|
|
|
|
|
دیشب رفتم تمرین پارک دوبل. از ۱۰ تایی که زدم ۲-۳ تاش خراب کردم و باقی خوب بود. خداروشکر امروزم عالی بودم و داد مربیمون رو درنیاوردم. اغراق نکردم اگه بگم این ۲ شبه همش خواب پارک دوبل دیدم. چون توقعم از خودم بیش از اندازه زیاده، اصلا دوست ندارم اشتباه کنم. وقتیم که یه اشتباهی میکنم خیلی برام گرون تموم میشه.
ساعت دوم رو رفتیم جایی که امتحانه و اونحا تمرین کردیم؛ بقول خودش ازمون امتحان گرفت. خوب بودیم. فقط اولش چون نمیدونستیم که "مثلا" داره ازمون امتحان میگیره هر جایی که میگفت نگه میداشتیم و مثلا دوبل یا دو فرمون میزدیم. بعدش که فهمیدیم ماجرا چیه قضیه به خیری و خوشی حل شد. حالا دیگه رضایت نمیدادیم وایسیم! امروز اجازه دنده ۳ زدن رو هم داشتیم. موتوره کلی دعا بجونمون میکرد که زدیمش ۳. دهن! موتور بینوا تعمیرگاه لازم شد تو این گرما! فردا مدیر آموزشگاه ازمون یه امتحان میگیره و اگه اوکی بده، سه شنبه دیگه امتحان اصلیه. تازه بعدش اول کارمونه، چون دیگه نه مربی هست، نه کنترل کلاچ و ترمزی. خودمون باید دقت کنیم و حواسمون باشه. امروز صبح که من نشسته بودم، یه جایی وایسادم دوبل بزنم. جلوی در یه خونه بود. همیشه وقتی کارمون تموم میشه خلاص میکنیم و دستی رو میکشیم و منتظر میمونیم تا مربیمون اگه ایرادی داریم بهمون بگه، یا بگه بعدش چی کار کنیم. همینطور که منتظر بودم تا حرف بزنه، یهو دیدم قیافش رو کرد تو هم و گفت "برو!...برو! برو دیگه!" یه آن ترسیدم که چی شده داره اینطوری میگه؟ کجای کارم ایراد داره؟ دوباره گفت "پس چرا وایسادی؟ برو دیگه! بوی آقا داره میاد خفه شدیم!" نگاه کردم دیدم پشتمون یه کوه عظیم از آشغاله و جلوش وایسادم. من و دوستمم که بی جنبه، تا یه چیز میشه زرتی میزنیم زیر خنده و از هوش میریم...خلاصه تا من بهوش بیام و راه بیافتم کلی از بوی آقا فیض بردیم، جاتون خالی! امرداد هم تموم شد...! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز تو پارک دوبل برعکس من، دوستم خیلی عالی بود. فرمون اولم رو خیلی خوب میگیرم اما تو فرمون دوم حسابی گند میزنم. هم برای خودم و هم برای مربیم خیلی عجیبه که چرا روزای اول به اون عالی دوبل میزدم در صورتی که الان به این خوبی گند میزنم؟!
ساعت اول دوستم داشت دوبل میزد و من پشت نشسته بودم. یهو چشمم افتاد به زیر صندلی مربیمون و دیدم یه ۱۰۰ تومنی که جدودا نیم ساعت پیش از جنگ برگشته بود، افتاده. ۱۰۰ تومنیه رو بهش دادم و گذاشت تو اون جایی که زیر ضبط هست. ظهر که نوبت من بود بیچاره هر کاری میکرد تو مخ من فرو کنه که خوب دوبل بزنم، انگار که داره یاسین تو گوش پینوکیو اون زمانی که خر شده بود، میگفت. منم از این طرف حسابی عصبانی از دست خودم بودم که چرا این آخر کاری باید اینطور گند بزنم یه ذره دو فرمون تمرین کردم و یه جا وایسادم که دوباره دوبل بزنم. دوباره مربیمون گفت "تورو خدا، جون مولی این دفعه رو خوب بیا. آخه دختر تو چت شده؟" دوستم از پشت گفت "وقتی جون آفا تاثیری نداشت و بدتر کار کرد، دیگه چه انتظاری از جون مولی دارین شما؟"...البته برای اینکه پوزشون رو بزنم استثنائا این یه دونه رو خوب زدم، اما بعدش هر چی تلاش کردم، دیگه نه جون آقا و نه جون مولی پولی، هیچ کدوم تاثیر نداشت. شنبه جلسه آخرمونه. باید همه تلاشم رو به خرج بدم که روز شنبه عالی باشم...من میتونم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بطور غریبی من و دوستم شوت زدیم سر پارک دوبل. برای خودمونم خیلی عجیب بود چرا اینطوری شدیم. ماشین بقلی که میرسه تو مثلثی دوستم فرمون اولش رو شل میگیره و من برعکسش، انقدر سفت میگیرم که هنوز به شیشه جلوم نرسیده تمومه. مربیمون میگفت "این چیزا عادیه. بعضیا وقتی همه چیز رو یاد میگیرن یهو فرداش قاطی میکنن و نمی تونن تمرکز داشته باشن."
امروز یه سوتی ۲۰۰۰ دادم در حد تیم ملی! دوستم پارک دوبل کرده بود و مربیمون گفت "تا من آب می خورم شماها جاهاتون رو عوض کنید و شما (یعنی من) از پارک بیا بیرون و دور بزن.خودت ببین دو فرمونه یا یه فرمون." جاهامونو عوض کردیم و صندلی و آینه ها رو درست کردم، کمربندمم بستم و منتظر شدم مربیمون بشینه و حرکت کنم. تا اومدم کلاج (ممنون برادر مبین که درستش رو گفتی) رو آزاد کنم و یه تکون کوچیک بخورم، یهو مربیمون ترمز کرد و دستی رو کشید. نگاش کردم، یه ذره غیر طبیعی بنظرم اومد ام طوری نبود که انکار خراب کردم! گفتم چرا؟ منکه همه چیز رو رعایت کردم و دارم درست میام بیرون! گفت "وقتی نشستم دیدم چراغ کمربند راننده روشنه هنوز. نگاه کردم ببینم کمربندتو بستی یا نه، که دیدم بستی! تعجب کردم پس چرا هنوز این چراغه روشنه؟ میبینم بجای اینکه تو قفل خودت بندازیش، انداختی تو قفل من!" تا اینو گفت سر دوستم رفت زیر صندلی و خودمم شیرجه زدم تو فرمون از خنده با اعتماد بنفس کامل، آماده باش نشسته بودم و همینطور زل (درست نوشتم) زده بودم تو آینه و کشیک میکشیدم. یه مدت که گذشت یه پسره -واقعا خوشتیپ و خوشگلم بود- از پیاده رو سمت راست اومد بیرون و به زور می خواست از جدول کنار من رد بشه. چنتا کیسه گردو هم تو دستش بود. خیلی داشت تلاش میکرد که حتما خودشو اونجا جا کنه. همینطور که داشتم نگاهش میکردم پیش خودم میگفتم آخه مگه مجبوری از اینجا رد بشی؟ خب این یه تیکه رو برو تو پیاده رو. مگه تا الان تو پیاده رو نبودی؟ تو ذهنم غرغر میکردم که یهو دیدم در سمت راست باز شد و نصف تن پسره تقریبا اومد رو صندلی! تازه غرم زد که چرا بقل جدول وایسادی نمیتونم سوار بشم؟... از خنده داشتم منفجر میشدم و اینم همینطوری عذر خواهی میکرد. نفهمیدم کی درو بست و رفت. فقط از تو آینه نگاه کردم دیدم یه Verna همرنگ ما وایساده پشتمون و راننده اونم منفجر شده از خنده. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دهمین جلسمونم تموم شد. چه زود گذشتا؟! اما خدارو شکر خیلی خوب شدیم. فکر نمیکردم تو 10 جلسه انقزه خوب بشیم. حالا هر دو تامون میتونیم راحت بریم تو جاهای شلوغ. اصلا اگه جای خلوت بریم برامون افت داره سه شنبه هفته دیگه مدیر آموزشگاه یه امتحان ازمون میگیره، اگر تایید بشیم معرفی میشیم برای امتحان اصلی که سه شنبه بعدشه! (وای چقزه سه شنبه!) این 3 روزه بیشتر رو پارک دوبل کار کردیم. دو فرمون و دوبل رو خوب یاد گرفتم. اما یه موقع هایی سر دوبل زدن لجم خیلی در میاد نمی دونم چرا؟! موقع فرمون گرفتن، با اینکه بقول مربیمون همچین زورمم زیاده و بموقع فرمون میگیرم، اما خیلی دستام درد میگیره. شبا بیچاره میشم تا صبح. ساق دست چپمم، دقیقا از بالای جایی که ساعت میبندم تو آفتاب حسابی سوخته و شدم نور علی نور! آستین بلند دیوونم میکنه. راستی! فاصله پارک کردنم که تو پست قبل نوشتم، خیلی دقیق شده. فعلا دیگه خبر خاص دیگه ای ندارم. شما چه خبر؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از مربی های آموزشگاه خیلی احساس خوشتیپی میکنه. مطمئنم هر روز صبح قبل از اینکه بیاد، حداقل یه نیم ساعتی موهاش رو سشوار میکشه، چون موهای طبیعی خود آدم هیچ موقع نمی تونه صبح به اون زودی اینطور مرتب باشه. یه مانتو تقریبا تنگم میپوشه که هر آن احتمال اینکه دکمه هاش شوت بشن میره. قدشم یه ذره بگی نگی کوتاهه و پاشنه ۱۰ سانتی میپوشه. اگر چشمامون بسته باشه دقیقا میتونیم تشخیص بدیم کجا و چطوری داره راه میره! خونه که میاییم صدای تق تق پاشنه هاش هنوز تو گوشمونه. پاچه شلوارشم تا زیر پاشنه هاشه، دقیقا حرکتی که من بدم میاد. دیگه چرا قایم میکنی سانت پاشنه هات رو؟! ما هنوز نتونستیم کشف کنیم که با این پاشنه ها چطوری پشت فرمون میشینه؟! هر جاییم که میره این کیفش رو آرنجش آویزونه. حتی تو دستشویی که میره. باور کنین راست میگم! وقتیم حرف میزنه با یه افاده ای حرف میزنه که بیا و ببین. منی که یه دخترم حالم بد میشه، وای به ...! اسمش رو گذاشتیم "نازیلا"!
خیابونایی که برای تمرین میریم معمولا مشترکن. هر وقت ما اینو دیدیم، با هنرجوش ماشین رو یه گوشه تو سایه وایسوندن و دارن هر هر میخندن. اولین مربی که بین کلاسها میاد،اینه. ما نمیدونیم پس این کی کار میکنه؟...خلاصه که این چند روزه ما بد جوری رفتیم تو نخ "نازیلا" و حسابی رو اعصابمونه!
امروز دق ۲ قرمون رو درآوردیم و خودمون رو خفه کردیم. دیگه می خواستم سر تقاطع هم ۲فرمون بزنم بس که دستم راه افتاده بود |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
با اینکه مربیمون گفته بود "تا من نگفتم با ماشین دیگه ای تمرین نکنید" دیشب برای بار دوم طی مدت کلاسام رفتم تمرین. به مربیم نگفته بودم، اما تصمیمش رو داشتم که آخر کلاسا بهش بگم.
امروز بالای پارک ایرانشهر بودیم و نوبت دوستم بود. داشت پارک کردن رو تمرین میکرد. یه ۲۰۶ از دیشب همونطور اونجا پارک کرده بود. یهو از دهن من پرید چه باحال! ۲۰۰ و خورده ایه از دیشب همینجاس!... هر ماشینی قلق خاص خودش رو داره، ممکنه قاطی کنیم یهو. خدارو شکر من اینطوری نبودم و فقط یه بار، همون چند شب پیش که رفتم تمرین کنم چون اندازه کلاژ دستم نبود خاموش کردم. مربیمون یه ذره غر زد اما بعد که دید مشکل اساسی نداشتم دیگه چیزی نگفت و تشکر کرد از اینی که اینطور خوب! به حرفش گوش داده بودم! امروز دور دو فرمون رو هم یاد گرفتیم. اولش یه ذره گیر داشتم و زود حرکت میکردم و دیر فرمون میگرفتم. اونم برای این بود که بیش از اندازه حواسم به آیینه هام بود. اما بالاخره خوب شدم و سه سوته دور میزدم درسته خورد تو حالمون کمی تا قسمتی نیمه ابری همراه با بارش پراکنده و بعدش کلا بستنی رو بیخیال شدیم، اما چون مربی واقعا خوبی داریم خیالی نیست، به حرفی که میزنه اطمینان داریم... فعلا تا شنبه کلاس ملاس تعطیله و میشه زیاد خوابید! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی خواستم این پست رو امروز بذارم اما دیدم حیفه این همه ذوقی رو که دارم در نطفه سرکوبش کنم و نذارم جفتک بندازه! ترسیدم سر خورده بشم! صبح که رفتیم آموزشگاه یهو کلیپس موهام شل شد. لجم گرفته بود. پاشدم برم تو دستشویی درستش کنم. یه ذره لای در باز بود. با اینکه میدونستم کسی داخل نیست اما کلاس گذاشتم و در زدم. تا اومدم دستمو ببرم سمت دستگیره یهو در باز شد و ترسیدم و پریدم عقب و یه جیغ زدم امروز بیشتر سمت امام حسین و ایستگاه فرودگاه و اونورا بودیم. پنداری امتحانمونم اونوراست. دنده عقبم امروز یاد گرفتیم. خودش میگفت "فکر نمیکردم بتونین صاف برین و فکر میکردم همش باید حرص بخورم تا بتونین صاف برین." تو راه برگشت پشت چراغ گرگان یه L90 ییه رو خط عابر، جلوی من وایساده بود و داشت آدرس میپرسید. چراغ سبز شد و منتظر شدم حرکت کنه، نکرد. یه بوق زدم دیدم اصلا اهمیت نمیده. همینطوری وایساده بود میپرسید. یه ذره رفتم جلوتر و دستمو گذاشتم رو بوق. انقدر بوق زدم که خودم خسته شدم اما از رو نرفتم تا بالاخره راهشو کشید و رفت. اما لج کرده بود و نمیرفت کنار. تا دیدم چپم خالیه راهمو گرفتم و رفتم و وقتی از کنارش رد میشدم۲ تا بوق دیگه به تلافی اینکه اگه یه خانم این کارو میکرد بیچارش کرده بودن، زدم خونه که اومدیم بمناسبت اینکه امروز خیلی خوب بودیم، به پیشنهاد من خودمون رو بستنی مگنوم مهمون کردیم. اما از هل اینکه مبادا از اهالی خونه ازمون بگیرن عین این آواره ها تو کوچه خوردیم و بعد اومدیم خونه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز دنده ۲ رو یاد گرفتیم. خیلی خوب بودم. چون از خیلی وقت پیش گوشم رو بصدای دور موتور آشنا کرده بودم، صدای موتور رو میشناختم و هر زمانی که نیاز بود برم ۲، میرفتم. فقط یه جا رو مونده بودم. از سمیه می خواستم برم تو سپهبد قرنی. با اینکه همه چیز رو رعایت کرده بودم اما این راننده تاکسیا و موتوریای بیشعور بهم راه نمیدادن و هر کدوم که رد میشدن یه متلکی بارم میکردن... "آبجی برو پشت ماشین لباسشویی بشین!... د گاز بده دیگه جوجو!... معلوم راننده نیستیا!...تازه کار!"... یه ذره موندم پشت چراغ. منم که کله خر، اصلا برام مهم نبود چی میگن و بالاخره راه خودمو گرفتم و رفتم...دوستم یه جا که می خواست دور بزنه، زود فرمونش رو صاف کرد و نزدیک بود بندازه تو جوب. مربیمون خیلی عصبانی شد از دستش.
امروز از دم آموزشگاه ماشین رو به من داد. من رو بیشتر جاهای شلوغ پلوغ میبره برای تمرین. یه جورایی حس کردم بیشتر از دوستم رو من حساب میکنه. امروز اول سمت بهارستان رفتیم. اما نمیدونم چرا من لعنتی هل کردم؟! چنتا موتور پیچیدن جلوم و یه اتوبوسیه هم اذیتم کرد و راهمو بست. دندم رو عوض میکردم اما پام رو از کلاژ بر نمیداشتم و همینطور بیخودی شروع میکردم به گاز دادن. انگار بار اولم بود پام رو پدال میرفت. هر کاری که باید میکردم رو مربیم بهم میگفت و یه جاهایی هم خودش کلاژ رو میگرفت. هم هل کرده بودم، هم از دست خودم خیلی اعصابم خورد شده بود. برگشت گفت "تو که دیروز این همه خوب میرفتی و اصلا نیازی به حرفای من نداشتی، چرا امروز اینطوری میکنی؟ مگه بار اولته نشستی پشت فرمون؟...اصلا از تو انتظار این کارارو ندارم!" از ظهر که اومدم خونه خیلی حالم گرفتس. ناهارمم درست نخوردم و یه راست خوابیدم تا ۵ و ۶. عروس تعریفی شدم انگار! جدا که آدم خیلی عوضی هستم من که با چهارتا موتور و یه اتوبوس که بهم راه نمیدن و میپیچن جلوم هل میکنم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
چه پیشرفتی کردم من در زمینه رانیدن اتول! امروز کل خیابون مفتح و ایرانشهر و سعدی رو مزین کردم در این حد! (حالا حدشو شماها نمیبینین. خدارو شکر مربیمون خیلی خوبه و خوب یاد میده. بزنم به چوب که یهو وسط کار عروس تعریفی و گ...! از آب در نیاد! ترس و هل کردن و از این حرفا هم حالیم نمیشه. کله خر تر از این حرفام انگار... دوستم ۸ تا ۱۰ و من ۱۰ تا ۱۲...این دو روز از بس لپم رو از داخل گار گرفتم که نخندم تمام دهنم زخم شده دیگه. دیروز به دوستم میگه "مهندس جان! می خوایی راه بیافتی تا شتاب نگرفتی کلاژ رو ول نکن. چون یهو خاموش میکنی." دوستم الکی برگشت گفت "از کجا میدونین من مهندسم؟" جواب داد "آخه اونایی که تنبلن رو بهشون مهندس میگم." امروز بالای پارک ایرانشهر بودیم و ساعت دوستم بود. هر یه ساعتی که تمرین میکنیم به اندازه ۱۰ دقیقه استراحت داریم. مربیمون پیاده شده بود و داشت از فلاسکش (یا فلاکس درسته؟) که تو صندوقه آب میخورد. جلوتر از ما هم یکی دیگه از ماشینای آموزشگاه ایستاده بود و از اون اول که رسیدیم و ۱۰۰بار ایرانشهر و طالقانی دور زدیم و برگشتیم، یا کاپوتشو زده بود بالا و کله مربی و هنرجو توش بود، یا مربیه با دستمال شیشه و بدنه ماشین رو تمیز میکرد. نمیدونم چی چیو داشت با هنرجوش تمرین میکرد و یاد میداد؟! مربیه ما که پیاده شد من و دوستم شروع کردیم به پچ پچ کردن با هم. از بس ساکت میشینیم لالمونی گرفتیم جدا! من برگشتم گفتم اون مربیه چقدر ماشینو میسابه؟ کوچیک شد دیگه! یه دور دیگه بزنیم برگردیم بجای پراید یه رنو با تابلو آموزشگاه میبینیم. از اون اول روشهای تمیز کردن شیشه و بدنه رو داره آموزش میده ها!... یهو مربیمون از شیشه بقل من سرشو کرد تو ماشین و گفت "چی داری بهش میگی؟" اول خیلی ترسیدیم و هل کردیم، همزمان با هم گفتیم "داره ماشینه رو میگه" و منم گفتم هیچی دارم بهش فرمونو میگم چطوری بگیره. نوبت منکه شد، باید سر یه تقاطع میپیچیدم. خیلی بد فرمونم رو پیچوندم. یه گوشه نگه داشتم و مربیم با یه حالی که کاملا تابلو بود می خواد ضایعم کنه گفت "تو که دیروز اینارو خوب میرفتیو بلد بودی، چرا الان اینطوری کردی؟ تو که بلدی به دوستت یاد بدی، حالا چرا خودت اینطوری میکنی؟" یهو گفتم من؟ یجای دیگه هم هرچی به دوستم میگفت "فرمونت رو خودت باید کنترل کنی و چپ و راست بیخودی نری" متوجه نمیشد. یهو گفت "دخترای دیگه به سن تو انقدر کند ذهن نیستن که تو هستیا! یاد بگیر دیگه هر چی بهت میگم. وگرنه تا جلسه آخر باید همینا چیزای ایتدایی رو هی بهت بگم!" به منم که برگشت گفت "نیز هوش نیستیا!" دم آموزشگاه که رسیدیم مسئول خدمات آموزشگاه اومده بود نشسته بود تو کوچه رو پله های جلو ورودی. تا دید مربیه ما داره پیاده میشه، طوری که جلوی ماها آخر تحویل باشه گفت "سلام مهندس. خسته نباشید!" مربیمونم تا اسم مهندس رو شنید یه نگاه سمت ماها کرد و جوابشو نداد و رفت بالا. خندمون گرفته بود اما... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز پاشدم رفتم دانشگاه که استادمو پیدا کنم. موقعی که رسیدم سر کلاس بود. موندم تا وقت ناهار که میاد بره اتاق اساتید باهاش حرف بزنم...بعد از کلی بالا و پایین رفتن از طبقه سوم به دوم، ساختمون فنی به اداری، دوباره فنی و ساختمون گروه ها و دوباره سر جای اولم، یه برگه "درخواست دانشجو" گرفتم و درخواستمو نوشتم. خوشحال شدم فکر کردم به همینجا ختم بخیر میشه و خلاص. اما یغیر از استادم، مدیر آموزش هم باید امضا میکرد و میبردم امتحانات تا استاد رو بخوان و اونموقع نمره تو سایت ثبت بشه.
مدیر آموزش که طبق معمول معلوم نبود کدوم {...} رفته. بالاخره بعد از کلی گشتن میبینم رفته نشسته معاونت آموزش داره ورق بازی میکنه با کامپیوتر! جای کار کردنشه! نامم رو امضا کرد و بردم امتجانات تا استاد رو بخوان بیاد. مسئول ثبت میگه "الان که سایت خرابه ما هم نمی تونیم کاری کنیم. بذار نامت بمونه اینجا سایت که درست شد زود بیا کارتو ردیف کنی." هیچی، دست از پا درازتر ساعت ۳ تو اون گرمایی که خر تب میکرد راه افتادم بیام خونه. تا الانم که این سایت لعنتی درست نشده هنوز. اونجا که رسیدیم انگشت اشاره دست چپمو گذاشتم رو میز و گفتم از این انگشتم بگیرین. خانمه گفت "آستینت رو بزن بالا. باید از تو رگ خون بگیرم. بیمارستان های خصوصی اونطوری از نوک انگشت میگیرن، ما از تو رگ"...نه راه پیش داشتم نه راه پس. خیلی ضایع بود اگه پامیشدم برم. بازم دل و زدم به دریا و چشمام رو بستم و فکرای خوب کردم. همونطور که چشمام بسته بود به خانمه گفتم بگیرین دیگه تا پشیمون نشدم برم! برگشن گفت "انتظار داری همه ۱۸ لیتر خونتو بکشم تو سرنگ؟ پاشو برو تموم شد. یه ساعت دیگه همم بیا جوابتو بگیر. نه به اون دودلی و ترست، نه به اینکه نمی خوایی پاشی!" خدایی اصلا متوجه نشدم کی کارشو انجام داد. اگه بهم حرفی نمیزد تا صبح نشسته بودم اونجا. واقعا هنوز نمیدونم قصدش تبریک گفتنه یا آموزش جدول ضرب؟ شایدم بعد از ضرب دو عدد ۱۲ و ۱۵ تبریک میگه که جواب درست رو بدست آوردیم! شایدم میلاد دو جین بچه، که بعد از فرزند پانزدهم خانواده بدنیا اومدن رو تبریک میگه! یعنی ۲۷ تا بچه؟!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند روزه، عجیبا غریبا همه کارای من گوریده تو همدیگه!
مودم جدیدم که کادو گرفتم یهو خراب شد و کار نمیکرد. زنگ زدم پشتیبانی پارس آنلاین میگه "مودم و لپ تاپتون رو بیارین اینجا ببینیم مشکلش چیه؟" دیروز پاشدم رفتم -البته لپ تاب رو نبردم دیگه چون حوصله حمالی و بار کشی نداشتم- آقاهه یه ذره با مودم ور رفته میگه "تنظیماتش رو از پشتیبانی شرکت بهم ریخته بودن." آخه یکی نیست بگه مگه مرض دارین اینکارو میکنین با مردم؟...حالا خوبه خیابون خرمشهر نزدکیه. یکشنبه از دانشگاه زنگ زدن میگن "اون جشنی که شنبه اومدین کارتش رو گرفتین مربوط به شما نمیشه. جشن مال کسایی هست که تا تاریخ 30 بهمن فارغ التحصیل شده بودن و دانشنامه هاشون اومده. اما شما 31 تیر درستون تموم شده و هنوزم 3 تا از نمره هاتون اعلام نشده. ایشالا ترم دیگه شمارو میبینیم برای جشن!" این یعنی این همه راه رو که رفتم شنبه و کارت گرفتم اسکل بودم که رفتم! یعنی وقت اضافه داشتم و نمیدونستم چیکارش کنم! یعنی...! اه! از اینطرفم 1 هفته و خورده ای هست که سایت دانشگاه از کار افتاده و خراب شده. 3 تا از نمره هامم که اعلام نشده هنوز. یا شاید شده و چون سایت خرابه... زنگ زدم به یکی از استادام برای اینکه سوال کنم نمره رو اعلام کرده یا نه؟ میگه "آره! مالیاتیت رو 17 شدی (همونی که اولین امتحان، بعد از کنسلیا داشتم و خراب کردم) و دولتیت رو هم 20 شدی!"...باز خیالم راحت شد از این ۲ تا درس. حالا مونده نمره کارآموزیم که دست استاد بیگلرخانی مدیر گروهمونه. شماره یکی دیگه از استادا -استاد بیطاری- رو داشتم که با استاد بیگلرخانی دوسته. ازش خواهش کردم سوال کنه ببینه اعلام کرده یا نه؟ اصلا کی می خواد اعلام کنه؟ میگه "هنوز نصفی از بچه ها کارآموزیشون رو تحویل ندادن. منم منتظرم تا شهریور که بیارن تحویل بدن. اونموقع نمره هاتون رو اعلام میکنم" این در حالیه که آخرین محلتمون 15 تیر بود و من 3 خرداد نحویل دادم. از اینطرفم باید 15 شهریور دانشگاه آزاد ثبت نام کنم. استاد بیطاری میگه "روزای 3 و 4 شنبه از 10 تا 3 استاد بیگلرخانی هستش. بیا با خودش صحبت کن که اگر بشه مال تورو زودتر اعلام کنه." حالا فردا باید پاشم این همه راه رو برم اونجا. آخه به من چه ربطی داره که یه عده {...} گشاد از 15 تیر تا الان نیاوردن کارآموزیشون رو تحویل بدن؟ منی که زودتر از همه نحویل دادم باید پاسوز بشم؟ اگر دیر تسویه کنم ثبت نام آزاد رو از دست میدم و یه سال عقب میافتم. دلم می خواد سر همشون رو بکوبم تو دیوار. از اینطرفم از شنبه تا 10 روز بعدش از ساعت 8 تا 12 ظهر کلاسای شهرمون شروع میشه. اگه بخوام دنبال تسویه برم باید صبر کنم بعد از کلاسای شهر برم. حسابی اعصابم خورده از این گوریدگی کارام تو همدیگه. خدا پس کجایی تو؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
(با صدای اون آقاهه که گوینده مستند جاده ابریشم بود بخونین)...According to آنچه که در تاریخ بیهقی آمده و ایضا قرائن و شواهد، در دوشنبه روزی به تاریخ هشتمین روز از ماه امرداد بسال ۱۳۶۳ شمسی در ۱۰:۳۰ صبح دیده به جهان گشودم و دنیایی رو با قدم فرسایی خویش بسی شاد گرداندم، آنچنان که گویی دیگران در پوست خود نمیگنجیدند و آنچنان تر که شاعر فقید و عالم در وصف این میلاد میمون! و خجسته بفرمود "دنیا دیگه مثه تو نداره" چون اگر داشت ۱۰۰٪ دنیا را [...] بر میداشت. شب قبل از میلاد خویش از مادر بپرسیدم که ای مادر زمانی که بدنیا آمدم از برای تو چه حسی بود؟ با نگاهی عاقل اندر سفیه منشانه، با چند بار تکان دادن سر خویش و پس از اندک تفکری، مرا بگفت "ای فرزند! همی مرا حس درد بود!". همین موضوع خود در تایید شادی و پایکوبی دیگران و کلام شاعر است. باشد که میلادم مبارک است!
(از اینجا به بعد رو با صدای خودتون، زیر پوستی بخونین)...پنج شنبه از صبح خروس خون بیرون بودم. اول برای تعیین کلاسای شهر، بعد با شوهر خواهر گرام در جهت خرید کادو و بعدشم دنبال کیک رفتم. رسیدم خونه هلاک بودم جدا. تو این پست میتونین در مورد چرایی نوشته روی کیک تولد پارسالم بخونین. امسال هم یه چیز تو همون مایه ها بود. با این تفاوت که براش سالگرد گرفته بودم... فکر میکنم قناده وقتی داشت رو کیک رو مینوشت پیش خودش گفته "این کیک مال همون دیوونه! پارسالیه باید باشه که دوباره اومده." اینم کیک امسالم! بروبکسی که دعوتشون کرده بودم اکثرا دیر رسیدن و مونده بودن تو ترافیک و حدود ۱۰ رسیدن (دیگه توضیح نمیدم چرا مونده بودن تو ترافیک!). منم همینطور حرص میخوردم. ۴ نفر هم به دلیل مذکور نیومدن. اولین نفر که اومد پانیا بود. گذاشتنش اینجا و رفتن... امسال اولین سالی بود که من و دختر داییم توی تولدهای همدیگه بودیم. تو کارتی که روی کادوم بود نوشته بود "امیدوارم امسال آخرین سالی نباشه که تو تولدهای همدیگه هستیم." از حرکات موزون و شیطونی ها و تیکه ها و ورجه وورجه ها و هرچه آتش در توان داشتیم برای سوزاندن، دیگه نمی نویسم چون مایه آبرو ریزی میشه. جهت رفع کنجکاویتون، کادوهام به این شرح بودن: یک عدد مودم Wireless از طرف مامانم و خواهرم، پرهام و پانیا (این رو خودم سفارش داده بودم و موقع باز کردنش وانمود کردم "منم که خوابم!")، کیف پول ،Money، کتاب و ۲ عدد گوشواره، ست Mug، ست ملحفه، عطر و قاب عکس. چنتا کادوی دیگه هم تو راهه که بعدا مینویسم. تو یه چشم بهم زدن ۲۵ سالم شد و نمیدونم از امسال تا سال دیگه چیا می خواد پیش بیاد؟! اما میدونم که مثل همیشه خدا خیر برام می خواد. امیدوارم کمکم کنه که روز به روز "انسان تر" بشم و مایه افتخار خانوادم باشم. از پارسال تا امسال که پانیا به جمعمون اضافه شد و کلی اتفاقای خوب دیگه برام افتاد. خدارو شکر میکنم که یکسال رو با سلامتی کامل من و خانوادم در کنار هم بودیم. از این به بعدش هم همینطور خواهد بود. از تبریکات و لطف همگیتون که به یادم بودید ممنونم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
-در پی گفتگوی پریشبم یا یکی از دوستان مذکر- نمیدونم چرا این اجناس مذکر تا تو حرف با اجناس مونث کم میارن تندی میگن "همین دیگه! همتون عین همین!" ؟
آخه اگر هممون عین هم هستیم، پس چرا این همه دنبال مائین؟ یا برعکس، اگرم شماها همتون عین همین چرا این همه ماها دنبالتونیم؟ اصلا چه کاریه دنبال بازی، مگه "سلام سلام خاله بزغاله" یا مثلا "گرگم به هوا" یا این همه بازیای دیویدنی دیگه چه عیبی داره؟ دیروز قرار بود با دختر دایی گرامیم بریم استخر. قرار بود ۱۰ اینجا باشه که سانس ۱۱ تا ۱ رو بریم که منم عصری به کلاس فنی برسم... طبق عادتی که دارم، همیشه که میخوام برم اسنخر از خونه مایوم رو میپوشم که اونجا زیاد علاف نشم. از ۹:۳۰ همینطور مایو پوش نشسته بودم منتظر تا دختر داییم بیاد. ایمیل هام رو هم چک میکردم. بالاخره ۱۱ و خورده ای رسید و نشد که بریم. اما خوشحالم که تونستم میل باکس در حال انفجارم رو با کرال سینه و گاهی هم پروانه، و نظرات تو وبلاگم رو با شیرجه جواب بدم. تازه کلی هم زیرآبی و سالتو رفتم! دیروز نشسته بودم لاک میزدم که تلفن خونه زنگ زد. معمولا شماره های ناشناس رو حال نداشته باشم جواب نمیدم و میزارم بره رو پیغامگیر. اما خوب که دقت کردم دیدم شماره دانشگاهمونه. پیش خودم حساب کردم در شیشه لاک رو که باز کردم اونا بوشو شنیدن و الانم از حراست دانشگاه زنگ میزنن که ارشادم کنن! گوشی رو که ورداشتم یه خانمه تند تند انگار که جیشش لب مرزه و داره میریزه، گفت "پنج شنبه آینده مورخ ۱۵ امرداد دانشگاه [...] براتون جشن فارغ التحصیلی گرفته. لطفا تا شنبه بیایین برای گرفتن کارت دعوتتون." کم دغدغه فکری داشتم، ۲تای دیگه هم اضافه شده! یکی اینکه اگر برم اون بالا و ازم بخوان که ۴کلوم حرف درست بزنم (چه کارای سختی ازم می خوان!)، اول از کی باید تشکر کنم؟...اما خوب که فکر میکنم میبینم بهتره اول از آقای بادامچی -بقال محلمون- تشکر کنم که هر روزی که صبح کلاس داشتم ساعت ۶ مغازش باز بود تا بتونم بدون استرس Hi Bye بخرم. همینطورم از شرکت مترو و مامورینش که طی یکسال اول که پام تو گچ بود و میرفتم دانشگاه تشکر میکنم که آمار من رو تمام و کمال داشتن (تو این پست میتونین شرحش رو بخونین)...دیگه وقتم تموم شد. احتمالا عین مراسم اسکار یه زمان معینی برای حرف زدن به هر کسی میدن. یکی دیگه هم اینه که اگر از اون لباسای ابوعلی سینا بهم بدن که بپوشم، اگر اندازم نباشه چه خاکی بریزم تو سرم؟ کلاسای فنی هم امروز تموم شد. از هفته دیگه شهرمون شروع میشه. فردا باید برم برای تعیین زمان کلاسا...استادی که بهمون فنی رو درس میداد خیلی بهتر از اون یکی بود. دلی از عذا درآوردیما سر کلاسش! شبیه هری پاتر بود. فکر کنم ماشین خودش از اون جارو دسته بلندا باشه که سوارش میشن هوا میره، نمیدونی تا کجا میره...! پست بعدیم رو اختصاص میدم به تولدم... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از شنبه کلاس آئین نامم شروع شد...اگر با دوستم نرفته بودم وافعا جو کلاس دیوونم میکرد. دخترا که همشون تو قیافه و پسرا هم که یبس. استادمونم که بدتر از پسرا کلا.
همون جلسه اول یه کتاب ۲۰۰ و خورده ای صفحه ای دادن دستمون و گقتن اینو باید روز ۲شنبه امتحان بدین... اصلا مدل جدیدی که باید امتحان داد برای گواهینامه رو بگم بهتره تا اینکه هی پراکنده نویسی کنم. ۳روز کلاس آئین نامه هست و بعدش یه امتحان مقدماتی، که خود آموزشگاه میگیره. هر کی اینو رد شد مسئولیت عواقب بعدی پای خودشه. عواقبی چون تغییر رنگ موی سر به رنگ دندانها یا شاید کهولت سن در این راه! اما چه رد بشی چه قبول باید ۲ جلسه کلاس فنی رو هم اجبارا بری...بعد از اینا تازه شهر شروع میشه که ۱۰جلسه هست. بعد از ۱۰ جلسه مربی یه امتحان میگیره و اگر قبول شدی که میری مرحله بعد. اگر نه که میسوزی! و به تشخیص مربی یه سری جلسه دیگه رو هم باید بگدرونی...فرق اساسی مدل جدید با قدیم از اینجا به بعدشه. بعد از اینکه شهر رو با نظر مربی قبول شدی یه امتحان آئین نامه اصلی سرهنگ راهنمایی و رانندگی ازت میگیره که خیلی انحرافی تر از اولیه هست. اگر اینو قبول نشدی، هر دفعه باید ۱۰۰۰ تومن ناقابل بریزی تو حلق نیرو انتظامی و دوباره امتحان بدی. اگرم که قبول شدی شهر اصلی رو میدی. از اینجا به بعدش رو نمیدونم چی میشه اگر قبول نشی اما احتمالا باید مثل قبل باشه که بازم کلاس بری با تشخیص سرهنگ. شایدم کلا Gave Over بشی! گواهینامه های جدید هوشمند هست. بغیر از اسم و فامیل و عکس و شماره شناسنامه و کد ملی و نام پدر، گروه خونی و اثر انگشت و آدرس هم توش مشخص شده. شکلشم یه چیز تو مایه های کارت عابر بانک باید باشه. دز اینجا توضیحات من به اتمام میرسد. نقطه سر خط! از روز شنبه که کلاسم شروع شد، شبا تا ۴ صبح و روزا از ۱۰ صبح شیفت داشتم برای خوندن این کتاب قطور. هرچیم میخونی تموم نمیشه که دختر داییم که قبلا تو این پست ازش نوشته بودم، آخر این ماه برای همیشه میره آلمان. براش خیلی خوشحالم چون اینجا خیلی از طرف خونوادش اذیت شد. خیلی نلاش کرد برای رفتنش. واقعا براش آرزو میکنم خوش و موفق باشه. همیشه خندیدناش تو دهنم میمونه، یا اینکه سر کارش میذاشتم یا موقع هایی که قاط میزنه و به زمین و زمون پرت و پلا میگه. یا زمانی که سر یه چیز بیخودی با هم دعوامون میشد. ۵شنبه آخر این هفته قراره یه اتفاق خیلی خوب برام بیافته. کلی ذوق دارم. خدا کنه سکته نکنم از دوق زیاد. بعدا در پاسی از شب اضافه کردم!... دوستان! خواهران و برادران گرامی! اکیدا دعوت میکنم این آهنگ برادر امیر تتلو رو نیوش کنید تا بدانید و آگاه باشید که در اول زندگی مشترک نباید توفعات بیجا از یکدیگر داشته باشید که |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
کنکور سرتاسری رو هم دادم. اما چه کنکوریا! انقزه سخت بود که مونده بودم تو بعضیاش واقعا آدرس هم تو افسریه و اینا نبود. تو کارت نوشته بود "خیابان ابوذر (فلاح سابق)، خیابان شهید قفیلی، ..." خدا پدر راننده آژانس رو بیامرزه که گفت "اونی که تو پیروزیه "بلوار ابوذر" نه "خیابان ابوذر". باید بریم پایین تر از پل امامزاده حسن و اون طرفا". اگر راننده متوجه نمیشد، سرتاسری رو از دست داده بود...اماعجب جای خفنی بودا! برگشت رو با تاکسی بانوان اومدم. تنها چیزی که میتونستم بهش اعتماد کنم. خانمه عجب دست فرمونی داشت. صرفنظر از اینکه باحالی از خودمه! خانمه خیلی باحال بود (بفرمایید آب معدنی!)
به تست میزدم و کل این آهنگ تو ذهنم خونده میشد، بعد میرفتم تست بعدی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||