تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
دیروز صبح ساعت ۶:۴۵ عموم فوت کرد...امروزم تشییع جنازش بود...دیگه نه درد میکشه نه نیازی به مرفین داره تا دردش رو آروم کنه. راحت شد. همین!

                     عمو احمد

یه پشتیبان از ما (من و مامانم و خواهرم) کم شد...عمو احمد عموی واقعی خودم نبود. یه جورایی عمو خوندم بود. اما از یه عموی واقعی چیزی کم نذاشت. کاری که پدرم نکرد عمو احمد برای من و خواهرم انجام داد. رک بخوام بگم یعنی پدرم لیاقت انجام دادنش رو نداشت و نخواهد داشت تا زمانی که بمیره.

زمانی که دیپلم گرفتم، کار پیدا کردم، دانشگاه رفتم و حتی تازگیا که کارشناسی قبول شدم، فقط عمو احمد بود که بجای پدر بی لیاقتم بهم تبریک بگه و به اندازه یه پدر واقعی خوشحال شد... مگه من از پدر چی می خوام؟ همیشه که پول نیست نیاز آدم. نیاز عاطفی مهمتره تا نیاز مالی. اما پدرم دریغ کرد و رفت سوی زندگیه خودش. خوش باشه! 

از ۶ سالگیم به بعد، تا الان که پدر نداشتم فقط عمو احمد بود که میدونست من چند سالمه، کلاس چندمم، چی کار میکنم، چی میخونم و ...نه پدر خودم. حتی مطمئنم پدر خودم اگه منو تو خیابون ببینه عمرا منو بشناسه. همینطور که ۶ سال پیش پدیده رو دید و نشناخت وقتی تو خیابون دید. 

این مدت که عمو مریض بود، مخصوصا این ۲ ماه آخر که دیگه از کمر به پایین فلج شده بود حاله نرگس خیلی براش زحمت کشید. روی همشون فشار بدی بود اما روی خاله بیشتر بود.

امروز که داشتن عمو رو میذاشتن تو خاک اصلا باورم نمیشد که دیگه عمو نیست. هنوزم باورم نمیشه که از این به بعد باید با کی کل کل کنم سر اینکه بابام چون پدرمه باید در موردش خوب فکر کنم؟!..صداش تو گوشمه که چطوری حرف میزد.

عمو جون خیلی زود رفتی. اینو بدون خیلی دوست داشتم و دارم همیشه. آروم بخواب از این به بعد.


اخطار جدی: هر کی بخواد تو نظر دونی، نظری در مورد پدرم بده و بخواد بالای منبر بره و تیریپ نصیحت برداره، جملش رو پاک میکنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این یه بازیه که منشاش از وبلاگ عمو هوشنگ اتفاق افتاده، و  مبین به منم خبر داد و  حالا منم بازی! شماها هم خواستین بیایین بازی، اما قبلش فانون بازی رو از وبلاگ عمو هوشنگ بخونین حتما!

اگر سن دقیقم رو توی همه عکسا میدونم بخاطر اینه که ۱- مامانم پشت همه عکسارو مینوشته و ۲- حافظه خودمه که میدونم. 


    پریا وقتی 33 روزه بود

۱۰ شهریور ۱۳۶۳، ۳۳ روزم بودم. باغ خونه پدربزرگم ایناس...یه ذره ای بگی نگی شبیه پسرا نبودم؟...هنوزم وقتی می خوابم، تانکم از روم بیاد رد بشه حالیم نمیشه. وقتی  می خوابم انگار که مردم!


    پریا وقتی 2 ماهه بود

۳۰ شهریور ۱۳۶۳، وقتی ۲ ماهه بودم. همچینم یه ذره گرد بودما!


     پریا وقتی 3.5 ماهه بود

آبان ۱۳۶۳، وقتی ۳ و نیم ماهه بودم...زیاد معلوم نیست تو این عکس اسکن شده، اما تو عکس واقعی تفهای دور لبم کاملا معلومه ...یحتمل تو فکر نقشه کشیدن برای یه خرابکاری بودم!


    پریا وقتی 11 ماهه بود.

تیر ۱۳۶۳، نور، شمال ایران، با پدیده خواهرم...هنوزم که ۳۲ سالشه و خودش تا چند وقت دیگه داره مامان میشه، پنداری کرم داره این لپای منو جا کن کنه. دلیلشم اینه که "آخه خیلی لپای تو (یعنی من) کیف دارن!!!!"...منم همه این تلافیارو سر بچش در میکنم!


     پریا وقتی دقیقا 1 ساله بود.

۸ امرداد ۱۳۶۳، تولد یکسالگیم، خونه تهران نو...هنوزم وقتی تولدمه کلی ذوق مرگم!


    پریا وقتی 2 ساله بود.

نوروز ۱۳۶۵، نور، شمال ایران، وقتی ۲ ساله بودم...مامانم میگه "ماها داشتیم وسایل رو از تو ماشین خالی میکردیم ببریم تو ویلا، یهو دیدیم نه تو هستی نه دبه های آب!"...شیکمم یه نموره عین راننده کامیونا بوده همچینی 


پریا وقتی 3 ساله بود.

تیر ۱۳۶۶، خونه شهرک آپادانا...عین همه دختر بچه های ۳ ساله عشق لباس عروس بودم منم...الان اگه بکشن منو همچین کاری رو عمرا بکنم.


                                   پریا وقتی 5 ساله بود

۱۳۶۸، وقتی ۵ سالم بود. برای پاسپورت رفته بودم عکس بگیرم...یه عکاسی نزدیکای میدون صادقیه. هنوزم هستش.


    پریا وقتی 8 ساله بود

نوروز ۱۳۷۱، مشهد، خونه خالم اینا...اون موقع ها قرار بوده نوه بتهوون بشم اما بعد یهو بتی (همون بتهوون) نامرد زیر قرارش زد و ... این لباس رو هنوزم دارم.


    پریا وقتی حدودا 10 ساله بود

تابستون ۱۳۷۳، مشهد، خونه خالم اینا...با سعید آریانژاد و محبوبه رخشانی -دوستایی که اونجا داشتم- از تو یه باغی که واقعا بی صاحاب بود هندونه برداشته بودیم...جیب شلوارمو میبینی چطوریه؟ بقول مامانم "عین گوشای الاغ افتادن بیرون." هنوز نمیتونستم جلو و عقب شلوارمو تشخیص بدم و برعکس تنم میکردم، اونوقت رفته بودم هندونه دزدی


                                    پریا وقتی 10 ساله بود

۱۰ سالگیم. این عکس رو تو عکاسیه بهار -که هنوزم هستش- تو میدون قدس (تجریش) وقتی می خواستم برم کلاس چهارم انداختم. 


دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۶۳ ساعت ۱۰ صبح تو بیمارستان ژاندارمری تهران بدنیا اومدم. بعد از ۸ سال، دومین و آخرین بچه خونوادم.

تو خونه خودمون هر آتیشی میسوزوندم (کماکان مثه الان) اما خونه دیگران که میرفتم بچه فوق العاده خوبی بودم (اینطور که همه میگن). همیشه همه جا جام بوده. خدارو شکر نه بچه پررو بودم، نه از این بچه هایی که دائم نق میزنن گریه میکنن و مخ همه رو میجون...تا قبل از اینکه من بدنیا بیام خونمون کاغذ دیواری داشت. بعدش که من بدنیا اومدم همه کاغذ دیواریا رو با یه ترفندی که خودم اختراع کرده بودم کندم. یعنی جا کن میکردم!

اینطور که همه میگن بچه دانایی هم بودم و همیشه بیشتر از سنم حالیم میشده.

جمعه ها ظهر برای ناهار خونه دایی پدرم جمع میشدیم همیشه. جای منم زیر میز ناهار خوری بود. هم کرم میریختم به پاهای دیگران، هم غذا می خوردم اگه میشد.

اکثر همبازیامم پسرا بودن. با دخترا زیاد حال نمیکردم چون تا یه چیزی میشد زرتی میزدن زیر گریه و لوس بازی از خودشون در میاوردن.

تا دبیرستان که بیاییم مامانم موهای ماهارو کوتاه پسرونه نگه میداشت. میگفت  "چون خودت نمیتونی الان خوب نگه داری کنی از موهات". منم که سو استفاده چی! همیشه تیپ پسرونه میزدم میرفتم بیرون که روسری و مانتو تنم نکنم. گاهی هم اسمم میشد امیر خان! اما اولای دبیرستان بودم که دیگه مجبور شدم مانتو اینا بپوشم.

شاید ضرب المثل درستی نباشه که می خوام بگم، اما "تا گوساله گاو شود، دل صاحبش آب شود!" برای من چه زود گذشت همه اون روزا، اما به مامانم چیا که نگذشته تا به اینجا رسونده منو!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط papary  | 

بدون شرح: (این موضوع اصلا! کوچکترین ربطی به ولنتاین و این حرفا نداره) دست چپ این خرسه رو که فشار میدی سه بار پشت سر هم میگه I Love You...I Love You...I Love You... لابد می خواد تاکید رو حرفش کنه که سه بار میگه دیگه!...هیچ توضیح دیگه ای هم نمیدم چون حوصله ندارم که خاطرات رو مرور کنم. همین!

                                 Teddy Bear

چرا؟: این کودک درون بنده خیلی فعال میباشند و انرژی زیادی هم دارند (بزنم به چوب). یه جورایی هم خیلی شیطونه. اما خداروشکر از اون بچه های پررو و بی تربیت نیست...وقتی شروع میکنه به بازی و شیطنت حالا حالاها کوتاه بیا نیست که نیست!...از صبحم که پاشده این شعررو یه سره کرده تو مخ ملت و باهاش میخونه و اینور و اونور میپره.

بنیامین: واقعا هدفش از خوندنم این شر! چی بوده؟...من هیچی نمیگم اما خواهش میکنم با هر سرعتی از اینترنت که هستین اینو دانلود کنید و خودتون در موردش قضاروت کنین!!!

Saint Valentine: گور به گور بشی با این روزت که هر سال مثه سگ میشم من...هیچ توضیح دیگه ای هم نمیدم.

مامان بزرگ راضی: ۲۵ بهمن سال مامان بزرگمه. مامانه مامانم...بعدا شاید یه پست در مورد نصیحتی هاش بنویسم.


* ببخشید اگر زیادی عصبانیم تو این پست، چون اصلا دست خودم نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 3:16 قبل از ظهر  توسط papary  | 

توصیه ایمنی! این پست رو می خوام کمی تا قسمتی طولانی بنویسم، اگر حوصلتون سر رفت، به من چه!

آگهی: روز یکشنبه دختر داییم برای فروش خونه یکی از دوستاش که تو آمریکا تو روزنامه همشهری آگهی داده بود. از صبحشم خونه ما بود و هر ثانیه ۱۰۰ نفر زنگ میزدن. قاعدتا آدرس رو هم میپرسیدن و میگفت: خیابان شهید عباسپور، انتهای کرمان جنوبی، بن بست مروارید...عصرش با دوستای دختر داییم بیرون رفتیم و همچنان زنگا ادامه داشتن. حدودای ساعت ۸شب بود که یه خانمه زنگ زد گفت "تو این منطقه اصلا بن بست مروارید نیست. فقط یه بن بسته که اونم اسمش زمرده". یهو دختر داییم گفت "آره خانم، ببخشید من اشتباه کردم. همون زمرده".......فک کن! از صبح اون همه آدم زنگ زده بودن این دیوونه آدرس چپلکی میداد به مردم...فکر کنم همه یکی یه دونه نقشه دستشون دنبال آدرس میچرخیدن...بهش میگم اون خانمه که آدرس رو پیدا کرده، باید خونه رو بهش جایزه بدی با این آدرس سر کاری که تو به مردم میدادی. به بقیه هم بگو شما در مقابل دوربین مخفی بودین!

امروزم دوباره اومده بود اینجا. حدودای ساعت ۴ بود که دوباره یکی زنگ زد که "خانم این آدرسی رو که دادین من نمیتونم پیداش کنم. دو روزه دارم میگردم." (بیچاره آقاهه) میشه یه بار دیگه آدرس بدین؟"...تا من دیدم داره آدرس میده یاد اونروز افتادم و یهو خندم گرفت. (داشته باشین که منم اگر یهو خندم بگیره اصلا نمی تونم خودمو نگه دارم). از این طرف گوشی دست دختر داییم بود و داشت آدرس رو میگفت، از این طرفم من همینطور میخندیدم. خودشم خندش گرفته وبد اما سعی میکرد نخنده. آروم به من گفت "خفه شو کثافت، دارم زر میزنم پای تلفن" اونی که اونور خط بود شنید و برگشت گفت "خودتی حمال عوضی، چرا فحش میدی؟" و گوشی رو قطع کرد.

نتیجه اخلاقی: تا اطلاع ثانوی خونه پر!

فوتبال: (دیدم تب فوتبال داغه گفتم یه یادی بکنم از فوتبال دیدن خودم). وقتی میشینم فوتبال ببینم خونمون دقیقا یه استادیوم شخصیه. همسایه ها دیگه تلویزیون نگاه نمیکنن که، چون من خودم نتیجه سر خودم...موج مکزیکی میزنم، بوق میزنم، شعار میدم. اصلا حالیم نمیشه که چه ساعتیه و کی تو خونه هست و نیست. بازی هاییم که میافته نصفه شب از این قاعده مستثنا نیستن. خدا نکنه تیمم گل بخوره. انگزه (همون انقزه) داد میزنم و جیغ میکشم که حد نداره. اما وقتی که تیمم گل بزنه، دیگه تو حال خودم نیستم.

یه بار سر فینال ایتالیا و فرانسه بود. تا آخرای بازی ایتالیا رو باخت بود و آخرای بازی گل زد. تا ایتالیا گل برد رو زد، یه دادی کشیدم و دیگه هیچی نوفهمیدم. بعدش دیدم مامانم تو صورتم داره میزنه و خواهرمم بالا سرم گریه میکنه! ......فرداش مامانم گفت "دیگه حق نداری اینطوری داد بزنی و خودتو هلاک کنی. بدبخت بیچاره دیشب تا داد زدی یهو نفست بند اومد و رنگت پرید و کبود شدی. انقدر زدم تو صورتت و آب پاچیدم بهت تا بتونی نفس بکشی... بیچاره یکی دیگه بازی میکنه و پولشو میگیره و حال میکنه، تو اینجا به خودت جراحات وارد میکنی؟"...این شد که دیگه از اون به بعد یه بالشت میگیرم جلوی صورتم که بعنوان صدا خفه کن باشه.

تیمم که برنده میشه، سیم ثانیه بعدش تو مغازم و دارم شیرینی می خرم. اما اگر تیمم ببازه، تا یه هفته عین سگم. صد رحمت به سگ والا!

نتیجه اخلاقی: جراحات وارد کردن ممنوغ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط papary  | 

یکی از خواننده های بسیار وزین(!) مقیم بلاد کفر و فثق و فجور، که نمیدونم واقعا هدفش از خواننده شدن چی بوده و چی هست؟ قیصره. فقطم عشق لاطی و کلاه مخملی و مرام بازی و از این حرفاست. فکر میکنه ورژن جدید ملک مطیعی یا وثوقیه.

تو این ویدیو جدیدشم که کلا دیگه سنگ تموم گذاشته. با یه پیکان جوانان سیفید یخچالی (لطفا ج رو ریز و با لهجه! بخونین تا به هدف نگارنده پی ببرید) با پلاک همون بلاد فثق و فجور (فک کن!!!!) با کت شلوار مشکی و کفش سیفید (که لابد هم پاشنه هاش رو خوابونده) میاد تو محل و با یه سری از بروبکس با مرام و لات و لوطی میرن تو یه کافه برای نجات جان یکی از دوشیزگان حیوونی نازی محل که در بین نامحرمان گیرافتاده! (خدا نصیب نکنه که آدم توسط یه همچین آدم غیر موجهی نجات پیدا کنی!) حالا بماند که دوشیزه مذکوره با چه لباس و قیافه مستهجن و گشت ارشاد لازمی تو اون کافه تشریف دارن!

                        قیصر

در یکی از ابیات این آهنگ در وصف ابراز عشق خودش به دوشیزه خانوم میگه "عاشقیم، عاشقیه قیصری!"...خدایی اگر یکی بیاد تو خیابون به من بگه "خانم! عاشقتم قیصری" همونجا کمه کم با پشت دست که میزنم تو دهنش هیچی، لهشم میکنم، چه برسه به اینکه بخواد نجاتمم بده. آخه یعنی چی که عاشقیم، عاشقیه قیصری؟


۲ روز در سال از ساعت ۵ صبح به بعد تو خونه ما دیگه نمیتونی بخوابی. دومیش امروز بود. اولیشم قبلا بود...مرتیکه بلند گو رو کرده تو حلقش با این حال بازم داره از اعماق وجودش هوار میزنه و به خودش جراحات وارد میکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط papary  | 

از ایستگاه هفت تیر سوار مترو شدم بیام خونه. یه خانوم آقا که یه دختر و پسر هم همراهشون بود از ایستگاههای قبل تو واگن بودن. دختره حدودای ۸ سالش بود. قطار که ایستگاه طالقانی رسید دختره سرشو از واگن بیرون کرد که ببینه تو ایستگاه چه خبره. یهو رو به باباش داد زد گفت "بابا! بابایی! اون خانمه دوستت اونجاس! همونی که اومده بود خونمون یه روز باهاتا!!!!"

- کدوم خانومه؟

= همونی که اونروز مامان نبود اومد خونمون دیگه!

هر چی باباهه خودشو میزد به اون راه که چی داری میگی، دختره اصلا ول کن نبود و اصرار میکرد رو حرفش...قیافه مامانه دیدنی بود. هر باری که دختره حرف میزد قیافش دیدنی تر میشد. همه واگن میخ اونا شده بودن. فک کنم امشب کمه کم یه دعوای مختصر دارن


فیلم درگیری بین یک هوادار پرسپولیس و استقلال و کشته شدن هوادار استقلال به ضرب چاقو!
به دوستانی که بیماریه قلبی دارن و یا سن آنها زیر 18 سال میباشد توصیه میکنم این صحنه دلخراشو نگاه نکنند.



                          

فردا حرف در نیارین که من طرفدار فلان تیمم ها! فقط Viva Italia!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط papary  | 

کارآفرینی: (مبین جان من بخدا شرمندم که هر روز یه شوکی باید به تو وارد کنم)...نمره کارآفرینی هم اعلام شد.

مو: انقزه ه ه ه ه بدم میاد که تو غذام مو باشه که نگو...امشبم همین شد. یکی از دوستان کوفته برنجی درست کرده بود و برای ما هم آورده بود. منم گشنه، با یه ولعی شروع کردم به خوردن که نگو. قاشق اول بین زمین و هوا و دهن من بود که یهو .....

همونجا کوفتم رو درسته انداخته تو سطل برای گربه ها و خودم گشنه موندم تا حالا.


تورو خدا برای عمو خوندم دعا کنید...حالش خیلی بده.سرطان پروستات و استخوان با هم داره. دیگه دکترا هم جوابش کردن. دعا کنین هر چی بصلاحش هست همون پیش بیاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط papary  | 

مرخصی: ثبت نام کارشناسی امروز بود. صبح با کلی اعتماد بنفس پاشدم رفتم دانشگاه که ببینم برای مرخصی باید چه غلطی کنم! اصلا اسم منو الان وارد میکنن یا نه؟ از مدارکی هم که گفته بودن فقط شناسنامه و عکس و کپی داشتم. نه مدرک معادلی نه ریز نمره ای...خیلی محترمانه گفتن "شما که هنوز هیچ مدرکی نداری غلط خوردی (!) که با این همه اعتماد بنفس اومدی اینجا و وقت مارو میگیری. برو شهریور با ولیت بیا. یعنی با همون مدرکم."

پروژه مالی: یه چند روزی بود حالی به روده های مبین و دوستان (بر وزن یوگی و دوستان) نداده بودم، گفتم بیام این خبر رو اعلام کنم که از خجالت مبین و دوستان دربیام...نمره پروژه مالیمم اومد. اومد دیگه! چی بگم وقتی خودتون میدونین چند شدم! حتما باید مستقیم حرف بزنم؟...تا الان ۴ تا ۲۰، یه ۱۹.۵ دارم تو کارنامم. مبین خوبی؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط papary  | 

توالت: گلاب به روتون، بهترین جای خونه توالت. نصف روزمو اونجام...به قول شاعر کشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره، شاشت نگرفته که جفتش یادت بره...واقعا گل گفته شاعر...تصور کن اگر نبود روزگارمون سیاه میشد جدا!

حموم: اگر اختراع نشده بود من واقعا کپک میزدم و گیریس از سر و روم میریخت پایین...بس که هر روز به این مکان (این مکان با اون مکان زمین تا آسمون فرق داره) رفت و آمد دارم تصمیم به تغییر نام از "پریا" به "مرغابی" دارم.

تو خیابون: تا وقتی تو خونه ای نه کلیه ها و نه روده موده ها، اعلام موجودیت نمیکنن. اما کافیه یه قدم پاتو از در بذاری اونورتر و بدونی که تا شب خونه برنمیگردی، آنچنان خودی نشون میدن که آرزوی رفتن به جهنم رو کنی! خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه این وضعیت رو...وای ی ی روله ه ه، روله جان (به لهجه لری بخونین) اشک آدم در میاد تا برسه خونه!

بارون بهاری: فکرشو که میکنم بهار هی نزدیک و نزدیک تر میشه و بارونای بهاری شروع میشن، از ذوقم پوستم برام کوچیک میشه...عاشق بارونای بهاریم شدیدا!

شاعر بزرگوار، فقید و عالم، جهت دعوت از شخصی بس مهم میفرماید "بیا بمون دیگه حالا با ما تو باز، ببین اینجا اومدن حالا سامان و یاس"

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط papary  | 

پو: این یکمله رو با خوندن این پست از وبلاگ مبین مینویسم...اینم "پو" دوست جون منه که میشینه بقل دست من روی پایه چراغ رو میز. هر کاریم که من انجام میدم اونم بلده انجام بده. یعنی بهش یاد دادم...پارسال تولدم برای خودم کادو خریدمش...از اون بچه خرس تخصای (دیکتش درسته؟) پررو هست که تو چشات زل میزنه میگه "به توچه! دوست دارم این کارو بکنم!"...لطفا اسمش رو هم با اون یکی خرسه که Pooh هست اشتباه نگیرین، چون خیلی بهش بر میخوره.

                                    پو

 گشاد خانوم: همسایه روبروییمون یه عروس دامادن که از امرداد که مزدوج شدن اومدن اینجا. ساناز ۸ روز از من کوچیکتره. مثلا دانشجوی کامپیوتره اما بقول خودش از وقتی مزدوج شده این ترم رو فقط انتخاب واحد کرده و نرفته. یه نموره هم خالی بنده تو یه چیزایی... از روزی که ازدواج کردن جمعا یه ماه تو خونشون نبودن. همش خونه مادر شوهرش ایناس. اون چند باریم که خونه بود یه بار قیمه پخت اما بلد نبود سیب زمینی برای قیمه رو چطوری باید درست کرد که من براش درست کردم. (ماشالا به این همه کمالاتم)..اسمشو گذاشتم گشاد خانوم....خیلی هم مشتاق و علاقه منده که هر چه زودتر منو شوهر بده. حالا انگار رو دوش اون سنگینی دارم...تا اینجاش اصلا به این چیزی که می خوام بگم ربطی نداشت. فقط اینارو برای باز کردن باب آشنایی گفتم.

پریروز پای کامپیوتر بودم یهو دیدم یه چیزی افتاد دور گردنمو د ماچ بکن. (چقدرم من از ماچ کردن متنفرم...از بچگی هر کی بوسم میکرد همون جلوی خود طرف جاشو پاک میکردم). گشاد خانوم بود. اومده بود لباس بر داره و بره دوباره خونه مادر شوهرش...بهش میگم یه خبر خوب بهت بدم؟ کارشناسی قبول شدم! یه جیغ یواش کشید و تبریک گفت، بعد قیافشو کشید تو هم و گفت "همچین گفتی یه خبر خوب دارم، فکر کردم یکی اومده بله گفتی!"...!...خدایی این آدم سطحی نیست؟

چند بعدی بودن: از آدمایی که چند بعدین خیلی خوشم میاد. بنظرم آدمای تک بعدی مثه یه آب راکدن که همش درجا میزنن، هر چقدرم که تو اون کار مهارت داشته باشن.

مجنون شدم: دیشب به دختر داییم میگم فردا بیا اینجا. میگه کلاس دارم صبح. میگم خب پنج شنبه بیا. چپ چپ نیگام میکنه میگه مجنونیا جدی جدی. خب فردا پنج شنبس دیگه!


بعدا نوشتم: منظورم از آدمای تک و چند بعدی، آدمایی هست که یه کار یا چند کارو بلدن...اصلا هم قصد له و لورده کردن کسی رو نداشتم و ندارم و نخواهم داشت... فقط یه ذره آی کیو لازمه تا منظورم رو متوجه بشین

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط papary  | 

پفک نمکی مینو: یه بخشی از نوستالوژی های بچگی هام که با دیدن دوبارش بعد از اییییین همه سال ذوق مرگ شدم در حد برج ایفل. هنوزم به همون خوشمزگیه...چیز دیگه ای برای گفتن ندارم.

                        پقک نمکی مینو

چرا ۲۰؟: دیشب یهو به افکار ذهنم خطور کرد که وقتی من تو برگه امتحان قرآنم اون سوال ۲ نمره ای در مورد اما زمان رو چرت و پرت جواب دادم، و وقتی هم که امتحان روخوانی رو ۳ تا اشتباه یه نمره ای داشتم و ۷ از ۱۰ میشدم ،رو چه حسابی استادم ۲۰ داده به من؟

برف: ۲ روز بود تو سوراخیه* خودم بودم و از اضاع احوال بیرون تا امروز عصر که برم بیرون خبر نداشتم...آقا چه برفی می اومد!!! رفتیم سئول-چمران دنبال یه بنده خدایی که سعادت آباد بود. هر چی میگفت ماشین نمیاد پایین ماها باورمون نمیشد و میگفتیم تو {...} هستی (بخونین تنبل)! تا اینکه خودمون رفتیم اون نزدیکیا! اما بازم از رو نرفتیم که. بهش میگفتیم هوا آفتابیه، {...} نمی خوایی از جات تکون بخوری...شده بود عین گندم برشته.

یوزی و مینی: شنیده ها حاکی از آن است که این هفته یوزی (همون یوزارسیف خودشون و یوسف ما) تصمیم دارد قسمتی از سفرهای استانی خودش را به منفیس و تبس با خودرو مینی (همون مینیاتور) انجام دهد!


*طبق تشبیه مامانم اسم اتاق من سوراخیه. فلسفشم اینه که چون از کله خروس خون صبح تا بعد از بوق سگ (دقیقا نمیدونم زمانش کیه) عین موش چپیدم اینجا، و چون خانه موش هم یه سوراخه و چون چون (۲ تا دلیل پشت هم اومده از نظر دستوری باید نوشت "چون چون") ته تاقاریش سال موش بدنیا اومدم، پس اتاق من سوراخیه!...جل الخالق!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط papary  | 

فضل پدر: آخه این چه کاریه که وقتی آدما بهم میرسن دوست دارن هی خودشون رو تثبیت کنن؟ از افتخارات فامیلیشون میگن، از اینی که عمشون چی کارست و دایی برادر خالشون (که میشه همون داییه دایی خودشون یا بعبارتی داییه مادرشون یا حتی داییه خالشون) چی داره و فلان کسشون به فرنگ رفته و همونجا هم مرده و چالش کردن و ... الا ماشالا! به خیال خودشون، خودشون رو دارن بالا میبرن و مهم جلوه میدن!...گویی که پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟...آخه به من چه که فک و فامیلای تو چی دارن و چی کارن؟! خودت کی هستی؟

مرگ: اکثر حرفایی که میزنم، یا فکرایی که تو مخمه بیشترش راجع به مرگ خودمه...یه جورایی انگار که دارم شفاهی وصیت میکنم..."دوست ندارم کسی برام مشکی بپوشه. همه باید رنگای شاد تنشون کنن. چیه مشکی! دل آدم میگیره. خودمم دوست ندارم مشکی رو برای عزا بپوشم. دوست ندارم کسیم عین این ننه مرده ها گریه زاری راه بندازه... شام و ناهارم به یه مشت آدم مفت خور پلو خور ندن که بعدا بگن تو روحت (...) که شور بود، کم بود. بدن به کسایی که بیشتر نیاز دارن. کباب مبابم دوست ندارم بدن. مگه نمیگن که این غذا برای روح اون مردس؟ خب یه چیزی باید باشه که خودم دوست داشتم دیگه! عاشق دیزی و پیتزام...خرماهاشم لاش گردو باشه که مردم و به عذاب نندازم...جای چایی و شربتم، نسکافه یا قهوه بدن"

با خودم که تنها میشم فکر اینو میکنم که چطوری قراره بمیرم؟ دوست ندارم مریض بشم یا چل و چلاق بشم و بعدش بمیرم...اگر من بمیرم مامانم چی کار میکنه؟ دیگه روزا با کی ناهار می خوره؟ خودم من چی کار میکنم از دوریه مامانم و پدیده و پرهام؟ پدیده و پرهام چی؟ پرهام دیگه با کی کل کل میکنه وقتی بیاد خونمون؟ پدیده دیگه به گیر میده وقتی نباشم؟ دوستام چی؟ اون دوستایی که خبر ندارن وقتی خبر دار شدن، چه عکس العملی نشون میدن؟ اصلا جریان زندگی چطور میشه؟ وقتی که روحم میاد پیش خونوادم و اونا نمیتونن من و ببین در صورتی که من اونا رو میبینم، چی کار میکنم؟ اصلا مردن چطوریه؟ وقتی دیگه نمی تونم مثل هر روز درس بخونم، پای کامپیوترم باشم، بیرون برم، سینما برم، پای تلفن فک بزنم، کتابامو بخونم و هزارتا کار دیگه که هر روز میکنم نمیتونم انجام بدم، حوصلم سر نمیره؟ مثه همیشه که از گرما بدم میاد و به غرغر می افتم، اگه گرمم شد چی کار کنم؟ تولدم چی؟ کی بازم یادشه و زنگ میزنه؟ اصلا وقتی مردم کسی اگرم یادش باشه زنگ میزنه؟ یا از ترس اینکه نکنه یادآور خاطره من باشن این کارو نمیکنن؟ اصلا باید دید خاطره ای از من کسی داره؟...همه اینا یه جزیی از اون سوالایی که همیشه تو ذهنمه وقتی درمو.رد مردن خودم فکر میکنم! 

رستگاری راس ۱۸:۰۰: انتخاب واحد ورودیای ما امروز بود...بر عکس ترم پیش که جونمون به لبمون رسید، خدارو شکر همه چی بخوبی پیش رفت و ۱۳ واحد باقی مونده (به قول سایت)  "اخذ" گردید...اما از صبح خیلی استرس داشتم که نکنه کارم به حذف و اضافه بکشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط papary  | 

زنگ: از دیروز تا حالا که فرناز زنگ زد و گفت که این مدت چیا گذشته و مژگان چی کارا کرده، دچار یه جور یاس فلسفی شدم...همش تو فکر اونام و ناراحتم از اینی که این اتفاقا افتاده...همش فکر میکنم که چرا نباید اونا قبول بشن؟ نمیتونم یه لحظه هم از فکرشون بیام بیرون...اوووووف!

کرم خرید: همه کرم خریدن لباس و لوازم آرایش و از این مزخرفات دارن، منم کرم خریدن کتاب دارم... واسه خرید یه کتاب رفته بودم نشر چشمه، اونو که نخریدم هیچ، ۳ تا کتاب دیگه خریدم...حالا خوبه از خونه که داشتم راه میافتادم همش به خودم قول میدادم که عین آدم میرم و همونی رو که می خوام میخرم، زودیم میام بیرون و به هیچ چیز دیگه هم نیگاه نمیکنم!

ساکت: این روزا بدجور ساکت شدم و همش تو فکرم نقشه میکشم و دودو تا چارتا میکنم!


هرچی متفکرات میکنم، برای این پستم اصلا نمی تونم عنوانی پیدا کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط papary  | 

شهریه: چهارشنبه از طریق اینترنت برای شهریه دانشگاه ۳۵۰ تومن واریز کردم. از اونجایی که همیشه همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد، سایت یهو Error داد. پول از کارت من کم شده بود اما به حساب دانشگاه نرفته بود و همچنان بدهکار بودم...امروز پاشدم رفتم دانشگاه که پیگیری کنم. اول که مثه اسب ابلق از این ساختمون به اون ساختمون بدو بدو، دنبال مسئول IT دانشگاه که نیست در جهان شده بود. هر ساختمونیم که میرفتم کمتر از طبقه چهارم اتاقاشون نبود...حالا حساب کن با این پا چی کشیدم من...بالاخره تصمیم گرفتم هی نرم و بیام. از ساعت 11 تااااا 3 نشستم تو اتاقش تا خیر سرش پاشه بیاد کارمو راه بندازه گورمو گم کنم برم (خیلی لجک گرفته). بالاخره تشریف آوردن و کار مارو ردیف فرمودند.

نتیجه اخلاقی اینکه هر کسی رو می خوایی نفرین کنی، بگو الهی کارت به اداره ها یا بیمارستان بیافته. انقزه درگیر میشه تا خودت از نفرینی که کردی دلت بسوزه و پشیمون بشی.

مدیریت: نمره مدیریتمم اومد. همون امتحانی که فکر میکردم زیر 15 بشم، ۱۹.۵ شدم...ببخشید که کیسه نابلون لازمتون کردم با این خبرم.

(این قسمت از قلم افتاده بود) نمره قرآنم هم اومده...اونم ۲۰ شدم. طفلک مبین دیگه روده موده براش نمونده بس که شکوفه زده!...سومین ۲۰ تو کارنامه این ترمم

کار خدا: بیخود نیست همیشه مثه سگ میترسم از اینی که بخوام کسی رو اذیت کنم یا حرفی بزنم بهش یا دلشو بسوزونم. میدونم که هر کاری به مردم بکنم -خوب یا بد- چوبشو میخورم...از ترم 2 تا همین ترمی که گذشت با 2 نفر از بچه ها  -زیبا و فرناز-  تو دانشگاه دوست بودم. فرناز 1 سال از من بزرگتره و زیبا حدودا 10 سال...خیلی رابطه خوبی داشتیم و صمیمی بودیم کلی. هر کاری میکردیم باهم دیگه بودیم. چه شربازی هایی که نکردیم...این ترم که شد یکی از بچه های دیگه -مژگان- که قبلا با یه گروه دیگه دوست بوده و باهاشون دعواش شده بوده، اومد تو گروه ما. اومدنش همانا و کار به جایی رسید که اون 2 تا هم دیگه محل من نذاشتن همانا....حتی یه بار سر یکی از کلاسا جلوی استاد به من فحش دادن....منم خیلی آروم و بی سرو صدا خودمو کشیدم کنار...دیگه هم خبری ازشون نداشتم.

امروز که از دانشگاه اومدم خونه، سر ناهار بودم که یه مسج برام اومد. فرناز بود. تعجب کردم که چی شده؟... از بقیه شنیده بود کارشناسی قبول شدم، مسج داده بود تبریک بگه. تشکر کردم و مسجا ادامه داشت تا اینکه زنگ زد خونمون...حرف از اینور و اونور پیش اومد و یهو گفت "فهمیدی مژگان چی کار کرده با من؟"...تعریف کرد که مژگان چی گذاشته تو کاسش و چی کارا باهاش کرده...همینطور که حرف میزد تو دلم به خدا میگفتم که التماست میکنم کاراشو ردیف کن و از این سردرگمی درش بیار. اما از یه طرفم پریا بدجنسه ی تو دلم میگفت دیدی چی به سرش اومد؟

زیبا و فرناز درسشون یه نموره از من بهتر بود. معدل من 18 و خورده ای، اونا نزدیکای 19... این ترم که اونا ترم آخرشون بود و من یه ترم مونده به آخر، تو حرفاشون همیشه میگفتن از ترم دیگه ما میریم کارشناسی و تو هنوز داری کاردانی میخونی. ترم آخرت تنها میمونی تو دانشگاه... سال دیگه ما ترم 3ایم، تو تااازه ترم 1...فرناز گفت اونا کنکور قبول نشدن. یکیشون رتبش 800 شده و یکیشون 300. منم که 98.

خدایا چی تو سرت میگذره که اونا نباید کنکور امسال قبول بشن و بمونن برای سال دیگه؟ واقعا جا خوردم که فرناز گفت قبول نشدن...خدا جونم کمک کن سراسری رو قبول بشن...به قول مامانم کارای خدارو ما آدما توش یه "چرا" میاریم، اما خودش میدونه داره چی کار میکنه.

عکس: دیروز گفتم رفتم عکس انداختم؟ امروز گرفتمش، اصلا باور نشد این من. بس که خوشگل انداخته...البته زمینه هم خوب بوده ها، تنها عکاس و دوربینش دخیلی نیستن!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط papary  | 

واسطه: خدایا این چه مسئولیتی که به من دادی؟ غر نمیزنما! فقط از این متعجبم که چرا همیشه هر کسی با هر کسی دعوا داره، به یه طریق ناخواسته من وارد ماجرا میشم تا دعوا رو جوش بدم به خوشی!...بازم شکرت که وصل کننده هستم.

The Curious Case of Benjamin Button: اگر این فیلم رو هنوز ندیدین پیشنهاد میکنم حتما ببینین...یکی از صحنه های فیلم، که بعد از یه مدتی از بیمارستانی تو پاریس با Benjamin تماس میگیرن که بیا Dazy تصادف کرده، Benjamin بازی ثانیه ها رو نقل میکنه، خیلی شیفتش شدم. یه جورایی دقیقا همون چیزیه که همیشه فکر میکنم من!

عکس: یه عکاسی خیلی ی ی قراضه تاریخ مصرف گذشته دم خونمونه که همیشه اونجا عکس میندازم. کارش اصلا خوب نیست. نه اینکه خیلی خوشم بیادا، بخاطر یه عاقبت اندیشی مجبورم اونجا عکس بندازم. چون نزدیکه و هر موقع که در بحرانی ترین مواقه فوری فوتی عکس بخوام، سه سوته چاپ کرده داده دستم...قبلاها دوربینش از این قدیمیا بود که وقتی فلاش میزد، از ترسم که یه چیزی منفجر شده پشت صندلی سنگر میگرفتم و آزیر خطر میکشیدم. قدرت خدا عکسارو هم عین غورباقه (قورباغه...از دبستان دیکتش رو بلد نبودم) مینداخت...تقریبا یه دوسالی هست که دوربین دیجیتال آورده که تا امشب افتخار عکس انداختن باهاش رو نداشتم. لابد حالا که دوربینش دیجیتال شده عکس افعی و مارمولک تحویلم میده!

وبلاگ: نظر شخصیمه ها این! اصلا از قالب وبلاگ هایی که خیلی جینگولین، سیاهن و یه جورایی خوفن یا موزیک دارن، خوشم نمیاد. انگار کور میشم وقتی می خوام بخونمشون...همیشه فکر میکنم که صاحبشون چشماش بابا قوری نمیگیره؟!...شما چطور؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این سریال یوسف واقعا دست کمی از ۹۰ شبی های مهران مدیری نداره. حتی رو دست اون میزنه. منکه هفته ای یه ساعت تلویزیون میبینم و اونم فقط همین سریاله. همین هفته ای یه ساعتم که نگاه میکنم، تا یه هفته کوکه کوکم بس که خندیدم.

هفته پیش نشون داد زلیخا برای جلب نظر یوزارسیف، احتمالا می خواد بره Botax تزریق کنه تا از این حال زار و نذار و چروکی در بیاد.اگرم پولش نرسه، دیگه مجبوره بره بده یه اتو بخار براش بکشن...این هفته هم که یوسف و زنش آسیه تبلیغ مایکروفر و DVD و MP3 رو کردن...هر طوری حساب کردم به نتیجه ای نرسیدم که اینا چطوری تو یه ربع هم ازدواج کردن و هم بچه دار شدن؟! جل الخالق!...لابد هفته دیگه هم مردم مصر با لطف جناب یوزارسیف سفینه میفرستن کره ماه!

فردای ازدواجش با زنش داره قدم میزنه، زنش ازش یه سوال میکنه بجای اینکه جواب بده میپیچونتش! پس رو راستی در زندگی مشترک کشک؟!...زن یوسف داره از درد به خودش میپیچه، قابله که اومده یوسف وایساده باهاش خوش و بش میکنه!...قابله هنوز نرفته تو اتاق، بچه بدنیا اومده. بنظرم بچه تو رودروایسی اومدن، نیومدن قابله گیر کرده بوده!...یوسفم که با باباش از طریق امواج Bluetooth یا Infrared تله پاتی دارن!

خونه زلیخا هم که مثه طویله هستش. نه دری، نه پیکری...نمیدونم چرا زلیخا هر چی پیرتر شده سیاه تر شده؟ یعنی اون موقع که اینا Botax داشتن و میتونستن پوستشونو بکشن، یه کرم پودر دو هزار تومنی ناقابل نداشتن که زلیخا بزنه به صورتش؟ شایدم داشته و دزدا بردن!

فرمانروا رو هم که (...) بزنن. از وقتی اومده یا خوابه و خواب میبینه، یا گرسنشه، یا عین این عروسک فنریا که یه دونه میزنی تو سرش ۲۲۶ بار سرشو تکون میده، نشسته ببینه یوزارسیف چی میگه، بگه آره!...وقتی برای شروع قحطی گرسنش میشه، لابد برای پایان زمان قحطی و خشکسالی هم اسهال میگیره!

تو این سریال همه پیر شدن جز زن فرمانروا! فکر کنمم همچین یه نموره از یوزارسیف بدش نمیادا! این دفعه وقتی می خواد یوزارسیف رو نگاه کنه، بهش دقت کنین، میبینین درست گفتم.

خدایی این چه سریالیه که ۶ ملیارد خرجش شده، ۹ ماه هم هست که ملت رو سر کار گذاشته اساسی! فکر کنم تا تیر سال دیگه براش تولد یه سالگی پخش بگیرن!...بجای ساختن یه سریال مذهبی- تاریخی، یه سریال کاملا طنز ساختن!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط papary  | 

از اونجایی که من اصلا دوست ندارم وقتم رو به یه جا نشستن و زل زدن به در و دیفال (همون دیوار خودمون) بگذرونم، و از اونجا تری که اصولا از موزه رفتن و اینجور کارا خیلی خوشم میاد، و از اونجا ترتری که این روزا بیکارم و کار خاصی ندارم، دیروز طی یک نقشه از پیش برنامه ریزی شده توسط شخص خودم، با مامانم رفتیم کاخ موزه سعد آباد.

اولین و آخرین باری که رفته بودم اونجا ۱۴ فروردین ۱۳۷۴ -با شوهر خالم که خیلی دوستش میدارم و کلا آدم پایه ای هست- بود...مامانم هم که تا حالا اصلا نرفته بوده اونجا...در نقش یک اسب چارپا از ساعت ۹ صبح راه رفتم تا ۵ بعدازظهر که اومدیم خونه...خونه که رسیدیم تا ساعت ۹ شب بیهوش افتاده بودیم جفتمون.

برای ناهار رفتیم هیوا -سر پل تجریش- نه من جون جوییدن داشتم و نه مامان...اگر رستوران شلوغ نبود و چند نفر عین میرغضب در جهنم زل نزده بودن تو دهنمون که زودتر بخوریم و پاشیم تا اونا بیان جامون بشینن، دلم می خواست همونجا رو میز رستوران بگیرم بخوابم تا شب که برگردم خونه...

از اونجایی که از عکس گرفتن خیلی لذت میبرم و هر جای دیدنی که میرم خودمو خفه میکنم، دیروز هم از این قاعده مستثنا نبودم. منتها از اونجایی که دوست دارم این موزها و ته مونده وسایلش احتمالا برای نوه و نتیجه هامم بمونه تا چراغ راهشون باشه، نمیشد عکس با فلاش بگیرم; به همین خاطر ترجیح دادم بیشتر فیلم بگیرم...و به ۴ دلیل عمده این عکس مامانم و خودم رو گذاشتم اینجا.

             مامانم و من

اول اینکه از این عکس خیلی خوشم اومده. چون ۱-به لطف یکی از همون پایه هایی که ته عکس اون کبوترای عاشق دوربینشونو گذاشتن روش -تا احتمالا یه عکس یادگاریه عشقولانه بندازن- این عکسو گرفتم و فکر نمیکردم که خوب بشه. ۲-از معدود دفعاتی بود که یه نور دل انگیز برای عکس داشتم. ۳-سوژه ها هم که ناب و بی نظیر! (بفرمایید نوشابه!) دیگه چی می خوایین؟

دوم اینکه از بین عکسهای داخلی بدون فلاش نتونستم تصمیم قاطع بگیرم که کدومو بذارم اینجا.

سوم اینکه یه جورایی می خواستم حس فوضولیتون رو برانگیزونم تا خودتون برین اونجا و ببینین!

و چهارمم که از همه مهمتره اینکه هر چی فکر کردم نتونستم دلیل چهارم منطقی پیدا کنم و عجالتا شما هم به همون ۳ دلیل رضایت بدین!

خلاصه که با همه خستگیاش روز خیلی ی ی خوبی رو داشتیم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط papary  | 

یه کادوی غیر منتظره: دیروز بعد از اینکه دیدم قبول شدم، به چنتا از اساتیدم که شماره هاشونو دارم -و همیشه باهاشون در تماس هستم-  زنگ زدم که هم خبر رو بهشون بگم و هم اینکه ازشون تشکر کنم برای زحماتی که برام کشیدن...یکی از استادام که واقعا ماهه و عالی، خانمش پیش من زبان میخونه. امروز که خانمشون اومدن، دیدم از تو کیفشون یه بسته خیلی خشگل درآوردن و دادن به من. یه روسری خیلی ی ی خشگله که از طرف استادم و همسرشون کادو گرفتم...اصلا انتظار یه همچین چیزی رو نداشتم. واقعا شوکه شده بودم...مامانم هم بهم کادو مانی -Money- داد...انقزه خر کیفم که نگو و و!

؟ : ...............دیگه همین، دیگه کلا!

یادگاری: این چند روزه به قول خودم در حد مرگ (و به قول مبین در حد لالیگا) اینو خیلی گوش میکنم...دلیلش رو هم نمیخوام بگم. همین!

مگه منم نمیتونم؟: چرا یه سری از آدمایی که با من برخورد دارن همیشه فکر میکنن که من هیچ درد و ناراحتی و غمی ندارم؟... چرا همیشه مردم ما عقلشون به چشمشونه؟... چون خیلی کم پیش میاد که از دردام حرفی بزنم و همیشه سعی میکنم به همه چی بخندم، شد دلیل بر اینکه چیزی تو دلم ندارم و نقش سیب زمینی رو ایفا میکنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط papary  | 

کارشناسی: کنکوره بود که 29 آذر دادم؟...خب؟...امروز جوابش اومده بود...تهران جنوب، با رتبه ۹۸ قبول شدم...انقد ذوق مرگ شده بودم تا یه ربع فقط جیغ میکشیدم و گریه میکردم. اصلا باورم نمیشد. آخه هیچی نخونده بودم و هر چی زدم همونایی بود که تو این ۲ سال سر کلاس یادگرفته بودم. تازه دولتی هم که ضریب ۴ داره ترم دیگه دارم ور میدارم...خدا جونم شکرت..خلاصه که در اقصی نقاطی(!!!) عروسی بپا بود و هست...حالا باید از خدا بخوام که کمک کنه ثبت نام کنم و  رزرو کنم تا کاردانیم رو تموم کنمش.

همون اول به خواهرم زنگ زدم که خبر رو بهش بگم، بیچاره از صدای من که گریه ای بود ترسید حسابی. فکر کرد  - خدایی نکرده-  برای مامانم اتفاقی افتاده. حالش بد شده بود یه ذره.

دانشگاه مدیریت و حسابداری تو خیابون شریعتیه، نرسیده به حسینیه ارشاد. به قول یکی از دوستام میگه "۲ سال این همه راه و رفتی و اومدی و این همه سختی کشیدی، اینم مزدت که خدا بهت داد. نوش جونت. برو حال کن."...واقعا مرسی خدا جونم.

نی نی کوچولو: امشب رفتیم خونه خواهرم و شوهرش، تا ته مونده جیغامو اونجا خالی کنم... میگه بیا دستو بذار رو شیکمم ببین بچه تکون می خوره و میتونی ضربان قلبش رو حس کنی...وای ی ی خدای من! باورم نمیشد اصلا. میتونستم ضربان قلبش رو متوجه بشم و حس کنم که داره تکون می خوره...الهی خاله قربونت بره که انقدر ورجه وورجه میکونی و شیطونی

کتاب: عصری رفتم کلی ی ی (۴ جلد همش) کتاب خریدم بشینم این چند وقت که تو خونم بخونم...عادت دارم همیشه چنتا کتاب میخرم و یهو شروع میکنم به خوندن...الان رو تختم دیدنیه واقعا!...این ترم که نتونستم چیزی بغیر از درسام بخونم جدا یه خلایی رو حس میکنم تو خودم. خیلی بده اینطوری شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط papary  | 

منتظر: یه چند روزیه منتظر یه چیزیم که پیش بیاد. تا حالا چند بارم خواستم خودم اقدام کنما، اما راستش چون یه چیزیم پرسیدم و یه جوابییم گرفتم، منو به شک انداخته...(احتمالا متوجه حرفم نشدین)...اصلا مبذارم تا خودش پیش بیاد، اینطوری بهتره.

کشف: این امیر حسین مدرسم عجب صدایی داره ها!!! من تازه متوجه حنجره این بشر شدم...ازش خوشم نمیاد. مخصوصا از پارسال که جای فرزاد حسنی رو تو کوله پشتی گرفت. اما صداش رو خوشم اومد.

یه ۲۰ دیگه: رفتم تو سایت دانشگاه نمره هام رو نگاه کنم، میبینم حسابرسی -۳ واحدیه- رو هم ۲۰ شدم...(مبین احتمالا الان بالا میاره)


بعد از ۹۰: فردوسی پور چه انرژی داشت امشب؟؟...ایول
بعد از "بعد از ۹۰": با فرستادن یک فقره مسج مشت محکمی زدم بر دهان مخالفان عادل...شک نکنید که فقط بخاطر مسج من هست که برنامه ۹۰ میمونه.فقط بخاطر دوستان این کارو کردم 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط papary  | 

ربط: گلاب به روتون امروز از ساعت ۸ صبح بیرون بودم تا همین الان که نزدیک ۹ شبه...جردن، خیابون یخچال، گیشا، میدون توحید، میدون انقلاب (کلش رو متر کردم، فقط آش نخوردم)، چهارراه استامبول، خونه، دوباره فردوسی. ربط همه این مسیرا بهمدیگه دقیقا مثه ربط (...) به شقیقست.

نیلوفر یا مروارید: رفتم انقلاب کتاب جدید حسین یعقوبی رو بخرم...کلی گشتم تا انتشارات نیلوفر رو پیدا کنم. رفتم تو میگم: "خسته نباشید! کتاب جدید حسین یعقوبی، "محرمانه های رومئو ژولیت" رو می خوام، لطفا!".

آقاهه با شک نگام میکنه میگه: " این کتاب اصلا چاپ ما نیست. ما اصلا از کتابای ایشون نچاپیدیم تا حالا."

- "مگه میشه آقا؟ دیشب خودشون تو ایمیل نوشته بودن که کتاب جدیدم توسط نیلوفر چاپیده شده. بعد چطور شما میگین نداریم؟!"

- "بخدا خانم مال ما نیست"...(بیچاره به شک افتاد و) گفت: " اما بذارین موجودیامونو چک کنم ببینم اگر باشه بدم خدمتتون."

رفته کلی گشته، اومده میگه: "نداریم. شرمنده...شاید هنوز برای ما نیاوردن!"

اومدم بیرون و کلی شاکی شده بودم که چرا سر کار رفتم. تو گوشیم رو نگاه کردم ببینم اسم کتاب رو درست یادداشت کرده بودم یا نه؟ میبینم اسم کتاب درسته اما انتشارات رو اشتباه اومده بودم. باید میرفتم انتشارات مروارید...از یه طرف از خنگیه خودم لجم گرفته بود،از طرفیم خندم گرفته بود...شاهکار نیستم واقعا؟

کمبود: خیلی ی ی ی  خوابم میاد. حتی الان که به زور چوب کبریت چشامو باز نگه داشتم و دارم مینویسم.(میبینین چقدر مرام میذارم براتون!)...حالا انگار یکی اسلحه گذاشته رو شقیقم که بنویس...واقعا کمبود خواب پیدا کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط papary  | 

آخیییییش! بالاخره امتحانا تموم شد و با خیال راحت تا یه ماه هر قدر که بخوام میچرم برای خودم...واقعا این ترم خیلی خسته شدم. هم پروژه داشتم، هم درس و مخشای خودم...بازم خداروشکر که انقدر سرم شلوغ بود که متوجه نشدم شب و روز چطوری گذشت.

از ذوقم امروز که اومدم خونه یه ناهار خوردم و بعدش رفتم بیرون تا همین الان که ۱ و خورده ای شبه...فردا هم از صبح دارم میرم تا عصری. می خوام برم جایی که فقط نامردا رو راه میدن.

کی میتونه بگه کجا دارم میرم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط papary  | 

مدل سرخپوستی: در همون راستایی که مسجهام فرستاده نمیشد و همچنان همونطوره، و بازم در همون راستا که اگر تا دیروز یه دونه مسج میشد بفرستم، دیگه اونم نمیتونم، بعد از کلی تفکرات تصمیم گرفتم از روش سرخپوستی استفاده کنم...به این طریق که برم رو پشت بوم و هر چی کاغذ و روزنامه و چوب داریم تو خونه بسوزونم و پیغامم رو بفرستم.

از مزایاش اینه که هم گرم میشم، هم اینکه دیگه خیالم راحته ۱۰۰٪ پیغامم  Delivered میشه...برای مفرح کردن شرایط هم میتونم از سیب زمنی تنوری استفاده کنم...تازه میتونم یه شعبه "پریا دودی" برای فروش سیب زمینیا بزنم...اوه ه ه ه ! کلی کار میتونم انجام بدم!.

اطلاعیه: به مقدار متنابهی کاغذ و روزنامه باطله و چوب نیاز دارم. هر کی مایل به انجام شرکت در این امر خیر هست هر چه زودتر خودشو به دفتر وبلاگ معرفی کنه.

۳ حرفی، عمودی: جدا هنوز متوجه نشدین چیه؟...به برنده یک عدد ماشین Ferrari ۲۰۰۹ ، از نوع پلاستیکی با خدمات پس از فروش، بهمراه یک عدد طناب ۲ متری جهت حمل ماشین مذکور اهدا میشود...دزدگیر و سیستم صوتییش پای خودتون، پررو نشین دیگه!


بعد از دیدن سریال یوزارسیف این قسمت رو اضافه کردم:

آیا میدانید Botax و جراحی های پلاستیک توسط زلیخا کشف و اختراع شد؟ تا پوست صورت خود را جوانتر کند!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز چی خوندم!: بدون شرح...واضح و مبرهن بر همگان...۳ حرفی، عمودی...خود یکمله گویای همه چیز است.

SMS: به تمامی کسانی که شماره موبایل من رو دارن، از همین تریبون اعلام میکنم از دیروز بیشتر از یکدونه SMS در روز نمیتونم بفرستم و بقیه Failed میشن...پس اگر در جواب SMSتون تک زدم خودتون سعی کنید متوجه جواب موردنظر من بشین

مجله: به مامانم میگم میری بیرون لطفا برای من "چلچراغ" و "مردم و جامعه" بخر...مجله ها رو که گرفته میبینم بجای هفته نامه "مردم و جامعه" رفته ماهنامه بهداشت و روان "جامعه" خریده. میگم از کی من اینو می خوندم که تو رفتی اینو خریدی؟ میگه: "خب من دیدم نوشته جامعه ورش داشتم اومدم دیگه. حالا اینو بخون شاید خوشت اومد هفته های دیگه هم گرفتی!!!" ...این دلیل مامانم در جهت علاقه مند کردن من به جراید  و بالا بردن تیراژ جراید واقعا منو کشته

نمایشگاه ماشین: ...با Camery بیام یا پیکان؟...با پیکان!...رشته خانوم معماریه، باباش کارش اداریه، ولی ماشین خودش Ferrari...

در رابطه با این اشعار سوالی که برای من پیش میاد اینه که چطوری وقتی بابای دختره یه کارمند ساده هست و چندرغاز حقوق بخور و نمیر کارمندی میگیره و باید خرج حداقل ۴ نفر رو بده، در خوشبینانه ترین حالت اگر خوش شانس باشن که اجاره نشین نباشن، تازه یه دختر دم بخت دانشجو رشته معماریم داره، این ماشین Ferrari از کجا تهیه شده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط papary  | 

شمارش معکوس: محض اطلاع و در جهت تنویر همه جای افکار عمومی باید اعلام کنم که ۵۸ روز دیگه بهار میاد...با اینکه بچه تابستون و وسط ذل گرمام، اما عاشق بهارم و هر وقت میاد کلی ذوق مرگم و هر وقت میره ذوقم میمیره تا سال دیگه که بیاد...چند وقت پیش نمیدونم کجا بود که یه جمله ای خوندم که شاید بی ربط نباشه به نزدیک شدن بهار. نوشته بود: "در وصال غمی هست که در دوری نیست. عم وصال این است که لحظه دوری نزدیک و نزدیک تر میشود، اما در دوری لحظه وصال نزدیک و نزدیک تر میشود."

کوروش بزرگ: چند وقتیه بد جوری -به قول ترکا ایفتیضاح- دلم هوای پاسارگاد و تخت جمشید رو کرده...۲ یا ۳ بار تا حالا رفتم اونجا و هر بار به زور بیرونم کردن از محوطه. میرم عین چسب میچسبم و بیرون بیا نیستم. بیشترین وقتی که خیلی بهم چسبید اون شبی بود که کنار تخت جمشید خوابیدیم تا صبح. از ذوقم صبحش ساعت ۶ پاشدم رفتم پشت در ورودی بست نشستم تا در و باز کنن و اولین نفر بپرم تو...برنامه نور و صدا رو که دیگه عمرا فراموش کنم. آخرش که سرود ای ایران رو می خوندیم، با تمام وجودم معنیش رو حس میکردم. نمیدونم چطوری بگم که چه لذتی داشت وقتی اونجا این سرود رو می خوندیم.

زلزله: اینو گوش کردین تا حالا؟ نه؟!...خب حالا گوش کنین!

سوتی: یه طورایی کلا آدم سوتی هستم و تو حرفام و کارام اگر کمه کم ۴ تا سوتی ندم اصلا بهم نمیچسبه...دیشب رفتم تو آشپزخونه و به مامانم میگم: "اون جعفر رو بده به من!"...منظورم شیشه اسفند بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امتحان: امتحان امروز رو نمیگم که عالی دادم، اما خوب دادم. قبول میشم اما نه با ۲۰، با ۱۸...سوال اول که ۵/۴ نمره ای بود رو زمان کم آوردم و نصفه نوشتم حدودا. البته بیشتر از نصفه...باید منتظر بشم تا جوابش بیاد.

آدامس خرسی: پریشب مامانم یه آدامس خرسی که بجای بقیه پولش گرفته بود بهم داد...همیشه از آدامس خرسی خوشم میاد. اولش که تازه رفته تو دهن و هنوز شل و وله، یه شیرینیه خوبی داره. یه جورایی همیشه منو یاد بچگیام میندازه. همیشه آدامس خرسی و بیسکوییت مادر -که دیگه چند سالی میشه ندیدم و نخوردم- یادآور بچگیامه.

هر وقت استرس میگیرم نمیدونم چرا معدم جا باز میکنه و فقط دلم می خواد یه بجوام. تازگیا یاد گرفتم آدامس بخورم. امروزم بعد از اینکه صبحانم رو خوردم آدامس خرسیه رو نصفیش رو خوردم. نصف دیگش رو گرفته بودم جلو صورتم و تو رودر وایسی بودم که بخورم یا نه؟!... بالاخره تصمیم گرفتم که نخورم و بذارم بمونه تا برای بعد از امتحان که میام خونه. به اصطلاح سر خودم رو گول مالیدم...الان که اومدم بخورم، میبینم جا تره و بچه نیست! خواهرمم عاشق آدامس خرسیه. دیوونه نصفه دهنیه منو خورده...حالا نمیدونم خودش هوس کرده بوده یا نی نی کوچولوش؟

ویار: این روزا خواهرم بدجوری کم غذا شده... تنها چیزایی که دوست داره و ویار میکنه یهو همبرگره  و شیر موز...امروز به یکی از دوستام همینا رو داشتم تعریف میکردم، گفت مامانش وقتی خواهرش رو باردار بوده هوس نون خشک میکرده. نون تازه رو میذاشته جلو پنکه تا خشک بشه بعد می خورده. وقتیم که خواهر دوستم بدنیا میاد میرفته زیر تخت و دزدکی نون خشک میخورده...خواهر زاده من چی می خواد بخوره، خدا عالمه!

فارق التحصیل: امروز یه سری از دوستام امتحان آخرشون رو دادن و از دوره کاردانی فارق التحصیل شدن...خیلی خوشحال بودن...بعد از امتحان ۳ ساعت موندیم تو دانشگاه و بر وزن شام آخر، عکس آخر گرفتیم...تو مترو که می اومدم همش به این فکر میکردم که ترم دیگه که منم ترم آخرم، چه حسی دارم؟ اکثر دوستامم ترم دیگه نیستن و یه جورایی تنهام...همیشه از اینکه چیزی رو که واقعا دوست دارم تموم بشه، یا کسی رو که دوستش دارم بخواد بره، بدم میاد...شایدم اینم از نشانه های عدت کردنه. شاید باید ترکش کنم، شایدم نباید!

مترو: از زمانی که میرم دانشگاه و تو این مسیر تو مترو تنها هستم، وقتای خوبی دارم تا به مسائل مختلف فکر کنم و افکارم رو آنالیز کنم، یا کتاب بخونم یا حتی برم تو بحر مردم و به رفتاراشون دقت کنم و گاهیم ازشون یاد بگیرم. اما این وسط خیلی اتفاق می افته که دلم می خواد میشد لپ تاپم باهام بود و میتونستم یه چیزی برای وبلاگم بنویسم. اون زمانا دقیقا مود خوبی برای نوشتن دارم، اما حیف که...

یکمله: از اونجایی که تکمله نویسی دوست گرام، جناب آقای برادر اورمزد در ما تاثیری بس ژرف (چه حرفای قلمبه سلمبه ای یاد گرفتم!) گذاردیده، ما هم سبک جدید رو در نوشتار ایجاد کردیم بنام "یکمله" نویسی...یکمله یه چیز تو مایه های همون تکمله هست، با این تفاوت که اینجا یک کلمه رو بعنوان نشونه قرار میدیم و دیالا میریم جلو.

حرف: می خوام حرف بزنم، اما ... اما نمیدونم چه بازخوردی در پیش داره...نمیدونم بگم یا نگم؟!

بنیامین: اگر همه این یکمله هایی رو که نوشتم بذاریم بقل همدیگه میشن مثه اون شعره که بنیامین خونده. آینه گلدن شونه خونه نمیاد نمیاد نمیاد.

اوباما: امشب یا بعبارتی امروز رسما اوباما شد رئیس جمهور آمریکا...خدا کنه این یکی لااقل صلح رو بیاره برای مردمش و همه مردم دنیا.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط papary  |