تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
دیروز ۵ صبح من و مامانم پاشدیم رفتیم دانشگاه. اولم رفتم آموزش و شکایت این خانمه رو کردم که کارمو انجام نمیده و هی به بعد موکول میکنه. پرینت نقص مدارک و مهلت ۲۰ روزه ای رو هم که تهران جنوب بهم داده با خودم برده بودم و نشون دادم. قرار شد پروندم رو بگیرم ببرم آموزش تا خودشون پی گیری کنن. این یعنی یه پارتی کلفت پشت کار آدم هست.

یه ذره منتظر شدیم تا اونم خانمه بیاد. وقتی بهش گفتم پروندم رو باید ببرم آموزش تا خودشون کارو انجام بدن، مژده داد که کارنامم رو امتحانات تایید کرده و گرفته و گذاشته تو گروه و گفت که میتونم برم گروه از همکار دانشجو بخوام که کارامو انجام بده. خودشم که تو باجه برای ثبت نام بود.

خوشحال و شاد و سرمست روانه شدیم بسوی گروه. حالا هر چی میگشتیم نه کارنامه ای پیدا کردیم نه چیزی. قاعدتا باید لای پرونده میبود اما نبود. بالاخره خودش رو کشوندم گروه و بعد از کلی گشتن پیدا کرد. دقیقا لای باقالیا بود بجای پروندم. بعدشم ساعت ۱۰ نشده رفت مدرسه برای دخترش.

با همکار دانشجو راه افتادیم تو کل دانشگاه دنبال امضا جمع کردنا. بیچاره دختره خیلی زحمت کشید برای کارم. حالا دیگه از اذیتا و کلاس گذاشتنا برای یه مهر و امضا و اینکه چقدر خواهش کردم، چیزی نمیگم. اتاقاشونم که یه جا نیست، یکی اشرقه، یکی دیگه مشرق و اون یکی هم لای باقالیا. تازه اگرم تو یه ساختمون باشن یکی زیر زمینه و اون یکی یه طبقه مونده به خدا.

فقط ساختمون فنی و علوم پایه رو ۸ دفعه از طبقه اول به سوم رفتیم. تو طبقه های دیگه هم که همینطوری بالا پایین میرفتیم... ساختمون گروها به ساختمون فنی، بعد حالا برعکس. بعد دوباره فنی، از اونجا به ساختمون اداری طبقه سوم و اول و دوم، بعد علوم پایه از طبقه اول به سوم، به دوم، به سوم و اول و دوباره فنی و همینطور الی ماشالا...

انقدر که پله بالا پایین رفتم از دیروز حسابی پاهام ورم و درد میکنه. مامانم که دوبار بالا پایین اومد خسته شد و نشست تو محوطه. البته حضورش خیلی کمک کرد. خدارو شکر تونستم یه کپی از کارنامه تایید شدم بگیرم که لااقل یه سری از درسایی که تو کاردانی خوندم برام تطبیقی بزنن و دوباره نخونم. این درسا حدودا ۳۰ واحد میشه!

تو مرحله آخر باید یه برگه بنام "چک لیست فارغ التحصیلان" تهیه بشه که بازم یه سری مهر و امضا می خواد و بعد از اینا پرونده میره فارغ التحصیلان که گواهی موقت صادر بشه. این خانمه باید اینو پر میکرد که نبود...شماره همکار دانشجو رو گرفتم که فردا باهاش تماس بگیرم. اگر خانمه انجام نداده بود پاشم برم دانشگاه و خودم یه کاری کنم.

نمیدونم این همه مهر و امضا رو برای چی می خوان؟ مثلا دایره امتحانات چرا باید حدودا ۱۰ تا امضا بزنه در صورتی که همه برگه ها یه کار رو انجام میده؟ یعنی خودشونم به امضاهای خودشون شک دارن؟ هیچ موقع فلسفه این همه امضا و کاغذ بازی رو نمی فهمم!

مدیر گروهمون رو هم دیدم. ترم آخر باهاش کارآموزی داشتم. تا منو دید همچین تحویلم گرفت که خودمم شوکه شده بودم! اول فکر کردم یه نفر دیگه پشت سرم وایساده و داره با اون حرف میزنه، اما بعد دیدم نه بابا با منه. جدا از این آدم همچین تحویل گرفتنی بعید بود.

ناهار خونه خواهرم رفتیم. نه من و نه مامانم هیچکدوم نفهمیدیم کباب دیگیه چه مزه ای میداد. مطمئنم اگر خونه خودمون اومده بودیم عمرا ناهار میخوردیم و یه راست شیرجه میزدیم تو رختخواب. ساعت ۴ خوابیدیم. قرار شد پانیا که شیرش رو بخوره بیاد پیش ما بخوابه... حدود ۷:۳۰ پرهام بیدارمون کرد که پانیا رو بگیریم تا بره پایین تو انباری به خواهرم کمک کنه... به خواهرم گفتم پس چرا پانیا رو نیاوردی وقتی شیرش رو خورد؟ گفت "۳بار تو و مامان صدا کردم که پانیا رو آوردم، اما بیهوش بودین و حتی یه تکونم نخوردین!"...

!...To Be continued

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط papary  | 

جاتون خالی دیروز کلی اشکمو درآوردن تو دانشگاه. اون کاغذی که از شهر قدس گرفته بودم رو قبول نمیکردن. چهارشنبه پیش که رفته بودم قبول کردن، اما دیروز نظرشون عوض شد یهو و میگفتن باید بری مدرک معادل یا ریز نمره بیاری. اون خانمه هم که کارشناس گروهمون تو شهر قدس  -همونی که حسش رو نداشت-  گفته برو آخر مهر بیا.

دیگه چقدر این پله ها رو بالا و پایین رفتم و چقدر عز و جز کردم بماند. چقدر تو هر صفی رو سرم آدم آویزون شده بود بماند. آخرشم مدیر گروه تهران جنوب آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت "پذیرش نمیکنیم." تا اینو گفت زرتی اشکم دراومد و یاد این افتادم که چقدر تو شهر بالا و پایین رفتم تا همین برگه رو بیگرم و حالا باید دوباره کنکور بدم و تا بهمن صبر کنم. یهو دیدم یه آقاهه اومد گفت "چرا دخترم گریه میکنی؟" و مامانم از اونور صدام کرد که "با ایشون حرف بزن من باهاشون صحبت کردم!"

به آقاهه که برگمو نشون دادم به مدیر گروهمون گفت "اشکال نداره، با همین برگش پذیرش میشه." خانمه تندی برگشت گفت "من گفتم پذیرش نمیکنم؟ آره؟... من گفتم وایسا تو صف تا نوبتت بشه!"... ...بخدا چشام داشت از حدقه در می اومد وقتی دیدم انقدر زود جا زده و حرفشو عوض کرده اما هیچی نگفتم و وایسادم...بالاخره ثبت نام کردن و یه تعهدم ازم گرفتن که اگر تا ۲۰ مهر مدرک معادل یا ریز نمره نبرم پذیرشم کن لم یکن تلقی میشه و حق هیچگونه اعتراضی رو ندارم.

خونه که می اومدیم از مامانم سوال کردم اون آقاهه کی بود؟ اصلا از کجا پیداش کردی؟ زودتر میرفتی پیشش خب!  گفت "رو پله ها که نشسته بودم اقاهه اومد گفت خانم رو پله ها نشینین، هم مانتوتون کثیف میشه هم اینکه یخ میکنید. برین بالا تو اتاق ریاست بشینین جا هست. منم گفتم نمیرم چون دخترم میاد پیدام نمیکنه سر در گم میشه یا اگه کارم داشته باشه اینجا نباشم باید دنبالم بگرده. آقاهه به یه آقای دیگه گفت برو صندلی بیار برای کسایی که رو پله نشستن و رفت تو یه اتاق. یه پسره از اونور یواشکی گفت این آقاهه که الان اومد باهاتون حرف زد رئیس دانشگاهه، کار دخترتون رو بهش بگی انجام میده. منم رفتم زودی پیشش و مشکل رو گفتم و ..."

هم دم مامانم گرم، هم دم اون پسره و رئیس دانشگاه قیژژژژ. وگرنه که تا الان معلوم نبود چی شده بود...کلاسام خیلی پرت و پلاست. یکشنبه، پنج شنبه ۱ کلاس دارم و دوشنبه  و چهارشنبه ۲ کلاس که بین دو کلاسم خیلی زمان دارم. چون ره نزدیکه شاید بتونم بیام خونه و برگردم. همه درسا بسته بود. از اول مهرم کلاسم شروع میشن و از همون روز اول ۱۰۰٪ میرم...امتحان شهرمم افتاد هفته دیگه... فردا می خوام برم شهر قدس و این دفعه برم پیش رئیس دانشگاه چون اون خانمه همچنان بی حس و حاله و کاری انجام نمیده. تورو خدا دعا کنین برام که زودتر کارم انجام بشه... خدا میشنوی دارم ازت کمک می خوام؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط papary  | 

... و تاد چند هفته دیگر هم معطل کرد تا جرات ابراز علاقه به رز را پیدا کند. وقتی سرانجام عشق خود را بروز داد، میس رز خود را به نشنیدن زد و وقتی با اصرار او روبرو شد، جوابی دندان شکن داد و گفت: تنها چیز به درد بخور توی ازدواج بیوه شدن است.

جیکاب تاد بی آنکه کم بیاورد از سر شوخ طبعی گفت: یک شوهر هر چقدر هم که خنگ باشد باعث میشود تا زن سر حال بماند.

- من یکی را نه. برای من شوهر یعنی سرخر. هیچ چیزی هم به من نمی دهد، که نداشته باشم.

- بچه چی؟

- آقای تاد، خیال می کنی من چند سال داشته باشم؟

- خیلی داشته باشی، هفده!

- اذیت نکن! بخت من گفته که الیزا را دارم.

- من بدپیله ام میس رز، دست بر نمی دارم.

- متشکرم آقای تاد. با این همه شوهر زن را سرحال نگه نمی دارد، بلکه خواستگار های زیاد او را شاداب می کند.

دختر بخت، نوشته ایزابل آلنده، ترجمه اسداله امرایی، انتشارات کتابسرای تندیس، 4500 تومان، صفحه ۴۵ تا ۴۶


مدتیه بی اینکه به کسی حرفی بزنم همش دارم رو یه قضیه فکر میکنم و اوضاع رو سبک سنگین میکنم باخودم. درسته نصف بیشتر این قضیه هم به کودک! مربوط میشه، اما اگر بخوام دل کودک رو کامل بدست بیارم، به اون هدفی که داریم نمیرسیم. در نتیجه هم من، هم کودک باید از نصف خواسته هامون بطور مساوی بگذریم تا بشه به اون هدفه برسیم. نظر تو چیه خدا؟

پ.ن. سوال نکنید که عمرا بگم چیه. حتی شما دوست عزیز!


این چند روزه همش دارم آلبومهای Yanni رو گوش میدم. کمکم میکنه بتونم به افکارم نظم و جهت بدم. همه کاراش رو میپرستم اما بیشتر از همه Acropolis رو دوست میدارم، مخصوصا Reflections Of Passion.

همیشه تصور اینکه یه روز تو تخت جمشید کنسرت بده تو ذهنم وول میخوره.


فردا ثبت نام آزاده و اگر وقت بشه امتحان شهر، البته "به امید خدا!"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز ۵ صبح بیدار شدم و با دوستم  -که با هم میرفتیم کلاس رانندگی-  بریم دانشگاه شهر قدس، همونی که فوق دیپلمم رو توش خوندم. دوستم مهندسی نرم افزار اونجا قبول شده. دفترچه ثبت نامش رو گرفتیم و اومدیم. یه سری کارا هم خودم داشتم که هیچکدوم انجام نشد. بعد رفتیم مدرسش که مدرک پیش دانشگاهیش رو بگیریم.

یه سر آموزشگاه زدیم برای امتحان سه شنبم. اول می خواستم صبح سه شنبه مامانم رو بفرستم دانشگاه تا یه سری از کارامو انجام بده و خودمم بعد از اینکه امتحانم رو دادم برم. اما بعد فکر کردم شاید مامان ندونه چی به چیه و ماجرا رو برعکس کردم. اسمم رو تو لیست امتحانیا، آخر نفر نوشتم که اگر تا ظهر سه شنبه کارام انجام شد (بقول مامانم "به امید خدا") و کارای ثبت نام تموم شد بعدش برم برای امتحان. اگرم نرسیدم به موقع برم که اسمم میره تو لیست هفته بعدیا.

خونه که رسیدیم حسابی خسته بودم و ناهار خوردم و بیهوش افتادم. همچینم بگی نگی کمرم درد گرفت دوباره که محلش نمیدم تا از رو بره. عصری که بیدار شدم مامانم یه خبر خیلی خوب داد. یه دادگاهی که حدود ۲ سال بود ادامه داشت خدا رو شکر بنفع ما تموم شد و حق به حقدار رسید. البته دادگاه مربوط به خالم میشه نه مستقیما ما. اما بازم شکرت خدایا.


در ادامه بحث اول پست دیروزم باید بگم که من آدمی نیستم که برای کاری که نکردم و هیچ تقصیری به گردن من نیست بیخودی بگم ببخشید. چرا اگه کاری رو اشتباه انجام داده باشم میگم ببخشید. در جایی که بهم حرفی زده بشه و توهینی شده باشه، اگر خدا تو دهنم بذاره، جواب طرف رو میدم. حالا در حد چیزی که گفته. اما یه موقع هم هست که خیر خدا اینه که سکوت کنم و بعدا بموقع جواب بدم. عین چیزی که دیروز اتفاق افتاد.
مدل ارتباط برقرار کردن من با خدا یه مدل خاصیه. عجیب غریبه در نوع خودش. از اینایی نیستم که وایسم نماز بخونم یا یه کاری کنم که مثلا سرشو گول بمالم. عین اینکه انگار جلوم باشه و خیلی ساله باهاش دوستم، راحت باهاش حرفامو میزنم. گاهی هم باهاش دعوا میکنم، اما بعدش میافتم به غلط خوردن! یا گاهی ازش دلخور میشم و بهخودش از خودش درد دل میکنم. بالاخره بین ۲ تا دوست از این چیزا هست دیگه.

معمولا حرفای مهمی که می خوام با خدا بزنم باید یهو بیافته تو دلم و درست حرف بزنم، نه اینکه یه چیزی بخوام که بعدا پشیمون بشم. مثل همون آرزویی که اینجا کرده بودم. اکثر مواقع وقتی تو رختخواب هستم باهاش حرف میزنم. این چند شبه هم باهاش حرف زدم و اونم جدا یه نشونه بهم نشون داد که مطمئن شدم حرفامو شنیده اون شب.

چند سال پیشم همینطوری شد. موقع خواب باهاش حرف زدم و وقتی خوابیدم یه خواب خیلی عجیب دیدم. از خواب که پریدم تمام بدنم میلرزید اولش، اما بعد که آروم شدم هزار بار شکرش رو کردم که شنیده و نشونه رو بهم نشون داده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط papary  | 

خیلی عصبانیم، خیلی. وقتی میگم خیلی منظورم اینه که از شدت عصبانیت نمی تونم فکرمو جمع و جور کنم. با اینکه همش به خودم میگم مهم نیست و اشکال نداره و سعی میکنم خودمو آروم کنم، اما بی فایده س... از این عصبانیم که بخاطر کار احمقانه یکی دیگه، تو همون چارچوب در سر من باید داد کشیده بشه و به من "عوضی" گفته بشه و پشتشم هزارتا دری وری دیگه بیاد.

منم می تونم دهنمو باز کنم و هر چی از دهنم بیرون بیاد عین نقل و نبات! بریزم بیرون اما بخاطر اینکه کوچیکتر هستم و باید! احترام بزرگتر رو نگهدارم باید دهنم رو ببندم و فقط گوش کنم. آخرشم باید من بگم ببخشید!

بهترین کارو کردم که همون موقع برگشتم اومدم خونه.


مدتیست بس مدید که کودک درونم شدیدا دلش می خواد از این دوچرخه دو نفره ها سوار بشه، یا الا کلنگ سوار بشه. اما تنهایی و بدون همبازی که نمی تونه بره بازی!
۲۱ ماه رمضونه حدود ۵۰ سال پیش، پدر بزرگم  -بابای مامانم-  میمیره. اون سالی که بابا بزرگ میمره ۲۱ ماه رمضون، ۱۹ آذر بوده. اما چون بابا بزرگم از دراویش بوده و عاشق و شیفته حضرت علی، ما هم ۲۱ ماه رمضون رو سالش میدونیم.

داییم و مامان بزرگم و بابا بزرگم داشتن میرفتم شمال که تو امامزاده هاشم جاده هراز تصادف میکنن. بابابزرگم دندونش میشکنه و میره تو حلقش و راه تنفسیش رو میبنده. بهش اکسیژن وصل بوده تا فردا که بره اتاق عمل و دندون رو در بیارن. پرستاره خوابش میبره و بابا بزرگ خفه میشه و ...

هر سال ۲۱ ماه رمضون خیلی سعی میکنم حرفی نزنم یا کاری نکنم که مامانم یهو یادش نیافته و ناراحت نشه، اما بازم فایده نداره. دیشب یهو زد زیر گریه و تا مدتی همینطوری گریه میکرد... خدا هشون رو آمرزیده که برده پیش خودشون.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز صبح با مامانم پاشدیم رفتیم دانشگاه. یکربع به ۸ اونجا بودیم و به خیال خودم فکر میکردم تازه دیرم رفتم. اما بعد کاشف بعمل اومد کهنمیدونم برای چی چی ساعت کاریشون ۹ شده و دیر میان.

مدیر گروه حسابداری که اومد مدارکم رو بهش نشون دادم و توضیح دادم که یه ترم رزرو کردم و الان برای پذیرش اومدم. از این زن شلا که صبح به صبح که می خواد بیاد سر کارش، مقنعش رو از تو پوشک بچش میکشه بیرون و سرش میکنه. در کمال خونسردی جواب داد "خانم! چون شما ناپیوسته هستی الان نمی تونی ثبت نام کنی. برو بهمن بیا!" یه ذره تعجب کردم که چرا بهمن؟ اگه بهمن برم که ثبت نامم میپره و جام میره تو لیست تکمیل ظرفیتیا و دیگه پر میشه! همینو بهش گفتم اما بازم همون جواب اول رو داد. شک کردم که نکنه داره چرت و پرت میگه. صبر کردم تا مدیر آموزش بیاد.

به اون که مدارکم رو نشون دادم گفت "نه، کی میگه بهمن بیا؟ اونموقع بیایی که دیگه نمی تونی ثبت نام کنی. شما باید ۲۴ ام بیایی برای ثبت نامت. الان رکوردای شماها باز نیست. تنها موردی که شاید یه ذره مشکل پیش بیاره براتون اینه که ترم اول هر واحدی که بهتون دادن رو باید بگیرین، دلبخواهی نمی تونین واحد بردارین." منم از لجم گفتم پس به اون خانم بگین که وقتی چیزی رو نمیدونن راهنمایی اشتباه نکنن. اگه میرفتم بهمن می اومدم کی جوابگوی من بود؟...مدیر آموزش هم کم نذاشت و رفت یه حالی! به خانمه داد.

۲۴ام هم باید امتحان شهرم رو بدم، هم اینکه ثبت نامم رو انجام بدم. احتمالا مامان رو میفرستم دانشگاه تا یه ذره کارامو انجام بده و خودمم بعد از امتحان شهر میرم.


دیروز اون یه جلسه تمرینی که سرهنگ برام نوشته بود رو رفتیم. پارکام همه خوب بود.

تو راه برگشت که می اومدیم، تو خیابون هدایت می خواستم بپیچم تو ولی آباد و بیام سمت آموزشگاه.  تو لاین چپ بودم، راهنمایی چپم رو هم زده بودم و پشتم رو نگاه کردم و نزدیک تقاطع بودم و می خواستم بپیچم. پام رو کلاج بود که دندم رو یک بزنمف یهو دیدم یه صدایی اومد و مربیه ماشین رو نگه داشت و دستشو گذاشت رو بوق و د بوق بزن. یه پیکانیه بیشعور از راست سبقت گرفت که زودتر از من بپیچه و بره، با سپر عقبش زد به سپر جلوی ما.

داشتم سکته میکردم. مشکوک شده بودم که آیا تقصیر منه؟ هر چی حلاجی میکردم میدیدم آخه منکه همه چیو رعایت کردم، تو مسیر خودم بودم، سمت چپمم کسی نبود، راه کسی رو هم نگرفته بودم، پس چی شد؟ خدارو شکر تقصیر من نبود هیچ جوره...بقول مربیه میگفت "انقدر ناشی بود که با سپر عقبش زده، میره سپر جلوش رو نگاه میکنه"


روحیم رو بدست آوردم. هر چی خدا خیر بخواد، همون میشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط papary  | 

پنج صبح پاشدم و یکربع به ۶ پشت در آموزشگاه بودم. کوچه تاریک بود. فقط من بودم و زوزه گرگ در دور دست و سوز باد در نزدیکی (برای اینکه جو بدم به ماجرا!) و یه گربه و یه سربازه که بعدا فهمیدم اونم می خواد امتحان بده.

مدیر آموزشگاه یکربع به ۷ اومد و در رو باز کرد. اسمامون رو نوشت و ماهایی که سری اول بودیم نشستیم تو کلاس آئین نامه تا سرهنگ بیاد. آئین نامم رو نفر اولی بودم که دادم. حدود ۳ دقیقه طول کشید. با ۲ تا غلط پاس کردم. از ۱۸ نفر فقط ۷ نفر پاس کردیم با اینکه خیلی آسون بود خدایی.

برای شهر که رفتم اسم دوستم تو لیست یه سرهنگ بود و اسم من تو لیست یکی دیگه. من قبل از دوستم رفتم. همه چیم عالی بود  -به گفته سرهنگه-  اما دوبلم رو خراب کردم و کج شدم من لعنتی. به همین سادگی، به همین خوشمزگی (عین زهرمار) رد شدم. یه جلسه برام نوشت و منتظر دوستم شدم. اون قبول شد.

به مربیم که زنگ زدم بهش بگم چی کار کردیم خیلی بد صحبت کرد باهام و گفت  "سعی کن جلوی من دیگه پیدات نشه." حالم خوب بود تا قبلش اما اینو که گفت قاطی کردم حسابی و ساکت شدم. وقتی از یه چیزی خیلی ناراحتم یهو ساکت میشم.

کلاسم رو می خواستم بازم با مربیه خودم بگیرم اما همه کلاساش پر بود و نمیتونستم. نهایتا با همون مربی گرفتم که ازمون امتحان گرفته بود. نه مربی خودم و نه اون مربیه اصلا باورشون نمیشد که رد شدم. جفتشون خیال میکردن شوخی کردم همه اینا رو تا پروندم رو دیدن و ...

کلاس فردا ۱ تا۳ هست... از ظهر که اومدم خونه یا همش خواب بودم، یا اگرم بیدار بودم یه سره نشستم گریه میکنم. خیلی برام زور داره. این همه زحمت کشیده بودم. زور داره ۱۶ جلسه ای بشم...از خدا می خوام که هفته دیگه کمکم کنه و قبول بشم.


فردا صبح ثبت نام دانشگاه آزاد دارم. بعد از اون باید زودی بیام که به کلاسم برسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز بخاطر تجربه دیروزمون و احتمال اینکه در مرز ضایع شدن بودیم، پنج دقیقه به ۸ رفتیم آموزشگاه. خدارو شکر هنوز مربیمون نیومده بود.

اون مربی که ازمون امتحان گرفته بود و این ۲ جلسه رو گذاشت تو دامنمون، دم آسانسور ماها رو دید و پرسید "کلاس دارین مگه؟" دوستم گفت "شما گفتین برین، ما هم اومدیم!" وقتی رفت به دوستم گفتم دیوونه چرا اینطوری باهاش حرف زدی؟ حالا میره زیرابمونو میزنه ها! گفت "می خواستم یه ذره بندازمش تو عذاب وجدان و حالشو ببریم."

پایین که اومدیم وقتی دوستم می خواست راه بیافته مربیه با ماشینش اومد کنار دوستم و گفت "از من ناراحت نباشین تورو خدا. من قصد اذیتتون رو نداشتم!"...اونموقع داشتیم از خنده میترکیدیم که پولتیک دوستم گرفته اما حیف که مربیمون تو ماشین بود و نشد بخندیم.

ظهر هم که اومدیم آموزشگاه از مربیمون و اون یکی مربیه، تا مدیر آموزشگاه و کارمندا رو گذاشته بودیم سر کار و میخندیدیم. اینطوری بگم که روز آخری تا حدی پسر خاله-دختر خاله شدیم که همشون برگشتن گفتن "کاش همه هنرجو ها مثل شماها بودن!"...من یکی به عقل همشون شک کردم که از ما آدمای اسکل اینطور خوششون اومده!

فردا آئین نامه و شهر با هم دارم (عین عقد و عروسی). البته اگه زود برم که بتونم تو گروه اول آئین نامه بدم، به شهر هم میرسم. بقول مامانم "به امید خدا!"

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط papary  | 

روزایی که من و دوستم کلاس میرفتیم همیشه اولین هنرجو ها بودیم. راس یکربع به ۸ اونجا بودیم همیشه. مربیمون یه بار گفت "شد یه بار من سرمو از اتاق بکنم بیرون ببینم شماها نیومدین؟"

امروز و فردا اون ۲ جلسه ای که افتاده بودیم رو داریم میریم. امروز تصمیم گرفتیم که ۵ دقیقه دیرتر بریم و بقول من سنت شکنی کنیم. در حالی که کلی خوشحال بودیم حتما از ما اسکلترم هست که زودتر بیاد، ده دقیقه به ۸ رسیدیم. در آموزشگاه بسته بود و یکی از مربی ها هم بود. این صحنه رو که دیدیم می خواستیم برگردیم بیاییم خونه و ده دقیقه بعد بریم که لااقل اینطوری جلوی یکنفر ضایع شده باشیم. اما مربیه خیال کرد ما بهمون بر خورده که در بسته هست و گفت "من زنگ زدم به آقای {مدیر آموزشگاه} الان میاد باز میکنه" و منصرفمون کرد. اگر مربیمون یهو سر میرسید حسابی ضایع بود. حتی احتمال اینو میدادیم که یه چیزی تو  مایه های همون قبلی هم بهمون بگه.

تو این مدت یک بار نشد ببینم مدیر آموزشگاه ژولی پولی باشه یا لباس دیروزش تنش باشه، کفشاش خاکی پاکی باشه یا چمیدونم، ریشاش تیغ تیغی شده باشه. وقتی اومد موهاش سیخ سیخی بود که معلوم بود نرسیده شونه کنه، چشا ورم کرده که تابلو بود یه آبم نزده و زودی اومده بیرون از خونش که درو باز کنه.

خدارو شکر مربیمون بعد از همه این قضایا رسید و لو نرفتیم. اما اگه میرسد حسابی مرگ بود!

امروزم در حد خودش کرکر خنده بود. با اینکه میدونم فوضولیتون داره میترکه اما حیف که نمی تونم تعریف کنم چون اینطوری بیمزه میشه، باید تو جو میبودین تا بفهمین چی میگم.


معاینه پزشکیم رو امروز انجام دادم. دکتره بجای اینکه بیاد وضعیت قلب و ریه و اینای منو ببینه، بهم گفت "بشین...پاشو...دستاتو ببر بالا...حالا بیار جلوی صورتت...انگشت منو نگاه کن..."

چه ربطی داشت نمیدونم!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط papary  | 

نسیم، دختر داییم رفت. ساعت ۶ صبح پروازش بود. واقعا براش خوشحالم و براش آرزو میکنم آینده ای که اونجا داره، گذشته ای که اینجا داشتش رو تحت الشعاع خودش قرار بده و اصلا از یادش بره که یه همچین گذشته گوهی اینجا داشت...حالا واقعا اوضاع خونشون دیدنی هست!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز حسابی از ساعت ۷ صبح تو خیابون بودم تا ۱۰ شب.

صبح پاشدم رفتم بیمارستان دم خونمون که آزمایشم رو بگیرن. زودم رفتم که نفر اول باشم. مثل شیر خودم تنها رفتما! خانمه تا نسخم رو دید گفت ما اینا رو نداریم و برو آزمایشگاه ... اونجا که رفتم نسخم رو که دید سوال کرد "برای چیه؟" و منم مجبور شدم یه قسمتی از ماجرای سوزناکم رو تعریف کنم. اما خانمه عین چی! فقط نگاه کرد و گفت "برو اونجا تا من بیام."

دکترم نامردی نکرده و قند ۲ نوبتی نوشته. یه آزمایش دادم و اومدم خونه و صبحانه خوردم و ۲ ساعت بعدش دوباره رفتم. تو این ۲ ساعتی هم که خونه بودم از یکی از بیمارستانهایی که طرف قرار داد بیممون هست تونستم یه دکتر چشم پزشک پیدا کنم که زودتر نمرم رو بنویسه و علاف دکتر خودم نشم. چون دیروز میگفت "شاید اصلا عینک نیاز نداشته باشی و با یه قرص خوب بشی."

حالا این وسط مامانم گیر داده که "چرا عجله میکنی؟...حالا عقب بیافته مگه چی میشه؟ بذار دکتر خودت بنویسه. شایدم اصلا عینک نخوایی و ..." بالاخره برگم رو نشونش دادم که اون خانم دیروزیه توش نوشته بود "عینک". یعنی اینکه تا با عینک نمره دار نرم برگم رو امضا نمیکنه. پیش هر دکتر دیگه ای هم که برم چون اون خانمه وسط برگه نوشته، نمیشه کار دیگه ای کنم. خلاصه که آخرش راضی شد و تازه فهمید من چی میگم و دردم چیه. اوووووف!

آزمایشم رو دادم، و دکترم هم نمرم رو نوشت و نسخه رو عینک سازی دادم و اومدم خونه. اما هلاک شده بودم واقعا دیگه تو گرما  از یه طرف اینکه همه کارا باید تا قبل از ۱۲ ظهر تموم میشد. چون عینک سازی میبست و میافتاد بعد از ظهر. بعد از ظهرم که میافتاد یه روز دیرتر عینک رو میدادن...فردا جواب آزمایشم و عینک آماده هست.


دوستم با ۴ تا غلط آئین نامش رو قبول شده. همه سوالا مثل همونایی بوده که تو کتاب بوده بغیر از ۴-۵ تا که انحرافی.

شدیدا مربی خودمون و اونی که ازمون امتحان گرفت هفته پیش سراغ من رو میگرفتن از دوستم که من پس چرا نرفتم؟ دوستم که بهشون گفته کارم گوریده تو هم و هفته دیگه میرم، کلی ناراحت شدن و با آه و سوز و گداز برام سلام دادن که دوستم برسونه به من و آرزو کردن که هفته دیگه حتما همه رو قبولیم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط papary  | 

شدیدا حالم درون قوطی سیر میکند!

امروز برای معاینه چشم رفتیم. چشمم اون شیفتولک ریز ریز ریزه ها که شبیه شونه هستش رو نمیدید. خانم دکتره  -که خیلی هم عنق بود-  ازم سوال کرد "عینک میزنی؟" گفتم نه اما ۸ سال پیش چشمم رو لیزیک کردم. تا اینو گفتم، گفت "پس برو پیش دکترت تا دوباره بهت عینک بده. بعدش بیا تا دوباره معاینه کنم و برگت رو امضا کنم"...... برگم رو امضا نکرد و برگشتم آموزشگاه. آموزشگاه هم گفت "تا معاینه پزشکیت انجام نشه نمی تونی امتحان بدی، حتی آئین نامه رو." این یعنی اینکه فردا دوستم میره آئین نامش رو میده و من هفته دیگه جفتش رو با هم باید بدم. یعنی این همه که خونده بودم و کتاب آئین نامه رو قورت داده بودم، فرت!

عصری رفتم پیش دکتر خودم تا قضیه رو بهش گفتم چشماش ۴ تا شد که چرا نباید ببینم. بعدشم بجای اینکه نمره چشمم رو بنویسه تا برم زودتر یه عینک بگیرم که کارامو ردیف کنم، یه آزمایش قند خون نوشت. نیست منم خیلی از آزمایش خون نمیترسم!!!

حالا فردا صبح دوستم میره آموزشگاه، منم میرم آزمایشگاه. تو جفتشون تست میگیرن اما یه ذره دیکته هاشون فرق داره....لابد خیر خدا در این هست که من دیرتر امتحان بدم، نمی تونم خودم رو بکشم که!


دیشب تا صبح عین سیخ خوابیدم از درد کمر. خوب بود، اما نمیدونم چرا یهو شروع کرد به درد و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این چند روزه عجیب تو کف "هلو" موندم و دارم فکر میکنم آخه این دیگه چی بود؟ بازم دمش داغ و قیژ که اگه در مواردی حالمون رو درون قوطی اخذ میکنه، اما از یه جای دیگه در قوطی رو باز میکنه و موجب خندمون میشه!
تو پست قبلی نوشتم کمرم درد گرفته؟! امروز کار دستم داد... صبح داشتم کفشامو میپوشیدم که برم دانشگاه برای کارای تسویه. همین که دولا شدم و یه کفشم رو پوشیدم و بندشو بستم؛ تا اومدم صاف بشم که اون یکی رو بپوشم، همونطوری دولا موندم. دقیقا حس کردم که یه بار ۲۰۰ تنی گذاشتن رو کمرم که نمی تونم صاف بشم. جدا نفسم بالا نمی اومد. نمی خواستمم مامانم رو بیدارش کنم که بگم بیاد یه کاری کنه. هر طوری بود حدودا شاید ۱۰ دقیقه همونطوری موندم تا کم کم تونستم صاف بشم. فورا یه قرص خوردم و رفتم. اما از پله ها اصلا نمی تونستم برم پایین و تو پامم خیلی درد گرفته بود.

دانشگاه هم که رفتم یه بساطی بدتر از سه شنبه داشتم. امضایی که باید کارشناس گروهمون میگرفت -همونی که گفته بود حسش نیست برو بعدا بیا-  نگرفته بود و انداخته بود گردن من. طبیعی بود که به من هم به این راحتیا امضا نمیدادن. حالا هی برو و بیا! این وضع رو که دیدم دیگه واقعا قاطی کردم و به این نکته بردم که "اگه می خوایی کارت زودتر انجام بشه فقط و فقط باید با داد و بیداد باهاشون برخورد کنی، اگر نه که کلاهت پس معرکست!"... حالا خوبه کمرم درد میکرد و دادی که میزدم از ته دلم بود، وگرنه که تره هم خورد نمیکردن برام.

نامم رو بردم بایگانی که دختره تایپ کنه ببرم امضای مدیر آموزش و مهر ریاست رو بزن زیرش که بیام، دختره برگشته میگه "من الان نمی تونم اینو تایپ کنم که! تایپش خیلی زمان میبره. بده به من نامتو برو حدودای ۲ بیا!" حالا کل نامم تو یه برگه A5 نصف صفحه رو هم پر نکرده. منم عصبانی شدم گفتم می خوایی من بجات تایپ کنم تا سر کار علیه لم بدن زیر کولر؟ آبمیوه میل دارین؟ تایپ ۸ خط چقدر زمان میبره مگه؟ بگو نمی خوام کار کنم...بعدشم عین میر غضب در جهنم وایستادم بالا سرش و زول زدم تو چشماش تا زودتر نامم رو تایپ کنه.

بااین کمرم امروز انقدر از پله بالا و پایین رفتم، از این ساختمون به اون ساختمون رفتم و از سر دانشگاه به ته دانشگاه، از وسط به طرفین و حالا برعکس رفتم که دیگه حد نداره. بالاخره تونستم این نامه کوفتی "فراغت از تحصیل" رو بگیرم. حدودای ۳ بود که رسیدم خونه. تنها کاری که کردم یه قرص خوردم و تشک برقی* رو گذاشتم روی کمرم و خوابیدم تا عصر. اما همچنان درد دارم اما خیلی بهتر از ظهر هستم.

* یه تشکچه کوچولو هست که المنت برق توش داره. از درجه ۰ تا ۳ داره و به برق که بزنی بر حسب درجه تنظیم شده، گرما ایجاد میکنه.


دوستام امشب اومدن بالا تا این سریالهای بعد افطار رو ببینیم. ۲-۳ روزی میشه که شروع کردم به دیدن "خورشید پنجم" اونم فقط برای اینکه از این داستانای سفر در زمان خوشم میاد. هر چند که از حالا تهش معلومه... پسره با هر بدبختی که هست برمیگرده سال ۶۴ و یه کاری برای دختره میکنه. خواهر مادر و دوستش رو به راه راست هدایت میکنه. آخرشم برمیگرده سال ۸۸ و به خیری و خوشی با هم مزدوج میشن و لی لی لی لی...!

سریالا که تموم شد یهو چشم باز کردیم دیدیم ۱۲ شده و اونا زودی رفتن پایین که بخوابن و سحر پاشن. قبلش بهشون میگم خاک تو سر ماها که یه ماه تموم میشینیم اسکل صدا و سیما میشیم این سریالا رو نگاه میکنیم. هر کانالیم که میزنی این برزو گوزو* (برزو ارجمند) و باباش رو داره نشون میده. بیچاره ها، آخر ماه رمضون همشون با هم عروسی میکنن و میرن خونه بخت، اونوقت بازم ما سه تا میمونیم بی شوهر با ۳ ت سر بی کلاه. شوهر که گیرمون نیومد هیچ، یک ماه رو از پرداختن به این امر مهم! از دست دادیم.

* نمیدونم چرا هر موقع می خوام اسم "برزو" رو بگم ناخود آگاه پسوندشم خودش میاد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط papary  | 

برادر مبین تو این پست ازم دعوت کرد که خدمت برادر جومونگ ملعون یه عرض ارادتی! خاص ابراز کنم.

برادر جومونگ سلام،

خیلی دلم می خواست موقع نوشتن این نامه جلوم بودی تا همچین یه لگدی به (...ت) میزدم. (منظورم تو سرت بود!) البته نه از روی ناراحتیا، خدا شاهده که از روی ارادتی! که بهت دارم!

خواهرمم تورو دوست داره البته نه در حد من اینطور دوستانه! ابراز ارادت اون خیلی خالصانه تر از من هست، طوری که تمام مدت عید نوروز رو که در مسافرت بسر میبردیم هر روز صبح ساعت 7 با داد و بیداد ماهارو از خواب بیدار میکرد که زودتر آماده بشیم و بریم تو شهر بچرخیم. اما دقیقا تا ساعت 12 ظهر که فیلمت از تلویزیون پخش میشد (خوشبختانه مثل فیلم دختر شوکت نبود!) همه ما همینطور یه لنگه پا، گاهی هم یه لنگه پا روی میز در حالی که لباسامون تنمون بود و تو دلمون به و مادر و خواهر گرام ابراز علاقه میکردیم، منتظر بودیم تا خواهرم رضایت بده و بریم.

یه چند باریم فیلمت رو دیدم اما نمیدونم چرا بیشتر از خودت از برادر تسو خوشم میاد. اصولا تو فیلما از هر چی آدم پدرسوخته! هست خوشم میاد... راستی یه سوال؟! تمام 13 روز عید رو که فیلم رو بالاجبار نگاه میکردم تو کف یه چیزی مونده بودم. یکی بود که از پاچه خوارهای بانو سوسانو بود؛ این پسر بود یا دختر بالاخره؟ همونی که خیلی به بانو سوسانو کمک میکرد. هنوزم این بزرگترین سوال ذهن من هستش. اگه پسر بود چرا هیچی ریش نداشت، اگه دختر بود پس چرا حرکاتش مردونه بود و اینطور به سمت بانو سوسانو گرایش داشت؟ نکنه بانو سوسانو....؟

یه چیزی رو میدونی؟ تمام این 13 روز عید، همه شخصیت های فیلم رو شناختم و تا یه حدی هم ته فیلم رو حدس زدم. اما همین 2-3 هفته پیش که یه بار دیگه داشتم فیلم رو نگاه میکردم (بازم به زور خواهرم) دیگه هیچکدومتون رو نشناختم. چون همتون مدل موها و ریشاتون رو تغییر داده بودین و من قاطی کردم حسابی که کی به کیه؟! اما بازم تسو جان رو شناختم.

میگم ناقلا تو هم مایکروویو بودی و ما خبر نداشتیم؟ سه شنبه با بانو سوسانو ازدواج کردین و شنبه اش یه پسر به اون بزرگی داشتین!!! موسسه رویان باید بیاد پیش شماها بوق بزنه.

شنیدم که چند وقت پیش ایران بودی. عکسات رو که دیدم به مدت ۸ دقیقه و ۲۵ ثانیه تو کف این مونده بودم که واقعا خودتی یا یکی خواسته شوخی کنه؟ خدارو شکر اهالی گوگوریو این عکسات رو ندیدن چون ۱۰۰٪ دیگه عمرا تره هم برات خورد نمیکردن. آخه مرد حسابی امپراتور شدنم یه ابعاد خاصی داره، تو چی چیت به امپراتورا می خوره با این قدی که نصفیش زیر زمین مونده؟

خیلی حرفا مونده که برات بنویسم اما هر حرفی رو نمی تونم اینجا بنویسم چون عامل بدآموزی برای بچه های مردم میشه... در آخر از اعماق تهم آروز میکنم که هر چه زودتر این فیلمتون تموم بشه و بره پی کارش تا هر وقت این خواهرم اینا میان اینجا تیلفیزیون ما در قبضه کره شمالی نباشه.


امروز که از خواب بیدار شده بودم یهو یه صدای جیغ وحشتناکی اومد و پشتشم یه صدایی شبیه به اینکه انگار یه گله غضمیت (درست نوشتم؟) حمله کرده باشن و در حال دو باشن. اول فکر کردم همسایه روبروییمون (همون گشاد خانوم که قبلا ازش نوشته بودم) باز دوباره با شوهرش دعواشون شده.

یه ذره که گذشت همسایه پایینیمون زنگ زد بالا و گفت "میدونی چی شده؟" و چون میدونستم که امروز فردا جواب ارشد رو میدن فهمیدم که اون صداهه مال اون بوده و دسته غضمیتا هم حمله نکردن، الهام بوده که از فرط خوشحالی میدویده و جیغ میزده. منم نامردی نکردم و وقتی داشتیم پای تلفن حرف میزدیم مراسم جیغ و ویغ رو اجرا کردم. بعدشم که رفتم پایین یه مراسم دسته جمعی با هم گرفتیم.

 بعد از ۲ سال که کنکور داد و قبول نشد بالاخره امسال دانشگاه هنر تهران قبول شد. براش خیلی خوشحال شدم . فکر میکنم انگار خودم قبول شدم.


ار پریروز که دانشگاه رفته بودم و اونطور داد و بیداد کردم، تمام استخونهای بدنم وحشتناک درد گرفته. بدتر از همه کمرم و پام هست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط papary  | 

۹ و نیم صبح دانشگاه بودم. از دیشب با خودم شرط کرده بودم که با توپ پر برم. یه مدتی پشت در گروه علاف شدم که مسئول گروه رو پیداش کنم. بالاخره خبر آمد که شاید در ساختمان فنی باشه.

بعد از اینکه خانم رو پیداش کردم و از سر هره کره کردنشون بلندش کردم، با یه نامه که خودشم میدونست سایت به من کارنامه نمیده منو ۴ طبقه فرستاده بالا که مبادا خودش این راه رو نره. بالاخره بعد از ۲ بار رفتن و اومدن و تلفن زدن، کارنامم رو گرفتم آوردم دادم بهش که برگ تسویه بده. خیلی شیک برگشته میگه "الان که تو امتحانا هست و حسش نیست. حالا برو ۸ شهریور به بعد بیا اگه سرم خلوت بود اونموقع کارتو راه میندازم!" اینو که گفت من قاطی کردم و گفتم مگه منو اسکل گیر آوردین اینجا؟ یا سایت خرابه، سایت درست میشه نمره ها رو ثبت نمیکنین. نمره ها ثبت میشه میام دانشگاه، میپیچونین. خانم من ۱۵ شهریور ثبت نام آزاد دارم. هر روز که بیکار نیستم پاشم بیام اینجا ببینم شما کی حسش رو دارین!... اینو که گفتم همچین با یه دلخوری که انگار داره منت میذاره سر من پاشده پروندم رو آورده و برگ تسویه بهم داده که برم امضا حمع کنم.

قبلشم ۴تا فرم یه جور بهم داد که تو همشون باید اسم و فامیل، آدرس، تلفن، مشخصات تحصیلی خودم رو مینوشتم و به یه سری سوالات چرت و پرت در مورد مدارکی که دارم و ندارم و خواهم داشت جواب میدادم خدارو شکر باید تیک میزدم اینار، وگرنه که تا الان نشسته بودم مینوشتم. کم مونده بود خلافی ماشین هم بخوان دیگه. انقزه اسم و مشخصات خودم رو نوشتم که از خودم دیگه بدم میاد.

حالا تو این هیری ویری دوستم زنگ زده میگه "رفتم آموزشگاه که مدارکمون رو افسر امضا کنه، مال تورو میگه خودش باید بیاد. اگه میتونی تا ۱ بیا، اگر نه که می افته هفته دیگه و کلا همه کارات یه هفته عقب میافته.

دیگه کم مونده بود برم از آبدارچی دانشگاه هم امضا بگیرم. آخه من نمیدونم رشته حسابداری، واحد آزمایشگاهیش کجا بود؟... رفتم پژوهش امضا بگیرم، مدیر پژوهش میگه "پس چرا قسمت آزمایشگاه رو امضا نکردی؟" میگم رشتم حسابداریه واحد آزمایشگاهی ندارم. میگه "مگه میشه؟ لابد دارین شما نگذروندی!" میگم آره خب! گروه خونی اعداد رو باید بگیریم، آزمایششون کنیم که یه موقع انگلی چیزی نداشته باشن که زیان ده بشیم. آقای محترم گیرم که این واحد رو هم داشتیم و من نگذروندم، چطوری الان بهم برگه تسویه دادن و فارغ التحصیل هستم؟...برگم رو امضا کرد رفتم شهریه. شهریه هم مدارکم رو گرفت که بررسی کنه ببینه بدهی دارم یا نه؟ البته ۷۸ هزار و خورده ای ازشونم می خوام. پنجم باید برم که چون پنج شنبه هست و اصولا تجربه ثابت کرده که پنج شنبه ها کسی تو دانشگاه نیست، شنبه میرم.

بدو بدو ساعت ۲ رسیدم آموزشگاه که ببینم چه خاکی تو سرم بریزم؟ خدارو شکر افسره دم در داشت میرفت که مدارکم رو دادم بهش و با کلی غر و پر که "وقتی خودت میتونی بیایی چرا میدی به کس دیگه مدارکتو بیاره؟ بعدشم این موقع، موقع اومدن نیست!" امضا کرده. ۲ شنبه باید برای معاینه فنی! برم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز از صبح که بیدار شدم انگار یه چیزی رو گم کرده باشم همش دور خودم میچرخیدم. به اینکه هر روز بریم کلاس عادت کرده بودم. دیگه حالا تا دانشگاه ها شروع بشه یه مدتی کمتر سوژه خنده داریم.
دفترچه دوم رو امروز گرفتم. تهران فقط دانشگاه شهید رجایی و شریعتیه و شهرستانا غیرانتفاعی. شهید رجایی که کلا برای فرهنگیانه، شریعتی روزانه هاش فرهنگیانه و شبانه هاشم که ماها میتونیم بزنیم شرایط خاص داره.

۱-دارا بودن حداکثر سن ۲۴ سال تمام (متولدین ۱/۷/۶۴ به بعد)... که من ۸/۵/۶۳ هستم.

۲- نداشتن لکنت زبان به هر مقدار...انگار خواننده می خوان انتخاب کنن!

۳- نداشتن نقص عضو مشهود و تغییر شکل مادرزادی یا اکتسابی به خصوص در اندامها و نداشتن کراهت منظر در اثر شوختگی یا دگیر عوامل در صورت یا قسمتهای ظاهری نمایان بدن (استفاده از دست و پای مصنوعی نقص عضو تلقی میشود)...یعنی کسی که نقص عضو داره -حالا به هر دلیلی- نمی تونه ادامه تحصیل بده؟

۴- نداشتن دید کم

۵- قدرت شنوایی، کمی شنوایی داوطلب نباید بیش از ۴۰ دسی بل باشد یا صدای نجوای را از فاصله ۶ متری به خوبی بشنود

۶- عدم ابتلا به بیماری های مزمن یا صعب العلاج از قبیل سیروز کبدی، آسم، نارسایی کلیه، بیماری های قلبی، اسکروز آن پلاک، پارکینسون، جزام و بیماری های خونی نظیر لوسمی، کم خونی شدید یا مقاوم به درمان و تالاسمی ماژور... HIV + رو یادشون رفته بنویسن!!!

۷- نداشتن هیچ گونه کسالت روانی و صرع

۸- داشتن قد و وزن مناسب (حداقل قد برای برادران ۱۶۰ و خواهران ۱۵۵)

فکر میکنم این دفترچه ای که گرفتم بیشتر مربوط به انتخاب Miss Universe میشه تا دانشگاه سراسری!...بقول مامانم میگه "هم دانشگاه میرین هم براتون خواستگار پیدا میشه!"

بند ۱ش که شامل من نمیشه اصلا. یا باید از خیرش بگذرم و اصلا انتخاب نکنم، یا اینکه فقط شهرستان بزنم. اگه غیر انتفاعی نبود میرفتم، اما وقتی میبینم هیچ فرقی با آزاد که نداره هیچ، مدرکشم پایین تره مگه دیوونم پاشم برم؟ تنها کاری که میکنم اینه که انتخاب دانشگاه میکنم  -از لجم چنتایی هم دانشگاه شریعتی میزنم-  تا اگه اسمم در اومد مدرک قبولیش رو بگیرم که بعدا به دردم می خوره.

خوشحالم که اصلا وقتی نذاشتم که بشینم بخونم. چون اگه می خوندم و این دفترچه رو میدیدم اونموقع خیلی سوختن داشت برام که اون همه خونده بودم و آخرشم نمی تونستم جایی رو انتخاب کنم!

کماکان مقدمم به دانشگاه آزاد گرامی باد! 


نمره هام رو کامل تو سایت دانشگاه زدن. معدل این ترمم ۹۶/۱۸ شده. همه نمره هام بغیر از تربیت بدنی که ۱۳ و حسابداری مالیاتی که ۱۷ شدم، ۲۰ هست. اگه چنتا واحد دیگه هم داشتم معدلم بالاتر میرفت و مثل ترم پیش ممتاز میشدم. این ترم ۱۳ واحد داشتم کلا!...از فردا دنبال کارای تسویم میرم.
بعدا اضافه کردم!... یه جایی تو دفترچه که اصلا معلوم نیست یه غیرانتفاعی تو تهران داره، "دانشگاه غیر انتفاعی علم و فرهنگ تهران". یکی از دوستام میگه" غیرانتفاعی علم و فرهنگ بهتر از آزاده. اگه قبول شدی "اینو" برو اما بقیه رو نه!"...دیوونه شدم بخدا! تورو خدا اگه اطلاعاتی دارین در این مورد میشه بهم بگین زودتر؟ ۴ تا ۷ تیر باید انتخاب دانشگاه کنم.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط papary  | 

تست امروز رو سر دوبل افتادم و باید ۲ جلسه اضافه تر بگیرم. نفر اول من امتحان دادم.  فرمون اول رو زیادی رفته بودم تو. کسی که ازمون امتحان گرفت یکی از مربی های آموزشگاه بود. میگفت "همه چیت عالی بود. کلاچت تپ تپ نکرد و خوب میگرفتی و کنترل کلاچت خوب بود. تعویض دندتم بموقع و خوب بود. در کل برای کسی که ۱۳ جلسه رفته خیلی عالی بودی فقط حیف که برای همین یه مورد کوچیک مردود شدی."

دوستمم مردود شد. زیاد به راهنما توجه نداشت و آخرش که داشت پیاده میشد دستی رو یادش رفت بکشه. ماشین همینطور داشت عقب عقب میرفت و اونم برای خودش داشت پیاده میشد.

تو ماشین که بودیم به دوستم داشتم میگفتم الان که بریم آموزشگاه با چه رویی تو چشمای آقای [...] نگاه کنیم؟ اصلا بهش نمیگیم افتادیم  و به روی خودمونم نمیاریم. مربیه گفت "به اون نگین، منو چی کار مکینین؟ منکه میرم بهش میگم. رو شما دوتا خیلی حساب میکرد!" بهش گفتم حالا با شما هم یجوری کنار میاییم. بهتون پیشنهاد رشوه میدیم که نگین. یهو شیشه آب یخی که تو کیفم بود رو درآوردم گرفتم جلوش و گفتم اینم قیمت پایه. قبوله؟

اومدیم آموشگاه که کلاسامون رو هماهنگ کنیم، انگار نه انگار که رد شدیم. انقزه کرکر میکردیم که خانمه فکر کرد قبول شدیم و برای امتحان اصلی همینطوری داریم ۲ جلسه دلبخواهی میگیریم. بقیه می اومدن دعوا و داد و بیداد که چرا رد شدیم؟! خدایی آخر روحیه ایم ماها. بقول دوستم میگه "پامون به هر جا که برسه انقدر سعی میکنیم سوژه خنده پیدا کنیم اونجا رو به گوه میکشیم!"

هفته دیگه سه شنبه آئین ناممون رو میدیم و هفته بعدش یکشنبه و دوشنبه کلاسامون رو میریم و اگر خدا بخواد سه شنبه ش آزمون شهره.


سراسری مجاز شدم. نمرم ۷۵۴ و رتبم ۲۲۱۱۸ شده. تو درسهای معارف و حسابرسی نمرم منفی شده. اما بقیه رو خوب زدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط papary  |