تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
امتحانایی که سه شنبه داشتم رو ، یکیش رو خوب دادم و یکیش رو......صنعتی ۲ رو که تخصصی بود و حذفی نمره کامل رو میگیرم بس که خونده بودم و بلد بودم. دیگه کم مونده بود فرمولهاش از چشام بزنه بیرون.

اما پایان ترم تربیت بدنی رو گند زدم حسابی. خیلی خونده بودم اما چون چیزی نبود که تا حالا داشته باشیم، یا کلاسی براش نداشتیم حسابی گند زدم. قبلا یه ذره ذکر خیر کتابرو گفتم. دستگاه قلب و گردش خون، دستگاه تنفسی، انواع عضلات و ماهیچه ها در بدن، مواد غذایی و کارایی هر کردوم از این عضلات و یه سری چرت و پرتای دیگه رو باید می خوندیم برای امتحان. خدا رحم کرد تربیت بدنی بود نه آزمون ورودی شهید بهشتی.

به استاده میگم اگر میشه یه راهنمایی کوچیک بکنین لااقل نمرمون بد نشه! با یه حالت بدی میگه "اینا که دیگه خیلی پیش پا افتادن. آسونتریناشو انتخاب کردیم براتون" در جوابش فقط لبخند زدم اما تو دلم، در گوش خودم گفتم همه معلم ورزشها همیشه عقده ای بودن و هستن چون کسی درسشون رو به دکمه پیرهنشم حساب نمیکنه. حالا که منم معاف شدم دیگه بدتر.

به قول مژده(دوستمه) میگه "پریا فک کن همه نمره هات ۱۹ و ۲۰، اما تو کارنامت یهو یه دونه ۱۲ بیاد. اونم مال چه درسی! به هر کی بگی کلی بهت میخنده"...خب بیچاره راست میگه دیگه. حالا باید صبر کنم تا نمرمو اعلام کنن.


امروز انقزه حرص خوردم و عصبانی شدم قلبم کلی درد گرفت. تازگی یه ذره که عصبانی (یا به قول خودم اسبی) میشم قلبم یهو تیر میکشه و درد میگیره. به قول برادر مبین. م "اینطوری ادامه بدم به ۳۰ نمیرسم."

رو برد گروهمون زده بود کسایی که ترم آخرشونه برن گروه. رفتم ببینم ماجرا چیه و چی می خوان؟ میبینم خانمه میگه "مدارک فارغ التحصیلیتون (یه پوشه قرمز، عکس، کپی شناسنامه و یه فیش) رو بیارین تحویل بدین (در صورتی که من بهمن ماه بردم تحویل دادم). تاییدیه تحصیلی هم ندارین. برین از بایگانی سوال کنین چرا؟"

بعد از کلی نشونی دادن من، تو کشوش رو دیده که مدارکم هست. تازه به منم اعتراض میکنه چرا تو این کشو هست؟ حالا انگار که من مسئول گروهم.

بایگانی هم که قربونش برم. اول که به دکمه پیرهنشونم منو حساب نکردن و برای اینکه لز سرشون وا کنن منو گفتن برو ۲ هفته دیگه بیا. منم سمج وایسادم. یه جعبه آورده که کلی تاییدیه تحصیلی توش بود. میگه "اگه اسمت تو این نبود وایسا تا دو سه ماه دیگه" میگم یه ماه پیش من از خانم خلج سوال کردم گفتن پروندم ناقصی نداره. چون من بعد از امتحانا یه ماه فرصت دارم که با این دانشگاه تسویه کنم و برای ثبت نام تهران جنوب برم. حالا چرا الان میگین ناقصی داره پروندم؟ یه ماهه ناقص شد؟

اولش آروم بودم اما وقتی دیدم اونا خیلی خونسرد هستن و اصلا براشون مهم نیست که چی دارم میگم، کم کم جوش آوردم. یکی از خانومایی که اونجا بود یهو به من گفت "آب می خوری برات بیارم؟ می خوایی از این پرتقال من بخوری؟" منم مونده بودم چرا اینا یهو انقزه با من صمیمی و مهربون شدن؟

بالاخره بعد از ۴۵ دقیقه (به جون خودم دقیقا همین مدت بود که تو بایگانی بودم و عصبانی شده بودم) که اونجا وایسادمو عصبانی شدم، خانمه گفت "بذار اصلا پروندت رو بیارم ببینم چه خبره؟" رفته آورده میبینه تاییدیه کوفتیه من اسفند ۸۵ اومده و پروندم کامله...جدا می خواستم گل و گیس خودمو بکنم بس که عصبانیم کرده بودن اینا از این بازی که با من کردن. بعدشم بدهکار شدم بهشون که چرا اومدم دنبال چیزی که کامله و وقتشون رو گرفتم. فک کن!

همون خانمه که با من صمیمی شده بود گفت "اونموقع که بهت گفتم آب می خوری یهو دیدم از شدت عصبانیت قیافت شده عین آلبالو قرمز و همینطوری داری عرق میریزی. ترسیدم الان اینجا بیافتی و یه طوریت بشه"..از ظهر تا حالا قلبم خیلی درد گرفته، اما خداروشکر مدارکم کامله.


هفته پیش که استاد اندیشمون نیومد و امتحان نگرفت و یه جورایی جلوی دوربین مخفی بودیم، امروز اومد و امتحان گرفت...هفته پیش چنتا سوالی رو که فکر میکردم شاید بیاد نوشتم رو صندلیم. استادمون هم که نیومد خیلی دلم سوخت برای زحمتی که کشیده بودم. امروز قبل از اینکه استاد بیاد، تو کلاس خودمون و کلاس بقلی (چون معمولا میان از کلاس ما صندلی میبرن) رو گشتم تا شاید صندلی جونم رو پیدا کنم، و پیدا هم کردم. واقعا به این میگن شانس.

استاد اومد و امتحان گرفت و دقیقا همون دو تا سوال هم تو سوالای من بود (گروه بندی کرده بود سوالارو). اما بقیه رو بلد بودم و همه رو نوشتم. فک میکنین نتیجه چی شد؟ خدا قبول کنه، ایشالا نصیب شما هم بشه و همه با هم بریم زیارت، ۱۰ از ۱۰.


امروز شنیدم خط مترو تجریش چند روزه چنتا از ایستگاهاش راه افتاده. اگه اینطور باشه ترم دیگه برای رفتن به دانشگاه از در خونمون که سوار بشم صاف جلوی در دانشگاه پیاده میشم. اینطوری هم رفت و آمدم راحته و کم هزینه تر، هم اینکه بازم میتونم تو مترو کتاب بخونم.

البته اگرم سراسری قبول بشم بازم با مترو میتونم برم بیام، اما جاش خیلی خفنه. خانی آباده New (نو) هست. یه جایی بدتر از همین حسن قلعه ای که الان میرم.


نمیدونم چرا این استادا آخر ترم که میشه همشون با هم پروژه و تحقیق خونشون میافته پایین؟ اصلا اگه از همون اول ترم نگن چه پروژه ای با چه موضوعی می خوان قرآن خدا از آخر به اول میشه! دیروز کلی تو اینترنت رو گشتم یه تحقیق توپ پیدا کنم برای اندیشه.(!!!)

این ترم که خوب بود و کار زیادی نداشتم، ترمای پیش که واقعا دنبال یه تعمیرگاه میگشتم برای دهنم! مخصوصا ترم پیش که پروژه هم داشتم، باید چنتا تحقیق هم تحویل میدادم.


دانشگاه ۷۸ هزار تومان بابت همون 20% تخفیف به حسابم واریز کرده. دیگه لازم نیست با مامور برم...خب با این ۷۸ تومن چی کار میتونم بکنم؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز به تمام معنا متوجه شدم که چشم غره رفتنهام نه تنها رو پسرا، بلکه رو دخترا هم خفن موثره.

تو قطار کرج بودم که ایستگاه اکباتان ۲تا دختر دانشجو سوار شدن و صاف اومدن نشستن روبروی من. قیافه هارو که بیخیال کلا، چیزی نگم بهتره. همینطور که سرم به چلچراغ خوندنم گرم بود یه چیزی رو اعصابم قدم فرسایی میکرد و هی میگفت "تق تق...هپ...تق تق...هپ..." صدای آدامس یکی از دخترا بود. منم که از این کار شدیدا متنفرم. خودم اگه یک کیلو آدامسم (به قول مامانم لاستیک) تو دهنم باشه اول که به ندرت میجوم چون همیشه گوشه لپمه و انگار که برگه هلو باشه داره خیس می خوره. اگرم بخوام بجوم هیچ موقع از این صداها در نمیارم از خودم. یا اگر یهو حواسم نباشه و از دستم در بره سریع خودم، خودمو دعوا میکنم.

از اکباتان که اینا سوار شدن تا چیتگر تحمل کردم و هیچی نگفتم. اما واقعا رو اعصابم بود صدای لعنتیش. هم چندشم میشد، هم نمیتونستم تمرکز کنم ببینم چی دارم می خونم. یه بار دیگه که همین کارو کرد، همینطور که سرم پشت مجله بود، یهو مجله رو آوردم پایین و مستقیم زل زدم تو دهنش و یه دونه از اون چشم غره هارفتم. قیافش دیدن بود. برای چند ثانیه دهنش باز مونده بود و نمیدونست بجوه، قورتش بده یا بازم صدا در بیاره.

دوباره شروع کردم به خوندن اما از کنار مجله بطور زیر پوستی آمارش رو داشتم. یه دستمال درآورد و آدامسه رو انداخت توش. اگه این کارو نمیکرد و دوباره از اون صداها در میاورد جدی یه چیزی بهش میگفتم.


اگر احتمالا  Eurovision 2009 رو دنبال میکردین Alexander Rybak از نوروژ رو میشناسین. اول شد. از اول که دیدمش از آهنگش خیلی خوشم و چاره داشتم بهش رای میدادم.

این آهنگ و  ویدیو  Fairytale.

Alexander Rybak - Fairytale

Years ago, when I was younger,
I kinda liked a girl I knew.
She was mine, and we were sweethearts
That was then, but then it’s true

I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed.

Every day we started fighting,
every night we fell in love
No one else could make me sadder,
but no one else could lift me high above

I don’t know what I was doing,
when suddenly, we fell apart
Nowadays, I cannot find her
But when I do, we’ll get a brand new start

I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed

She’s a fairytale
Yeah…
Even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed

آرزو به دلم موند که بیرون برم و کل تهران آمار منو در نیارن. در بیارن، اما چرا دیگه میکنن تو چشم آدم؟ سه شنبه هفته پیش که رفته بودیم دارآباد یه نفر منو دیده. فک کن!!! حالا خوبه هر جا میرم قبل از خودم مامانم خبر داره، وگرنه که هیچی. دم خونمون صف میکشیدن که هر کی خبر رو زودتر بگه مژده گانی بگیره. 
فردا ۲تا امتحان دارم. تربیت بدنی و صنعتی ۲.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط papary  | 

واقعا بعضی از این مردا خیلی {بییب} هستن. امروز مامانم بیرون بود، زنگ زد به من گفت زنگ بزن به آقای فلانی بگو چیزی رو که من می خوام آماده کنه که من میرم اونجا زیاد علاف نشم و زود بگیرم و بیام خونه. حالا این آقای محترم! زن و بچه داره و کلی سنشه خیر سرش. زنگ زدم به آقاهه بعد از سلام و احوالپرسی میگه "...اگه میتونی شماره موبایل منو یادداشت کن باهام تماس بگیر کارت دارم" میگم چی کارم دارین؟ خب اگر کار بخصوصی هست الان بگین! "میگه آخه تو که نمیدونی چیه!...چجوری بگم؟ شنیدی میگن پیری و معرکه گیری؟ حالا حکایت من و شماست!!!"

فک کن من پشت تلفن بیحس شده بودم از این حرف این مرتیکه احمق. برگشتم گفتم ببخشید من با آقایون، بخصوص که متاهل هم باشن کاری ندارم. به مامانم هم زنگ زدم و یه چیزایی حالیش کردم که این مرتیکه چی گفته. تاکید کردم که میری اونجا حسابی حالش رو بگیر عوضی رو.

انقزه پرروه به مامانم برگشته گفته "من در مورد موضوع خاصی با دخترتون حرف زدم..." که مامانم میپره تو حرفش میگه "بله گفت شما چی گفتین بهش. خیلی عصبانی شده از دستتون. واقعا خجالت داره با این سن و سال این حرفارو به دختر من زدین.چه فکری کردین پیش خودتون؟" و در یک کلام قیده بهش و اومده.

خوبه حالا من تو روابطم با آقایون، علی الخصوص که متاهلم باشن خیلی رعایت میکنم و محتاطانه رفتار میکنم، اگر اینطوری نبودم و عور و عشوه می اومدم چی میشد دیگه؟! انقزه عصبانی شدم که از ظهر یه سره دارم بهش فحش میدم فقط.


دیشب رفتیم تمرین رانندگی. حدودا یه ماهی میشد که تمرین نکرده بودم. خب انتظار هم نداشته باشین که همین الان پاشم برم تو رالی مسابقه بدم! اولش یه نموره خنگ میزدم، اما بعدش اوه ه ه ه! پارک طالقانی رو گذاشته بودم رو سرم. کلی حریف میطلبیدم برای خودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب تا صبح یه خوابایی دیدم که خیلی نگرانم کرده. اصلا تازگیا یه خوابایی میبینم که نمیدونم ربطشون بهم چیه؟! خواب فامیلای پدریم رو دیدم در صورتی که اونایی که تو خواب من بودن همشون به دیار باقی شتافتنیده* شدن. انگار یه مهمونی بود و همشون جمع بودن. پنداری یکی دیگشون داره میشتافد.

* صرف جدیدی از مصدر "شتافت" است.

پ.ن: گیر ندین چرا غلط دیکته ای دارما!


راست میگن هر کی زیادی درس بخونه چت میزنه! امروز ۳تا درسی که اصلا بهم ربط ندارن رو بصورت DVD با هم خوندم. صنعتی ۲، مالیاتی، دولتی.

این هفته ۳تا امتحان با هم دارم و نمیدونم چی کار کنم. سه شنبه صبح میان ترم حذفی صنعتی ۲ دارم. این آسونه برام چون هموناییه که تو مدیریت مالی خوندم ترم پیش.  ظهرش پایان ترم تربیت بدنی دارم. یه کتاب مزخرفیم باید بخونم که فقط دارم حفظ میکنم. استاده خیال میکنه چون حالا معاف شدم باید پوستمو بکنه. پنج شنبه هم که خدا قبول کنه میان ترم حذفی اندیشه، همونی که دیروز استادش نیومد و اسکلمون کرد.


شدیدا بهتون پیشنهاد میکنم که کتاب "نوای اسرار آمیز" از اریک امانوئل اشمیت رو بخونین. غافلگیریش بیشتر از "خرده جنایت های زنا شوهری" هست.

امروز صبح که نشسته بودم می خوندمش، وقتی تموم شد دوباره اومدم از اول می خونم. واقعا محشره ه ه ! طی یکی دو روز دیگه سعی میکنم یه قسمتاییش رو که خیلی دوست دارم اینجا بنویسم


از دیشب تا حالا ۲تا مهمونی رو از دست دادم و تو خونه نشستم دارم مثه چی(!!!) می خونم.

از بس نشستم رو صندلی یه جوری شدم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط papary  | 

تو همه این آهنگا (چه ایرانی و چه غیر ایرانی) همه دارن بهم میگن "عزیزم منو دوست داشته باش...دوستت دارم...ببخشید، غلط کردم اگه تنهات گذاشتم...منتظرتم..." اما کو مرد عمل؟ مطمئنم همینا در عمل خیلی بدترن تا به نسبت کسی که حرفشو تو بوق نمیکنه. هرچند که در نهایت جفتشون دوتاست، یعنی همون یکی!
چقزه امروز گرم بود! مردم تا رسیدم خونه. البته منم تو اوج گرما بیرون بودم، اما به هر حال گرم بود. خدایا بارون بیار، گرما زوده حالا.
امروز مثلا قرار بود میان ترم حذفی اندیشه بدیم. مثه چیم خونده بودما.(البته کار عجیبی نکردم)  تا ۲و ربع نشستیم که شاید استاد بیاد اما نیومد. رسما اسکل شده بودیم. هفته دیگه هم که جلسه آخره چون بعدش همش تعطیلی رسمیه. خیلی زور داشت!
قرار شده از این به بعد به نی نی بگم "خان جون" (همون خانوم جون). این تصمیم من با اعتراضات و راهپیمایی شدید خواهرم همراه شد، اما همچنان خان جونه.
"تورو من، من تورو، تورو خدا، خود خدا میدونه که من تورو، تورو من، من تورو، تورو خدا، خود خدا میدونه که من تورو، تورو من، من تورو، تورو من، من تورو، دوست دارمت..."

همه اینا از عواقب زیاد گوش دادن به آهنگهای بنیامین. شماها زیاد گوش ندین ها! میشین بدتر از من


ای بابا!...ای خدا.....

عجیب دلم یه جوری شده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز مالیاتی داشتم. مالیاتی هم که داشته باشم، حامد.ب هم هست. استادمونم همونی هستش که قبلا اینجا ازش یه تعریفایی کردم.

حامد.ب همیشه میشینه پشت جا استادی و تقریبا استاد نمیبینتش مگر اینکه بیاد راه بره. منم که همیشه ردیف اول جلوی تخته هستم. در کل به اندازه ۲تا صندلی من و حامد با هم فاصلا داریم.

امروز یهو سرمو برگردوندم دیدم حامد.ب یه جوره خیلی مضحکی نشسته. تا منتها علیه رفته بود تو صندلیش و فقط گردنش به پشت صندلی بود. پاهاشم انداخته بود رو همدیگه و اون پاییش که بالا بود با ته کفش تقریبا تکیه داده بود به جا استادی. این صحنه رو که دیدم ناخودآگاه یاد شخصیت سید(Sid) (همونی که یه جونور وراجه) تو کارتون عصر یخبندان 1 (The Ice Age)، اون صحنه ای که سید می خواد بخوابه و سرو ته شده و هی تو خواب ور میزنه، افتادم.

استادمون از پشت جا استادیش اومد بیرون و همینطور که داشت قدم میزد و میگفت ماها مینوشتیم یهو چشمش افتاد به این. ازش پرسید "این چه جور نشستنه سر کلاسه؟" جواب داد "استاد پشتمون درد گرفته بس که رو این صندلیه نشستیم." استادمون گفت "اینطوری که کم کم داری سرو ته میشی!"

استادمون اینو نگفت، من از خنده کبود شدم یه آن! از این طرفم نمی خواستم بخندم، دستمو گرفته بودم جلوی دهنم که نخندم، یهو یه صدای بدتر از خنده از دهنم دراومد. (یعنی همیشه همینه وقتی می خوام نخندم و دستمو میگیرم جلوی دهنم نفسم بند میاد و یه صدای بدتر از خنده از دهنم میاد بیرون) از این طرفم دوستم که کنارم بود هی میزد تو پهلوم که "زهر مار پریا...بسه...تورو خدا انقد نخند الان یه چیزی میگه بهمون و ضایع میشیم...الان میندازتمون بیرون..." قلقلکم می اومد خندم دوبل میشد. خلاصه کلی حال کردم امروز از این حرف استادمون و تجسم خودم.


شدیدا کتابهای اریک امانوئل اشمیت رو بهتون پیشنهاد میکنم بخونین. نمایشنامه هاش واقعا محشرن. البته اگه یه ذره قوه تجسم هم داشته باشین که عالیتر میشه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط papary  | 

وای ی ی خدای من دیروز چه روزی بود!!! یک روز خوب، یک روز حاگیریست!

یکی از دوستام طی اس.ام.اسی، تصمیم گرفت که بره نمایشگاه کتاب و بقول خودش "یه داوطلب" می خواست تا بره. با زبون بی زبونی داشت میگفت بیا دیگه!!!

منم که داوطلب، از دانشگاه بدو بدو اومدم تهران که ساعت ۳ یا ۴ مطب دکترم، میدون فلسطین باشم. روبروی مطب دکتر دانشگاه یکی دیگه از دوستام هست، اونم رفتم دیدم. از اونجا اومدم چهارراه ولیعصر و دوباره بدو بدو رفتم میدون ولیعصر.

نمایشگاه که غوغا بود بس که آدم ریخته بود توش. هوای سالن هم که محشر!!! واقعا داشتیم میمردیم. بقول من به نام علی، بکام ولی شد این نمایشگاه رفتن ما. دوستم می خواست کتابارو ببینه و بخره، فقط من برای خواهرم کتاب خریدم.

از اونجا رفتیم دارآباد و در دل طبیعت یک سری حرفهایی، از یک سری آدمهایی زدیم که چون تکرار خاطرات بود، بطور زیرپوستی و نامحسوس حال جفتمون اخذ گردید. بعدشم با تیر خلاص دوستم حال اینجانب ۲برابر اخذ گردید. ...اما بیخیال!


بطور نامتعارفی که تو زندگیم بی سابقه بود، تا میتونستم سوتی دادم و چرت و پرت گفتم. برای خودمم جایی بس شگفت داشت این حد سوتی، پنداری Overdose کرده بودم.
دیدی یه موقع هایی می خوایی زمان زود بگذره، همچین کش میاد. یه موقع هایی هم می خوایی کش بیاد، آب میره؟!
Salam

vaght bekheir

 ...Az emailaie ghashangeton mamnon

پ.ن: تلاش نکنید منظور رو متوجه بشین، چون فقط خودم میدونم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط papary  | 

چند هفته پیش که رفته بودم امور دانشجویی دانشگاه و بهم گفته بودن چون "تعداد واحدهات کم بوده بهت تخفیف معدل تعلق نمیگیره" خیلی خورد تو حالم. اسم منو زده بودن تو دانشگاه و تو بوق کردن که ممتاز شدم اما به همین دلیل {...}! تخفیف نمیدادن.

یه شب که تو سایت دانشگاه بودم چشمم به ایمیل رئیس دانشگاه خورد و پیش خودم گفتم یه ایمیل بزنم و وضعیت رو براش توضیح بدم. شاید جواب داد. به هر حال سنگ مفت و گنجیشکم مفت.

این چند هفته  -که حدودا یک ماه میشه-  جوابی به ایمیلم داده نشد و بیخیالش شدم کلا. تا الان که رفتم ایمیلم رو چک کنم میبینم در جواب برام نوشتن:

به نام الله

سرکار خانم آ

سلام علیکم

با توجه به وضعیت تحصیلی شما که بسیار مطلوب و شایسته تقدیر میباشد برای نیمسال تحصیلی جاری ۲۰٪ تخفیف در کل شهریه منظور نمودم.

موفق باشید- دکتر ولد آبادی.

هنوز به حسابم چیزی واریز نشده. اگر واریز نکنن(زبونم لال) با مامور میرم سر وقتشون میگم پولمو بدین.


دیشب تا صبح پلک رو هم نذاشتم. خواب یه بنده خدایی رو میدیدم که از خونشون قهر کرده و اومده خونه ما. منم بهش گفتم تو بخواب تو اتاق من و من میرم اونور می خوابم. اونم نامردی نکرده و همه جای اتاق منو بهم ریخته و هر چی تو کمدام داشتم ریخته وسط اتاق. از این طرفم که این وضع رو دیدم (منم آدم خیلی مرتب و منظمیم) کلی گریه میکردم که چرا باید اتاق منو بهم بریزه؟! حالا تو این وضعیتی که کلی درس دارم چطوری باید جمع کنم اتاقمو؟...

خلاصه که  تا صبح بیدار بودم.


یکی از دخترای دانشگاه، رزا  -یکی از همونایی که هفته پیش تو اتوبوس دعواشون شد- با یه پسره، علیرضا، دوسته که کاردانیش رو تو دانشگاه ما بوده. امروز دوستاش نبودن و تا تهران با من اومد. صداش هم از این لوسا هست که وقتی می خواد حرف بزنه کلمات رو کش میده. تیپشم که...حالا فکر کن منه بیچاره تا ایستگاه نواب که این پیاده بشه چی کشیدم تو این اتوبوس و مترو. به قول شاعر "اون یه ذره آبرویی هم که داشتم سگ خورد!" 

علیرضا زنگ زد، اینطوری جوابش رو داد: "سلام عزیزززززم، قووووربونت برم من، خوبی عشقم؟ خوب خوابیدی عسلم؟ دلم برات یه ذره شده عزیزززززم..." جدا اگر میتونستم از خجالت میرفتم زیر صندلیای مترو که چشمم تو چشم مردم نیافته.

حالا بماند که هر جایی میرسیدیم زرتی زنگ میزد به این پسره که من فلان جا هستم و زرت زرت گزارش میداد. فکر کنم اگه روش میشد به علیرضا میگفت که پریا حسابی دستشویی داره و داره میترکه. خلاصه که امروز کلی گونی لازم شده بودم.


انگشت اشاره و شصتم خوب شده اما انگشت وسطیم همچنان آش و لاشه و بدتر میشه هی. اگر حواسم نباشه و دسته لیوان رو با این انگشتم بگیرم دلم حسابی غش میره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز صبح که می خواستم برم نمایشگاه، همسایمون دید انگار خیلی تنهامو و خیلیم حیوونی و آخیی هستم باهام اومد. دیگه حساب کنین که جشنی برپا بود در اندرون.

انگزه(انقزه) راه رفتیم و بار کشی کردم، پاهام ورم کرده. از این طرفم این کیسه کتابا آویزون بود و هی می خورد به ساق پام، دقیقا همون جاییش که تاندون پاره شده، اونم درد گرفت. خونه که رسیدیم تازه حالیمون شد کجا بودیم و چی به سرمون اومده. اما شاید دوباره این هفته برم اگر بشه. اگر خواستین برین حتما صبح برین که خلوت تره، در غیر اینصورت مردم رو سر کولتون آویزون میشن. خداروشکر همه اون کتابایی رو که می خواستم خریدم. دقیقا به اندازه ۵تا خر قبرسی راه رفتیم. اونوقت حالا هی خر وارد میکنن!

صبحم که میرفتیم مامانامون اولتیماتوم دادن که تا ۱۲ نفر رو پیدا نکردین برنمیگردین خونه. ما هم جفتمون بیعرضه و وارفته، دست از پا درازتر با گردن کج برگشتیم خونه.


رفته بودیم غرفه کتابسرای تندیس که کتاب "دختر بخت" از "ایزابل آلنده" رو بخرم که فروشندش گیر داده بود که الا و بلا اون یکی کتابش رو هم بگیر. از منم انکار که بهم گفتن همین رو بگیرم، اگر از این نویسنده خوشم اومد میام اون یکی کتابش رو هم میگیرم. اینو که گفتم آقاهه گفت "نه ه ه! کسی که این کتاب رو ویراست کرده کارش عالیه. ترجمه هم میکنه. همین انتشارات نگاه (از پیشخونش آویزون شده بود و غرفه نگاه رو نشنون میداد) برو بگو کتاب "گلهای آفتابگردان" رو با ترجمه "سالمی" می خوام. بعد که گرفتی بیا اینجا من برات یه چیزی رو توضیح بدم. نویسندش جایزه پولیتزر رو هم برده"

منم خیال کردم داره تبلیغ میکنه برای همکاراش. یه پسره داغون اسگلتر از ما هم اونجا بود و مخ اونم بکار گرفته بود آقاهه. اونم دنبال ما اومد که کتابرو بخره. بالاخره هر طوری بود با شک و دو دلی گرفتم. از شعاع ۸ متری غرفه آسه آسه داشتیم میرفتیم که مبادا آقاهه دوباره بهمون گیر بده که کلش رو از غرفه بیرون کرد و داد کشید "کتاب رو خریدی؟ بیا اینجا!" پیش خودم گفتم ددم وای ی ی! الان می خواد بشینه اندر فواید کتاب بگه و یه ساعتی مخ بخوره.

کتاب رو از من گرفت و اسمم رو پرسید...... تو صفحه اول کتاب نوشت "با احترم فراوان خدمت خانم پریا...امضا: سالمی!"...آقا منو میگی همچین شاکی شده بودم که این آدم {...}! ماهارو اسکل کرده که بریم کتابه رو بخیریم. بعدشم ور میداره توش مینویسه تقدیم به فلانی. می خواستم بگم "شما که انقدر مشتاقین بقیه کتابتون رو داشته باشن میرفتین چنتا میخریدین میذاشتین تو غرفتون، از هر کی خوشتون اومد میدادین بهش."


دیشب بطور اساسی ۳تا از انگشتهای دست چپم سوخت. خواهرم لیوان رو گذاشته بود کنار شعله گاز، اومدم وردارمش که نترکه یهو از گرما، دسته لیوان چسبید به انگشتامو...
چند دقیقه پیش از خواهرم شنیدم که پیمان ابدی فوت کرده. واقعا شوک و ناراحت شدم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط papary  | 

تو بعضی شرایط هست که آدمای اطرافت رو میتونی بشناسی. میتونی بفهمی که چقدر برات مایه میذارن؟ میتونی بفهمی چقدر می خوان ازت استفاده کنن! همیشه آدم در دسترسی هستم برای دوستام یا بهتر بگم آدمای دور و اطرافم. اگه کاری یا چیزی ازم بخوان هرطور شده سعی میکنم براشون انجام بدم. همینطورم اگر قولی به کسی بدم، روز مرگمم باشه قولش رو انجام میدم. امروز از چنتاشون یه چیزی خواستم که  هر کدوم به یه نوعی پیچوندنم.

شاید باید یه ذره غیر قابل دسترستر باشم از این به بعد.


ظاهرا فردا رو باید تنهایی گز کنم برم نمایشگاه.

از یه طرف ذوق نمایشگاه رو دارم، از طرفیم اصلا دوست ندارم تنها برم.


چند وقتیه بطور زیر پوستی تو نخ ۲تا از دافی های (با اینکه واقعا از این کلمه متنفرم، اما مجبورم که استفاده کنم تا منظورم رو دقیق برسونم...من شرمندم واقعا!) دانشگاه هستم. ورودی مهر ۸۶ هستن و الانم ترم ۳ان. تو این مدت که تو نخشون بودم دستگیرم شده که با ۱۲ تا از پسرای دانشگاه و ۵تا پسر بیرون از دانشگاه دوستن. با اونایی که تو دانشگاه دوستن به همشون گفتن که تو محیط دانشگاه عادی رفتار کنن و خارج از دانشگاه دوست باشن با هم. اون بیرونیا رو هم خدا عالمه.

یعنی از عصری که از این ۲تا ۱۰۰٪ مطمئن شدم تو شوک بدی رفتم و هی دارم به خودم میگم "یعنی خاه ه ه (همون خاک اما با لهجه) بر سر...خاه ه ه بر سر!"


امروز از مترو که اومدم بیرون دیدم داره بارون شدیدی میاد (دقیقا چند دقیقه قبل از اون تگرگا). با اینکه از مترو تا خونه پیاده راهی نیست، از ترس اینکه مبادا جزوه هام خیس شن، چترم رو از تو کیفم درآوردم. تا اومدم بازش کنم یه پسره احمق گرفت کشیدش و چترم رو شیکوند. انقزه عصبانی شده بودم که حد نداشت. منم تا می خورد با همون چتره زدمش احمقو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب اصلا شب خوبی رو نگذروندم و تا صبح فقط خودم رو گول زدم که خوابیدم. تمام آدمایی که تو عمرم میشناسم و نمیشناسم، حتی اونایی هم که برای یه بار دیدمشون یا اصلا ندیدمشون، اومدن تو ذهنم. هوا هم دیگه از گرما غوغا بود.
یعنی دیگه سوتی های من به حد اعلا رسیدن به جان خودم. اگه یه روز سوتی ندم جدا میمیرم. آخه آدم {...} نمیتونی کتابی و ادبی حرف بزنی، حرف نزن که اینطوری گند بزنی.

امروز بعد از کلاس خودم  (در حالی که بشدت هم عجله داشتم) رفتم تو کلاس یکی از استادام (که ترمای پیش باهاش کلاس داشتم و خیلی دوستش دارم) روزش رو تبریک بگم، میگم "سلام استاد...خوبین؟...خیلی فوری اومدم روزتون رو تبریک بگم و یه عرض اندامی کرده باشم خدمتتون!!!!"

اینو گفتم، استادم و بروبکسی که دورش بودن از خنده پخش زمین شدن. خودمم بعد از نیم قرن تازه فهمیدم که چه درافشانی کردم. درستش کردم اما دیگه کار از کار گذشته بود.


یعنی خیلی پررویی بشر!

 حامد.ب امروز اومده میگه "میشه جزوتون رو به من بدین ببرم؟" میگم شما که پنج شنبه منو کاشتین حسابی!! (حالا اصلا جزوه نبرده بودم با خودم. دروغ گفتم)...بعد از کلی التماس، قرار شد براش کپی بگیرم فردا ببرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز تو اتوبس مترو-دانشگاه مجبور شدم بشینم تو مردونه. میدون قدس یه پسره سوار شد که بیشعور رسما تکیه داده بود رو بازوی من و هر چیم نگاهش میکردم از رو نمیرفت. واقعا کلافه شده بودم. از پسری که کنارم نشسته بود خواهش کردم جاشو با من عوض کنه. نزدیکای اتوبان که بودیم یهو دیدم همه دارن پشت رو نگاه میکنن!!!

اوه اوه اوه! چه خبر بود! همون پسره با چنتا از پسرای ما و ۲ تا از دخترا ریخته بودن رو هم و هر کی میتونست فقط مشت و لگد رو ول میداد، بیخیال اینکه به کی میخوره.

ناگفته نماند که این دخترای رشته ما هم اصلا قیافه موجهی ندارن هیچ وقت. همون پسره که به من تکیه داده بود داشت به این اعتراض میکرد که اون دخترا تو اتوبوس کارای غیر اخلاقی(!!!) انجام میدن. البته با اون کاری که پسره با من کرد و با اون قیافه ای که دخترا دارن، جفتشون حقشون بود. اما ماشالا دختره چی کار میکرد!!!! چشای من اینطوری بود واقعا --->


وای ی ی ی دارم دیوونه میشم رسما! شدم یعنی قسمتی تا نیمه ابری.
امروز تفلد خواهر جونم بود. مهمونیش رو ۵شنبه میگیره. اینطور که بوش میاد ۵شنبه باید بیخیال دانشگاه بشم و صبح برم نمایشگاه که عصری برسم به مهمونی.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب مامان اینا رفته بودن دکتر پدیده برای سونوگرافی. نی نی ۲۹ هفته و ۲روزشه. یعنی ۷ماه و یک هفته و ۲روز. اینطور که تو سونوگرافی نشون داده قیافش کپی خواهرمه، ما ۲تا هم یه جورایی شبیه هم هستیم. چه شود!!! آهان داشت یادم میرفت، دومین باریه که سونوگرافی میکنیم و انگشتش تو دهنشه و داار انگشت می خوره. باز خدارو شکر مثه خالش نیست که دائم دستش تو دماغش بود.

تو این یه ماهه نی نی کلی ی ی متحول شده. سابق براین سر نی نی سمت چپ بود و پاهاش سمت راست، اما الان سرش بالاست و پاهاش پایین. یعنی یه جورایی انگار سرپا ایستاده. همش نگران این بچه هستم که پاش درد نگیره سر پا وایساده.


امروز رفتم کارآموزی شرکت خواهر اینا. البته با بستنی. تو شرکتشون رسمه هر کی سوتی میده باید بستنی بخره. خداروشکر امروز سوتی موتی ندادم و بخیر گذشت. نامم رو هم امضا کردن و خلاص. حالا باید بشینم از این به بعد تو خونه کارای تایپیش رو انجام بدم و زودتر تحویل استاد بدم.
خواهر
مسی دعوتمون کرده به یه بازی.

تغییرات زندگی پریا: 

اولش رو دوست دارم اینطوری شروع کنم که از خودم بگم. دختر شیطون و پر سرو صدایی هستم و سعی میکنم همیشه همه چیز رو آسون بگیرم. نیشم همیشه تا پشت گردنم بازه. البته خدا نکنه که عصبانی بشم، واقعا دیوونه میشم. سعی میکنم چیزایی که آذیتم میکنن رو زودی فراموش کنم و بیخیالش بشم. و آخرین اما مهمترین اینکه، خدارو واقعا دوست دارم و همیشه میدونم که کنارمه.

۱- اولین تغییر اساسی تو زندگیم مال ۶سالگیمه. با جدایی مامان اینا دیگه مزه پدر داشتن رو نچشیدم. البته مامانم همیشه مثه شیر از ماها حفاظت کرد، اما خب گاهی هم یه خلائی حس میشه. اما بیخیال.

۲- بر خلاف اون چیزی که فکر میکردم و می خواستم، وارد هنرستان حسابداری شدم. اصلا دوست نداشتم همین رشته رو تو دانشگاه ادامه بدم. حال و حس تغییر رشته رو هم نداشتم.

۳- بطور یهویی-ناگهانی چشم باز کردم و دیدم معلم زبان هستم و عاشقانه کارم رو دوست دارم.

۴- طی این پروسه زمانی ۲بار تا پای ازدواج رفتم و خداروشکر خر نشدم. به تمام معنا واقعا خدا بهم رحم کرد.

۵- بعد از دیپلم ۵ سال تموم دور درس و دانشگاه رو خط کشیدم و چسبیدم به کارم. از بهمن ۸۵ (بازم واقعا) بطور یهویی-ناگهانی وارد دانشگاه شدم. همون رشته حسابداری.

۶- از همون ترم اول شاگرد ممتاز بودم. خودمم نمیدونم چطوری! (آیکون جل الخالق!)

۷- از روزی که وارد دانشگاه شدم تا یک سال بعدش پام تو گچ بود. واقعا روزای بدی رو گذروندم. بقول یکی از بروبکس "چشمم زدن" (یه اصطلاحی تو زبان انگلیسی هست که میگه "Doggy Day" به این معنی که "روز گند و گوه" دقیقا مثه همون روزایی که من داشتم)

۸- بعد از گچ بطور بدی چاق شدم.

۹- تازگیا به خودم یه قولی دادم که می خوام عملیش کنم. اما همچنان هیچ غلطی نکردم.

۱۰- تازگیا هم بعد از ۶سال، نی نی به جمع ۴نفریمون اضافه شده (که ذکر خیرشون رفت) و در عضو استراتژیکم غوغایی برپاست که بیا و ببین.

۱۱- To Be Continued!

خیلی چیزای دیگه هم بود که لاک گرفتم و نگفتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دوستان لطفا تا روز سه شنبه، روبان (همون رمان) خوبی اگر میشناسین بهم معرفی کنین. فقط لطفا با اسم ناشر، مولف و اگر مترجم خاصی هست بگین که بتونم راحت از سایت نمایشگاه کتاب پیدا کنم.
مامانم برای روز معلم بهم Money کادو داد... نهمین سال تدریسم رو شروع کردم. واقعا عاشقانه تدریس رو دوست دارم. از هیچ کاری به اندازه تدریس لذت نمیبرم.
صبح به یکی از همکارام زنگ زدم. بعد از چند ترم دور بودن از کار از این ترم دوباره شروع کرده. قرار شد منم برای تابستون ترم بگیرم و برم سر کلاس. وای ی ی خدا جونم! حتی از فکر کردن بهش ته دلم غنج (قنج؟!) میره. دقیقا ۳ساله که سر کلاس نرفتم و هر چی کار کردم تو خونه بوده.
دیشب تا ۴ صبح بیدار بودم و داشتم یه رمان می خوندم. تولد پارسال کادو گرفته بودمش اما تا حالا نشده بود بخونم. دیشب بعد از اینکه یوسف تموم شد، شروع کردم. ۴۸۰ صفحه بود. پشتم داغونه از بس که رو صندلی نشسته بودم. چشمامم که دیگه نگو.
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط papary  | 

پریشب حدودای ۱۲ یه بارون تندی گرفت که نگو. منم که دیوونه بارون بهاری، هوا هم کاملا دو نفره. دیگه چی می خواستم بهتر از این؟ ما هم ۳نفری زدیم بیرون  تا حدودای ۲. رفتیم امازاده صالح. از صبحش دلم هوای اونجارو کرده بود که خداروشکر هم خدا آرزوم رو برآورده کرد. حالا بماند که دیروز صبح به زور دگنک از خواب پاشدم و رفتم دانشگاه. اما چه حالی بود آقا!

با این آهنگ بنیامین بهادری هم همه چیز اونطوری بود که میبایست.


یه چند روزیه ته دلم یه حسی یه چیزی بهم میگه. همیشه به حسم اطمینان دارم و میدونم درست میگه.
یه انرژی خاصی گرفتم که فعلا دلیلش رو نمی تونم متوجه بشم چیه؟! اما مطمئنم بی ربط به اون حسه نیست.
اینطور که بوش میاد باید تنهایی نمایشگاه کتاب رو گز کنم. اصلا دوست ندارم تنهایی برم.

منی که همیشه در بدترین موقعیت هم یه دوتایی کتاب نخونده تو دست و بالم داشتم، الان موجودی کتابام کاملا به ته رسیده. خدا کنه زودتر نمایشگاه شروع بشه.
بعدا نوشت۱: الانم (جمعه عصر، ساعت ۰۷:۲۷) حدودا یک ساعتی میشه که یه بارون عالی داره میاد. اما حیف که تو خونه هستیم.

بعدا نوشت ۲: سریال یوسف پیامبر هم بالاخره تموم شد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز دیگه ۱۰۰٪ مطمئن شدم که آدم خیلی {بییییب!} هستم منه {بییییب!} . دوست دارم به خودم هر چی از دهنم در میاد بگم. خیلی از دست خودم شاکیم امروز با این احمق بازی که درآوردم. دلم می خواد بزنم خودمو له و لورده کنم و قطعه قطعه کنم بس که کار امروزم لج درآر بود.

آخه یکی نیست به  من {بییییب!} بگه "دختر مگه مرض داری، کرم داری، روانی هستی که..."

حیف که نمی تونم بگم چی غلطی (!!!) خوردم امروز.


خانم "ش" یکی از اساتیدم هستن که از ترم یک باهاشون آشنا شدم و با هم دوستیم. واقعا قابل احترامن. درس دادنشونم که دیگه خدا! نه اینکه چون دوست شدم باهاشون اینو بگم، بروبکس دیگه هم که کلاس داشتن نظرشون همینه. ترم یک اقتصاد خرد و ترم پیش باهاشون مدیریت مالی داشتم.

یه چند باری که سفر رفتم براشون یه سوغاتی خیلی کوچیک آوردم که البته هر دفعه منو کشته تا قبول کنه. هر دفعه هم قول دادم که اگر برم سفر دیگه این کارو نمیکنم، اما قولم غول بوده.

پنج شنبه ها کلاسم ۱:۳۰ شروع میشه اما چون کلاس خانم "ش" ۱۲:۳۰ تموم میشه زودتر میرم که ببینمشون. امروز صبح قبل از اینکه از در برم بیرون دیدم زنگ زدن رو گوشیم و گفتن "امروز تا یک اگر رسیدین دانشگاه یه سری به من بزنین کارتون دارم!"...تعجب کرده بودم که چی کار میتونه با من داشته باشه؟

بالاخره رفتم و دیدم یه خودکار خیلی قشنگ برای من کادو آوردن...... واقعا شوکه شده بودم. خیلی جا خورده بودم. گفتن "تا اینو دیدم یاد شما افتادم."...البته منم به تلافی خودشون یه ذره ناز کردم و بعد کادو رو گرفتم.(آدم مریض به من میگن دیگه!)

این دومین باری هست که از طرف استادم کادو میگیرم. بار اول برای کارشناسی که قبول شدم از طرف استادم و خانومشون یه روسری خیلی خوشمل، و این دفعه هم که...


از دانشگاه که میام دلم می خواد یه دوش بگیرم و یه ذره تو اتاقم باشم و اگرم حسش بود یه چرتی بزنم. اما یه موقع هایی وقتی میام خونه میبینم هوارتا مهمون قراره بیاد و دیگه تو اینخونه دیوونه میشی. هم خسته ای، هم خوابت میاد، اما باید تندی لباس تنت کنی و بدویی تو آشپزخونه کمک مامان و عین این احمقا بری پشینی پیش مهمونا و هی لبخند بزنی و ...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز قبل از اینکه استادمون بیاد حامد.ب منو صدا کرد و گفت "میشه جزوه مالیاتی هفته پیش و صنعتی این هفته رو به من بدین بنویسم؟" گفتم امروز چون بارونی بود با خودم کوله نیاوردم، جزوه هامم تو کولمه که...گفت "پس اگر میشه فردا بیارین که تا ۳ که دانشگاه هستین بدم به خانومم تو ماشین بنویسه و بهتون بدم"

واقعا برای یه لحظه گوشام چیزی نمیشنیدن. شکست عشقی خوردم این هواااا!خدا کنه فردا بازم بارونی باشه که جزوه هام رو نبرم.(خاک تو سر عقده ایه بیجنبم کنن)


استاد مالیاتیمون  -که دولتی هم باهاش دارم-  خیلی باحاله و با شخصیت. اول ترم به همه اولتیماتوم داد که "تو کلاس من شوخی یه طرفست کاملا" یه جورایی هم طرفدار خانوما هست. (خودشم خانومه) اما کلاسش خیلی باحاله و یه جورایی زیر پوستی میشه باهاش شوخی کرد. در اصل نمی خواد به پسرا رو بده. امروز کلی خنده بازار بود تو کلاس. اما از طرفیم کسی حوصله نداشت بشینه. ساعت کلاسمونم خیلی بده آخه، ۵ تا ۶:۳۰. امروزم که بارونی بود و هوا از صبح شب بود.

همه داشتیم غر میزدیم و از طرفیم سعی میکردیم یه طوری وقت کشی کنیم که یهو خدا به دادمون رسید و برقا رفت. بطور ناگهانی-یهویی (سر هم بخونین) در یک عضو استراتژیکم(!!!) عروسی و پاتختی و ماه عسل براه افتاد. مطمئنم بقیه هم همینطور بودن. جیک ثانیه بعدش کسی تو کلاس نبود.


وای ی ی ! خاک تو سرم کنن!با این سنم وقتی راه میرم اصلا جلوی چشامو نمیبینم. همیشه با فاصله بین پله ها اساسی مشکل دارم و هیچ وقت نمیتونم پام رو به اندازه پله بلند کنم. همیشه جلوی پام -انگشتام-  گیر میکنه به لبه پله و با مخ میام پایین.

تو قطار کرج اکثرا سعی میکنم طبقه پایین بشینم چون تکونش کمتره و کمتر دلپیچه میگیرم. وردآورد که اومدم بیام بالا و پیاده بشم، دوباره پام گیر کرد به لبه پله و سرم خورد به یک عضو استراتژیک(!!!) پسری که جلوم بود. نمیدونستم بخندم، گریه کنم یا عذر خواهی کنم؟! از رو نرفتم و یه چشم غره خفن بهش رفتم بیچاره رو!


یکی از پسرای کلاسمون از بس لاغره عین مارمولکه. شلوارش همیشه ازش آویزونه و اگه کمربند نبنده میافته. موهاشم از اینایی درست میکنه که رو به آسمونه. ابروهاشم از اینایی هست که مثلا شکسته. حالا فک کن با این قیافه و ظاهر فامیلیش "رضازاده" س. هر موقع استاد می خواد حضور غیاب کنه و به اسم این میرسه، کل کلاس یه ربع میخندن، و بعد ادامه اسمارو می خونه.
آلبوم جدید بنیامین بهادری و سیروان خسروی رو گرفتم. آلبوم بنیامین رو بیشترتر دوست میدارم.
تو یه چیزایی خیلی حسودم و وقتی میبینم دلم میگیره. البته نمیدونم واقعا میشه به این گفت حسادت یا نه؟! اما هر چی هست که دلم میگیره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز سه شنبه بود و صنعتی داشتم. وقتی رفتم استاد هنوز تو کلاس بود و داشت به یکی از بروبکس ساعت ۸ یه چیزی رو یاد میداد. منم از فرصت استفاده کردم و گفتم استاد اون تمرینه که هفته پیش گفته بودین حل کنیم بیارین ۲ نمره داره (حالا خودش گفته بود ۱ نمره) رو نوشتم. بنویسم پای تخته که تا بچه ها میان بنویسن؟

اگه دیر میجنبیدم اون {...} خانم می اومد و مینوشت و نمرش رو اون میگرفت. قیافش دیدنی بود وقتی اومد و دید من پای تختم. یه چند باریم تو جمع اعداد ازم ایراد گرفت که بچه ها بهش توپیدن و گفتن درسته.


امروز دیدم یه شماره ناآشنا زنگ زده رو گوشیم. با شک و تردید جواب دادم (معمولا شماره های ناآشنا رو جواب نمیدم). تا گوشی رو ورداشتم یه اقایی گفت "خانم بعد از عدد ۲۸۹۹۹ چه عددیه؟"...گفتم مگه من ماشین حساب شخصیه شما هستم که اینو دارین میپرسین؟ خب برین تو ماشین حساب همین عدد رو به اضافه ۱ بکنین تا جوابتون رو در بیارین. دیگه هم مزاحم من نشین.

تا اومدم قطع کنم گفت "مورده شور اون حسابداری که تو خوندی، با اون شاگرد ممتاز شدنت رو ببرن با این عدد نوشتنت...شنبه یا یکشنبه دیگه که میایی اینجا یه دفتر خط دار با مداد قرمز و مداد مشکی بیار تا یه ذره تمرین اعداد کنی. من علی* هستم. اون روز که دفتر نامه ها رو بهت دادیم شماره بزنیم نوشتی ۲۸۹۹۹، ۲۸۱۰۰، ۲۸۱۰۱، ۲۸۱۰۲ و  الی آخر. اینطور بهت بگم که حسابی قیدی(!!!) به دفترمون. خداروشکر دکتر ندیده وگرنه بیچارت میکرد."

این که گفت تازه فهمیدم اون روز که رفته بودم شرکت چه سوتی گنده ای دادم و اصلا خودم حواسم نبوده...اما من این کارو کردم که ببینم اونا تا چه اندازه حواسشون به کار کردن یه کارآموزه.

* حسابدار شرکت خواهرم ایناس که من پیشش کارآموزی میکنم.


همینطور که مامانم تو آشپزخونه بود و داشت چاقاله بادوم میشست، از این میگفت که چند وقت دیگه باقالی میاد و باید بگیره و پاک کنه و نگه داره، و منم چشمم به تلویزیون بود. چاقاله ها رو که آورد گذاشت رو میز گفت "بیا چاقالی بخور!!!!!"

مالاشا هزار ماشالا تو خانواده تنها من نیستم که سوتی میدم، آبا و اجدادی همینطوریم همگی!


یه چند باریه یکی از آشناها یه سیستمایی(!!!) اومده و هر بارم من از کوچه علی چپ عبور کردم و قضیه رو شوخی گرفتم. اینطور که تو این چند ساله میشناسیمش آدم خوبیه، اما چون اخلاق خوش (!!!) مامانش رو میدونم و اینکه مامانش از اونایی هست که روی بچه هاش خیلی تسلط داره، و حوصله اینکه هر روز بخوام با مادر شوهر سر و کله بزنم رو ندارم، پس تا اطلاع ثانوی همچنان از کوچه علی چپ بطور زوج و فرد عبور و مرور میکنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیدین گفتم مخابرات منطقه ما هر چند وقت یه بار کابل هارو برگردون میکنه، چند هفته بعدش حالا برعکس؟! دیشب اون یکی خطمون و تلفن خونه خواهرم اینا با هم تا صبح قطع بود. به ۱۷ اعلام کردیم، حدودای ۶ صبح بود که از مخابرات زنگ زدن خونمون که خطتون درست شده...فک کن! ۶ صبح! اگه خواب و بیدار نبودم جدا فحششون میدادم. تا ساعت ۹ که بیدار بشم برم دیگه خوابم نبرد و سر درد گرفتم. 
وقتی که به روزای گذشته مثلا بچگیام، یا اون روزایی که اصلا اثری از آثارم تو این دنیا نبوده فکر میکنم انگار رنگ روزا کاملا زرد یا گاهی خاکستری بودن. اگه بخوام یه تصویر واضح نشون بدم میشه دقیقا عین این فیلمای قدیمی که رو تصویرشون خط خط داره. البته اینو میدونم که این خیلی ربط داره به اینی که چه ذهنیتی و خاطره ای آدم از اون روزاش داره.

کوچیک که بودم همیشه فکر میکردم اون روزایی که مامانم کوچیک بوده، رنگ روزا تیره تر از امروز بوده و کلا روزا با الان فرق داشتن، همونطور که آدمای اون موقع با الانیا فرق داشتن. برام جالبه، بعضی تصاویری که بچه بودم و داشتم هنوزم تو ذهنم هست.


امروز که برمیگشتم، تو مترو صادقیه یه دختر بچه ۳ سال و نیمه با مامانش و دوست مامانش بقل دست من نشستن. اسمش عسل بود و از این بچه هایی بود که دوست دارم. از روی صندلیش هی بلند میشد و می ایستاد. مامانه هر چی میگفت نمیشست سرجاش. آخر سر بهش گفتم اگه نشینی سرجات، کولم رو میذارم اینجا! بعدش نشست و با من شروع کرد به حرف زدن و بقول من باهم دوست شدیم.

یهو برگشت گفت "تو اگر پیاده بشی بری خونتون، سر جای تو من کیفمو میذارم" بهش گفتم تو که کیف نداری...نکنه داری سر کارم میذاری شیطون؟ جواب داده "آره...فهمیدی سر کارت گذاشتم؟"...هم من و هم اونایی که کنار ماها نشسته بودن از خنده منفجر شدیم. خیلی حال کردم که یه بچه ۳ سال و نیمه اینطوری حاضر جوابه و یه آدم گنده رو اینطور سر کار میذاره.....کلا خوشم میاد که با بچه های اینطوری سر و کله بزنم. دنیاشون رو خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز برای کارآموزی رفتم شرکت خواهرم اینا. توی نامه کارآموزی که قبل از عید از دانشگاه گرفته بودم نوشته "خانم پریا. آ  از تاریخ ۱۳/۱۲/۸۷ جهت گذراندن دوره کارآموزی خود به مدت ۲۴۰ ساعت به شرکت {...} معرفی میشوند." اما من از امروز رفتم. کی حال داره ۲۴۰ ساعت پاشه بره بیگاری؟ تازشم! ترم پیش اون همه روز که برای پروژم رفتم، بسه. نامم که امضا میکنن، پس دیگه مشکلی ندارم.

امروز انقزه مهر "باطل شد" پای این برگه های سهم زدم که واقعا شدم شبیه استامپ. حالا خوبه اونجا آشنام و اینطور ازم بیگاری کشیدن!

رئیسشون میگفت  "از ماه دیگه که خواهرت نمیاد و میمونه خونه ۶ ماه، تو پاشو بیا جاش اینجا کار کن." منم اصلا به روی خودم نیاوردم و چیزی نگفتم که اصلا از حسابداری خوشم نمیاد. حوصله نداشتم ۴ساعت بشینم توضیح بدم چرا عاشق تدریسم و تا حالا هم نرفتم دنبال حسابداری.


امروز قبل از اینکه برم شرکت کانال ۶ داشت افشین قطبی جونم رو نشون می داد که مردم رفته بودن استقبالش فرودگاه امام. خدا میدونه چقدر این آدم با شخصیته. عاشق ادبیاتش هستم وقتی حرف میزنه. براش دعا میکنم موفق باشه
اه اه اه اه! این استقلالیا بردن.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط papary  | 

روزنامه اعتماد  مورخ ۲ اردیبهشت ۱۳۸۸، صفحه آخر، ستون تا نمایشگاه کتاب!!!!! من هیچ توضیحی نمیدم خودتون خط آخر رو بخونین.

? ون، سيب زميني سرخ کرده و امنيت؛ 30 دستگاه ون بازديدکنندگان را در محوطه مصلي به صورت صد درصد رايگان جا به جا خواهند کرد. 300 پليس هم در همين محوطه وظيفه برقراري نظم و امنيت اجتماعي را برعهده خواهند داشت. در خبرگزاري مهر بر حضور انواع تخصص هاي پليسي در نمايشگاه تاکيد شده است. گشت ارشاد هم به بقيه امور رسيدگي مي کند تا خيال تان از هر جهت آسوده باشد. 10 شرکت خصوصي سخت سرگرم کارند که در نمايشگاه امکانات رفاهي از هر جهت منجمله سيب زميني سرخ کرده و کوکتل فراهم باشد.


مامانم و خاله نرگس امروز برای تولد عمو احمد رفتن بهشت زهرا و از اونورم سر خاک پدر مامانم. ظهر که مامانم اومد حسابی خسته بود و یه سره خوابید. رفتم پیشش میگم چه خبر بود امروز رفتین؟ میگه "همه خوب بودن و دور هم جمع بودن. به شما هم سلام زیاد رسوندن"

فک کن! مامان آدم، آدمو سر کار بذاره!!! دیگه از بقیه چه توقعیه؟


استاد صنعتیمون خیلی آدم {...} هستش. تو کلاس یه خانمیه که بچه داره و سر کارم میره. استادمون اینو کرده عین چوب و هی میزنتش تو سر من.

یه مبحث خیلی مزخرفی تو حسابداری صنعتی بنام "انحرافات" داریم که تقسیم میشه به ۲، ۳ و ۴ انحرافی. خلاصه که خیلی مزخرفه درسش. وقتی دستگاه کپی هنگ کنه، دیگه وای به مغز ماها.

یه چند تا اشکال کوچولو داشتم تو این انحرافا که هر وقت از استادمون پرسیدم هی میگفت "خانم ... بلدن، از ایشون یاد بگیرین. بچه دارن و شاغل اما درسشون خیلی خوبه. ببینم این ترم شما ۲۰ میگیرین یا خانم ....!"  از لجم منم برگشتم گفتم "استاد مطمئنا من ۲۰ میشم. میتونین برین برد دانشگاه رو ببینین که ترم گذشته کی شاگرد اول دانشگاه و گروه شد. اما خانم ... میتونن حتما ۲۰ بگیرن، چیز بعیدی نیست". از حس قیاس  -حالا تو هر چی که بخواد باشه-  و اینکه یه چیزی داشته باشی و بخوای هی به رخ بقیه بکشی متنفرم. اما این حرف استادم یه مواضع خیلی استراتژیک منو ناجور سوزوندش که مجبور شدم اینطوری جواب بدم.

از این طرفم وقتی دیدم استادم داره اینو میگه رفتم از این خانم ... سوال کنم اشکالمو. فک کردم خیلی آدمه حالا. {...}! خانم برگشته میگه "من اصلا وقت ندارم بخوام سوالای بقیه رو جواب بدم."...ایش ش ش ش ش!

امروز که پاشدم همه کارامو و قرارایی که داشتم رو کنسل کردم و نشستم تو خونه تا این انحرافات لعنتی رو بخونم. سه شنبه باید یه مسئله جامع تحویل بدم، می خوام پوز استادمون و اون {...}! خانم رو بزنم. انقزه درس خوندم از صبح که از چشام دیگه انحرافات داره میریزه بیرون. خیلی لجم گرفته!


آخه یکی نیست به من بگه "تو که جنبه نداری موبایل دستت بگیری و اس.ام.اس بزنی، غلط میکنی اس.ام.اس میزنی. اگرم می خوایی همچین غلطی بکنی قبل از اینکه بفرستی چشای کور شدت رو باز کن و نیگاه کن داری به کی، چی می فرستی که بعدا اینطوری حل نکنی و از حال بری".

بازم گند زدم. یه جکی رو که نباید، فرستادم به کسی که خیلی رودروایسی دارم و طرف خیال میکنه چه آدم فهیمی هستم من. از شانس منم همیشه اینطور اس.ام.اسا Delivered میشه.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط papary  | 

رئیس جمهور محترم امروز عصر می اومدن شهریار و مثل اینکه از شهر قدسم رد میشدن. تمام شهر از این پارچه ها بود و دانشگاه جوگیر ما هم از این قاعده مستثنا نبود خب! سر شهر قدس یه پارچه زده بودن "قهرمان ژنو به شهر قدس خوش آمدی!"
امروز تو مترو که می اومدم هم گرسنم بود و هم خوابم می اومد. یکی از اخلاقای گندم اینه که وقتی تنها باشم، حتی اگر گرسنگی رعشه بگیرم، نمیرم چیزی بخرم و بخورم. حتی تو خونه هم که باشم وضع همینه. اصلا بهم مزه نمیده. بگذریم...! همینطوری که نشسته بودم و تو عالم خواب و بیداری با خودم مشورت میکردم که ایستگاه امام خمینی پیاده شم، از خط میرداماد استفاده کنم و از مترو تا خونه هم ۱۰ دقیقه پیاده بیام؟ یا اینکه برم امام حسین و با تاکسی برگردم بیام سر کوچمون پیاده بشم؟ کدوم راه نزدیکتره و زودتر به رختخوابم میرسم؟، یهو دیدم یه دختر حدودا ۱۴ ساله یه چیز گرفت جلوم! فکر کردم از این قرآنایی هست که به زور بهت میدن و بعدشم میگن پولش (هدیه اش!) رو بده و محل نذاشتم. خوب که دقت کردم دیدم نه بابا شکلاته داره به همه تعارف میکنه. گفتم نذره؟ گفت نه، فاتحه داره. یه دونه برداشتم و گفتم قبول باشه!!!!

خونه که اومدم و خوابیدم و بیدار شدم (از ۶ عصر تا ۱۱:۳۰ شب...تازه ناهار خوردم) تازه فهمیدم که برای خیرات نباید بگم قبول باشه، باید میگفتم "خدا رحمت کنه" یا از این جور چیزا... همیشه همینماااا. اصلا از این تک و تعارفا بلد نیستم و یکی یه چیزی بهم بگه، عین بز زل میزنم نیگاش میکنم یا یه چیزی میپرونم که دقیقا برعکسه و معنی اشتباهی میده.


آخ جونمی جون! ته دلم همچین قنج میزنه که نگو! نمایشگاه کتاب داره نزدیک میشه. هر سال اردیبهشت که میشه یه ذوقی میکنم که حد نداره.
عجیبا قریبا واقعا! قطبیم شد سر مربی تیم ملی!...خدا بهش رحم کنه بیچاره رو! از سر فوتبال ایران خیلی زیاده اون.

قبل از عید که رفتیم مشهد تب کرده بودم و حالم بد بود. (اینا رو نوشتم اینجا قبلا). روز آخر که داشتیم میرفتیم مهمانسرای حرم و غذا بخوریم، رادیویه تاکسیه داشت مسابقه کشتی فردین معصومی رو گزارش میکرد. سرمو تکیه داده بودم به شیشه پشت و یه جورایی ولو شده بودم و ولم میکردن همونجا می خوابیدم. اینطور مواقعم که هر صدایی دقیقا میره رو فرکانس مخ آدمو دیوونت میکنه. تو همون حال تب و بیداری که بودم یهو از خاله نرگس پرسیدم "خاله این فردین معصومی همونیه که جای حسین رضازاده اومده؟"......قبل از اینکه خاله جوابمو بده رانندهه گفت "خانوم شما واقعا تب دارین. امشب بجای رفتن به تهران حتما یه سری به بیمارستان اینجا بزنین!!! شما کشتی و وزنه برداری رو با هم قاطی کردین!"

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط papary  | 

پریا امروز کلی کارت تحویل (بجای کارت تبریک) برای خودش فرستاده و کلی خودش رو دوست داشته امروز. یه کارایی کرده خیلی خوشحالش کرده.
آخی ی ی ی ! وقتی دست میذارم رو شیکم خواهرم بعد از چند دقیقه نی نی تکون می خوره. اولش آرومه و اصلا تکون نمی خوره. وقتی بهش میگم نی نی سلام! کجایی؟ شروع میکنه به وول وول خوردن 
امروز ظهر موقع رفتن به دانشگاه قطار که رسید به ایستگاه بهارستان، همینطور که سرم پایین بود و داشتم کتاب می خندم و از اینورم تو گوشم موزیک بود، حس کردم مسافری که اومده داخل داره با من حرف میزنه. سرمو بالا کردم دیدم آره. یکی از همکلاسای کلاس زبانمه که ۷ سال با هم همکلاس بودیم و حدودا ۳ ساله که دیگه خبری نداشتم ازش. یعنی خودش یهو کنار کشید و رابطه رو قطع کرد. البته دورادور از طریق برادرش با خبر بودم ازش. رشته "مدیریت جهانگردی" علامه می خونه. همیچن داغ دل منو تازه کرد که نگوووو. تو این مترو چه اتفاقایی که نمی افته!
از صداهای گرفته خیلی خوشم میاد. مثه صدای Brian Adams یا بنیامین. (کس دیگه ای رو الان یادم نیست دقیقا.) وقتی گوش میکنم اصلا به چیزی که می خونن دقت نمیکنم، فقط صدای گرفتشون رو میشنوم.
یکی از چیزایی که تو برخورد اول با هر آدمی تا حدودی میتونم حدس بزنم آدم شلخته ایه یا آدم مرتبی، اینه که کفشاش تمیزن یا نه؟ هر جاییم که باشم ناخودآگاه به کفشای بقیه دقت میکنم. رو کفشای خودمم که آلرژی دارم کلا. وای ی ی به روزی که یکی تو خیابون کفشامو له کنه و کثیف بشن. تا برگردم خونه دیوونه شدم هزار بار در ثانیه.

تو مترو که میشینم خدا میدونه چقدر پا درد میگیرم -مخصوصا اون پام که شکسته بود- که پاهامو جمع کنم که یه موقع کسی لگدشون نکنه.


دیدین بعضیا کلا با مسواک غریبن؟ آی ی ی دلم می خواد بزنم تو سرشون تا بفهمن مسواک چیه. آخه یکی نیست بهشون بگه  "بابا! وقتی داری با یکی حرف میزنی و کلت رو میکنی تو دهن اون بیچاره، یا همینطوری هی نفس عمیق میکشی و در فشانی(!!!) میکنی، نفر بقلیت یا روبروییت چه گناهی کرده که باید بوی گند دهن تورو تحمل کنه؟ اگه بعد از هر غذا مسواک نمیزنی، لااقل صبح به صبح اون مسواک صاب مرده رو بکن تو دهنتو در بیار که اینطوری بقیه رو خفه نکنی...اه ه ه! "

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز رسما مخم سر کلاس صنعتیمون (...). لا مصب انقدر جزوش سنگینه که وقتی بردم کپی کنم دستگاه کپیم هنگ کرد و خاموش شد و دیگه روشن نشد. حالا چه برسه به مخ من دیگه. اما باید اینم ۲۰ بگیرم.
نمیدونم کدوم احمقی این حرف رو انداخته تو دهن مامانم که بجای نقاشی، کاغذ دیواری کنیم. مگه دستم بهش نرسه!!! تیکه بزرگش لوزالمعدش میشه!

اصلا از کاغذ دیواری هیچ خوشم نمیاداا. حس میکنم تو قبرم وقتی یه جا وارد میشم که کاغذ دیواری داره. به جان خودم اگر بخواد خونه رو کاغذ دیواری کنه با همون روشی که بچه بودم و کاغذ دیواریای خونمون رو میکندم، میکنم همشون رو.


امروز با دوستم داشتیم از دانشگاه می اومدیم. تو مترو یکی از خانوما یه چیزی داشت میفروخت و من از دوستم پرسیدم تو از اینا استفاده میکنی؟ این دوست احمق من چنان جوابی داد که همه واگن شنیدن و هرهر به ما خندیدن. از خجالت می خواستم برم تو اتاق راهبر قطار. احمق اصلا کنترل صداش رو نداره وقتی حرف میزنه.
امروز شنیدم یکی از بچه های دانشگاه که ۶ ماهه عقد کرده، داره طلاق میگیره. شوهرش مشکل روانی داره و بیماره. خونواده پسره هم به این نگفته بودن. حالا که گند همه چی دراومده صداشون در اومده که جونت رو بردار و برو. حالا که با زندگیه یه دختر بازی کردن اینو میگن. بیچاره دوستم متولد ۶۸. از ظهر که اینو شنیدم انقدر ناراحت شدم که همش دارم بخدا التماس میکنم که کمکش کنه.
یه چند شبیه همش خوابای عجیب و غریب میبینم که نمی تونم تعبیرشون کنم. امکان نداره خواب ببینم و تعبیر نشه. البته همیشه خداروشکر به خوبی تعبیر شده. اما ربط خوابای این چند شب رو نمیدونم چیه؟
تو خیابون که راه میرم همش حس میکنم یکی داره تعقیبم میکنه و همه جا دنبالمه 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط papary  |