|
|
|
|
|
وقتی میشینم درس بخونم هیچی امکان نداره بتونه من رو از تو خونه جدا کنه ساعتی که درس می خونم. اما امروز کاملا برعکس این قضیه پیش اومد. امروز پانیا رو آوردن خونه به سلامتی. خدا میدونه چقدر شیرینه این بچه. البته هنوز خیلی کوچولو و حالا حالاها باید وزن اضافه کنه. کوچیک ترین لباسی که براش گرفتیم -سایز ۰- به تنش آویزونه شیر که می خوره و می خوابه، اگه بهش بگی پانیا بخند، تو همون خواب میخنده. باهاش که حرف میزنیم چشماش رو باز میکنه و بادقت گوش میکنه چی داری میگی. از خواب که پا میشه -بزنم به تخته- اصلا گریه نمیکنه و کلی خوش اخلاقه. اگه انقدر کوچولو نبود امروز چلونده بودمش. خلاصه اینطوری بگم که کلی دل برده. عکس ازش گرفتم اما واقعا الان نمی تونم آپ لود کنم چون سرعتم خیلی پایینه. ایشالا تو پست بعدی عکسشو میذارم. ظهر به مامانم میگم نمیذارم کسی نگاه چپ به پانیا بکنه و اذیتش کنه. حتی شده تا پای جونم هم براش میرم و حامیشم. مامانم میگه "فکر نمیکردم تو این همه غیرت داشته باشی یا خوشحال باشی یا تا این حد احساساتی باشی که خواهرت بچه دار شده!"...تورو خدا میبینی مامان آدم چجوری فکر میکنه در مورد آدم؟ ۲ هفتس دارم ثانیه شماری میکنم که پانیا رو ببینم، کلی دعا کردم که زودی خوب بشه، حتی از خدا خواستم از سلامتی من بگیره و به اون بده، اونوقت اینا اینطوری میگن! جل الخالق!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا با هر کسی که حرف میزنم بهش التماس میکنم که مواظب خودش باشه. خیلی کم طاقت شدم و بیخودی استرس میافته به جونم. کافیه خبر دار بشم فلان جا شلوغه و یکی هم بیرونه. تا برسه خونش (یا خونه) و خبر بده که رسیدم (یا خیالم راحت بشه که پیشمه) خدا میدونه تو این دل من چی میگذره. دل نازک شدم اصلا. برای هر چیزی دلشوره میگیرم و فورا اون حالت استفراغ لعنتی بهم دست میده. همش نگرانم. بظاهر نشون نمیدم و نیشم بازه، اما تو این دلم غوغاییه.
اما انگار همه اینا توهمه. این توهم هم عین آنفولانزی خوکی و مرغی و گاوی و شتری و خری و ...(هزارتا آنفولانزی دیگه که کم کم مد میشه) انگار یه اپیدمیه که جدیدا افتاده به جون ماها!
اینو که شندیم بیشتر به درجه سکته نزدیک شدم یه چیز جالب رو از فیلمهایی که ازش دیدم کشف کردم. پانیا وقتی می خوابه دهنش بازه (اینش دقیقا عین منه، چون تو خونواده تنها کسی که با دهن تنفس میکنه منم). وقتی چشماش رو باز میکنه، دهنش خود به خود بسته میشه. کشف کردم که پوستش یه چند سانتی کوتاهه که اینطوری میشه بیچاره خواهرم ۳روزه از صبح تا شب میره بیمارستان پیش بچه. عصرا میاد خونه یه دوش میگیره و دوباره آخر شب میره تا فردا عصری که بیاد خونه و ... جدی جدی تا گوساله گاو شود، دل صاحبش آب شود! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نسبت به هر چیز سبز رنگی که میبینم خیلی حساس شدم. یه جورایی شدم عین بچه هایی که نسبت شکلات حریص میشن. باور نمیکنین، حتی به اسم قورمه سبزی هم حساسم و تا میشنوم ته دلم یه جوری میشه.
۳شب پشت سر هم هست که به حافظ تفال میزنم و ار 3شب هم یه نیت میکنم. قبلا هم گفتم که به حافظ خیلی معتقدم. نیتم مربوط به رنگ سبزه. جالبه که تو این ۳شب همش یه غزل رو بهم جواب میده. همونی غزلی که توش میگه "بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین" و بعدشم میگه صبر داشته باش و تحمل کن. تا حالا پیش نیومده بوده که اینطوری بهم جواب بده. شده بوده که یه نیت رو چند بار، در زمانهای مختلف کرده باشم، اما هر بار هم جوابای مختلفی بهم داده. خدایا خودت حق رو به حقدار بده. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اصلا نمی تونم باور کنم. هنوز تو شوک بدیم. اون شب تا ۶ صبح بیدار بودم و همش دعا میکردم، به حافظ تفال زدم و از خدا کمک می خواستم، اما همش بر آب شد. اگر یکی بیاد تو روم بگه "خری" به خدا قسم که اینطور ناراحت نمیشم و شوکه نمیشم که الان شدم. هفته پیش شنبه همش فکر اینو میکردم که این هفته چه حالی داریم و چه نقشه هایی که تو سرم داشتم. اما چی شد؟ همش شاشیده شد توش. واقعا حیف این همه شور و عشقی که اینطور داره گند زده میشه توش.
بچه هنوز بی هویته و اسم نداره. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از خان جون چه خبر؟!
طی این ۳ روز مامان و باباش رفتن دیدنش. فقط اونا اجازه دارن برن بالاسرش (خب بالاخره حق آب و گل دارن دیگه). اونم دمش قیژژژ، از دلبری کم نذاشته. انگشتاشون رو گذاشتن تو دستش و اونم چسبیده و ول نکرده. پدر سوخته هنوز نیومده راه دلبری رو یاد گرفته دیروز که رفتن پیشش فیلمش رو گرفتن. از یه طرف قربون صدقش میرفتم، از یه طرف خندم گرفته بود حسابی. خندم از این بود که بچه عین قورباغه خوابیده بود. پاهاشو آورده بود بقل سرش گذاشته بود. این مدل خوابیدنش به من رفته وقتی بچه بودم. خیلی قیافش بامزست. دقیقا عین خواهرمه. دارم هلاک میشم که بقلش کنم و پاهاشو بچلونم و نیشگون بگیرم و گازش بگیرم از امروز عصری خودش، مستقل، بدون دستگاه داره تنفس میکنه خاله خان جون -که بنده باشم- این ۴روز ویزای دستشویی منزل رو داشتن. اس اس بنده همچنان به قوت خویش باقیست
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خب باید عرض کنم که طی ۲۴ ساعت گذشته، یک رقیب به رقبای من در امر خوشایند " از جلوی آیفون ما رد شدن" اضافه شد دیشب بعد از مناظره من و مامانم رفتیم خونه خواهرم اینا. من و خواهرم شام خوردیم و یهو گوشه دلش درد گرفت و رفت خوابید. حدودای ۱:۱۵ بود که شوهر خواهرم اومد. همینکه چمدونش رو گذاشت وسط اتاق حال خواهرم بدتر شد (دیگه توضیح بیشتر نمیدم در این مورد...شرمنده) و سه سوته رسوندیمش بیمارستان. حالا بماند که از میدون هفت تیر به بلوار کشاورز که ما می خواستیم بریم همه خیابونا رو بسته بودن و چطوری رسیدیم بیمارستان پارس. یه ذره معاینه و از این حرفا کردن و دیدن که بله!!! نی نی می خواد بیاد به دنیا. (احتمالا دلش آب افتاده برای گوشواره ها) با اینکه قرار بود ۲۰ تا ۲۵ تیر بیاد، اما تصمیمش تغییر کرد و ... نی نی ساعت ۳:۳۰ صبح روز ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ به دنیا اومد. قیافش کپی خواهرمه. اصلا انگار کاربن گذاشتن اما یه مشکل کوچولو وجود داره! بخاطر اینکه ۸ماهه بدنیا اومده، ریه هاش هنوز کامل نیست و تنفسش مشکل داره. (خدا میدونه امروز چی به تک تک ماها گذشت) نی نی رو بردن تو یه بیمارستان دیگه و تو بخش مراقبت های ویژه نوزادان هست. بهش دستگاه اکسیژن وصل کردن و تنفسش فعلا با دستگاه. اینطور که زنگ زدم بیمارستان و با التماس یه سری خبر گرفتم، چند روز به دستگاه وصله و بعدش دیگه خودش میتونه نفس بکشه. البته به گفته دکترش ۳ روز اول زندگی و مخصوصا ۲۴ ساعت اول خیلی مهمه که چطوری میشه شرایطش. فقط از ماها دعا بر میاد. میدونم که خدا جونم، مثل همیشه هوامون رو داره و نی نی زودی با سلامتی کامل، با مامان و باباش میان خونه. نی نی هنوز اسم مشخصی نداره و میتونیم فعلا "هی ی ی ی" یا مثلا همون "خان جون" که من براش در نظر گرفته بودم صداش کنیم خلاصه اینطوری شد که یه رقیب به رقبای بنده اضافه شد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب با خواهرم سر کادو خریدن من برای نی نی کل کل بود. اون میگه سکه بخر، من میگم گوشواره. البته قبلا تصمیم داشتم دستبند یا زنجیر بخرم. اما بعد از یه هفته فکر کردن (دقیقا یک هفته) به این نتیجه رسیدم که دستبند رو ممکنه بکنه تو دهنش و مریض بشه، زنجیرم شاید یهو بکشتش و کنده بشه. اما گوشواره رو هر کاری کنه نمیتونه از گوشش بکنه. سکه هم که ممکنه توسط مافیای سکه(!!!) غیب بشه و سر بچه بی کلاه بمونه.
دیشب که خواهرم اینجا بود سر همین موضوع یه کل کل حسابی راه انداخته بودیم ما دوتا. بالاخره یهو گفتم بذار اصلا از خود نی نی سوال کنیم چی دوست داره! هی چی باشه باید خودشم حق انتخاب داشته باشه دیگه! دستمو گذاشتم رو شکم خواهرمو گفتم نی نی اگه گوشواره دوست داری برات بخرم، همین الان یه تکون جانانه بخور... اما امروز چی؟ تازه ۱۰ بیدار شدم. یه ذره دور خودم چرخیدم. یه دوشی گرفتم و صبحانه خوردم. بعد چلچ (چلچراغ) خوندم. یه ذره کتاب خوندم و تازه ه ه ه ساعت ۱و نیم شروع کردم به درس خوندن. دقیقا شده بودم عین این بچه کوچولوها که یه چوب باید بگیرن بالا سرشون که بشینن درس و مخشاشون(!!!) رو بنویسن. اما از اینی که باید یه سره یه جا بشینم خیلی بدم میاد. بازم ازش ممنونم که منو از این گمراهی درآوردش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز نشستم برای امتحانا یه برنامه خوب ریختم. طبق این برنامه برای هر درسی ۵ روز گذاشتم. مطمئنم با کمک خدا جونم -مثل همیشه- و تلاش خودم بازم همه رو ۲۰ میشم.
اینم یه آهنگ دیگه از Alexander Rybak بنام If You were Gone.(قبلا اینجا ازش نوشتم). این آهنگشم خیلی دوست دارم. این چند روزه خودم رو خفه کردم بس که فقط همینو گوش کردم. هر وقت گوشش میکنم کلی تو چشام اشک جمع میشه. نمونش چند روز پیش تو مترو...یه آهنگ دیگه هم بعدا ازش میذارم. آهنگ تقدیر شادمهر عقیلی رو هم خیلی دوست میدارم. هر وقت گوش میکنم کلی .... شوهر خواهر گرامی ترم با پسر عمه گرامیشون این چند روزه تشریف بردن کیش. قرار بود منم برم، اما، فعلا که اینجام و نشد برم. خواهرمم که دکتر بهش گفت "نری بهتره چون ممکنه -خدایی نکرده- یهو دوباره یه مرضی چیزی بگیری این ماه آخریه و دردسر بشه". در نتیجه ضعیفه ها (مامان، پدیده و من) موندیم تهران. من و مامانم دیشب خونه خواهرم اینا موندیم. من زودتر رفتم خوابیدم و قرار بود که وقتی اونا خواستن بخوابن منو صدا کنن که بیام تو حال بخوابم (چون رو تخت که بخوابم بس که وول می خورم تو خواب، یهو پرت میشم پایین). اما صدام نکردن و رو همون تخت، کنار خواهرم خوابیدم. آقا تا خود صبح پلک رو هم نذاشتم از ترسم. نیست که خیلی خوب و عین آدم(!!!) می خوابم، همش میترسیدم یه لگدی، مشتی، چیزی ول بدم تو شکمشو خر بیار و باقالی بار کن...صبح که پاشدم حسابی گیج خواب بودم. سر شبی پاشدیم بریم بیرون یه چرخکی بزنیم و اگه بشه تجریش یه بستنی اکبر مشتی هم بخوریم. چشمتون روز بد نبینه. بستنی که نخوردیم هیچ، کلی دود ماشین خوردیم و موندیم تو ترافیک. اما سر راه یه سری به قنادی بی بی زدیم و از اون کیک های شکلاتیش گرفتیم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز تو اتوبوس دانشگاه-مترو کلی کرکر خنده بود. یه پسره به طور خود خواسته و از طرفیم ناخود آگاه، اسکل شده بود اساسی.
ماجرا از این قرار بود که دقیقه ۹۰ که اتوبوس داشت راه می افتاد یکی از پسرای کلاسمون -وحید- پرید بالا. من و دوستم نشسته بودیم تو قسمت خانما، جلوی در که دوستم بتونه راحت پیاده بشه وسط راه. اتوبوسم تقریبا نه شلوغ بود و نه خلوت. وحید جلوی در، قسمت آقایون ایستاده بود و پشت سرش یه پسره بود. صورت پسره سمت ماها بود و دقیقا وحید پشت به پشتش ایستاده بود و ماها رو نمیدید. پسره هم متوجه نشده بود که وحید پشتش وایستاده. همینطور که ماها داشتیم اونور رو نگاه میکردیم که شاید وحید برگرده، منم داشتم شمارش رو میگرفتم که بهش بگم بیاد ته اتوبوس کارش دارم. پسره خیال کرد من دارم به اون نگاه میکنم و کلی ذوق کرده بود تک و توکم بروبکس تو اتوبوس متوجه ما شده بودن و نگاه میکردن. دوباره زنگ زدم رو گوشی وحید و این دفعه که برگشت، بهش اشاره کردم که بیا اینجا کارت دارم. پسره خیال کرد من به اون اشاره کردم و راه افتاد که بیاد. همزمان هم وحید حرکت کرد به سمت ماها. ته دلم یهو یه کرمی ایجاد شد که پسره رو ضایعش کنم (آدم مریض به من میگن دیگه) اینو که گفتم بیچاره تازه فهمید یکی دیگه هم پشت سرش وایستاده. اما خودشو نباخت و گفت "نمی خوام بیام اونوری که! می خوام جامو عوض کنم!" تو دلم طوری که دوستم هم بشنوه گفتم آره ارواح عمت! که می خواستی جاتو عوض کنی.
اما واقعا از چیزایی که میشنیدم دهنم باز مونده بود. تنها صدایی که ازم در می اومد مععععععععع اما مناظره خیلی توپی بود. واقعا توپ. اینم الان تو Facebook دیدم که یکی از دوستام گذاشته....ایول چه شود واقعا! پیرو ادعای نسبت داده شده از سوی دکتر محمود احمدی نژاد به رییس مجلس خبرگان ورییس مجمع تشخیص مصلحت نظام دفتر آیت الله هاشمی رفسنجانی با ارسال نامه ای به صدا وسیما خواستار تعیین فرصت در اسرع وقت برای پاسخ گویی وشفاف سازی گردید. شرط میبندم برنامه های مهران مدیری اینطور جاذبه نداره. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از طرف برادر مبین. م دعوت شدم به بازی "اگر جنس مخالف بودید...چه بودید؟"
۱- مطمئنا اگه پسر بودم مامانم ازم اصلا خوشش نمی اومد، چون اصلا دوست نداشته که بچه هاش پسر باشن. البته اگر هم داشت خدارو شاکر میبود. و البته خدا هم هواش رو داشته و ۲تا دختر عین ماه! داد بهش. ۲- مطمئنا باز هم مثل الان که دخترم دیوانه وار عاشق مادرم و خواهرم بودم. ۳- مطمئنا اگر پسر میشدم خیلی شیطون تر از الان که دخترم میشدم. تو این یه مورد واقعا خدا رحم کرده. ۴- مطمئنا هیچ موقع سمت دودیجات و الکلی جات نمیرفتم. ۵- مطمئنا هیچ موقع سعی نمیکردم زنم رو اذیت کنم و تلاشم بر این میبود که بیشتر حامی و پشت و پناهش باشم. هیچ موقع خر عیرتی نمیشدم. در کل علاقم به خانواده یه چیز تو مایه های الانم میشد. ۶- مطمئنا پدر خوبی برای بچه هام میشدم. اصلا دوست نداشتم از این پدرایی باشم که فقط اسمم جهت ترسوندن بچه ها تو خونه باشه. همیشه سعی میکردم ۶ عصر خونه باشم که به بچه هام و زنم برسم. ۷- دیگه تابستونا مشکل گرما نداشتم. ۸- مطمئنا هیچ تعطیلی آخر و وسط و اول هفته رو تو خونه نمی موندم و -حالا چه با خانواده، چه با دوستام- میرفتم سفر. حتی تا همین چالوس. ۹- مطمئنا علاقم به خدا، تدریس، کتاب، آشپزی، غذاهای تند، قهوه یا نسکافه عین زهرمار و بچه های خوب (که کرم بریز و پررو و بی ادب نباشن) رو هیچ وقت از دست نمیدادم. ۱۰- و آخرین اما مهمترین اینکه، مطمئنا یه آدمی میشدم که هر کسی بخواد اسمی ازم ببره با افتخار این کارو کنه. نه اینکه با سرافکندگی. همه تلاشم رو میکردم که مایه افتخار خانوادم باشم.(هر چند که الانم تلاشم بر همینه!)
۱۱- مطمئنا اگه پسر میشدم اگه از دختری خوشم می اومد -و البته اگر طرف ارزشش رو داشت- بدون اینکه دست دست کنم میرفتم و نظرم بهش میگفتم. این یعنی دقیقا کاری که الان که دختر هستم نمی تونم انجام بدم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه سعی میکنم وقتی بخوام یه رابطه ای رو -چه با مذکر جماعت، چه با مونث جماعت- تموم کنم، خیلی محترمانه این کارو کنم. بدم میاد که طرف پشت سر آدم فکرای ناجور بکنه. دوست دارم از آدم خاطره خوبی تو ذهن بقیه بمونه. مثلا اگر اتفاقی آدم همدیگرو تو خیابون دید، رویش رو (چه کتابی شدم یه لحظه وقتیم یه رابطه ای رو تموم میکنم دیگه لزومی نمیبینم که شماره و آدرس و مشخصات اون آدم رو مثلا تو گوشیم -یا دفتر تلفنم- نگه دارم. وقتی تموم شده، یعنی همه چی تموم شده. اما اکثرا بقیه اینطوری نیستن و شماره و آدرس و هر راه ارتباطی که از من داشته باشن رو نگه میدارن. نمونش دیشب! یکی مسج زده "سلام پریا خانوم! خوبین؟" هر چی فکر کردم این شماره کیه؟! منکه با هر کی کار دارم شمارش رو تو گوشیم دارم! نفهمیدم. اول نمی خواستم جواب بدم اما دیدم از ادب به دوره. شک کردم شاید از بروبکس دانشگاه باشه که شماره منو داره. بالاخره جواب دادم سلام. ممنون. شما؟ طرف جواب داده "من (...) هستم. دلم خیلی براتون تنگ شده. یادتون اومد من رو؟" خندم گرفته بود واقعا. داستان همیشگی تکرار شد. خیلی دلم می خواست بعضی چیزا تو مخ بقیه تفهیم بشه که "آقا جون! خانم جون! وقتی یه رابطه ای -حالا به هر دلیل- تموم شده، یعنی تموم شده و رفته پی کارش. دیگه نباید برداری مسج بدی یا زنگ بزنی که دلم تنگ شده و ابراز احساسات کنی. اینطوری احساسات خودت رو انگار که زدی به بتون. احساسات اضافه داری؟" اما حیف که فقط می تونم تو مخ خودم بکنم اینو.
تا حالا شاید ۱۰۰ نفر این سوال رو ازم کرده باشن. وقتی بهشون میگم نه، بلا استثنا همشون میگن "دروغ میگی! خر خوردتی!" یا یه چیز تو همین مایه ها! برای خودم واقعا جالبه این قضیه! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی از نزدیک ترین افرادی که دورت هستن یه چیزایی میبینی و میشنوی که اصلا انتظارش رو نداری.
همین اول میگم که چیزی که می خوام بنویسم شاید یه ذره طولانی باشه، اگر حوصلشو ندارید نخونین لطفا. (البته یه ذره هم عصبانی هستم. ببخشید اگر لحنم تنده.) امروز از اون روزایی بود که فقط کرکر خنده بود برام. (البته به لطف بعضی از نزدیکان الان از دماغم در اومد.)...امروز از ساعت ۱ظهر تا ساعت ۷ عصر با دوستم -الهام- و یه قسمتیش هم با مامانم کلی تو خیابون فقط راه رفتیم...اول رفتیم خیاطی. چون اولین بار بود میرفتیم کلی راه رفتیم تا پیداش کردیم. حدودا ۲ساعت اونجا بودیم و سر مدلی که می خواستم چونه میزدم. بعدش من و الهام رفتیم یه جایی که فقط نامردها رو راه میدن. از اونجا رفتیم انقلاب. الهام با دوستش قرار داشت برای خرید نمیدونم چی چی، که یهو بطور ناگهانی شارژ گوشیش تموم شد و شماره دوستشم تو گوشی بود فقط. قرارمون جلوی پنجاه تومنی گندهه بود (همون در دانشگاه). عین این آدم دیوونه ها کلی زل زدیم به مردم که ببینیم دوستش رو پیدا میکنیم یا نه؟! بالاخره دوستش رو پیدا کردیم و برای خرید رفتیم. تو اون پاساژه روبروی دانشگاه که اینا داشتن خرید میکردن، همه کتاب فروشی هاش رو من دور زدم و کلی کتاب جدید پیدا کردم و کلی بررسی کردم، اما اونا هنوز تو مغازه بودن و داشتن خرید میکردن از اونجا رفتیم تو بزرگمهر که بریم صحافی کارآموزیم رو بدم صحافی کنن. یه گربه تو پیاده رو افتاده بود. تا اودم بگم الهام ببین این بیچاره مرده، یهو پاشد وایستاد و شروع کرد دنبال من اومدن از اول که رفته بودیم بیرون گیر داده بودم که من از این روبان سبزا می خوام. عین بچه ها شده بودم به جون خودم. از سر فلسطین تاکسی سوار شدیم که بیاییم خونه. یه ون بود. من ته نشستم و الهام جلوی من روی این صندلی تاشو ها. میدون فردوسی پشت چراغ بودیم که یهو دیدم یه سری پسر دارن تراکت تبلیغاتی سبز(!!!) پخش میکنن. گیر دادم که تورو خدا پیاده بشیم بریم ازشون روبان بگیریم بعد بریم خونه. حالا همه مسافرا، انگار که اومده باشن باغ وحش میخ من شده بودن. بالاخره هر طوری بود پیاده شدیم و رفتیم تو پیاده رو. حالا روم نمیشه برم جلو سوال کنم که! بالاخره هر طوری بود سوال کردم و پسره گفت "برین اونور خیابون از بچه های اونور سوال کنین." منی که همیشه وایمیسم تا چراغ عابر سبز بشه، این دفعه اصلا صبر نکردم و همینطوری رفتم وسط خیابون. بازم واقعا الهام نجاتم داد. اگرنه که میشدم اولین شهید راه انتخابات. از فردوسی تا خونه هم پیاده اومدیم. یهو الهام گفت "دیوونه! سر خیابون (...) هم که یه ستاد هست. از اول میرفتیم اونجا. لازم نبود این همه منو بکشونی اینور اونور که!" خوشحال و سرمست رفتیم دم ستاد و میگم آقا از این روبان سبزا دارین؟ آقاهه میگه "می خوایین ببندین به دستتون؟" گفتم حالا اگر دارین بدین یه کاریش میکنیم. آقاهه دو تااز اون روبانا بهم داد و گفت "اگه ماشین دارین هم از این پوسترها بزنین به ماشینتون." گفتم من ندارم اما دوستم داره. حالا آقاهه ول نمیکرد. خدا میدونه چجوری از دستش فرار کردیم و قول دادیم حتما این کارو میکنیم. نزدیکای کوچمون ۳تا پسر داشتن میرفتن که روی شونه دوتاشون سپر جلو و عقب پراید بود. انگاز از تعمیرگاه سر شریعتی می اومدن. اونی که سپر عقب رو شونش بود برگشته به اون یکی میگه "الان هر کی به من بزنه مقصره ها!" تا خود خونه ما دو تا کبود شده بودیم از خنده از این حرف پسره.
حتی وبلاگ خودم رو هم توش گذاشتم برای امتحان، اما چیزی نشون نمیده!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یکی از استادام -خانم "ش"- رو برای آخرین بار تو دانشگاه خودمون دیدمشون...نمیدونم دفعه دیگه کی و کجا میتونم ببینمشون!
همیشه سعی کردم این اخلاقم رو یه ذره اصلاح کنم که انقدر دلبسته کسی نشم. چون موقع دوری ازش -حالا چه موقت و چه کامل و برای همیشه- تا مدتها خیلی اذیت میشم تا به شرایط جدید آشنا بشم و خو بگیرم.
اما واقعا عین بنز گذشت! انگار همین دیروز بود که با مامانم پاشدیم بریم ببینم دانشگاه کجاست و ثبت نام کنم! یادم نمیره روز اولی که رفتیم اونجا وحشت کرده بودم که اینجا دیگه کجاست؟ همش فکر اینو میکردم که چجوری باید ۲ سال تموم بیام و برم؟ و هزار تا "چرای" دیگه که الان به همه جواباشون رسیدم.
ترم یک که بودیم یه روز با همون دوستم که داره از شوهر جدا میشه به سرمون زد که پاشیم بریم تو قبرستون و غسالخانه رو ببینیم. قبل از اونروزی بود که با مامانم غسالخانه بهشت زهرا رو دیدم. هم من ترسیده بودم و هم آیدا. اما بحساب خودم چون از اون ۵سال بزرگترم به روی خودم نمی آوردم که نکنه پس فردا برام دست بگیره. اون گچ اولیه به پام بود و با عصا و بند و بساط وسط راه از اتوبوس پیاده شدیم. مثلا تیز بازیم درآوردیم و قبل از قبرستون پیاده شدیم که جلوی پسرایی که تو اتوبوس بودن ضایع نشیم. غسالخانه هم همین جلوی در هست. بالاخره پشت در غسالخانه که رسیدیم میترسیدیم در بزنیم. حالا انگار قرار بود مرده ها درو باز کنن برامون خودمو جمع کردم و گفتم چیز خاصی نمی خواییم، فقط اومدیم مرده ها رو ببینیم چطوری میشورنشون! آقاهه گفت "امروز که کسی نمرده! برین یه روز دیگه بیایین!" یهو آیدای دیوونه برگشت گفت "ااا! چه حیف! ما می خواستیم امروز مرده ببینیم. حالا یه روز دیگه دوباره باید وسط راه پیاده بشیم و بیاییم اینجا". آیدا که اینو گفت آقاهه چشماش یه لحظه گرد شد. منم تا دیدم هوا پسه و الانه که بدتر بشه و شاید یکیمون مجبور بشه نقش جنازه رو بازی کنه که اون یکی ببینه چجوری مرده میشورن، سریع عصامو گرفتم و گفتم مرسی آقا از راهنماییتون. چشم یه روز دیگه میاییم. خدا همه رفتگانتون رو بیامرزه و آیدا رو کشیدم که بیاد بریم. حالا بماند که دقیقا همون موقعی که ما می خواستیم بیاییم دانشگاه قحطی اتوبوس شده بود و چجوری خودمون رو رسوندیم. اما تا مدتها بعدش آیدا همچنان ناراحت بود که تلاش اون روزمون بی نتیجه مونده. انقدر خنگ بود هر چی بهش توضیح میدادم حالیش نمیشد چی به مرده گفته.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اه! همیشه بدم میاد از اینکه وقتی با یکی کار داری بری سروقتش. دقیقا مثه کاری که بروبکس دانشگاه آخرای هر ترم که میشه با من میکنن. آخر هر ترم همه اونایی که تو طول ترم جواب سلامم رو نمیدن، یاد من میکنن و تازه "پریا جون قربونت برم" هاشون شروع میشه برای اینکه جزوه بگیرن. همیشه لجم میگیره از این کار.
شاید خودخواهی باشه، اما این ترم به هیچکس جزوه ندادم. حس میکنم اینطوری ازم سوء استفاده میشه. اصلا به من چه ربطی داره که جور اونارو بکشم؟ سر کلاسا همشون بیرون تو راهرو ها و محوطه ولو هستن و میچرخن و معلوم نیست چه غلطی میکنن.
هیچ موقع هم نشده بیشتر از ۳تا جمله ۵-۶ حرفی جواب سوالتو بده.
انقزه لجم گرفت که برگشتم گفتم استاد خب اونا کارشناسی هستن و ما کاردانی. نباید ماهارو با هم مقایسه کرد... جدی جدی اگه از ترس نمره نبود سرمو میزدم تو دیوار کلاس بس که لجم گرفته بود.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
پریروز اومدم بگم "اهالی محل" که طبق معمول سوتی دادم و گفتم "مهالی احل" یه چیزایی تو فکرم دارم اما حوصله نوشتنش رو ندارم. یعنی حوصلشو دارم اما هنوز نتونستم به یه نتیجه منسجم برسم. راستشو بگم هنوز نتونستم با خودم کنار بیام و خودم رو قانع کنم. از ۲۵ خرداد امتحانام شروع میشن. نمیدونم قبلا اینو نوشتم یا نه، اما از این ترم نیمه دوم اصلا خوشم نمیاد همیشه میگم واقعا نور به قبر اون آدمی بباره که حموم رو اختراع کرد و یه همچین چیزی به ذهنش رسید. اگر این کارو نمیکرد اولین کسی که حتما بعد از یه روز میمرد من بودم. تابستونا اگه دوبار در روز حموم نرم میمیرم. موقع های دیگه هم که هر روز. از هفته دیگه باید یه برنامه درست و درمون، مثه ترمای پیشم، بریزم و بشینم بکوب بخونم. میدونم این ترمم همه نمره هام عالی میشن. البته مثل همیشه با کمک خدا. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خاک تو سرم کنن که تو درس آمار ۱۶ شدم. اگه نمره بهتری داشتم میتونستم یه چاره ای برای خودم بیاندیشم. نگفتم هر جا میرم همه تهران آمارمو در میارن؟ نگفتم هر جا میرم همه آدمایی که تو عمرم منو میشناسن و نمیشناسن منو میبینن؟
عصری داشتم میرفتم متروی حقانی. دروازه دولت که سوار شدم، همین که وایسادمو دستمو گرفتم به این دستگیره های بالا سرم که نیافتم، یهو دیدم یکی از مسافرایی که نشسته میگه "پریااااا! سلام!"... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
Facebook فیلتر شد! به همین سادگی، به همین خوشمزگی!
امروز از صبح ساعت ۱۰ تا ۳ و نیم بعداز ظهر تو مغازه کپی سرکوچمون علاف بودم برای پرینت گرفتن ۲۰۰ و خورده ای صفحه ناقابل. گزارش کارآموزیم رو تموم کردم و حالا فقط مونده صحافی ببرم و تحویل استاد بدم. تو خونه همه فونتها و اندازه ها درست بودا، اما وقتی میبردم اونجا همه چی قاطی ور قاطی میشد. حتی فونتهام رو هم کپی کردم تو کامپیترشون اما نشد که نشد. PDF هم که میکردیم کلا همه چی بهم میریخت. آخر سر مجبور شدم لپ تاپم رو ببرم و از اونجا پرینت بگیرم. اما تازه اول مشکل بود. چون Windows لپ تاپم رو به XP تغییر دادم Wi-Fi Driver روش نصب نمیشه و فقط برای Vista داره...بالاخره با کلی حرص خوردن هر طوری بود پرینت گرفتیم. اما دستگاه خراب شد و یه دو ساعتیم گیر اون بودیم. تصمیم گرفتم اسمم رو بجای "پریا" بذارم "شمسی" بس که امروز برای این کپیا رو شانس بودم. .وقتی اومدم خونه از شدت حرص خوردن موهام سیخ شده بود. آقا انقزه ه ه ،انقزه ه ه ضایع شدم که نگو. اما از رو نرفتم که! گفتم آره ه ه! از ترم دیگه شروع میشه کارشناسیم. اما چون الان آخرای کاردانیمه دیگه توضیح واضحات نمیدم و خودمو خلاص میکنم و میگم کارشناسی. حالا بغیر از خاک، سرو صدا دیوونمون کرده. فک کن از ساعت ۱۱ شب به بعد این ماشیناشون میان و کلی صدا. از اینورم صدای داد و بیداد خودشون. ته کوچه ایه ساکت میشه، سر کوچه ایه شروع میکنه. از وسطای کار سر کوچه ایه نوبت وسط کوچه ایه هستش. همه اینا که ساکت میشن سر خیابونیه شروع میکنه به ترتر. با این ماشیناشون که ترتر صدا میده و زمین رو دندون دندون میکنه انقزه کف خیابون رو گود کردن که همش میترسم یهو کل خیابون بریزه و بشه مثه خیابون شریعتی که پارسال یهو ریخت. پل رو هم که بزنن دیگه بدتر میشه کلا. اسم کوچمون رو گذاشتم "کوچه امین آباد" نه میشه شب راحت خوابید نه میشه روز با خیال راحت بری تو خیابون. بیخود نیست صبحا که می خوام بیدار بشم با زور مشت و لگد خودم و داد و بیداد ساعت گوشیم بیدار میشم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یه چند روزیه خیلی عطسه میکنم و آب ریزش بینی دارم همش. البته بیشترش بخاطر حساسیتی هست که به فصل بهار دارم. پاییزم اینطوری میشم. از دیروز عصر که اومدم خونه کلا حس بویاییم تعطیل شده.
تجربه ثابت کرده وقتی می خوام غذایی درست کنم، بی برنامه که باشه نتیجه خیلی خوب از آب درمیاد تا اینکه روی اصول و قواعد پیش برم. اصول و قواعد تو آشپزی دیوونم میکنه. امروز مامان اینا ناهار رفتن سمت لشکرگ (لشگرک؟!) و چون درس داشتم و یه ذره هم همچین حالم خوب نبود موندم تو خونه. به سرم زد یه سوپ برای خودم درست کنم و زیر باد خنک کولر همینطور که دارم میلرزم و عطسه میکنم، سوپرو بخورم. اصولا وقتی مامانم خونه نباشه غذا درست میکنم که هی نیاد غر بزنه و بگه چی بریز، چی نریز. ۳تا پیاز گنده و با ۲ تا سیب زمنی گنده تر رو انداختم تو میکسر و انقزه خوردشون کردم که آش شد. ریختم تو قابلمه. می خواستم گوشت قرمز بریزم اما دیدم خوب نیست و به تیکه های جوجه کباب -که مامانم خوابونده بود تو زعفرون و پیاز و یه سری چیزای دیگه- رضایت دادم. اونارو هم ریختم تو میکسر و خوردشون کردم. بعد دیدم پیازش کمه و دوباره یه دونه پیاز گنده دیگه هم ور داشتم با همون روش قبل آشش کردم و ریختم تو قابلمه. اینبار نوبت فریزر بود که خودی نشون بده. خیلی دلم می خواست ساقه های پیازچه یا تره فرنگی میریختم تو سوپم اما هر چی گشتم پیدا نکردم. شایدم نداریم. یه بسته سبزی خورد شده که هیچی روش نوشته نشده رو ورداشتم. هر چی بو کردم چیزی حالیم نشد. چون هم بینیم تعطیله هم اینکه سبزی یخ زده که بو نداره! بالاخره اونم ریختم تو قابلمه. یه دونه از این قرصای طعم گوشت مرع هم انداختم. رفتم سر کابینت و یه بسته سوپ جو آماده مهنام (یا یه همچین اسمی بود) رو ورداشتم و خالی کردم تو قابلمه. یه نصفه قالب کره هم انداختم. ۱۵تا حبه سیر هم با دست ریز کردم و ریختم توش. نعنا و آویشن پودر شده هم اضافه کردم. بعدشم به قول مامانم "شیلنگ رو بستم تو قابلمه" و زیرش رو روشن کردم. مممممم...! عجب چیزی از آب دراومد. بوی پیاز و سیرش آدم رو دیوونه میکنه وقتی هم که خواستم بخورم آب لیمو ترش تازه (از این لیمو گنده ها) با کلی فلفل قرمز و یه ذره نمک (طوری که از بقل کاسه سوپ یکی گفته باشه نمک) ریختم و خوردم.
خان جون که بدنیا بیاد از همون روز اول عادتش میدم به غذای تند که دردسر نداشته باشیم باهاش. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||