تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
این روزا کلی خبر و اتقاف پیش اومده که هرکدوم در نوع خودش یه پست میتونه باشه. اما شاید بخاطر تنبلی هست که نمی نویسم و همش به خودم وعده چند دقیقه دیگه رو میدم... تنبلی هم عالمی داره ها!
امروز صبح هنوز چشمامو باز نکرده بودم و تو رختخواب بودم که یه دروغ گفتم. از صبح حالم گرفتس که چرا باید اینکارو کنم؟ چرا باید شرایط طوری بشه که نتونم راستش رو بگم؟ و هزار تا توبیخ دیگه که خودم دارم به خودم میگم.
بالاخره با دختر همسایمون کلاس رانندگی ثبت نام کردم . تنها موضوعی که میدونم از توش میشه کلی سوتی و موضوع خنده در بیارم همینه فعلا... پریروز که رفته بودیم برای ثبت نام همش از اون سوال میکردن که متولد چندی؟ و کسی از من هیچی نمیپرسید. می خواستم روحیش رو تضعیف کنم، بهش گفتم الان کم مونده خانومه بهت بگه "عزیزم مامان آروقتو گرفته که اومدی بیرون؟" بس که تابلویی کوچولوبی، ۶۹یی! اما ببین کسی از من هیچی نمیپرسه! برگشته میگه "سن خر پیره که دیگه پرسیدن نداره"
کارت سرتاسری هم اومد. خوبه تو فرمش نوشته بودم شمیرانات می خوام امتحان بدم که جای پرت و پلا نندازنم! حوزم افتاده یه جایی اون ته مه های افسرانیه (افسریه) که اصلا بلد نیستم برم. حالا خوبه کله صبح نیست. بقول خودشون "فرآیند امتحان راس ساعت ۱۵ شروع میشه."

یعد از کنکور باید برم خونه خواهرم که یه مهمونی گرفته برای پانیا و کلی از فامیلای شوهرش رو دعوت کرده. هیچ طورم نمیتونم بپیچونم نرم. از آدمای دماغ سر بالایی که توهین میکنن و خیال میکنن از یک عضو استراتژیک فیل افتادن خوشم نمیاد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط papary  | 

اگر این پانیا بچه من بود تنها مراسمی که براش میگرفتم جشن تولدهاش بود و بس. تو بقیه مراسمهایی که برای یه نوزاد میگیرن واقعا شعور کاشی های آشپزخونه از من بیشتره!

پانیا امروز ۴۰ روزه شد و باید یه سری از این مراسم هارو بجا میاوردن. یه کاسه بزرگ  آب بود که مامانم ۴۰ بار هی یه کاسه آب کوچیک ترو از کاسه بزرگه آب میکرد و میریخت توش دوباره و همینطور دعا می خوند. آخرشم آبه رو تو حموم پانیا و خواهرم ریختن سرشون و کلی دعاهای خوب کردن. 

بعد به پیشنهاد من رفتیم امام زاده صالح که هم اذان و اسم تو گوشی پانیا رو مامانم بگه، هم یه گشتی بزنیم بیرون چون هیچ شامی نداشتیم که بخوریم و اگه نمیرفتیم الان من باید گوشه مانیتورم رو گاز میزدم و هم اینکه نذرم رو ادا کنم. پیش خودم فکر میکردم که موقع اذان گفتن بازم مراسم آب بازی و از این حرفا داریم که خدارو شکر نداشتیم. وگرنه نمی دونم چطوری باید وسط خیابون مراسم آب بازی رو بجا میاوردیم. نمیشه هم که به مردم بگیم "قربونتون برم! تا دستت تمیزه یه دقیقه روتو بکن اونور اینا می خوان آب بازی کنن!"


نمی دونم چرا این نمره های لعنتی مارو اعلام نمیکنن که زودتر بدونم چه گلی! زدم و بتونم برم دنبال تسویه. شنیدم که داستانیه برای خودش این تسویه هم! ۱۵ شهریور ثبت نام آزاده. سرتاسری هم که نمی دونم جوابش کی میاد اصلا.
هیچ کدوم از شماها میدونه چرا توپولوفه(درست نوشتم؟) سقوط کرد؟...اما من میدونم چرا! مگه غیر از اینه که دست آمریکای جهانخوار، یا انگلیس خبیس تو کار بوده؟ دست اسرائیلم توش بوده! حالا اگرم تقصیر اونا نبوده مطمئنا سبز پوشان طرفدار یک کاندیدای خاص تو سقوطش نقش داشتن. دست آخر اگرم اینا نقش نداشتن و سیاه لشکر بودن، کار نابلدی خلبان رو که نمیشه انکار کرد. نشون به اون نشونی که فقط ۲تا گواهینامه پایه دو تو اخبار همش نشون میده که مطمئنم مال دوتا خلبانا بوده. احمقا هواپیما رو با ماشین اشتباه گرفتن! نچ نچ نچ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط papary  | 

من و مامانم سر ناهار بودیم که یکی از کانالای تلویزیون داشت یه برنامه ای در مورد سفر حج دانشجویان یا یه چیز تو همین مایه ها پخش میکرد. بخاطر این میگم یه چیز تو همین مایه ها که هیچوقت حوصله دیدن تلویزیون رو ندارم و روشنم که باشه فقط یه صدایی میشنوم، مگر اینکه یکی از ۳تا برنامه مورد علاقم باشه.

زیاد پرت نشم از حرفم! آقاهه داشت توضیح میداد و منم از اینور شروع کردم به توضیح که یعنی چی سفر حج؟ خنده داره! یه نفر این همه پاشه خرج کنه بره مکه و مدینه و همه اینارو ببینه و ۴تا دونه سنگم بندازه و بعدشم شونصدتا گونی سوغاتی پرکنه بیاره برای این و اون که اسم در کنه رفتم مکه و احترام الکی بخره برای خودش؟ که مثلا فلان جا اگه وام خواست بگن طرف مکه رفته هست و ثواب داره بهش وام بدیم. خب اگه به کار خیر کردنه که میتونه یه قسمتی از اون پول رو بده به یه بنده خدایی که محتاج، بشرطی که تو بوق نکنه. برای اینکه دل خودش رو هم بدست آورده باشه پاشه بره یکی از همین کشورای عربی و یه چرخی بزنه و بیاد. آفتاب داغ مثلا دبی با مکه مگه فرقی میکنه؟ تازه اگرم مثه پدیده -خواهرم- کرم سوغاتی خریدن داره چنتا چیزم بیاره. والا اینطوری هم ثواب کرده و یه بنده خدایی رو نجات داده، هم دل خودش رو بدست آورده، هم اینکه به یاد بقیه هم بوده و دل اونارو هم شاد کرده.

اینی هم که میگن کسی میتونه بره حج که تمام مایحتاج یکساله خونوادش رو تامین کرده باشه، برای این بوده که قدیما که می خواستن برن حج مثل امروز که هواپیما نبوده که تا سوار بشی چند ساعت بعدش هرتی رسیده باشی و از هواپیما پیاده بشی. باید با شتر و خر و الاغ میرفتن. رفتن و برگشتنشون یه سال طول میکشیده، تازه اگه تو راه گیر دزدا و گرگای بیابون نمی افتادن. برای این یه سالی هم که مثلا مرد خونه نبوده، زن و بچش که باید عذا می خوردن و زندگیشون رو بگذرونن، طرف باید مایحتاج یه سالشون رو تامین میکرده بعد میرفته که تو موقع نبودش دست زن و بچش جلوی اینو اون دراز نباشه. اما الان چی؟ پولای یارو تو حساب بانکیش داره خیس می خوره و امروز فردا بینشون جلبک سبز میشه، یه قرونشو به زن و بچش روا نداره بعد پا میشه میره حج که همه بگن "به به! چه کمالاتی دارن ایشون" و تو همه مهمونیا بالا بشوننش.

تا ساکت شدم و داشتم یه قاشق از غذامو می خوردم همون آقاهه که تو تلویزیون بود یهو اندر فواید حلالیت طلبیدن شروع کرد به گفتن. نامرد انگار چشم نداشت ببینه دارم با لذت فراوان، با تک تک اعضا و جوارحم قرمه سبزی می خورم!!!...تا اینو گفت من دیگه جوش آوردم و گفتم از نظر من فلسفه حلالیت طلبیدن چیزی در اندازه های شرررر! بیشتر نیست. یعنی چی آخه؟ بزنی دل طرف رو بشکونی، دست طرف رو قطع کنی، مالشو بخوری، به زن و بچش یا شوهرش نگاه هیز بندازی و هزارتا بلای دیگه سر طرف بیاری، آخر سر دم سفر حج رفتنت که شد با یه قیافه ارواح عمت مظلوم پاشی بیایی بگی "تورو خدا منو حالا کن دارممیرم مکه" خب چرا از اول همچین علطی رو خوردی که بعدا به گوه خوردن بیافتی؟ اصلا حلالیت طلبیدن مگه تنها برای سفر زیارتی رفتنه؟ مثلا اروپا بخوایی بری و حلالیت نطلبیده باشی ممکنه یهو قزن قورتک بگیری و بیافتی بمیری؟  تا همین توالتم که می خوایی بری و ببینی چه هنری داری و چند مرده حلاجی، اگه حلالیت پشت سرت نباشه همچین یبوستی میگیری که تا سه روز سنگای کف دستشویی رو به صورت سینه خیز، سه دور در ثانیه گاز بزنی.

اصلا مگه خدا تنها تو مکه و مدینه و عربستانه؟ اونایی که به اسلام ایمان ندارن پس خدایی هم ندارن که باهاش راز و نیاز کنن و خواسته هاشونو بهش بگن؟ خدا همه جا حضور داره. اصلا حضور خدا یعنی اینکه حس کنی خدا تو قلبت، هر ثانیه کنارت هستش و کارایی رو که میکنی میبینه و طبق اون کارایی که کردی بهت جواب میده. اگه به هر دلیلی دل یکی رو بشکنی، مال یکی رو بخوری، زن و بچه و شوهر یکی رو نگاه هیز بهشون بندازی، به خود خدا قسم صد برابر بدترشو همچین میذاره تو کاست که نفهمی از کجا اومده و به غلط خوردن بیافتی که خدایا غلط کردم!


از اینجا به بعد رو چند ساعت بعد اضافه کردم...وقتی خونوادت ازت می خوان که از لاک خودت بیایی بیرون و این همه تو کنج لونت (قبلا گفتم که مامانم به اتاق من میگه لونه) تنها، با کتابات نمونی و یه استراحتی به خودت بدی تا خستگی درس و این چیزا از تنت بره بیرون و یه نفسی بکشی، یا یه سفری بری و به اصطلاح خودشون تا میتونی از جوونیت استفاده کنی، وقتی می خوایی برای یک روز و نیم با کسایی که خودشون اوکی میدن بری سفر، در صورتی که اولش خیلی استقبال کردن از این موضوع و بعدش یه "نه!" گنده میذارن جلوت، تو چه حسی بهت دست میده؟ جز اینکه سعی کنی بیشتر بمونی کنج لونت و تو خودت و کتابات فرو بری؟

دقیقا دارم همین کارو میکنم و سعی میکنم بیشتر و بیشتر خودمو بکشم کنار و تنها باشم. لااقل اینطوری کمتر پاپیچم میشن!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط papary  | 

چند روز پیش بود که از یه شبکه خارجی اجنبی که اول اسمش هم B داره شنیدم که "محققان موفق شده اند از سلول های بنیادی انسان اسپرم تولید کنند."

واقعا برای اولین بار خدا رو شکر کردم که مونث آفریده شدم. نه اینکه حالا همچین زیاد دل خوشی دارم که مونث آفریده شدما، اما این بار فرق میکرد. شکرم برای این بود که اگر مذکر بودم و یه همچین خبری رو بهم میدادن، از فرداش نگاه های مردم تو خیابون به چشم یه آدم بیمصرف علاف بیکار بهم، نگرانم میکرد، کابوسم هم این موضوع بود که دیگه اگر خواستگاری هم برم و هر چی بگم خونه و ماشین و اسب شاخدار سفید و فلان شغل و غیره و غیره رو دارم، دختر که بهم نمیدن هیچ، با نثار یک لگد به نقطه استراتژیکم  -تازه در بهترین حالت اگر این کشف محققان رو مستقیم به روم نمیاوردن-  از خونشون بیرونم میکنن و باید در صدد جور کردن ویزا باشم که برم کشور بلاد و کفر برای تغییر جنسیت!


27 تیر تولد یه بنده خداییه. از اونجایی که همیشه خرید کادو برای آقایون از مشکلترین کارایی هستش که تو زندگیم میتونم انجام بدم، بعد از کلی تحقیق و تفحص تصمیم گرفتم که برای این بنده خدا عطر بخرم. حالا یه مشکل اساسی سر راهم بود و نمی دونستم از چه عطری خوشش میاد. مادره جاااان!

دو هفته پیش بالاخره تصمیم گرفتم یه عطری رو که خودم از بوش خوشم میاد براش بخرم و در عین خودخواهی استدلالمم این بود که اگر خوشش اومد فبها، اگرم خوشش نیومد مشکل اونه نه من...حالا دیگه توضیح نمیدم چنتا عطر بو کردم و به اقاهه کمک کردم(!!!) جای پیشخون مغازشو با قفسه هاش محض تنوع عوض کنه و قیافه اون آقاهه رو با شاتوت اشتباه گرفتم تا اون عطری رو که خوشم میاد پیدا کنم.

خدا میدونه که تو این 2 هفته با این عطره تو کمدم چه رویایی داشتم (نه بخاطر اینکه شاید خوشش بیاد، بخاطر اینکه خودم دیوونه بوش هستم) و هی وسوسه میشدم که بازش کنم و یه فیس ازش بزنم. اما کابوس اینکه کادو رو دادم و طرف بو برده که پلمبشو باز کردم و یه فیس ازش زدم و آبروم رفته، جلو چشام می اومد و پشیمون میشدم و شیطون رو لعنت میکردم که رفته تو جلدم (مگه دفتر مشقم که جلد داشته باشم؟). اینم اضافه کنم که من اصولا واله و شیدای عطرهای مردونه مخصوصا Cool  هستم و اضافه تر میکنم منظورم از یه فیس یه چیز تو مایه های یه دوش 30 ثانیه ایه که تو یه چشم بهم زدن محتویات شیشه ناپدید میشه...بالاخره به خودم کلی قول دادم  که وقتی کادوش رو باز میکنه از چنتا فیس بی نصیب نمونم. دقت کنید، چنتا فیس!

پنج شنبه ای که گذشت، یعنی 18 تیر. به این بنده خدا یه چیزی گفتم. البته این یه چیز رو خودش گفته بود و قرار بر این شده بود که در اولین فرصت مقتضی من خبرش رو بدم. و فرداش -تو این 25 سال عمری که خدا بهم داده همیشه فردای پنج شنبه جمعه بوده- یه جوری که خیلی از "خیلی تابلو" تابلوتر بود که داره میپیچونه قضیه رو، پیچوند. از اونجایی که اصلا انتظار نداشتم همچین کاری انجام بده، تا روز دوشنبه همش فکر میکردم که آیا عطر رو بدم بهش؟ یا ندم؟...بدم؟ یا ندم؟

بالاخره دیشب قال قضیه رو کندم و پلمبشو باز کردم و به اندازه چنتا از همون فیس معروفا ازش استفاده کردم.

نتیجه اخلاقی: این موضوع برای شما هیچگونه نتیجه اخلاقی در بر نداشت و تو این اوضاع وانفسا بیکاری کاملا سر کار بودید. اما برای خودم این نتیجه رو در بر داشت که 1- در این فقره خاص دیگه آرزو به دل از دنیا نمیرم. 2- از دیشب تا حالا کلی با بوی عطره دارم حال میکنم. 3- تو تقویم امسال اصلا روزی به تاریخ 27 تیرماه نداریم و ترتیب روزا 25 ام، 26ام، 28ام و الی ماشالا هست. 4- برای اینکه فکر اون پول بی زبون رو نکنم به خودم دلداری دادم که اینم یه کادوی کوچولو از طرف خودم به خودم برای اینکه درسم رو با موفقیت تموم کردم. جل الخالق!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط papary  | 

نمره صنعتی ۲م، همون درسی که استادم من رو با یکی دیگه از بچه های کلاس سر کل کل انداخته بود اعلام شده. بهم ۲۰ داده...جای برادر مبین  و گونی هاش واقعا خالیه.
تو زندگی یه لذتایی هست که هیچ موقع نمیشه با صدتا لذت دیگه جاشو عوض کرد...وقتی میبینم که  -خدارو هزار بار شکر- خواهرم و شوهرش  -و الان هم پانیا-  اینطور زندگی خوبی دارن، اینطور بفکر هم هستن، برای همدیگه اینطور احترام قائل هستن، همدیگه و زندگیشون رو دوست دارن، واقعا بهترین لذت دنیا هست. حتی میتونم این لذت رو تو چشمای مامانم هم ببینم...واقعا خدارو شکر میکنم که جمع ۵ نفری خوبی داریم و میتونیم از با هم بودن لذت ببریم، نه اینکه از حضور همدیگه عذاب بکشیم.
امشب بالاخره بخت گوشواره های پانیا باز شد و طی یک عملیات محیرالعقول در جهت پیچوندن خواهرم (چون می خواستیم کادوهامون سورپرایز باشه)، من و مامان و پرهام رفتیم خرید. انتخاب رو گذاشتم بعهده پرهام...گوشای پانیا انقزه کوچیکن، بجای اینکه گوشواره هارو گوشش کنه، دو تا از انگشتای دستش و یا انگشت شصت پاش توش جا میشه. فکر کنم دیگه نیازی بخرید حلقه نامزدی نداشته باشه و با همین یه جفت گوشواره کار خودش و آقا داماد راه بیافته (با توجه به اینکه در سال اصلاح الگوی مصرف روزگار میگذرانیم!). یه دعایی هم به جون من میشه که یه سد از راهشون کم کردم.

امشب این زوج های خوشبخت رو که میدیدم اومدن برای خرید عروسی و از این حرفا همچین ته دلم خوشم اومد. اما فکرش رو که میکنم میبینم اصلا ارزش نداره "سری که درد نمیکنه بیخودی دستمال پیچش کنم."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیروز آخرین امتحانم رو هم دادم. در واقع آخرین امتحان فوق دیپلمم رو دادم. ۲سال عین برق گذشتو نفهمیدم چطوری اومد و رفت. بقول مامانم اونموقعی باید حسرت می خوردم که این ۲سال عمرم رو به بطالت گذرونده بودم و نتیجه مطلوبی بدست نمیاوردم.

روزی که تصمیم گرفتم برم دانشگاه و درس بخونم، از خدا خواستم که انقدر بهم توان و انرژی بده که بتونم تو درسام موفق باشم تا یه گوشه ای از ذهن مامانم و خواهرم (و حالا پرهام و پانیا) از بابت درس خوندنم آزاد و بی دغدغه باشه و مایه سربلندیشون باشم، نه سرافکندگی. بتونم یه ذره از زحمتهای مامانم رو هم جبران کنم که این خودش همسان هدفی هست که دارم. به اون هدفیم که دارم برسم...الحق هم خدا همین کارو کرد و مثل همیشه هوامو داشت. واقعا شکرت خدا جونم .

حالا باید بیشتر تلاش کنم برای لیسانس و بهتر از این ۲سالی که گذشت درس بخونم. حس میکنم هیچی یاد نگرفتم...یکم امرداد کنکور سرتاسریه (همون سراسری). اینم قبول بشم که آزاد رو نرم عالیه واقعا.

امروز با خیاااال راحت، بدون اینکه استرس درس و امتحان و از این حرفا داشته باشم، تا ساعت ۱ظهر خوابیدم. تمام بدنم، انگار که ۴-۵ نفر با چماق افتاده باشم به جونم کوفته شده بس که خوابیدم. از امروز تعطیلاتم شروع شد.


انقزه من رو دارم که دیشب وقتی رسیدم خونه بلند بلند اعلام کردم که امروز فوق دیپلمم تموم شد، حالا کادو چی می خوایین بهم بدین؟...کور خوندین که اگر بخوایین با کادوی تولدم یکیش کنین ها!! تازه برین خدارو شکر کنین که از کادوی کارنامم  (از دبستان تا حالا وقتی کارنامم رو میگیرم مامان اینا یه کادوی کوچیک بهم میدن) چشم پوشی میکنم و میگذرم و دلم بحال بدبختتون سوخت.

الان که وسط ماهه و احتمالا و کفگیرهاشون به ته دیگ خورده، باید صبر کنم تا سر ماه ببینم می خوان چی کار کنن؟! البته شاید هم خودم بهشون پیشنهاد بدم که چی می خوام. خدارو خوش نمیاد که بیچاره هارو بندازم تو زحمت اینکه بخوان فکر کنن من چی می خوام خب! آدم باید انصاف داشته باشه!!!


دیروز از ناهار خواهرم اینا اومده بودن اینجا. شب، قبل از اینکه بیام خونه یه کیک کوچولو خریدم و تولد یکماهگی پانیا رو جشن گرفتیم.
دارم کتاب "قصه های مجید" نوشته "هوشنگ مرادی کرمانی" رو می خونم. تمام خاطرات بچگیام زنده شده. یادش بخیر! عصرای جمعه پای تلویزیون همه قسمتهای فیلم رو با چشام می خوردم. هر داستانی رو که الان می خونم صحنه به صحنه فیلم جلوم میاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از روز جمعه تا حالا یه جورایی شدم. هرکی ازم میپرسه حالت چطوره؟ فقط میگم ای ی ی!...این ای ی گفتن برخلاف چیزیه که تو ظاهرم نشون میدم. آدمیم که هر چیزی تو درونم باشه، تو ظاهرمم کماکان همون رو میشه دید. اما گاهی پیش میاد که این دوتا با هم در تضاد باشن و باعث بشه کمتر کسی باورم کنه.

این چند روزه صبح که از خواب بیدار میشم یه ذره دور خودم میچرخم و یه قسمت از اتاقم رو مرتب میکنم. یه روز کمد کتابام رو. کتابای اضافیم رو گذاشتم که ببرم تو انباری و تو کارتن کتابا بذارم. انباری رفتن منم برای خودش داستانیه واقعا.

روز بعد میرم سراغ کمد لباسا و اونایی رو که نمی خوام سوا میکنم. البته اینم اضافه میکنم که ۳ روزه سر این کار گیر کردم و با یه تنبلی خاصی این کارو میکنم. بعد طرفای عصری که میشه یه دوش حالمو جا میاره و متوجه میشم که زندم و نفس میکشم.

بعد میام پشت میزم و موزیکی رو که دوست دارم میذارم و کتاب میخونم. کاری رو که یکماه بود در حسرت انجام دادنش بودم واقعا. این درسا اصلا نمیذاشت اونطوری که دوست دارم کتاب بخونم. گاهی هم سرک میکشم به اینترنت. اما در کل اونطوری که باید، و اونطوری که دلم می خواد از اوقاتم لذت نمیبرم. البته تو این برنامه هایی که دارم، پانیا، همبازی جدیدم رو  نباید جا بندازم. واقعا وجودش یه نعمته برام.

۳-۴ هفته ای میشه که آلبوم "در هیاهوی سکوت" از "رضا روحانی" پسر انوشیروان روحانی معروف رو گرفتم و همش اونو دارم گوش میکنم. شدیدا پیشنهاد میکنم که شماها هم گوش بدین. کم پیش میاد اینطور دلبسته یه موزیکی بشم و خودم رو باهاش خفه کنم...تو این چند روزه کتابای "ناتور دشت" از "سالینجر"، "بی ستاره" از "مریم ریاحی" -رمان ایرانیه و دخترونه. برای اینکه بعد از امتحانا مخ آدم زیاد درگیر نشه و یه استراحتی کرده باشه خوبه-، "در قلمرو پادشاهان" از "کارمن بن لادن" رو خوندم و دارم می خونم.

در کل یه تغییر خوبه اساسی، یا یه برنامه توپ دلم می خواد که از این حالت خارجم کنه. شاید باید یکی حلم بده و پایه باشه. وقتی اینطوری میشم، خودم دقیقا این رو حس میکنم که همه اون انرژیه مثبته شادی که دارم، داره هرز میره و حیف میشه. خیلی بده اینطوری. لااقل برای من که ایفتیضاحه!


از دیروز که هوا اینطور غبارآلود شده سر درد بدی گرفتم. دیشب با سر درد خوابیدم و امروزم با سر درد پاشدم. ۲بارم دوش گرفتم اما تا الان باهامه این لعنتی. سر درد نمیگیرم اما وقتیم که میگیرم، توووپ میگیرم.
پنج شنبه این هفته میشه یکماه که خدا پانیا رو صحیح و سالم به ما داد. واقعا شکر خدا.

اما این خانم خانما با همین سن یکرقمیش راه های اسکل کردن دیگران رو خوب بلده...خواب که باشه وقتی میریم بالاسرش و صداش میکنیم، یواشکی گوشه چشمش رو باز میکنه و نگاه میکنه. یه ذره که نگاه میکنه، یه خنده کمرنگی میکنه و دوباره چشماشو میبنده. اگه من بالاسرش باشم معمولا دست و پاهاش یا پشتش رو میمالم  -ماساژ رو خیلی دوست داره- و باهاش شروع میکنم به حرف زدن. میگم سلام ستاره. دخمل ناز مثه تو، تو دنیا داره؟ پاشو! فک میکنی نمیدونم بیداری و خودتو زدی بخواب؟ و همینطوری ماساژش میدم تا بیدار بشه. یه ژشت خاصی میگیره وقتی بیدار میشه. ابروهاش رو میده بالا و لباش رو عنچه میکنه و با دقت نگاه میکنه وقتی باهاش حرف می زنیم و یه صداهایی از خودش در میاره که مطمئنم جواب حرفامون رو میده.


روز پدر هم اومد و رفت. هر سال باید به پدرای دیگران تبریک بگم و براشون آروز کنم که سلامت باشن و سایشون به سر خانوادشون باشه، در صورتی که...

امسال اولین سالی هست که روز زن و مادر رو به پدیده و روز مرد و پدر رو به پرهام کامل تبریک میگیم. هر سال تبریکامون نصفه نیمه بود. 


بعدا اضافه کردم!... مکالمه من و یکی از دوستان در باب تبریک روز مرد به ایشان.

من: سلام ...خوبین؟ روزتون یه عالمه در حد هوارتا مبارک!

یکی از دوستان: سلام...ممنون. شما خوبین؟... روز شما هم مبارک!

من: ببخشید!! روز من مبارک آیا؟؟ به خلقتم مشکوک شدم جدا!...خیلی ممنونم...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط papary  | 

                 آروزی موفقیت

تصویری که مشاهده میکنید مربوط میشود به پاهای نخود فرنگی شکل پانیا. شصت های پاهاش همیشه بالاست و بقول من همیشه آرزوی موفقیت داره. البته دلیل این کارش اینه که چون شصت دستش همیشه تو دهنشه و آنچنان وقتی نداره، به تبعیت از سخن جناب سعدی که میفرمایند "بنی آدم اعضای یکدیگرند" بجای دستش با پاهاش این آرزو رو داره.


بعضی از کارها هست که حتما باید ۲ نفره انجام بشه. اگر می خوان که این کار رو به خوبی انجام بدند، باید ۶۰-۷۰٪ بفکر طرف مقابلشون و ۳۰-۴۰٪ باقی رو بفکر خودشون باشن. این یه "باید" خیلی جدی هست...حالا اگر این درصدها برعکس بشن مسلما نتیجه کار برعکس تر از برعکس میشه. انگار علنا داری به طرف مقابلت میگی "تو این کار تورو به اندازه دکمه پیرهنم هم حساب نکردم و فقط بفکر خودم بودم...اصلا میدونی چیه؟ گور بابات!"

خیلی بدم میاد از آدمایی که توی اینطور کارها، فقط و فقط بفکر خودشون هستن.


{بیییپ!} {بیییپ!}*  SMS زده که "برای عذر خواهی ممکنه خیلی دیر باشه ولی برای اظهار ارادت هیچوقت دیر نیست..."

بعد از این همه مدت تازه یادش افتاده که اظهار ارادت کنه بقول خودش. قول میدم اگر آقای مخابرات SMSها رو حالا حالاها وصل نمیکرد، بفکر اظهار ارادت نمی افتاد.

* چون نمیدونستم که آیا شما هم مثل من فلفل قرمز دوست دارین یا نه، این قسمت رو سانسور کردم که یه موقع از این حرفا یاد نگیرین تا دهنتون به فلفل قرمز آغشته بشه!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز و امروز حسابداری دولتی و حسابداری صنعتی ۲،که هر جفتشونم ۳ واحدین داشتم. خدارو شکر عالی دادم.

صنعتی امروز انقدر زیاد بود و وقت کم، منی که همیشه سر جلسه عادت دارم یه تانکر آب بخورم (البته مواقع عادیم با سر جلسه زیاد فرقی ندارم) امروز همچین سر بزیر شده بودم و از همون اول عین بنز داشتم حل میکردم و مینوشتم که حد نداره. گاهی جاها رو هم اصلا نمی دونستم دارم چی مینویسم و فقط خودکارم رو میدیدم که یه چیزی داره مینویسه. بعدا که چک میکردم میدیدم ایول خودکار، همه رو درست نوشته.

اما دیروزیه انقدر کم بود و زمانش زیاد که نیم ساعته همه رو جواب دادم و یک ساعت و نیم باقی مونده رو نشسته بودم سر جلسه و مثلا نوشته هام رو چک میکردم و بقیه هم یه فیضی میبردن. آخر سر هم که مراقبه برگم رو به زور اخذ کرد.

حالا فقط اندیشه مونده که اونم ۱۷ تیر حله. اما خدایی خیلی زور داره! ۲تا درس سخت رو  -که صنعتی۲ از همون کنسلی ها بود-  انداختن پشت همدیگه اونوقت برای اندیشه مسخره  -که بازم کنسلی بود- ۸روز وقت دارم.


نمره تربیت بدنی اعلام شده. بهم ۱۳ داده. واقعا خنده داره یه درسی که معاف شدی و باید یه کتابی رو امتحان میدادی که هیچی ازش نمیدونی و نمیفهمی، هیچ کلاسی هم براش نذاشتن، اونوقت بهت ۱۳ بدن!!! ۷صدم توی معدل کلم تاثیر گذاشت و پایین اومد.
پس پریشب خونه پانیا اینا بودم و تو بقل من بود. تازه بیدار شده بود و داشت کش و قوس می اومد طبق معمول. مامانم داشت دست و پاهاش رو میمالید و هی از تو بقل من سر می خورد پایین. به مامانم میگم انقدر نکشش پایین، حالا که یه ذره بیداره و تو بقل منه، ولمون کن و بذار باهم خوش باشیم دوتایی. تا مامانم دستشو کشید کنار، چپ چپ منو نگاه کرد و شروع کرد به گریه. به مامانم گفتم بیا! الان منو میاد میخوره این یه ذره بچه، بیا بمالش که الان منو میکشه با این چپ چپ نگاه کردنش. تا مامانم اومد ساکت شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از پریروز مامانم زمزمه های این رو میکرد که "چهارشنبه که امتحان داری منم باهات میام. فکرم ناراحته اگر تنها بری." حالا هر چی من قسم و آیه میخوردم که بابا بخدا تو دانشگاه ما خبری نیست باور نمیکرد. حتی از این راه وارد شدم که این همه راه رو ۲ساعت باید بیایی، جایی نیست که بشینی تا من بیام، گرمه، اما تصمیمش رو گرفته بود. بالاخره امروز صبح با من شال و کلاه کرد که بیاد.

منم که منتظر یه جرقه هستم که یه چیزی رو دست بگیرم و سوژه خندش کنم. صبح قبل از اینکه بریم زنگ زدم خونه خواهرم میگم خواهری! ما داریم میریم خط مقدم جیپه (همون جبهه اما با لهجه ترکی). با صبحانمم شربت شهادت خوردم و خدا قسمت کنه و شربته درست کار کنه تا ظهر از حالت عمودی به افقی در میام. همین که پامو گذاشتم تو دانشگاه لوله تانک رو میذارن رو شقیقم و بوم! خلاصه که دیگه هر چی خوبی، بدی دیدی، مطئنا بدیا از قصدی بوده و خوبیا اشتباهی...قیافه مامانمم که دیدنی بود. فقط میگفت "برو خودتو سوژه کن. هنوز مادر نشدی که این چیزارو بفهمی."

هیچ جایی نبود که مامانم بشینه، نشست تو دفتر حراست بانوان دانشگاه و کلی با خانمای حراستی دوست شد. البته از حق نگذریم که اونا هم زیاد بد نیستن. متاسفانه یا خوشبختانه هنوز در حالت عمودی به سر میبرم.

امتحانمم که فکر نکنم ۲۰ بشم. حدودای ۱۸-۱۹ میشم. یکی از مسئله ها که ۶ نمره داشت رو خراب کردم کمی تا قسمتی نیمه ابری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب بالاخره رفتم خونه خواهرم اینا. پانیا از ساعت ۴ که مامانم حمومش داده بود و شیرش رو خورده بود تا ساعت ۹:۳۰ که من رفتم خواب بود. دقیقا یک ساعت تموم تو بقلم بود و برای اینکه بیدارش کنم دیگه کم مونده بود خودمو حلق آویز کنم. چشماشو با دست باز کردم که شاید بازشون کنه، اما نکرد. با نوک دماغش بازی کردم، نچ! فایده نداشت. لباشو هی باز و بسته کردم، بجای اینکه بیدار بشه لباش رو غنچه تر کرد و محکم گرفته بودتشون. زیر گردنش رو کلی بوس کردم، فایده نداشت. دست و پاهاشو مالیدم، صداش کردم، تکونش دادم، اسمشو دم گوشش صدا کردم اما هیچکدوم اینا فایده نداشت که نداشت. بیییهوش بود کلا!

خود من وقتی تصمیم به خواب میگیرم بیهوش میشم هنوز به بالشت نرسیده. وقتیم که خواب باشم اگه تانک هم بیاد از روم رد بشه، در بهترین حالت ۴-۵ ساعت دیگه بیدار میشم میگم صدای زنگ تلفن بود؟ اما پانیا اینطور که داره پیش میره وقتی که خواب هستش اگه تانک بیاد از روش رد بشه، پس فرداش بیدار میشه میگه "مامان جیش دارم!" البته جیش هم نداشت عمرا بیدار میشد و به خوابش ادامه میداد.

آخر سر حدودای ۱۱ بود که مامانم میخواست عوضش کنه که بیدار شد. تازه اونم وقتی که زیر شیر آب بردتش، وگرنه که ... یه چشمشو نصفه باز کرده بود و از گوشه چشم به مامانم چپ چپ نگاه میکرد و نمیدونم غر بود که میزد یا نق!. به مامانم میگم الان داره اینطوری نگات میکنه و میگه "آخه خدارو خوش میاد یکی که خوابه اینطوری بیدارش کنی؟ خوشت میاد با تو همین کارو یکی انجام بده؟" خلاصه که یه ذره بیدار شد و جوون ناکام نموندم.

وقتیم بیدار میشه یک کش و قوسی به خودش میده و همچین خمیازه میکشه که یکی ندونه خیال میکنه از یه راه دوری پیاده اومده خونه و خسته شده طفلکی. نگاهش که میکنم خستگیم در میره کلا.

آخر شب هم صکصکش (دیکتش رو از قصدی اشتباه نوشتم) گرفته بود. با هر یه صدایی که میداد بجای روده هاش چشماش گشادتر میشد و تعجب میکرد که صدای چیه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط papary  | 

اینم اون عکس پانیا که قول داده بودم.

                             پانیا


دیروز که نشد برم خونه خواهرم چون همش مشغول درس بودم. شب هم که تاریک شد ترسیدم از خونه برم بیرون. امروز می خواستم برم که... بازم نشد برم. واقعا لعنت بر بعضی از آدمها که برنامه آدم رو با حضور خودشون خراب میکنن. دلم داره غش میره برای پانیا که ببینمش.
بهار زیبای ۸۸ هم با همه خوبی هاش تموم شد. بهار امسال خیلی چیزای خوب برام داشت. کلی بارون از آسمون اومد، پانیای کوچولو به جمعمون اضافه شد و کلی چیزای خوب دیگه. با اینکه بهار تموم شد اما خاطرات خوبش همیشه برام موندنیه. ۶ ماه اول سال، مخصوصا بهار رو خیلی دوست دارم. هر موقع تموم میشه دلم میگیره. اما منتظرم تا سال دیگه که یه بهار قشنگ دیگه بیاد.
از مردهایی که تازه بعد از ازدواجشون یادشون میافته که از دوران مجردیشون چیزی نفهمیدن و کم بوده، حالا باید جبران کنن خیلی بدم میاد...شوهر یکی از دوستام اینطوریه. خیال میکنه زن گرفته که لنگه جوراباشو از زیر مبل و تخت پیدا کنه و بشوره فقط. یا زن گرفته که گارسونش باشه.
امتحانهای دانشگاه ما از این هفته شروع شده. برای اون امتحان هایی که کنسل شده بود برنامه دادن. یه برنامه فوق العاده افتضاح. ۸ و ۹ تیر، ۲تا درس ۳واحدی خفن دارم، حسابداری دولتی و حسابداری صنعتی. بعد، از ۹ تااااا ۱۷ تیر باید منتظر باشم که اندیشه امتحان بدم. اونم چی؟! استادمون ۲۰تا سوال داده که بخونیم. واقعا مسخرست!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط papary  |