تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
مد تنها این نیست که موهاتو فشن کنی و مانتو و تی شرت تنگ و کوتاه تنت کنی و راه بیافتی تو خیابونا و یه قیافه افسرده هم بگیری که هر کی نیگات کنه بفهمه داری از زور خوش تیپی(!) میمیری. تو دانشگاه ما مد فراتر از موی فشن و  مانتو و تی شرت تنگه.تو دانشگاه ما جزوه دزدی داره مد میشه.

جزوه های من رو که چهارشنبه دزدیدن، دیروز هم یکی از بچه ها میگفت تو 2 هفته اخیر من سومین نفری هستم که دارم این موضوع رو اعلام میکنم.

واقعا" برای اون کشوری که دانشجوهاش اینطورین متاسفم...مثلا" خیر سرمون قشر تحصیل کرده ایم، وای به حال بیسواداش دیگه!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط papary  | 

چند وقتیه که با خودم دیگه جامدادی نمیبرم دانشگاه و فقط خودکار و مداد و پاک کن میبرم که بار اضافی نکشم دنبالم. چهارشنبه که اومدم خونه و داشتم کیفم رو جمع میکردم، هر چی دنبال خودکارم گشتم نبود!...پیش خودم گفتم: "به جهنم! یکی دیگه میخرم. نمیتونم خودمو بکشم که برای یه خودکار"

سر کلاس مجبوریم که خبرنگاری بنویسیم، و از اونجایی که روی جزوهام خیلی حساسیت دارم که همیشه تمیز و مرتب باشه و همیشه هم تو کل دانشگاه جزوه های من کشته مرده دارن، همیشه سر کلاس چکنویس مینویسم و تو خونه پاکنویس میکنم و در ضمن همونطور هم درس رو می خونم.

دیروز داشتم درسای روز سه شنبه و چهارشنبه رو پاک نویس میکردم...چکنویسهای روز سه شنبه تموم شد و رسیدم به چهارشنبه ای ها...هر چی گشتم دیدم نیست! لای پوشم رو گشتم، نبود! توی کیفم، زیر تخت،حتی لای کتابایی که با خودم نمیبرم، همه جارو گشتم نبود!!!

یادم اومد که چهارشنبه آخر وقت تو سایت که بودیم برای شاید ۴ دقیقه کیفم رو از خودم جدا کردم که برم تمرین خونه رو به استاد کامپیوتر نشون بدم که نمرش رو بگیرم. در حالی که در کیفم چارطاق باز بوده، جزوه هام هم روی کیفم بوده و یه نفر  لطف کرده و جزوه هام رو کش رفته.

از دیروز از سر درد دارم میترکم از عصبانیت 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خدا جونم ازت یه سوال دارم؟! چرا دو تا آدم رو انقدر یه شکل (از نظر اخلاقیا) به هم میافرینی؟ و چرا بعضیا رو اصلا" هیچ شباهتی براشون نمیذاری؟...حکمتت چیه از این کار؟...جدی جدی که هیچکس غیر از تو نمی تونست این نظام رو درست کنه...میدونی خدا جونم چیه؟ خیلی باهات حال میکنم و همیشه نزدیکتر از خودم، به خودم حست میکنم...ازت ممنونم برای همه چیزایی که بهم دادی و میدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط papary  | 

سه شنبه هااا، تو مترو خبرهایی هست، برای شما چطور؟

 پشتکاری که تو این سه سال داشته رو من واقعا" تحسین میکنم... جالب اینه که بقیه فکر میکنن چقدر آدم بد اخلاقیم!!!(من؟؟؟)...خب نمی تونم که وقتی تنها دارم راه میرم برای خودم گل بگم و گل بشنوم و قاه قاه قاه بخندم، میتونم؟؟؟

شاید بعدا" نوشتم که چه خبر شده بود دیروز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیشب خورزو خان، با روح مرحوم آقا بزرگ  -که با مارلون دیتریش آبگوشت بزباش می خورن-* اومده بودن خونه ما تا سه تایی(!) با همدیگه درس بخونیم و بهونه ای شد تا مامانم نره خونه مامان پرهام

 

*فیلم دایی جان ناپلئون رو دیدی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط papary  | 

نمیدونم کار درستی کردم یا نه، اما اینش برام مهمه که از کاری که انجام دادم حس پشیمونی یا کلا" حس بدی بهم دست نداده و خوشحالم.

آخرین باری که با هم حرف زدیم بعد از تصادفمون، پارسال شهریور بود...اما حس میکنم که اولش انگار جا خورد!

اصلا" ول کن این حرفارو، مهم اینه که از کاری که کردی حس پشیمونی یا هر حس بد دیگه ای نداری..بقیش رو هم بسپر به دست خدا......(اینارو پریایی درونیم بهم میگه)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط papary  | 

آخه چرا باید این همه انرژی مثبتی که دارم اینطوری بمونه و استفاده ای نشه ازش؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خدمت شما عارضم که دیروز هم برای بار دوم با یه سری از دوستام پاشدم رفتم نمایشگاه کتاب...تو مترو که بودم توهم گرفته بودم که الان بازم یکی منو میبینه که خداروشکر کسی منو ندید.

دیروز مامانم بطرز معجزه آوری متحول شده...آخه دوشنبه که داشتم میرفتم، وقتی پول بهم داد گفت: "اگر می خوایی کتاب غیر درسی بخری من پول نمیدم براش. با پولی که من بهت میدم فقط "باید" ( به جون خودم رو این بایده خیلی تاکید کرد) کتابای درسیت رو بخری"...من بیچاره هم از پول خودم کتابای عیر درسیم رو خریدم...اما دیروز که داشتم میرفتم پول داد و گفت: "اگرم خواستی کتابای غیر درسیت رو بخری، جهنم و ضرر، بخر...منم یه ذرش رو کتاب خریدم و بقیش رو نگه داشتم برای قبض موبایلم که امروز فردا عین همون شتره که در هر خونه ای می خوابه، میاد در خونمونو میزنه! ( کس دیگه ای که نمیاد در خونمون رو بزنه جز این شتره). اینو میگن مغز متفکر اقتصادیه یه دانشجوی حسابداری که معلم هم هست...چه شود!

دیروز یه سر هم به سالن کتابای کودک زدم، اما نصفه راه برگشتم... سالنش رو دوست دارم و به جرات میگم که همیشه بیشترین وقتم رو اونجا میگذرونم...اما دیروز هر طرفی که میچرخیدم یا صدای اوی ی ی یا صدای آاااااااخ و اوخ میشنیدم...به طرف صدا که نگاه میکردم میدیدم این بچه کوچولوها زیر کیف من و تو اون شلوغی دارن له میشن طفلکیا...حالا خوبه زرافه قد نیستما! همش ۱۶۳ سانتیمترم...اما خب جای منه آدم گنده که اونجا نیست.خودم شرمنده شدم و برگشتم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط papary  | 

راستش رو بگم، امشب زیاد رو مود خوبی نیستم...اما در صحت کامل عقل و شعور از همین تریبون اعلام میکنم و ایضا" پاش رو انگشت میزنم که مرده شور این دنیا رو با یه سری چیزای دیگه رو ببرن...اه ه ه ه ه!...همین.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط papary  | 

آقا من از همین تریبون رسما" اعلام میکنم -پای اعلانم هم انگشت میزنم- که بیقم. بیقه بیق!... اینو یادته؟...اگر اونو یادت باشهُ الان دو تا چرا برات پیش میاد! یکی اینکه که چرا من دارم اعلام میکنم، و او یکی هم اینکه چرا مصمم دارم انگشت میزنم؟!  الان عرض میکنم خدمتتون!!!

خدمتتون عارضم که امروز پاشدیم بریم نمایشگاه کتاب. قاعدتا" وقتی خونمون نزدیک متروست انتظار ندارین که با وسیله نقلیه دیگه ای برم که؟...تا سوار قطار شدم دیدم موبایلم زنگ خورد و یکی از دوستام بود...اولش خواستم جواب ندم تا Missed Call بشه. بعد تصمیم گرفتم جواب بدم اما بپیچونمش و بگم که تو راه دانشگاه هستم. بعدش فکر کردم که میدونه چه روزایی مشرف میشم و اینطوری ضایع میشم...بالاخره دل و زدم به دریا و جواب دادم....بعد از سلام و احوالپرسی و این حرفا.....

ـــ کجایی الان؟داری کجا میری؟

ـــ تو مترو هستم! دارم میرم نمایشگاه.

ـــ میدونم داری میری نمایشگاه.

ـــ ...از کجا میدونید؟...مگه خیلی تابلو که دارم میرم اونجا؟

ـــ آره تابلو!! آخه یه خانم خشگلی اینجا وایساده که شبیه تو!!!....

وقتی وارد واگن شده بودم این دوست گرام دقیقا" روبروی من به اون دره که باز نمیشه تکیه داده بوده و من بیق ندیدمش اصلا"... این کافی نبود تا قانع بشین من بیقم؟ اشکالی نداره یه چیز دیگه براتون میگم تا کاملا" قانع بشین.

از نمایشگاه که اومدم با مامانم جایی رفتیم...اون جایی که رفتیم یه پسر دارن که از من بزرگتره و اصلا" هم ازش خوشم نمیاد...خیلی اسکله آخه!!!

ـــ از صبح ساعت ۱۰ که رفتین الان اومدین؟

ـــ مگه من کجا رفته بودم؟

ـــ نمایشگاه کتاب!

ـــ ...ببخشییییید!! اونوقت شما آمار منو از کجا دارین آیا؟

ـــ خب صبح که داشتی میرفتی تو واگن، منم از همون در داشتم پیاده میشدم و دقیقا" شونه به شونه همدیگه بودیم و ندیدی منو...الانم که میبینم بسته کتابات دستت هستش. تابلو که رفته بودی نمایشگاه.

حالا قانع شدین که بیقم؟؟؟...اما میدونی چیه؟ من فکر میکنم که همه دوست و آشناهای من و فک و فامیل و در و همساده(!) و بقال و قصاب و غیره و ذالک،امروز همگی با هم به طور گروهی از مترو استفاده کردن تا منو ببینن. خب البته حسنش به جماعتشه دیگه!!!...حالا خدا میدونه تا شب چند نفر دیگه بهم زنگ بزنن که دیدیمت امروز تو مترو...بازم خداروشکر که تنها بودم.( از اون لحاظ منظورمه ها...میگیری که؟!) 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز تولد پدیده -خواهرم- بود...برعکس من که همیشه دوست دارم یه مهمونی بگیرم، پدیده دوست داره خودمون باشیم و بریم بیرون یه شامی بخوریم و یه چرخکی بزنیم...امشب هم قرار شد بریم مکس برگر...من و مامان و شیما از خونه خودمون راه افتادیم و اونا هم از خونه خودشون...طبق معمول همیشه ما زودتر رسیدیم. اول فکر کردم برقا رفته! که اونطور تاریک بود، اما بعدش دیدم نه! مکس برگر به کل جمع شده رفته پی کارش...ای خدااا! از این به بعدا دیگه کجا پیتزا بخورم؟...زنگ زدیم به اونا و قرار شد بریم پاشا...پیتزاش رو زیاد دوست ندارم چون خیلی کلفته...یه تور تهران شناسی داشتیم اما خیلی حال داد و کلی خندیدیم
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط papary  | 

با توجه به برگزاری نمایشگاه کتاب:

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان در بن کتاب هستم...بنیاد امور نیازمندان خاص به بن کتاب!

با این پستی که نوشتم بالاخره یا بن کتاب گیرم میاد، یا بن خرید شهروند، یا شهر بن تو آلمان!!!

البته اگر این آخریه باشه ۱۰۰٪ که هیچ، ۱۲۳۵۸۷۹٪ بهتره، مگه نه؟!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط papary  | 

 دیشب که اومدم دیدم مامانم رو میزم برام یه کادو گذاشته و روش نوشته: "روزت مبارک...لیدا"

امروز روز معلم بود...از وقتی دانشگاه میرم دیگه نمیتونم بیرون تدریس کنم و باید تو خونه کار کنم...کلی ی ی  دلم برای شاگردام و کلاس تنگ شده...تو این ۹-۱۰ سالی که دارم درس میدم یکی از بهترین روزام، روز معلمه...باید معلم باشی تا بتونی این حس رو به خوبی درک کنی...امروز به معلم هنرستانم و یکی از استادای دانشگام زنگ زدم و کلی با  هم حرف زدیم.

پارسال تابستون داشتم میرفتم که درس بدم اما چون پام رو گچ گرفتم نشد که برم...خدا کنه امسال همه چیز خوب باشه و بتونم برم...خیلی دلم تنگ شده برای کلاس.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:1 قبل از ظهر  توسط papary  | 

سلام. پریا هستم یک مسافر...سه روزه که پاکم و تو ترکم.

خیلی خوشم اومد که اونطور بی تفاوت بودم...خوبه که تلفن بود وگرنه الان باید از اون دنیا وبلاگم رو آپ میکردم و جدی جدی یک مسافر بودم!...یه کوه یخ پیش من باید بیاد درس بگیره...از خودم خیلی خوشم اومد...اینم -- برای خودم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط papary  | 

چطوری دیگه باید بگم که می خوام برام وقت گذاشته بشه؟ همونطور که من وقت میذارم!...خب منم انتظار دارم، انتظار زیادی که نیست، هست؟

سایه بودن خیلی آسونه و همه میتونن، اما درخت بودن -یا لااقل نهال بودن- خیلی سخته!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیشب که از فرط عصبانیت و ناراحتی تا صبح در اتاقمو قفل کرده بودم و خوابیدم، همش فکر میکردم که اگر این اتاق رو نداشتم -که اینطور مواقع بهش پناه بیارم و درش رو قفل کنم تا کسی نتونه بیاد داخل و خودم باشم و خودم- باید چی کار میکردم؟؟...الانم دارم فکر میکنم تا ابد که تو این خونه نیستم و بالاخره یه روزی مجبورم ازدواج کنم و از اینجا برم، اونموقع باید به کجا پناه ببرم؟؟؟...بازم پریا غاری داره که بخزه توش؟
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط papary  | 

یا من بیقم و تو باغ تشریف ندارم، یا اینکه... من خیلی ی ی بیقم و اصلا" تو باغ حضور ندارم. خلاصه از این دو حالت خارج نیست.

حالا جریان چیه؟! دیروز با چنتا از دوستام رفته بودم موزه هنرهای معاصر، نمایشگاه عکس. جلوی چنتا عکس که رسیدیم اونا وایسادن و درباره چنتا فیلم که دیده بودن نظر میدادن و اگر اشتباه نکنم ربطش میدادن به عکسه. منم -دور از جون بز- مثل بز گوش میدادم و خودم رو با عکسای دیگه سر گرم کرده بودم. تو دلم از خدا می خواستم اصلا" نظری از من نخوانکه خداروشکر یا اصلا" منو نمیدیدن یا خودشون فهمیده بودن.

حالا این بنده خداها دوستای من خیلی ی ی بازم خوبن. یه سری از این آدمای تریپ هنری هستن که وقتی میرسن جلوی یه شاهکار(!!!) هنری میگن: "Wowww!!!( با کف دست آروم میزنن رو پیشونیشون) چی کار کرده!...Ohhh Shit!!! چه حسی توشه God!"...حالا این به اصطلاح شاهکار(!!!) هنری چی بوده؟ یه گربه که گوشه یه دیوار داره جیش میکنه.!!!...اینو میگن شاهکار هنری!!! اگر هم تصادفا" ازشون سوال کنی این چیه؟ یه نگاه چپ چپ بهت میکنن که خودت از خلقتت پشیمون میشی...آدم نمیدونه به اون Ohhh Shit گفتنشون گوش کنه، یا به اون Wowww گفتن؟... یه جورایی یه Contrast تو حرفاشونه.( مثل اینکه رو منم تاثیر گذاشته ها)

تیپاشون رو هم باید بیایی و ببنی... موها بلند، سیخ سیخ و کلا" تو فضا معلق. تمدن استفاده از شونه هم به محلشون هنوز نرسیده. انگار که جاذبه زمین موهای اینارو نمیگیره...معمولا" اونایی که تو هنر نقاشی هستن همیشه یه کلاه کج، مثل اونایی که پیکاسو میذاشت، سرشونه و یه جورایی توهم بودن از نوادگان پیکاسو رو دارن...اوناییشون هم که تازه کارن معمولا" یه تخته شاسی -بهتره که سایز A3 باشه- با چنتا ورق سفید همراهشونه یا اگر نقاش نباشن یه جعبه خالی ساز -بهتره تار یا دیگه نهایتا" گیتار باشه- همراهشونه....صورتا پف کرده. چشما غی کرده و زیر چشما حتما" حتما" باید یه چاله ۳ متری سیاه باشه.این نکته خیلی مهمه ها...حتما" هم باید لاغر و زردمبو باشن...لباسا هم پاره پوره و کر کثیف. یا دیگه خیلی بهت حال داده باشن لباساشون رو سه سال پیش عید یه آبی زده باشن...طرز راه رفتن هم باید شل و ول باشه...در کل هر چی شلخته تر، هنری تر...آخه یکی نیست بگه بابا هنرمند باید تمیز باشه. هنرمند مثلا" نشونه افتخار یه مملکته، چرا باید شلخته باشه؟

خلاصه که من خیلی بیقم یا اینکه...همون خیلی بیقم!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز و پریروز تو دانشگاه کلی حال کردیم و خندیدیم...تا به جرز دیوار هم میخندیدم...خداییش کلی کرم ریختیم...خدا جونم شکرت
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دختر خوبی شدم...نه مثل دیشب هی کرم ریختم و نه اینکه کسی رو با حرفم و با کارم اذیت کردم...خیلی خوبه اگر بتونم تو این یه مورد آدم بشم و دیگه اینطوری کرم نریزم به کسی...خدا جونم تو این مورد هم کمکم کن
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط papary  | 

"میشه توضیح بدی برای چی گاهی اینطوری لج میکنی؟...نمیمردی که اگر روشن میکردی...چیزی ازت کم میشد اگر روشن میکردی؟...خیلی خری به خدا...اینو نمیگن لج کردن، میگن کلاس بیمزه گذاشتن...میفهمی؟! ک ل ا س بیمزه گذاشتن...لج نکن دختر انقدر...اه ه ه ! گاهی حالم از دست خودت و این کارات بهم میخوره...اما دیشب رو خوب کاری کردیا...امیدوارم کردی"

اینارو پریای ناخودآگاهم به آگاهم میگه ها

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط papary  |