تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
امتحان تنظیمم رو هم خیلی بد دادم...۳ تا استاد خانم هستن که تنظیم درس میدن اما این استاد ما از همه ریزتر سوال داده بود...بچه های اون ۲ تا استاد دیگه میگفتن سوالاشون عین کره بوده...آخه یکی نیست بگه مگه ارث پدرتونو می خوایین که اینطور سوال میدین؟

از شانس منم یه دختره احمق افتاده بود کنار من که هر چی ازش میپرسیدم چرت و پرت جواب میداد...سوال اول رو که ازش پرسیدم یه ذره بهش شک کردم. خودم بین ۲ گزینه شک داشتم، از اون که پرسیدم یه چیزی گفت که اصلا" به شقیقه(!!!) ربط نداشت...سوالای دیگه رو هم همینطور چرت و پرت جواب میداد...دلم می خواست بزنم تو سرش لهش کنم احمقو...انگار مجبوره وقتی نمیدونه چرت و پرت جواب بده

فردا هم بودجه و وصایا دارم خدا قبول کنه...باید صبح ۶ برم و شب ۹ بیام خونه

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز ۳۱ خرداد، آخرین روز از بهاره...بهاری که خیلی دوستش دارم و همیشه برای اومدنش روز شماری میکنم...یه بهار دیگه هم اومد و رفت...تو بهار ۸۷ برعکس بهار ۸۶ کلی بهم خوش گذشت...خداروشکر میکنم که تو بهار امسال رو پاهای خودم بودم و هر جایی که می خواستم رفتم...فکر کردن به بهار ۸۶ برایم یه کاووسه...حالا خدا میدونه تا بهار دیگه چه چیزایی که پیش نمیاد!...خدا میدونه تا بهار دیگه کجا هستم و چی کار میکنم؟...هر چی هست با کمک خدا خیره
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امتحانمو دادم...بدم ندادم..حدودای ۱۴-۱۵ میشم...۵بار جزوه و کتابم رو زیر و رو کرده بودم و هر چی قسمت سخت بود خونده بودم...یه قسمتی رو که آسون بود و فکر نمیکردم ازش سوال بیاد فقط یه بار خوندم...شانس نموداریه من از همونجا هم سوال داده بود...یه سوال ۳ نمره ای رو جواب ندادم...خدا قبول کنه فردا هم تنظیم دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط papary  | 

- چند روزه مامان و بابای الهام و المیرا رفتن مسکو و بچه ها پیش ما هستن تقریبا"...ناهار و شام باهمیم...شبا بعد از شام تا ۳ بیداریم و از یه مورچه گرفته تا به جرز دیوار هم بیخودی می خنیدیم و ساختمون رو میذاریم رو سرمون.

- فردا دارم میرم خانه هنرمندان با روشنک و خواهر زادش...خدا کنه اون چیزی که خیر هستش پیش بیادش...حسابی تو فکرم

- از چهارشنبه امتحانام شروع میشن...این چند روزه حسابی مشغول بودم و خودم رو هلاک کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط papary  | 

کمتر از ۵ دقیقه میشه که یه کاری کردم...یه حس خاصی پیدا کردم...نه حس ترس دارم و نه حس عادی همیشگیم رو...نمی تونم بگم که چه حسی دارم!؟...اما میدونم که همیشه دوست داشتم این کارو انجام بدم...برای پیوند اعضا بعد از مرگم عضو شدم...مامانم هم این کارو کرد...یعنی تا چند وقت دیگه میرم تو بدن چه کسی؟

پیوند اعضاء

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط papary  | 

- یه کاری کرد که دیگه برام یه آدم کاملا" عادی بشه.هر چند که حدسش رو میزدم...بازم خوشحالم که بیشتر وقتم رو نذاشتم هرچند که زمان کمی رو نذاشتم.

- ثانیه به ثانیه دارم به روز امتحانام نزدیک میشم...میدونم که بازم همه نمره هام این ترم خوب میشه و دوباره یه رتبه خوب میارم، اما این دلهره و اضطراب باهامه دیگه، چی کارش کنم خب؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط papary  | 

با امروز  -جمعه-  میشه ۵ روز که از در خونه بیرون نرفتم، حتی توی راه پله ها هم نرفتم که دلم خوش باشه پام رو از در گذاشتم بیرون. فقط و فقط خونه بودم و گلاب به روتون،گوشه اتاقم مثه خر (دور از جون خره) درس میخوندم.

از یه طرف نگرانم برای اینکه زمان کم نیارم برای خوندن، از یه طرف هم حوصلم بدفرم سر سرفته...این چند روزه هم که از اون تعطیلی های بیخود بود. نه میشه جایی رفت، نه میشه کاری کرد...دلم پوسید بس که گوشه اتاقم بودم

سر شبیه داشتم همینارو به مامانم میگفتم.اونم برای اینکه احساس همدردیشو نشون بده و حال و هوای منو عوض کنه یه پیشنهاد توپ داد که تا بحال به مخیله هیچ بشری خطور نکرده بود...پیشنهاد کرد فردا بریم سینما، هر فیلمی هم که من بگم!!...من نمیدونم تو تعطیلیه شهادت کدوم سینمایی بازه که می خواد منو ببره سینما؟...اینجاست که شاعر میگه: "تا به من رسید، دل آسمون تپید"

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط papary  | 

نمیدونم چرا بعضی از مردم اینطورین که هر آه و ناله و فغان و بدبختی و گریه و زاری که دارن میان به تو میگن اما موقع خوشیشون که میشه ازت قایم میکنن؟

یه همسایه داریم که اینطورین.هر چی ناراحتی و تن لرزه دارن میارن خونه ما اما وقتی خوشیشونه یه خبرم نمیدن که از نگرانی در بیاییم.

چند وقت پیش برای دخترشون -شیما- یه خواستگار اومد. همه چیز خوب بود. شیما و وحید همه حرفاشونو زده بودن و دیگه داشتیم برای لباس دوختن آماده میشدیم تا شبی که قرار شد خونواده وحید بیان و برای مهریه حرف بزنن که همه چیز سر ۵۰ تا سکه بهم خورد...شیما اینا میگفتن ۱۱۰ تا و پدر وحید میگفته ۵۸ تا.بخاطر همین معاملشون نشد و همه چیز بهم خورد. به همین سادگی...از اون روز به بعد هر موقع شیما رو میدیدیم هر چی آه و ناله و فغان داشت به ما میگفت.اصلا" یه جورایی مریض شده بود کلا"...ما هم که اینو اینطوری میدیدم این دل صاب مردمون براش پرپر میشد. بالاخره سنگ که نیستیم!

 همین جمعه که گذشت، عصری من و مامانم خواستیم برای پرو لباس بریم خونشون.(سارا خانوم مامان شیما خیاطه)... من زنگ زدم که ببینم هستن یا،نه سارا خانوم گفت مهمون داریم، بذار برن بهتون زنگ میزنم که بیایین...توی صداش یه خوشحالی خاصی بود که تا اونموقع هرگز صداشو اونطوری نشنیده بودم...قطع که کردم به مامانم گفتم گمونم خبرایی شده خونشون که اینقدر سارا حانوم خوشحال بود.

شنبه و یکشنبه خبری نشد تا روز دوشنبه شب که دوباره زنگ زدیم که ببینیم هستن یا نه که بریم لباس رو پرو کنیم...مامان که زنگ زد دید خونشون شلوغه. از سارا خانوم میپرسه خبری شده؟ میگه آره. مامان میگه برای شیما خبری شده که بازم میگه آره و مامان گفت پس یه خبر بده شب که مهمونات رفتن...که خبری ندادن.

سه شنبه که دیروز باشه خواهرم اینا اینجا بودن و عصری خواهرم به زور مامانم رو برد که لباسش رو پرو کنه چون مامان نمی خواست بره. به خواهرم هم حرفی نزده بودیم که چی شده...خواهرم که زنگ زد سارا خانوم گفت شیما با نامزدش بیرونه!!!! ...اونجا که میرن بالاخره کاشف بعمل میاد که انگار تو همین چند روزه عقد کردن. مامان که گله میکنه پس چرا یه خبر ندادین که ما هم خوشحال بشیم؟ سارا خانوم جواب داده که آخه ترسیدم خوشبخت نشن، نمی خواستم حرف بندازم تو دهنا!!!!!...آخه این استدلالش منو کشته.

مامان منم میگه چطور ناراحتیاتون برای ما بود، اما حالا که کارتون ردیف شده یه خبر نمیدین که ما هم از نگرانی در بیاییم؟...سارا خانوم بازم انکار میکنه که نه بابا هنوز که خبری نشده؟

نمیدونم باید حتما" نوه هاشون مزدوج بشن تا یه خبری شده باشه؟...واقعا" که!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط papary  | 

همون ترسی رو که من دارم اونم داره...هیچ کدوممون نمی خواییم که گذشته بازم تکرار بشه...البته نباید الان رو با گذشته مقایسه کرد...آینده رو هم که نه من و نه اون نمیدونیم چی میشه...خدا جونم قبلا" هم بهت گفتم که همه چیز دست خودته.نه دست منه، نه دست اون و نه دست کس دیگه ای، فقط و فقط دست خودته و بس...من دیگه کاری ندارم. خودت اونی رو که خیره و خوبه انجام بده برامون

 

پ.ن.۱-قرار بود از امشب تا یکشنبه کیش باشیم، که برنامه بهم خورد کلا".

پ.ن.۲-برنامه امتحانام رو دیروز گرفتم. از ۲۹ ام خرداد تاااااااااااااااا ۱۷ ام تیر...امتحان سختا پشت سر همن و برای امتحان مسخره ها کلی وقت دارم...مرده این برنامه ریزیم به خدا...این چند روز تعطیلی رو گلاب به روتون مثه خر باید بشینم و درس بخونم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط papary  | 

خیر سرم دیروز میان ترم حذفی انتگرال داشتم...مثه چی خر زده بودم و همه فرمولارو به بچه ها یاد میدادم...سر امتحان تا سوالارو گرفتم مثه آدمای احمق(!) شدم یهو...یه چرت و پرتایی نوشتم که حد نداره...۳ دقیقه بیشتر برگه دستم نبود...برگه رو که دادم،قیافه استاد دیدنی بود!!!...مثلا" شاگرد اول گروهم!...نمیدونم چرا اون همه احمق شده بودم...بیرون که اومدم همه فرمولا یادم اومد، اما دیگه فایده نداشت که!

دختر زر زرویی نیستم که تا یه چیزی میشه بزنم زیر گریه. اگرم گریم دربیاد باید دید که چی بوده که منو به این روز انداخته...دیروزم یکی از همون روزا بود...هق هق بدی میکردم. عین این آدمایی که دور از جونشون کسی رو از دادن! آخه خیلی برام زور داشت که اون همه خونده باشم و سر امتحان احمق بشم...۵ نمره بیخودی پرید خلاصه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خدا کنه زودتر این امتحانای مسخره هم به خوبی تموم بشن تا یه ذره بتونم به زندگی عادیم برگردم...از پیش مامانم بودن، از کتاب خوندنم، از مجله خوندنم، از بیرون رفتنم و کلا" از همه برنامه های عادیم افتادم. همش سرم تو درس و کتابه...کاش یه ذره وقت میشد که بتونم برای امتحانا بخونم. همش دارم درسای عادی رو می خونم.

قرار بود امتحانا از ۲۹ ام شروع بشه اما نمیدونم کی -که الهی بچسبه لای جرز هسته زمین- تز داده که امتحانا باید از ۲۵ ام باشه و کلا" سر و ته همه امتحانا تو ۲ هفته هم بیاد...من شیفته و هلاک این برنامه ریزی ام... از این طرف تا ۲۱ ام هم که سر کلاسیم...نمیدونم چطوری باید درس بخونیم تو این اوضاع هیری ویری!؟

خیلی دارم غر میزنم، میدونم خودمم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط papary  | 

خدا جونم! داری چی کار میکنی با من؟با ما؟...چی برامون رقم زدی که من -ما-  الان نمی تونیم درکش کنیم؟...میدونم که مثل همیشه چیز خوبی در انتظارمون داری و همه چیز رو به خوبی پیش میبری...ایراد از من -ما- هستش که یه ذره عجولیم...میدونی چیه خدا جونم؟ اون شبم بهت گفتم و بازم میگم که فکر نمیکنم بهش و همه چیز رو به خودت واگذار میکنم. خلاصه خلاص. تا مثل همیشه، اونطوری که میدونی بصلاحم -بصلاحمون- هست همه چیز رو رهبری کنی و پیش ببری.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط papary  | 

این روزا اوضاعم خیلی ...(!) تو ...(!) شده.(مورد منکراتی داره نمی تونم بگم چیه)

امتحانای پایان ترم نزدیکه و اصلا" وقت خوندن ندارم...پروژه و تحقیق باید تحویل بدم، امتحانای میان ترم دارم. همه اینا کافیه تا بتونه حسابی منرو به خودش مشغول کنه و نتونم یه نفس راحت بکشم.

همش از خدا کمک می خوام و البته میدونم که کمکم هم میکنه مثل همیشه.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط papary  |