تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
فردا جلسه آخر کلاسامه...روز جمعه -یکم شهریور- و چهارشنبه -ششم شهریور- امتحان دارم...امشب داشتم غر میزدم که به خدا خسته شدم از درس و امتحان...۶ ماهه یه خواب درست نداشتم...تا بود امتحانای ترم پیشم بود تا ۱۷ تیر...از ۲۴ تیر هم که کلاسا شروع شدن تا الان. همشم درس خوندم و خودمو هلاک کردم...یه خواب حسابی دلم می خواد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط papary  | 

بالاخره چهارشنبه گذشته بعد از تحقیقات گسترده ساکنین آپارتمان ما، آیفون رو عوض کردن و تصویری گذاشتیم...فرداش که پنج شنبه باشه یکی از همسایه ها رو که آذری هست پشت در دیدیمش. ماها تو راهرو بودیم و اون اصلا" داخل رو نمیدید چون شیشه ها رفلکس هستن...هی میرفت عقب، بالا رو نگاه میکرد، میومد جلو چپ و راستو نگاه میکرد...کارش خیلی جالب بود و از طرفی هم عجیب و غیر عادی!...بالاخره رفتیم بیرون...یهو برگشت و از مامان من -که مدیر آپارتمانه- سوال کرد: "این آیفونه دوربینش کجاس؟هر چی نگاه میکنم نمیبینم که کجای ساختمون نصب شده!!!!!!!!!"

..........دقیقا" من و مامانم این شکلی شده بودیم....اولش فکر کردیم داره شوخی میکنه اما دیدیم نه بابا! خیلی هم جدیه...حالا فکرشو بکن که این آقا فارع التحصیل رشته مکانیک از امیرکبیر با رتبه ورودی ۱۵۰ هست و الانم تو یه شرکت خیلی ی ی معتبر مدیره...منکه از خنده کبود شده بودم دیگه...جای من بودی چه حالی بهت دست میداد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط papary  | 

- وای امروز دیوونه شدم از بس که یه حرف رو هر تکرار کردم...هی میگم نمیخوام اما مگه حالیش میشد؟...بس که رو داره از صبح خودش رو کشت که هی مسج زد...آخر سرش هم مجبور شدم باهاش حرف بزنم و یه حرف رو یکساعت تموم تکرار کنم...مخم ترکید به خدا

- نمیدونم چند درصد ماه گرفتگیه امشب...مامانم میگه بیا بریم بالا ببینیم...به شوخی میگم پس این چند ساعتی که نیستم رو مواظب خودت باش . بعدش بهونه میارم که چون باید مانتو بپوشم و بیام حسش نیست و یه غری میزنه و بالاخره خودش میره...پیش خودم میگم مگه من وقتی دلم گرفتست دوست دارم که کسی بیاد وایسه و یطوری نگاهم کنه که انگار داره یه چیز نادر میبینه؟26.gif...ماهه هم که پشتش رو به زمین کرده و دلش گرفتست لابد عین من دوست نداره که بیان و اینطوری نگاهش کنن دیگه! چه گیریه حالا؟ اونم دوست داره با یکی بشینه و حرف بزنه تا از این حال و هوا درش بیاره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط papary  | 

چقدر یه نفر باید پررو باشه...از دیروز تا حالا داره هی مسج میزنه و می خواد خودش رو یه جورایی توجیه کنه...از صبحم که پاشدم سیصد و هوار دفعه یا به گوشیم یا به خونه زنگ زده. دست آخرم یه جوری بهونه پیدا کرده و به مامانم زنگ زده و خودش رو توجیه کرده...البته مامانم محترمانه حالش رو بجا آورده...واقعا" که بعضیا خیلی رو دارن
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط papary  | 

خدا میدونه چقدر عصبانیم الان و دارم چطوری خود خوری میکنم...تا امروز اجازه ندادم کسی بهم توهین کنه. همیشه به همه احترام میذارم و انتظار احترام هم دارم. اگر از احترامی که بهشون میذارم سوء استفاده کنن و بهم توهین کنن، جواب توهینشون رو میدم.

تا حالا کسی بهم نگفته بود "عین آدم حرف بزن"...خوشحالم که جوابشو دادم...خیال کرد این دفعه هم مثه دفعه پیشه که هر چی از دهنش در اومد و بهم گفت، منم سکوت کردم. اما سکوت در برابر توهینم حدی داره.

خدا جونم رو شکر میکنم که تموم شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط papary  | 

یکی از چیزایی که منو خفه میکنه بدقولیه...حالا تو هر چیزی یا هر کاری باشه...علی الخصوص بدقولی تو "قرار". این یکی واقعا" دیوونم میکنه...خودمم آدم بدقولی نیستم اصلا". قراری رو بذارم یا حرفی رو بزنم حتما" انجامش میدم مگر اینکه پای جونم در میون باشه که نتونم" اونموقع" انجامش بدم.

امروزم از اون روزایی بود که توسط ۲تا آدم خوش خیال و به تمام معنا ریلکس کاشته شدم... توسط خواهر خانمم و شوهر گرامیشون 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از سه شنبه تا امروز در حالت مرگ بودم...واقعا" فکر میکردم وبایی چیزی گرفتم...از بس که تو گرما دانشگاه رفتم و اومدم گرما زده ی شدید شده بودم...شب اول که تا صبح -گلاب به روتون- تو دستشویی خوابیدم...فرداش هم که بیهوش افتاده بودم و اصلا" نفهمیدم کی روز شده و کی شب...یه ذره امروز راه افتادم و از اوضاع دورو اطرافم خبر دارم...غذا مذا هم که تعطیله...غذا میبینم بالا میارم اصلا"...امروز تونستم یه ذره بستنی بخورم بجای غذا...طفلک مامانم این چند روزه خیلی زحمت منو کشید و از خواب و خوراک افتاد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط papary  | 

شنبه مامانم رفته بود بیرون. یه چند باری بهش زنگ زدم دیدم جواب نمیده...۱ ظهر بود که اومد خونه و دیدم داره سکته میکنه. پرسیدم چی شده؟ که گفت: موبایلمو گم کردم. نمیدونم افتاده از جیبم یا ازم زدن...فورا شمارشو گرفتم و بالاخره بعد از ۵-۶ بار گرفتن یه آقایی گوشی رو جواب داد...بهش گفتم که گوشیه مامانم هست و تو خیابون شریعتی گمش کرده. نشونی های گوشی هم اینه...آقاهه اولش گفت چقدر میدی تا گوشی رو بهت برگردونم؟!...حالا منم از اینور التماس میکردم که آقا تورو خدا انصاف داشته باشین...بالاخره آقاهه یه آدرس نزدیک متروی دانشگاه شریف داد و گفت بیا اونجا من تو مسجدم دارم نماز میخونم. اگر بعد از ساعت ۲ رسیدی اینم آدرس خونمه بیا اونجا بهت میدم گوشی رو و اصلا" هم نگران نباش. من پولی نمی خوام دخترم!!!!!!...خلاصه با مامانم راه افتادیم و رفتیم به همون آدرس...آقاهه داشت تو ماشینش آب میریخت. تا مامانم رو دید گفت: "خانم شما تو شریعتی سوار ماشین من شدی و سر ملک هم پیاده شدی...وقتی رفتی بعد از شما ۶تا مسافر دیگه هم سوار کردم. هی میدیدم صدای زنگ میاد و کسی جواب نمیده. یهو نیگا کردم دیدم یه گوشی افتاده بقل دستم همون جایی که  ترمز دستیه. برش داشتم. خدایی بود که مسافرای دیگه برش نداشته بودن. لابد فکر میکردن که گوشیه خود منه...بیا خانم اینم گوشیت. هیچ زنگی هم باهاش نزدم."

اتفاقا" چند سال پیش بود که مامانم تو خیابون یه گوشی پیدا کرد و آورد خونه و داد دست من تا از توش یه شماره پیدا کنم و زنگ بزنم ببینم مال کیه!...درد سرت ندم طرفای شب صاحبش که یه خانم جوون بود اومد و گوشی رو گرفت و کلی هم خوشحال شد. سیم کارتش رو سوزونده بود اما برای شماره تلفنایی که توش داشت خیلی ذوق کرده بود...همون روز که رفتیم دنبال گوشیه مامانم گفت راست میگن: "همیشه دست به دست سپردست!"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط papary  | 

نسبت به دخترای هم سن و سال خودم اصلا" دختر ولخرجی نیستم. خسیس هم نیستم اما اصلا" از بچگی عادت نکردم که بی رویه پول خرج کنم و هر پولی رو به موقع و به اندازه خرج میکنم...اما امان از اینکه ببینم یه نفر خسیسه و جونش در میاد برای خرج کردن حتی یه شیشه آب. دیوونه میشم...مخصوصا" اگر یه مرد خسیس باشه. خساست برای یه مرد خیلی بده...افتضاحه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط papary  | 

وای ی ی ی که چقدر دیشب خوش گذشت و خندیدیم...خدارو شکر واقعا"...هم مهمونا خوشحال بودن و هم خودمون.

کیک تولدم

پارسال تولدم یه خبطی کردم و گفتم اگر تا سال دیگه تولدم ش . و . ه . ر . نکرده باشم، به من بگین پریا خره...یکسال گذشت تاااا رسیدیم به دیشب و ....

حالا خدا میدونه فقط که تا سال دیگه تولدم چیا پیش میاد برام...از پارسال تا امسال که خدارو شکر خوب بود...مهمترین چیز این بود که امسال دیگه پام تو گچ نبود و رو پای خودم بودم و بدون اتکا به عصا راه میرفتم.

وقتی می خواستم شمعهام رو فوت کنم آرزویی که کردم برای سلامتی مامانم بود. خیلی دوستش دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امرداد سال ۱۳۶۳، ساعت ۱۰ صبح من بدنیا اومدم...روز دوشنبه بوده...۳کیلو و ۲۵۰ گرم وزنم و ۵۸ سانتیمتر هم قدم بوده...دومین و آخرین دختر -بچه- خونمون بعد از ۸ سال...اسم تو گوشیم هم فاطمه بوده...هنوز فلسفه این اسم تو گوشی رو نمیدونم چیه...اگه اسم من پریا هست و تو شناسنامه هم همین اسمه، پس اون فاطمه چیه دیگه؟!

من در 2 ماهگی

ظاهرا" یکی از اولین عکسهای عمرم -بعد از عکس سونوگرافی تو شیکم مامانم- بوده که در تاریخ ۳۰ شهریور در ۲ ماهگی ازم گرفتن...ماشالا عین توپ بودم...یه ذره هم شبیه پسرا بودم انگار

تولدم مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز ظهر اومدم یه چرتی بزنم که دیدم تلفن زنگ خورد و از اونور یه نوار شروع کرد به صحبت: "مشترک گرامی! از روز دوشنبه ۷-۵-۸۷ به علت کابل برگردان در خطوط تلفن شما به مدت ۷۲ ساعت اختلال وجود دارد"

حالا که قراره اون اتفاق خوب بیافته و قراره یه سری تلفنا زده بشه، کابل برگردون دارن میکنن...میبینی تورو خدا!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط papary  | 

سه شنبه این هفته قراره یه اتفاق خوب بیافته
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط papary  |