|
|
|
|
|
خب فکر کنم این آخرین پستی باشه که تو امسال میذارم...تا چند ساعت دیگه دارم میرم سفر. گلاب به روتون، نیست که منم خیلی از گرما خوشم میاد اگر خوبی دیدن ازم تو این مدت، اشتباهی بود عید به همتون خوش بگذره و تاااا میتونین شیرینی بخورین و با دندون پسته فندقا رو باز کنین...مهمونی هم که میرین تا میتونین بخورین. اگر جا نداشتین بریزین تو جیابتون بیارین خونه شب بخورین... مهمون هم که میاد خونتون انقدر بکشینش به حرف که کمتر بخوره و بیشتر شیرینی آجیلا بمونه برای خودتون. البته دیگه نیازی نیست تاکید کنم که سوالهای کوتاه بپرسین با جوابای بلند...سعی کنید زمان دید و بازدید هاتون رو نزدیک زمان شام و ناهار بندازین تا خونه فک و فامیل هی چتر شین. اما اگه کسی خواست بیاد خونتون سعی کنید طوری زمان بندی کنین که قبل از شام یا ناهار بیاد و زودم بره. مگه چقدر آدم باید یه نفرو ببینه؟ ۱۰دقیقه هم کافیه، مهم نفس عمله...لطفا" برای یه بارم تو زندگیتون شده، مسواک زدن رو بیخیال بشین. این سال نوییه خیرتون به دندونپزشکا هم برسه... تازه دهنتونم که بو بده کمتر کسی میاد باهاتون روبوسی کنه و کمتر تف مالی میشین. وای که چقدر از این بوس کردنا و تف مالی شدنا بدم میاد بعد از عیدم که به لطف بچه دماغوهای فک و فامیل و درو همساده، آدم کللی بدهی بالا میاره. به روی خودتم که نیاری مگه میذارن. میان تو چشات زل میزنن و هی خودشونو بهت میمالن و میگن: خاله ه ه(آب دماغشم از اونور آویزونه)، پولامو ببین چقدر زیاده! حالا چهار تا ۲۰ تومنی بابای خسیسشون برای از سر باز کنی بهشون داده خیال میکنن چهارتا پول کلیه... از اون بدترم که قبض موبایله که آخر فروردین عین بختک یهو میاد در خونه آدم رو مثل اون شتره میزنه. خلاصه که این حرفای آخر من بود...خواه تو گوش گیر، نمی خوایی هم مجبوری که بخوایی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا جونم خودت میدونی که همیشه آخر سال که میشه، میشینم و باهات حرف میزنم...یه بار تو خواب باهات حرف میزنم، یه بار وقتی بیرونم، یه بار وقتی تو ماشینم، الانم اینجا.
از اول سال شروع میکنم و میرم جلو: ماهای اول سال که خیلی برام سخت بود چون پام تو گچ بود و خیلی زور داشت که نمی تونستم مثل بقیه همه جا برم. درسته که رفتم شمال، اما هم به خودم سخت گذشت و هم به بقیه، با اینکه مراعاتم رو هم میکردن. سخت تر روزایی بود که باید با اون حال و روزم اون همه راه رو میرفتم تا دانشگاه و می اومدم. سخت این بود که تا ۴ ماه هر جا که میرفتم نمی تونستم از ترسم که مبادا زمین بخورم، تنها برم و باید یه نفر دنبال می اومد. یادته اون شبی رو که خونه آقای حسینی اینا دعوت بودیم؟ به وحید اس ام اس زدم، Delivered نشد. دوباره زدم، بازم نشد...صبحش که بیدار شده بودم، حس میکردم که وحید همین دور و اطرافم بود و میتونستم حسش کنم با حس قوی که بهم دادی. همون روز بود که تو دانشگاه بودم و کلاس صنعتی داشت شروع میشد که وحید بهم زنگ زد و گفت اومده ایران چون باباش سکته مغزی کرده و حالش خرابه. اصلا" ذوق مرگ شده بودم اون روز، یادته؟ وقتی بهش گفتم که حسش میکردم، اول فکر کرد دارم چرت و پرت میگم. یادم نمیره اون روزی رو که باهاش قرار گذاشته بودم، وقتی من رو تو خیابون شادمهر با اون عصاها دید، چقدر ادامو درآورد و چقدر خندید بهم که چرا اینطوری شدم؟...باهم دیگه رفتیم پارک پرواز. چقدر بهم می خندید تا بتونم بدون عصاها راه برم...چقدر اون شب کمکم کرد و یه جورایی زورم کرد تا بالاخره بعد از ۳-۴ ماه که با عصاهای لعنتی راه میرفتم بتونم خودم بدون کمک عصاها، رو پای خودم راه برم. روزای بعدش رو هم اصلا" یادم نمیره. هنوزم وقتی از دانشگاه برمیگردم، به ایستگاه شریف که میرسم یاد وحید می افتم. یاد اون روزامون می افتم که می اومد دنبالم. چقدر مسخره بازی در میاورد با اینکه حال خودش به خاطر پدرش خراب بود. به جای اینکه من به اون دلداری بدم، اون منو آروم میکرد. یادم نمیره اون شبی رو که گریم گرفته بود و سرم رو گرفته بود تو بقلش و میگفت گریه نکن و دعا کن فقط...برعکس بودیم، خیر سرم رفته بودم بهش دلداری بدم که فردا دارن مغز باباتو عمل میکنن ناراحت نباش و دعا کن، اما خودم زده بودم زیر گریه وای خدا جونم یادم نمیره اون شبی رو که اومد دنبالم و فکر کردم مامانش هم باهاش هست! یادته چقدر حل کرده بودم و یخ کرده بودم؟ اما یادته، اون شب آخری رو که من و اون تو پارک طالقانی بودیم؟ خودت میدونی که یه حسی بهم میگفت دیگه هم دیگرو نمیبینیم...حتی اینجا هم نوشتم حسم رو...چه زودم تعبیر شد!...یادم نمیره، اون روزی که وحید میرفت من امتحان پایان ترم کامپیوتر داشتم و چقدر حالم گرفته بود. از دو جهت حالم گرفته بود، یکی از اینکه داره میره و بیشتر از این جهت که میدونستم چی در انتظارمه اما تو تابستون حسابی خوشحالم کردی وقتی فهمیدم که شاگرد اول گروهمون شدم و تونستم به اون آرزویی که داشتم برسم و ازت ممنونم. بگم چه آرزویی کرده بودم؟ آرزو کرده بودم که با معدل بالایی که میگیرم مامانم رو سر بلند کنم، فقط همین، که تو کمکم کردی و اینطوری شد بعدش خاله اینا اومدن و تا ۴ ماه سرمون گرم بود. دانشگام شروع شد و سرم بیشتر گرم شد. اما لیدا هم کم کم مریض شد واااااای ی! رسیدم به اون روزی که با پدیده از نمایشگاه مطبوعات برمیگشتم که بخاطر یه موتوریه احمق پام رفت تو چاله و برای بار سوم رفت تو گچ... هر کی وقتی میفهمید اول قهقه میزد، بعد برای اینکه یه چیزی گفته باشه دلداریم میداد و آروزی سلامتی برام میکرد. از همون روز لعنتی ۲۱ آبان بود که دیگه بطور کل از وحید خبری نشد. پام از یه طرف رو اعصابم بود و از طرف دیگه هم وحید برام شد یه چرای گنده به اندازه پوسته زمین... نه تنها برای خودم علامت سوال بود که چرا یهو اینطوری شد، حتی برای لیدا یا دوستاییم که خبر داشتن هم همینطور بود... چرا بود برام چون هیچ دلیلی برای این کار نمیدیدم! اگر دعوایی بود بینمون یا چمیدونم اختلافی بود، میگفتم یه دلیلی بودهف اما وقتی هیچ چیزی نبود، به جاش یه چرای گنده بود که دیوونم کرده بود و عین خوره منو میخورد... از وحیدی که طی یکسال و نیم اونطور بودیم با هم، بعید بود. یادته طی این چند ماه چیا گذشت به من؟ به کل داغون بودم...حوصله خودم رو هم نداشتم...فقط یه سره روز و شبم شده بود چرا؟چرا؟چرا؟...با این حافظه خوبی هم که بهم دادی و هر چی رو تو خودش نگه میداره، هر جایی که میرفتم که با وحید رفته بودیم یاد اون می افتادم و فیلم هر دفعه یه سفر به چین و ماچین و هند و دبی میرفت و برمیگشت... حتی یه چند باری تو خیابون مثل این آدمای دیوونه زل زدم به چنتا پسری که شبیه وحید بودن. اصلا" انگار خودش بودن! امتحانارو با سختی دادم. هم خوردیم به تعطیلات برف باریدن و هم اینکه فکر وحید داغونم کرده بود... ایستگاه دانشگاه شریف هم که دیگه بدتر از همه. با اینکه هر بار که میرسیدم به اونجا صدای MP3 Player رو زیاد میکردم که اسم ایستگاه رو نشنوم، اما انگار اون خانمه که اسم ایستگاه ها رو اعلام میکنه،می اومد و تو گوش من میگفت: " ایستگاه بعد، دانشگاه شریف" اما شکرت میکنم که با نمره های خوبی هم قبول شدم. نمیدونم این ترم هم میتونم رتبه بیارم و بازم لیدا رو خوشحال کنم؟ اما یه چیزی بهت بگم؟! میدونی که حس قوی بهم دادی. وحید رو حسش میکردم که شاید ایرانه بازم، اما از کجا باید یقین پیدا میکردم این بار؟ تو این مدت هم همش ازت می خواستم که خودت خیر بذاری جلوی پام و اونطوری که میدونی صلاح هست برام، رقم بزنی...همیشه این دعارو تو شبای احیاء و شبای محرم و حتی اون روزی که اومده بودم کلیسا یا همون روزی که شعله زرد داشتیم هم ازت خواستم...تا هفته پیش که از وحید خبر شد و پیغام داد...میدونی که از یه منبع درستی، مطمئنم که داره راستشو میگه. با این حال بازم ازت می خوام اونطوری که میدونی خیر هست، هم برای من، و هم برای اون پیش بیار. اما در کلش سال زیاد جالبی رو نداشتم...همش تو خونه بودم و مریض بودم، چه جسمی، چه روحی...تو امسال اگر تو و مامانم نبودین، قول میدم که من از بین رفته بودم. حضور شما دوتا من و نگه داشت فقطو فقط...اما یه چیزی رو یاد گرفتم و اونم این بود که صبر و تحملم رو بالا ببرم. کمتر عجول باشم...اما اینم میدونم که خیلی نسبت به پارسال بزرگ شدم و تجربه های خوبی بدست آوردم، با اینکه خیلی بهم سخت گذشت، اما اینش خوب بود. اما خدا جونم برای سال آینده، ازت می خوام که هر درد و مریضی که لیدا داره رو خوب کنی و بهش سلامتی بدی، تندرستی و بی نیازی بهش بدی و همیشه سایش بالای سرمون باشه. خودت میدونی که همیشه میگم اگر خدایی نکرده یه روزی لیدا نباشه، اون روز رو روز آخر زندیگم قرار بده، طاقت اون روز رو ندارم اصلا". ازت می خوام که پدیده و پرهام هم تو امسال سلامت و سالم باشن. با هم دیگه شکرت، که زندگیه خوبی رو دارن. اگر به صلاحشون هست امسال یه بچه سالم و صالح که مایه افتخار پدر و مادرش و ما بشه، بهشون بده. براشون مثل همیشه خوب بیار تو زندگیشون. برای دوستام، فامیلا و بقیه آدمایی هم که میشناسم، سلامتی و دل خوش و شادی بیار و اون آروزهایی رو که دارن، در صورتی که خیر هست براشون، بهشون بده. برای خودم هم سلامتی می خوام و بعدش هر چی که خودت خیر میدونی برام پیش بیار...راستی؟! نذاری بهم بگن پریا خره ها دوست دارم خدا جونم برای همه چیزای خوبی که بهمون دادی و میدی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
جناب حافظ که معرف حضورتون هستند...بنده هر موقع که می خوام کاری کنم یا توی چیزی شک دارم همیشه با ایشون مشورت و میکنم و ایشون هم خوب بنده رو می شناسن و خیلی خوب جواب سوالم رو دقیق میدن...به طوری که اصلا" رد خور نداره و هر چی بگه همون میشه...در مورد اتفاقات پیش آمده این چند روز هم که باهاش مشورت میکنم، خداجونم رو شکر البته، جناب حافظ نوید خبرها و اتفاقات خوش رو میدن هفته پیش که شعله زرد داشتیم، وقتی داشتم هم میزدم و دعا میکردم برای این مورد هم دعا کردم که خدا کمکم کنه، الحق هم که به آخر سال نکشید. دقیقا" دو روز بعدش اولین خبرها رسید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 2:32 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
وای خدا جونم ازت هزاران بار ممنونم
الان از دانشگاه رسیدم خونه و یه چیزی دیدم که خیلی خوشحال شدم...یه چیزی که چند ماهیه منتظرش بودم...خدا جونم از این به بعدش رو هم خودت اونطوری که میدونی صلاح هست پیش ببر خدا جونم ازت هزاران بار ممنونم...نمیدونم چطوری شکرت رو بجا بیارم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز برای دومین بار تو زندگیم تولد حماسه آفریدم...اونم چه حماسه ای...تووووووپ بار اولی که خلقت حماسه کردم حدود ۶-۷ سال پیش بود...دوره دوم انتخابات ریاست جمهوریه دولت هشتم بود. ساعت ۹ شب بود که رفتم و به آقای خاتمی بار دوم هم امشب "بازم" ساعت ۹ شب اتفاق افتاد...رفتم و به ۳۰ نفر از اصلاح طلب ها رای دادم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این هفته چون از دوشنبه همش مریض بودم و حال و حس حرف زدن با کسی رو نداشتم و کلا" یه جورایی رو دنده سگی بودم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز روی لجم...فقط دلم می خواد گل و گیسم رو بکنم...
پارسال ۲۴ اسفند بود که تو مترو حلم دادن و پام اینطوری شد...هنوزم که هنوزه بعد از یکسال پام خوب نشده و هنوز مشکل داره...فکرشو که میکنم خیلی لجم میگیره...به خاطر وحشی بازی یه عده زن (!!)معلوم الحال که بلد نیستن سوار قطار بشن، من بیچاره باید اینطوری بشم...حتی اگر ۱٪ هم خودم تو این ماجرا تقصیری داشتم دلم زیاد نمی سوخت و لجم نمیگرفت،اما وقتی خودم تقصیری نداشتم و این بلا سرم اومده خیلی برام زور داره...دلم می خواد اون کسی رو که اینطوریم کرد پیداش کنم و یه دونه لگد بزنم تو ساق پای راستش تا شاید فقط یه ذره از دردی رو که من تو این یکسال کشیدم بفهمه... دلم می خواد بهش بگم اگر فقط ۲ ثانیه،۲ ثانیه دیرتر پیاده میشدی و حلم نمیدادی، من الان کاملا" سالم بودم...الان مثل همه آدم های دیگه میتونستم به راحتی بدوم، به راحتی کلی پیاده روی کنم. نه اینکه تا یه ذره راه میرم پام شروع کنه به درد و ورم...میتونستم به راحتی پام رو جمع کنم یا حتی میتونستم به راحتی بخوابم و لازم نباشه هر ثانیه تو خواب حواسم به پام باشه که ناجور نذارمش که مبادا فردا صبح بازم لنگ بزنم وقتی راه میرم...میتونستم الان کلاس ورزشم رو به خوبی ادامه میدادم. نه اینکه همش تو خونه باشم و حسرت و ورجه وورجه کردن رو بخورم. درسته که اگر دیرتر پام رو در میاوردم و قطار حرکت میکرد، ممکن بود الان همین پا رو هم نداشتم! بازم خداروشکر میکنم که تا اون شدت بد نیست، اما زور داره برام. چند روز پیشا با دوستم داشتیم از دانشگاه می اومدیم که اصرار کرد بریم تو واگن خانم ها سوار بشیم...تو این یکساله فقط دوبار تو واگن خانم ها رفتم...ازشون میترسم دیگه...میترسم که بازم حلم بدن و یه بلای دیگه سرم بیارن...تا وقتی که دوستم باهام بود حالم خوب بود و زیاد ترس نداشتم، اما همین که میدون حر پیاده شد دست و پام شروع به لرزیدن کرد...موقع پیاده شدن هم انگار قلبم تو جیبم بود،بس که تند تند میزد. خیلی برام زور داره که بیخود و بیجهت اینطوری بشم...لجم گرفته فقط |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خب میبینم که ه ه ه خداروشکر کم کم اوضاع داره همون طوری میشه که حافظ گفته بود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
تقویم تاریخ: دو سال پیش در چنین روزی پریا این وبلاگ رو راه اندازی کرد تا چرت و پرت های خویش را درش بنویسد *تبلد، تبلد، تبلدت مبارک...دو سالش شده...چند روزی هم هست که یاد گرفته بگه آب
* همون تولده |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز من تو کلاس:سلام...خوبین؟...کاظمی نسب اومده یا نه؟اگه نیومده برگرد ی م و بخوابیم...ح ا ل م ا - - - - - -ص ل ا"- - - - - - - -
از اینجا به بعدش اصلا" دیگه صدام در نیومد که در نیومد سر کلاس ریاضی همه بچه ها دستاشونو زده بودن زیر چونه هاشونو برر و برر نگاه میکردن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز صبح که از خواب بلند شدم احساس این معتادا رو داشتم...تمام بدنم درد میکرد.اول فکر کردم مال کم خوابی باشه!؟...بعد گلوم شروع کرد به سوزش...اوووچه ه ه ه...اوووچه ه ه ه...خیلی شیک سرما خوردم جمعه که مهمون داشتیم یکیشون سرما خورده بود.اشتباه کردم که قرص نخوردم و زود ویروس رو گرفتم...تو کل زمستون خیلی تلاش کردم که سرما نخورم، اما الان...منم که سرما می خورم یا مریض میشم خیلی بداخلاق میشم...خودم میگم سگ شدم. و واقعا" هم همینطور میشم...صد رحمت به سگ! منی که روزی ۵۰۰۰ ملیون بار موهام رو شونه میکنم، وقتی مریض میشم صبح که بلند میشم یه تل میزنم جلوی سرم و موهام رو از پشت با یه کلیپس میبندم که مجبور نشم خودم رو هی تو آیینه ببینم! حالا اینا یه طرف، از همه بدتر، گلاب به روتون، اون فین فینشه...تو خونه که باشم راحتم. اما وقتی بیرونم،وای ی ی ی دیوونه میشم. نه راه پس دارم، نه راه پیش...فکر کن تو کلاس نشستی و هی داره آب بینیت میاد و نمی تونی کاریش کنی جز ف ف ف ف ف ف و حال بقیه رو هم بهم بزنی هی...وقتی هم می خوایی خ خ خ خ خ خ خ از دستش خلاص بشی یه سری دیگه چپ چپ نگاهت میکنن...تا بیام خونه دیوونه شدم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یه چند روزیه دارم به این موضوع فکر میکنم و هی با خودم میخندم.
از دو هفته پیش تا همین پنج شنبه ای که گذشت، هر زمان که Yahoo Messenger رو باز میکردم کسانی که تو لیستم بودن برام یه Off گذاشته بودن با این مضمون:Tebghe Elame Markaze Zelzeleh Negarye NewYork,Dar rouze 5 shanbe Movarekhe 17Esfand,Dar Shahre Tehran Zelzelei Ba Vosate 7/1 Rishter Miad...Joune Har Kas Doust Dary In Off Ro Send To All Kon اولش که منم خوندم داشتم سکته میکردم آخه یکی نیست به اونی که این خبر رو راه انداخته بگه تویی که داری این خبر رو شایعه میکنی،لااقل برو یه نگاهی هم تو تقویم بنداز تا اینطوری ضایع نشی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا این پیرمردها این عجب گفتن بدتر از صدتا فحشه که یعنی من خرم که تو داری اینارو میگی؟ حالا هم،حال و روز منم شده همین عجب ب ب ب ...خداجونم راه رو خودت نشونم بده. حافظ هم اینو بهم میگه:
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدمش...همین الان تموم شد...بازم مثل قبل،نمیتونم خودمو کنترل کنم و ...فرقی نمیکنه که فیلمش رو ببینم یا کتابش رو بخونمُهر جفتش رو دوست میدارم...به قول رحیم خان " همیشه یک راهی برای خوب بودن هست"...فهمیدن جمله خیلی آسونه اما درکش واقعا" شیرین میشه زمانی که فیلم رو ببینی. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 2:42 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستم که طبقه پایینیمونه الان زنگ زده و میگه: " اگه تو خونه شما یکی بیاد و همه زندگیتون رو ببره عمرا" شماها حالیتون بشه!! ". ازش پرسیدم چطور مگه؟...مگه چی شده ؟ که اینطوری ادامه داد.
یه ثانیه از مادربزگم قافل شدیم که اومده بود خونتون به هوای اینکه خونشه و می خواد قالی های خودش رو نگاه کنه ببینه سر جاشون هستن یا نه که من دوویدم بالا دنبالش و به زور آوردمش پایین... این مادربزرگ دوستم یه خانم حدودا" دو سال از خدا بزرگتره،۹۰ و خوردهای سالشه. آلزایمرم داره و عین منصور تو باغ مظفر یه حرف رو ۲۰۰ بار در ثانیه سوال میکنه.اما با این حال خواسش به اموالش هست...یه ذره هم خسیسه همچینی.یه گردنبند عتیقه تو گردنش داره که با سنجاق قفلی به لباسش زده که مبادا نیافته از گردنش. به قول خودش وقتی ۱۰ سالش بوده مادرش گردنش انداخته و تا الان درش نیاورده...گوشاشم سنگینه.مصیبته وقتی می خوایی باهاش حرف بزنی.باید یه شربت سینه درد داشته باشی که بعد از هز یه کلمه که دم گوشش داد میزنی یه ذره بخوری تا بتونی جملت رو کامل کنی وگرنه گلوت باباقوری میگیره...همیشه هم تو زندگیه مجردیشه.انگار از اون زمان خیلی دوران خوشی تو ذهنش داره. با یه خانومی که پرستارش بوده دعوا کرده چند وقت پیش و چون فعلا" کسی نیست پیشش بمونه هر دو هفته خونه بچه هاش میمونه.این دو هفته هم نوبت همسایه ماست...هر زمانی هم که منو میبینه میگه: "ننه تو شوهرت کو پس؟"... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت ۴ و۱۰،یازده دقیقه صبحه و من هنوز بیدارم.امروز بالاخره بعد از ۵-۶ ماه انتظار و گشتن تونستم فیلم بادبادک بازیا به قول افغانها " کاغذ پران" ، "The Kite Runner " رو گیر بیارم....تو شهریور همین امسال بود که کتابش رو خوندم.به حدی داستان برام جالب بود که ۳۰ صفحه آخرش رو حدود دو هفته طول دادم تا مبدا کتابم تموم بشه.
هزار خورشید درخشان " A Thousand Splendid Suns " رو هم تو امتحانای همین ترم خوندم.اما هر کدومش برام یه طور بود. امسال کتابای خوبی خوندم اما این دو تا برام یه چیز دیگه بودن...هیچ کدومشون نتونستن جای این دو رو برام بگیرن. اما میون این دوتا اگر بخوام یکی رو اول انتخاب کنم بادبادک باز هست...هزار خورشید رو هم خیلی دوست دارم،اما،بادبادک باز و رابطه ای که میون این دو تا بچه هست و بعدها که بزرگ هم میشن،همچنان باقیه،همیشه تو من یه حسی رو میاره.نمیدونم چیه اما هر چی هست دوسش دارم...نمیدونم چرا اما هر وقت که میخونمش یا الان که یه تیکه هایی از فیلمش رو دیدم،هر بار بی اختیار اشک تو چشام جمع میشه.اصلا" نمی تونم جلوشون رو بگیرم...اما میان دیگه...الانم همینطور. تا صبح نمی تونستم تحمل کنم و بخوابم و فردا فیلم رو ببینم.یه تیکه هاییش رو دیدم - بس که عجولم و فوضول ـ ...الانم همینطور دارم اشک میریزم و مینویسم.نمیدونم قلم خالد حسینی چی داره که هر بار منو اینطوری میکنه.اما هر چی هست که من خیلی دوسش دارم.شاید فردا که فیلم رو دیدم بازم بیام و بنویسم. " بر تو هزار دفعه "...یه جمله معروف تو کتاب و فیلم بادبادک بازه.الانم آخر فیلم شنیدمش،با همون لهجه افغانیه دوست داشتنی. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 4:23 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
تا امروز که اصلا" سوتی ندادم "از کنار بر کنارش کردن" یعنی "از کار بر کنارش کردن ". |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند روزه به قول شیوا خبری ازم نبود...چهارشنبه که از دانشگاه اومدم انقدر خسته بودم که ساعت ۹ خوابیدم و فرداش ساعت ۱۰ صبح بیدار شدم
نمیدونم کیا این پستم رو می خونن اما اگر آقای کاوه و آقای وحید و شیوا این پستم رو می خونن،بدونن که به یادشون بودم و همش دعاشون میکردم.معمولا" این IQ در حد جلبک من موقع دعا کردن همه اسمهارو یادش میره و قاطی میکنه که باید چه کسایی رو دعا کنم و اسم هر کسی رو بیاد تو ذهنم میگم،اما خدارو شکر امروز اسم همه اونایی که می خواستم به یادم بود.
باورتون میشه یا نه،اما منم تا الان که دارم این پست رو مینویسم در همین حد شما شعله زرد خوردم...تا الان که همش مسیر ۳ طبقه ای خونه خودمون تا پارکینگ رو ۵۰۰ بار طی کردم و دارم میمیرم...تازه الان که نزدیکه ۱۰ شبه یه سری آدم دیگه دارن میان که شعله زرداشون رو ببیرن. وای که چقدر امروز خونمون شلوغ پلوغ بود...مامان که پایین بود و من بالا بودم.هر کسی هم که هر طرف میرفت همش صدا میکرد پریااااااا این کجاست؟؟؟....پریاااااا اون کجاست؟....حالا من بیچاره هم در نقش کوزت دارم یه کوه ظرف رو میشورم ها...خداییش امروز دیوونه شدم از بس دور و ورم آدم بود به قول مامانم بازم خداروشکر که بهمون سلامتی میده و میتونیم دینمون رو ادا کنیم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
پست دیروز، "عجله" رو که مینوشتم داشتم به آهنگ " بوی عیدی " فرهاد مهراد گوش میدادم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه نزدیک عید که میشه یه عجله عجیبی منو میگیره...همش فکر میکنم باید کاری کنم و داره انجامش دیر میشه...همش حل دارم...همش فکر میکنم وقت کم دارم در صورتی که کار خاصی هم نیست...دم سال تحویلم که انقدر عجله منو میگیره که حد نداره...عجلش یه طرف ، استرسی که پیدا میکنم از همه مسخره تره...همه دم سال تحویل خوشحالن اما من یه استرس عجیبی میگیرم...همیشه حل اینو دارم که مبادا دم سال تحویل همه دورهم نباشیم و چمشدونم،مثلا" یکی از ماها سر سفره هفت سین نباشه!...خرافاتی نیستم اصلا" ،اما شنیدم میگن هرطوری که دم سال تحویل باشی تا آحر سالم همونطوریه،آره واقعا؟! نه بابا اینا خرافاته!...یادش بخیر بچگیا یه بازی بود که فکر کنم اسمش " هر کی شکلک دراره ". دم سال تحویلم یه جورایی هر کی شکلک دراره هست دلم می خواد برای این سالی که گذشت بنویسم،اما هنوز زوده،هنوز تموم نشده. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
به زور بیدار شو...تند تند نمیدونی چی صبحانه بخور...بدو بدو برو مترو و دانشگاه... ساعت ۱۰ برس دانشگاه...بدو بدو تاااااا ته دانشگاه بلا نسبت اسب بدو...برو گروه برگه بگیر برای حذف و اضافه...الان برگه نمیدیم خانم ساعت ۱:۳۰...ای بابا خودتون دیروز گفتین فردا صبح بیا!!! ...تاااااااااااا ۱:۱۵ رو پله ها علاف بشین و کتاب بخون...از ۱:۱۵ تااا ۱:۳۰ پشت در گروه رو سر همدیگه وایسین که لطف کنن و بعد از صرف ناهارشون در و باز کنن...حل بازاری بود به خدا...پای چلاقتم بمونه لای در بس که حلت میدن... پسرا داد و بیداد میکنن و میزنن به در اونوقت به دخترا میگن چرا وحشی بازی در میارین؟ از دانشجو بودن فقط اینو فهمیدم که باید اسب باشی!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دست خودم نیست آخه...هر چند روز یه بار فیلم یه سفر میره طرفای هند و اونورا برای خودش یه تک چرخی میزنه و برمیگرده همشم ناشی از این حافظمه که همه چیزو تو خودش دقیق تر از ماشین ثبت میکنه...خدا جونم فکر نکنی دارم ناشکری میکنا،غلط بکنم ناشکری کنم،خیلی هم ازت ممنونم هر چند روز یه بار همش میاد تو ذهنم که آخه چرا؟...چرا واقعا"؟...دلیلش چی بوده ؟...همینطوری هی ی ی ی چراهای مختلف...عین کارتون " ذبل خان " که میگفت: " ذبل خان اینجا،ذبل خان اونجا،ذبل خان همه جااا "،منم شدم " چرا اینجا،چرا اونجا،چرا همه جااا "... گاهی این چراها انقدر زیاد میشن که دیوونم میکنن...حتی نمی تونم یه دلیل براش پیدا کنم که لااقل خودم رو قانع کنم و سر خودم گول بمالم که بخاطر این بوده... شدم مثه این بچه باهوشا که وقتی می خوان سرشونو گول بمالن با یه نگاه به طرف میگن " خر خودتی،من گول نمیره سرم! " نمیدونم والا...هر چی فکر میکنم فقط میرسم به " ؟ " نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر،فقط " ؟ " صدای این خانومه رو که وقتی با موبایل تماس میگیری شنیدی؟؟ ..." مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد....No Risponse To Paging " |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
به خدا غلط کردم دیگه...نمی خوام برم دانشگاه...حالا الکی میگما برای یه درس دو واحدی،اونم چی تازه،اخلاق اسلامی انقدر رفتم بالا و پایین و به این و اون برای یک نفر اضافه ظرفیت التماس کردم که التماس دونم دچار خلاء شده کاملا"...انقدر گفتم تورو خدا،جای دوری نمیره،برای بچه یتیمه آخه یکی نیست بگه شماها که میدونین این استاد انقدر خوبه و همه دانشجوها عین یه بنده خدایی (!!!) برای آب،له له میزنن که با این استاد ور دارن،تو همون نیم ساعت اولم که کدش پر میشه،چرا فقط دو روز،اونم ۶ تا کلاس میذارین؟ که آخرش آدم رو وادار کنین این همه چاخان و دروع از خودش دربیاره!!! تازه هنوزم کارم راه نیافتاده کامل و دوباره این همه ه ه ه ه ه راه رو باید برای ثبت یه دونه درس برم و بیام |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
تو هر خونه ای یه سری از ماجراها بصورت همیشگی و دائمی جریان داره... گاهی بعضیهاشون جالبن و ممکنه گاهی هم خنده دار باشه. از این طرف هم ممکنه گاهی هم بعضیهاشون منجر به اسکی رو اعصابت بشن.
تو خونه ما همیشه برای دو چیز بحث هست...یکی پاک کردن میز غذا که شدیدا"( یه چیز میگم، یه چیز میشنویا)بدم میاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این نوشته هایی که این پایین میبینین،زمان سال تحویل تو دنیاست..همینطوری گذاشتم اینجا تا اگر یه بنده خدایی - مثل من - در به در دنبالشون میگشت،با سایت های فیلتر شده مواجه نشه...همین
زمان تحویل سال تو ایران هم ساعت ۹و ۱۵ دقیقه و ۱۲ ثانیه بامداده...دیگه مثل پارسال ملت رو بیخواب نمیکنم Addis Ababa Thu 8:48 AM Kuwait City Thu 8:48 AM
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتیه خودم دارم به این موضوع فکر میکنم اما روم نمیشد بنویسم...تا امروز که وبلاگ شیوا ( واه واه بازم این دختره تا چند روزه پیش همش فکر میکردم خودم اینطوری هستم و روم نمیشد جایی حرفش رو بزنم.اما از چند روز پیش به اینور که یکی دیگه از دوستام هم اینو گفت و امروز که دیدم شیوا هم نوشته،میبینم که نخیر. انگار یه اپیدمی شده که افتاده به جونمون. قبلا"ها صبحا نهایت تا ۹:۳۰ بیدار میشدم..به کارام میرسیدم،حالا یا درس میخوندم یا اگر کاری بیرون داشتم انجام میدادم یا به کارای خونه میرسیدم و به مامان کمک میکردم...هر هفته بی برو برگرد برنامه سینما رو داشتم...به دوستام زنگ میزدم و با هم اگر میشد یه قراری میذاشتیم و همدیگر رو میدیدیم...خونه خواهرم لااقل دوشب در هفته میرفتم...کتاب خوندنم به جا،مجله خوندنم به جا،درس خوندنم هم به جا.اگر کتابی رو شروع میکردم با علاقه میخوندم...خلاصه همه کارام به جا و درست. یه ثانیه نمیذاشتم که بیکار بمونم. اما الان چی؟ روزا تا ( ... ) خوابم از بچه های دانشگاه سوال میکنم،اونام همینطورن کم و بیش...از دوستای غیر دانشگاه میپرسم، ایضا"...همگی لمس شدیم انگار...چرا واقعا"؟! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن خواهش میکنم وقتی دارین این پستم رو می خونین یه ذره از قوه تخیل(Imagination) خوبی برخوردار باشین تا بتونین دقیقا" چیزی رو که من دیدم شما هم تخیل کنین.
یه آقایی رو با این نشونی ها تصور کنین:حدودا" ۶۰-۶۵ ساله...دندونای زرد...موهای حنا گذاشته چرب و چیلی...کیف دستی خاکستری رنگ پاپکو که البته رنگ و رو رفته هست...کت قهوه ای که آرنجش پاره شده یه کوچولو...پیراهن راه راه سفید و زرشکی...شلوار سرمه ای...کفش مشکی خاک گرفته با بندهای باز حالا یه دختر جوان رو با این نشونی ها تصور کنین:حدودا" ۲۴-۵ ساله...موهای قهوه ای روشن...کیف مخمل،چرمی...پالتو بارونی مشکی...شلوار جین آبی تیره...چکمه پاشنه سه سانتی...یه ذره ته آرایش که البته زننده هم نیست...بوی عطر(فکر کنم Kenzo)...لاک صورتی کم رنگ...البته این رو هم اضافه کنم که این دختر خانوم به شدت سنگین بود،نه از این دخترای جلفو بیمزه. جایی که این دوتا هستن:تو خیابون انقلاب دم باجه ATM بانک صادرات...دختر خانمه در حال پول گرفتن و آقا هم نفر پشت سری دختره که با نگاهش داشت دختره رو بیچاره میکرد دختره که پول گرفت و کارش تموم شد،آقاهه گفت : " این ورا محل کارته؟...با من دوست میشی؟... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خب بازم آخر هفته شد و باید سوتی هایی که طی هفته داشتمو،رو کنم ۱- "الان قارو میارم بخوری." یعنی " الان آب میارم که باهاش داروهاتو بخوری." ۲- " به دانوت زارو بزنم؟" یعنی " به زانوت دارو بزنم؟" ۳- سر کلاس آمار هم به استادم گفتم " خاله چطوری؟ " |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از هم کلوبی هام اسمش " ن " هست(اسمش رو مختصر گفتم)...دختر خیلی خوبیه(مجبورم اینو بگم چون میاد این پست رو میخونه به خاطر یه موضوعی که بعدا" فهمیدم،خیلی بیشتر از یه ذره،حالش گرفته بود و فکر کنم حالش تو قوطی بود.توی حرفامون از من خواست که یه کاری رو بهش پیشنهاد کنم تا از این حوصله سررفتگی بیرون بیاد...یه ذره با خودم فکر کردم و اینطوری حرفم رو ادامه دادم. من:میزی که الان پشتش نشستی دقیقا" کجای اتاقته؟ ن: روبروی دیوار،بغل تخت،نزدیکه کمد.(البته این آدرس رو دقیقا" یادم نیست که دارم درست مینویسم یا نه؟!) - پشت سرت هم دیوار هست دیگه؟ - آره اما با فاصله. - خب ...خوبه...حالا کاری رو که میگم انجام بده...اول پاشو وایستا...پاشو دیگه...پاشدی؟ - خب بابا! - مانیتور رو بزن کنار...حالا برو بچسب به دیوار پشت سرت...رفتی؟؟ - اگه برم که نمی تونم تایپ کنم! - خب ...پس بخون فقط و انجام بده...بچسب به دیوار پشت سرت و تمام آروزهات رو بیار تو ذهنت...البته قبل از اینکه بیاریشون چشماتو ببند...بعدش یه نفس عمیق بکش و با تمام انرژی که تو بدنت داری به سمت جلو بدو!!!! خداروشکر دوستم به جلو ندویده بود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
- دیگه کم مونده تو خونمون خرس پیدا بشه...صبح که پاشدم صبحانه بخورم و برم،وسط آشپزخونه روی دریچه راه آب،یه سوسک وایساده بود - نمیدونم چرا امروز تو دانشگاه هر کسی رو میدیدم،موقع احوالپرسی میگفت: " کوچولوت چطوره؟؟ ...یه روز بیارش دانشگاه تا ببینیمش "( معععععععع - عصریه رفته بودم انقلاب کتاب بخرم برای یکی از درسام.تو یه مغازه که رفتم یه خانم جوونی فروشندش بود...تا پرسیدم که اون کتابه رو دارن یا نه،خانمه گفت: " بله همکلاسی داریم"... - شاید حدود یک سالی باشه که وقتی تو مترو،داخل قطار هستم به رفتار مردم خیلی دقت میکنم...به کارایی که در طول سفرشون انجام میدن...تقریبا" به یه جمع بندی دارم میرسم...فعالیتهاشون عبارت هست از: چرت زدن،با موبایل چونه زدن،SMS بازی،فرستادن فایلهای Bluetooth(!!!) برای هر کسی که روشنه،زل زدن به هم دیگه تا حد چشم کور کردن،کشیک کشیدن برای اینکه آمار بگیرن کی داره پیاده میشه و از رو سر بقیه بپرن بشینن سر جای طرف،نگاه کردن روی LCD موبایل بقل دستیشون،هل دادن موقع سوار شدن و ایضا" پیاده شدن،با Mp3 Player گوشیشون بلند بلند آهنگ گوش دادن یا وقتی صدا تو گوششون هست خودشون رو به حالت رقص یه نموره تکونی میدن،دم در قطار ایستادن و یه ذره هم اونور تر نرفتن،شایدم بعضی ها باشن که دارن کتابی یا روزنامه ای چیزی مخونن...اینا یه ذره از چیزایی هست که دستگیرم شده.
این قسمت رو نمی خواستم اضافه کنم اما آقای کاوه مجبورم کردن که اضافه کنم...در مورد مردم تو مترو و رفتارهایی که دارن یکی دیگش هم اینه که دست میکنن تو دماعشون و با گوله ای که درا>ردن هی بازی میکنن...خدا نکنه که حوس کنن و بخوان پرتابش کنن و تو هم روبروشن باشی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
وای امروز رسما" چلاق و شل و کور و کر شدم از پا درد...خیلی تلاش کردم که لنگ نزنم و خداروشکر هم انگار یه نموره بگی نگی موفق شدم... بازم یه خداروشکر دیگه که از امروز کلاسام شروع شد و دیگه خلاص شدم و هی مخ مامان بیچارم رو نمی خورم با غرغر کردنهام اینجارو نمیدونم اما امروز حسن قلعه یه بارونی اومد که کلی مارا همی خوش آمد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
هیس س س س س س ...!!! انگار راستی،راستی،راستی تر یه چیزی شده پام بس که پام ورم کرده و رگهام بیرون زده،با چشم غیر مصلح هم میشه گولبولهای خونم رو که تو رگام حرکت میکنن،حاضر غایب کرد ...راستی! تیمور لنگ رو میشناسی؟؟؟ من پریاشون هستم اینم برای شیوا برای اینکه حرصشو در بیارم(فقط خدا کنه این پستم رو بخونه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی اوقات خداروشکر میکنم که اینجا تنها جایی هست که دست مامانم بهش نمیرسه هیچ رقمه ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... محض احتیاط دور و برم رو یه نگاهی انداختم که یه موقع مامانم نیاد تو اتاق یهویی...اگر به مامانم بگم که پام دوباره انگار یه طوریش شده دیگه بیچارم میکنه و مجبورم میکنه برم پیش فرشاد جون(فامیلیه دکترم فرشاد هست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم چنتا نفس کش به جمع افراد خونه ما اضافه شد...یه چند وقتی بود از همسترها(Hamster) خبری نبود تو خونمون تا امشب که دوتا اکوری پکور خشگل عسلا اومدن
این عکسی که اینجا گذاشتم،اکوری پکورا،خشگل عسلا در حال بیسکوییت جو خوردن هستن...تا بهشون یه چیزی میدی در کمتر از سه سوت میذارن گوشه لپشون .اگر به یکیشون خوراکی بدی و به اون یکی ندی به قصد کشت با هم دعوا میکنن تا بالاخره به یکیشون برسه یا اگر شانس بیارن،خوراکیه از وسط دو تا بشه و بهشون برسه. حیوونای خوبین خداروشکر آزار و اذیت و مهمتر از همه بیماری با انسان ندارن...حیوونای فوق العاده باهوشین و زود هر چیزی رو یاد میگیرن...تنها اذیتی که دارن زمانیه که کارای گلاب به روتون،روم به دیواری انجام میدن که آکواریومشون بعد از دو سه روز که اگر تمیز نشه بو میگیره راستی یه چیزی؟! به گفته یه خانمه که امشب با من تو اتوبوس بود،من خیلی "کوولی کوولی" میخندم...بازم به گفته همون خانمه، "کوولی کوولی" یعنی "خیلی خشگل و ملیح" میخندی!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
روز شنبه ای که گذشت نمیدونم آفتابش از کدوم طرف دراومده بود که کلا" این هفته سوتی موتی ندادم!!! برای خودم هم عجیبه کلا" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از هفت تا پدیده عجیب تو دنیا،یکیش تو خونه ماست...خواهرمه - اسمش پدیدست -... هر موقع که میان خونه ما من مطمئنم که حاویه یه خبری،یه نکته ای،یه چیزی از طرف خانواده شوهرش هست...این وسطا اگر عیدی،مراسمی یا روز خاصی مثل سالگرد ازدواجشون یا چمیدونم تولد یکیشون باشه،دیگه شک جایز نیست،صد در صد یه خبری داره...البته ناگفته نمونه که خانواده شوهرش هم واقعا" کرم بریز هستن و حتی به پسر خودشون هم رحم نمیکنن،اینو به عنوان یه آدم کاملا" بیطرف میگم.
امروز که اومدن اینجا لبهای خواهرم(بخون نیشاش) تا پشت گردنش از خوشحالی باز بود بهش گفتم دیشب Ovedose اکس ترکوندی...تا حالا تو این ۶ ساله سابقه نداشت که از این خوابا ببینی!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز روز اول اسفند ماهه و تا ۲۹ روز دیگه بهار میاد بهار که بیاد همه چیز بوی نویی میده...همه جا بوی آب مگیره...همه چیز بوی زندگی میده...اصلا" همه چیز رنگ زندگی میگیره...بارونای قشنگ قشنگه دوست داشتنی میاد...میشه زیر بارونش ساااعتها راه بری و لذت دنیا رو ببری،بدون اینکه حس سرما یا مریضی بهت دست بده...گلا دوباره خشگل میشن و بوی خوبی میگیرن...ابرای آسمون با اینکه گاهی تیره میشن،اما به آدم امید روشنایی و گرما رو بعد از خودشون میدن.مثل ابرای زمستون نیستن که با گرفتنشون،دل آدم رو هم بگیرن و عم بیارن تو دلت...دیگه لازم نیست مثل زمستون،از سرما سگ لرزه بزنی،یا مثل تابستون،از گرما چوب خشک بشی...صبحا که از خواب بیدار میشی و پنجره رو باز میکنی صدای جیک جیک گنجشک ها و بیج بیجه پرستو ها و بق بق بقوی کبوترا آدم رو سر حال میاره و نشاط خاصی رو میاره تو دلت... صبحا که از خواب بیدار میشم دیگه دلم یه جورایی ناراحت نیست،دلم خوشحاله ه ه خوشحاله...حتی از فکر اومدن بهار هم ته دلم یه جورایی میشه از خوشحالی...وای که چه حس خوبیه خدای مهربون. با اینکه بچه هشتمین روز،از دومین ماه،از دومین فصل سال هستم(پیدا کنید پرتقال فروش را |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||