|
|
|
|
|
دیروز که شنیدم خسرو شکیبایی نیست دیگه، خیلی شوکه شدم...یادم نمیره چهارشنبه شبایی رو که منتظر ساعت ۹ میشدم تا کانال ۲ "خانه سبز" رو نشون بده...اونموقع ها اول یا دوم راهنمایی بودم و کلی حال میکردم با این فیلم...فرداشم تو مدرسه همش حرف فیلم دیشب رو میزدیم که فلان شد و بهمان شد...هنوزم که هنوزه اگر ببینم کانالی داره نشون میده میشینم و تا تهش رو میبینم. اصلا" یه طورایی فیلم رو حفظم. هیچ موقع طرز گفتن کلمه "سبز" تو تیتراژ آخر فیلم یا اون "ش" قشنگی که میگفت رو از یاد نمیبرم...خیلی شوکه شدم، خیلی. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی بی ادب شدم من. الان میگم چرا!
عصریه با مامانم و دوستم هانیه رفته بودیم کوچه مهران برای خرید پارچه و دکمه و یه سری خرت و پرت(!) دیگه...تو یه مغازه رفتیم که مامانم دکمه بخره. مامانم: آقا اینا چنده؟ آقاهه: دونه ای ۷۰۰ تومن - تخفیف نداره؟ - نه خانم نداره، مقطوع. یهو من دیدم یه صدایی که شبیه صدای خودم بود گفت: به جهنم!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب با مامانم رفتیم سینما فیلم "تیغ زن"...چون قبلا" ها از فیلمهای داوود نژاد خوشم می اومد فکر میکردم که از اینم خوشم میاد...پیشنهاد من برای شما دوست عزیز اینه که اگر میخوایین سر درد بگیرین فقط برین این فیلم رو ببینین نزدیکای آخر فیلم بود که یهو برقا رفت بیرون که اومدیم قیافه مامانم دیدنی بود به خدا...خدارو شکر میکنم که یه شیشه آب یخ خریده بودم و هی اونو میخورد وگرنه الان از دیار باقی پست مینوشتم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
- دوشنبه صبح ساعت ۴:۴۵ مثه این بچه مثبتای حال بهم زن بیدار شدم و رفتم دانشگاه...استاده هم خیلی شیک نیومد و همه رو سر کار گذاشت....بجاش رفتیم گروه و یه اعتراض کتبی برای نمره زبان نوشتیم - سه شنبه هم نمی خواستم برم، اما خوب شد که رفتم...استاده اومد و یه ذره حرف زد و قرار شد از این به بعد کلاسای سه شنبه و چهارشنبه صبح بجای ۹ از ۱۰ شروع بشه...تازه! به اونایی هم که جلسه اول اومده بودن ۱ نمره میده - از روزی که امتحانام تموم شده مثه معتادا شدم...همش خوابم...نمونش دیروز. شب قبلش ساعت ۲:۳۰ خوایدم و دیروز تااااا ۱۲ ظهر خواب بودم....ساعت ۵ ناهار خوردم و خوابیدم تااااااااا ۹....رفتیم خونه خواهرم و ۱۲ نشده بود دهنمو مثه دهن تمساح یه متر باز میکردم و خمیازه میکشیدم....دیشب ساعت ۱ خوابیدم تااااا ۹:۳۰ که دوستم مسج داد نمره تنظیم اودمه که مثه مداد پاشدم پریدم تو نت...۱۶ شدم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
تو دانشگاه یه استاد اسکل با عقاید {...} داریم...تیکه کلام حرف زدنش "به قول گفتن" و "تقریبا" هست...مثلا" می خواد منو شده کنه میگه "خانم تقریبا آ.."...یه بار می خواستم بهش بگم اگر تقریبا اینم، کامل چطوریم؟ عقدیش اینه که "نمره ۲۰ برای خداست.من اگر به شماها ۲۰ بدم و پس فردا برین یه جایی کار کنین و تپق بزنین، اونوقت اگر ۲۰ گرفتی ژس این کار کردنت چیه؟"...فرقی نمیکنه که تو همه سوالارو نوشته باشی، اما اون ۱۹ بالاتر نمیده...خدایی حق کشی میکنه. ترم ۱ که بودم سر کلاس زبان حوصلم سر میرفت و نمیتونستم کلاس رو تحمل کنم... وقتی بهش گفتم که این درسا برای من بچه بازیه و خودم اینارو تو مخ بچه های دیگه میکنم، پیشنهاد کرد که همه درسارو با ترجمه هاش و جواباش مثه حل المسائل بنویسم و بیارم بدم به بچه ها تا هم من حوصلم سر نره تو کلاس و هم اونا یه چیزی داشته باشن که پایان ترم رو خوب بدن...بچه ها میگفتن تو اگرم نیایی امتحان بدی با اون کاری که کردی ۲۰ رو میده...اما بهم ۱۹.۵ داد بهش گفته بودم من دیگه با شما زبان ور نمیدارم اما متاسفانه تنها استادی که زبان فنی ارائه میده اونه فقط که مجبور شدم ور دارم...از همه عالیتر بودم تو کلاس و همه جلسات بودم...میان ترمم رو هم طبق همون عقیده {...}ای که داره بهم ۴.۵ داد در صورتی که ۵ میشدم...خودش میگه کسی که ۱۹ میشه بدونه یعنی ۲۰ شده...قول داد که پایان ترم رو کمتر از ۱۹.۷۵ نده که معدلمون بیاد پایین...الان رفتم تو سایت دانشگاه میبینم نمره زبان اومده، مرتیکه احمقه... ۱۹ داده منم از لجم اعتراض زدم که استاد خودتون گفته بودید کمتر از ۱۹.۷۵ نمیدین! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بازم خواب بودم که همکلاسیم اس ام اس داد: "سلام. شرکتها ۲۰ شدم.ببین چند شدی؟"... منم که وقتی می خوابم اصولا" در رده "خدا رحمتشون کنه ها" قرار میگیرم گلاب به روتون از حدودای ۶ صبح ج. ی. ش داشتم و حس اینی که بلند شم برم دستشویی رو نداشتم و به ادامه خواب خودم رو دعوت کردم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
- نمره ها یکی پس از دیگری اعلام میشوند همه این چرت و پرتا رو گفتم که بگم نمره آمارمم اومد...۱۵ شدم - انتخاب واحدم برای ترم تابستون رو انجام دادم...دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه کلاس دارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام...سلام...سلاااااام...صد تا سلام...من از خونمون در حالی که امتحانام تموم شده و حسااااابی سر حالم حرف میزنم...اون عقبی ها صدای منو میشنون؟ آخیییییییییییش امتحانامو دادم و راحت شدم...دیروز حسابی روز خوبی بود خدا رو شکر به سلامتیه شما هم که از هفته دیگه ترم تابستون شروع میشه راستی؟ نمره ریاضی و اخلاق اومده...ریاضی ۱۴.۵ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها همه حرف از پریا میزنند، شما چطور؟ اهم...اهم!(گلوم رو صاف کردم مثلا" دیگه...گیر نده) خانما، آقایون، حضار محترم توجه بفرمایید!!!....توجه کنید دیگه! بله با شمام آقا! زیاده امری نیست تورو خدا زیادی ذوق نکنین و خودتون رو کنترل کنید ... این مدت از بس همه جا کم پیدا شدم، از خواهرم گرفته تا دوست و آشنا و عیره و ذالک غر میزنن که کجایی تو؟...اتفاقی برات افتاده؟...از ما ناراحتی؟ و هزار صد جور حرف و سخن و گلایه دیگه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اه ه ه ه...! بدون حتی یک روز تاخیر. تو این هیری ویری،این دیگه چیه آخه خدایا؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز اخلاق داشتم...۲۰ که هیچه! زدم تو گوش ۳۰-۴۰...فکر کن من با این اخلاق -گلاب به روتون- عین سگی که دارم، اخلاق رو ۲۰ میشم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
- آخه این چه قانونیه که هر وقت یه موضوعی یا مشکلی یا بحثی علی الخصوص حاد(!) پیش میاد، تلویزیون یا چمیدونم اون موزیکی که تو ضبط داره پخش میشه باید یه برنامه یا یه موزیک در رابطه با اون مشکل یا بحث پخش کنن؟! یکی نیست بگه که اینطوری جلز و ولز آدم هم بیشتر میشه!...البته به این میگن قانون مورفی که همیشه همه چیز در اون لحظه خاص برعکس در میاد.
- حالا الان اینجا خدای خودم هستم و خودم و وجدان خودم...البته لجبازی هم از من بودش.
از این قسمت به بعد رو روز جمعه ساعت ۷:۱۹ عصر اضافه کردم. هر چیزی راكه میخواهید، نمیتوانید داشته باشید و آنچه را كه دارید نمی خـواهیـد!" قــوانین مــورفی مــجموعه ای از قوانین حاكم بر زندگی هستند كـه اكثر آنها از بدبینی نـشات گـرفتـه و جـنـبـه شوخی دارند امـا بسیاری از آنها نیز واقعیت هستند. 1- اگـر قـرار بـاشه كاری خراب بشه و درست پیش نره، حتما خراب می شـه آن هـم در نامناسبترین زمان! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از امروز دوباره پیاده روی ها رو شروع کردیم...آخه یک ماهه خرداد رو بخاطر امتحانای من نمیتونستیم بریم و خونه نشین شدیم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از امروز تااااااااااااا شنبه هیچی ندارم و شنبه یه امتحان مسخره دارم. اخلاق دارم. همش ۱۵ صفحه جزوه داره و کلی آسونه...این برنامه ریزیشون منو کشته به خدا...امتحانای سخت رو مثه رگبار پشت همدیگه دادیم، حالا این آسونارو باید هوارتا روز بشینیم بیکار.
امروز آمار دادم...بد ندادم اما ۲۰ نمیشم...۱۴-۱۵ میشم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خداروشکر امتحان ریاضیم رو هم خوب دادم...خیلی آسون بود...اما توی ۲ تا سوال خنگ بازی درآوردم و اشتباه نوشتم...نمیدونم چرا اینطوری میشم آخه! قبل از امتحان سوالای بچه ها رو جواب میدم. همیشه همون سوالا، همونایی هست که تو امتحان میاد، اما موقع امتحان انگار تخلیه اطلاعاتی میشم و خنگ بازی در میارم از خودم.
با همه اینا، امتحانم رو عالی دادم...خدارو شکر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
- دیروز (شنبه) از دانشگاه که اومدم می خواستیم با دوستم بریم بیرون...ساعت ۶:۴۵ رفتم حموم که تا ۷:۱۵ حاضر بشم و ۷:۳۰ بریم...همین که آب رو باز کردم و شامپو زدم رو سرم آبگرمکن خاموش شد که روشن نشد - بعد از شام الهام و المیرا اومدن بالا که چایی بخوریم با هم...منم تو اتاق بودم و داشتم وسایل امروزم رو جمع میکردم که چیزی یادم نره و در نتیجه مامانم یا الهام چایی ریختن...خیلی شیک و با کلاس داشتم چاییم رو با گز می خوردم و آخرای لیوانم بود که یهو!!!!...ته لیوان چاییم یه پشه مرده دیدم - الانم ساعت ۵:۵۳ کله صبحه یکشنبه هست و لباسامو پوشیدم و اومدم این پست رو بنویسم -که یه موقع نگفته از دنیا نرم- .می خوام برم دانشگاه برای امتحان ریاضی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 5:58 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
وای خدای من؟! چه امتحانای کره ای دادم امروز |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||