|
|
|
|
|
تابستونم تموم شد رفت پی کارش با اینکه عاشق ۶ ماهه اول سالم -مخصوصا بهار- و طاقت گرمارو اصلا ندارم، اما از ۶ ماهه دوم خوشم نمیاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خیر سرم مثلا هفته ای یه ساعت میشینم پای تلویزیون که سریال یوسف رو ببینم...مثل آدم که نمی تونم بشینم. انقدر چرت و پرت میگم و ترجمه های مختلف از فیلم منتشر میکنم که نمیذارم بقیه بفهمن چی داره میگه...اگر بتونم یه ساعت عین آدم بشینم یه جا خیلی خوبه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
- امروز بازم از اون روزایی هست که کلی انرژی دارم و نمی دونم چی کار کنم که انرژیم هرز نره.
- یه چیزی دیدم،اولش کلی ذوق کردم. اما بعدش کلی ناراحت شدم و فقط خدارو شکر کردم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
بی تو مهتاب شبی از آن کوچه علی چپ گذر کردم... از کوچه علی چپ گذر کردنم عالمی داره ها; فقط عابرا میدونن
پ.ن. در این فقره خاص،حدسم کماکان درست بوده تا حالا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
میگم شاید دوباره هیچی هیچی بازم داره...هیچی ولش کن.
اصلا بیخیال جمله بالا. موضوع رو عوض کنیم...
* این رو فقط خودم و یه بنده خدای دیگه میدونیم چیه قضیش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:51 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح که بیدار شدم، نشسته بودم و تلویزیون میدیدم. تلویزیونی که نیستم، اگرم یه موقع هایی بشینم پاش، "مثلا" دارم میبینم. همیشه یه چیزی تو ذهنم برای فکر کردن داره وول میخوره...امروز همینطور که "مثلا" داشتم تلویزیون میدیدم به افکار خطور کرد که بریم موزه یه پیشنهاد بسیار مفید: اگر یه زمانی خواستین برین اونجا اصلا اصلا، به هیچ عنوان از راهنمای انسانی استفاده نکنید...فک کنین یه نفر راهنما داره یواش یواش که بیشتر شبیه پچ پچ کردنه حرف میزنه و ۳۰ نفر دورش جمع شدن که هر کدوم هم سعی میکنن از خودشون صدایی تولید نکنن. این ۳۰ نفرم قاعدتا حلقه زدن دور ویترین...اگر خوش شانس باشید و قدتون از بقیه بلندتر باشه فقط میتونید یه چیزایی رو ببینید، اونم نه کامل...از من به شما نصیحت اینکه راهنمارو بیخایل بشید و یه کتاب از اونجا بخرین. همه توضیحات رو بهتر از خود راهنما توضیح داده و هر چقدر هم که بخوایین میتونید دور هر ویترین توقف کنید.
این کوزه قلیون هست که از تخم شتر مرغ درست شده. مربوط به دوره قاجاریه هست.
تخت نادر، اما در دوره سلطنت فتح علی شاه ساخته شده.
تاج رضا خان و محمد رضا که در تاجگذاری ها مورد استفاده بوده. تا قبل از رضا خان یه تاج دیگه بوده که از دوره قاجار به بعد همه شاه ها از اون استفاده میکردند، اما رضا خان -حالا به چه دلیلی نمیدونم- از اون تاج استفاده نمیکرده...البته حقم داشته ها. تاجه شبیه سطل ماسته
الماس معروف دریای نور که بزرگترین الماس صورتی شناخته شده در دنیا هست.
و اینم تاج فرح که در تاج گذاری ازش استفاده کرده...ساخته شده از الماس، زمرد سبز، مروارید و یاقوت سرخ هست...وای از نزدیک یه چیز دیگست این تاج...خیلی ازش خوشم اومد...مامانم قول داده یکی از اینا رو برام بخره اگر همه شبای هفته دیگه مرتب مسواک بزنم
بطور کلی جواهرات دوره قاجاریه اصلا زیبا نبودن. اما جواهرات دوره پهلوی هم زیبا بودن و اینکه از رنگهای متنوع درست شده بودن. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
![]() شروع ترم ![]() یک هفته بعد از شروع ترم ![]() دو هفته بعد از شروع ترم ![]() قبل از میان ترم ![]() در طول امتحان میان ترم ![]() بعد از امتحان میان ترم ![]() قبل از امتحان پایان ترم ![]() اطلاع از برنامه پایان ترم ![]() 7 روز قبل از پایان ترم ![]() 6 روز قبل از پایان ترم ![]() 5 روز قبل از پایان ترم ![]() 4 روز قبل از پایان ترم ![]() 2 روز قبل از پایان ترم ![]() 1 روز قبل از پایان ترم ![]() شب قبل از امتحان ![]() 1 ساعت قبل از امتحان ![]() در طول امتحان هنگام خروج از سالن امتحان بعد از امتحان |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی عصبانیم...خیلی...دارم از معده درد میمیرم به خدا بعضی از آدما فقط سن گنده میکنن اما دریغ از یه ذره فهم و شعور که داشته باشن...۳۲ سال سن داره اما قد یه بچه ۱۰ ساله هم شعور و فهم و درک نداره. نمیتونه معنیه کلمه "تموم شد" رو بفهمه حتما انگار باید با توهین باهاش حرف زد تا حالیش بشه...حیف ( شایدم نه حیف) که اصلا دوست ندارم به بقیه توهین کنم، وگرنه شاید اونطوری کاملا حالیش میشد که "تموم شد" یعنی چی! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچی! کار یا خبر خاصی ندارم!...هویژوووری داشتم از اینورا رد میشدم، گفتم بشینم و یه نفسی هم تازه کنم...مگه همیشه باید خبری باشه که بیام اینجا؟
به گفته بعضیا خیلی لوسم، نه؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
برنامه دیروز -پنج شنبه- من:
صبح زود خروس خون ساعت ۱ ظهر از خواب بیدار شدم از اون اول که ماها وارد شدیم، اونجارو گذاشتیم رو سرمون تا اون آخر که تو مترو بودیم...دیگه چیزی نبود که ما بهش نخندیده باشیم. باور کیند حتی به جرز دیوار هم خندیدیم بهترین جای نمایشگاه غرفه سیما فیلم بود. یه سری از دکورهای فیلم یوسف رو آورده بودن اونجا. اما هر چی منتظر شدیم که ضلیخا رو هم ببینیم، نبود.
روی این تخت یه عکس خیلی خوشمل انداختم، که متاسفانه نمیتونم بذارم اینجا. دیوونه رنگ قرمزش شدم.
اینم یه چیز تو مایه های آباژور یا لوستره، اما اون قدیم ندیما که وجود برق در حد یه شایعه بوده انگار با روغن کار میکرده
اینم مثلا" شهر فرنگه!!!!
تصویرایی از تظاهرات مردم در اوائل انقلاب رو نشون میداد.
عکسهای دیگه هم گرفتم اما چون تصاویر متحرک بودن، عکسها فلو شد.
این چوب کاری ها هم خیلی قشنگ بودن.
باریکتر از مو بودن واقعا.
توی این تابلو فرش رنگهای بسیار زیبایی کار شده بود.
این گلدون هم تماما از چوب درست شده بود.
این یکی رو هم نفهمیدم منظورش چیه اما چون برام جالب و خنده دار بود عکسش رو گرفتم.
اینجا هم بجای نمازخونه بیشتر شبیه درازگاه یا محفل تبادل نظر بود. گلاب به روتون چه بویی هم می اومد
این عکس رو هم قبل از افطار گرفتم. به اون خانومه که گوشه سمت راست هست دقت کینید.
اینم یه عکس از خودم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
متوجه شدم که بطرز عجیبا غریبایی وسایل خونه ما با همدیگه همذات پنداری دارن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا حس میکنم که بغیر از خدا جونم و مامانم،کسی دوستم نداره. یا اگرم دوستم داره دیده نمیشه یا خودش رو نشون نمیده...با اینکه خدا جونم و مامانم همیشه کنارم هستن، اما یه جورایی احساس تنهایی میکنم.
تابستونم کم کم داره تموم میشه. خود خدا میدونه که پارسال این روزا چه روزای افتضاحی، در حد مرگ رو داشتم. هیچ کس بغیر از خودم نمیتونه اینو درک کنه، چون کسی جای من نبوده و نیست. اصلا" فکر اونروزا رو که میکنم پشتم میلرزه. عین یه کابوس بودن. اما خداروشکر که امسال دیگه اونطوری نیست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
۶ عصر امروز انتخاب واحد ورودي هاي ما بود...از صبح آویزون سایت بودم که شاید زودتر باز بشه...از اینورم واحدا هی پر میشد...۶ كه سایت باز شد يهويي همه چي بطور عجيبا" غريبا Error داد قيافم ديدني بود حسابي...داشتم سكته ميكردم. تو گوشم فقط صداي ضربان قلبم بود...فشارم كه روي ۱۳۰۰ بود...بالاخره بعد از ۲ ساعت كلنجار رفتن، بعد از افطار سايت باز شد. انگار منتظر بود تا افطار کنه بعد اجازه ورود بده |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از پریروز که اون اتفاق افتاده، دارم پستهای سال پیشم رو می خونم این دو روزه.
خدا جونم واقعا" شکرت. شکر برای اینکه کمکم کردی تا از اون قضیه به خیری بیرون بیام و یه موقعی کاری دست خودم ندم از شدت ناراحتی...شکرت برای اینکه زمانش رو رسوندی که حرفم رو بزنم و حرفای اون رو هم بشنوم. واقعا" نمیدونم اگر تو و مامانم نبودین تو اون مدت به من چی میگذشت؟ چی میشدم؟ شکرت که اون روزا تموم شد، وگرنه الان یه دیوونه کامل شده بودم...از این به بعدش چی میشه یعنی؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا جونم شکرت. حرفی رو که ۱۰ ماه مونده بود تو دلم و دیگه کم کم داشت تبدیل به ترشی میشد، بالاخره امروز گفتم...سبکتر شدم خدا جونم...از اون اول گذاشتم به عهده خودت، از این به بعدش رو هم خودت میدونی...هر چی که خیره خودت پیش بیار مثل همیشه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
الان حدود 1 سال است که خیلی خسته ام و این هفته آخر هم که دیگه دارم از پا می افتم. چرا ؟ همیشه فکر می کردم کمی تنبل ام اما حالا دقیقا حساب کرده ام و متوجه شده ام که خیلی کار می کنم. ببینید ما توی ایران 72 میلیون جمعیت داریم که 13 میلیون اونها بازنشسته هستند. پس می مونه 59 میلیون نفر. از این تعداد، 24 میلیون دانش آموز و دانشجو هستند یعنی برای انجام کارها فقط 35 میلیون نفر باقی می مونند. توی کشور 10 میلیون نفر هم توی ادارات دولتی شاغل هستند که خب عملا کاری انجام نمی دن. پس برای پیش بردن کارها تنها 25 میلیون نفر باقی می مونند. از این 25 میلیون نفر هم تقریبا 4 میلیون نفر نماینده مجلس و سایر وابستگان حكومت هستند پس فقط 21 میلیون باقی می مونن و اگر بدونیم که تقریبا 17 میلیون آدم جویای کار داریم، معنیش این خواهد بود که کل کارهای مملکت رو 4 میلیون نفر دارن انجام می دن. اما حدود 2 میلیون نفر هم نیروهای مسلح داریم و این یعنی فقط 2 میلیون نفر نیروی کار باقی می مونن. از بین این دو میلیون نفر، 646.900 عضو پلیس هستند پس کلا می مونه 1.353.100. حالا این وسط 649.876 نفر بیمار داریم که قدرت کار ندارند. پس بار کارهای کشور افتاده روی دوش 806.200 نفر از جمعیت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806.186 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصویر، ممنوع الصدا و ... داریم پس کل کارهای کشور افتاده روی دوش 14 نفر! از این چهار ده نفر 12 تاشون عضو شورای نگهبان هستند و پس متوجه می شیم که کل کارهای کشور افتاده روی دوش دو نفر: من و تو ! و تو هم که داری اینو میخونی... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از فردا قراره برم یه جا کارآموزی کنم...از اونجایی که اصلا" عادت و حوصله ندارم که کارامو دقیقه نود انجام بدم، یه چیز حدود ۷ ماه زودتر دارم میرم کارآموزی که تا ترم بهمن که کارآموزی برمیدارم، قشنگ سر فرصت پروژم رو نوشته باشم و اونموقع راحت بتونم به اون چند واحدی که دارم برسم...خیلی خوشحالم، نه؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از جمعه تا حالا رو به موت بودم...دوباره اس اس |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از دیروز که امتحانم رو خراب دادم حسابی قلبم درد گرفته از شدت ناراحتی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت 5 یه امتحان مهم دارم... حسابداری مالی... نمیدونم بگم سخته یا نه؟! بلدم همش رو و یه چیز تو مایه های اینکه جزوه رو قورت داده باشم خوندم... اما نمیدونم چرا دارم از استرس خفه میشم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نگفتم زدم تو گوش ۲۰؟ جا داشت ۴۰-۵۰-۶۰... میشدم روزی که بعد از این مدت شروع کردم به خوندن، با خدا یه قراری گذاشتم و هنوزم سر قولم هستم. و البته خدا هم کمکم کرده تا همین الان. مرسی خدا جونم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند روزه مثه چی (مثه چی ها!!!!) دارم میخونم...۴شنبه مالی دارم.امتحان آخریمه. یه ذره میترسم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز عصری ساعت ۵ امتحان حسابداری صنعتی ۱ داشتم...چه امتحانی بود...تمام سوالا کپیه کتاب بود. آسوناش بود. حتی عددهاشم همونا...انقدر خوب دادم که حد نداره... برای ۳ واحد زدم تو گوش ۲۰...مرسی خدا جونم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||