم همش.نمیدونم چه مرگم شده.این دیگه خیلی بده که دارم دوری میکنم همش. اه ه ه.اصلا" خودم و دوست ندارم اینطوری.باید به جریان بندازم خودم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
شی ی ی ی ی وااااااااا ، کجایی تو؟!
دلم برات یه ذره شده شیوا جونم. خواستم برات کامنت بذارم اما گفتم شاید صدام رو از اینجا بهتر بشونی و زودتر بیایی سمت صدا...دختر دلم برات یه ذره شده.با اینکه اصلا" چشم دیدنت رو ندارم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
!! Woww!!! God امروز از صبحش که بیدار شدم، روز بسیار عالی ی ی بود برام(بزنم به تخته). مرسی خدا جونم امتحان زبان داشتم.ساعت ۱۱:۳۰برگه رو گرفتم و ۱۱:۴۵ برگه رو دادم بعد از اونم با خاله اون دوستم برای منی که این همه مدت تو خونه بودم و همش داشتم می خوندم و می خوندم مثل استر(خر)،امروز برام واقعا" لازم بود.خیلی بهم خوش گذشت...مرسی خدا جونیم یه عا ا ا ا ا ا ا لمه هم پیاده روی کردم و تازه! رو پام هم دویدم الان که دارم آپ میکنم(۱۲:۲۸شب،یه جورایی تازه شده جمعه) انقدر پر انرژیم که حد نداره.دقیقا" عین یه بمب انرژیم الان.انقدر بهم خوش گذشت و انقدر انرژی تازه گرفتم که حد نداره.تمام اون بدی های هفته پیش ازم رفته بیرون و حس نو بودن دارم.میدونی حسش مثه چیه؟ مثل اینه که میری یه لباس نو میخری،آهار داره و هنوز بوی نویی میده،منم الان آهار دارم و بوی نویی از خودم متساعد میکنم به اطراف!!! (بفرمایید نوشابه تورو خدا راستی خدا جونیم! یادت نرفته که دیروز چی بهت گفتم؟خودت میدونی و،اون چیزی که ازت خواستم...باشه؟ فقط میتونم بگم مرسی خدا جونیم که امروزم رو کلی خوب کردی.به جون خودت اگر نبودی من دق میکردم تو این همه مدت.اگر یه روز ببینمت،یه بوس کوچولوت میکنم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
وای...دارم سکته میکنم!!!
الان اومدم تو مسنجرم و یه چیزی دیدم که دارم شاخ در میارم بعد از ۴ ماه.جرات نمیکینم خودم رو تو آینه نگاه کنم چون میدونم با دیدن این شاخایی که درآوردم شدم شکل سمندون. یعنی امکان داره؟ وای خدای من،جون من خودت درستش کن شیما گفته بودا! دمت داغ دختر...واقعا" ایول بهت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
Per Conoscere Il Peresente E' Importante Conoscere Il Passato; Possiamo Cosi Sapere In Che Cosa Ne Siamo Gli Eredi,E In Cosa Ce Ne Differenziamo.
برای درک بهتر ( زمان) حال مهم است که گذشته را بشناسیم: می توانیم بدانیم که در چه چیزهایی بازمانده آنها - گذشتگان - هستیم و در چه چیزهایی تفاوت داریم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
شده تا حالا آدمای دورو برت یه تعریفایی ازت میکنن که میمونی بهشون چی بگی.بگی مرسی!... نه!... یا اینکه اصلا" جواب ندی و همینطوری بهشون لبخند بزنی!
دیشب با یکی داشتم پای تلفن حرف میزدم.آخرای حرفمون بود که برگشت گفت : "... آدم وقتی با تو حرف میزنه از صدات خیلی انرژی میگیره...تو صدات یه شیطونی و یه انرژیه خاصیه که آدم رو به وجد میاره،آدم هی دوست داره باهات حرف بزنه..." خداییش نمیدونستم بگم چی! بگم مرسی،لطف دارین!...بگم نه بابا اینطوری فکر میکنی!( که در اینصورت یه ذره همچین توهین از نوع مودبانه میشد بهش)...یا اینکه بگم آره خودمم میدونم(که دیگه خیلی بیجنبه میشدم اونطوری و طرف حرفش رو پس میگرفت). حالا خداییش صدام اینطوریه؟یکی دوبار که صدای خودم رو روی دستگاه منشی شنیدم خندم گرفته بود که این دیگه کیه؟! راستش دلم برای بقیه که صدام رو میشنون خیلی سوخت! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی از آدمها خیلی جالبن. آدم رو به خنده میندازن. به طوری که اصلا" نمیتونی اون دقیقه بخندی و باید خندت رو نگه داری.وای خدای من،یکی از بدترین حالتا اینه که خندت رو نگه داری.منکه میترکم تا خودم رو نگه دارم.اما چی بهشون بگم اون موقع؟!(راستی؟! بعد از یک هفته امروز یه موضوع خنده دار پیدا کردم)
ببینم تا کی می خواد اسبش رو بتازونه؟این اسبه به منبع سوخت خورشیدی که وصل نیست،یه جایی خسته میشه و وایمیسه،اونوقته که من باید بگم...نمیدونم چی کار میکنم،خدا جونم خودت بهم بگو چی کار کنم اونموقع. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
آدم شیطونی هستم. هم خودم هم کودکی که دارم با خودم.کودک درونم رو میگم البته! نمی تونم یه جا آروم بشینم و ساکت باشم عین بچه آدم.البته یکی از بچه های آدم،هابیل و قابیل رو میگم.یه جا هم که آروم میشینم،معمولا" دارم تو فکرم یه نقشه ای میکشم.البته این آخری بیشتر دست همونه کودکه هست تا من.بیشتر اوقات این کودکه هست که منو میکشونه این ور و اونور و مجبورم میکنه که این همه خل بازی دربیارم.آخه طفلکی بچست دیگه،نمی تونه تک و تنها بیاد بیرون که.
اما امان از روزی که این کودک هم دیگه صداش در نیاد.بیچاره یه جا کز میکنه و چمباتمه میزنه و میشینه.انقدر آروم میشه که دلم می خواد بقلش کنم و لپاش رو گاز بگیرم.دلم می خواد بوسش کنم و بگم: الهی من قربونت برم،چرا اینطوری شدی؟پاشو با هم بریم بازی کنیم..." اما اون همچنان منو با یه نگاه معصوم نگاه میکنه و لب ورمیچینه و سرشو برمیگردونه و جوابمو نمیده.انگار اصلا" نمیشنوه من چی میگم.به خدا خیلی دلم براش میسوزه وقتی اینطوری میشه.خودم بیشتر از کودکم عذاب میکشم.بیچاره بدجوری گیر افتاده تو من.نه میتونه بره بیرون،نه میتونه اینطوری بمونه تو من و یه گوشه کز کنه. خیلی بده که یه بچه به این سن و سال اینطوری یه گوشه بشینه و کز کنه و نتونه بره بازی کنه.وقتی هم سن و سالاشو میبینم که همه میرن بازی میکنن و برای خودشون کلی همبازی دارن و تو پارک از تاب و سرسره آویزون میشن و کلی جیغ میزنن و میدون و ورجه وورجه میکنن،خیلی دلم برای کودکم که اینطوری مظلومه میسوزه.بیچاره کودکم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
شدیدا" به حافظ و حرفاش اعتقاد دارم.یه چیزی بیشتر از اعتقاد...میپرستمش.هر چی بگه همون میشه.هر وقت می خوام تفال بزنم،واقعا" با دست و پای لرزون این کارو میکنم.
الانم فال حافظ گرفتم برای خودم و معنیش این شد. " اگر فکر میکنی راه درستی رو انتخاب کردی،حتی اگر شکست خوردی مایوس نشو و به راهت ادامه بده و سعی کن خودت آینده خودت را بسازی." |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز آخرین روز هفته بود.هفته ای که خیلی گند و ....(نموداری) بود برام.هیچ روزی از روزهای این هفته رو به خوبی طی نکردم و هیچ ثانیش برام خوب نبود به هیچ عنوان.
آخرین روزش هم یه حالگیریه اساسی داشتم.امتحانم رو که گند زدم کلا".امتحانی که به جای ۱۰۰٪ ، ۱۰۰۰۰۰٪ بیست میشدم رو افتضاح دادم.نمیدونم چرا ؟ درسایی رو که تا نیم ساعت قبل از امتحان برای دوستام داشتم توضیح میدادم،درسایی رو که جزوش رو خورده بودم سر جلسه خراب کردم.از ۱۸ نمره برگه ۶ نمره رو حتما" میگیرم و بقیش رو نمیدونم چقدر بهم بده. امروز،روز واقعا" بدی رو گذروندم.اون از امتحان،اونم از بعدش که از شدت سرگیجه و سردرد تو اتوبوس نفهمیدم چطوری خوردم زمین.الان حس میکنم شدم عین کاغذ مچاله...نه پا دارم،نه دست دارم،نه کمر،نه اعصاب درست و حسابی.وقتی بیش از اندازه از چیزی ناراحتم اصلا" حواسم به خودم نیست و تعادل ندارم بلا سر خودم میارم. همه اینا هم بخاطر... هست.از عصری که اومدم خونه چنتا از دوستام زنگ زدن و همشون متفق القول یه حرفی رو میزنن. " نگران نباش،درست میشه،توکلت رو به خدا کن." آخه یکی نیست بهشون بگه مگه تو میدونی که چی شده؟اصلا" تو میدونی من توکل به خدا نکردم یا کردم؟به خدا توکل کردم و این شد،اگر توکل به خدا نمیکردم چی می خواست بشه؟! فقط اینو میدونم که افتضاح داغونم.الان حس یه کاغذ مچاله رو دارم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی اعصاب مصاب درستی ندارم یه بلایی سر خودم میارم.یا میخورم زمین...یا دستم رو میذارم لای در...یا انگشتم و میذارم لای در کشو و محکم کشو رو میبندم...یا مثه عید فطر دوسال پیش سرم رو میذارم لای در ماشین و میبندم.هیچ کدوم اینارو هم از قصد انجام نمیدم.تازه وقتی انجام میدم متوجه میشم که چی کار کردم.
امروزم که دستم رو با تیغ بریدم.دقیقا" سر بند انگشتمه...ماشالا عین سرچشمه که فقط آب میاد بیرون ازش،از بند انگشتمم هی داره خون میاد بیرون. خدا بخیر کنه فردا که دارم میرم امتحان بدم خودم،رو به کشتن ندم. راستی یه چیزی رو امروز متوجه شدم!!نمیدونم کجای صورتم نوشته که "این شخص اسکل میباشد." !! هر چی جلوی آینه خودم رو نگاه میکنم چیزی نمیبینم،اما انگار یه عده ای میبینن اینو.به خدا خنده داره...ببینم تا کجا اسبش رو می خواد بتازونه؟! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
راست گفته است شاعر:کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد.وقتی دل و دماغ کاری نیست نمی توان آن را به خوبی و با دقت انجام داد .باید قبل از آن خاطری فرحناک و شاد داشت. تو سایت کلوپ هر شب ساعت ۱۲ یه طالع روزانه برای متولد هر ماه میذاره.تا حالا هم،همش برای من درست بوده.اینم طالع روزانه امروز منه.طالع امروزش خیلی جالبناکه.نویسندش انگار میدونسته حال و روز منو. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
تو اتاقم،پشت میزم تک و تنها نشستم و دارم کتاب می خونم.به غیر از من و خودم هم کسی خونه نیست.
فکر یه زلزله از ذهنم بیرون نمیره.خدا کنه اشتباه کنم.خدایا بهت التماس میکنم که من اشتباه کرده باشم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز سومین روزیه که با سردرد و سر گیجه خیلی ناجور دارم از خواب بیدار میشم.شبامم که بدتر از روزامه.تو این سه روزه حتی برای یک ثانیه هم این سر درد لعنتی ول کنم نبوده.راه که میرم همش دنیا دور سرم میچرخه.
یاد اون پیرزنه افتادم که داشته میرفته مکه.تو چمدونش یه بطری ویسکی پیدا میکنن! ازش میپرسن: مادر جون حالا که داری میری زیارت خونه خدا این چیه داری با خودت میبری؟میگه:ننه جون منکه پا ندارم دور کعبه بچرخم،یه پیک از این میزنم تا کعبه دور من بچرخه! منتها من چیزی نخورده دنیا داره دور سرم میچرخه.اما اینو میدونم که خودم دور دنیا نمیچرخم.چی داره که بخوام دورش بچرخم؟...هیچی والا... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بالاخره برای اولین امتحانم رفتم دانشگاه.
چقدر دلم تنگ شده بود.تا حالا اینطوری دلم برای چیزی(نه کسی) تنگ نشده بود.انگار دیدن مردم برام تازگی داشت.دیدن اون درختهای توی پارک چیتگر.دیدن اون همه برفی که هنوز آب نشده بود.دیدن راننده اتوبوسی که تا دانشگاه میبره.دیدن دانشجوهایی که هر کدومشون گرر و گرر مشغول خوندن بودن.دیدن اون آقایی که کنارم نشسته بود و بوی تند سیگار میداد.دیدن اون پسری که روی صندلیه جلویی خوابش برده بود.دیدن اون همه آدمی که تو ایستگاه فقط به فکر دویدن هستن.دیدن دانشگاه با اون همه برف.دیدن دوستام.نشستن تو بوفه دانشگاه و تا آخرین دقیقه ها درس خوندن.دیدن اون پرنده تنهایی که تو آسمون پرواز میکرد و شاید نمیدونم دنبال کسیش میگشت!دیدن صندلیهای دانشگاه که هر کدومشون منتظر بودن تا بشینیم روش.دیدن اون همه دلهره و اضطراب قبل از امتحان.دیدن هر چی که فکرشو کنی برام تازگی داشت امروز. نمیدونم چرا ! اماصبح که تو مترو بودم و میرفتم چند بار بغضم گرفت.خیلی دلم می خواست بیرون می اومد و تا هر موقعی که دوست داره بمونه. اما از روی ناچاری و شایدم از روی خجالتم هر بار که اومد قورتش دادم. تو بوفه که بودیم و داشتم درس میخوندم و یه چیزایی دوره میکردم حتی بچه ها هم به صدا در اومدن که چت شده تو؟چرا اینطوری شدی؟براشون عجیب بود منی که همیشه اونقدر بگو بخند بودم و کسی لحظه ای نمیشنید که من ساکت باشم،چرا امروز انقدر ساکت بودم.فکر میکردم فقط خودم اینو میبینم تو خودم،اما انگار بقیه هم میبینن! نمیدونم چم شده واقعا"؟! اما اینو میدونم که تو دوگانگیه بدی گیر کردم.میدونم که خدا باهامه.چنان که امروز باهام بود و تونستم...همون موقع تو دلم آروز کردم که میتونستم خدا رو بوسش کنم برای کاری که کرد. عصری با بچه های کلاس زبانم رفتیم نمایشگاه نقاشی محسن وزیری.با دوستام بودم اما انگار فقط تنم اونجا بود و خودم نبودم پیششون.میون اون همه تابلویی که اونجا بود فقط یدونش منو خیلی کشوند پای خودش.
نمیدونم چی داشت توش.اما همش هر طرف که میچرخیدم اونو میدیدم..دیگه انقدر ذل زده بودم بهش بچه ها صداشون در اومد.الانم که دارم نگاهش میکنم نمیدونم چی داره که منو مجذوب خودش کرده.تو این چند روزه تنها چیزی که تونسته منو بشونه پای خودش و برای اون زمانی که پاش هستم آرومم کنه فقط همین نقاشیه.با اینکه نمیدونم توش چیه و چی داره! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این دو سه روزه به حدی بهم بد گذشت که حد و حساب نداره.
اگر بهم بگن تو این سال چه روزایی برات بد بود بی برو برگرد میگم این دو سه روزه.بس که سعی کردم الکی بخندم و هی به روی خودم نیارم دارم میترکم.فقط دلم می خواد یه جا باشم و تو سکوت فقط صدای خودم رو بشنوم و تو تاریکی فقط خودم رو ببینم و بس...تا زمانی که حس کنم حرفام رو زدم. دیگه تحمل اینو ندارم که الکی بخندم و فقط گوش کنم. انگار خدا هم داره با من شوخی میکنه.میدونم که میشنوه دارم باهاش حرف میزنم.هر ثانیش رو میشنوه ، اما نمیدونم چرا کاری نمیکنه.شاید می خواد ببینه چقدر تحمل دارم. آخه خدا جونم تو که میدونی تحمل من چقدره ...الانم که دارم غر میزنم دیگه به اینجام رسیده به جون خودت. پس چرا یه کاری نمیکنی؟منکه همیشه از خودت می خوام و جز اونی که خودت میدی حرفی نمیزنم و راضیم. تازه به خودت هم شکایت میکنم.مگه رفتم از کس دیگه ای بخوام؟مگه به غیر از تو به کس دیگه ای شکایت میکنم؟تازه وقتی هم از خودت شاکی میشم،بازم به خودت از خودت شکایت میکنم که!پس چرا داری این کارو میکنی با من؟اون از نیمه تابستونت که اونطوریم کردی،اینم از الان که اینطوریم کردی. هنوزم موندم تو نیمه تابستون و یه علامت سوال گنده بالای سرمه که چرا اونطوری...واقعا" چرا اونطوری شد؟همه چیز که خوب و خوش بود.نه حرفی بود و نه سخنی،اما یهو... میدونی چیه؟این مدت به حدی فکر کردم و سعی کردم جوابام رو پیدا کنم شدم عین ذکریا رازی.اون می خواست اکثیر جاودانگی رو پیدا کنه اما رسید به الکل.من میخوام جوابامو پیدا کنم، اما هی دارم میرسم به علامت سوال بیشتر و بیشتر... غر نمیزنم به جون خودت.اما منم آدمم خب.خودت اینو گذاشتی تو وجودم که گاهی خسته میشم بیام و حرف بزنم.اصلا" اگر به تو نگم باید به کی بگم؟به هر کسی بگم بازم لینک میده به خودت و میگه توکل کن به خدا و از اون بخواه.حالا یا از روی کم حوصلگی اینو میگه یا اینکه واقعا" میگه.منم همین کارو کردم و مستقیم اومدم پیش خودت. دیگه جدا" نمیدونم چی بهت بگم،چون خودت میدونی حرفم چیه و چی می خوام.از خودت می خوام و بس.خودت کمکم کن مثل همیشه که کردی.خیلی دوست دارم خدا جونم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||