تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
عاشق خندیدنم. مخصوصا خندیدن از ته دل و با صدای بلند رو خیلی بیشتر دوست دارم. اصلا اگه یه روز نخندم واقعا خیلی بد اخلاق و سگ میشم. سگم که میشم از اون سگ گرگیا میشما! از کسایی هم که اخمو و یبسن (یبص؟) خوشم نمیاد. 
رفتم دانشگاه یکی از بروبکس میگه "پریا چرا سبز شدی امروز؟" میگم آخه آب ریختم پاش، رشد کرده سبز شده. حالام می خوام گرش بزنم بندازم تو رودخونه!

همون آرایش و تیپ همیشم رو داشتما، اما نمیدونم چرا به چشم اون سبز اومدم. جل الخالق!


اینو از اول هم میدونستم اما چند وقتیه که کاملا دیگه مطمئن شدم در موردش. پشتکار عجیبی دارم برای اینکه بتونم حسابی شیطنت کنم. البته باید جمع هم پایه باشه یا کمه کم دیگه یه نفر پایه تو جمع باشه که سرخورده نشم.
هر مدلی موهامو کوتاه کنم یا درست کنم یقینا طوری نمیکنم که تو پیشونیم و صورتم بریزه و جلو چشامو بگیره، با اینکه خیلی بهم میاد. اصلا دوست ندارم اینطوری. انگار دارم خفه میشم.

از ۲ سال پیش تا حالا جلوی موهام رو بالا میدادم. قبل از اونم فرقم کج بود همیشه. از امروز فرقم رو دوباره کج کردم. البته همچین کجه کجم نیست. نمیدونم میتونم تحمل کنمش یا بازم میزنم بره بالا؟!


دیدی هر موقع عجله داری و می خوایی یه جایی زودتر برسی دقیقا ابر و باد و مه و خورشید و فلک و کلا عالم و آدم دست به دست هم میدن تا دیر برسی؟! این خودش یکی از قوانین مورفیه.

آدم بی اندازه خوش قولیم. اگه با کسی قرار میذارم نیم ساعت قبلش اونجا حاضرم که دیر نرسم. از این طرفم اگه کسی بکارتم تو خیابون یا کلا سر هر قراری، بی اندازه عصبانی میشم. حتی سر کلاسامم همیشه چهل دقیقه زودتر میرسم.

امروز پنج و نیم با یکی از دوستام مترو دروازه دولت قرار داشتم. روزای دوشنبه همیشه ۵میرسم دروازه دولت اما از قصد قرارم رو پنج و نیم گذاشتم که دختره علاف نشه...همیشه اتوبوسای مترو دم دانشگاه ریختنا اما امروز چهل دقیقه دیر اومد و وقتیم اومد انقزه فس فس! (بقول یکی از بچه ها چس چس) میرفت که نگو. مترو امام خمینیم همیشه قطارا بهم چسبیدن و تا این یکی نرفته اون یکی زودی میاد که جای خالیش رو پر کنه (اوه! چه هندی شد!). اما امروز کلی دیرتر اومد و وقتیم اومد بین سعدی و دروازه دولت گیر کرده بود تو تونل و راه نمیرفت.

حالا فک کن چه حسی به من دست داده دیگه. دقیقا می خواستم گل و گیسامو بکنم. آخرم پنج و چهل دقیقه رسیدم سر قرارم.


امروز چه اخباری در دنیا اتفاق افتاده! منی که اصلا اهل دیدن اخبار نیستم و گاهی که تلویزیون روشنه صداش رو گوش میکنم، امروز نشسته بودم پای تلویزیون و با دقت همش رو نگاه میکردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز با ۲تا از دوستام که خیلی وقت بود ندیده بودمشون رفتیم خانه هنرمندان. یکیشون رو که دقیقا از پارسال نمایشگاه کتاب، و اون یکی رو از ۲ سال پیش ندیده بودم. خانه هنرمندان هم با اینکه تا خونه ما یه ربع راهه حدودا ۶ ماه بود نرفته بودم. ایوان کافه شاپ خانه هنرمندان رو خیلی دوست دارم، مخصوصا اون دست چپیه.

همه چی دست به دست هم داده بود که یه عصر خوب رو داشته باشم با دوستام. قبل از رفتن رگبار شد، بعد آفتاب، بعد ابری و بعدشم نم نمه بارون بهاری. خونه هم که می اومدم بارون شدید گرفت. کلا همه چی اونطوری بود که دوست دارم.


دیروز زنگ زدم به دوستم -دختره- گوشی رو ورداشته بجای اینکه بگم سلام میگم "علی پس کی میایی؟"...خودمم هنوز نمیدونم علی کیه و برای چی باید می اومده؟!
این روزا شدیدا یه جای خالی رو تو زندگیم حس میکنم. کاش به خوبی پر بشه!!!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز عصر اومدم بیام نت میبینم تلفنم قطعه! تعجب کردم که چرا باید قطع باشه؟ منکه بدهی ندارم! از این طرفم اون یکی تلفن خونمون کار میکرد و فقط خط من اینطوری بود. بالاخره بعد از یه ساعت تماس گرفتن با ۱۹۰ معلوم شد چون کابل برگردونه قرعه افتاده به خط من. مجبور شدم با اون یکی خط با شماره هوشمند بیام نت. اینطور بگم که بیچاره شدم بخدا. هیچ صفحه ای باز نمیشد. دیشب بس که پای صفحه اینترنت اکسپلورر منتظر نشستم ۲۵تا موی سفید درآوردم اول جوونی!

این مخابرات منطقه ما معلوم نیست چه غلطی(!!!) میخوره. هر چند وقت یه بار کابل برگردونه. فکر کنم این کابلارو هی از اینور (مثلا چپ به راست) برمیگردونن، بعد چند وقت بعدش حالا برعکس!


به جان خودم هر چی فتنه از این زنا در میاد، منشا همشون تو این آرایشگاه های زنانه هست. خصوصیت اخلاقی پسر و داماد و شوهر همشون رو سه سوته متوجه شدم امروز. این آرایشگاه ها برای خودشون کلی دنیان به خدا!
از من به شما نصیحت که هر وقت از میدون انقلاب رد میشین یه سر برین آش نیکو صفت (بقل ایران فیلم، سر کارگر شمالی) و یه شعله قلمکار بخورین. امکان نداره برم انقلاب و پامو نذارم اونجا.
از یه بنده خدایی که ته کوچمون خونشونه خیلی بدم میاد. از آرایشگاه داشتیم برمیگشتیم اون بنده خدا رو دقیقا سر کوچمون دیدم. یعنی ندیدمش، روم اونوری بود صاف خوردم تو شیکمش. فکر کردم یه عملس که می خواد اذیت کنه، اومدم یه چیزی بهش بگم دیدم این بنده خداس، کلا بی خیال شدم که اصلا یه کلمه هم صداشو نشنوم. فقط یه دونه از اون چشم غره های خفن بهش رفتم.

بیچاره همیشه عذا داره. هر دفعه من اینو دیدم یه تی شرت مشکی با شلوار جین آبی تیره تنش بوده. یه بار می خوارم ازش سوال کنم خسته نمیشی همش مشکی میپوشی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خدا بگم چی کار کنه اون آدمایی رو که تو خیابون سیگار میکشن و راه میرن. دودش رو که میدن بیرون همش میره تو صورت نفر پشتی -که اتفاقا همیشه هم من هستم- و خفش میکنه.
هم آسمون و هم خدا جفتیشون سر شوخی رو با من باز کردن. از در که میام برم بیرون یا انقدر بارون -و گاهی هم برف- میاد که مجبورم چترمو ببرم. به وردآورد نرسیده همچین آفتابی میشه که کور میشم. یا اولش همچین آفتابی هست که یکی ندونه خیال میکنه ۱۵ امرداد ماه، بعشدم همچین بارونی میاد که انگار خود دوش حموم عمومیه. البته منم شخصا شدیدا از این بارون بازی بیشتر خوشم میاد!
با امروز دقیقا ۲ هفتس که بی خوابی کامل دارم و در مرز غش کردنم.اگر شب تا صبح رو کامل ۸ ساعت نخوابم تو روزش خیلی اذیت میشم و یه جورایی سگ میشم. حالا ببین ۲ هفته که بی خوابی داشته باشم چی میشه.
ساسی مانکن و علیشمس تو دانشگاه ما در رشته عمران حضور دارن!!! ۲تا پسره هستن که اصلا خود این دوتان. موهاشون، هیکلشون، قیافشون، حرف زدنشون، لبسا پوشیدنشون اصلا خود این ۲تاس. دخترا رو هم که بیا و ببین. آمار ورود دخترا به دانشکده فنی بیشتر از ورود به هر کدوم از دانشکده های دیگه دانشگاهمون هست.
نمیدونم چرا از میون هر ۱۰ تا آهنگی که انتخاب میکنم گوش کنم حتما حتما این آهنگ نیناش ناش ساسی مانکن هم هست. فک کن دارم باچلی گوش میکنم، بعد یهو وسطش ساسی مانکن میگه "بیا پیش ما بیشین....". خدا آخر عاقبتم رو بخیر کنه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط papary  | 

ترم ۲ که بودم تو کلاس ریاضیمون یه پسره بود که من ازش خیلی خوشم می اومد. اسمش حامد باجلان. حدودا ۲۸-۹ سالشه. اما خداروشکر تا حالا کاری نکردم که ضایع بشم و لو برم.

استادمون به کسایی که متاهل بودن یه نمره و اونایی هم که بچه داشتن ۲ نمره اضافه تر میداد. فلسفشم این بود که "چون اینا هم کار خونه دارن و هم میان دانشگاه، خیلی ایول دارن". یکی از این جلسات حامدم گفت من یه دختر ۷ ماهه دارم. منو میگی همچین وا رفتم که حد نداره. مععععععع! آی خورده بود تو حالم که نگو. یه لحظه تو ذهنم تصویر یه قلب تیر خورده ظاهر شد. ترم بعدش معلوم شد که خالی بسته که نمره بگیره.

این چند ترم هم تو بعضی کلاسا با هم بودیم. این ترمم حسابداری صنعتی ۲ و حسابداری مالیاتی با همیم. قبل از  عید اومد به من گفت "خانم آ میشه شمارتون رو به من بدین تا جزوه های صنعتیتون رو ازتون بگیرم؟" و واقعا هم قصدش جزوه گرفتن بود. بیچاره مثه من پلید نیست.

امروز تو دستشویی (اصولا بعد از بوفه تو دانشگاه ما، دستشویی هم محل اجتماع و تبادل نظر و لینک دادنه. کلی نظرات و تصمیمات مهم مهم از این ۲جا سر در میارن!!) یکی از این دخترای ۶۹یی که ترم ۳ هست اومد به من گفت "پریا این حامد باجلان رو میشناسی؟... من ازش خیلی خوشم میاد اما لعنتی سرسخته و اصلا رو نمیده به کسی... تو که چند ترم باهاش بودی آمارش رو داری؟"...خندم گرفته بود که تنها تو دانشگاه من دیوونه نیستم و بدتر از منم هستن. امیدوار شدم به خودم. گفتم عزیز دل برادر! خودتو خسته نکن ما که از ترم ۲ با هم بودیم نتونستیم کاری کنیم و این ترمم که داریم میریم از اینجا، انرژیتو بذار رو یکی دیگه که در این فقره خاص شدیدا زدی به بتون. یه بار دیگه هم ببینم پاتو گذاشتی تو زندگی من، قلم پاتو میشکونم! بیچاره نمیدونست بخنده، نخنده، پس چی کار کنه؟! یه ذره مات مونده بود و بعدش ۲ زاریش افتاد چی دارم میگم.


حدودا یه ماه میشه که وقتی میرم دانشگاه میرم تو مترو، واگن بانوان سوار میشم. از اون روزی که تو واگن بانوان بودم و حلم دادن و پام شکست، میرفتم تو واگن آقایون. تو واگن آقایون امنیت داری لااقل. اما این چند وقت که میرم تو واگن بانوان حسابی کلی رو اطلاعاتم اضافه شده بیا و ببین.

خانومااا {...} و {...} دوخت تایلند ۳ تومن... روژ لب ۲۴ ساعته دارم ۱۵۰۰...لواشک های ترش و تازه ۲تا ۵۰۰ تومن... دم کنی، کار دست خودمه ۱۰۰۰ تومن. اینم کارتم برای سفارش اگر خواستین...خانوما، خواهرا یتیم دارم، ویفر میفروشم ۴تا ۱۰۰۰ تومن (این آخری رو هر وقت میبینم لجم میگیره. اگر داری کار میکنی دیگه چرا دل مردم رو می خوایی به رحم بیاری؟)

بعضیاشون که واقعا بازاریابی و تبلیغاتشون از صدتا بازاریاب حرفه ای عالی تره و سه سوته جنسشون رو میفروشن. اما خدایی چیزایی که میفروشن واقعا از مغازه ارزونتره. البته همون جنسم هست.

اگرم یه موقع رفتین تو واگن بانوان حتما سعی کنین یه چیزی تو گوشتون داشته باشین که بشنوین. در غیر اینصورت حتما از این همه صدا دیوونه میشین. حالا ما گفتیم!


امروز که پاشدم فکر این به سرم زد که بگم چون گروهمون یهو اعلام کرده که چهارشنبه ساعت ۲:۳۰جلسه توجیهی کارآموزی داریم، باید زودتر برم دانشگاه. (ارواح همه جد و آبادم) به مامانم هم گفتم و اوکی شد همه چی. (واقعا دم مامانم قیژژژ که امروز رو غر نزد و ضایع نکرد منو). قرار شد ۱۲ بریم و من ۱:۳۰ بپیچونم بیام خونه.

اولین مهمون من و مامانم بودیم. بیچاره ها هنوز تو آشپزخونه بودن و داشتن کاراشونو میکردن. ۱:۳۰ بود که یکی از دوستاشون اومد و منم که دیرم! شده بود خب، زودی زدم بیرون و اومدم خونه.  ناهارمو خوردم و ۳ رفتم دانشگاه. به همین سادگیاز یه ضعیفه پارتی جون سالم به در بردم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز رفتم ایمیلم رو باز میکنم میبینم یکی از دوستام یه ایمیل زده و این آهنگرو برام فرستاده. این آهنگه منو برد به یه حالی که خیلی دوست دارم توش قرار بگیرم.
همچنان یک ماه داره از سال نو میگذره و هنوز هیچ غلطی در رابطه با اون قولی که به خودم داده بودم نکردم. دیگه کم کم واقعا دارم افسردگی میگیرم وقتی بهش فکر میکنم. 
برای سراسری احتمالا همون حسابداری، رشته خودم رو میزنم. به ما نیومده از این غلطا بکنیم و تغییر رشته بدیم. هنوزم نمیدونم تصمیم درستیه یا نه؟
کمک که نکردین سراسری چی چی رو انتخاب کنم، لااقل هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم!

از اونجایی که نمایشگاه کتاب نزدیکه و از اونجا تری که من یه پایه ثابت نمایشگاه کتاب هستم، امسال می خوام موضوع کتابایی رو که می خونم تغییر بدم و کتاب با موضوع جامعه شناسی بخونم. لطفا اگر کتابی در این زمینه میدونید که خوبه و یه آماتور (منظور آی کیومه! ) مثه من میتونه بفهمتش اسمش، اسم نویسندش و ناشرش رو بگین. منم بجاش قول میدم عروسیتون حسابی با بروبکس شلوغش کنیم!


بعدا اضافه کردم: فردا برای ناهار به یه ضعیفه پارتی دعوت شدیم. دوست مامانم روزش رو مثلا(!!!) با من هماهنگ کرده که منم حتما حضور داشته باشم. حالا انگار من نباشم نمیشه. ساعت ۳ باید راه بیافتم برم دانشگاه اونوقت اونا تازه ۲-۲:۳۰ می خوان ناهار بدن. هماهنگیش منو شرمنده کرده واقعا!

در کل اصلا از مهمونیایی که فقط ضعیفه جماعت توش باشن خوشم نمیاد و حال نمیکنم باهاشون. اما مجبورم برم. شایدم یه جوری به بهونه دانشگاه نیم ساعت بشینم و برگردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب بازم رفتم تمرین رانندگی. این دفعه رفتیم دم پارک طالقانی، چون هم خلوت تره و هم اینکه مسیر طولانی تره و بهتر میشه تمرین کرد.

دیشب دنده ۱ و دور یه فرمون رو خوب میرفتم اما برای ترمز کردن چنان ترمز میکردم که تا تو میرداماد میرفتیم و برمیگشتیم. البته مشکل من نبود، پس کمر بند ایمنی رو برای چی گذاشتن تو ماشین؟ نذاشتن که ماشین شیکتر بشه که! دروغ میگم؟!...اما بالاخره فهمیدم که چی کار باید بکنم و خوب ترمز میکردم (البته بعد از ۵۰-۶۰ بار رفتن تا میرداماد و برگشتن!). دنده ۲ رو هم یاد گرفتم و کلی ذوق کرده بودم. (آخی الهی!)

یه سری از این سگای ولگرد اونجاها ولو بودن، تا من راه میافتادم لعنتیا شروع میکردن به پارس کردن. یکیشون اونورتر از ماشین ما داشت برای خودش  زنان میرفت و از هوای پاک بهاری نهایت لذت رو میبرد، سکته کرده بودم که نکنه الان بیاد سمت ما و وایساده بودم. از این طرفم بنزین ماشین داشت تموم میشد، انقدر اعتماد بنفسم بالا رفته بود که میگفتم بشینیم بریم دم پمپ بنزین، بنزین بزنم. فک کن! از یه سگ که اصلا منو به دمشم(!!!) حساب نمیکرد ترسیده بودم اونوقت می خواستم برم پمپ بنزین و بنزین بزنم. (واقعا ماشالا به این همه اعتماد بنفس


امروز فرم سراسری اومد. تغییر رشته هم میتونم بدم.کرم این افتاده بهم که "مدیریت جهانگردی" بزنم اما مامانم میگه "تو ایران بازار خوبی نداره و پولساز نیست. "مدیریت صنعتی" یا "مدیریت بازرگانی" بزن که یه جورایی به رشتت نزدیک تره و هم پولسازه و هم آینده داره. یا "مترجمی زبان انگلیسی" یا "آموزش زبان انگلیسی" بزن که چون زبانت خوبه مشکلی نداری و علاقه هم داری. یا اصلا همون رشته خودت رو بزن."

خدارو شکر مامانم هیچ وقت چیزی رو بهم زور نمیکنه و میگه "تو می خوایی بخونی نه من. هی چی می خوایی بخونی اول و آخر باید پولش رو بدم. یه چیزی رو انتخاب کن که بعدا توش نمونی و به غلط خوردن(!!) بیافتی."

موندم حالا چه خاکی بریزم تو سر خودم و این فرمه. از این طرف فکر میکنم که خوب من آزاد رو حسابداری قبول شدم. سراسری رو بزنم یه رشته دیگه و شانس خودمو امتحان کنم. تغییر رشته هم که بخوام بدم کلی واحدایی که نداشتم رو باید بگذرونم و اینطوری یکی دو سال عقب میافتم. اگر اینو قبول شدم برم، اگر نه که همون آزاد رو برم. از این طرفم فکر میکنم که اگر همون رشته خودم رو بزنم و سراسری قبول بشم اعتبارش بیشتره.

همیشه از انتخاب رشته متنفر بودم و هنوزم هستم. هنوز یادم نرفته چه بیچارگی کشیدم کل تابستونی رو که بعد از اول دبیرستان باید انتخاب رشته میکردم. اصلا نمیتونستم تصمیم بگیرم که چه رشته ای برم. برم دبیرستان و رشته های نظری بخونم یا اینکه برم هنرستان! آخرشم رفتم هنرستان و حسابداری خوندم. اونم تازه خودم انتخاب نکردم، ناظم مدرسه ای که رفته بودم اسمم رو نوشت تو حسابداریا. الانم نسبت به رشتم نه هلاک و سینه خیزشم، نه بی تفاوت و سیب زمینی (به قول بعضیا سیب زمنی). اگرم دارم می خونم برای این نیست که بشم یه حسابدار و تو یه شرکت از صبح تا شب بشینم پشت یه میز و عین این میرزا بنویسا هی بنویسم و جمع بزنم و کم کنم. آخرشم بعلت آرتروز گوش یا ناخن پیچه مجبور بشم خودم رو بازنشست کنم و بشینم کنج خونه. هدفم یه چیز دیگست کلا که تا روزی که زندم و سر پا میتونم کار کنم.

هنوزم هر کی رو میبینم که گیر انتخاب واحده واقعا دلم براش میسوزه که چه گوه گیجه ای (گلاب به روتون، روم به دیفال) باید بگیره تا بالاخره یه چیزی رو انتخاب کنه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز تولد دختر داییم بود. یعنی ۱۶ فروردین بود اما چون هممون سر کار و درس و مخشمون (خودمو میگما!) بودیم برنامه رو دیروز انداخت. دعوتمون کرده بود کوهسار و یه تولد شبه پیک نیکی گرفتیم. حسابی کرکر خنده بود و کلی دیوونه بازی درآوردیم (دقیقا مثه همیشه). اما چون بیرون بودیم یه ذره بگی نگی خودمون رو کنترل میکردیم تا جایی که میشد. بادم که حسابی می اومد و همه وسایلمون رو هوا بود. یه جورایی شده بودیم عین انوشه انصاری تو فضا. هر چیزی رو که می خواستیم، تو هوا باید دنبالش میگشتیم.

              تولد دختر داییم

وقتی داشتیم این عکسه رو میگرفتیم، هر کی رد میشد ماهارو نیگاه میکرد و میخندید. انگار رفتن باغ وحش دم قفس میمونا. بعد از عکس دختر داییم میگفت "من پایین نمیام جام خوبه همینطوری!" من بیچاره هم که در نقش خر ملانصرالدین بودم انگار. این عکسه تازه یکی از ۱۰۰ تا دیوونه بازی بود که درآوردیم. 

شبم که هر کدوم رسیدیم خونه بس که دیوونه بازی درآورده بودیم، بغیر از من و مامانم، بقیه غش کردن افتادن خوابیدن تا ۱۲. من و مامانمم اگر می خوابیدیم از این طرف تا صبح نقش جغد رو باید بازی میکردیم. برای مایی که یه ماه استرس داشتیم واقعا روز خوبی بود و با خیال راحت بودیم، خدارو شکر.


از صبح که پاشدم دفتر و دستکم رو (همون کتاب و جزوه هام) پهن کردم رو میز که بشینم مثلا درس بخونم. اما عین این بچه تخسا (دیکتش رو واقعا بلد نیستم) همش دارم دور خودم میچرخم و اصلا سمت میزمم نمیام که نکنه یه موقع عذاب وجدان بگیرم.

اما الان که این مطلب رو نوشتم وجدانم بیدار شده و داره هی سیخونک میزنه که "پاشو برو بشین سر درس و مشقت"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز خواهرم جواب آزمایشی رو که شنبه دکترش نوشته بود رو گرفت. تو اتوبوس دانشگاه بودم که خبرش رو بهم داد. انقزه ذوق کرده بودم که زیر پوستی جیغ میکشیدم

خدارو شکر اصلا سرخجه نداره و اون چیزایی هم که توی ۲تا آزمایش اول نشون داده بوده مربوط به آلوده بودن داروهای آزمایشگاه بوده. یه چیز شبیه عفونت تو بدنش بوده که رفع شده و هیچ صدمه ای هم به جنین نزده خدارو شکر.

خدا جونم ازت ممنونم که مثل همیشه صداهای دعا کردنمون رو شنیدی و بهمون جواب دادی.

بروبکس ازتون ممنونم که این مدت همش دلداریم میدادین و دعا میکردین.


امروز داشتم از در دانشکده خودمون میرفتم داخل که یهو دم در ایمان -همون کنه- رو دیدم. تعجب کرده بودم که چرا اومده دانشکده ما؟ از این طرفم می خواستم یه کاری کنم که منو نبینه اما جایی نبود که بتونم برم گم و گور بشم. بالاخره به ذهنم رسید که پشت به پشتش راه برم و مواظب باشم ازش جلوتر نزنم که نکنه منو یهو ببینه. خدارو شکر بخیر گذشت اما یه سوژه ناب خنده رو از دست دادم.
با  همکاری یکی از دوستان داریم ۲ تن از جوانان این مرز و بوم رو میفرستیم خونه بخت تا با هم بق بق بقو کنن و حالشو ببرن. باشد که نصیب شما هم گردد.
یعضی دخترارو دیدین ابروهاشون بر میدارن اما این وسط ابروشون رو نه؟ خود ابرو رو کرده نخ ها، اما این وسطش ماشالا عین جارو سر جاشه. آقا انقزه انقزه انقزه بدم میاد که نگوووو. یکی نیست بگه تو که همش رو برداشتی، خب اونم عین آدم بردار دیگه! خیال میکنی خوشگلی؟ آدم نیگات میکنه میترسه. والا بخدا دوره قاجارم اینطوری نبود.
عید نمیدونم چه خبر بوده که ۱۲ تا از بروبکس دانشگاه ما -اینایی که تا امروز من دیدم- عقد کردن؟

به مامانم اینا هی گفتم بمونیم تهران ها، گوش نکردن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط papary  | 

چهارشنبه ها ساعت ۵ تا ۶ و نیم فقط یه کلاس دارم، حسابداری مالیاتی. از صبح که پاشدم همش بیرون رو نگاه میکردم که ببینم بارون میاد یا نه؟ می خواستم چک کنم که اگر بارونه لباس چی بپوشم.

ساعت ۳ که داشتم میرفتم یه نگاه دیگه هم کردم و خبری از بارون مارون نبود. فقط خیلی همت کردم و یه چتر کوچیک برداشتم گذاشتم تو کیفم بجای جعبه عینک آفتابیم. حال و حس اینی که لباس گرم بپوشم رو هم نداشتم و یه مانتو نازک که زیرش یه تاپ تنم بود پوشیدم و رفتم.

تا صادقیه ابری بود همش اما همینکه پام رسید تو قطار کرج بارونه هم شروع شد. البته رگبار بود. وردآورد انقزه ه ه بارون شدید شده بود که چند بار چتر بیچارم برعکس شد و هر چی بارون بود ریخت رو تنم و سر و صورتم. نگران این نبودم که شاید سرما بخورم، بیشتر نگران این بودم که نکنه بشم شبیه دراکولایی که تو روز اومده بیرون. اما بخیر گذشت خدارو شکر.

خلاصه تا ما پامون رسید تو کلاس و نشستیم بارونه هم بند اومد. فقط انگار می خواست یه حالی به ما بده. انگار آسمون میدونست راه رفتن تو بارون بهاری رو خیلی ی ی ی دوست دارم، خواست دلمو شاد کنه. بازم دمش داغ!


۲ سال پیش روز اولی که برای ثبت نام رفته بودم دانشگاه جدی جدی کپ کرده بودم که چطور این همه راه رو باید ۲ سال برم و بیام؟ تا چند ماه اول ته دلم غصه دارم بود. اونموقع هنوز طرح جمع آوری اراذل و اوباش اجرا نشده بود و خیلی خوف بود که بخوایی تو میدون قدس تنهایی راه بری، مخصوصا از ساعت ۴ به بعد. هر موقع می اومدم میدون یه چاقو تو جیبم بود.

اما الان ۲ سال گذشت و تا ۲-۳ ماه دیگه درسم اینجا تموم میشه. ۲ سال رو عین چی(!!!) رفتم و اومدم. سال اولش رو که کلا با پای شکسته رفتم و اومدم. چی کشیدم اون روزا واقعا! یادش می افتم واقعا تنم میلرزه.

کارشناسی رو با اینکه قراره بیام تهران جنوب -البته اگر سراسری قبول نشم-  و با اینکه مسیرش تا خونمون چیزی نیست، بازم یه جورایی حس همون ۲ سال پیش بهم دست داده اما ایندفعه ورژنش یه فرقایی داره. فکر اینو میکنم که اینجا تک و تنهام، نه دوستی دارم، نه استادی رو میشناسم.

خدا میدونه ۲ سال دیگه که تهران جنوب درسم تموم میشه چی میام اینجا مینویسم! کاش این پستم یادم بمونه تا با اون پستم مقایسه کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امشب بعد از شام رفتیم پارک ایرانشهر که تمرین رانندگی کنم. هنوز کلاس اسممو ننوشتم اما دارم تمرین میکنم که وقتی رفتم کلاس یه کاری کنم که مربیه بزنه گاراژ و مبهوت بمونه از دست فرمون من. . یعنی اولین بار بود که تمرین میکردم. اما خدایی کر کر خنده بودا!

چند سال پیشم یه آدم خیری(!!!) خواست که به من رانندگی یاد بده. تو مخ پوک من نمیرفت که بابا باید نیم کلاج بگیری بعد گاز بدی و راه بیافتی. اصولا مغز من قبول نمیکنه که دو تا کار رو همزمان با هم انجام بدم. یهو کلاجو ول میکردم. یه بارم که متوجه شدم نباید کلاجو یهو ول کنم، چنان Take Offیی کردم که صدای جیررر لاستیکا در اومد. خود صاحب ماشین تا حالا اونطوری با لاستیکاش برخورد نکرده بود که من کردم. اما چه حالی بود. حالا هر چی بیچاره میگه ترمز کن، حل شده بودم بیشتر گاز میدادم.

امشبم یه چیز تو همین مایه ها بود. یا کلاجو به کل ول میکردم Jump میزد و خاموش میشد یا پام رو کلاج بود و کلی گار میدادم. اما بالاخره فهمیدم که باید چی کار کنم. آهان! دور یه فرمونم تمرین کردم. احساس میکنم انقدر دست فرمونم خوب شده که کامیون و تریلی ۱۸ چرخ و هواپیما رو هم میتونم برونم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط papary  | 

شنبه خواهرم رفت دکتر. بعد از کلی حرف و بحث دکتر میگه "اون عملی که گفته بودم الان دیگه دیره چون بچه بزرگه و نمیشه عمل کرد. با هر کس دیگه ای هم مشورت کردم میگه که چون ۳ ماه رو رد کرده مشکلی نیست و تا ۹۵٪ بچه سالمه. میتونی بچه رو بندازی که یا سالمه یا نیست. میتونی هم نگهش داری که بازم ۲ حالت داره. انتخاب با خودته."

هر چیم به حافظ تفال میزنیم یه جواب میده و میگه از خدا بخواه تا کمکت کنه و توکلت به خدا باشه. از این طرفم مامانم ۲ بار تو روزای مختلف با قرآن استخاره کرده و هر ۲ ابرم سوره بنی اسرائیل اومده. اون قسمتیش که موسی عصاش رو میزنه تو آب و دریا شکافته میشه. دیشبم حدودای ساعت ۲ و نیم بود که خواهرم زنگ زد. گوشی رو من ورداشتم دیدم صداش میلرزه و داره گریه میکنه. واقعا قلبم ریخت تو خونه همسایه پایینی. برگشته میگه "الان با قرآن استخاره کردم سوره بنی اسرائیل اومد. اون جاییش که موسی عصاش رو میزنه تو آب و ..."

صبح اونروزی که خواهرم متوجه شد بارداره حقوقشون رو کم کرده بودن. عصرش که فهمید بارداره و قرار نی نی بیاد یهو برگشت گفت "با این حقوقی که کم شده بچه چیه دیگه؟!" همون موقع بهش گفتیم چرا ناشکریه خدا رو میکنی؟ ۶ ساله میگی بچه می خوام حالا که خدا بهت بچه داده اینو میگی؟ روزی هر کسیو خدا میرسونه. روزی اون بچه هم جلو جلو اومده."

مامانم میگه قوم بنی اسرائیل حضرت موسی رو خیلی اذیت کردن و آدمای ناشکری بودن. یه عده ایشون بالاخره توبه کردن و مورد بخشش خدا قرار گرفتن و یار موسی شدن. اما اون عده ای که توبه نکردن و همچنان دشمن موسی بودن مورد لعن و نفرین خدا قرار گرفتن.  ماجرای خواهر منم مثه همینه حالا. اون ناشکری که کرد، حالا خدا داره تنبیهش میکنه تا توبه کنه. منکه به دلم افتاده بچه کاملا سالمه و هیچ مشکلی نداره. تیرماه یا امرداد ماهم که بدنیا بیاد خودم از خجالت لپاش در میام.


امروز روز اول مدرسه بعد از تعطیلات عید بود. رفتم گروهمون که ببینم بالاخره جلسه توجیهی کارآموزیمون کیه، منشی گروهمون تا منو دیده میگه "شیرینی باید بدی!" میگم برای چی آخه؟ دوباره شایعه کردن مزدوج شدم؟ میگه "نه، چون اسمتو زدن رو برد بعنوان دانشجوی ممتاز دانشگاه و گروه حسابداری." می خوایین باور کنین، می خوایین باور نکنین، همونجا یهو یاد برادر مبین. م افتادم و کلی خندم گرفته بود. منشی گروهمونم فکر کرد الکی دارم میخندم و بیچاره هی داشت قسم میخورد که خودت برو ببین و باور کن اگه فکر میکنی سر کارت گذاشتم.
از صبح که پاشدم برم دانشگاه یه حسی بهم میگفت امروز بازم اون پسره کنه رو میبینم. همونم شد و دیدمش. جاتون خالی چه گییییری داده بودا! میگه "چرا زنگ نزدی آتوسا؟ حسابی دلمو شکوندی با این کارت"......اینو که گفت تصمیم راسخ گرفتم که بذارمش سر کار و یه تفریحی کرده باشم اول صبحیه. بهش میگم تو که بیشتر دل منو شکوندی؟ انقزه خره که با پرروییت تموم میگه "مگه چی کار کردم؟ منکه شماره تورو نداشتم بهت زنگ بزنم، تو شماره منو داشتی، که زنگم نزدی...نکنه فکر کردی از اون جک و جواداییم که را به را به هر کی که میاد شماره میدن؟" (تو دلم گفتم به اوراح همه اجداد که نیستی) بالاخره بهش میگم مطمئنی من آتوسام؟ چیز دیگه ای اسمم نیست؟ میگه "آره مگه باید اسمت چی باشه...؟"

آخه یکی نیست به این کنه متحرک بگه آقا جون! تو که به هزار نفر شمارتو دادی و منتظری که زنگ بزنن، خب اگر زنگ بزنن که خواهر و مادرت با هم مزدوج میشن پای تلفن با این حافظه و نبوغی که تو داری. جلو روت وایسادم داری منو میبینی برگشتی میگی آتوسا. وای به اینکه اگر زنگم میزدم، لابد میگفتی سالومه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط papary  | 

پنج شنبه از خونه خودمون رفتیم خونه خواهرم به این امید که تا نیم ساعت دیگه حتما راه میافتیم. البته امیدمون برای راه افتادن نا امید نشد، اما امید واهی داشتیم که تا نیم ساعت دیگه راه میافتیم. ساعت ۱۰ شب بود که تازه راه افتادیم. مامان، پدیده، پرهام تو یه ماشین بودن (پرشیا) و من رضا هم تو یه ماشین (پراید). اینطور بگم که تا ۶ صبح که برسیم اصفهان دیگه چیزی نبود که من و رضا نگیم و بهش نخندیم. تو همین میون بود که ازش سوال کردم "ماشین ۶ تا دنده داره؟ ۵ تا جلو و یکی عقب؟" که گفت  "نه بابا! کلا ۴ تا دنده جلو داره و یکیم عقب!" پیش خودم فکر کردم "خب داره درست میگه دیگه. اونایی که من دیدم ۵ تا دنده جلو دارن لابد ماشینای مدل بالاترن نه پراید.بعدشم منکه گواهینامه ندارم که بشینم پشت ماشین بدونم. خب حتما داره درست میگه" 

با اینی که همه اثاثها تو ماشین پرهام بود که رضا بتونه تند بیاد اما ماشین داشت جون میکند. با دنده چهار ۱۴۰-۱۵۰ تا رو پر میکرد اما بازم جون میکند تا راه بره. از  این طرفم که بنزین خوره داشت خفن. پرهام از تهران ۶۰ تا پر کرد و رضا ۳۷ تا. به قم نرسیده تموم شد بنزینش.


روز هفتم: نمیدونم بریونی اصفهان رو خوردین یا نه؟ اصلا دوست دارین یا نه؟ منکه عاشقشم. یعنی براش هلاکم. با اینکه از گوسفند و مشتقاتش متنفرم اما این یکی رو حسابی دوست دارم. 

               بریانی

بریانی غذای سنتی اصفهان

تو کل دو روزی که اونجا رفتیم برای ناهار، رو میزمون رو که نگاه میکردی ۶ تا ظرف بریونی بود، ۲۲ تا سبد سبزی خوردن. یکی میدید ماهارو لابد پیش خودش میگفت  "دارو دسته گوسفندا از تهران اومد بریونی بخورن."

میدان نقش جهان که واویلا بود از آدم. اصلا همه ایران اومده بودن اونجا. با اینکه خیلی دلم می خواست چهل ستون، عالی قاپو، مسجد شاه و مسجد شیخ لطف الله رو برم ببینم اما از خیرش گذشتم بس که شلوغ بود.

روز هشتم: یه کلیسا نزدیک کلیسای وانک بود  -متاسفانه اسمش رو یادم نیست- رفتیم، اما به زیبایی کلیسای وانک نبود.

                  کلیسای وانک

صحن داخلی کلیسای وانک

 

کلیسای وانک

محراب اصلی کلیسای وانک

 

شب هم رفتیم سی و سه پل و چایی خوردیم. متاسفانه زاینده رود پر از خالی بود.

                   سی و سه پل

سی و سه پل اصفهان

روز نهم: پرهام یه تصادف کوچیک کرد تو چهاباغ. یه پیکانه از پشت زد بهش. یارو از اون (...) بود. بستهای سپرش افتاده بود به پلیس میگفت باید ۱۰ هزارتومن بدم اینارو درست کنن، چیزی که حالا با یه پیچ درست میشد. پلیسه شاکی شده بود حسابی و از پرهام ۵ تومن گرفت داد بهش.
 
طبق برنامه ای که داشتیم تصمیم گرفتیم که بریم یزد. یه جایی تو جاده تابلو اشتباه زده بود و راه رو اشتباه رفتیم. سر از یه روستایی بنام هرند درآوردیم که زیادم بد نبود. یه روستایی که حدودا ۱۰۰ نفر جمعیت داره اما ۴ تا مسجد جامع داشت به چه گندگی. من و رضا به همین موضوع داشتیم میخندیدم که یهو دست رضا گیر کرد تو فرمون و سمت راست ماشین افتاد تو یه باغچه گود ۲ متری. با اینکه حسابی ترسیده بودم من اما واقعا کرکر خنده بود قضیه.  تمام بافت روستا قدیمی بود اما کم کم داشتن خرابش میکردن که نو سازی کنن.

                 آب انبار 

آب انباری در هرند

 

              هرند

 

              هرند

 

             هرند

نزدیکای عقدا یه مسجد بود وایسادیم تا پدیده و پرهام یه سری بزنن و عقده دل بگشایند. ماشن پرهام پشت یه ماشنی دیگه. همین که پرهام رفت صاحب ماشینه عین بختک اومد و خواست بیاد بیرون. رضا رفت نشست تا ماشینو جابجا کنه. مامان میبینه رضا میزنه تو دنده و دستشو میندازه پشت صندلی که بره عقب اما بجای اینکه بره عقب هی میاد جلو. دوباره میزنه تو دنده و ... بالاخره کاشف بعمل اومد که رضا اصلا نمیدونسته که ماشینا دنده ۵ هم دارن و دنده ۵ رو خیال میکرده دنده عقبه. این قضیه یعنی فاجعه جهانی در حد بمباران شیمیایی. همین یه سوتی رضا به اندازه کل سوتیای من تو یه ساله. از اونجا به بعد که دنده ۵ رو پیدا کرد موتور ماشین دیگه جون نمیکند تا بخواد ۱۴۰ بره، دور موتورم کم شد و مصرف بنزینم پایین اومد. فقط خدارو شکر میکنیم که وقتی با دنده چهار ۱۴۰-۱۵۰ میرفت موتور پایین نیومد. اما واقعا کرکر خنده بود، هنوزم هست البته.

 شب حدودای ۱۰ بود که رسیدیم یزد. به رضا میگم "حالا که دنده پنجت رو پیدا کردی بیارش بالا شب بگیر بقلت بخواب" 


روز دهم (یاد اون فیلمه افتادم): اول به آتشکده رفتیم. بار دومی بود که میرفتم اونجا و هنوزم خدارو شکر سالم بود و زیبا.

              آتشکده

 

              آتشکده

ورودی آتشکده

              آتشکده

نشان فروهر

 

               آتشکده

آتش همیشه روشن

 

               عکس حضرت زرتشت در آتشکده

حضرت زرتشت

اونروز حدودای ظهر بود که یه بارون سیل آسا گرفت. نه میتونستیم از ماشین پیاده بشیم و بریم جایی رو ببینیم، نه میتونستیم برگردیم خونه چون دیگه وقت نداشتیم. یه ذره قطاب و اینجور چیزا خریدیم تا بارون کمتر شد. وای ی ی که هلاک قطاب و باقلوام من.

یه چیزی که خیلی جالبه تو یزد اینه که بیشتر از هر چیزی تو شهر مسجد یا حسینیه و "بنگاه شیرینی پزی حاج خلیفه و پسران" میبینی. ماشالا به حاج خلیفه!!!!!!

بارون که کمتر شد و تونستیم پامون رو بذاریم بیرون رفتیم مسجد جامع یزد. واقعا زیباست این مسجد مخصوصا که از تاریخچش هم بدونی.(بعدا شاید اون خاطره ای که از یزد دارم رو تعریف کنم)

                    مسجد جامع یزد

ورودی مسجد جامع یزد

 

مسجد جامع یزد

سر در ورودی مسجد جامع یزد

 

مشجد جامع یزد

محراب مسجد جامع یزد

 از مسجد جامع هم رفتیم به حمام خان که چند سالیه سفره خانه سنتی شده. تولد مامانم هم بود و اونجا بغیر از اینکه یه تنی هم به آب زدیم، کیک و چایی هم خوردیم.

                  حمام خان

حمام خان

متاسفانه تو بازسازی های جدید روی همه نقاشی ها رو گچ  سفید کشیدن و همه زیبایی هاش رو از بین بردن. دقیقا عین کاری که با چهل ستون و جاهای دیگه شده.


روز یازدهم: به پیشنهاد من به طرف ابیانه راه افتادیم. اونروز هم حسابی بارون می اومد و جاده عین سرسره شده بود.

              بارون

تو راه که بودیم بنزین ماشن پرهام تموم شد و ما موندیم یه جا تو جاده تا اونا برن نطنز و بنزین بزنن. یه چیز تو مایه های ۲ ساعت طول کشید تا برن و بیان راهی که یک ربع بود. حسابی برف و کولاک شده بوده و مجبور شده بودن با سرعت ۳۰ تا برن و برگردن. تا برسیم به ابیانه هم همینطور کولاک ادامه داشت. منکه دیگه داشتم از ترس سکته میکردم تا پامون رسید تو هتل. 


روز دوازدهم: تو روستای ابیانه که می خوایی پا بذاری یه پارچه نوشتن که "عکاسی از بانوان محلی اکیدا ممنوع میباشد و پیگرد قانونی دارد." اینو قبلا هم شنیده بودم اما وقتی دیدمش حسابی حالم گرفته شد که نمیشه اون همه لباسای زیبا رو عکسش رو به یادگار داشته باشم. اما بعضی از خانمها هم میذاشتن ازشون عکس بگیرم اگر ازشون اجازه میگرفتم.

                 ابیانه

ابیانه

تو راهنمای مستند گردشگری ابیانه اینطوری نوشته "در باب وجه تسمیه روستا دو نظر وجود دارد. عده ای ابیانه را تغییر یافته "آب یا نه" و "آب داره یا نه" بدین معنی که آیا آب هست یا نیست میدانند و گروهی دیگر به اصل لغت در زبان محلی که (وی یونا=وی یا نه( به معنای بیدستان میباشد استناد کرده اند. البته این اسامی بسیار پر رمز و رازتر از این ظواهر بنظر میرسند چنانچه در کتاب "از اسطوره تا تاریخ" اثر مهرداد بهار (وایو) خدای باد و در جایی دیگر با استناد به اوستا (ویو) خدا اندورن و فضا نامیده شده است. همچنین در جغرافیای تاریخی ایران قدیم Viona اسم فرغانه در ایالت ماوراءالنهر بوده است."

                     ابیانه

نمیدونم ابیانه رفتین یا نه، اما واقعا زیباست. خاکش یه دست قرمزه. بافت قدیمی خودش رو هنوز بعد از ۶۰۰۰ سال (طبق نوشته تو کتاب) حفظ کرده. مردمش با هر شغل و مقامی که باشن وقتی پاشون به ابیانه میرسه باید لباسهای شهری رو در بیارن و لباسهای محلی اونجا رو تنشون کنن. واقعا آدم کیف میکنه وقتی میبینه یه قطعه از ایران هنوز اصالت خودشون رو حفظ کردن.

                    فاطمه و برادرش

فاطمه و برادرش از ساکنین قدیمی ابیانه

 

مسجد جامع ابیانه

مسجد جامع ابیانه با قدمت ۱۰۰۰ سال

 

کوچه های ابیانه

 

در قدیمی

در قدیمی

تو ابیانه حتی یه دونه هم در جدید پیدا نمیشه و هر چی در هست قدیمیه.

                   لباس محلی زنان

لباس محلی زنان ابیانه

 

                   لباس محلی مردان

لباس محلی مردان ابیانه

اینطور که تو کتاب راهنما نوشته "لباس مردم ابیانه ریشه در تاریخ دارد که در دوره های مختلف  تغییراتی یافته است. لباس مردان عبارت است از یک شلوار گشاد مشکی که تمون نامیده میشود. پاچه این شلوار با نخ سیاه رنگ چرخ کاری میشود. نکته جالب اینکه چرخ کاری مذکور برای شلوار مردان مسن به صورت خطوط ساده و موازی و در شلوار مردان جوان به شکل خطوطی است که همدیگر را قطع میکنند و شکل لوزی به خد میگیرند. در قدیم در لباس مردان قبا و کلاچه نمدی هم مرسوم بوده که هم اکنون منسوخ شده است.

لباس سنتی امروزه زنان به دوره صفویه باز میگردد. اجزا اصلی لباس زنان عبارت است از چارقد (چارقت: روسری گلداری به ابعاد ۱.۵ متر)، پیراهن (پیرون: پارچه های گلداری که تا روی زانو را می پوشاند)، و دامن چین دار (تمون: دامن پرچینی به رنگ سیاه که حدود ۱۰ تا ۱۵ متر پارچه می برد). بر حسب وضعیت یقه و پای پیراهن را با نخ های رنگی تزیین و پای دامن را یراق دوزی میکنند. اهالی ابیانه اغم از دکتر و مهندس و اداری و فرهنگی و بالاترین پست های مدیریتی کشور گرفته تا بازاری و کاسب علاقه خاصی نسبت به آداب و رسوم و ابیانه دارند. به نحویکه به محض ورود به روستا لبس های محلی را بر تن میکنند که این امر باعث ایجاد فضایی صمیمی در روستا شده است." 

از اینجا هم میتونین ویدیویی که از فاطمه خواستم تا برامون به زبان محلی حرف بزنه رو ببینین. درصد بالایی از واژه های ابیانه از زبان پهلوی ریشه میگیرد.


روز سیزدهم: از صبح تا شب خونه بودیم. شب حدودای ۹ یه سر تا پارک طالقانی رفتیم و سیزدهمون رو به در کردیم. شاخه درختم گره زدم.
بعدا نوشتم: موضوع این پست رو از "اصفهان، یزد، ابیانه" به پیشنهاد خواهر مسی به "موضوع انشا: تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟" تغییر دادم. باشد که مقبول افتد!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط papary  | 

سلام ملیکم...سلام ملیکم...خوب هستین؟(خدایی خیلی بی جنبم من)

آقا ما از سفر اومدیم دیشب اما جون خیلی خسته بودیم، و چون واقعا داشتم از زور بی اینترنتی تو این یه هفته میمیردم با اون همه خستگیم اومدم و یه چک کردم و رفتم لالا.

الانم که اومدم خیلی خستم و فقط کرم اینو داشتم که یه چیزی بنویسم تا دل طرفدارانم(!!!) رو خوشحال کنم که بدونن اومدم.(نگفتم بی جنبم؟!) اصلا من متعلق به همتونم.(بابا مردمی ی ی !)

فردا یه پست توپ مینویسم از سفری که رفتم و جاهایی که دیدم. عجالتا نظر دونی این پست رو میبندم که چیزی ننویسین تا آمار پست بعدی بره بالا(بابا مغز متفکر!!!)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط papary 

روز دوم: رفتیم تا سر جاده چالوس که بریم میرزایی غذا بخوریم. از همون اول جاده ترافیک بود سر از فرحزاد درآوردیم. شب هم چهلم عمو احمد بود.

روز سوم: ناهار خونه عمه پرهام بودیم و بقیشم خونه خودمون. رضا اومد و ماشینش رو تو پارکینگ شستم. عاشق کارواشم.

روز چهارم: از صبح دنبال دکتر پدیده و این حرفا بودیم. دکترش فهمیده که چه غلطی کرده (واکسینه نکرده) حالا افتاده به ترس و لرز و جا زدن.

روز پنجم: دکترش گفته بعد از عید که همه دکترا میان این عمل رو انجام بده. من ۹۵٪ اطمینان میدم که بچه سالمه اما اگر می خوایی مطمئنتر بشی این کارو بکن. عصر هم با مامانم رفتم فیلم "وقتی همه خوابیم". خیلی مزخرف ساخته بود. اصلا فیلمی نبود که از بیضایی بشه قبول کرد.

روز ششم: اگر خدا بخواد داریم میریم اصفهان. اگر باز هم خدا بخواد یزد هم یه سری میزنیم. از سال ۸۲ اصفهان و از سال ۸۱ یزد نرفتم. از حالا دلم برای بریونی اصفهان و قطاب یزد آب شده. یه وقت فک نکنین شیکمو هستماااا!...یه خاطره خیلی خوب از یزد دارم که شاید بعدا تعریف کردم چون الان وقت ندارم و باید همه سوراخیم (منظور اتاقمه)  رو بچپونم تو چمدون

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط papary  | 

روز اول عید ما (یعنی من و خودم) اینطوری گذشت:

خواب تا ساعت ۱۰...دو ساعت پای تلفن بودم که زنگ بزنم برای تبریک سال نو...کتاب خوندم...رفتن به سینما فیلم ۲۰...ناهار و شام. کلا تو خونمون غیر از صبحانه فقط یه بار غذا می خوریم. یا شام یا ناهار.  همیشه حدودای ۵ عصر عین عقد و عروسی که یکی میگیرن، جفتش رو با هم میخوریم. دیگه چی بشه که مثه امروز بیافته این موقع شب...بعدشم کتاب و جیش بوس مسواک لالا!


اولین بارون بهاری هم اومد. وای که میمیرم برای این بارون!

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط papary  |