|
|
|
|
|
سال نو، سال گاوتون هوارتا مبارک. اینم سفره هفت سین امسال ماست! خدا جونم شکرت که یه سال دیگه بهمون عمر و سلامتی دادی که یه سال نوی دیگه رو هم ببینیم.
نشسته بودیم و دستای همدگیرو گرفته بودیم و منتظر در شدن توپ سال نو بودیم. پرهام که چشمش به تلویزیون بود گفت "زمان صفر شد...سال نوتون مبارک!"...حالا ماها همینطور منتظر نشسته بودیم. بالاخره دوزاریمون افتاد که ای بابا! اصلا توپ در نمیشه و همون موقع که پرهام گفته سال نو شده بوده کلا بغیر از من بقیه هم سوتی هستن تو این خانواده
بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت در دی آشامم هنوز بقیش رو چون میدونید نمینویسم...امروزم قبل از سال تحویل به همون نیت اون شبی یه تفالی به کتاب حافظی که سر سفره هفت سین بود زدم. جالب اینه که بازم همون غزل اومد برام...جناب حافظ واقعا دمتون قیژژژ که کارتون خیلی درسته. آخرای مکالمه من با یکی از آشناهامون که به موبایلم زنگ زد. معمولا هم که آخرای مکالمه ها صدا تو صدا میشه و اصلا معلوم نیست طرف چی میگه. اون: ...سال بسیار خوبی رو براتون آرزو میکنم و امیدوارم همیشه شاد باشید و سلامت...بیش از این مزاحمتون نمیشم و وقتتون رو نمیگیرم... من: ...خیلی ممنونم منم همینطور برای شما سال خوبی رو آرزو میکنم...خیلی لطف میکنید، واقعا ممنونم... اون: آها لطف میکنم که دیگه مزاحمتون نمیشم و وقتتون رو نمیگیرم؟ من: نخیر، اختیار دارید... من یهو متوجه شدم سوتی دادم اما حرفی نزدم و فک کردم شما نشنیدین چی گفتم. اما انگار دستم رو شد و ضایع شدم. آخه یکی نیست به من بگه تو که نمی تونی ادبی و جدی حرف بزنی، غلط میخوری(!!!) که میخوایی جدی حرف بزنی. ساکت شو بذار طرف حرفاشو بزنه بعد تو هر چی خواستی بگو.
هر کی می خواد پیام تبریک سال نو اوباما رو ببینه از اینجا میتونه ببینه...خودم دنبالش بودم ببینم، گفتم شاید یکی هم مثه من باشه. سخنان پرزیدنت باراک اوباما امروزمی خواهم بهترین آرزوهای خود را به همۀ کسانی که نوروز را در سرتاسر جهان جشن می گیرند تقدیم کنم. این جشن، هم یک آیین باستانی و هم زمانی برای بازآفرینی است و امیدوارم که شما از این فرصت ویژه سال برای بودن در جمع دوستان و خانواده بهره گیرید. من بویژه می خواهم به طور مستقیم با مردم و رهبران جمهوری اسلامی ایران صحبت کنم. نوروز تنها بخشی از فرهنگ نام آور شماست. هنر، موسیقی، ادبیات و نوآوری شما جهان را به دنیایی زیباتر و بهتر تبدیل کرده است. اینجا، در ایالات متحده، جامعه خود ما هم در پرتو سهمی که آمریکاییان ایرانی تبار ادا کرده اند پربارتر شده است. ما از تمدن بزرگ شما آگاهیم. دستاوردهای شما احترام ایالات متحده و جهان را برانگیخته است. برای مدتی نزدیک به سه دهه روابط میان دو کشور تیره و تار بوده است. ولی این جشن، یاد آوری برای نقاط مشترک بشریت است که همه ما را به هم پیوند می دهد.از بسیاری جهات شما نیزمانند ما سال نو خود را همانگونه برگزار می کنید که ما جشن می گیریم. با گردآمدن با دوستان و افراد خانواده، مبادلۀ هدایا و داستانها و نگاه به آینده، با احساس تازه ای از امیدواری. در بطن این جشن ها، نویدی برای یک روز بهتر، امیدی برای فرزندان ما، امنیت برای خانواده های ما، پیشرفت برای جوامع ما و آشتی میان ملتها نهفته است. اینها امیدواریهای مشترکند. اینها رویاهای مشترکند. پس این فصلی برای آغازینو است. من میل دارم به روشنی با رهبران ایران سخن بگویم. ما اختلافاتی جدی داریم که با گذشت زمان بر آنها افزوده شده است. دولت من اکنون به دیپلماسی متعهد است که طیف کاملی از مسائلی را که پیش روی ماست مورد بررسی قرار می دهد و در صدد ایجاد یک پیوند سازنده میان ایالات متحده، ایران و جامعۀ جهانی است. این فرایند با تهدید به پیش نمی رود. به جای آن ما خواستار برقراری ارتباطی صادقانه و مبتنی بر احترام متقابل هستیم. شما نیز در برابر خود انتخابی دارید. ایالات متحده مایل است که جمهوری اسلامی ایران بر جایگاه راستین خود در جامعۀ بین الملل قرار بگیرد. شما دارای چنین حقی هستید – اما این حق با مسئولیت های واقعی همراه است و به این جایگاه نه از راه ترور یا به مدد جنگ افزار، بلکه از طریق اقدامات مسالمت آمیز که نشان دهندۀ بزرگی حقیقی ملت و تمدن ایران است می توان دست یافت. و معیار سنجش این بزرگی داشتن توانایی برای ویران کردن نیست، نشان دادن توانایی شما برای ساختن و آفریدن است. بنا براین، به مناسبت فرارسیدن سال نو شما، مایلمشما، مردم و رهبران ایران بدانید که ما در جستجوی چگونه آینده ای هستیم. این آینده ای است همراه با مبادلات تجدید شده میان مردم ما، و فرصتهای بزرگتری برای مشارکت و بازرگانی. این آینده ای است که در آن اختلافات دیرین برطرف شده اند، آینده ای که در آن شما و همسایگانتان و جهان در بعد وسیع ترمی توانیم همهدر صلح و امنیت بهتری زندگی کنیم. من می دانم که این منظور به آسانی تحقق پذیر نیست. کسانی هستند که اصرار دارند ما را بر اساس اختلافاتی که داریم معرفی کنند. اما شایسته است کلماتی را که سالیانی پیش به وسیلۀ سعدی نگاشته شده به خاطر آوریم: بنی آدم اعضای یک دیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند فرارسیدن یک فصل نو، این انسانیت گرانبها را که همه مادر ان مشترکیم به ما یاد اوری می کند. یکبار دیگر به این روح متعالی توسل جسته و نوید آغازی دوباره را بجوییم. سپاسگزارم. عید شما مبارک. ************************************************* Remarks of President Barack Obama Today, I want to extend my very best wishes to all who are celebrating Nowruz around the world. This holiday is both an ancient ritual and a moment of renewal, and I hope that you enjoy this special time of year with friends and family. In particular, I would like to speak directly to the people and leaders of the Islamic Republic of Iran. Nowruz is just one part of your great and celebrated culture. Over many centuries, your art, music, literature and innovation have made the world a better and more beautiful place. Here in the United States, our own communities have been enhanced by the contributions of Iranian-Americans. We know that you are a great civilization, and your accomplishments have earned the respect of the United States and the world. For nearly three decades, relations between our nations have been strained. But at this holiday, we are reminded of the common humanity that binds us together. Indeed, you will be celebrating your New Year in much the same way that we Americans mark our holidays – by gathering with family and friends, exchanging gifts and stories, and looking to the future with a renewed sense of hope. Within these celebrations lies the promise of a new day – the promise of opportunity for our children; security for our families; progress for our communities; and peace between nations. Those are shared hopes. Those are common dreams. So in this season of new beginnings, I would like to speak clearly to Iran’s leaders. We have serious differences that have grown over time. My Administration is now committed to diplomacy that addresses the full range of issues before us, and to pursuing constructive ties among the United States, Iran, and the international community. This process will not be advanced by threats. We seek, instead, engagement that is honest and grounded in mutual respect. You, too, have a choice. The United States wants the Islamic Republic of Iran to take its rightful place in the community of nations. You have that right – but it comes with real responsibilities. And that place cannot be reached through terror or arms, but rather through peaceful actions that demonstrate the true greatness of the Iranian people and civilization – and the measure of that greatness is not the capacity to destroy, it is your demonstrated ability to build and create. So on the occasion of your New Year, I want you, the people and leaders of Iran, to understand the future that we seek. It is a future with renewed exchanges among our people, and greater opportunities for partnership and commerce. It is a future where the old divisions are overcome – where you, and all of your neighbors and the wider world can live in greater peace and security. I know that this won’t be reached easily. There are those who will insist that we be defined by our differences. But let us remember the words that were written by the poet Saadi (SAH-dee) so many years ago: “The children of Adam are limbs to each other, having been created of one essence.” With the coming of a new season, we are reminded of this precious humanity that we all share. And we can once again call upon this spirit as we seek the promise of a new beginning. Thank you. And Eid-eh (Aid-eh) Shoma (Sho-mah) Mobarak (Mo-bah-rak |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
این عکسه کار خودمه که تو موزه ایران باستان انداختم. خیلی دوستش دارم. خب اینو نمیتونم انکار کنم که بینهایت از فروهر و حضرت زرتشت خوشم میاد. همیشه سعی کردم "گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک" رو تو زندگیم رعایت کنم و پایبند به این سه اصل باشم. با همه این حرفا امیدوارم گاو ۸۸تان تحت هیچ شرایط و هیچ فشاری نزاید و سال پر شیر و پرباری رو براتون آرزو میکنم. عید رو پیشا پیش، پیش از پیش، پیشتر از پیش، پیچ در پیچ، قبل از پیچ، پیچیده تر از پیش، همراه با پیچ، سر پیچ نپیچ، پس و پیش، از راست به چپ بپیچ، از چپ به راست نپیچ، تبریک عرض، طول و ارتفاع آنرا حساب کنید! به هر حال دوست داشتید "کودکانه" رو از اینجا دانلود کنید تا شما هم بتونین این حس رو تجربه کنین. بوی عیدی... بوی توپ... بوی کاغذ رنگی... بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو... بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ... با اینا زمستونو سر میکنم... با اینا خستگمیو در میکنم...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
دیشب حدودای ۱ بود که رفتیم امام زاده صالح. تو این چند وقت که شبا به سرمون میزنه تا بریم مغازه احمد (همون عابدزاده شماها دیگه یه خانم و آقا اونجا بودن که یکیشون شمع میفروخت و یکیشون هم فال حافظ. اولین فال رو برای خواهرم گرفتم و از حافظ خواستم که ببینم جواب عمل پدیده چی میشه؟ به حافظ بیش از اندازه اعتقاد دارم و هر موقع می خوام یه چیز مهمی رو ازش بپرسم واقعا دستام میلرزه. نفسم واقعا به شمارش می افته تا جوابم رو بگیرم. دیشبم این غزلش اومد: تا سایه مبارکت افتاد بر سرم دولت غلام من شد و اقبال چاکرم شد سالها که از سر من رفته بود بخت از دولت وصال تو باز آمد از درم بیدار در زمانه ندیدی کسی مرا در خواب اگر خیال تو گشتی مصورم من عمرم در غم تو بپایان برم ولی باور مکن که بیتو زمانی بسر برم ز آن شب که باز در دل تنگم در آمدی چون شمع در گرفت دماغ مکدرم درد مرا طبیب نداند دوا که من بی دوست خسته خاطر و با دوست خوشترم گفتی بیار رخت اقامت به کوی ما من خود بجان تو که از این کوی تگذرم هر کس غلام شاهی و مملوک صاحبی است من حافظ کمینه سلطان کشورم معنیشم این بود: ای عزیز خود واقفی که زمان درازی است در کار و زندگیت مشکلی بوجود آمده که در نیت و حاجتی که داشتی تاثیر گذار بوده و گره در کارت انداخته است. اما نگران و غمگین مباش که به شکرانه الطاف الهی گره از کارت گشاده گردد و اقبال تو گسترده شود. مدت مدید از چشم ملوک به دور بوده در عم و تنهایی به سر میبردی ولی همیشه در فکر و اندیشه ی نیت و حاجت خود بوده ای که حال خوادن نظری بر تو افکنده و منتظر باش که خبر خوش به تو خواهد رسید. (از اینجا به بعدش رو واقعا نتونستم بخونم و گریم گرفت. واقعا تمام بدنم میلرزید.) غم و اندوه تو را هیچ یک از اطرافیانت درک نمیکنند و همیشه به تو پیشنهاد میدهند که دست از نیت و کار خود بکشی اما خود میدانی که این نیت عجین روح و جسم تو گردیده است. برای حل مشکلت دست به سوی همگان دراز کرده ای ولی آگاه باش که مشگل گشای تو خاست و بس. از دیشب که رفتیم امام زاده صالح و از حافظ پرسیدم واقعا آورم شدم و ته دلم امید پیدا شده. حتی خود پدیده هم آروم تر شده. دیشب به جای اینکه من اونو آروم کنم اون منو آروم میکرد و میگفت گریه نکن، درست میشه همه چیز. دستمو گذاشته بودم رو شیکمشو همش به خدا و به بچه میگفتم "خدایا این بچه سالم بدنیا بیاد و سالم باشه. هم خودش هم مامانش و باباش" خدا جونم شکرت که همیشه به فکر بنده هات هستی. اگر یه موقع باهات دعوا میکنم و یه چیزی میگم به دل نگیر. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه ها ازتون خواهش میکنم زمانی که دارید دعا میکنید، برای خواهرم و بچش هم دعا کنین. هفته پیش که ما مشهد بودیم پرهام (شوهر خواهرم) سرخجه گرفته، خواهرم هم گرفته. دیروز از آزمایشگاه زنگ زدن بهش که بیا سرخجه داری و کمترین عوارضش برای بچه اینه که نابینا میشه.
پیش دکترش که رفته قرار شده ۴ فروردین خواهرم رو یه عمل کنن، آب دور جنین و خون جنین رو بگیرن که ببینن آیا بچه هم مبتلا شده یا نه؟ اگر مبتلا شده باشه باید بچه رو از بین ببرن. بچه ۶ ماهه رو. از دیشب هممون داریم دیوونه میشیم. تورو خدا دعا کنین اگر قراره بچه معلول یا ناسالم بدنیا بیاد همین حالا از بین بره بهتره تا اینکه یه عمر خودش و خانوادش ناراحتی رو تحمل کنن. اگرم که خدا می خواد بچه رو سالم بهمون بده دیگه خطری خود بچه و پدر مادرش رو تهدید نکنه. جلوی بقیه نشون نمیدم که چقدر ناراحتم، اما از درون دارم دیوونه میشم بس که همش دارم با خدا و با اون بچه حرف میزنم که سالم باشه بچه. حسابی غصه دارم می خورم. خواهش میکنم، التماس میکنم فقط دعا کنین اون چیزی که خیر هستش پیش بیاد برامون. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه آخر سال که میشه، سال رو به پایان رو تجزیه تحلیل میکنم برای خودم. حالا یا تو فکرم یا از وقتی این وبلاگ رو راه انداختم سعی کردم اینجا بنویسم نظرم رو.
امسال از هر نظر برای من سال خوبی بود، خدا جونم رو شکر. بر عکس پارسال که سال خیلی گوهی بود (ببخشیدا!) امسال اما خیلی خوب بود. سلامتی داشتم. هر لحظه ای که راه میرفتم خدارو شکر میکردم که رو پاهای خودم هستم. هر روزی که بیرون میرفتم و می اومدم خدارو شکر میکردم که تنهایی میتونم برم بیرون و دیگه نیازی ندارم که کسی یا عصایی همراهم باشه. تونستم کاری کنم که مامانم رو یه بار دیگه سربلند کنم و وقتی از من حرف میزنه سرش رو بالا بگیره نه اینکه سرش پایین باشه و با ناراحتی از من حرف بزنه. شاید دانشگاه رفتن چیز مهمی نباشه -که نیستش هم- اما برای بچه هایی مثه من که فقط یکی از والدین -پدر یا مادر- رو داریم مسئله خیلی مهمیه. چون یه جورایی همه زوم کردن ببینن اون پدر یا مادر بچه ها رو چطوری بزرگ میکنه و به کجا میرسونتشون؟! آینده بچه ها چی میشه؟! بچه های خوبی به بار میان یا بچه های خلاف و بد؟! و هزار و صد چیز دیگه. خوشحالم که خدا این نیرو رو بهم داده که بتونم یه خوشحالیه کوچولو برای مامانم درست کنم و لااقل از این نظر از من خیالش راحت باشه. یه نفر به جمعمون اضافه شد. تو شهریور بود که دکتر پدیده رو به کل جواب کرد و گفت بچه دار نمیشن و باید بره I.V.F. اگرم اونطوری نتیجه نگرفتن باید اقدام کنن تا بچه ای رو به سرپرستی قبول کنن. اون روز چه حالی داشت پدیده واقعا. من تو دلش نبودم اما انگار کمتر از روز مرگ نبوده براش. تا اینکه مامانم هممون رو برد مشهد و از خدا و امام رضا شفا گرفت پدیده. ما ۹ تا ۱۲ مهر مشهد بودیم و ۲۷ مهر پدیده باردار شده بود. خود دکترش میگفت واقعا معجزه هست، چون همه راه ها و داروها رو امتحان کرده بوده اما نتیجه یه چیز بوده. "نه"! توی روابطم با آدما تونستم خیلی چیزا یاد بگیرم و خیلی تجربه ها بدست بیارم. درسته که گاهی خیلی ناراحت میشدم اما بازم خداروشکر که با بهای کمی تونستم این تجربه های گرون رو بدست بیارم. خوشحالم که تونستم آدمای اطرافم رو بهتر بشناسم و اونا هم خودشون رو بهتر و راحت تر به من نشون دادن. امسال یه ذره از طرف مامانم ناراحتی داشتیم. دست و پا و کمرش خیلی اذیتش کردن امسال. اما بازم خدارو شکر که اگر دردی رو میده دواش رو هم آسونتر میده. امسال یه سری آدما رو از دست دادیم. برای بعضیاشون خیلی ناراحت شدم و برای بعضیاشون اصلا. هنوز باور نمیکنم که سامان و عمو احمد دیگه پیشمون نیستن. به قول مامانم میگه "فکر کن اونا رفتن به یه سفری که فقط ماها میتونیم بریم پیششون و اونا نمی تونن بیان اینجا پیش ماها." از نظر گشت و گذار هم که تقریبا جاهایی رو که دلم می خواست ببینم رفتم و دیدم. عید که خوزستان رو تقریبا شخم زدیم. بعدش سفر مشهد که نیشابور هم رفتم و مشهد رو هم اونطوری که دلم می خواست گشتم و دیدم. چنتا موزه تو طی سال رفتم که همیشه دلم می خواست برم و ببینمشون. اون چیزایی رو که دلم می خواست بخرم تونستم بخرم (در اصل مامانم برام خرید. وگرنه که خودم پولم کجا بود!). سال موش هم -که اتفاقا سال تولد خودمم هست- با همه خوبیاش -و گاهی هم بدیاش- تموم شد. حالا یه سال دیگه رو پیش رو داریم، با کلی اتفاقای خوب که قراره یکی یکی پیش بیان. نمیدونم چرا اما همیشه نزدیکای سال نو که میشه یه ترسی وجودم رو برمیداره. نمیشه بهش دقیقا صفت "ترس" بدم. انگار یه جورایی دلهره و اضطرابه. اما دلهره و اضطرابی که خوشاینده. وای ی ی که این دلهره نزدیک سال تحویل و پای هفت سین خفم میکنه انگار. صدای گوپ گوپ گوپ قلبم رو به جای صدای تیک تیک تیک ساعت میشنوم تو گوشام خدا جونم! همینطور که همیشه بهمون سلامتی میدی، امسالمون رو هم با سلامتی برامون رقم بزن. همینطور که همیشه اتفاقای خوب برامون پیش میاری، این اتفاقا رو تو سال جدید هم برامون پیش بیار. همینطور که همیشه تونستم نزدیک خودم حست کنم، کاری بکن که تو سال جدید هم بتونم بیشتر به خودم حست کنم. خلاصه که دمت گرم با این سال خوبی که برامون آورده بودی و قراره یه دونه دیگش رو هم بیاری.
حالا چرا من این کشف رو کردم؟! مگه نه اینکه امسال ساله گاوه! گاوه که از اول گاو نبوده که. اولش گوساله بوده بعد کم کم گاو شده. وقتی هم که یه بچه ای تو سال گاو بدنیا میاد، نمیتونه که از همون اول گاو باشه، اولش گوساله هست بعد گاو میشه. به قول شاعر که میگه "تا گوساله گاو شود، دل صاحبش آب شود!" خواهر زاده منم اولش که بدنیا میاد گوساله هست، بعد چطوری یهو آدم میشه اینش رو دیگه نتونستم کشف کنم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یه چند وقتیه شبا ساعت ۱۲ به بعد ما شدیم پایه ثابت دنر کبابهای گوشت اغذیه عابدزاده تو جاده قدیم شمرون (یا همون شریعتی الان). یه جورایی داریم میشیم جزء سهام دارای اونجا و قرار شده تا چند وقت دیگه خود احمد (همون عابدزاده) باهامون وارد مذاکره بشه یه صندوقدار داره که تازه دیشب اسمش رو کشف کردم. (یکی از گارسونای اونجا صداش کرد که ببینه چرا به ما فیش نداده برای سفارشمون) این آقا رامین هر وقت ماهارو میبینه زرتی میزنه زیر خنده. انگار داره فیلم کمدی میبینه فک کن!!! ما از اون خونواده خوشحالاییم و خودمون خبر نداشتیم.
اینم مبین ساسی اینا! چند وقت بعد از اون نظر پرانی، در این پست از مشخصات ظاهری خودشون حکایتی آوردند. بنظر شما برادر مبین ما، در درس فیزیک کمی تا قسمتی خنگ (ببخشیدا!) نبودن آیا؟ چون ظاهرا که فیزیک خودشون رو با فیزیک مبین ساسی اینا یکی فرض کردن! اما از طرفی هم اگر این ۲ مبین یک مبین باشن، باید گفت جل الخالق!! بنظر شما که ۴تا پیرهن بیشتر از من پاره کردین (نه از روی تجربه. چون شلخته این) یه آدمی با قد۱۸۱ سانتی متر و وزن ۵۲کیلو (که به قول خودش داره چاق می کنه!)، میتونه یهو انقدی بشه؟
اما الان از درد پشت و پا شدم عین سیخ کباب شده بودم عین اون کارتونه آقای سکسکه که یه دونه سکسکه میکرد و یه قدم پرت میشد عقب. یه دونه عطسه میکردم و یه قدم پرت میشدم عقب. خانوم عطسه شده بودم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
۲ سال پیش تو ایستگاه مترو امام خمینی، تو واگن زنا بودم که یه سری احمق که حل بودن من بیچاره رو حلم دادن و ...پام شکست خیلی خاطره و اتفاق بدی بود واقعا. هنوزم که ۲ سال ازش میگذره هر وقت فکرشو میکنم اعصابم داغون میشه حسابی...همش از خدا می خوام که جواب این کار اون آدمارو بده، چون خیلی برام زور داره که اینطور شد. لجم میگیره که اصلا حالا حالاها خیال تموم شدن ندارن. اصلا به اینجا که میرسن هر چی استفادشون میکنی انگار که زیادتر میشن لعنتیا ...میون این همه عاشق تو منو صدا بکن، پریا یه بار دیگه تو چشم نیگا بکن...دیگه ترکم نکن، نرو تنهام نذار، بخدا دوست دارم پا روی قلبم نذار...دیگه ترکم نکن، نرو تنهام نذار، بخدا عاشقتم پا روی قلبم نذار...
خود نا خودآگاهم به خود آگاهم!: چیه لجت میگیره، سوختگی بهت وارد میشه حالا یه نفرم پیدا شده که زن ذلیله و داره از دختره تشکر میکنه و قدر میدونه؟ تا چشت دراد! عرزه داری تو هم برو یکی رو پیدا کن که به دست و پات بیافته و بزنه تو سر خودش از شدت خاک بر سری. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
۲۳ اسفند ۱۳۸۴ این وبلاگ رو راه انداختم و شروع کردم به نوشتن. اولش اصلا نمی دونستم چی باید بنویسم و چیکار باید بکنم. فروردین ۸۵ که نوشتم دیگه تا دی ماهش سری نزدم به اینجا و هیچی ننوشتم. وقتی دی ماه دوباره اومدم فکر میکردم که وبلاگ منحل شده باشه خود به خود. اما وقتی دیدم سرجاشه ذوق کردم و دیگه از اون به بعد دائما نوشتم.
وبلاگم زیاد خواننده نداره. البته منم هیچ وقت به کسایی که از نزذیک میشناسمشون آدرس اینجا رو ندادم. چون دلم می خواد یه Privacy برای خودم داشته باشم و راحت و به دور از سانسور و ناراحتی اینکه شاید حرفم به کسی بر بخوره بنویسم. این چند وقت اخیر یه چنتا دوست پیدا کردم که یه جورایی شدیم پایه ثابت وبلاگای هم دیگه و یه طورایی هم باهمدیگه کل کل داریم. شیوا، مرتضی (سابقا اورمزد)، مبین، مسی، آرام، پرهام و عمو هوشنگ دوستام هستن. خلاصه که خیلی خوشحالم که اینجارو دارم.
اما چیزی که بیشتر از همه منو به خودش مشغول میکنه اینه که اصلا چرا باید ازدواج کنم؟ مجردی که خیلی بهتره. هم میتونم درسم رو تا جایی که می خوام ادامه بدم بدون دردسر شوهر و زندگی و آقا بالاسر. هم برنامه زندگیم دست خودمه، کی برم؟ کی بیام؟ چی بخورم؟ و هزارتا چیز دیگه. الان که مجردم به یه نفر جوابگو هستم و اونم مامانمه. مسئولیتم با مامانمه و بس. اما اون موقع چی؟ باید به شوهر و خونواده شوهر و خونواده خودم جوابگو باشم. وای ی ی که اگر دردسر مادر شوهر و خواهر شوهر و خونواده شوهر رو داشته باشم. الان که مجردم راحت میتونم هر وقت که خواستم اون چیزی رو که دوست دارم نگاه کنم، گوش کنم، بخونم و یا انجام بدم. در کنار همه اینا هزار و صد دلیل دیگه رو هم اضافه کنید که دلایل قانع کننده ای میشه برای اینکه ازدواج نکنم و بخوام مجرد بمونم. مهمتر از همه اینکه با خیال راحت دارم پیش خونوادم زندگی میکنم و از باهاشون بودن نهایت لذت رو میبرم. اما اون طرف قضیه هم هست. به قول مامانم "خاله حوری (خاله پدرم) یا ملک (یکی از فامیلای پدریه مامانم) رو ببین؟! با اینکه هنوزم که پیر شدن خوشگلن، پولشونو و زندگیشونو دارن اما همیشه از اینکه تنها هستن و مجردن ناراحتن. از اینکه حالا که دیگه نه پدری هست و نه مادری، خواهرا و برادرا همه رفتن سر خونه زندگیه خودشون و اینا تنها شدن ناراحتن. تا کی میتونی مجرد بمونی و این توجیح ها رو برای خودت داشته باشی؟ همیشه که جوون نیستی! همیشه که ماها دورت نیستیم! بالاخره یه روزی میشه که پیر میشی، ماها میمیریم و تنها میشی. باید یکی باشه که پیشت باشه، باید بچه هایی داشته باشی که زندگیشونو اداره کنی و بشی مثه من و اونا بشن مثه الان تو!" حرفاش درسته قبول دارم، اما از این طرف هم دلایل خودم رو قبول دارم. یعنی یه جورایی احساس لنگ در هوا بودن دارم. نه این وری رو کامل قبول دارم و نه اون وری رو. به این فکر میکنم که وقتی ازدواج کردم یه زندگی خوبی رو تشکیل میدم با مردی که میتونم بهش تکیه کنم و میشه پشت و پناهم و منم میشم پشت و پناه اون. صاحب بچه (هایی) میشیم که میشن همه هم و غم زندگیمون و همه توانم رو میذارم برای شوهر و بچم (هام). اونا هم همینطور. با هم دیگه مشکلات رو حل میکنیم و آرامش خواهیم داشت. هم خونواده اون میشن خونواده من و هم خونواده من میشن خونواده اون. اما از اینه ازدواج میترسم که نکنه آدم بدی گیرم بیافته و نذاره پیشرفت کنم و خیلی چیزا رو درون من بکشه؟ مثلا همین سرزنده بودنم رو. نذاره با خونوادم ارتباط داشته باشم و کاری کنه که بینمون جدایی بیافته؟ عین همون کاری که محمد داشت میکرد با من و خونوادم. نکنه کاری کنه که افسرده بشم و فقط بخوام تحملش کنم چون شوهرمه. از چیزی که واقعا بدم میاد همینه، تحمل کردن کسی. یا حتی برعکسش. نکنه آدم خوبی گیرم بیافته و احمق باشم و متوجه نشم و ناخواسته کاری کنم که همه چیز رو گند بزنم توش. اصلا فکر اینکه باید از مادرم دور و جدا بشم برام خیلی سخته. وقتی پدیده ازدواج کرد و رفت این مسئولیت رو روی پشت خودم حس میکردم -و میکنم- که حالا من باید بیشتر به مامانم برسم و تنهاش نذارم. چون همه زندگی و عمر و جوونیش رو گذاشت پای من و خواهرم. بعد این نهایت نامردیه که من بخوام ازدواج کنم و برم سوی زندگیه خودم. با اینکه تو این حدودا ۷ سال نه پدیده و نه پرهام یک لحظه هم ماهارو تنها نذاشتن، و ما هم همینطور. همیشه با هم هستیم. مامانم میگه "پدر و مادر وظیفه خودشونه که بچه ها رو وقتی بدنیا میارن ازشون نگهداری کنن. چون بچه ها که به خواسته خودشون نیومدن تو این دنیا، اون پدر و مادر بودن که اونارو آوردن به زور تو این دنیا. بزرگشون کنن. باید دل اینم داشته باشن که بالاخره یه روزی بچه ها بزرگ میشن و میرن سوی زندگیه خودشون و پدر و مادر تنها میشن. پس نباید ناراحت بشن و نذارن بچه ها ازدواج کنن". کاری که یکی از دوستان خانوادگیمون با ۳ تا دختراش کرده. هر کدوم از دخترا یکی از یکی تحصیل کرده و خشگلترن اما مادره نمیذاره اونا ازدواج کنن چون میگه من تنها میشم. دخترا الان نزدیک ۴۰ سالشون داره میشه کم کم. گاهی میشینم با خودم به گذشته فکر میکنم میبینم چه احمق بودم که وقتی ۱۹-۲۰ سالم بود داشتم خر میشدم و نزدیک بود ازدواج کنم. بعدش یهو میگم اتفاقا بهتر بود همون موقع ازدواج کرده بودم و میرفتم. اما از طرفیم خوب شد که این کارو نکردم چون نه چیزی از زندگی حالیم میشد اونموقع و نه اینکه اونا Caseهای خوبی برای ازدواج بودن و نه من توان اداره کردن یه زندگی رو داشتم. اصلا الان که دارم فکر میکنم میبینم همه این تاثیرات منفی و این دید بدی که نسبت به ازدواج دارم از ۲ چیزه. ۱- خاطراتی که از بابام دارم و ۲- تاثیراتی که اون محمد احمق رو من گذاشت و خاطره بابام رو بدتر کرد تو ذهنم. هنوز بعد از ۴-۵ سال نتونستم از ذهنم پاک کنم کاری رو که اون احمق انجام داد. حتی اونروزی که سر خاک عمو احمد اومده بود نمی تونستم از ذهنم بیرون کنم کاری رو که انجام داد. هر موقع تو یه جمعی هستم که میگن "ایشالا شیرینی شما رو بخوریم" و یا "ایشالا یه پسر خوب برای بیاد" و از این شر و ورا! زود میگم "اوه ه ه ه! حالا کو تا شام؟! مونده هنوز کلی". جدای اینکه از این شرو ورا متنفرم تو دلم میگم "هنوز نتونستم با خودم کنار بیام، اونوقت چطور میتونم با یکی دیگه که نه میشناسمش و نه میدونم کیه و چیه کنار بیام؟ مگه خاله بازیه؟"...واقعا هم هنوزم موندم تو این فکر و نتونستم با خودم کنار بیام. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز چه روزی بود برای خودش. سراسر سوژه خنده. منم که وقتی خندم بگیره اصلا نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. حالا فک کن تنها هم باشم، نه میتونم بخندم قاه قاه، نه میتونم نخندم...فکم درد گرفت بس که به خودم فشار آوردم.
رفتم دم در کلاسمون میبینم درش بستس. لای درو باز میکنم که برم داخل یهو میبینم کلاس قبلی هنوز کارشون تموم نشده. تا برمیگردم میبینم یه پسره پشتم وایساده. ۳ متر از جام میپرم که میبینم پشتمه. یهو میگه "استاد مگه کلاس تشکیل نمیشه؟" میگم منکه استاد نیستم و سر حرف باز میشه. "اصلا بهتون نمی خوره که دانشجو باشید، من فک کردم استادین...چه رشته ای می خونین؟...من عمران می خونم و ترم آخرم...تا حالا ندیدمتون تو دانشگاه!...جدی میگین استاد نیستین؟...تو یه آژانس هواپیمایی تو تجریش کار میکنم. تو شهرداری کرج هم استخدام شدم چند ماهیه...تو گروه علمی رشته خودمونم تو دانشگاه مدیر گروهم...تو گروه دانشگاه هم یه سمتی دارم...آدم با نمک و جذابی هستینا...دوست پسر دارین؟...حالا بگو داری یا نه؟ اگه نداری بیا با من دوست بشو. منم ایمانم. شهریور ۶۳. بخدا بچه خوبیما!...باشه من شمارمو میدم، اما باید قول بدی که حتما بهم زنگ میزنی؟ میزنی؟..." همه اینارو که داشت میگفت از خنده داشتم روده بر میشدم. دلم می خواست بهش بگم "آخه آدم سیریش، چسب، کنه، آویزون وقتی میگم حالا فکرامو میکنم اگه خواستم بزنگم تا شنبه میزنم، یعنی اینکه گمشو برو ول کن. نه اینکه هی وایسی و از خودتو و کمالاتت تعریف کنی...آخه تویی که میترسی تو دانشگاه لو بری جلوی بقیه، چرا با یه دختر اونم تو راهروی به اون شلوغی وای میسی و حرف میزنی؟" تا هر کی می اومد رد بشه سریع پشتشو میکرد و میگفت "این منو میشناسه. نمی خوام ضایع بشم" قیافشم دلم می خواست ببینین. ضایع، زاقارت در حد برجای دوقلوی مالزی. وحشتناک خالی بند...دیگه این آخریا داشت به گریه می افتاد که تورو خدا زنگ بزن بهم و اذیت نکن...خلاصه که اینم از اون سوژه ها بود برای خودش...حیف که تنها بودم. اگه با دوستام بودم برای یه ماه سوژه خنده داشتیم.
قطار اومد و اومدیم صادقیه. بازم دیدمش و کماکان همون فکر قبلی رو به خودم میگفتم... امام خمینی که پیاده شدم بازم با من بود. دروازه دولتم که پیاده شدم بازم با من بود و همچنان اون فکرو داشتم با خودم زمزمه میکردمو به خودم روحیه میدادم...از ایستگاه دروازه دولت که اومدم بیام بالا یهو یکی صدام کرد. برگشتم دیدم همون آقا جنتلمنه هست. میگه "ببخشید خانم! من از وردآورد دنبال شما اومدم. از تو همون ایستکاه خیلی نظرم رو جلب کردین. (فک کن! من با اون ژستم بودم) اگر حمل بر بی ادبی و پررویی من نمیذارین میشه درخواست کنم ازتون که با هم بیشتر آشنا بشیم؟ من از این تیپ دختر خانمایی مثه شما خیلی خوشم میاد" نمیدونم امروز تو شیر نسکافه صبحم مامانم چی ریخته بود که اینطور عشاق دلخسته منو احاطه کرده بودن امروز! خوبه حالا ساعت ۵ خونه بودم، وگرنه که تا شب که بیام، همه تهران میافتادن دنبالم. حالا خوبه همچین آش دهن سوزیم نیستما!
بعدا نوشتم اینو: یکی از دوستان (که نمیخوام اسم ببرم کیه) در نظر بازی خصوصی خودش با من فرمایید که "ببخشید این مهره ماری که دارید رو از کجا خریدید؟ مثل اینکه جواب میده ها. یا شایدم ناقلا رفته بودی امام رضا دعا کردی که هر چه زودتر یه اتفاقایی بیفته." به نکته خوبی اشاره کرده. باور نمیکنین اگه بگم تنها چیزی که به امام رضا نگفتم همین یه مورد بود. اتفاقا خیلی هم خواسم رو جمع کرده بودم که یهو از دهنم چیزی نپره |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب به تولد همکار دختر داییم دعوت شده بودم. رفتیم یه کافی شاپ تو علامه جنوبی...سر کادو ها انقد خندیدیم که دیگه نفس برای غذا خوردن نداشتیم.
یکی از کانای ماهواره یه برنامه ای داره به اسم "مرد درجه ۲". ۲ یا ۳ قسمت بیشتر ندیدم. تصادفا امروز صبح که نشسته بودم پای تلویزیون یهو دیدم قسمت آخرشه و دختره یکی رو انتخاب کرد بالاخره. از این جور برنامه ها اصلا خوشم نمیاد. چون آدمایی رو نشون میده که هر چقدر خوشتیپ و پولدار و باحال باشن، این اعتماد بنفس و عرزه رو ندارن که تو اجتماع یکی رو برای خودشون پیدا کنن. بنظر من اینطور برنامه ها مثه یه جور سیرک میمونه که یه مشت آدم میان و Show میدن و میرن.
تو اون سری کتابایی که خریده بودم همین چند هفته پیش، چنتا کتاب دیگه هم ازش خریدم. یه نمایشنامه هست بنام "مهمانسرای دو دنیا" که امروز همش رو خوندم تو مترو که بودم. واقعا شاهکاره اینم. مخصوصا اون جایی که ژولین داره عشقش رو به لورا ابراز میکنه. یا آخرش که غیب آموز از خودگذشتگی میکنه برای لورا. موضوعش رو هم خیلی دوست دارم. کلا از این طور جریانات و موضوعات خیلی خوشم میاد. گاهی که فکرم به چیز دیگه ای مشغول نیست به این موضوع فکر میکنم و همیشه هم کلی سوال برام پیش میاد دربارش...خلاصه که پیشنهاد میکنم بخرینش و بخونینش و حالشو ببرین.
پ.ن: با تشکر از برادر پرهام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یه خبر بد دارم و چنتا خبر خوب.
خبر بد اینه که بالاخره مامانم مجبور شد امروز تو آرنج دست راستش تزریق کنه. ۸۰ جلسه فیزیوتراپی کرد اما اون سوریه رفتن لعنتی همه چیز رو بر آب کرد. اگر اونجا حموم نمیرفت و آب یخ نبود و سرما نمیخورد مجبور نبود تزریق کنه امروز...بازم خدارو شکر که اگر خدا دردی رو میده، درمونش رو هم میده.
ساعت ۵:۱۵ عصر از دانشگاه رسیدم خونه و فورا نشستم غذا بخورم. ساعت ۵:۲۰ دقیقه بود خواهرم زنگ زد و گفت تا ۱۰ دقیقه دیگه آماده باشین ما میاییم دنبالتون بریم سونوگرافی سه بعدی برای تشخیص جنسیت بچه. این مطبی که امشب رفتیم دکتر اجازه نمیده که همراها برن داخل، تو سالن انتظار یه مانیتور گذاشته که همراها ببینن تو شیکم مادره چه خبره اینطور که دکتر تخمین زده ۳ امرداد بدنیا میاد. منم که ۸ امرداد تولدمه. خاله و خواهر زاده میشیم امردادی جمعیت مونث خونمون از امشب شده ۴ نفر.
خبر خوب بعدی اینه که ۲۰ اسفند میشه ۷ سال که خواهرم و شوهرش عقد کردن....با اینکه اون روز هممون گریه میکردیم از کاری که پدر پرهام انجام داد، اما خاطره خوبش رو داریم که خدا یه داماد خوب بهمون داد. خداروشکر که خواهرم سر خونه زندگیه خودش رفته و من یکی بهشون افتخار میکنم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
من آمده ام وای وای، من آمده ام.... بله! بالاخره بنده تشریف فرما شدم. خداروشکر سفر خوبی بود و حسابی خوابیدم. به جان خودم به یاد همتون بودم و همتون رو دعا کردم.
صبحم که هتل رفتیم حدودای ۱۰ بود، خوابیدم تا ۱ و بعدش ناهار و دوباره خواب تا ۷ شب. حسابی تب کرده بودم و بیهوش بودم کاملا. شب اول حرم هم که رفتم واقعا رو پاهای خودم نبودم. اما خداروشکر شنبه بهتر شدم.
منم که هلاک قیمه نذری، دیگه داشتم بال در میاوردم از خوشی...دلتون نخواد خیلی خوشمزه بود. تا حالا با این طعم قیمه نخورده بودم.
از همینجایی که نشسته بودم واقعا به یاد همتون بودم و براتون دعا کردم.
از یه طرف نگران پرهامیم، از یه طرف هم نگران پدیده که برای خودش و بچه مشکلی پیش نیاد. اما خداروشکر مثل اینکه چون ۵ ماه رو داره تموم میکنه خطری برای خودش و بچه نیست. دیدنش هم نمی توینم بریم چون من تا حالا سرخچه نگرفتم. خلاصه که هممون ریختیم بهم حسابی. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد اندیشه اسلامیمون یه آخوند خیلی شیکه. یه چیز تو مایه های سید محمد خاتمی
بای بای ما رفتیم، بای بای ما رفتیم...حدودا یه ساعت دیگه راه میافتیم بریم راه آهن. ۱۰ حرکتمونه...یاد همتون هستم و همتون رو دعا میکنم که زودتر خودتون برید اونجا و برای خودتون دعا کنین. این چند روز که نیستم شیطونی نکنین و دست به گاز نزنین. بچه های خوبی باشین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز صبح که رفتم دانشگاه میبینم استاد صنعتی لطف کردن و نیومدن. بروبکس هم در نقش کمد دیواری لم دادن تو کلاس و هرهر کرکر راه انداختن. اولش می خواستم از خیر اینکه تا ۱ و نیم (!!! اول رفتم دنبال معرفی نامه کارآموزی که در اندازه و ابعاد خودش کار طاقت فرساییه. (به جون خودم راست میگم) چون همش باید از سر دانشگاه بری ته دانشگاه، این ساختمون طبقه ۴، اون ساختمون طبقه ۳ دنبال چنتا امضا بیخود. نمیدونم امضا بایگانی دانشگاه چه ربطی داره به کارآموزی؟!! جالب تر اینه که هیچکدوم از این واحدایی که باید امضاشون رو جمع کنی، نیگاه نکرده پای برگرتو امضا میکنن. (کاش مینوشتم که دانشگاه به من ۱۰ ملیون بدهکاره و اینا امضاش میکردن البته این نامه کارآموزی رو باید بعد از عید که جلسه توجیحی برگزار میشد میگرفتم. اما چون دوست ندارم که کاری رو حل حلی و دقیقه نود انجام بدم، زودتر رفتم دنبالش. به خیال خودم تیز بازی درآوردم بعد رفتم تو یه کلاس خالی و نشستم به کتاب خوندن. کتاب "شما که غریبه نیستید" نوشته "هوشنگ مرادی کرمانی"...از همین تریبون پیشنهاد میکنم که این کتاب رو بخونین و لذتش رو ببرین... حالا ساعت شده ۱ و ربع. یه یک ربعیم پشت در اتاق پزشک علاف شدم تا بیاد و این برگه معافی منو امضا کنه..۲ هفته پیش اون برگه ای رو که دکترم نوشته بردم پیشش گفت هر چی مدرک پزشکی داری بردار بیار چون اینطوری با یه برگه از طرف دکترت کمیسیون پزشکی دانشگاه معافیتت رو تایید نمیکنه. منم حالا فکر میکردم این همه عکس و سی تی اسکن و ام.آر.آی که با خودم بردم رو الان ازم میگیره و میگه برو چند روز دیگه بیا تا کمیسیون پزشکی بررسی کنه...دکتره که اومد اصلا یادش نبود من برای چی رفتم. برگشته میگه شما کمرتون مشکل داشت یا کلیه تون؟ حالا باید بیام خارج از دانشگاه سر شهر قدس که برم ورزشگاه پیش استادمون تا ببینم باید تحقیق ببرم یا امتحان کتبی بدم! کلی گشتم تا اونجارو پیدا کردم، استاده میگه "برو هفته دیگه بیا تا بهت بگم چی کار کنی!"... فک کن اون لحظه می خواستم استاده رو یه فس بگیرم همچین بزنم که ۱۶ دور، دور ورزشگاه رو سینه خیز بره. هفته دیگه دوباره باید اون همه راه رو برم خونه که رسیدم حدودای ۶ بود. از خستگی غش کردم خوابیدم تا ۹. واقعا حال پام بد شده بود. از امور دانشجویی رفتم سوال کنم ببینم این ترم که معدلم ۱۹ و خورده ای شده بازم بهم تخفیف ممتازی میدن یا نه؟ (چون ترم اولم شاگرد ممتاز شده بودم شک داشتم که این ترمم تخفیف بهم تعلق میگیره یا نه). خانمه بعد از اینکه چشاش گرد شد (به خدا جدی میگم. تا معدلمو شنید چشاش گرد شد) با اون صدای تو دماغیش میگه "شما چون درس حذفی داشتین تخفیف بهتون تعلق نمیگیره"...همچین پوزم زده شد که نگو |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
ایستگاه وردآورد از مترو داشتم پیاده میدشم که یه پسره افتاده دنبالم...هی من رفتم اون اومد، اون اومد ،هی من رفتم و الی ماشالاه ه ...محلش نداشتم و عین بچه آدم رفتم سوار اتوبوس دانشگاه شدم. همیشه هم سعی میکنم اون ته اتوبوس رو اون صندلی باندا، سمت چپ بشینم که به همه اتوبوس اشراف داشته باشم این ترم حسابداری مالیاتی و حسابداری دولتی رو فقط یه استاد ارائه داده که جفتشم من دارم. از بروبکسی که اومده بودن میپرسم " استاد هفته پیش که نیومد؟" همه میگن "چرااااا، اومد، درسم داد. کتابم معرفی کرد"... فک کن! هفته پیش رو با این خیال که بین روزای تعطیله و استاده نمیاد، نه روز دوشنبه که دولتی دارم، نه روز چهارشنبه که مالیاتی دارم، هیچکدومو نرفتم. هر جفتشم درس داده نامرد!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت حدودای ۱۰ صبح بود که خاله نرگس زنگ زد که اگر هستین بیام خونتون. طفلکی حالا که همه رفتن سر خونه هاشون تازه داره متوجه میشه که چه اتفاقی براش. حرف میزنه فقط گریه میکنه...خدا کمکش کنه فقط بعدشم برای ناهار رفتیم آش نیکو صفت تو انقلاب و یه شعله قلمکار زدیم به بدن و حالشو بردیم. (فکر نکنین لات شدما! نه. اما از این اصطلاح "زدیم به بدن" خیلی خوشم میاد) بعد از آش رفتیم بازار رضا که شلوار بخرم. کلا من سالی سه تا جین میخرم که یه بارش دم عیده دقیقا. همیشه هم به گو خوردن می افتم بس که شلوغه و هی حلت میدن ملت. از جاهای اینطوری شلوغ که همه تو کله*(!) هم هستن خیلی بدم میاد. اما چه کنم که مجبورم برم. با یه پسره آشنا شدیم که هم مدلاش خوبه و هم اونی رو که من میپسندم داره، و البته قیمتش هم واقعا خوبه. این چند بار اخیر یه راست میریم مغازه همون و زود میخرم و میاییم خونه. حالا فک کن اگر پسره نبود من بیچاره باید همه بازار رضا رو گز میکردم و تو این اتاق پروای تنگ و کوچیک هی لباس عوض میکردم. خداییش این اتاق پروای مغازه های بازار رضا یه کابوسیه برای خودش. ایشالا نصیبتون بشه * البته برهمگان واضح و مبرهن است که منظورم اصلا کله نبود و چیز دیگه ای بود، اما چون زن و بچه اینجا نشسته اینطوری بیان کردم
البته بهتر شد اینطوری یه جورایی، چون حدودا ۲ روز اونجاییم...کلی ذوق دارم که این دفعه دارم میرم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این ۲ هفته اخیر حسابی از خونمون دور افتادیم. دلم حسابی برای خونمون -مخصوصا اتاقم و توالت خونمون- حسابی تنگ شده. حتی از انجام کارای عادیه روزانم هم دور افتادم...هفته پیش که همش تو ختم و هفت و شیش و هشتو! از این حرفا بودیم، این هفته هم که چون پرهام با باباش مالزی رفته بود همش خونه خواهرم بودیم که تنها نمونه. دروغ نگفته باشم شب قبل از نذری پختن، من و مامانم خونه خودمون خوابیدیم که تا صبح داشتیم همش کار میکردیم. فرداشم که خونه پر از آدم بود حسابی... خداروشکر پرهام امروز اومد و دیگه از امشب خونه خودمون می خوابیم...جام که عوض میشه اصلا نمی تونم خوب بخوابم و تا صبح همش بیدار میشم دائم.
به خودم قول دادم که حتما بعد از عید نوروز یه کاری رو انجام بدم. خلا ناشی از این قضیه حسابی داره اذیتم میکنه...البته بودنشم یه جورایی اذیت میکنه و نبودنش یه جور دیگه، اما به هر حال: قول دادم به خودم دیگه و نمی تونم زیرش بزنم.
خیلی دلم میخواد یه روز از صبح تا شب با دوستام برم بیرون و حسابی بگردیم و دیوونه بازی از خودمون در بیاریم. خسته شدم بس که این مدت همش سعی کردم دختر محجوب و متینی باشم و مثه آدمای ۹۰۰ ساله رفتار کنم...ابز حالا خداروشکر این مشهد یه روزه داریم میریم و یه ذره از این حال و هوا در میام
طی ۲ هفته گذشته حسابی هر چی بلا بوده سر خودم آوردم اون روزی که نذری داشتیم گشاد خانوم هم اومده بود. شبش من و پدیده رفته بودیم شعله زرد یکی از دوستامونو بدیم و بیاییم که دم در با شوهرش منو دیدن...داشتم با شوهرش سلام و احوالپرسی میکردم که یهو گشاد خانوم گفت "به مهرداد بگو دستت چی شده؟...انگشتت چی شده؟...ناخن پات چی؟...اون چیه که بستی به پات؟" منم که دقیقا عین این احمقا وایساده بودم جواب میدادم. تعریفام که تموم شد با یه قیافه حق به جانب رو به مهرداد گفت "حالا تو بگو اینطوری که این زده همه جاشو درب و داغون کرده دیگه کسی میاد بگیرتش؟" و زد زیر خنده...دقیقا دود از سرم داشت بلند میشد. دلم می خواست بزنم تو دهنش و هر چی از دهنم در میاد بهش بگم دختره احمقو. تنها کاری که کردم برگشتم گفتم "برو بابا دیوونه، حال داری! اقای علیزاده خدانگهدار" دفعه چندمه که داره اینطوری به من میگه و هر دفعه هیچی بهش نگفتم. این دفعه اگه بگه واقعا جوابشو میدم. می خواد ناراحت بشه، می خواد نشه: به (...!). بهش میگم "من مثه تو حل شوهر ندارم که تا ۲۳ سالم نشده بدوام شوهر کنم که یه موقع نکنه جا بمونم و بترشم. انقدم عقل دارم که دانشگامو نصفه نیمه ول نکنم و افسارمو بدم دست یکی دیگه. هر وقت اومدم به تو بگم شام امشب منو بده برو برای من شوهر پیدا کن." از اون روز تا حالا یادش که می افتم حسابی لجم میگیره. از این به بعد می خوام پستای وبلاگم رو این مدلی بنویسم. یکمله نویسی دیگه لوس شده بود حسابی و دل خودمو زد، چه برسه به شماها! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نذر: دیروز شعله زرد نذری داشتیم...حسابی خسته شدیم همگی اما خدارو شکر که نذر امسالمون رو هم ادا کردیم...حسابی دیگ شعله زرد رو تهدید کردیم که حاجتای همه رو مثه پارسال بده...پارسال که اولین نفر من حاجت گرفتم. به یه هفته نرسید...خیلی های دیگه هم مثه من تا امسال حاجتاشون رو گرفتن.
سفر: اگر خدا بخواد هفته دیگه با مامانم و خاله نرگس (زن عمو احمد) داریم میریم مشهد که خاله نذر هر سالش رو ادا کنه. فکر کنم این سفر شیشمی باشه که من و مامان و خاله با هم میریم و البته همیشه بهمون خوش گذشته...این سفر برای خاله خیلی خوبه تا از این حال و هوا در بیاد. ۲سال پیش تو آذر که رفته بودیم برای یه کاری آجیل نذر کردم که تا بهمنش ادا شد و آجیلش رو امسال تو مهر که رفتیم دادم...مهر امسال هم برای کنکور دوباره آجیل نذر کردم که حالا باید بدم. ایول خدا جونم، دمت گرم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
توصیه ایمنی: اگر دوستدار کیبورد و لباسی که بر تن دارید هستید قبل از اینکه ادامه متن رو بخونید نایلون رو فراموش نکنید...همه نمره هام کامل اعلام شد. از ۷ تا درسی که تو این ترم داشتم فقط یکیش ۱۹.۵ و بقیه ۲۰. معدل این ترمم ۱۹.۸۹ و کل ۱۸.۸ شد. چه میکنه این پریا! شوت و هک !: آیا رابطه ای بین شوت بودن و هک شدن وجود داره؟... اگه از اون دسته آدمایی هستین که میگین رابطه ای وجود نداره، بهتون ثابت میکنم که وجود داره! (اما قبلش اضافه میکنم که خیلی منحرفید!!!) بنظر شما به یه آدمی که E-Mail ID خودش رو فراموش کنه، اصرار هم داشته باشه که حتما یکی هکش کرده و بعد زنگ بزنه به دخرت داییش و ازش بخواد E-Mail ID شو بخونه، چی باید گفت؟ شمارو نمیدونم اما ما که میگیم طرف از بیخ شوته!!!... یه موقع فک نکنین این اتفاق دیشب برای من افتادها! اس اس: گلاب به روتون از ساعت ۴ صبح تا الان یک اس اسی گرفتم که نگوووووو
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم بگم هفته پیش، هفته خوبی بود یا نه؟! شاید خوب بود چون عمو احمد از دردی که میکشید راحت شد و اینطوری شفا پیدا کرد. همیشه گفتم که وقتی خدا چیزی رو بصلاح ما آدما میدونه و اون چیز برامون اتفاق میافته اولش غرغر میکنیم که "خدا! چرا اینطوری پیش آوردی؟ و مثلا اونطوری که ما می خواییم پیش نیاوردی؟!" اما بعدش میفهمیم همینی که خدا خواسته به صلاحمون بوده...خلاصه که هفته پیش تموم شد و رفت.
حال و روز خودمم که زیاد جالب نبود. تا یاد عمو احمد میافتادم یا اگر عکس عمو رو می دیدم فورا یاد خاطره هایی که ازش دارم می افتادم و پقی میزدم زیر گریه. صداش هنوز تو گوشمه. واقعا سخته که یهو پشت آدم خالی بشه. اما از امروز تصمیم گرفتم که گریه نکنم دیگه. از شیوا، اورمزد، مبین، مسی، پرهام، عسل و عمو هوشنگ هم ممنونم که برام پیام گذاشته بودن. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||