تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
وقتی میشینم درس بخونم هیچی امکان نداره بتونه من رو از تو خونه جدا کنه ساعتی که درس می خونم. اما امروز کاملا برعکس این قضیه پیش اومد. امروز پانیا رو آوردن خونه به سلامتی. خدا میدونه چقدر شیرینه این بچه. البته هنوز خیلی کوچولو و حالا حالاها باید وزن اضافه کنه. کوچیک ترین لباسی که براش گرفتیم -سایز ۰- به تنش آویزونه.(البته خیاط بد دوخته، وگرنه بچمون کلی پهلوونه برای خودش) اما با این حال من بهش میگم "پانیا قلمبه". اما خداروشکر نسبت به ۲ هفته پیش که به دنیا اومده بود خیلی خوب شده. خدا جونم واقعا شکرت.

شیر که می خوره و می خوابه، اگه بهش بگی پانیا بخند، تو همون خواب میخنده. باهاش که حرف میزنیم چشماش رو باز میکنه و بادقت گوش میکنه چی داری میگی. از خواب که پا میشه -بزنم به تخته- اصلا گریه نمیکنه و کلی خوش اخلاقه. اگه انقدر کوچولو نبود امروز چلونده بودمش. خلاصه اینطوری بگم که کلی دل برده.

عکس ازش گرفتم اما واقعا الان نمی تونم آپ لود کنم چون سرعتم خیلی پایینه. ایشالا تو پست بعدی عکسشو میذارم.

ظهر به مامانم میگم نمیذارم کسی نگاه چپ به پانیا بکنه و اذیتش کنه. حتی شده تا پای جونم هم براش میرم و حامیشم. مامانم میگه "فکر نمیکردم تو این همه غیرت داشته باشی یا خوشحال باشی یا تا این حد احساساتی باشی که خواهرت بچه دار شده!"...تورو خدا میبینی مامان آدم چجوری فکر میکنه در مورد آدم؟ ۲ هفتس دارم ثانیه شماری میکنم که پانیا رو ببینم، کلی دعا کردم که زودی خوب بشه، حتی از خدا خواستم از سلامتی من بگیره و به اون بده، اونوقت اینا اینطوری میگن! جل الخالق!


پانیا که اومده خونه حالا حس میکنم یه همبازی پیدا کردم...چه میکنه این کودک درون!
پدربزرگ دوستم دیشب سکته مغزی کردن و حالشون خوب نیست. تورو خدا براشون دعا کنید اون چیزی که خیر خدا هست زودتر پیش بیاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط papary  | 

این روزا با هر کسی که حرف میزنم بهش التماس میکنم که مواظب خودش باشه. خیلی کم طاقت شدم و بیخودی استرس میافته به جونم. کافیه خبر دار بشم فلان جا شلوغه و یکی هم بیرونه. تا برسه خونش (یا خونه) و خبر بده که رسیدم (یا خیالم راحت بشه که پیشمه) خدا میدونه تو این دل من چی میگذره. دل نازک شدم اصلا. برای هر چیزی دلشوره میگیرم و فورا اون حالت استفراغ لعنتی بهم دست میده. همش نگرانم. بظاهر نشون نمیدم و نیشم بازه، اما تو این دلم غوغاییه.

اما انگار همه اینا توهمه. این توهم هم عین آنفولانزی خوکی و مرغی و گاوی و شتری و خری و ...(هزارتا آنفولانزی دیگه که کم کم مد میشه) انگار یه اپیدمیه که جدیدا افتاده به جون ماها! 


اوضاع روحیم خیلی خوبه، گل بود به سبزه نیست آراسته شد! دیشب پشت بوم بودیم. پایین که اومدم دیدم خونه در عرض یه ربعی که بالا بودم بهم ریخته و مامانم با یه حالت خیلی بدی که مسترس میکنه آدم رو میگه "برو بیرون!....برو!...زود برو بیرون و اینجا نباش!..." واقعا حول کردم که چی داره میگه و اصلا چه اتفاقی افتاده؟! بهش میگم چی شده؟ دوباره همون حرفارو تکرار میکنه (از این اخلاقش که جواب آدم رو همون اول نمیده بدم میاد). واقعا داشتم سکته میکردم. بالاخره (لابد چون دید رنگ به رو ندارم) برگشته میگه "شماها که رفتین یه مارمولک اینجا بود (اشاره کرد به بین در ورودی و جلوی آشپزخونه)، تا اومدم بگیرمش در رفت پشت بوفه. سم پاشیدم روش یهو فرار کرد تو اتاق تو. الانم برو پایین که نری تو اتاقت و جیغ و داد را بندازی..."

اینو که شندیم بیشتر به درجه سکته نزدیک شدم. خونه رو دیشب مامان سم پاشی کرد و انگار مارمولکه یه کناری مرده. دیشب تا صبح همش خواب مارمولک میدیدم. امروز که می خواستم درس بخونم اصلا نمی تونستم بشینم تو اتاقم و تمرکز کنم رو جزوه هام، پاشدم رفتم خونه همسایه پایینیمون اونجا درس می خونم. الانم پا توهم و وحشت نشستم اینجا. متوهم شدم واقعا!


پانیا (همون خان جون خودم) احتمالا شنبه میاد خونه. خدا میدونه چه بچه شیرینیه از حالا. اینو جدا میگم نه اینکه چون خواهرزاده منه. فینگیلی خواب که باشه خواهرم بهش میگه بخند میخنده. خان جون بی دوندون بامزه میشه. فقط این بیاد خونه، میدونم چی کارش کنم من.

یه چیز جالب رو از فیلمهایی که ازش دیدم کشف کردم. پانیا وقتی می خوابه دهنش بازه (اینش دقیقا عین منه، چون تو خونواده تنها کسی که با دهن تنفس میکنه منم). وقتی چشماش رو باز میکنه، دهنش خود به خود بسته میشه. کشف کردم که پوستش یه چند سانتی کوتاهه که اینطوری میشه (اما من وقتی چشمامم بازه، بازم با دهنم تنفس میکنم).

بیچاره خواهرم ۳روزه از صبح تا شب میره بیمارستان پیش بچه. عصرا میاد خونه یه دوش میگیره و دوباره آخر شب میره تا فردا عصری که بیاد خونه و ... جدی جدی تا گوساله گاو شود، دل صاحبش آب شود!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط papary  | 

نسبت به هر چیز سبز رنگی که میبینم خیلی حساس شدم. یه جورایی شدم عین بچه هایی که نسبت شکلات حریص میشن. باور نمیکنین، حتی به اسم قورمه سبزی هم حساسم و تا میشنوم ته دلم یه جوری میشه.
۳شب پشت سر هم هست که به حافظ تفال میزنم و ار 3شب هم یه نیت میکنم. قبلا هم گفتم که به حافظ خیلی معتقدم. نیتم مربوط به رنگ سبزه. جالبه که تو این ۳شب همش یه غزل رو بهم جواب میده. همونی غزلی که توش میگه "بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین" و بعدشم میگه صبر داشته باش و تحمل کن.

تا حالا پیش نیومده بوده که اینطوری بهم جواب بده. شده بوده که یه نیت رو چند بار، در زمانهای مختلف کرده باشم، اما هر بار هم جوابای مختلفی بهم داده. خدایا خودت حق رو به حقدار بده.


سرعت اینترنتم شده عین Dial Up. به سختی وارد بلاگفا و Yahoo Mail یا Gmail میشم. SMS  هم که تعطیله. چی می خواد بشه آخرش؟؟؟
دیروز تو مترو تو راه دانشگاه بودم که بروبکس زنگ زدن که نیا و امتحانا تا شنبه کنسل شده. ظاهرا شیشه های دانشگاه بطور یهویی(!!!) خودشون شکستن.
دیروز بابای خان جون شناسنامه ش رو گرفت. حالا بچمون هم اسم داره و هم هویت داره. اما همچنان خان جون Nickname شه. اسمش رو گذاشتن "پانیا" به معنی محافظ و نگهدارنده...دلم داره پر میزنه که بقلم بگیرمش و بچلونمش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط papary  | 

اصلا نمی تونم باور کنم. هنوز تو شوک بدیم. اون شب تا ۶ صبح بیدار بودم و همش دعا میکردم، به حافظ تفال زدم و از خدا کمک می خواستم، اما همش بر آب شد. اگر یکی بیاد تو روم بگه "خری" به خدا قسم که اینطور ناراحت نمیشم و شوکه نمیشم که الان شدم.

هفته پیش شنبه همش فکر اینو میکردم که این هفته چه حالی داریم و چه نقشه هایی که تو سرم داشتم. اما چی شد؟ همش شاشیده شد توش. واقعا حیف این همه شور و عشقی که اینطور داره گند زده میشه توش.


از فردا امتحانام شروع میشه. خدا میدونه این ترم چی میشه! خدایا کمکم کن. این چند روزه اصلا نشد درست درس بخونم.
حال خان جونم خوبه و اکسیژن رو ازش گرفتن و خودش داره تنفس میکنه...این دوروزه پدر و مادرش رو که میبینه حسابی گریه میکنه و بخش رو میذاره رو سرش فینگیلی. اما همچنان زمان اومدنش به خونه نامعلومه.

بچه هنوز بی هویته و اسم نداره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از خان جون چه خبر؟!

طی این ۳ روز مامان و باباش رفتن دیدنش. فقط اونا اجازه دارن برن بالاسرش (خب بالاخره حق آب و گل دارن دیگه). اونم دمش قیژژژ، از دلبری کم نذاشته. انگشتاشون رو گذاشتن تو دستش و اونم چسبیده و ول نکرده. پدر سوخته هنوز نیومده راه دلبری رو یاد گرفته.

دیروز که رفتن پیشش فیلمش رو گرفتن. از یه طرف قربون صدقش میرفتم، از یه طرف خندم گرفته بود حسابی. خندم از این بود که بچه عین قورباغه خوابیده بود. پاهاشو آورده بود بقل سرش گذاشته بود. این مدل خوابیدنش به من رفته وقتی بچه بودم. خیلی قیافش بامزست. دقیقا عین خواهرمه. دارم هلاک میشم که بقلش کنم و پاهاشو بچلونم و نیشگون بگیرم و گازش بگیرم.

از امروز عصری خودش، مستقل، بدون دستگاه داره تنفس میکنه. اما از امروز صبح زردی گرفته.


از خاله خان جون چه خبر؟!

خاله خان جون -که بنده باشم- این ۴روز ویزای دستشویی منزل رو داشتن. اس اس بنده همچنان به قوت خویش باقیست. دیشب یه ذره خوب شده بودم، اما از امروز صبح دوباره... گلاب به روتون شدم! امروز عصری رضایت دادم برم دکتر. دکتره بعد از اینکه کلی دلمو فشار داد (کم مونده بود جفت پا بپره رو دلم)، ۳ تا قرص داد که بخورم. من نمیدونم چجوری با معده خالی که ۴ روزه هیچی نخوردم، میتونم قرص بریزم توش؟


دیروز آخرین کلاس کاردانیم تشکیل شد و تموم شد...از این به بعد پیش بسوی کارشناسی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خب باید عرض کنم که طی ۲۴ ساعت گذشته، یک رقیب به رقبای من در امر خوشایند " از جلوی آیفون ما رد شدن" اضافه شد...چجوری؟ این جوری!

دیشب بعد از مناظره من و مامانم رفتیم خونه خواهرم اینا. من و خواهرم شام خوردیم و یهو گوشه دلش درد گرفت و رفت خوابید. حدودای ۱:۱۵ بود که شوهر خواهرم اومد. همینکه چمدونش رو گذاشت وسط اتاق حال خواهرم بدتر شد (دیگه توضیح بیشتر نمیدم در این مورد...شرمنده) و سه سوته رسوندیمش بیمارستان. حالا بماند که از میدون هفت تیر به بلوار کشاورز که ما می خواستیم بریم همه خیابونا رو بسته بودن و چطوری رسیدیم بیمارستان پارس.

یه ذره معاینه و از این حرفا کردن و دیدن که بله!!! نی نی می خواد بیاد به دنیا. (احتمالا دلش آب افتاده برای گوشواره ها) با اینکه قرار بود ۲۰ تا ۲۵ تیر بیاد، اما تصمیمش تغییر کرد و ...

نی نی ساعت ۳:۳۰ صبح روز ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ به دنیا اومد. قیافش کپی خواهرمه. اصلا انگار کاربن گذاشتن.

اما یه مشکل کوچولو وجود داره! بخاطر اینکه ۸ماهه بدنیا اومده، ریه هاش هنوز کامل نیست و تنفسش مشکل داره. (خدا میدونه امروز چی به تک تک ماها گذشت) نی نی رو بردن تو یه بیمارستان دیگه و تو بخش مراقبت های ویژه نوزادان هست. بهش دستگاه اکسیژن وصل کردن و تنفسش فعلا با دستگاه. اینطور که زنگ زدم بیمارستان و با التماس یه سری خبر گرفتم، چند روز به دستگاه وصله و بعدش دیگه خودش میتونه نفس بکشه. البته به گفته دکترش ۳ روز اول زندگی و مخصوصا ۲۴ ساعت اول خیلی مهمه که چطوری میشه شرایطش. فقط از ماها دعا بر میاد. میدونم که خدا جونم، مثل همیشه هوامون رو داره و نی نی زودی با سلامتی کامل، با مامان و باباش میان خونه.

نی نی هنوز اسم مشخصی نداره و میتونیم فعلا "هی ی ی ی" یا مثلا همون "خان جون" که من براش در نظر گرفته بودم صداش کنیم.

خلاصه اینطوری شد که یه رقیب به رقبای بنده اضافه شد. اما فعلا ریز میبینمش بتونه با من وارد رقابت بشه. اما خب من که بخیل نیستم! Case خوب براش داشتین معرفی کنین، اگر خالش  -که اینجانب باشم- اوکی داد، حله! 


امروز تا ۶ بیمارستان بودم و اومدم خونه و یه چرتی زدم و رفتم دانشگاه. عصری می خواستم برم بیمارستان که بازم راه بسته بود و ماشین نمیرفت. در نتیجه برگشتم خونه. تو ایستگاه مترو هفت تیر که داشتم می اومدم یهو دیدم یکی صدا میکنه "پریا! داری برمیگردی؟ چرا انقدر زود؟"...نگاه کردم دیدم یکی از دوستایی هست که ۳-۴ سال پیش میشناختمش و دیگه ندیدمش. داشت میرفت زنجیره.
بعدا نوشتم ۱: بخاطر همین شلوغ و بسته بودن میدون هفت تیر به بلوار، امروز یه ساعت تو میدون هفت تیر علاف بودم و به هر تاکسی خالی که میرسیدم پیشنهاد ۱۰ هزار تومان دربست میدادم که منو ببره بیمارستان. اما بطور عجیبی شکم همشون امروز سیر بود و هیچ کس نبرد منو. دست از پا درازتر برگشتم خونه
بعدا نوشتم ۲: حالم بهم خورد و شکوفه زدم...حالا فک کن تو خونه هم تنهام و جون ندارم راه برم. از این طرفم لرزم گرفته خفن...نکنه بدتر بشم تا صبح؟
بعدا نوشتم ۳: قربون دستتون! دستتون تمیزه، برای خاله نی نی هم دعا کنین حالش خوب بشه...اجرتون با خود آقا!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب با خواهرم سر کادو خریدن من برای نی نی کل کل بود. اون میگه سکه بخر، من میگم گوشواره. البته قبلا تصمیم داشتم دستبند یا زنجیر بخرم. اما بعد از یه هفته فکر کردن (دقیقا یک هفته) به این نتیجه رسیدم که دستبند رو ممکنه بکنه تو دهنش و مریض بشه، زنجیرم شاید یهو بکشتش و کنده بشه. اما گوشواره رو هر کاری کنه نمیتونه از گوشش بکنه. سکه هم که ممکنه توسط مافیای سکه(!!!) غیب بشه و سر بچه بی کلاه بمونه.

دیشب که خواهرم اینجا بود سر همین موضوع یه کل کل حسابی راه انداخته بودیم ما دوتا. بالاخره یهو گفتم بذار اصلا از خود نی نی سوال کنیم چی دوست داره! هی چی باشه باید خودشم حق انتخاب داشته باشه دیگه! دستمو گذاشتم رو شکم خواهرمو گفتم نی نی اگه گوشواره دوست داری برات بخرم، همین الان یه تکون جانانه بخور......به ۱ دقیقه نرسید که همچین تکونی خورد که خواهرم تعجب کرده بود...ایول! نی نی هنوز نیومده کلی هوای خاله رو داره و نمی ذاره ضایع بشم.


از امروز طبق برنامه ای که ریختم باید درس بخونم برای امتحان (قابل توجه برادر مبین.م ). همیشه (یعنی هر ترم با همین برنامه) صبحها نهایتا از ۱۱ شروع میکنم و خیلی ی ی دیگه بخوام بخونم تا ۵ یا ۶ عصره.

اما امروز چی؟ تازه ۱۰ بیدار شدم. یه ذره دور خودم چرخیدم. یه دوشی گرفتم و صبحانه خوردم. بعد چلچ (چلچراغ) خوندم. یه ذره کتاب خوندم و تازه ه ه ه  ساعت ۱و نیم شروع کردم به درس خوندن.  دقیقا شده بودم عین این بچه کوچولوها که یه چوب باید بگیرن بالا سرشون که بشینن درس و مخشاشون(!!!) رو بنویسن. اما از فردا درست میشم.

اما از اینی که باید یه سره یه جا بشینم خیلی بدم میاد.


تا امروز ساعت ۲ بعد از ظهر خیال میکردم شاهکار ترین آدم تو دنیا منم. اما به لطف یکی از دوستان متوجه شدم نه بابا! من نفر پنجم هستم. پنداری این دوستم هم بین رده های اول-دوم باشه.

بازم ازش ممنونم که منو از این گمراهی درآوردش.


امشب بازم یه فیلم کمدی داریم.
بعدا نوشتم: مناظره رو که میدیدم تنها بودم. از فرط خنده ولو شده بودم رو زمین. صدای خندم ساختمونو ورداشته بود. لابد همسایه ها دلشون برام سوخته و خیال کردن  "دختره اول جوونی  -ماشالا-  با این همه کمالات شیرین مغز (یا یه چیز تو همین مایه ها) شده که تنهایی داره قهقه میزنه."
 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز نشستم برای امتحانا یه برنامه خوب ریختم. طبق این برنامه برای هر درسی ۵ روز گذاشتم. مطمئنم با کمک خدا جونم -مثل همیشه- و تلاش خودم بازم همه رو ۲۰ میشم.
اینم یه
آهنگ دیگه از Alexander Rybak بنام If You were Gone.(قبلا اینجا ازش نوشتم). این آهنگشم خیلی دوست دارم. این چند روزه خودم رو خفه کردم بس که فقط همینو گوش کردم. هر وقت گوشش میکنم کلی تو چشام اشک جمع میشه. نمونش چند روز پیش تو مترو...یه آهنگ دیگه هم بعدا ازش میذارم. 
آهنگ تقدیر شادمهر عقیلی رو هم خیلی دوست میدارم. هر وقت گوش میکنم کلی ....
شوهر خواهر گرامی ترم با پسر عمه گرامیشون این چند روزه تشریف بردن کیش. قرار بود منم برم، اما، فعلا که اینجام و نشد برم. خواهرمم که دکتر بهش گفت "نری بهتره چون ممکنه -خدایی نکرده- یهو دوباره یه مرضی چیزی بگیری این ماه آخریه و دردسر بشه". در نتیجه ضعیفه ها (مامان، پدیده و من) موندیم تهران.

من و مامانم دیشب خونه خواهرم اینا موندیم. من زودتر رفتم خوابیدم و قرار بود که وقتی اونا خواستن بخوابن منو صدا کنن که بیام تو حال بخوابم (چون رو تخت که بخوابم بس که وول می خورم تو خواب، یهو پرت میشم پایین). اما صدام نکردن و رو همون تخت، کنار خواهرم خوابیدم.

آقا تا خود صبح پلک رو هم نذاشتم از ترسم. نیست که خیلی خوب و عین آدم(!!!) می خوابم، همش میترسیدم یه لگدی، مشتی، چیزی ول بدم تو شکمشو خر بیار و باقالی بار کن...صبح که پاشدم حسابی گیج خواب بودم.


سر شبی پاشدیم بریم بیرون یه چرخکی بزنیم و اگه بشه تجریش یه بستنی اکبر مشتی هم بخوریم. چشمتون روز بد نبینه. بستنی که نخوردیم هیچ، کلی دود ماشین خوردیم و موندیم تو ترافیک. اما سر راه یه سری به قنادی بی بی زدیم و از اون کیک های شکلاتیش گرفتیم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز تو اتوبوس دانشگاه-مترو کلی کرکر خنده بود. یه پسره به طور خود خواسته و از طرفیم ناخود آگاه، اسکل شده بود اساسی.

ماجرا از این قرار بود که دقیقه ۹۰ که اتوبوس داشت راه می افتاد یکی از پسرای کلاسمون -وحید- پرید بالا. من و دوستم نشسته بودیم تو قسمت خانما، جلوی در که دوستم بتونه راحت پیاده بشه وسط راه. اتوبوسم تقریبا نه شلوغ بود و نه خلوت. وحید جلوی در، قسمت آقایون ایستاده بود و پشت سرش یه پسره بود. صورت پسره سمت ماها بود و دقیقا وحید پشت به پشتش ایستاده بود و ماها رو نمیدید. پسره هم متوجه نشده بود که وحید پشتش وایستاده.  همینطور که ماها داشتیم اونور رو نگاه میکردیم که شاید وحید برگرده، منم داشتم شمارش رو میگرفتم که بهش بگم بیاد ته اتوبوس کارش دارم.

پسره خیال کرد من دارم به اون نگاه میکنم و کلی ذوق کرده بود. به وحید یه Missed Call انداختم. خدارو شکر متوجه شد و برگشت پشت رو نگاه کرد (چون قبلا هم سابقه این کارو داشتم). بهش دست تکون دادم. پسره خیال کرد من به اونم و با دست اشاره کرد که"تلفنم رو بدم بهت؟"......وحید برگشت و فکر کرد کاریش نداریم. اما پسره همچنان تو ذوق خودش باقی مونده بود. از یه طرف تلاش میکردیم وحید رو صدا کنیم و از طرفیم داشتیم از خنده میمردیم.

تک و توکم بروبکس تو اتوبوس متوجه ما شده بودن و نگاه میکردن. دوباره زنگ زدم رو گوشی وحید و این دفعه که برگشت، بهش اشاره کردم که بیا اینجا کارت دارم. پسره خیال کرد من به اون اشاره کردم و راه افتاد که بیاد. همزمان هم وحید حرکت کرد به سمت ماها. ته دلم یهو یه کرمی ایجاد شد که پسره رو ضایعش کنم (آدم مریض به من میگن دیگه). همین که داشت راه می اومد یهو بلند گفتم با شما کار ندارم آقا! با نفر پشتیتون کار دارم. شما چرا به خودتون گرفتین؟

اینو که گفتم بیچاره تازه فهمید یکی دیگه هم پشت سرش وایستاده. اما خودشو نباخت و گفت "نمی خوام بیام اونوری که! می خوام جامو عوض کنم!" تو دلم طوری که دوستم هم بشنوه گفتم آره ارواح عمت! که می خواستی جاتو عوض کنی.


مناظره دیشب رو که میدیدم خیلی حرص خوردم. وقتی از یه چیزی عصبانی میشم یا حرص می خورم، ناخود آگاه گرسنم میشه. خیلی بدجورم گرسنم میشه و فقط باید فکم بالا پایین بره. گوجه سبز، شکلات، توت فرنگی، کاکائو، پشمک، خیار، گز، تخمه، دوباره گوجه سبز و توت فرنگی و دست آخرم برای اینکه دلم درد گرفت پاشدم رفتم ۲تا آدامس جویدم. نمیدونم این همه خوراکی رو کجای معدم جا دادم؟ بیچاره معدهه تا صبح داشت اولویت بندی میکرد که کدوم یکی رو اول هضم کنه.

اما واقعا از چیزایی که میشنیدم دهنم باز مونده بود. تنها صدایی که ازم در می اومد مععععععععع...بود و بس.

اما مناظره خیلی توپی بود. واقعا توپ. اینم الان تو Facebook دیدم که یکی از دوستام گذاشته....ایول چه شود واقعا!

پیرو ادعای نسبت داده شده از سوی دکتر محمود احمدی نژاد به رییس مجلس خبرگان ورییس مجمع تشخیص مصلحت نظام دفتر آیت الله هاشمی رفسنجانی با ارسال نامه ای به صدا وسیما خواستار تعیین فرصت در اسرع وقت برای پاسخ گویی وشفاف سازی گردید.

شرط میبندم برنامه های مهران مدیری اینطور جاذبه نداره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از طرف برادر مبین. م دعوت شدم به بازی "اگر جنس مخالف بودید...چه بودید؟"

۱- مطمئنا اگه پسر بودم مامانم ازم اصلا خوشش نمی اومد، چون اصلا دوست نداشته که بچه هاش پسر باشن. البته اگر هم داشت خدارو شاکر میبود. و البته خدا هم هواش رو داشته و ۲تا دختر عین ماه! داد بهش.

۲- مطمئنا باز هم مثل الان که دخترم دیوانه وار عاشق مادرم و خواهرم بودم.

۳- مطمئنا اگر پسر میشدم خیلی شیطون تر از الان که دخترم میشدم. تو این یه مورد واقعا خدا رحم کرده.

۴- مطمئنا هیچ موقع سمت دودیجات و الکلی جات نمیرفتم.

۵- مطمئنا هیچ موقع سعی نمیکردم زنم رو اذیت کنم و تلاشم بر این میبود که بیشتر حامی و پشت و پناهش باشم. هیچ موقع خر عیرتی نمیشدم. در کل علاقم به خانواده یه چیز تو مایه های الانم میشد.

۶- مطمئنا پدر خوبی برای بچه هام میشدم. اصلا دوست نداشتم از این پدرایی باشم که فقط اسمم جهت ترسوندن بچه ها تو خونه باشه. همیشه سعی میکردم ۶ عصر خونه باشم که به بچه هام و زنم برسم.

۷- دیگه تابستونا مشکل گرما نداشتم.

۸- مطمئنا هیچ تعطیلی آخر و وسط و اول هفته رو تو خونه نمی موندم و  -حالا چه با خانواده، چه با دوستام- میرفتم سفر. حتی تا همین چالوس.

۹- مطمئنا علاقم به خدا، تدریس، کتاب، آشپزی، غذاهای تند، قهوه یا نسکافه عین زهرمار و بچه های خوب (که کرم بریز و پررو و بی ادب نباشن) رو هیچ وقت از دست نمیدادم.

۱۰- و آخرین اما مهمترین اینکه، مطمئنا یه آدمی میشدم که هر کسی بخواد اسمی ازم ببره با افتخار این کارو کنه. نه اینکه با سرافکندگی. همه تلاشم رو میکردم که مایه افتخار خانوادم باشم.(هر چند که الانم تلاشم بر همینه!)


برادر مرتضی یه پیشنهاد داد، دیدم حیفه ننویسم.

۱۱- مطمئنا اگه پسر میشدم اگه از دختری خوشم می اومد -و البته اگر طرف ارزشش رو داشت- بدون اینکه دست دست کنم میرفتم و نظرم بهش میگفتم. این یعنی دقیقا کاری که الان که دختر هستم نمی تونم انجام بدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط papary  | 

همیشه سعی میکنم وقتی بخوام یه رابطه ای رو -چه با مذکر جماعت، چه با مونث جماعت- تموم کنم، خیلی محترمانه این کارو کنم. بدم میاد که طرف پشت سر آدم فکرای ناجور بکنه. دوست دارم از آدم خاطره خوبی تو ذهن بقیه بمونه. مثلا اگر اتفاقی آدم همدیگرو تو خیابون دید، رویش رو (چه کتابی شدم یه لحظه) اونوری نکنه و تو دلش فحش بده که "اه ه ه! بازم این آدم رو دیدم!"

وقتیم یه رابطه ای رو تموم میکنم دیگه لزومی نمیبینم که شماره و آدرس و مشخصات اون آدم رو مثلا تو گوشیم -یا دفتر تلفنم- نگه دارم. وقتی تموم شده، یعنی همه چی تموم شده. اما اکثرا بقیه اینطوری نیستن و شماره و آدرس و هر راه ارتباطی که از من داشته باشن رو نگه میدارن.

نمونش دیشب! یکی مسج زده "سلام پریا خانوم! خوبین؟" هر چی فکر کردم این شماره کیه؟! منکه با هر کی کار دارم شمارش رو تو گوشیم دارم! نفهمیدم. اول نمی خواستم جواب بدم اما دیدم از ادب به دوره. شک کردم شاید از بروبکس دانشگاه باشه که شماره منو داره. بالاخره جواب دادم سلام. ممنون. شما؟ طرف جواب داده "من (...) هستم. دلم خیلی براتون تنگ شده. یادتون اومد من رو؟"

خندم گرفته بود واقعا. داستان همیشگی تکرار شد. خیلی دلم می خواست بعضی چیزا تو مخ بقیه تفهیم بشه که "آقا جون! خانم جون! وقتی یه رابطه ای -حالا به هر دلیل- تموم شده، یعنی تموم شده و رفته پی کارش. دیگه نباید برداری مسج بدی یا زنگ بزنی که دلم تنگ شده و ابراز احساسات کنی. اینطوری احساسات خودت رو انگار که زدی به بتون. احساسات اضافه داری؟" اما حیف که فقط می تونم تو مخ خودم بکنم اینو.


چرا همه فکر میکنن چون من یه آدم بگو بخند و شیطونی هستم تقریبا، پس باید یکی دوتا دوست از نوع مذکر داشته باشم؟

تا حالا شاید ۱۰۰ نفر این سوال رو ازم کرده باشن. وقتی بهشون میگم نه، بلا استثنا همشون میگن "دروغ میگی! خر خوردتی!" یا یه چیز تو همین مایه ها! برای خودم واقعا جالبه این قضیه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط papary  | 

گاهی از نزدیک ترین افرادی که دورت هستن یه چیزایی میبینی و میشنوی که اصلا انتظارش رو نداری.
همین اول میگم که چیزی که می خوام بنویسم شاید یه ذره طولانی باشه، اگر حوصلشو ندارید نخونین لطفا. (البته یه ذره هم عصبانی هستم. ببخشید اگر لحنم تنده.)

امروز از اون روزایی بود که فقط کرکر خنده بود برام. (البته به لطف بعضی از نزدیکان الان از دماغم در اومد.)...امروز از ساعت ۱ظهر تا ساعت ۷ عصر با دوستم -الهام- و یه قسمتیش هم با مامانم کلی تو خیابون فقط راه رفتیم...اول رفتیم خیاطی. چون اولین بار بود میرفتیم کلی راه رفتیم تا پیداش کردیم. حدودا ۲ساعت اونجا بودیم و سر مدلی که می خواستم چونه میزدم. بعدش من و الهام رفتیم یه جایی که فقط نامردها رو راه میدن. از اونجا رفتیم انقلاب. الهام با دوستش قرار داشت برای خرید نمیدونم چی چی، که یهو بطور ناگهانی شارژ گوشیش تموم شد و شماره دوستشم تو گوشی بود فقط. قرارمون جلوی پنجاه تومنی گندهه بود (همون در دانشگاه). عین این آدم دیوونه ها کلی زل زدیم به مردم که ببینیم دوستش رو پیدا میکنیم یا نه؟! بالاخره دوستش رو پیدا کردیم و برای خرید رفتیم.

تو اون پاساژه روبروی دانشگاه که اینا داشتن خرید میکردن، همه کتاب فروشی هاش رو من دور زدم و کلی کتاب جدید پیدا کردم و کلی بررسی کردم، اما اونا هنوز تو مغازه بودن و داشتن خرید میکردن. بالاخره بعد از یه ساعت که اومدیم بیرون، به الهام پیشنهاد کردم که بریم کافه فرانسه و یه کافه گلاسه بخوریم. از جلوی در دانشگاه تا سر وصال چقدر راهه!؟ میگفت ماشین سوار بشیم. بهش میگم رانندهه هنوز دنده یک رو ۲ نزده، باید وایسته ما پیدا بشیم. به خدا اگر بهمون فحش بده حق داره. گیر داده بود باید با تاکسی بریم...به هر ماشینی میگفتم "سر وصال" خیال میکرد دارم شوخی میکنم و گازشو میگرفت میرفت. الهام برگشته میگه "خب اگه "سر وصال" نمیرن، بگو "سر فراق" شاید بردن!!!" بالاخره پیاده اومدیم و من به کافه گلاسم رسیدم. 

از اونجا رفتیم تو بزرگمهر که بریم صحافی کارآموزیم رو بدم صحافی کنن. یه گربه تو پیاده رو افتاده بود. تا اودم بگم الهام ببین این بیچاره مرده، یهو پاشد وایستاد و شروع کرد دنبال من اومدن. هر جا میرفتم اونم دنبالم بود. منم که میترسم از گربه! یه پسره که مغازه دار بود این صحنه رو دید، بیشعور گربه رو پیشت میکرد سمت من. از ترسم پریدم تو خیابون، اگه الهام یه ذره دیرتر کشیده بود منو امشب تو پزشک قانونی بودم...به الهام میگ لابد گربهه تا چشمشو باز کرد و منو دیده، تو دلش گفته "منو این همه خوشبختی محاله  ه ه  محاله!" پیش خودش حساب کرده "آخ جون غذای یه ماهم جور شد!" و این بود که بی خیال من نشد و ولم نمیکرد.

از اول که رفته بودیم بیرون گیر داده بودم که من از این روبان سبزا می خوام. عین بچه ها شده بودم به جون خودم. از سر فلسطین تاکسی سوار شدیم که بیاییم خونه. یه ون بود. من ته نشستم و الهام جلوی من روی این صندلی تاشو ها. میدون فردوسی پشت چراغ بودیم که یهو دیدم یه سری پسر دارن تراکت تبلیغاتی سبز(!!!) پخش میکنن. گیر دادم که تورو خدا پیاده بشیم بریم ازشون روبان بگیریم بعد بریم خونه. حالا همه مسافرا، انگار که اومده باشن باغ وحش میخ من شده بودن. بالاخره هر طوری بود پیاده شدیم و رفتیم تو پیاده رو. حالا روم نمیشه برم جلو سوال کنم که! بالاخره هر طوری بود سوال کردم و پسره گفت "برین اونور خیابون از بچه های اونور سوال کنین." منی که همیشه وایمیسم تا چراغ عابر سبز بشه، این دفعه اصلا صبر نکردم و همینطوری رفتم وسط خیابون. بازم واقعا الهام نجاتم داد. اگرنه که میشدم اولین شهید راه انتخابات.

از فردوسی تا خونه هم پیاده اومدیم. یهو الهام گفت "دیوونه! سر خیابون (...) هم که یه ستاد هست. از اول میرفتیم اونجا. لازم نبود این همه منو بکشونی اینور اونور که!" خوشحال و سرمست رفتیم دم ستاد و میگم آقا از این روبان سبزا دارین؟ آقاهه میگه "می خوایین ببندین به دستتون؟" گفتم حالا اگر دارین بدین یه کاریش میکنیم. آقاهه دو تااز اون روبانا بهم داد و گفت "اگه ماشین دارین هم از این پوسترها بزنین به ماشینتون." گفتم من ندارم اما دوستم داره. حالا آقاهه ول نمیکرد. خدا میدونه چجوری از دستش فرار کردیم و قول دادیم حتما این کارو میکنیم.

نزدیکای کوچمون ۳تا پسر داشتن میرفتن که روی شونه دوتاشون سپر جلو و عقب پراید بود. انگاز از تعمیرگاه سر شریعتی می اومدن. اونی که سپر عقب رو شونش بود برگشته به اون یکی میگه "الان هر کی به من بزنه مقصره ها!" تا خود خونه ما دو تا کبود شده بودیم از خنده از این حرف پسره.


میشه یه نفر خیر خواه پیدا بشه به من توضیح بده چرا News Feed من در صفحه Internet Explorer وقتی یکی از سایت ها یا وبلاگ هایی که توش قرار دادم، آپ دیت میشه، چیزی به من اعلام نمیکنه؟

حتی وبلاگ خودم رو هم توش گذاشتم برای امتحان، اما چیزی نشون نمیده!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز یکی از استادام -خانم "ش"- رو برای آخرین بار تو دانشگاه خودمون دیدمشون...نمیدونم دفعه دیگه کی و کجا میتونم ببینمشون!

همیشه سعی کردم این اخلاقم رو یه ذره اصلاح کنم که انقدر دلبسته کسی نشم. چون موقع دوری ازش -حالا چه موقت و چه کامل و برای همیشه-  تا مدتها خیلی اذیت میشم تا به شرایط جدید آشنا بشم و خو بگیرم.


هر چی به آخر ترم نزدیک تر میشم بیشتر یاد روزای اولی که این دانشگاه می اومدم می افتم و بیشتر دلتنگ میشم.

اما واقعا عین بنز گذشت! انگار همین دیروز بود که با مامانم پاشدیم بریم ببینم دانشگاه کجاست و ثبت نام کنم! یادم نمیره روز اولی که رفتیم اونجا وحشت کرده بودم که اینجا دیگه کجاست؟ همش فکر اینو میکردم که چجوری باید ۲ سال تموم بیام و برم؟ و هزار تا "چرای" دیگه که الان به همه جواباشون رسیدم.


حدودا ۵۰۰ متر پایین تر از دانشگاه ما قبرستون شهر به اسم "بهشت فاطمیه" هست. بقول من مرکز تفریحیه بچه های دانشگاه هست. هر باری که از جلوش رد میشم یه خدا بیامرزی برای امواتش میگم و اگر سرحال باشم هم یه فاتحه براشون می خونم. اما همیشه هم یاد یه خاطره می افتم.

ترم یک که بودیم یه روز با همون دوستم که داره از شوهر جدا میشه به سرمون زد که پاشیم بریم تو قبرستون و غسالخانه رو ببینیم. قبل از اونروزی بود که با مامانم غسالخانه بهشت زهرا رو دیدم. هم من ترسیده بودم و هم آیدا. اما بحساب خودم چون از اون ۵سال بزرگترم به روی خودم نمی آوردم که نکنه پس فردا برام دست بگیره. اون گچ اولیه به پام بود و با عصا و بند و بساط وسط راه از اتوبوس پیاده شدیم. مثلا تیز بازیم درآوردیم و  قبل از قبرستون پیاده شدیم که جلوی پسرایی که تو اتوبوس بودن ضایع نشیم.

غسالخانه هم همین جلوی در هست. بالاخره پشت در غسالخانه که رسیدیم میترسیدیم در بزنیم. حالا انگار قرار بود مرده ها درو باز کنن برامون. آیدا یکی از عصاهای منو گرفت و شروع کرد به در زدن. هر چی میزد کسی جواب نمیداد. همینطور که داشت در میزد یهو یه صدای خیلی کلفتی از پشت سرمون برگشت گفت "خواهرا چی می خوایین اینجا این موقع ظهر؟" هم من و هم آیدا با هم یه جیغ کشیدیم و ۱۵ متر از جامون پریدیم.

خودمو جمع کردم و گفتم چیز خاصی نمی خواییم، فقط اومدیم مرده ها رو ببینیم چطوری میشورنشون! آقاهه گفت "امروز که کسی نمرده! برین یه روز دیگه بیایین!" یهو آیدای دیوونه برگشت گفت "ااا! چه حیف! ما می خواستیم امروز مرده ببینیم. حالا یه روز دیگه دوباره باید وسط راه پیاده بشیم و بیاییم اینجا". آیدا که اینو گفت آقاهه چشماش یه لحظه گرد شد. منم تا دیدم هوا پسه و الانه که بدتر بشه و شاید یکیمون مجبور بشه نقش جنازه رو بازی کنه که اون یکی ببینه چجوری مرده میشورن، سریع عصامو گرفتم و گفتم مرسی آقا از راهنماییتون. چشم یه روز دیگه میاییم. خدا همه رفتگانتون رو بیامرزه و آیدا رو کشیدم که بیاد بریم.

حالا بماند که دقیقا همون موقعی که ما می خواستیم بیاییم دانشگاه قحطی اتوبوس شده بود و چجوری خودمون رو رسوندیم. اما تا مدتها بعدش آیدا همچنان ناراحت بود که تلاش اون روزمون بی نتیجه مونده. انقدر خنگ بود هر چی بهش توضیح میدادم حالیش نمیشد چی به مرده گفته.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط papary  | 

اه! همیشه بدم میاد از اینکه وقتی با یکی کار داری بری سروقتش. دقیقا مثه کاری که بروبکس دانشگاه آخرای هر ترم که میشه با من میکنن. آخر هر ترم همه اونایی که تو طول ترم جواب سلامم رو نمیدن، یاد من میکنن و تازه "پریا جون قربونت برم" هاشون شروع میشه برای اینکه جزوه بگیرن. همیشه لجم میگیره از این کار.

شاید خودخواهی باشه، اما این ترم به هیچکس جزوه ندادم. حس میکنم اینطوری ازم سوء استفاده میشه. اصلا به من چه ربطی داره که جور اونارو بکشم؟ سر کلاسا همشون بیرون تو راهرو ها و محوطه ولو هستن و میچرخن و معلوم نیست چه غلطی میکنن.


مدیر گروهمون  -که اتفاقا هم این ترم من باهاش کارآموزی دارم-  یه آدم خیلی ی ی ی خونسرد و ریکلسیه. حالا بماند که یه چند باری اون اولا لج منو ناجور درآورده بودا! هر وقت دیدمش یا تو محوطه بوده یا تو راهروه ساختمون گروها. همیشه هم انقدر تند تند راه میره که آدم بهش نمیرسه. قدشم بلنده و خب طبیعتا قدم هاشم بلند. همیشه که باهاش کار دارم باید در حال راه رفتن اینو ببینم و کارم رو بهش بگم. حالا فک کن یه جوری باید بدویی که ازش عقب نمونی، در همین حالم باید حرفتو بزنی و کارتو راه بندازی. 

هیچ موقع هم نشده بیشتر از ۳تا جمله ۵-۶ حرفی جواب سوالتو بده.


امروز سر کلاس صنعتی ۲ اگر از ترس نمره نبود جدا سرمو میزدم تو دیوار بس که این استادمون لج درآورد. با حضور و غیاب، نمره های امتحان هفته پیشم داشت میگفت. به نمره اون {...} خانم و دوستاش که رسید برگشت گفت "خانم {...} و دوستاشون نمره هاشون از همه بهتر شده و از ۴نمره ۴ گرفتن...یه ذره شماها هم یاد بگیرین و درس بخونین!" بعدشم نمره منو اعلام کرد که اتفاقا منم ۴شده بودم.

انقزه لجم گرفت که برگشتم گفتم استاد خب اونا کارشناسی هستن و ما کاردانی. نباید ماهارو با هم مقایسه کرد... جدی جدی اگه از ترس نمره نبود سرمو میزدم تو دیوار کلاس بس که لجم گرفته بود.


تو دنیا چه آدمایی پیدا میشه! نه به اون شور حسینی اولشون، نه به اون بیقی آخرشون. جل الخالق!
بعدا نوشتم: در ساعت ۲۲:۳۰ خبر دار شدم که فیلتر فیس بوک باز شد...هر کی فیلترشو برداشته اجرش با خود آقا!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط papary  | 

پریروز اومدم بگم "اهالی محل" که طبق معمول سوتی دادم و گفتم "مهالی احل"
یه چیزایی تو فکرم دارم اما حوصله نوشتنش رو ندارم. یعنی حوصلشو دارم اما هنوز نتونستم به یه نتیجه منسجم برسم. راستشو بگم هنوز نتونستم با خودم کنار بیام و خودم رو قانع کنم.
از ۲۵ خرداد امتحانام شروع میشن. نمیدونم قبلا اینو نوشتم یا نه، اما از این ترم نیمه دوم اصلا خوشم نمیاد. هنوز خستگی امتحانای ترم پیش از تنت بیرون نرفته و تو حال و هوای عیدی و هنوز خودتو پیدا نکردی، تا میایی از هوای بهار و روزای بهاری و عصرای بهاری لذت ببری، امتحانای لعنتی شروع میشه. بعدشم که همش گرما و گرما.

همیشه میگم واقعا نور به قبر اون آدمی بباره که حموم رو اختراع کرد و یه همچین چیزی به ذهنش رسید. اگر این کارو نمیکرد اولین کسی که حتما بعد از یه روز میمرد من بودم. تابستونا اگه دوبار در روز حموم نرم میمیرم. موقع های دیگه هم که هر روز. 

از هفته دیگه باید یه برنامه درست و درمون، مثه ترمای پیشم، بریزم و بشینم بکوب بخونم. میدونم این ترمم همه نمره هام عالی میشن. البته مثل همیشه با کمک خدا.


بعدا نوشتم: همیشه از امتحان متنفرم. حتی زمانی که تو آموزشگاه شاگردام امتحان داشتن، من بجای اونا استرس میگرفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خاک تو سرم کنن که تو درس آمار ۱۶ شدم. اگه نمره بهتری داشتم میتونستم یه چاره ای برای خودم بیاندیشم. نگفتم هر جا میرم همه تهران آمارمو در میارن؟ نگفتم هر جا میرم همه آدمایی که تو عمرم منو میشناسن و نمیشناسن منو میبینن؟

عصری داشتم میرفتم متروی حقانی. دروازه دولت که سوار شدم، همین که وایسادمو دستمو گرفتم به این دستگیره های بالا سرم که نیافتم، یهو دیدم یکی از مسافرایی که نشسته میگه "پریااااا! سلام!"......تعجب کردم کیه؟ یکی از همکارای آموزشگاهم بود که ۴ساله ندیدمش و گه گاهی تلفنی با هم ارتباط داریم.


چه عصر دل انگیز، دل آویز، خلاصه هر صفتی که سیلاب اولش "دل" داره، امروز داشتیم در پارک طالقانی... هوای خوب و خنک، صدای گنجیشکا و کلاغا، باد ملایم و هوای بهاری. همه چیز اونطوری بود که باید میبود و میشد تو اون لحظه ازش لذت برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط papary  | 

Facebook فیلتر شد! به همین سادگی، به همین خوشمزگی!
امروز از صبح ساعت ۱۰ تا ۳ و نیم بعداز ظهر تو مغازه کپی سرکوچمون علاف بودم برای پرینت گرفتن ۲۰۰ و خورده ای صفحه ناقابل. گزارش کارآموزیم رو تموم کردم و حالا فقط مونده صحافی ببرم و تحویل استاد بدم.

تو خونه همه فونتها و اندازه ها درست بودا، اما وقتی میبردم اونجا همه چی قاطی ور قاطی میشد. حتی فونتهام رو هم کپی کردم تو کامپیترشون اما نشد که نشد. PDF هم که میکردیم کلا همه چی بهم میریخت.

آخر سر مجبور شدم لپ تاپم رو ببرم و از اونجا پرینت بگیرم. اما تازه اول مشکل بود. چون Windows لپ تاپم رو به XP تغییر دادم  Wi-Fi Driver  روش نصب نمیشه و فقط برای Vista داره...بالاخره با کلی حرص خوردن هر طوری بود پرینت گرفتیم. اما دستگاه خراب شد و یه دو ساعتیم گیر اون بودیم.

تصمیم گرفتم اسمم رو بجای "پریا" بذارم "شمسی" بس که امروز برای این کپیا رو شانس بودم. .وقتی اومدم خونه از شدت حرص خوردن موهام سیخ شده بود.


آدم عقده ایه بی جنبه به من میگنا! دیشب یه بنده خدایی ازم سوال کرد "چه مقطعی می خونی؟" یه ذره مکس کردم و گفتم کارشناسی...... برگشت گفت "اما فکر کردم خواهرت گفته بود کاردانی می خونی و از ترم دیگه کارشناسیت شروع میشه!"

آقا انقزه ه ه ،انقزه ه ه ضایع شدم که نگو. اما از رو نرفتم که! گفتم آره ه ه! از ترم دیگه شروع میشه کارشناسیم. اما چون الان آخرای کاردانیمه دیگه توضیح واضحات نمیدم و خودمو خلاص میکنم و میگم کارشناسی. فک کن! یه بارم اومدم یه ذره دروغ بگم دقیقا ضایع شدم!


صبحا عادت دارم یه Mug گنده شیر- نسکافه تلخ عین زهرمار بخورم. امروز که می خواستم برم برای پرینت وقت نشد بخورم. عصریه همچین سردردی گرفته بودم که خودمم مونده چرا! تا اینکه یهو یادم افتادم چرا. بدجوری معتادش شدم. باید دست و پام رو ببندم به تخت.
امروز خان جون صاحب پرده اتاق و شیشه- پستونک  و از این حرفا شد...البته هنوز من ندیدم و باید برم خونشون تا رویت کنم.
یه چند وقتی دقیقا تو حلق تلویزیون میشستم وقتی می خواستم یه چیزی ببینم. بگی نگی چشمم تار میدید دور رو. زیر نویس ها رو نمی تونستم خوب ببینم. دوباره دارم با فاصله زیاد از تلویزیون میشینم، چشمم بهتر شده. فکر کنم انقزه خوب بشه که بتونم از خونمون تا میدون تجریش رو رصد کنم بدون مشکل.
دیوونه شدم بس که روی میزم و همه جای خونه خاکه. هرچیم تمیز میکنی بازم خاکه. تو کوچمون ۳تا ساختمون دارن میسازن. سر کوچمونم تو خیابون دارن یه پل مسخره میزنن که بقول خودشون "پل آزمایشیه".

حالا بغیر از خاک، سرو صدا دیوونمون کرده. فک کن از ساعت ۱۱ شب به بعد این ماشیناشون میان و کلی صدا. از اینورم صدای داد و بیداد خودشون. ته کوچه ایه ساکت میشه، سر کوچه ایه شروع میکنه. از وسطای کار سر کوچه ایه نوبت وسط کوچه ایه هستش. همه اینا که ساکت میشن سر خیابونیه شروع میکنه به ترتر. با این ماشیناشون که ترتر صدا میده و زمین رو دندون دندون میکنه انقزه کف خیابون رو گود کردن که همش میترسم یهو کل خیابون بریزه و بشه مثه خیابون شریعتی که پارسال یهو ریخت.

پل رو هم که بزنن دیگه بدتر میشه کلا. اسم کوچمون رو گذاشتم "کوچه امین آباد" نه میشه شب راحت خوابید نه میشه روز با خیال راحت بری تو خیابون. بیخود نیست صبحا که می خوام بیدار بشم با زور مشت و لگد خودم و داد و بیداد ساعت گوشیم بیدار میشم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط papary  | 

یه چند روزیه خیلی عطسه میکنم و آب ریزش بینی دارم همش. البته بیشترش بخاطر حساسیتی هست که به فصل بهار دارم. پاییزم اینطوری میشم. از دیروز عصر که اومدم خونه کلا حس بویاییم تعطیل شده.
تجربه ثابت کرده وقتی می خوام غذایی درست کنم، بی برنامه که باشه نتیجه خیلی خوب از آب درمیاد تا اینکه روی اصول و قواعد پیش برم. اصول و قواعد تو آشپزی دیوونم میکنه. امروز مامان اینا ناهار رفتن سمت لشکرگ (لشگرک؟!) و چون درس داشتم و یه ذره هم همچین حالم خوب نبود موندم تو خونه. به سرم زد یه سوپ برای خودم درست کنم و زیر باد خنک کولر همینطور که دارم میلرزم و عطسه میکنم، سوپرو بخورم. اصولا وقتی مامانم خونه نباشه غذا درست میکنم که هی نیاد غر بزنه و بگه چی بریز، چی نریز.

۳تا پیاز گنده و با ۲ تا سیب زمنی گنده تر رو انداختم تو میکسر و انقزه خوردشون کردم که آش شد. ریختم تو قابلمه. می خواستم گوشت قرمز بریزم اما دیدم خوب نیست و به تیکه های جوجه کباب  -که مامانم خوابونده بود تو زعفرون و پیاز و یه سری چیزای دیگه- رضایت دادم. اونارو هم ریختم تو میکسر و خوردشون کردم. بعد دیدم پیازش کمه و دوباره یه دونه پیاز گنده دیگه هم ور داشتم با همون روش قبل آشش کردم و ریختم تو قابلمه.

اینبار نوبت فریزر بود که خودی نشون بده. خیلی دلم می خواست ساقه های پیازچه یا تره فرنگی میریختم تو سوپم اما هر چی گشتم پیدا نکردم. شایدم نداریم. یه بسته سبزی خورد شده که هیچی روش نوشته نشده رو ورداشتم. هر چی بو کردم چیزی حالیم نشد. چون هم بینیم تعطیله هم اینکه سبزی یخ زده که بو نداره! بالاخره اونم ریختم تو قابلمه. یه دونه از این قرصای طعم گوشت مرع هم انداختم.

رفتم سر کابینت و یه بسته سوپ جو آماده مهنام (یا یه همچین اسمی بود) رو ورداشتم و خالی کردم تو قابلمه. یه نصفه قالب کره هم انداختم. ۱۵تا حبه سیر هم با دست ریز کردم و ریختم توش. نعنا و آویشن پودر شده هم اضافه کردم. بعدشم به قول مامانم "شیلنگ رو بستم تو قابلمه" و زیرش رو روشن کردم.

مممممم...! عجب چیزی از آب دراومد. بوی پیاز و سیرش آدم رو دیوونه میکنه. همچین بوش تو خونه پیچیده که نگو. اون سبزی هم که نفهمیدم چی بود فکر میکنم سبزی دلمه بود چون سوپه یه ذره همچینی بگی نگی مزه دلمه گرفته. اما Who cares ؟

وقتی هم که خواستم بخورم آب لیمو ترش تازه (از این لیمو گنده ها) با کلی فلفل قرمز و یه ذره نمک (طوری که از بقل کاسه سوپ یکی گفته باشه نمک) ریختم و خوردم.


مزه غذا هر چی تندتر باشه بیشتر دوست دارم. انقزه غذای تند خوردم که دیگه واقعا دهنم بی حس شده نسبت به تندی. رستوران هندی که میریم بیچارشون میکنم بس که موقع سفارش تاکید میکنم که غذای من رو خیلی تند کنن. اگه خودم تنها باشم و بخوام غذا درست کنم هیچ کس بغیر از خودم نمی تونه بخوره. البته پرهام هم میتونه بخوره، اما بخاطر پدیده مجبوریم تند نکنیم غذارو. مامانمم که کلا معتدله.

خان جون که بدنیا بیاد از همون روز اول عادتش میدم به غذای تند که دردسر نداشته باشیم باهاش.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط papary  |