تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
امسال ساله موش هست. تا اینجا که چیز عجیب و نویی رو نگفتم خب!...اما آیا اینو گفته بودم که امسال، سال من هست؟؟(چه زود هم سند زدم!)...ذوق زدگیم هم که اصلا" معلوم نیست، هست؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط papary  | 

...و اما سوتی های این هفته...

"...همچینم خیلی کوچیک نبود که بگی خیلی گندس!!" یعنی "...همچینم خیلی کوچیک نبود که بگی بچست!!"

دقت کردین دیگه خیلی کم سوتی میدم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط papary  | 

وای که چه حالی میده وقتی فکر میکنه من خرم و در اصل دارم سر کارش میذارم. می خوام ببینم تا کجا میتونه اسبش رو بتازونه؟!...خیلی حال میده خدایی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط papary  | 

-از اول هفته همش گلوم میسوخت و سرفه های خشک بدی میکردم...تا اینکه دیروز تب کردم و از اون بدتر اینکه مجبور بودم دانشگاه هم برم...واقعا" از اون روزهای Dogy Day رو گذروندم...اصلا" حس و حال راه رفتن نداشتم و تا رسیدم خونه خوابیدم...اما امروز خداروشکر بهتر بودم.

-یه حال گیری هم داشتم دیروز...رفتم گروه که ببینم رتبه ها رو زدن یا نه، دیدم این ترم نفر پنجم گروه شدم...تب که داشتم، حوصله هم که نداشتم، حالمم حسابی رفته بود تو قوطی...اما این ترم حسابی درس میخونم و بازم میترکونم

-یه چیزی هم با الهام از پست شیوا مینویسم...هیچ جایی مثل خونه آدم نیست مخصوصا" که یه جای* دنج هم داشته باشی و توش کلی ی ی حال کنی برای خودت. کتاب بخونی و موزیک گوش کنی یا اصلا" همینطوری یه چرتی بزنی یا هر کار دیگه ای که دلت بخواد انجام بدی...تو خونمون من دو جا دارم که میتونم حسابی به دور از مزاحم توش راحت باشم...یکی اتاقم هست که اگر از صبح تا شب کار خاصی نداشته باشم، بیرون نمیام. اون یکی جای دیگه هم...اون یکی جای دیگه رو هم نمیتونم بگم کجاس!!!!

*بهش میگم غار. چون هم دنجه و هم میتونم توش راحت باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز که با هانیه رفته بودیم پیاده روی، سر راه یه سری هم به موبی دیک زدیم که هانیه برای ناهارشون غذا بگیره...یه خانمی که بعدا" معلوم شد خواهر صاحب رستورانه اونجا بود...خانمه از اون خانمهای دوست داشتنی و واقعا" واقعا" بازم واقعا" زیبا بود با اینکه الان سنی ازش گذشته بود...خودم رو خیلی کنترل کردم که نرم جلو و بهش نگم که "خانم شما خیلی زیبا هستین...یه جورایی دوستتون دارم". اما رفتم و بهشون گفتم و اتفاقا" اولش تعجب کرده بود از این کار من...بعدش هم یه عکس از جوونیاش نشونم داد که واقعا" به تمام معنی زیبا بود.

الانم خیلی دلم می خواد اون جرات ظهر رو داشتم و به یه نفر دیگه میگفتم که "دوستت دارم"

اما گاهی همین دو کلمه ساده -که خیلی چیزارو تغییر میدن- هر چی که زور بزنی و خودت رو بکشی و به در و دیوار بزنی، از دهنت در نمیاد که نمیاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط papary  | 

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون "بنز" و "ب ام و" جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن.

خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فر زندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟

جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟

شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم ... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط papary  | 

آخیییییییش!!! خدا جونم ازت ممنونم...مرسی که کمکم کردی چی بگم و در ضمن یه چیزی نگم که از روی حساسیت باشه و همه چیز رو خراب کنم...حرفم رو زدم و خدا رو شکر همه چیز به خوبی انجام شد...مرسی خدا جونم...از این به بعدش رو هم خودت کمک کن، مثل همیشه.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط papary  | 

تو این مدتی که وبلاگ دارم خیلی خیلی خیلی کم پیش اومده که لینکش رو به دوستانی که از نزدیک میشناسم بدم...یه بار یکیشون که لینکم رو می خواست، وقتی بهش گفتم نه نمیتونم لینکم رو بهت بدم بهش برخورد و یه ذره چرت و پرت بهم گفت. البته بیشتر از یه ذره... ممکنه بخوام یه چیزی بنویسم، تصادفا" در مورد اون شخص و نخوام بخونه. اگر بدونم که میاد می خونه مجبور میشم که خود سانسوری کنم و نمی تونم حرفم رو بزنم. حرفم رو هم نزنم می مونه تو دلم و غمباد مضمن میگیرم...اصلا" میدونی چیه آقا جان؟ از قدیم گفتن: "چار دیواری، اختیاری!"

الانم که دارم مینویسم یکی از همون موقع هایی هست که دوست دارم به یه بنده خدایی یه چیزایی بگم و با خیااااال راحت این کارو میکنم، چون لینکم رو نداره خداروشکر.

تو خجالت نمیکشی؟ حالا من هیچی، مامانم رو اینطوری مضحکه خودت کردی؟ سنی ازش گذشته... خجالتم حدی داره والا. حرفی نمیزنه دلیل نمیشه که ببو و پخمه باشه...میدونم چی کار کنم تا یاد بگیری و دیگه از این کارا با کسی نکنی. تا تو باشی وقتی حرف میزنی و قول میدی سر حرفت وایستی نه اینکه اینطوری گربه رقصونی کنی!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط papary  | 

چراش رو نمیدونم، اما این روزا بطور افتضاحی ساکت شدم و خیلی کمتر از اونی که فکرش رو بشه کرد حرف میزنم...کسی هم حرفی بزنه -دور از جون بز- فقط نگاهش میکنم و سعی میکنم حداقل جواب رو بدم...فقط تو فکرم همش با خودم حرف میزنم و با خودم مشورت میکنم و جلسه میذارم...اوضاع خوبه خدارو شکر و هیچ مشکلی ندارم، اما نمیدونم چرا کم حرف شدم!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز از ظهر مهمون داشتیم... یه دختر بچه ۶ ساله بنام فاطمه دارن. این بچه هزار ماشالا خیلی خشگل و ناز و از همه مهمتر اینکه خیلی مودبه...از ظهر که اومده بودن حسابی من رو مچل خودش کرده بود و با کسی به جر من حرف نمیزد و هر چی میخواست به من میگفت ...ظرفارو که میشستم اومده تو آشپرخونه و پشت سرم وایساده بود و از سگش که اسمش تیناس تعریف میکرد...سوار تینا میشده و تینای بیچاره باید دور حیاط میچرخیده...میگفت غذای خودش و تینا هم یکی بوده. حتی یه بار که تینا استخوون میخورده فاطمه حوس میکنه و با هم دوتایی میشینن و از تو یه ظرف استخوون میخورن و گل میگن و گل میشنون...تعریفاش که تموم شد نوبت به نینای نای رسید...منو کشونده بود تو اتاق و میگفت برام کامران هومن  بذار با هم برقصیم...فقط هم تو اتاق میرقصید و به جز من اجازه نمیداد که کس دیگه ای تو اتاق باشه...یهو چشامو باز کردم و دیدم یه چیزی حدود ۲ ساعت و نیمه که منو کشونده تو اتاق و داریم با هم میرقصیم و صدای خنده و غش کردنمون خونه رو ورداشته...آخرش هم که می خواستن برن، بچه رو از من کندن تا بره.

خداییش یه بچه چقدر میتونه تو جو خونه تاثیر مثبت داشته باشه...البته اگر بچه خوبی باشه، نه هر بچه ای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دختره ی دیوونه ی احمق! آخه من به تو چی بگم؟ چرا هر چیزی رو با چیز دیگه مقایسه میکنی؟...مگه شرایط الان با شرایط اونموقع یکیه؟...تو خودت خیلی خوبی؟ همه چیز تموم هستی؟ دیگران بهت حرفی نمیزنن دال بر این نیست که خودت خیلی تاپی!...این کارت ناشکریه پیش خدا...وقتی هر چیزی رو با چیز دیگه مقایسه کنی کور میشی. حواست میره به قبلیه و خوبی های این یکی رو نمیبینی و اونوقت یه موقع به خودت میایی و میبینی که این یکی هم تموم شده و تو موندی و حوضت که بدون آبه... اصلا" از کجا معلوم که این یکی بهتر از اون قبلیه نباشه؟ مگه تو عالمی؟ زود تصمیم نگیر انقدر.

همه این حرفارو پریای ناخودآگاهم بهم میگه. راستم میگه نباید این کارو کنم. دم رو باید غنیمت بشمرم و خدا جونم رو هم شکر کنم...باید از خدا کمک بخوام...اصلا" خدا جونم غلط خوردم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از امروز صبح شروع کردیم به پیاده روی...از خونه ما تا خانه هنرمندان، پارک اینرانشهر. یه ذره استراحت میکنیم و دوباره برمیگردیم...خیلی ی ی ی عالی بود برام و کلی کیف کردم. احساس تازگی میکنم اصلا"...اما یه جا پام پیچ خورد و درد میکنه همشو بگی نگی ورم کرده ناجور
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز که هانیه اومده بود، قرار گذاشتیم روزایی که من خونه هستم و دانشگاه ندارم، صبحها بریم پیاده روی...پارسالم همین برنامه رو داشتیم، منتها عصرها بود، که پای من همش تو گچ رفت و نشد بریم و موندم خونه و هی خوردم و نشستم...وای که چه عالی میشه. هوای صبح بهار و پیاده روی...چه حالی خواهیم کرد ما
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب رفته بودیم خونه یکی از فامیلها برای عید دیدنی و از این حرفا...میون زمین و هوا بودم و تازه می خواستم بشینم، که دیدم آقا مهدی دو تا عکس از یه دختر خانم(!!!!!!!!!!) خوش قیافه رو آورد داد به من و گفت: "بیا این مال توئه؟؟؟"...... خیلی تعجب کردم که برای چی عکس کس دیگه ای رو دارن به من میدن!؟ از این حرکت اصلا" خوشم نیومد، اما حرفی نزدم و عکس رو گذاشتم رو میزی که جلوم بود...عکس رو سر و ته گذاشته بودم رو میز... پنداری هم زیر چشمی یه نیم نگاهی میکردم...حالا حدودا" بیست دقیقه میگذشت...همینطور که یه نیم نگاه هم مینداختم تا شاید بشناسم دختره(!!!) کیه و ربط عکس کس دیگه رو با خودم پیدا کنم، پیش خودم فکر کردم حالا هر کی می خواد باشه، اما خداییش خوش قیافست...کور بشم اگر اینارو دروغ بگم...از اونجایی که بیشتر وقتا بلند بلند تفکر میکنم، بعد از چند دقیقه یهو داد زدم " اوااا !! آقا مهدی این عکسه منه که!!!"...آقا مهدی هم گفت: "پس می خواستی عکس کی رو بهت بدم؟"

دیشب بطور مفتضحانه ای متوجه شدم که نه تنها تو حرف زدنم سوتی میدم، بلکه تو چشمام هم سوتی دارم...فکر کن عکس خودم رو نشناسم و بازم فکر کن که از خودم خوشم بیاد. واقعا" جای بسی تحسین است!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از وقتی سال نو شده سوتی هام رو ننوشتم. می خواستم سال نویی یه استراحتی بکنید... اما این هفته با دست خیلی پر اومدم.

۱- "چپیدیم" یعنی " به چپ چرخیدیم"(همون گردش به چپ تو رانندگی)...راستی! صرف فعل "چپیدن" چطوریه؟

۲- "دختر مسر" یعنی "دختر پسر"

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط papary  | 

روی موهام، وحشتناک حساسیت دارم...از موهای کوتاه هم اصلا" خوشم نمیاد...تا دبیرستان که همیشه مامانم موهای ماهارو کوتاه نگه می داشت، روزای دق من بود. مخصوصا" تابستونا که سیخ سیخ میرفت تو گردنم، یا میچسبید رو گردنم. از یه طرف گرما، از یه طرفم این موهای کوتاه دیوونم میکردن...فلسفه مامان اینه که تا قبل از دبیرستان چون هنوز بچه هستیم، زیر این مقنعه ها خوب نمی تونیم از موهامون مواظبت کنیم و در ضمن اینکه هر چی بیشتر کوتاهتر باشه، ریشه ها جون دارتر میشه وقتی بلند میشه...از دبیرستان تا حالا هم دیگه هیچوقت موهام رو کوتاه نکردم و همیشه بلنده. 

امروز به مامانم گفتم که سر موهام رو یه ذره مرتب کنه...تاکید هم کردم که مامان!فقط ۵-۶ سانت کوتاه کنیا، نه بیشتر!....وقتی نشستم رو صندلی بلندی موهام تا کمرم بود، وقتی پاشدم بلندیش یه ذره پایین تر از سرشونه هام شد!!!!...پنداری که تاکید من رو به سر قیچیش هم حساب نکرده.

موهام و می خوام!...کی میتونه موهای من رو که الان تو سطل آشغالن -تا قبل از اینکه آشغالارو ببرم سر کوچه ـ  بچسبونه رو سرم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز صبح خیلی شیک، در حالی هم که خیلی عجله داشتم -خداییش نمیدونم برای چی عجله داشتم؟- رفتم دانشگاه و دیدم اساتید محترم و محترمه منت گذاشتن بر فرق سر ما دانشجویان گرامی و نیامدند...ما دانشجویان پویا، ساعی، پشت کار دار و مشتاق درس و مخشق(!) و ...(دیگه صفت کم آوردم)، هم که حاضر نیستیم وقت گرانتر از طلامون رو -اونم تو این بازار هیری ویریه گرونیه طلا و سکه- بی ارزش مصرف کنیم، به سمت پارک چیتگر رفتیم و با جدیت هرچه تمامتر به امر ورزش مفرح و شاد دوچرخه سواری رو آوردیم...حالا درس نبود که نبود، طوری نمیشه که! ورزش رو که ازمون نگرفتن؟گرفتن؟!... اما خداییش خیلی خوب بود و کیف کردم حسابی. به به! به به! 

اما یکی از اساتید گرامی که اصولا" از اساتید پایه دانشگاه هست، اومد و با جدیت هرچه تمامتر از جدیت ما در امر ورزش، درس داد...بالاخره دست بالای دست بسیار است دیگه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط papary  | 

سیزده بدر رو هم تو خونه موندیم...نه بیرون رفتیم نه چیزی. البته خوشحالم.از این حرکت که مردم با یه گاز پیکنیکی و یه دیگ آش رشته و یه کاسه مایع کتلت راه میافتن بیرون و تا یه کفه دست چمن پیدا میکنن و شصتاد نفر میریزن روش و شروع میکنن به تخمه شکستن و پوستاشو پوف میکنن و ورق بازی کردن و ...اصلا" خوشم نمیاد.

نهم که داشتیم برمیگشتیم همونجا دم خونه سبزمون رو هم گره زدیم و انداختیم تو رود کارون...نمیدونم سیزده به در بود یا نهم بدر؟!...اگه تا تهران میاوردیمش خشک میشد...منم که هی گره زدم، گره زدم. هر سال فقط گره میزنیم که بگیم ما هم سیزدمون رو بدر کردیم. اما کو نتیجه؟!...پارسال که شاخه درخت هم گره زدم!

از فردا هم که درس و مخشام(!) شروع میشه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط papary  | 

هر موقع تولد مامانم میشه من نگرانم که برنامه خوبی رو نداشته باشیم و نتونیم تولد خوب و خوشی رو براش بگیریم...دهم تولدش بود و چون ما صبح از سفر رسیده بودیم و همگی از خستگی لت و پار بودیم نتونستیم زیاد شلوغ کنیم و فقط پدیده و پرهام اومدن و یه کیک گرفته بودن. تا امشب که خونه خاله نرگش اینا بودیم و خاله بطور یهویی برای مامان کیک گرفته بود و اونجا تونستیم شلوغ کنیم براش...خدا جونم مرسی که امسالم تولد لیدا رو خوب کردی
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 4:14 قبل از ظهر  توسط papary  | 

۲۹-۱۲-۸۶...شهر بروجرد

شهر بروجرد

 

پل کلهر (۱)

پل کلهر(1)

 

پل کلهر (۲)

پل کلهر(2)

 

آبشار کلهر (۱)

این آبشار رو سال ۸۲ دیده بودم. اونموقع پرآب بود، طوری که نزدیکش میشدم سر و صورت پر از آب میشد، اما الان...

آبشار کلهر(1)

 

آبشار کلهر (۲)

آبشار کلهر(2)

 

1-1-87

سفره هفت سین

 

3-1-87...تالاب شادگان

مرد قایق سوار

 

دختر ماهی فروش

دختر ماهی فروش

 

خانه های ساخته شده از نی کنار تالاب

خانه های از نی

 

روی این تار، عنکبوتش هم بود. اما فرار کرد.

تار عنکبوت

 

پالایشگاه نفت آبادان (۱)

پالایشگاه (1)

 

ورودی پالایشگاه نفت آبادان (۲)

پالاشگاه (2)

 

منزل خالم و شوهرش در "بریم"

بریم

 

کلیسای آبادان

کلیسا

 

کلیسا و مسجد آبادان کنار همدیگر!

کلیسا و مسجد آبادان

 

۴-۱-۸۷... رود کارون و پل سفید اهواز

کارون

 

5-1-87...ذیگورات (دیقورات) چغازنبیل نزدیک شهر شوش

چغازنبیل (1)

 

پلکان ورودی به معبد

پلکان

 

توضیح

 

آجر نوشت

آجر نوشت

توضیح

 

دانیال نبی

دانیال نبی

 

فلافل... کثیف بنظر میرسید اما خیلی خوشمزه بود...انگار هر چی کثیفتر، خوشمزه تر

فلافل

 

شهر شوش

شوش

 

قلعه شوش

قلعه شوش

توضیح

 

داخل قلعه شوش

 داخل قلعه شوش

 

مسجد جامع دزفول که متاسفانه بخاطر گشاد کردن خیابان، نابود داره میشه!

مسجد جامع دزفول

 

و اینا هم دوستای کوچولوی دزفولی من،سحر و امید

سحر و امید

 

امید و امین

امید و امین

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط papary  | 

سلام...اینجا تهران است، خونه خودمونه و شما هم صدای خط(!!) من رو از این مکان میشنوید...امروز ساعت ۶ صبح رسیدیم تهران...پنج شنبه ساعت ۹:۳۰ صبح از اهواز راه افتادیم و جمعه ساعت ۶:۳۰ خروس خون رسیدیم تهران...کلی خسته و کوفته شدیم...تو ماشین از بس پر بود که حد نداشت. زیر پای هیچکدوم به جز پرهام که رانندگی میکرد، خالی نبود...پام ورم کرده در حد توپ. به به،به به!!! ... اگر یه کامیون هم بهمون میدادن که وسایلمون رو توش بذاریم،فکر کنم تا توی چرخاش رو هم ما پر میکردیم. به به، به به!

 برای خونمون دلم از دلتنگی محو شده بود... این چند روز آخر سیم تلفن بطور نمیدونم چطوری سوخت و نمی تونستم کانکت بشم. میترسیدم کانکت شم و سیمه یهو مودم لپ تاپ رو بزنه و بسوزونه و اونوقت خر بیار و خرما می خواد!

پست بعدی رو ننوشته، خودم کلی دوستش دارم. چون می خوام عکسا رو بذارم... عکسایی رو که می خوام بذارم رو انتخاب کردم...هنر عکاسیم هنوز اونقدرا خوب نشده، تازه اول راهم و دارم تلاش میکنم که بهتر شم. به بزرگواریه خودتون ببخشید دیگه...فردا اگر زنده بودم با عکسا میام.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 3:51 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیروز که زیاد جایی نرفتیم...فقط رفتیم فرودگاه دنبال محمد رضا وعصری به سمت رامهرمز رفتیم...چیز خاصی نداشت و زود اومدیم...اما بجاش شام، سمبوسه اصلی، رو لب کارون(!!!) خوردیم و کلی از هوای پاک لذت بردیم، برعکس تهران .

 

اما بجاش امروز کلی میراث فرهنگی دیدم، بطوری که از چشام میراث فرهنگی های مختلف وق میزنه بیرون... اولش به زیگورات جغازنبیل رفتیم. وای خدای من چقدر باشکوهه. دومین باری بود که میدیدمش. هر بار عین تخت جمشید دوست نداشتم که ازش جدا بشم... بعدش به شوش (منظورم شهر شوش هست نه ایستگاه شوش) رفتیم. دانیال نبی رو دیدیم و مهمتر از همه اینکه ناهار فلافل اصلی خوردیم. قلعه فرانسویا  رو بخاطر گرما  حس نداشتم برم ببینم، اما عکسایی که محمدرضا انداخته بود رو که دیدم خیلی خوشحال شدم که نرفتم. نسبت به چهار سال پیش که دیده بودم داغونش کردن...عصری هم به سمت دزفول رفتیم تا نون خرمایی بخریم...خدایی از ما خوشحالتر دیدین؟ این همه راه رو میاییم که فقط نون خرمایی بخریم.

 

من و محمدرضا و پرهام تو ماشین موندیم تا پدیده با خیال راحت بره تو بازار بچرخه. آخه وقتی ما سه تا هم باشیم هی غرغر میکنیم که بریم، بریم، ما خسته شدیم...همینطور که صندلی جلو رو عقب داده و داشتم استراحت میکردم، یهویی دوتا بادبادک تو هوا دیدم! یاد کتاب و فیلم "بادبادک باز" افتادم... بلند شدم که ببینم چه خبره بیرون، که یه دختر و یه پسر رو دیدم که دارن بازی میکنن...یاد خودم و سعید افتادم که وقتی بچه بودیم چقدر بدو بدو میکردیم و چه روزایی داشتیم... اصلا" از این دوتا خیلی خوشم اومد، دوستشون داشتم یه جورایی... اسماشون سحر 9 ساله، و امید 8 ساله بود... کلی هم از خودشون، و به پیشنهاد سحر با خودم هم حتی، عکس انداختم... آخر سر هم یکی دیگه از دوستاشون به اسم امین 7 ساله هم اومد و چهارتایی با هم بازی کردیم و عکس انداختیم...امین از بس که ماشالا تپل بود، عین یه توپ متحرک بود... قرار شد عکساشونو براشون بفرستم.

 

سحر به من میگفت: " خاله تو مگه عکاسی یا فیلمبرداری که این همه از ما عکس میگری؟ وقتی بهش گفتم نه عزیزم من معلم هستم و این عکسهارو همم برای خودم میگیرم، امید فورا" گفت: " اوه! اوه! من از معلما میترسم چون معلم ما همیشه بداخلاقه و مارو دعوا میکنه!"

 

وای خدا جونم، الان که دارم به اون دوستای کوچولوم فکر میکنم خیلی دلم براشون تنگ شده...وقتی آدرس سحر رو گرفتم که براش عکسهارو پست کنم، به من گفت: " خاله پریا تو خیلی از ما عکس انداختی، نفرستشون، وقتی دوباره اومدی اینجا خودت برامون بیارشون!" تو دلم گفتم یعنی میشه انقدر زود برگردم اینجا تا خودم عکسهارو بیارم برای بچه ها؟ ... وای خدای من چه بچه های دوست داشتنی بودن و مهمتذ از همه چه بچه های با ادبی بودن... با اینکه هشت - نه ساله با بچه های قد و نیمقد بخاطر کارم مجبورم سروکله بزنم و یه جورایی قلق بچه ها دستمه، اما این سه تا بچه یه چیز دیگه بودن، خیلی دوستشون دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز به تالاب شادگان، بین آبادان و خرمشهر، و آبادان رفتیم...تالاب خیلی قشنگ بود و کلی خوش گذشت، مخصوصا" وقتی تو قایق بودیم.

من و پدیده و پرهام بار اولمون بود که آبادان میرفتیم، مامانم بعد از ۴۰ سال دوباره اومده بود و یاد خاطرات ۴۰ سال پیشش افتاده بود...اولین چیزی که وقتی وارد آبادان میشی متوجه میشی، بوی تند گازی هست که از پالایشگاه میاد...سرگیجه که داشتم، بیشتر هم شد.

 ۴۰ سال پیش خالم و شوهرش تو "بریم"، آبادان زندگی میکردن...ظاهرا" "بریم" محل زندگی کارمندای عالیرتبه شرکت نفت بوده. شوهر خالم تو دانشگاه شرکت نفت تدریس میکرده و خالم هم تو یکی از مدارس آبادان...مامانم هم پیش اونا می اومده تا هم پیش پسرخالم باشه و هم اینکه خالم تنها نباشه روزهایی که سر کار نمیرفته. مامان هم که مجرد بوده و از هفت دولت آزاد...حدودا" وقتی ۱۶-۱۷ سالش بوده اینجا می اومده...امروز همش یاد اون زمانا افتاده بود و همش از اونا تعریف میکرد...وقتی وارد "بریم" شدیم و بعد از کلی ی ی گشتن منزل ۴۳۴ رو که خونه خاله اینا بوده پیدا کردیم، مامانم بغضش گرفته بود. البته خیلی خودش رو نگه داشت تا اشکاش نیان... از دم باشگاه گلستان که رد شدیم کلی از شبایی رو که اونجا می اومدن تعریف کرد...از دم فروشگاه کامیسری که رد شدیم بازم همینطور بود.

وقتی ازش پرسیدم که الان چه حسی داری وقتی بعد از ۴۰ سال دوباره برگشتی اینجا؟ جواب داد: خوشحالم با اینکه جنگ بوده، هنوز "بریم" سالمه. بیشتر خوشحالم که حالا با بچه هام و دامادم اومدم اینجا دوباره...تو فکرم داشتم با خودم میگفتم که شاید بعد ۴۰ سال، منم با بچه هام بیاییم اینجا و اینجارو نشونشون بدم که یه زمانی اومده بودیم تا خونه خالمون رو ببینیم!!!

خلاصه که همینطور تو شهر میگشتیم مامانم یاد اونموقع ها افتاده بود و هر جارو که میدید فورا" با آبادان ۴۰ سال پیش مقایسه میکرد...البته میگفت آبادان ۴۰ سال پیش خیلی شیک تر و مدرن تر از آبادان الان هست.

کلی هم عکس از پالایشگاه و "بریم" و خود شهر انداختم تا برای خالم اینا ایمیل کنم. وقتی اومدم تهران میذارم تو وبلاگ...تو "بریم" که بودیم و داشتم از پالایشگاه و خونه خالم اینا عکس و فیلم میگرفتم که یه پسر کوچولو اومد و گفت حاج خانم، اگه دوربینت رو ببینن، هم خودت رو میگیرن میبرن و هم دوربینت رو!!!...حالا خودم به جهنم، عکسام چی میشدن اگه میگرفتنم؟!

تو این چند روز هر جا که میریم،همش با تهران مقایسه میکنم...مثلا" میدون انقلاب آبادان رو با میدون انقلاب تهران مقایسه میکنم...تو میدون انقلاب آبادان که بودیم از مامانم پرسیدم پس دانشگاهش کو؟ اونم که تو حال خودش بود و تو ۴۰ سال پیش داشت سیر میکرد گفت: دانشگاه اینوری نبود که، تو خیابون (یه اسمی رو گفت که نفهمیدم چی بود) بود...خلاصه تو هر خیابونی که وارد میشم فورا" یه معادل تو تهران براش پیدا میکنم و همه رو میذارم سرکار.

از روزی همه وارد این استان شدم همش دارم به این فکر میکنم که این مردم بیچاره تو دوران جنگ چی میکشیدن؟ هر جا میرم کلی آدم مرده که رو زمینا افتادن میان تو نظرم...شبا همش فکر میکنم که الان یه بمب میندارن و میترکیم!!!...بیچاره مردم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این اهوازیا یه خیابونه معروف دارن به اسم کیانپارس...پنداری تنها خیابون باکلاسشونه. چون از هرکس میپرسی یه جایی که بشه توش یه گشتی زد و دو سه ساعتی سرگرم بود کجاست؟ همشون میگن کینپارس...دیشب به طور خیلی بدی متوجه شدم بیجاره ما بچه های تهران که این همه حرف پشت سرمونه و هی میگن بچه های تهران اینطورین و اونطوری...دیشب دلم می خواست ار دخترا و پسرایی که تو این کیانپارس دیدم عکس مینداختم تا بذارم اینجا و حرفم رو بهتر متوجه بشین...یه قیافه های عجیب غریب و خارق العاده ای از خودشون درست کرده بودن که چشام داشت درمی اومد...فقط دلم می خواست موهاشونو میدیدین. بدون استثنا همگیشون قبل از اینکه بیان بیرون، دستاشونو کرده بودن تو پیریز برق...جالب اینه که اصلا" هم گشت ارشاد بهشون گیر نمیداد...حالا اگع تهران بود!!!خلاصه که کلی دیشب چشامون باز شد!!! اونم بچخ باز شدنی؟!
+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط papary  | 

سلام...صدای من رو از اهواز تو سال ۸۷ می شنوید...سال نو رو به هر کسی که داره این رو می خونه تبریک میگم و امیدوارم که سال خوبی پر از سلامتی برای همه باشه.

وای که چقدر هوا اینجا ار حالا گرمه...امروز که برای ناهار بیرون رفته بودیم، وقتی برگشتیم بیهوش شدم بس که حالم بد شذه یود.

سر سال تحویل ذیذنی بودیم ما! من و مامان و پدیده نشسته بودیم و پرهام تو راه آشپزخونه بود...هیج کدوم هم بغیر از من حموم نرفته بودن. دیشب که رسیدیم دیدیم آبگرمکن اینجا خراب شده و کار نمیکنه...عذا گرفته بودم...اما صبح بالاخره با آب یخ، در حالی که مامانم از اونور داد میزد نرووووو، مریض میشیا!، یه دوش گرفنم... اما خداییش هم آب منجمد کننده بود.

راستی؟! امسالم سال موشه...منم متولد سال موشم...میدونم که امسال برعکس سال پیش سال بسیار خوبیه برای همه و البته ما...تا بعد بازم میام

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط papary  |