تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
- امروز امتحان آموزش قرآن داشتم...۱۰ نمره تشریحی بود، بقیشم کنفرانس و روخوانی...برای قسمت تشریحی ۷ تا سوال داده بود. تو طول ترمم موضوع داده بود که کنفرانس بدیم... امروز ۴ تا سوال داده بود، ۳تاش از همونایی که خودش گفته بود، یکیشم از کنفرانسا... نوشته بود: "در مورد امام زمان هر آنچه که در کلاس بحث شده است را بنویسید!" ... منم جواب دادم: "امام زمان امام ۱۲ شیعیان هستند. نام مادر ایشان نرجس و نام پدر ایشان حسن عسگری بود. ایشان در حال حاضر در غیبت هستند تا روز قیامت که به زمین و زمینیان برگردند تا عدالت را بر همه دنیا برقرار سازند. یاران ایشان ۳۱۳ نفر خواهد بود. ایشان از مسجد جمکران در قم عروج فرموده اند و همه انسانها را به انتظار خود گذاشته اند."

از بس گفتین خر خون، خر خون چشمم کردین دیگه! حالا این امتحانمو شاید بشم ۱۹.

- امروز با تاکسی برگشتم خونه و حال و حوصله مترو سواری نداشتم...از آزادی سوار یه ون شدم و از اونجایی که از ماشینای شاصی بلند بی نهایتا خوشم میاد، همون جلو نشستم و کلیم از ذوقم، پوستم برام تنگ شده بود...نزدیکای انقلاب یه مسج برام اومد. ذوق زده تر شدم که بالاخره یکی دوستم داره و برام مسج زده و عروسی و آره و اینا...مسج رو که باز کردم دیدم این شماره هست  +۷۰۱۷۵۶۳۹۸۹ (بقیشم نمیگم)... هر چی تفکرات به خرج دادم تا بفهمم کیه فایده نداشت... نوشته بود:Emshab raye etemad milioni be Adele Ferdosipour. 90 ra SMS baran mikonim emshab! Saate 11 canale 3 barnameye 90. Hemayat az Ferdosipour ba shekaste recorde SMS."...خلاصه اینکه احتمالا اگر یکی از شماها بودین خواهشا زودتر خودتون رو معرفی کنید و جوونی رو از خماری  -ناشی از عدم استفاده مواد مخدر-  نجات بدین...بخدا ثواب داره! جای دوری نمیره!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط papary  | 

بس که این دوست گرامی جناب برادر حاج مبین.م به من میگه خر خون، امروز یه کاری کردم تا ضایع بشه حسابی...به همت و یاری و لطف یکی دیگر از دوستان مشرف شدیم به دیدن Cho's Manifesto ...ما را همی خوش آمد.

اما چیزی که برام جالب انگیز ناک تر از خود تئاتر بود اینه که اول تئاتر که بازیگرا -به انگلیسی- با خشرویی (!!!) از حضار می خوان تا گوشیاشونو خاموش کنن، این وسط یه سری فحش ها هم میدن که لابد پیش خودشون فکر میکنن مردم که متوجه نمیشن هر چی ما میگیم گوشیاتونو خاموش کنین، حالا این فحشرم کی می خواد بفهمه؟

افشین هاشمی هر باری که داشت حرف میزد دلم حسابی برای اون ردیف جلویی ها که رو زمین نشسته بودن میسوخت. بیچاره ها کلی آبیاری بارانی شدن...لهجه ها زیاد جالب نبود اما بهتر از همه اشکان خطیبی بود، مخصوصا با اون سیگار کشیدنش با پاهاش. بیچاره Cho که باید سیگار با اسانس بوپالر میکشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از اونجایی که من کاملا بفکر دلو روده و معده و غیرتون شما و ناهاری که میل فرمودید هستم و از اونجا تری که دوست ندارم محتویات معدتون حروم بشه، دیگه تعریف نمیکنم که امتحان حسابرسی امروزم رو چطوری دادم...احتمالا اگرم تا حالا تغییری در دل و رودتون ایجاد شده دیگه تقصیر من نیست. منکه حرفمو غیر مستقیم زدم...باهوشیم حدی داره بخدا!...اگرم تا حالا متوجه نشدین  -گلاب به روتون- که دیگه خیلی خنگین!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط papary  | 

- همون پام بود که پارسال سه بار شکست، فکر کنم برای بار چهارم هم یه طوریش شد...عادت دارم وقتی می خوام بشینم رو صندلی اول پای راستم -همون که شکسته- بذارم رو صندلی و بعد بشینم رو پام. پریروزم همین کارو کردم اما حواسم نبود و دقیقا قوزک پام -همونجایی که شکسته بود- رو گذاشتم لبه صندلی و نشستم روش. نشستن همانا و یه صدای قررررچ کردن همانا و جیغ منم از این طرف به هوا رفتن همانا...حالا از پریروز پام این هوا ورم کرده و درد میکنه. راه میرم لنگ میزنم.

- قلبمم که کماکان همونطوره.

- امروز خیر سرم می خواستم بشینم حسابرسی بخونم برای یکشنبه که امتحان دارم. اما از بس حالم بد بود بیشتر از ۲ ساعت نتونستم چیزی بخونم و بقیش چرت زدم...همش یا سر درد دارم یا پا درد یا قلب درد.

- رفتم تو سایت دانشگاه ببینم زمانبندی ثبت نام این ترم کیه، میبینم نمره کاربردم رو یه نمره اضافه کرده شده ۲۰

- ببخشید تو این پست همش از درد و مرضام نوشتم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خاله های مامانم با مامان بزرگم جمعا میشدن ۶ تا خواهر. خاله فخرایران، خاله قدسی، مامان بزرگ راضیه، خاله مولود، خاله بهار و خاله منیر... خاله منیر الان تو آمریکا پیش بچه هاشه و خاله بهارم همینجا تو ایران و بقیه خواهرها نفس کشیدن یهو یادشون رفت. 

                                 خاله بهار

۷ یا ۸ سال پیش بود که آقا مسعود شوهر خاله بهار فوت کرد. یه پسرم بنام امیر سعید دارن که حدود ۴۰ و خورده ای سالشه تو انگلیسه و اصلا هم ایران نیومده طی این سالها...خاله بهارم پرستار بیمارستان ارتش بوده.

یه روز قبل از اینکه آقا مسعود فوت بشه، مامانم رفته بوده بهشون یه سری بزنه. یهو آقا مسعود به مامانم میگه: "لباس مباسای عید بهار رو خریدم و همه چیم تو یخچال و فریزره. ممکنه من عید امسال اینجا نباشم دیگه، بهارو میسپرم به تو که کار ماراشو انجام بدی و هواشو داشته باشی."...فردای همون روز نزدیکای ساعت ۷ صبح بود که خاله بهار زنگ زد خونمون که بیایین از دهن مسعود داره کف میاد بیرون و حرفم نمیزنه. اورژانس که میاد دکتر میگه همون دم دمای صبح سکته کرده و تموم کرده... از اون سال به بعد همه کارای خاله بهار افتاد گردن مامان من.

همیشه خود خاله بهار میگفت بخاطر ترس از تنهایی با مسعود ازدواج کردم، چون خیلی ترسو بودم. مادر خواهر مسعود آدمای خوبی نبودن، منم از ترسم که نکنه امیر سعید رو اذیت کنن و یه موقع از راه بدر بشه ۱۲ سالش که شد بردمش گذاشتمش انگلیس که لااقل از اینا دور باشه...از اون زمان تا حالا نه خاله بهار و نه آقا مسعود، هیچکدومشون سعیدو ندیدن...از روزیم که آقا مسعود فوت کرد فقط چند باری سعید زنگ زد خونه ما که امسال ژانویه میام ایران و مامانم رو میبینم... پنداری که با لاک پشت داره میاد و مونده تو راه. حدود ۳ سالیم میشه که دیگه زنگی نمیزنه، حتی به مادرش که احوالشو بپرسه.

طی این چند سال مامانم همیشه به کارای خاله رسیدگی میکنه و کار ماراشو انجام میده...۲ سال پیش بود که یهو خاله بهار حالش بد شد. انگار اعتصاب غذا کرده بود. حافظشم همچینی یه نموره ۶ و ۸ میزد و همه ماهارو با هم قاطی کرد. حتی من رو که همیشه بهتر از همه میشناخت...مامانم براش یه پرستار گرفت. بگی نگی یه ذره روبراه شد. اما چون حقوق خاله بهار کافی نبود تا هم بتونه هزینه پرستارو هم خرج خونه رو تامین کنه، ناچارا مامانم با مشورت چنتا از خاله زاده هاش که ایرانن -که فقط نقش کمد دیواری رو این وسط ایفا میکنن و هر موقع کارشون داری بطور یهویی ناگهانی مریض میشن، اما سر از ویلاشون تو شمال و اروپا در میارن- و با رضایت خود خاله بهار، خونش رو اجاره داد و گذاشتش خانه سالمندان.

تا یک سال اول مامانم همش عذاب وجدان داشت که نکنه کار اشتباهی کرده که خاله رو برده گذاشته اونجا! نکنه اونجا اذیت بشه و حالش بدتر بشه؟!...اما از وقتی که خاله روز به روز حالش بهتر شد و حواسشم اومد سرجاش، و به قول خودش "اینجا بهتر از خونه خودمه. آدمای همسن و سالم دور و اطرافم هستن. دکترم که همیشه هست. غذامم که همیشه حاضره. دیگه چرا می خوایی برم گردونی تو اون خونه؟" مامانم یه ذره بهتر شده.

تنها مامانمه که هر ماه میره بهش سر میزنه و براش چیزی میبره و حساب کتابشو رسیدگی میکنه. به قول مامانم "منکه از جیبم نمیدم چیزی. همه اینا از پول خودشه. منت هیچ کسیم رو سرش نیست"... امروزم مامانم رفته بود پیشش و کلی خوشحال شده بوده وقتی مامانمو میبینه. خدارو شکر حافظشم دیگه ریب نمیزنه و همه ماهارو خوب میشناسه. اما گاهی سراغ امیر سعیدشو میگیره و میگه داره میاد ایران!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز رفتم دعوا. جاتون خالی چی زدیم و چه خوردن...اما نتیجه ای نگرفتیم و همچنان To Be continued تا فردا یا شنبه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط papary  | 

به به!...به به!...اگر باقلوا می خوردم این همه کیفور نمیشدم که امروز شدم...به جان خودم نباشه، به جان شما، اگر امتحان امروز باقلوا بودا، هنوز تو دهن نذاشته آب میشد، بس که امتحان خوبی بود خدارو شکر...زدم تو گوش ۲۰...اصلا ۲۰ چیه؟ جا داشته باشه ۲۰۰، ۳۰۰ میشم.

امتحان شنبه هم که جوابش اومد شدم ۱۹...اون یه نمرهه هم مال اون سوتیه که سر امتحان عملی دادم وگرنه اینم ۲۰ میشدم.

خیلی خب دیگه! کم کم تمومش کنم تا حالتون بهم نخورده و بیشتر از این وبلاگ رو شکوفه بارون نکردین.

اما همچنان از دیشب عصبانیم و سگ، تا فردا که برم خدمت اون آدم برسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خیلی عصبانیم. یه چیزایی در حد سگ شدم، شایدم بدتر از سگ...خیلی کم عصبانی میشم اما وقتیم یه نفر پا میذاره رو دمم دیگه حسابش با خودشه...راسته میگن با دم شیر بازی نکن که اگه بگیرتت، شانس بیاری تیکه بزرگت شاید گوش چپت باشه. نا سلامتی منم که امردادیم و شیر!

همیشه از آدمای بی وجود و جرات بدم می اومده. حالا نمیگم خودم خیلی وجود دارم و کله خرم. اما لااقل اگر کاری رو می خوام انجام بدم وجود و جراتشو دارم که پا جلو میذارم، نه اینکه وسط کار جا بزنم و آبیاری قطره ای کنم لباسامو.

آخه یکی نیست به اون آدم احمق بگه که اگر تو وجود و جرات کاری رو نداری خیلی بیجا میکنی، غلط میکنی و غلط(!!!) میخوری که یه کاری رو انجام بدی...بیجاتر میکنی، غلط تر میکنی و غلط تر(!!!) میخوری که وقتی گند میزنی به همه چی پای کس دیگه رو هم وسط میکشی....آدم بی وجود احمق! مگه من نبینمت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط papary  | 

پی نوشت پست دیروز که در مورد طالع روزانه بود، عارضم بس که امروز پشت این آیفون انتظار کشیدم تا یه از خدا بیخبری بیاد و رد بشه، محض دلخوشیم که شده بلکه این زنگ ما رو بزنه و شاید یه فرجی بشه و آره و اینا،خسته شدم دیگه...حتی آقای آشغالانسم نیومد بگه "آشگال داری؟!"

سر شبیه بود که پیشنهاد کردم بریم خونه خواهرم اینا...به خیال خودم شاید آیفون اونا جواب بده و یکی از محلشون بیاد رد بشه...غافل از اینکه اونجا هم سوت و کور تر از محل ماست.

پس تا اطلاع ثانوی بازم موندگارم همینجا...نفر بعدی لطفا!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط papary  | 

- چه امتحانی دادم، امروز...باقلوا پیشش هیچ بود...کلا ۵ دقیقه بیشتر نبودم سر جلسه که ۳ دقیقش انتظار برای رسیدن صورت جلسه بود...نیست که خیلی مشهورم همه دوست دارن هی ازم امضا بگیرن...حتی شما دوست عزیز!

- یه روزایی دلم می خواد کلا کلاس ملاسو بیخیال شم و به بیخیالی طی کنم...البته بر همگان واضح و مبرهن است که منظورم از کلاس، کلاس درس نیست!

- من هنوز با ۲۴ سال نتونستم در مواقع بحرانی زندگیم اختیار دهنمو داشته باشم و کنترلش کنم...البته از اون لحاظ.از کدوم لحاظ؟ عرض میکنم الان...در بحرانی ترین مواقع زندگیم وقتی دارم یه چیزی می خورم، راه دهنمو گم میکنم...حالا خوبه راه پر پیچ و خمی رو نباید طی کنم تا به مقصد برسم...یهو میبینم تو دهنم پر از خالیه، رو لباسم یه شاهکار فوق پست مدرنیسمی خودنمایی میکنه و لقمه گرام در حالی که داره بالا سرش رو نگاه میکنه، با همون نگاه معصومش از من می خواد که هر چه زودتر از رو زمین برش دارم...بدتر از اون اینه که آثار بجا مونده از اثر مذکور به هیچ صراطی راضی نمیشه از رو لباسم زحمت رو کم کنه.

- وای ی ی ی! چه سوزی می اومد امروز تو دانشگاه ما. از اون سوزای گدا کش بودااا! ... به حدی یخ زده بود(!!!) که هر چی رو شوفاژ نشستم تا یه ذره گرم بشه، افاقه نکرد که نکرد.

- طالع روزانه: متولد این ماه اگر ازدواج نكرده شرایطی فراهم خواهد شد كه بتواند در آن ازدواج كرده و به آرزوی خود برسد اما اگر متأهل باشد باید خود را برای شروع یك برنامه تازه آماده كند...این طالع روزانه هر روز در سایت کلوپ -همین سایتی که گوشه وبلاگم میبینید- برای متولدین هر ماه نوشته میشه...اینم طالع امروز منه... حالا چه آدم دهن لقی آروزی منو به مسئولین سایت لو داده، الله و اعلم!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این پست رو حدود ۳ ساعت بعد از نوشتن پست قبل اضافه میکنم.

از اونجایی که این موضوع رفتن من خاطر دوستان رو کمی تا قسمتی ابری، مسترس و مضطرب کرده، تصمیم گرفته ایم تا اطلاع ثانوی با تمام توان خویش حضرت عزرائیل را با تبهر کامل، بدون قطره ای خین و خین ریزی دور زده تا موجب تشویش خاطر دوستان نشویم

اما به خدا جدی گفتم که قلبم درد میکنه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط papary  | 

یکی دو هفتست قلبم یهو بدجور درد شدیدی میگیره...درد که میگیره نفسمم یه جورایی گیر میکنه و بالا نمیاد...انقدر باید خورده خورده دم و بازدم بگیرم تا بتونم عادی نفس بکشم...دردش تا توی پشتمم میره.

خلاصه هر چی خوبی دیدن از من صد در صد اشتباهی بوده. شک نکنید اصلا... هر چیم بدی بوده حتما حقتون بوده دیگه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط papary  | 

نمیدونم چرا این چند وقته این موضوع انقدر تو ذهنمه و بیشتر افکارم رو به خودش مشغول کرده؟!

از طرفی دوست ندارم الان اتفاق بیافته و فکر میکنم زوده هنوز، لز طرفی هم نگرانم که پس کی می خواد اتفاق بیافته؟ نکنه هی دیر و دیرتر بشه؟!

یه حسی تو پس ذهنم میگه داره هی نزدیک و نزدیکتر میشه بهم و انقدر زمانی نمونده که برسه...نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت یا سیب زمینی!

یه جورایی میترسم از اینی که پیش بیاد، از طرفی هم به خودم هی دلداری میدم که مگه چیز ترس داریه؟ مگه لولو خورخورس که میترسی بخورتت؟

لز طرفی دوست دارم ببینم چطوریه، از طرفی هم فکر میکنم اگر پیش نیاد همیشه یه موضوع جالب میمونه برام!

بقیه رو که میبینم، نمیدونم حس خوشبختیه یا غرور که میاد سراغم و میگه الان من اینطوریم و اونا تو حسرت یه ثانیه مثه من بودن موندن...خنده داره اما گاهی بواسطه همین حس غرور، میشم عین بچه های ۵ ساله و دلم می خواد زبونمو دربیارم و بگم "هه هه! دوست داشتی جای من بودی الان؟"

نمیدونم چرا نسبت به این موضوع اینطور حس دو گانه دارم!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط papary  | 

- تو این یه هفته فرجه ای که داشتم -مخصوصا تو این چند روز تعطیلی- کلی حرکات محیرالعقول انجام دادم. از صبح خروس خون، علی الطلوع، ساعت ۱۱ صبح(!!!) تا موقعی که سوپورا کارشونو شروع میکنن، ۵ یا ۶ عصر(!!!) طبق کونداکتوری که برای خودم نوشته بودم مشغول خر خونی بودم...امروز هم دوره هام تموم شد و از این به بعد هر چی بخونم تو فواصل بین امتحاناس...خدایی میبینی چه آدم با برنامه ای هستم؟

این همه آسمون ریسمون بهمدیگه بافیتم (یکی از صرفهای فعل بافتن هست) که به روی خودم نیارم از شنبه امتحانام شروع میشه ه ه ه ه!

- صرف فعل بافتن: بافیتم....بافیتی...بافت

                         بافیتیم...بافیتین...بافیتن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط papary  | 

اول دبیرستان میرفتم اونموقع...سامان پسر دایی سعید (یکی از دوستان خانوادگی) بود. حدودای ۲۳ یا ۲۴ سالش بود...ازش خیلی خوشم می اومد و همیشه دلم می خواست باهاش دوست بشم. اما نمیدونم چرا -خوشبختانه یا متاسفانه- هیچ وقت منو نمیدید. شایدم چون هیچ موقع کاری نمیکردم که تابلو بشه قضیه.

اون موقع ها بخاطر شرایط سنیم که ایجاب میکرد دفتر عقاید داشتم. هر کی رو که خوشم می اومد ازش -دختر یا پسر- ازش می خواستم که تو دفترم بنویسه. مامانم، خواهرم، دوستای مدرسه و البته سامان...کم کم کار سامان زیاد شد درگیر روزمرگی زندگی شد و دیگه روابط کم و کمتر شد. اما هر از گاهی سعید تماسی میگرفت -و البته هنوزم میگیره- و از حال و احوال همشون خبر دار میشدیم.

حالا حدود ۱۰ سال از اون روزا میگذره و بزرگ شدم...۲ یا ۳ شب پیش بود که من و مامانم داشتیم حرف میزدم و نمیدونم چطوری شد که بطور یهویی حرف سامان و سعید پیش اومد و کلی یاد اونموقع ها افتادیم...امشب -چند دقیقه پیش، ۷:۳۰ عصر روز چهارشنبه مورخ ۱۸ دی- سعید دوباره زنگ زد و کلی حال و احوال از این حرفا...گوشی رو که دادم به مامانم یهو شنیدم که داره میگه: "نه ه ه ه! جدی میگی؟! خدا بیامرزتش! خیلی ناراحت شدم."..یهو ترسیدم که چی شده؟....سعید به مامانم گفت که پریشب سامان سکته مغزی میکنه  و تموم میکنه.

به همین سادگی همه چیز تموم شد و حالا سامان مونده زیر یه خوار خاک و یاد سامان تو خاطرها...سامان! خدا رحمتت کرده که از این دنیا بردتت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این پستم رو با خوندن این مطلب از وبلاگ شیوا مینویسم...می خوایین بگین خرافاتیم، می خوایین هم نگین. اون دیگه به خودتون ربط داره.

همیشه وقتی می خوابم خواب میبینم. یه شب نیست که خواب نبینم...گاهی هم خوابایی که میبینم عین سریالن. مگه تموم میشن؟ هر چی وسطاش بیدار میشم، یه دوری میزنم تو خونه، همین که دوباره برم تو جام و بخوابم ادامش رو میبینم...اما اکثرا خوابام یادم میره و نمیدونم چی بوده یا تصویر مبهمی ازشون میمونه تو ذهنم...اما این وسط اگرم خوابی یادم بمونه، رد خور نداره که تعبیر نشه...گاهی جالبه که کم و بیش بدونم چی پیش میاد، اما گاهیم اصلا جالب نیست و یه جوری و ترس و دلهوره آوره.

به یه چیزیم معتقدم و اونم اینه که خواب رو هر طوری تعبیر کنی همونطور پیش میاد برات. تا حالا هم سراغ کتاب تعبیر خواب و از این حرفا نرفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این روزا بطور عجیبی یه جای خالی رو شدیدا تو زندگیم حس میکنم...نمیگم که اگر اون جای خالی پر بشه ۱۰۰٪ اوضاعم از اینی که هست بهتر میشه، اما میدونم که تا یه حدی بهتر میشه. هر چند که پر شدن اون جای خالی هم برای خودش یه سری دردسرهایی رو داره که شاید باید خوشحال باشم که جاش خالیه و اون دغدغه ها رو برام ایجا نمیکنه...نمیدونم واقعا!

این روزا بطور بدی همش تو خودم فرو رفتم و کمتر سعی میکنم با کسی حرف بزنم...آدم بسیار پر شور و نشاطیم. تا حالا هر کسی باهام برخورد داشته بهم گفته که تاثیر بسیار خوبی رو آدم میذاری و این شادی و نشاطی که داری رو به بقیه هم منتقل میکنی... هیچ موقع خدا هم این خنده از لبم نمیره و نیشم تا پشت سر نفر بقل دستیم بازه...اما امان از اون روزی که خلقم تنگ بشه و سگ بشم. همه رو دیوونه میکنم و بدتر از همه اینکه اصلا حوصله خودمم رو هم ندارم.

این روزا همش دارم یه سیکل تکراری رو بطور دایره وار انجام میدم، بدون هیچگونه تغییری یا ایجاد موجی...از صبح که پا میشم همش دارم درس می خونم تا عصری...این وسط مسطها هم شاگردم میاد میره برای خودش... عصری که میشه یه چرخی دور خودم میزنم و یه دوشی میگیرم (تنها کاری که هیچوقت از تکرارش ناراضی نیستم)، یه کلی ای تو اینترنت میکنم و یهو میبینم ساعت نزدیک ۲ یا ۳ نصفه شبه و باید بخوابم و دوباره فردا همون سیکل تکراری رو انجام بدم.

نمیدونم این روزا باید چی کار کنم تا یه موجی ایجاد بشه و از این حالت در بیام...هر چی هست اصلا از این حس و حال خوشم نمیاد. اه ه ه ه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط papary  | 

روزنامه همشهری، روز چهارشنبه مورخ ۱۱ دی ۱۳۸۷، این آگهی ترحیم رو تو صفحه ۲۶ خودش زده بود.  

                 آگهی ترحیم

میتونه خیلی بد باشه که خبر فوت مادربزرگت رو اتفاقی تو روزنامه بخونی. اما برای من و خواهرم که ۲ نوه اول هستیم، و کوچکترین حسی نه اون خونواده نسبت به ما و نه ما نسبت به اونا نداریم، هیچ فرقی نمیکنه که خبر دار بشیم یا نشیم...فقط نمیدونم آدمی که اون همه سال زندگی مادر من رو تباه کرد، چطور چونه آخر رو انداخته؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب داشتم میون آهنگهای رو هاردم دنبال یه سری موزیک میگشتم تا برای تو ماشین خواهرم اینا رایت کنم (توجه داشته باشین که D.J فامیلم همیشه)...همینطور که میگشتم دو تا از موزیکایی که کلی خاطره رو برام زنده میکنن، اومدن و خودشون رو نشون دادن...قبلا هم گفتم که -متاسفانه یا خوشبختانه- مغزم همه نوع خاطره ای رو تو خودش حک میکنه. حتی اگر به دور افتاده ترین نقطه مغزم، پشت خروارها اطلاعاتی که زیر خاکستر موندن و دارن خاک میخورن بفرستمشون، بازم با یه تلنگور کوچیک میان جلو و خودشون رو نشون میدن.

یکی از همون موزیکا رو محمد پسر حبیب خونده. "از همون لحظه که گفتی میرم اما بر میگردم، میدونستم که یه عمری باید دنبالت بگردم..."

یکی دیگش رو John Mayer خونده...خاطره ای که مال حدود ۷ سال پیشه برام زنده کرد "...In a while,maybe you remember,where we met, on the beach" 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط papary  | 

بازم یه سال دیگه اومد و رفت...با همه خوبیاش و بدیاش تموم شد و رفت و حالا یه سال دیگه روبرومونه و باید ببینیم تو این سال خدا چی برامون نوشته و باید چی کار کنیم...فقط امیدوارم نسبت به سال پیش آدم تر شده باشم و بتونم بهتر از سال پیشم باشم.

همیشه وقتی سال نو میشه -فرقی نمیکنه مال چه دینی و چه کشوری باشه- مخصوصا وقتی دور هفت سین هستیم و دست همدیگرو گرفتیم انقدر دلهره و استرس میگیرم که حد نداره...اما از این طرف هم خوشحالم که سال داره نو میشه...اینم یه نوعشه دیگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط papary  | 

سر شبی یکی از دوستانمون زنگ زده به موبایلم و اینطوری میگه:

- ببخشید مزاحمت شدم، یه سوال خصوصی ازت داشتم!

- ...خواهش میکنم، بفرمایید!

- تورو خدا ناراحت نشیااا! بخدا قصد اذیت کردن یا توهین بهت رو ندارم. متولد چندی؟

- (بیچاره چقدر سرخ و سفید شده تا بتونه یه سوال از من بپرسه) چطور مگه؟ (دو زاریم افتاد که چی می خواد بگه. گفتم یه ذره کرم بریزم و اذیت کنم)...به سن خانما چی کار دارین شما؟...مزاحم نشید آقا، من نامزد دارم.

- اذیت نکن، جوابمو بده.

- نچ چ چ ...اصلا حالا که اینطور شد تا ندونم چیه نمیگم...اصلا رفتم گل بچینم، حالا حالا ها هم بر نمیگردم.

- اه ه ه ه...چقدر اذیت میکنی بچه!...ناراحت نشی تورو خدا از حرفمااا!!! یه خواهر زاده دارم که دم بخته (!!!). می خواستم ببینم اگر سنتون بهم دیگه می خوره، خلاصه آره دیگه...حالا میگی متولد چندی یا نه؟

- نه، گفتم که رفتم گل بچینم!

- ناراحت شدی از حرفم؟ منکه گفتم قصد بدی ندارم بخدا!

- نه! ناراحت نشدم. متولد ۶۳ هستم.( دیگه دیدم یه ذره دیگه ادامه بدم گریش شاید در بیاد)

- جدی میگی؟! چه حیف! خواهر زادم متولد ۵۰...متاسفانه خیلی از تو بزرگتره.

تو دلم داشتم فکر میکردم چطوریه که هم منی که متولد ۶۳ هستم و هم اون آقایی که متولد ۵۰ هست، جفتمون دم بختیم؟...جل الخالق!

خلاصه که پرید آقا جون، پرید...تا اطلاع ثانوی موندم تو خونه.

نفر بعدی لطفا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط papary  | 

- دیشب بطور یهویی-ناگهانی یادم افتاد که پارسال روز تاسوعا شیر نذر کرده بودم که اگر تا سال دیگه خواهرم باردار باشه یا بچه دار شده باشه...خدارو شکر که امسال باید نذرم رو ادا کنم...دمت داغ خدا جونم

- امروز پرهام -شوهر خواهر گرام و بعبارتی پدر بچه- رفته بود پیش فرشاد جون...عکس انداخته و انگار داره جوش میخوره...قرار شده تا ۳ هفته دیگه همین طوری تو اتل باشه، اما هر هفته باید بره عکس بگیره...اگر همینطوری اوضاع پیش بره و جوش بخوره دیگه نیاز به عمل نداره...بازم دمت داغ خدا جونم

- از فردا -و به عبارتی امروز- باید بشینم درس بخونم برای امتحان طبق برنامه ای که ریختم...چه زود گذشت این ترم!!! خدارو صد هزار بار شکر میکنم که امسال پاییز مثل پاییز سال پیشم نبود.انقدر سرم شلوغ بود تو این مدت که نفهمم کی شب شد و کی روز.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 2:59 قبل از ظهر  توسط papary  | 

این روزهاااا هر کسی با هر کسی می خواد دوست بشه، میاد منو واسطه میکنه!

این روزهاااا هر کسی با هر کسی دعوا میکنه، میونشون بهم می خوره، میاد منو واسطه میکنه!

این روزهاااا گویا صاحب یک بنگاه مهر و محبت شدم و خودم خبر ندارم!

شما چطور؟! کاری ندارین؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از پریسب تا حالا اعصاب همگیمون خط خطی شده خفن...بند آخر انگشت وسط دست راست پرهام -شوهر خواهرم و به عبارتی پدر بچه- شکسته... فرشاد جون (قبلا ذکر خیرش رو عرض کردم خذمتتون) عکس انداخته و گفته تا دوشنبه باید تو آتل باشه، اگر تا دوشنبه جوش نخورد و بهتر نشد، باید عمل کنه و PIN بذاره.

از پریشب تا حالا انقدر به خدا جون التماس کردم که عمل نخواد دست پرهام و همینطوری خوب بشه که دیگه واقعا عقلم به جایی قد نمیده...همش دارم به خدا التماس میکنم و ازش خواهش میکنم......

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این روزا اکثرا هر کسی از دوست آشناها یا بروبکس دانشگاه تا به من میرسه بعد از پرسیدن از درس و دانشگاه، با یه حالتی که انگار دیگه خیلی دیر شده و بو گند ترسیدگی گرفتم میپرسه: "تو هنوز مجردی؟" یا "هنوز عروس نشدی؟" یا یه چیزی تو این مایه ها.

خیلی دلم می خواد بزنم تو دهنشونو و بگم مگه دارم نون شماها رو می خورم که اینو میگین؟ یا رو سر شماها نشستم که نگران تحمل وزن اضافی رو سرتون هستین؟...۲۴ سال سن خیلی دیره؟...وقتی خونوادم هیچ غری نمیزنن و از این اوضاع نه من و نه اونا ناراضی نیستیم به بقیه چه ربطی داره؟...وقتی هنوز من نمی تونم بین درسام و کمک تو انجام کارای خونه توازن برقرار کنم و می مونم توش، چطور میتونم یه خونه رو بچرخونم؟...وقتی هنوز دانشجو هستم و دارم درس می خونم و کار و بار ثابتی ندارم، چطور میتونم وارد یه زندگی شم؟...اصلا شماهایی که ازدواج کردین چه گلی به سرتون زده شده که حالا اون گل رو سر من کمه؟

به خدا مردم دیوونه شدن!...فقط منتظرن که تو زندگی یکی یه نکته ای پیدا کنن و بهش گیر بدن و سوژش کنن...وقتی حرف میزنن معلوم نیست که فکری پشت این حرف بوده یا همینطوری دهنشونو باز کردن و یه چیزی انداختن بیرون که یه موقع نگفته از دنیا نرن!...به خدا مردم دیوونه شدن!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز همه ماها با تجهیزات کامل -که شامل دوربین عکاسی بود-  قشون کشی کردیم به مطب دکتر زنان خواهرم که وقتی دکتر سونوگرافی میکنه هم خودمون بصورت Live همه چیز رو مشاهده کنیم و هم اینکه برای آیندگان فیلم بگیریم... اما دکتر که دقیقا هدفی بجز ضایع کردن ماها نداشت، زد وسط حالمونو و گفت هر بار که سونوگرافی نمیکنم، هم برای بچه -که خواهر زاده من باشه- و هم برای مادر بچه -که خواهر من باشه- اشعه زیاد ضرر داره... این شد که دست از پا درازتر روانه شدیم به سوی منزل...اما اعتماد بنفسمون رو حفظ کردیم و اصلا به روی خودمون نیاوردیم که ضایع شدیم

حالا فلسفه این دوربین بردنمون چی بود؟!...دو دفعه قبل که شوهر خواهرم با موبایلش فیلم گرفته بود. وقتی تو کامپیوتر میدیدیم، با اینکه دوربین موبایلش ۵ مگاپیکسله، اما کیفیتش مثل دوربین دیجیتال نبود... این شد که به پیشنهاد من -که خاله بچه باشم- قرار شد هر دفعه دوربین دیجیتال منو ببریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط papary  |