تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
يلداست و دوباره سگ لرزه زدنا و نوك انگشتاي دستم منجمد شدن و دماقم از سرما افتادن شروع شد...دوباره بازم هندونه خوري و آجيل خوري و انار خوري و از همه مهمتر فال حافظ گرفتن و بستني خوري شروع شد...اين آخري رو خودم اختراع كردم و دليلمم اينه اگر شب يلدا بستني بخوري تا آخر سال ديگه سرما بهت نفوذ نميكنه و ضد يخ ميشي...خدايي استدلال رو حال كردي!!!

امشبم تلپ شديم خونه خواهرم...بگي نگي هم يه ذره ناخوشه اما چه كنيم كه چتر بودنم عالمي داره واقعا...سال ديگه خواهر زادم اين موقع حدوداي ۳ يا ۴ ماهشه...الهي قربونش برم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط papary  | 

- امروز کنکور آزاد کاردانی به کارشناسی داشتم...نمیدونم قبول میشم یا نه؟ چون اصلا چیزی نخونده بودم و هر چی جواب میدادم فقط درسایی بود که تو این ۴ ترم خوندم و بس...سوالا هم که خیلی سخت بود خدایی. فقط زبان و حسابرسی رو عالی زدم و بقیه زیاد تعریفی نداره... مامانم میگه نصف بیشتر کنکور فقط شانسیه...خدا کنه قبول بشم، چون در این صورت دیگه یک میلیون و خورده ای پول کلاس کنکور از جلوم برداشته میشه......

-یه چند روزیه که نمی تونم وارد بلاگفا بشم و همش Error میده. الانم با پ.ر.و.ک.س.ی اومدم...کس دیگه ای هم این مشکل رو داره؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این روزا رابطم با بعضی از آدمایی که قبلا باهاشون بودم خیلی تغییرا کرده...یعنی یه جورایی خودم خواستم که این طور بشه...تا قبل از این دو به شک بودم که منو فقط برای رفع نیازشون می خوان یا موقعی هم که من بهشون نیاز دارم هستن یا میپیچونن آدمو؟!

اولش که متوجه شدم تا حالا خیلی خر بودم که اجازه میدادم ازم کولی بگیرن، خیلی لجم در اومد. اما الان خوشحالم که این تصمیم کبرا گونه رو گرفتم و اجازه نمیدم دیگه کسی ازم کولی بگیره.

خدا جونم رو شکر میکنم که اینطوری بهم نشون میده هر چیزیو نمیذاره بهای بیشتری بابتش بدم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط papary  | 

یه چند روزه گلاب به روتون اخلاقم خیلی گوه شده...نمیدونم دقیقا تقصیر خودمه یا آدمای اطرافم؟!...آخه اونایی رو که حوصلشونو ندارم دور و اطرافم هستن و اونایی رو که حوصلشونو دارم نیستن.

از طرفی هم اونایی که دور و اطرافم هستن همش دارن رو اعصابم راه میرن و هی کرم میریزن بهم. همین کرم ریختنا هستش که اخلاقمو گوه کرده...بازم واقعا نمیدونم که دقیقا تقصیر اخلاق گوهمه که گوه شدم یا اون آدما؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خدمت شما عارضم که ( چه حرفای قلمبه سلمبه ای یاد گرفتماااا) این روزا یکی از دغدغه های خانواده ما دختر یا پسر بودن بچه خواهرم هست.

اول از همه هر چی هست سالم و صالح باشه. هم خودش، هم مامان و باباش هم سالم باشن و خداروشکر که یه نی نی گولو داره میاد تو خونه...این بچه سومین نتیجه فامیل میشه و اولین بچه تو خانواده ما بعد از من.

اما مهمتر از همه اینکه اگر این بچه پسر بشه تا حدودای ۱۰ سالگی مجبوره (جدا مجبوره هااا) لباسای دخترونه تنش کنه...آخه از وقتی خواهرم اینا نامزد بودن هر جا که میدیدم لباس بچه دخترونه خوشگل دارن میرفتیم و میخریدیم. اصلا هم به سن لباس نگاه نمیکردیم فقط کرم خریدن داشتیم...اصولا ما آدمای خوشحالی (!!) هستیم...حالا ما مونیدم و کلی لباس دخترونه از سنای مختلف...دیروزم تو مترو بودم که یه دستگش پشمی خوشمله قرمز براش خریدم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط papary  | 

- این چند روزه که مامانم نیست تو خونه مثه دیوونه ها شدم...از بس صدای موزیکم رو زیاد میکنم تا از تنهایی در بیام، گوشام باباقوری گرفتن

- بالاااااخره بعد از ۳ ماه سختی، بیخوابی های پشت سر هم تا ساعت ۳ صبح و رفتن به شرکت، تو خونه حبس بودن و ... امروز پروژم تموم شد...پرینت گرفتم و فرستادم صحافی تا ۳شنبه که تحویل بگیرمش...جدی جدی تو این ۳ ماه پوستم کنده شد تا تمومش کنم

- حالا باید کم کم آماده بشم برای امتحانای پایان ترم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز عصری (یکشنبه ۳ آذر) من و دوستم تو مترو بودیم که خواهرم زنگ زد و گفت:Possetive یعنی چی؟

- کجا دیدی؟ روی چی خوندی؟

- روی تست حاملگی!!!!...یعنی چی؟...بده این؟

- یعنی مثبته خره...ببینم نکنه حامله هستی؟...

کم مونده بود تو مترو از خوشحالی جیغ بکشم...فورا رفتیم داروخانه و یه تست دیگه خریدیم که مطمئن بشیم درسته یا نه...بازم مثبت بود. اما هنوز باورمون نمیشد تا صبح بشه و بره آزمایش خون بده.

امروز صبحم رفت آزمایشگاه و جواب مثبت بوده...دیگه از خوشحالی نمیدونیم چی کار کنیم...به هر کسی میگیم باورش نمیشه...آخه ۳ سال بود که مشکل داشتن. ۳ ماه پیشم دکتر جوابش کرد. تا اینکه رفتیم مشهد. در اصل رفتن مشهد ما نذری بود که مامانم برای خواهرم کزده بود که خداروشکر هم رو سفید شدیم و خدا خوشحالمون کرد...خدایا شکرت هوار بار

امشبم مامانم داره سوریه تا یک هفته دیگه...خدایا به خیری و سلامتی برن و برگردن و کلی بهشون خوش بگذره

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خدایا! مگه نمیشنوی هر چی بهت میگم که....

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط papary  |