تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
هر زمانی که از خونه می خوام برم بیرون، در صورتی که کوله داشته باشم و باید از مترو استفاده کنم، کارتم رو میارم میذارم تو جیب مانتوم که توی ایستگاه معطل نشم. وقتی هم از گیت رد شدم کارتم رو میذارم سر جاش که تو جیب مانتوم نمونه. بالای کولم یه جیب کوچیک داره که مخصوص کارت مترو و کیف پول خوردام هست.

امروز که می خواستم کارتم رو بردارم اصلا تو اون جیبه نبود...... فکر کردم همینطوری انداختم تو خود کوله. لای کلاسووور، لای کتابااا، لای مجله، تو جعبه عینک آفتابیم، تو کیف پول، تو کیف کوچیک لوازم آرایش و کیف کوچیک داروهام، تو جیب مانتو و شلوارم (در صورتی که اینجاها چیزی میذارم) هر جایی رو که گشتم نبود که نبود.

یه ذره که فکر کردم متوجه شدم دیروز تنها جایی که به کیفم تسلط نداشتم تو اتوبوس بود که کولم پشتم بود و یه نفرم چسبیده بود بهم. کیف پول خورد رو نتونسته برداره چون بزرگتر از در جیبه هست و گیر میکنه وقتی می خواد بیاد بیرون. خدا کنه حدسم اشتباه باشه.

از وقتی اومدم خونه همه جارو گشتم با اینکه میدونم جایی غیر از اون جیبه نمیذارم کارتم رو. همش امید دارم که پیدا بشه. چون از شکل این کارت جدیدا اصلا خوشم نمیاد. کارت خودم از اون کارتای نسل اول بود. توشم ۴ هزار تومن شارژ داشتم.


منوی پیشنهادی: لطفا اول خود این پست و بعدش کامنت دونیش ، کامنت های "نمیشناسی" رو بخونین اگر خواستین. اگرم نخواستین، خب نخواستین دیگه!

اگر من با دوست همجنس خودم بیرون برم، مسلما اگر قبلش حرفی از "مهمون کردن همدیگه" در میون نباشه امکان نداره که بذارم صورت حساب های منو پرداخت کنه، یا برعکس. تابع قانون "دنگی دونگی" هستم شدیدا. چون اصلا دلیلی برای اینکار نمیبینم.

اگر با دوست غیر همجنسم برم بیرون، و در صورتی که "فقط" (تاکیدم رو این خیلیه ها) دو تا دوست معمولی باشیم، هیچ فرقی با مورد قبلی نداره بازم.

اما اگر، با دوست غیر همجنسم که رابطه ای بیشتر از "فقط دو تا دوست معمولی" بین ما باشه بیرون برم (ببخشید که نمی خوام از اصطلاح "دوست پسرم" استفاده کنم چون اصلا از اون کلمه خوشم نمیاد)، دلیلی نمیبینم که بخوام من صورت حساب رو پرداخت کنم. یه جورایی همون "هر کی خربزه می خوره، پای لرزش هم میشینه."

چرا، اگر یه مناسبتی خاص از طرف من باشه، مثلا تولدم یا چمیدونم مثه دادن یه سور، "حتما" من باید صورت حساب رو پرداخت کنم. یا اگر بدونم که طرف آدم آویزونی نیست (که متاسفانه اکثر آقایون جوان دارن اینطوری میشن. خودم اینو چند بار تجربه کردم تا حالا. با عذر خواهی فراوان از اونایی که خدارو شکر اینطوری نیستن)، منم اونو مهمون میکنم. در غیر اینصورت از همون قانون خربزه ای پیروی میکنم.


دو شب گذشته آخر شب که می خواستم بخوابم دوش گرفتم و با موهای خیس خوابیدم. با اینکه میدونستم اصلا کارم درست نیست! جوونی و خامیه دیگه.

در نتیجه امروز از صبح که پاشدم همش سرف (سلفه!) میکنم. شدیدا با آب- نمک با نمک زیاد، صمیمیت زیادی رو حس میکنم فعلا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این چند روزه واقعا درگیر بودم، و البته هنوزم هستم. البته درگیریه خاصی نیست. معمولا وقتی دانشگاه شروع میشه، یه بچه خرخون حال بهم زن! عین من، چه مصائبی داره؟
پانیا خانم اولین کادوی روز دختر رو از خاله جونش -که من باشم-  نقدا دریافت کرد...الهی ی ی ی قربونش برم من.

اما خاله جونش هیچی از هیچ کسی دریافت نکرد و تازه کلی هم غر میزد که چرا روزمو تبریک نمیگین؟

خانمای جوون، با یک روز تاخیر روزتون مبارک.


امروز شدیدا رو شانس بودم. بقول برادر تتلو "وای که چه حالیه ه ه، همه چی عالیه..."

ساعت ۱ کلاس داشتم. از پله ها که میرفتم بالا دیدم دوستم وایساده سر پله ها و یه قیافه ناراحت به خودش گرفته. بهش میگم چت شده ناراحتی؟ میگه "پریااااا ! این استاده نمیاد. دم کلاسو نگاه کن؟ آموزش کاغذ چسبونده. حالا تا ۳ و نیم که اون یکی کلاسمون شروع بشه چه کار کنیم؟" بهش گفتم این ناراحتی داره دیوونه؟ پایه ای  بریم هایدا و یه ساندویچ بزنیم در جهت روشن شدن؟ بعدشم میریم ساختمون شریعتی، منم میرم سایت و  ترجمه هام رو از تو iGoogle در میارم.

چهارشنبه ها که میرم اون ساختمون، از جلوی هایدا رد میشم اما هیچ روزی نشده بود برم غذا بخورم. چون یا تنها بودم، یا اگر دوستم باهام بود وقت نداشتیم و باید زودی می اومدیم ساختمون شریعتی که به کلاسمون برسیم. اما امروز یه دلی از عذا در آوردیم در این حد! بعدشم تا اون یکی ساختمون پیاده اومدیم و کلی حال داد.

شریعتی که اومدیم، گلاب به روتون دنیا برام تیره و تار بود و هیچی رو نمیدید چشام! حتی اسم خودمم یادم رفته بود. غصم شده بود که چطوری برم دستشویی دانشگاه؟! آخه اصلا عادت ندارم بیرون از خونه برم دستشویی، مخصوصا که ایرانی باشه.

اما امروز باید دل و به دریا میزدم و میرفتم. هرطوری بود خودمو رازی کردم که حالا اگر برای یه بار از توالت ایرانی استفاده کنم نمیمیرم که، و به خودم وعده یه ساندویچ دیگه هایدا رو دادم تا بالاخره رازی شدم.

تو دستشویی که بودیم یهو دیدم دوستم میگه "بیا برو این یکی. خدا برات جور کرده." در کمال ناباروری دیدم که دانشگاه ما دستشویی فرنگی داره.........این مدت اصلا ندیده بودم. از ذوقم می خواستم بپرم دوستمو بقل کنم. فورا حرفمو برای قولی که به خودم داده بودم پس گرفتم و پیچوندم خودمو. چون قول ما برای توالت ایرانی بود نه فرنگی!

داخل که رفتم، بعد از تشریفاتی که داشتم، وقتی می خواستم درو ببندم گیره در خراب بود و بسته نمیشد. (ای خدا! چرا خوشی ها انقدر زودگذرن؟)...دوستم پیشنهاد داد "من از بیرون میبندم" و درو از بیرون بست. همون موقع گیره داخل هم بسته شد و ...آره دیگه! حالا از اینورم هی به دوستم میگم تو برو پایین تو سایت یا بشین تو بوفه تا من بیام. کیفمم که پیش توس خیالم راحته...بعد از چند دقیقه دوستم گفت "من میرم بیرون وایمیستم."

وقتی می خواستم بیام بیرون، گیره داخل رو که باز کردم و درو حل دادم، دیدم ای وای ی ی! در که از اونور بستس! چی کار کنم خدایا؟ موبایل و کیفو همه چیمم که پیش دوستمه و نمی تونم زنگ بزنم بیاد درو باز کنه! دادم که بزنم خیلی ضایعس...اما چاره ای نداشتم جز داد زدن. اول آروم صداش کردم. بعد یه ذره بلندتر که شنید و اومد درو باز کرد.

خنده بازاری بود برای خودش. میگفت "تازه می خواستی منم بفرستی پایین! اونوقت چطوری می خواستی بیایی بیرون؟"

کلاس زبانمم که تشکیل شد، از اون همه آدم فقط من بودم که ترجمه ها رو نوشته بود و تقریبا بلد بود. بقیه حرص استاده رو درآورده بودن و تا آخر کلاس هرکی سعی میکرد یه روش تدریس رو به استاده پیشنهاد بده...اما در کل امروز خیلی خوش گذشت.

نتیجه اخلاقی: از کوچکترین و پیش پا افتاده ترین اتفاقات پیش اومده، بهترین استفاده رو ببرین...گاهی لازمه آدم یه ذره دل به نشاط باشه. 


بعد از دانشگاه، تو اتوبوس همه مسافرا شدیدا منو GPS فرض میکردن. هر کی هر آدرسی می خواست مستقیم می اومد سمت من و از من سوال میکرد...به قیافه خودم شک کردم!
امروز صبح یه خواب وحشتناک میدیدم. وقتی که ساعتم زنگ زد اصلا نمی دونستم چطوری خدارو شکر کنم که از اون خوابه نجات پیدا کردم. حسابی ترسیده بودم. حتی میترسیدم تا چند دقیقه از رختخوابم بیام بیرون.

اصلا تازگیا خیلی خوابای عجیب غریب میبینم. همشونم بخاطر این درسای مزخرفیه که میکنم تو مخم و همش فکرم مشغوله...کمبود خوابم که حسابی دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط papary  | 

بر اساس تحقیقات آلمانی ها افرادی که در این تحقیق روزی چند دقیقه به سی.نه زنا.ن زل میزدن نسبت به افراد دیگر تا ۵۰٪ کمتر دچار حملات قلبی می شوند. و به افراد بالای ۴۰ سال توصیه شده است که حداقل روزی ۱۰ دقیقه به سی.نه های بزرگ زل بزنند.

جل الخالق!!! آدم که چیا نمیشنوه تو این دوره زمونه. اصلا دوره آخر زمون شده.


من یه اخلاق خیلی نمیدونم خوبی یا گندی دارم که وقتی پای حساب کتاب میاد وسط اصلا حوصله تک و تعارف الکی ندارم و دوست دارم طرف هم همینطوری با من باشه. مثلا وقتی قراره هر کی دنگ خودش رو بده، دیگه توش اما و اگر نباید بیاد. نباید کسی سر کس دیگه هوار بشه. 

چند روز پیش رفتیم بوفه دانشگاه که یه چیزی بخوریم که تا ساعت ۵ که اون یکی کلاسمون شروع میشه نمیریم. دوستم یه ساندویچ خرید و من یه چیپس.

وایسادیم دم پیشخون و من داشتم پول خودمو میدادم که دوستم دست منو میکشید و اصرار اندر اصرار که "من باید چیپستو حساب کنم" و تندی هم پول داد به خانمه. حالا هرچی میگفتم نمی خوام، هر کسی باید سهم خودش رو بده، تو گوشش نمیرفت که نمیرفت. به خانمه هم هر چی میگفتم خانم شما فقط ساندویچ ایشون رو حساب کنین، الکی برگشته میگه "دیگه پول خورد ندارم، یه جوری خودتون بعدا با هم حساب کنین." و یه لبخند چندش تحویل من میداد.

وقتی دیدم راه به جایی ندارم و این دوستمم بیخیال نمیشه، همچین یه ذره تند -اما نه با بی ادبیاـ به خانمه گفتم شما فکر کن از اول ما دو نفر سوا اومده بودیم و دو تا مشتری جدا بودیم، نکنه بازم میگفتین برو با فلانی حساب کن؟...این پول منه، لطفا چیپس منو حساب کنین. مرسی... بعدشم که دوستم دید من کوتاه نمیام و سر حرفم هستم، بیخیال شد و رفتیم و به خوشی از چیپس و ساندویچ هم خوردیم.

می خوام بگم که اصلا دوست ندارم اینطور تعارف ها رو. بنظرم وقتی هر کسی دنگ خودش رو بده، رفت و آمدها بهتر صورت میگیره تا اینکه اصرار داشته باشی پول طرف رو هم حساب کنی و اینطوری طرف رو تو رودر وایسی بذاری. ممکنه دفعه دیگه من  -به هر دلیلی حالا-  پول همراهم نباشه یا اصلا کم باشه، چه خاکی بریزم تو سرم اونوقت؟ مگر اینکه از قبلش مشخص شده باشه که می خوایییم مهمون کنیم.

بعدا اضافه شد!...یکی از دوستان تو نظر دونی همین پست نوشته "حالا اگر طرف مثلا دوست پسرت و اینا و اونا بودش یه هویی یه هویی این اخلاق و خصوصیتت رو کلا فراموش میکردی و کلا تغییر میکردی و خفن انتظار داشتی که آره دیگه زودی حساب کنه
کلا محض تغییرات خصوصیات خاص گفتم اینو وگربه بحث حساب و کتاب نیس"

خدمت این دوستمون باید بگم که بنظر من این موضوعی که شما گفتین کاملا با اونی که مدنظر من هست فرق داره. اما در این فقره خاص که شما گفتین، اگر پسری دختری رو بعوان دوست انتخاب میکنه، ۱۰۰٪ باید اون صورتحساب رو پرداخت کنه نه خانم. نمی خوام بحث رو کش دارش کنم، فقط تو یه جمله میگم که هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه.

اما اگر طرف دوست معمولی آدم باشه و هیچ صنمی (ثنمی؟ سنمی؟) با هم نداشته باشن، دلیلی نداره که خانم انتظار داشته باشه که اقا صورتحساب رو پرداخت کنه. اینجا بازم قضیه "دنگی بودن" پیش میاد.


اون کلاسیم که هی میرفتیم و استاد نمی اومد و هر دفعه هم آموزش میپیچوند ماهارو، بالاخره امروز تشکیل شد... استاده شبیه وزیر اعظم تو جومونگ.

                                         وزیر اعظم

                                      وزیر اعظم که شبیه استادمه

می خواستم برم بهش بگم از طرف من به تسو سلام برسون این دفعه که رفتی دربار دیدنش، اما بیخیال شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز از وقتی بیدار شدم عین این بچه های خوب و سربراه که اصلا به چیزی دست نمیزنن و با عروسکاشون یا کتاب رنگ آمیزیشون مشغولن، نشسته بودم مثه چی! درس می خوندم. داشتم اصول ۲ می خوندم و لیست حقوق و دستمزد مینوشتم. یکی از مباحثیه که دوست دارم و ازش لذت میبرم.

همینطور که داشتم مینوشتم و هی لذت میبردم و باز مینوشتم و هی لذت میبردم، یهو دیدم صدای لولاها و پایه میزم در اومد. اول فکر کردم باز دوباره نشستم رو میز که اینطوری صدا میکنه، اما بعد دیدم نه بابا، منکه رو صندلی نشستم و فقط کتاب و جزوه هام رو میز پخشن...... تندی دویدم پیش مامانم و فقط جیغ میزدم زلزله اومده. س سالمی؟... زلزله شده، سالمی؟ طور طوریت نشده؟ خوبی؟...زبونت بند اومده حرف نمیزنی؟ آره مامان؟

حالا مامانمم انگار که هیچی نشده همینطور وایساده بود بربر منو نگاه میکرد. گفت "زلزله چیه؟ توهم زدی باز؟ ماشینایی که از رو پل رد میشن بودن. برو بشین کارتو بکن...ببین لوستر تکون نمیخوره!" بعد سرشو بالا کرد و به لوستر گفت "جناب لوستر شما تکون خوردین؟...میبینی تکون نمی خوره؟ خل شدی... خدایا شفاش بده، جوونه حیفه!"

حالا منم همینطور یه ریز دارم حرف خودمو تکرار میکنم. اما وقتی دیدم همه چی عادیه و هیچ کسیم صدا نمیکنه از تو خیابون بیخیال شدم و برگشتم تو اتاقم...تا برگشتم و دوباره می خواستم لذت ببرم، همسایمون با بچش -که ۳ ماهشه- اومدن بالا. اون از من بدتر بود بیچاره. رنگ دیوار از رنگ صورت اون پررنگ تر بود. تازه اونموقع مامانم صداش در اومد که "آره منم متوجه شدم زلزله اومده اما وقتی دیدم تو ترسیدی و داری سکته میکنی هیچی نگفتم که بدتر جیغ ویغ نکنی. اما الان که میبینم خانم {...} هم اومده بالا دیگه نمیشه انکارش کنم."

میبینی تورو خدا؟! یه روز ما اومدیم از درس خوندنمون لذت ببریما!


مامان اینا امشب رفتن عروسی و منم خودمو جا موندم! تو خونه!... هم درسم مونده هم اینکه عروسیش سوا بود، حال نمیکردم برم.

مامانم میگفت "اگه عروسیه خودت  تو تالار باشه چی کار میکردی؟" جواب دادم اگر یه زمانی از خر ترشیده شدن پایین اومدم، با یکی ازدواج میکنم که عروسیمون رو قاطی بگیره. حتما هم شرط میکنم شام عروسی دیزی، پاستا یا پیتزا باشه چون خودم این سه تا رو خیلی دوست دارم.


این یعنی خیلی بده که در بعضی موارد بین من و سیب زمینی هیچ فرقی نیست؟... خب چی کار کنم وقتی اون حس برام ناآشناست؟ ادا در بیارم خوبه؟!!
دیشب یه کوله کوچیک  Esprit با چرم اصل کادو گرفتم.

کوله ه مصداق "فلفل نبین چه ریزه...." هستش. با اینکه کوچیکه اما کلی جا داره و آشغالای من توش جا شده، تازه بازم جا اضافه داره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط papary  | 

یه چیز بگم نگین این دختره عجب دل به نشاطیه یا دچار خودشیفتگیه حاد منجر به مرگ شده ها!

تو پنجره FireFox، فید چنتا وبلاگی که بیشتر سر میزنم بهشون رو گذاشتم که هر موقع خواستم در کمتر از سیم ثانیه (اینم یه واحد اندازه گیریه مثه "یه چسه" اما در واحد زمان) باز بشن... (قسمت از خود شیفتگیش از الان شروع میشه!) فید وبلاگ خودم رو هم گذاشتم و هر موقع احتمالا باز میکنمش با دقت تموم میشینم وبلاگ خودم رو می خونم.

حتی یه چند باری کار به جایی رسید که می خواستم خودم برای خودم کامنت بذارم و بنویسم "سلام...وبلاگ جالبي داري...مطالبتم خيلي جالبه...اگه موافق باشي ميتونيم تبادل لينک کنيم...لينکت رو خيلي راحت در آدرس زير ثبت کن" 

اما بعدش که فهمیدم وقتی بخوام نظر بذارم باید اسمم رو بنویسم، و بعد که اسمم رو هم نوشتم بقیه میان میبینن و قضیه لو میره و کلی ضایع میشم، از خیرش گذشتم و فقط نوشته های خودم رو هی خوندم و کلی به به چه چه کردم.


امشب خاله نرگس خونمون بود و نشسته بودیم این سریال در چشم باد رونگاه میکردیم. دیگه خیلی بخوام صدا و سیما رو خوشحال کنم و افتخار بدم هفته ای یکساعت (شایدم کمتر) میشینم این سریاله رو میبینم. اونم همش رو ندیدم، فقط این چند قسمت اخیرش رو میبینم که پارسا پیروزفر توش اومده. چون از بازیگرایی هست که همیشه دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت و به عشقش وفادارم همیشه. یکی هم محمدرضا فروتن. هر کی به این دوتا چپ نگاه کنه با من طرفه!

زیاد پرت نشم از حرفم!... داشت نشون میداد که اسد برادر بیژن  -پارسا پیروزفر-  عروسیشه و عروس نشسته سر سفره عقد. مادر عروس میره اتاق بقلی و با شوهرش یاد جوونیاشون میکنن و از این میگن که این دختر رو با کلی نذر و نیاز خدا بهشون داده و اینکه تو یه چشم بهم زدن "پدر سوخته" حالا عروس شده...فکر کنم یه ذره دیگه میگذشت یاد یه چیزای دیگه! هم می افتادن، خدا رحم کرد!

همینطور که حاج آقا و حاج خانم داشتن یاد اونموقع ها رو زنده میکردن، من گفتم عین پانیا که خدا با نذر و نیاز بهمون دادش. بخدا یه چشم بهم بزنیم فسقلی بزرگ میشه و عروسیشه. آخی  ی ی، عروسیه پانیا!

یهو خاله گفت "آره ه ه ه عزیزم. اون بزرگ میشه و عروس میشه، اما تو و شهرزاد -دختر خاله نرگسم- همینطوری بی شوهر میمونین و میترشین دیگه!"

من از همینجا از این خاله مهربان که این همه لطف دارن کمال تشکر رو دارم و ممنونم از اینکه اینطور به ما جوانان دم ترشیدن (بجای دم بخت) روحیه میدن... اما در ترشیدن آرامشی هست که در نترشیدن عمرا باشه!


خودم به خودم... فردا میتونم تموم کارای عقب مونده دانشگاهم رو به خوبی انجام بدم و همه رو بخونم و بنویسم!...به قول مامانم "به امید خدا!"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیروز با بروبکس بلاگر یه قرار داشتم که خدارو شکر میکنم که این بار رو تونستم برم.

اما شرح آنچه گذشت!... اولین نفر خودم رسیدم. بعد از حدودا ۱۰ سال میرفتم پارک ملت و کلی ذوق کرده بودم. حدود ساعت ۳:۳۰ بود که رسیدم و تنها شماره برادر پرهام رو داشتم که بتونم بقیه رو هم پیدا کنم. یه چیزی نزدیک به هوارتا دور، دوره دریاچه راه رفتم تا اینکه از اون دور دیدم یه آقایی با یه جعبه شیرینی خیلی بزرگ اومد و رفت اون طرف نشست (طرفش رو خودم میدونم!). همینطور که قدم میزدم رفتم نزدیک و دیدم داره با موبایلش حرف میزنه و از یکی که اونوره خطه میپرسه "کجایین شما؟ من رسیدم!" یا یه چیز تو همین مایه ها. فورا متوجه شدم که بعله! از بروبکس ما هستن. بعد از سلام و احوالپرسی گفتن "حدس میزنین من کی باشم؟" از اونجایی که من خیلی باهوشم حدس زدم که باید Metro Man باشه.

بعد یهو چند نفر دیگه هم اومدن که بکتاش (که بقول خودش "رشته جوونور شناسی، دانشگاه علوم پایه اراک که همه همکلاسی هاش هم دخترن" می خونه و لینک وبلاگش رو به همه جز خواجه حافظ شیرازی داده و دیگه نمی تونه چارتا فحش و دری وری بنویسه) و آرمین و پوریا منزه (که: ۱- گویا تو قرار قبلی قول داده بود زیاد حرف نزنه که زیر قولش زد. ۲- خیلی اصفهان رو دوست داره!!! ۳- قول میدم با Wordpress کونترات (دیکتش درسته؟) کرده بود. ۴- ۳ ماه و ۳ هفته دیگه از خدمتش مونده. ۵-قول داد ۲۵ فروردین بمناسبت تولدش و سور پایان خدمت حتما همه رو یه کافی شاپ دعوت کنه و بعدشم آیس پک بده.) و کیوان بودن. بعد یهو یه دوست دیگه هم اومدن که آقای آرام بودند که وصفشون رو شنیده بودم. بعدش هم برادر پرهام با یه ساک اومد که بعدا معلوم شد کیک یزدی Original هست. بعد از یه ذره که گذشت توهمات یک دانشجو و نگی عزیز اومدن.

جامون رو عوض کردیم و رفتیم اونورتر دریاچه (ایضا بازم خودم میدونم کدوم ورتر!)...یه ذره نشستیم و چون جا کم بود دوستان یکی از نیمکت های پارک رو آوردن که همه دور هم باشیم که مامور پارک اومد و از دور غرغر کرد. که چون نمی خواستیم ناراحت بشه نیمکترو همونجا -که دقیقا جاش بود! از اول!!- گذاشتیم و نشستیم روش... مگه کسی نیمکت جابجا کرده بود از اول؟!...بعدا هم که یه جای دیگه رفتیم و نشستیم، آقاههاز پشت درختا مواظب ماها بود که نیمکت هارو برگردونیم سرجای اولشون.

هر از گاهی هم گوشی بکتاش زنگ میزد و میرفت بعد یهو با یه نفر می اومد. پوریا منزه هم اکثرا شماره کسایی که بهش SMS  میزدن رو نمیشناخت و از این ناراحت بود که "خیلی زشته طرف به من SMS  زده میگه من میام، بعد چون من شمارشو تو گوشیم ندارم جواب بدم شما؟" 

حالا میرسیم به جاهای خوب داستان!... شیرینی دانمارکی های Metro Man و کیک یزدی های برادر پرهام و ساندیس اهدایی پوریا منزه رو خوردیم. که ساندیسه پرید تو حلق منو داشتم خفه میشدم که با کمک نگی نشد که امشب -که شب جمعست- یه چلوکباب با خرما که لاش گردو گذاشتن، بیافتین!

بعد بهار، الی، همون آقایی که پدر گرامیشون یه کامنت اساسی گذاشته بودن تو وبلاگشون و پدر گرامیشون سعی در ارشاد پسرشون داشتن و وبلاگشون فیل..تر شده بود، بانو (که به اندازه یه سوک سوک اومد و زودی رفت)، خانمی که اول اسمشون "ن" هست و شدیدا خواستن که اسمی ازشون برده نشه و اینکه شدیدا فکر میکردن همه ماهایی که وبلاگ مینویسیم شدیدا وقت آزاد داریم و ترغیب (یا تعقیب یا یه چیز تو همین مایه ها) شدن که یه وبلاگ درست کنن و خواهرشون، دو تا دیگه از دوستان، خانمایی که شکلات آیدین آورده بودن (که من خیلی دوووست میدارم شکلات آیدین و باعث میشه که از خود بی خود بشم گاهی و به این بهونه هی چایی بخورم که باهاش شکلات هم بخورم) اومدن.

عکس گرفتیم که یه سوتی دادم که زیاد صداشو در نیاوردم. دوربین رو داده بودم به بکتاش که عکس بگیره و حواسم نبود که روی فیلمبرداری هست و بکتاش هم شروع کرده به عکاسی (همونی فیلمبرداری!). همه هم ژست عکس انداختن گرفتن و همینطور وایسادن. فیلمش خیلی باحاله، اما صداش رو در نیاوردم که سوتی دادم که مبادا ضایع شم! (شما هم بیخیال!)

خودمون رو که داشتیم معرفی میکردیم، هر جایی که بکتاش وایمیستاد، نوبتها دیگه جلوتر از اون نمیرفت و همونجا تموم میشد، مگر اینکه بکتاش جاش رو تغییر میداد...یه آقایی هم حدود 5 دقیقه همینطوری وایساده بود و ماهارو نگاه میکرد که از چشماش معلوم بود 1- تا بحال این همه آدم رو یه جا دور هم ندیده. 2- اصلا سر در نمیاورد ماها در مورد چی داریم حرف میزنیم. آیا اصولا وبلاگ چیز خوبیه؟ یا داریم به همدیگه...استغفرا..!

هرجایی هم که ماها وایمیستادیم بطور خیلی هوشمندی چراغهای پارک در اون قسمت خاموش میشد. جل الخالق!

جامون رو تغییر دادیم و رفتیم در جوار مجسمه مادر -که قبلاها در میدان مادر بود- اتراق کردیم. همینطور که داشتیم حرف میزدیم و تاریک بود -هم لامپا خاموش شده بود، هم هوا تارک شده بود- یهو یکی با یه نفر دیگه اومد و گفت من گوریلم و کم مونده بود بگه یوهوهوهوهوهو!...من فکر کردم اون یکی هم تارزانه، که بعدش متوجه شدم نه بابا، همین گوریل فهمیه خودمونه که با احسان دوستش اومده. یه ذره بعدش فهمیدم تارزان -همون احسان گوریل اینا- از امردادی های مقیم مرکز هست که خیلی خوشمان آمد...(احسان اگر اینجا رو میخونی تورو خدا نخون)

جامون رو دوباره تغییر دادیم و رفتیم یه جای پر نور نشستیم که زیاد حالیم نشد نور لامپا بود یا هاله! نور! اینجا دیگه لامپا خاموش نشدن اما تلویزیون پارک روشن شد و دیگه صدا به صدا نمیرسید و اکثرا فقط تصویر داشتیم. Anyway، اونجا که نشستیم خیلی حرفای خوبی زدیم که تا یه حدی با روحیه دوستام آشنا شدم...بعدشم کم کم صاب خونه رو خوشحال کردیم و رفع زحمت کردیم.آخر سر هم یه خانم دیگه ای از دوستان اومدن. با اینکه اسمشون رو پرسیدم و کلی با هم حرف زدیم  اما ...

راستی! یه جعبه از کیک یزدی های پرهام مونده بود رو دستش! (خیلی رو دارم بخدا!). من و گوریل فهیم در نهایت صلح و آرامش کمک!!! کردیم که برادر پرهام اصلا غصه اینو نخوره که با این جعبه کیکش چی کار کنه؟


مسئولیت عکاسی از جمع هم همش بعهده برادر پرهام بود...ممنون پرهام
خیلی دلم می خواست آنی دالتون عزیز و مرحومه مغفوره عزیز رو میدیدم.
لطفا گزارش های دوستان دیگه که در وبلاگاشون هست رو هم بخونین.
 اگر اسم دوستی رو جا انداختم واقعا عذرخواهی میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز از صبح ساعت ۸:۳۰ که بیدار شدم یکسره عین خر (دقیقا عین خر) دارم درس می خونم تا همین الان که ساعت ۱۲:۳۰ شبه! البته فقط درسایی که برای پنج شنبه می خوام رو. با اینکه دیشب دوش گرفتم، اما امروز وقت نکردم یه دوش برم بگیرم و الان حس یه کپک متحرک رو دارم جدا. یه کوه ابو قبیس از لباسای اتویی مسافرت هم رو تختم دارن وق وق میکنن... دیگه خودتون حدس بزندی وضع و اوضاع من چیه!

اول اصول ۲ خوندم و یه ذره از مسئله هاش رو انجام دادم. لعنتی مگه تموم میشه حالا حالاها!

ظهر با دوستم کلاس رانندگی رفتم. گواهینامش اومده و می خواست دو جلسه با مربیمون تمرین کنه و من همراهش بودم. کتابم رو با خودم برده بودم و داشتم سازمان و مدیریت می خوندم، عین خر!

این همون درسمه که استادش رو خیلی دوست دارم. هر فصل رو هر هفته باید بخونیم و خلاصه کنیم. فصل اول و دوم ماشالا نصف کتاب رو گرفته. اول اون بخشی رو که باید خلاصه کنم می خونم و بعد که تموم شد قسمت، قسمت شروع میکنم به خلاصه کردن. چون حوصله نوشتن ندارم، تایپ میکنم که هم سریعتره هم تمیزتره. امروزم فصل ۲ رو داشتم می خوندم، عین خر!

خونه که اومدم ناهار خوردم و یه ذره دیگه از مسئله های اصول ۲ رو تا یه حدی انجام دادم و دوباره مشغول سازمان مدیریت شدم. هنوزم تایپش تموم نشده و حدود ۲۰ صفحه ای مونده که خلاصه کنم که چون دیگه یه عضو استراتژیکم! درد گرفته از بس که نشستم رو صندلی، بقیش رو گذاشتم برای فردا صبح.

فردا صبحم باید ۸:۳۰ پاشم و مشغول بشم تا ساعت ۲ که کارامو بکنم و برم.

همه اینا برای اینه که جمعه و شنبه هفته پیش نبودم و نتونستم کارامو بموقع انجام بدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط papary  | 

قابل تو جه برادر جوکر!

ناهار روز اول سفر مشهد رو طرقبه شیشلیک خوردیم و شبش هم شام نخوردیم چون جا نداشتیم. از همون اول به یادتون بودم در حد تیم ملی.

فرداش رو هم مهمون امام رضا بودیم و شبش رو مهمان رستوران بوف در فرودگاه، البته به خرج جیب خودمون.


پست دیروزم رو از تو سایت دانشگاه نوشتم...این چند روزه انگار همش "نقص فنی" نصیب من باید میشده. اون از هواپیما، اینم از مترو. در کل "مدیریت زمان" و "برنامه ریزی" تو ایران یه چیز تو مایه های بوقه.

دیروز صبح که پاشدم خیلی خسته بودم، اما هرطور بود آماده شدم برم. چون قطارها دوتا در میون میرن سمت قلهک مجبورم ساعتهام رو هماهنگ کنم که هم به قطار برسم هم به کلاسم. یکشنبه ها باید قطار ۱۱:۴۴ یا ۱۱:۵۹ رو سوار بشم که دیروز چون خسته بودم دیرتررو ترجیح دادم.

قطار که با یه ربع تاخیر اومد و ۱۲:۱۵ بود حدودا که سوار شدم. حالا بماند که چقدر واگن پر از آدم بود و یه جاهایی حس میکردم که الان چشام از کاسش در میاد. قطار که به همت رسید خلبانش! اعلام کرد "به دلیل نقص فنی استثنائا مقصد این قطار ایستگاه شهید حقانی میباشد."...حالا ساعتم شده ۱۲:۳۰ و ساعت ۱ کلاسم شروع میشه.

هر چی از اون Talk Back Panel لعنتی می خواستم از خلبان! قطار سوال کنم که ایستگاه شهید همت دقیقا کجای بزرگراه میشه، کسی جواب نمیداد. هیچ کدوم از مسافر ها هم نمی دونستن. قطارم حالا راه نمی افتاد که! ۵ دقیقه هم اینطوری طولش دادن تا بالاخره راه افتاد.

شهید حقانی که رسیدم ۱۲:۴۵ شده بود. بدو بدو اومدم بیرون و یه دربست گرفتم تا دانشگاه. اینطور مواقع هم که راننده تاکسیا منتظرن تا یه مسافر عجله دار بخوره به تورشون که هر چی می خوان یارو رو تلکه کنن. بازم دمه رانندهه قیژژژ که منو ۵ دقیقه ای رسوند دم دانشگاه.

۱۲:۵۵ رسیدم دانشگاه. بالا که رفتم دیدم بچه ها میگن آموزش گفته کلاس تشکیل نمیشه. سومین هفته ای بود که میرفتیم و استاد نمیاد. رسما اسکلمون کرده. وقتی یاد اون ۳ هزار تومنی می افتادم که به رانندهه دادم و التماسش میکردم که زودتر بره، حسابی لجم بیشتر میشد.

کلاس بعدیمم ۵ شروع میشد که دیروز با هزارتا التماس به استاده کلاس ۳ رو رفتم. بین دو تا کلاسا هم برای اینکه بیکار نباشم رفتم سایت. ماشالا ماشالا سیستمهاشون عین کره! میمونه. بیچاره شدم تا با کیبورده چند خط تایپ کنم.

امروزم که تو مترو همون بساط بود دوباره. اما امروز چون احتمال میدادم که بازم اینطوری بشه، دستشون رو خوندم و زودتر راه افتادم. حتی ناهارم رو هم تو قطار خوردم. اما خدارو شکر امروز نه دیر رسیدم، نه کلاس تشکیل نشد.


کلاسی که دوشنبه ها توش کلاس دارم، از ساعت ۱ تا ۳:۱۵ در اختیار یه کلاس دیگه هست. اشتباه نکنم باید صنعتی ۲ باشه.

امروز پشت در کلاس وایساده بودیم تا اونا بیان بیرون و ماها بریم. بچه هاشون که بیرون اومدن استاده هنوز تو کلاس بود و داشت رفع اشکال میکرد برای بچه ها. چون همیشه عادت دارم ردیف اول بشینم و چون این کلاسمون خیلی شلوغه و اگر دیر بری صندلی حکم توالت در بیابون بی آب و علاف رو پیدا میکنه در صورتی که اسهال هم گرفتی، زودی رفتم داخل. جلوی صندلی که من می خوام بشینم یه پسره وایساده بود. ازش سوال کردم می خوایین برین؟ جواب داد "بالاخره یه روزی دیر یا زود هممون رفتنی هستیم. حالا شما بیا بشین تا من رفتنی بشم."

وقتی نشستم پسره همینطور وایساده بود و برو بر منو نگاه میکرد تا حدی که دوتا از دوستام  -که تازه باهاشون آشنا شدم-  ازم سوال کردن میشناسمش این پسره رو یا نه؟

استادشون که رفت پسره هم رفت وایساد تو راهرو و همینطوری آمار میگرفت. خیلی بد نگاه میکرد تو کلاس رو. اکثر بچه ها متوجه شدن که داره به کی نگاه میکنه. جدا داشتم دیوونه میشدم اما از طرفیم خندم گرفته بود که چرا یه نفر باید انقزه اسکل و تابلو باشه.

تو همین هیرو ویر استادمونم اومد و در کلاس بسته شد تا ساعت ۷ که کلاس تموم بشه. از سرنوشت نامبرده اطلاعات دقیقی در دست نیست، اما بیم این میره که بدلیل ناکامی در عشقش معتاد شده باشه و امشب رو در جوق آب (همون جوب قدیم) صبح کنه...بسوزه پدر عاشقی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط papary  | 

جمعه ساعت ۷:۳۰ صبح رسیدیم مشهد. از سر درد داشتم میمیردم، چون نه شب قبلش خوب خوابیده بودم (از بس که تا چشممون می خواست گرم بشه این مهمانداره عین بختک می اومد دم در کوپه و یا یه چیزی می آورد، یا می خواست ببره) و نه اینکه نسکافه صبحم رو خورده بودم.

ایستگاه راه آهن مشهد دو ردیف پله برقی داره که باید یه دور پایین بری و یه دور بالا بری تا سکو رو دور بزنی و به سالن ساختمون ایستگاه وارد بشی. پانیا تو کالسکش بود و خواهرم و همسر دوستمون که باهامون بودن، با هم دیگه کمک میکردن. از قطار هم که پیاده شدیم به خواهرم گفتم پانیا رو من میگیرم تو بقلم. اما گفت "نمی خوام...خودم میتونم بیارمش." پانیا لای یه ملافه و یه پتو کلفت پیچیده شده بود و یه کلاه و یه لباس تقریبا کلفت هم تنش بود که سرما نخوره.

ردیف اول رو به خیری و خوشی پایین رفتیم، اما ردیف دوم رو که داشتیم بالا میرفتیم یهو من دیدم یه چیز افتاد رو پله ها (من پشت خواهرم اینا ایستاده بودم...نفر آخر بودم). پانیا از تو کالسکه سقوط کرد پایین و افتاد رو پله ها. فورا بلندش کردم و تو بقلم گرفتم. بیشتر از اینکه دردش بیاد از جیغ خواهرم ترسید بچه. هیچکدوممون حال درستی نداشتیم اما مسلط تر از همه مامانم و پرهام و بعدشم من بودم.

کمربند تو کالسکش رو خواهر (...!) احمق من نبسته بود و موقع بالا رفتم از پله بچه سر خورد و سقوط کرد رو پله. هرموقع بهش میگیم ببند میگه "نمی خواد...حواسم بهش هست" و به حرف گوش نمیده... فورا به اورژانس ایستگاه رفتیم و پانیا رو معاینه کردن و خدارو شکر بدنش سالم بود و گریش هم بند اومد. اما برای سی تی اسکن از مغزش من و خواهرم و پرهام و پانیا فورا با آمبولانس به بیمارستان رفتیم. سی تی اسکن انجام شد و خدارو هزار مرتبه شکر که طبق تشخیص جراح مغز ضربه ای به سرش نخورده بود و همه چی طبیعی بود. بدنش هم بخاطر اون همه لباسی که تنش بودسالمه. اما هول و تکونی که بهمون وارد شد خیلی شدید بود.

باورتون میشه یا نه، تا چشمم به گنبد امام رضا افتاد همتون رو دعا کردم و از خدا و امام رضا براتون سلامتی خواستم، و خواستم که زودتر خودتون برید اونجا و هر حرفی با خدا دارین بزنین.

شنبه هم از غذای امام رضا خوردیم. جاتون خالی قیمه بود و کلی مشعوف گشتم.

ساعت ۸:۳۰ شنبه شب پروازمون بود به تهران. ساعت ۸ که بارمون رو تحویل دادیم اعلام کردن که پرواز ساعت ۱۰:۳۰ انجام میشه. جدا عین یخ وا رفتیم چون همه برنامه ریزی هامون بهم ریخت. مثلا بلیط ساعت ۸:۳۰ رو گرفتیم که تا ۱۰ خونه رسیده باشیم و استراحت کافی کرده باشیم.

هرطوری بود تا ۱۰ خودمون رو سرگرم کردیم اما اعلام کردن که پرواز یکساعت دیگه هم تاخیر داره و ۱۱:۳۰ انجام میشه. اینو که شنیدم جدا جوش آوردم و رفتم دفتر ایران ایر تو فرودگاه و کلی اعتراض کردم. آقاهه میگفت "هواپیمای شما نقص فنی داشت. یه هواپیمای دیگه با مسافر از تهران اومد که اونم نقص فنی داشت. یکی دیگه در خواست دادیم که بیاد، که اونم نصفه راه برگشت چون نقص فنی داشت. حالا یکی دیگه تو راهه که امیدوارم پرواز انجام بشه." منم عصبانی شدم گفتم مرده شور این لاین هواییتون رو ببرن که انقدر آن تایم عمل میکنه و اومدم بیرون.

بالاخره ساعت ۱۲ بود که هواپیما پرید. اما چه پردینی! موتور هواپیما انگار تو معدمون بود بس که صدا میداد. هممون هم کلا رو ویبره بودیم از بس تکون تکون خوردیم. انقدر عصبی شده بود که حد نداشت. جدا عین سگ شده بودم و هرکی باهام حرف میزد پشیمون میشد. بیچاره پانیا از ترس همش گریه کرد تا تهران... ساعت ۳ شب رسیدیم خونه.

اما در کل خدارو شکر سفر خوبی بود، با اینکه اولش اونطوری شد اما خدارو هزاران بار شکر که بخیر گذشت... ممنون خدا جون


صدای من رو از سایت دانشگاه میشنویدید.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دوستان، خواهران، برادران گرامی!

در راستای اینکه نمیدانیم فردا میتوانیم آیا قبل از عزیمت به مشهد، به اینترنت بیاییم یا خیر، زیرا ساعت ۵ عصر از محل کسب علم و دانش به منزل میرسیم و پس از یک دوش، باید توشه سفر را ببندیم، لیکن الان (۱۲:۰۲ دقیقه نیمه شب) این پیام را برای شما ارسال مینماییم.

همگیتان را به دست خدا میسپاریم و از برایتان اونجا دعا میکنیم. از برایتان نخودچی کشمش میاریم. (اما اگر نیاوردم تورو خدا آبرومو نبرینا!)...آنجا وقتی در شاندیز در حال به نیش کشیدن شیشلیک هستیم، حتما اگر فرصتی بود (میدونین که وقت غذا کسی، کسی رو نمیشناسه دیگه) از شما در دلمان (اگر شیشلیک ها جایی گذاشته باشند) یادی خواهیم کرد. قول میدهیم که حتما به طرقبه برویم و یک دیزی مشد (یا مشت؟) بزنیم تا وجودمان چون وزارت نیرو، روشن گردد. (از حالا دلم دیزی می خواد). شما را بخدا سعی کنید دوری ما را نیز تاب آورید و زیاد خود را اذیت نگردانید از فراغ ما (قبلاها یار بود، نه؟)... و سفارش آخر اینکه کامنت دونی مارا نیز پر گردانید در این چند روز (بخدا خیلی رو دارم!)

خلاصه اینکه بقول شاعر که میفرماید، بای بای، ما رفتیم! ...پیام فرت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیشب تو اخبار شنیدم که مجلس یه لایحه ای تصویب کرده که شرایط فرزند خواندگی آسونتر شده. یکی از شرایطش اینه که خانمای مجردی که حداقل ۳۰ سال سن دارن و تمکین مالی دارن میتونن فرزندی -ترجیحا دختر- رو به فرزند خواندگی قبول کنند.

تا اینو شنیدم همچین با یه ذوقی به مامانم گفتم منکه الان ۲۵ سالمه. دانشجو هستم. ۵ سال دیگه که ارشدم رو گرفتم و سر یه کار توپم که دوست دارمش رفتم، میتونم یه بچه بگیرم و دختر دار بشم. منم که قید ازدواج رو خیلی وقته زدم و بیخیالش شدم. عالیه نه؟

یه جوری که نمیدونم یعنی چی نگاهم کرد و گفت "کار بسیار خوبیه کسی که میتونه، بچه ای رو به فرزندی قبول کنه. اما اول باید یه کار خوب با تامین مالی خوب داشته باشی. مگه {یکی از دوستامون} {اسم دختر خوندشون} رو نیاورده؟ عین بچه خودش بزرگش کرده و {دخترشون} نمیدونه که بچه اینا نیست."

با اینکه حرفی نزد اما حس کردم با این حرفم هم خوشحالش کردم، هم ناراحتش. خوشحال از این شد که بچش به فکر بچه های دیگه هم هست. اما ناراحت از این شد که گفتم خیلی وقته قید ازدواج رو زدم و اصلا نمی خوام ازدواج کنم... خب راستشو گفتم دیگه، چیکار کنم؟

حالا تا من ۳۰ سالم بشه ۵ سال دیگه مونده. بقول مامانم "یه سیب رو که بندازی بالا، هزارتا چرخ میزنه تا برسه پایین." اما همیشه آروزی اینو داشتم و به خودم و خدا قول دادم که خدا انقدر تو وضع مالی کمکم کنه که بتونم بچه های دیگه رو با خودم سهیم کنم و بتونم براشون یه خانواده کوچیک درست کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط papary  | 

یه ذره میتونین بیایین نزدیکتر. حالم بهتر شده و دیگه عطسه نمیکنم...از کامنتای همتون ممنون.
امروز که بیدار شدم خیلی دلم می خواست بخوابم. آخه دیشب یه استومینوفن کدئین خوردم و عین چی تا صبح خوابیدم. نیست خیلی سخت می خوابم!

وقتی من و مامان با هم خونه باشیم صبحونمون رو هم با هم می خوریم. اگرم یکی زودتر پاشه شیر اون یکی رو میذاره تو مایکروویو که وقتی پاشد بخوره. صبحونمونم یه لیوان شیر-نسکافه (مال من عین زهر مار تلخ)، نون، پنیر و مربا هست. همیشه هم رو اوپن آشپزخونه وایمیسیم می خوریم. آخه من از میز پاک کردن همیشه بدم میاد و از زیرش در میرم.

امروز مامانم صبحونه رو آماده کرد. وقتی از دستشویی اومدم بیرون بجای اینکه برم تو آشپزخونه و شروع کنم به خوردن، افتادم رو مبل و یه ذره همچین خودمو لوس کردم. با این سن اندازه خر پیرم، گاهی خیلی دلم می خواد مامانم نازمو بکشه. گاهی متوجه نمیشه دارم خودمو لوس میکنم و نازمو میکشه، اما اگه بفهمه که دارم خودمو لوس میکنم، یه چیزی میگه که همچین بخوره تو حالم. گاهی هم صورتمو میبرم جلو و عین این بچه یتیما میگم بوسم میکنی؟ بوسم میکنه، اما یه نگاهیم بهم میکنه که یعنی خجالت بکش با این قد و قوارت انقدر لوسی. اما خیلی کیف داره.

امروزم وقتی رو مبل افتاده بودم و هی غر میزدم که کاش کلاسمون تشکیل نمیشد امروز که بتونم تو خونه استراحت کنم، یه ذره بخوابم، یه ذره درس بخونم و از این حرفا و حواسم به مامان بود که شاید یه چیزی بگه. انقدر عجز لابه کردم تا بالاخره تیرم به هدف خورد و گفت "خب اگه میتونی نرو. دیروز که با اون حالت همش داشتی می خوندی، امروز دیگه نخون. بمون تو خونه و استراحت کن. دکترم که بهت گفت استراحت کن..." از اونجایی هم که لوس کرده بودم خودمو گفتم نه بابا! چی چیو نرو. امروز یه ۴ واحدی دارم یه ۳ واحدی، باید حتما برم. اما اگه حالم بدتر بشه چی؟... همینطور من میگفتم و مامانم میگفت تا بالاخره با دعای خیر مامان روانه شدم بسوی کسب علم و دانش.

از اونجایی که خدا عین موبایل همیشه با مادرا همراهه، و از اونجا تری که امروز عین گربه نره و روباه مکار تو کارتن پینوکیو داشتم سر مامانمو گول می مالیدم که نازمو بکشه، نه کلاس اولیم تشکیل شد نه کلاس دومیم. اولیه که دیدم تشکیل نمیشه اومدم خونه و شمارمو دادم به یکی از بروبکس که اگر کلاس دومی تشکیل میشد سریع تک بزنه که برای ۵ برسونم خودمو.

نتیجه اخلاقی اینکه: با اینکه امروز پاشدم رفتم و ضایع شدم، اما از رو نمیرم و بازم خودمو لوس میکنم... باید دختر باشی تا بفهمی من چی میگم.


نمیدونم چرا قطار از ایستگاه شهید حقانی به میرداماد، عین این دزدا که سینه خیز میرن دزدی، حرکت میکنه؟! تنها جایی که اینطوری میره همین یه تیکه س.
می خوام یه برنامه ریزی توپ کنم بشینم ایتالیاییم رو بخونم. این یکسال و نیمه که دیگه کلاس نمیرم تنبل شدم.
از کسایی که فارسی با لهجه ترکای تبریز، و کسایی که لهجه اصفهانی دارن، کسایی که فارسی با لهجه افغانی حرف میزنن خیلی خوشم میاد... محوشون میشم کلا!
 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط papary  | 

هشدار! لطف کنید یه ذره عقبتر بشینید اگر می خوایین این پستم رو بخونین! عواقبش هر چی شد پای خودتون. نگین نگفتم!

از چهارشنبه شب سبد خرید کالای ما یه تغییراتی داشته. زمستونا شلغم پایه ثابت سبد خرید و نهایتا سفره غذامونه. چه پصورت خام، چه بصورت پخته. اما این چند روزه بصورت سه برابر میخریم و تو سه صوت تمومش میکنیم. از امروزم لیمو شیرین اضافه شد به خریدامون.

از چهارشنبه شب که حال مامانم بد شد و تب کرد، منم همچین یه نموره عطسه میکردم. اول فکر کردم مربوط به حساسیت فصلیم باشه. ته گلومم میسوخت که دائم آب نمک قرقره میکنم. از دیشب بدتر شدم و آبریزشم بدتر شده. مامانم خوب شده تقریبا اما من و خواهرم افتادیم که من از خواهرم بدترم. خداروشکر پرهام و پانیا نگرفتن.

امشب رفتیم بیمارستان. دکتر گفت بخاطر همون آب نمکی که قرقره میکنم گلوم چرک نکرده اما کلی دارو برای آبریزشم داد. بیچاره دکتره تا ماها رو دید وحشت کرد. یهو بصورت خانوادگی رفتیم تو اورژانس. دکتره میپرسید "حالتون خوبه؟" ماها بصورت دسته جمعی و هماهنگ، عین گروه سرود (یه ذره دارم اغراق میکنما!) جواب میدادیم نه ه ه آقای دکتر. فقط پانیا جواب نمیداد و عین این آدم ماتا بربر دکتره رو نگاه میکرد.

وقتی مریض میشم عین سگ میشم جدا. خودمم با خودمم دعوام میشه اما خودزنی نمیکنم . اصلا حوصله ندارم حرف بزنم و دوست دارم همش ساکت باشم. چون حرف که میزنم هوا میره تو گلوم و سرفم میگیره. سرفه هم که میکنم تمام بدنم درد میگیره. تنها چیزی که حوصلش رو دارم حمومه و بس. اونم اگر تب نداشته باشم اگر نه که هیچی.

و در آخر، توصیه بهداشتی: قبل از خواب حتما جیش کنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط papary  | 

کلاس اول پنج شنبه هام مبانی سازمان و مدیریت هست. این درس رو تو کاردانیم خوندم اما تهران جنوب میگه باید ۲۰ واحد از درسایی رو که قبلا خوندین بازم جبرانی بخونین. خیلی شاکیم از این موضوع اما چاره ای ندارم. پیش خودم فکر کردم وقتی خدا اینطوری می خواد، من بنده چه غلطی میتونم بکنم؟

استادم، استاد ع که از در وارد شد، بی اختیار یاد Lance Armstrong افتادم. اما به خودم گفتم باز چرت و پرت میگی؟ و سعی کردم دیگه فکر نکنم بهش.

برخلاف استادای دیگه که یه موضع جدی میگیرن تا میان، این استادمون یه صندلی گذاشت وسط کلاس و نشست و شروع کرد از دونه دونمون پرسیدن اسم و فامیلمون، کجایی هستیم، از کجای تهران میاییم، چند سالمونه، چی کار میکنیم، چه مقطعی میخونیم و چرا این درس رو با این استاد بر داشتیم؟

من دومی بودم. در جواب یکی از سوالاش گفتم "...عاشق هم شدن و ازدواج کردن که الان من اینجا در خدمت شما هستم". تا اینو گفتم پرسید "از عشق بالاترم چیزی هست تو دنیا؟" گفتم تا جایی که میدونم فقط خدا هست... تا اینو گفتم با یه حالتی که اصلا نمی تونم توصیفش کنم یه چند ثانیه ای نگاهم کرد و گفت "میدونی خیلی خوبی؟ اما از عشق بالاتر هم هست، بهتون میگم". اول خیال کردم داره دستم میندازه اما بعدشم خیلی خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین و گفتم لطف شماست استاد. و شروع کرد از بقیه کلاس سوال کردن.

بعد از اینکه از همه سوال کرد و تموم شد از خودش و شاگردای ترمای پیشش گفت و اشاره به اینکه کرد که "اون زمانی که حالم خوب نبود! بچه ها می اومدن دم خونم و به زور منو می آوردن سر کلاس". باز اون فکره اومد تو ذهنم!

اولین دکتراش رو تو لوزان سوئیس گرفته، دومی رو هم از هاروارد و سومی رو پارسال از دانشگاه علامه. از شاگردای Peter Drucker، پدر علم مدیریت قرن بیستم بوده. متولد ۵۱ هست. از اینی هم که چطوری شاگرد Drucker شده و قداست معلم تعریف کرد. بین حرفاش گفت "آخر این ترم همه باید متوجه یه تغییری تو خودشون شده باشن. اگر نه یا مشکل از تدریس من بوده یا از درک شماها". آخرشم گفت "من از شماها شناخت پیدا کردم، حالا هر کی سوالی از من داره بپرسه". منم تندی پرسیدم چرا حالتون خوب نبود؟

گفت "۳ سال پیش به روزی افتادم که ۴۰ کیلو شدم و دکترا میگفتن تا ۱۵ روز دیگه میمیرم. به خونوادم گفته بودن هر کاری می خواد براش انجام بدین. تو طول درمانم موهام ریخت و حسابی لاغر شدم. تا اینکه از خدا کمک خواستم و خواستم که بمونم. ۳ ساله که اون ۱۵ روز تموم نشده و یکسالم هست که برگشتم سر کلاس و کارم." و بعدشم از عشق به خدا شروع کرد به حرف زدن... به خودم که اومدم یهو دیدم همینطوری که دارم به حرفاش گوش میکنم اشکام در اومدن و اصلا متوجه نشدم...

و بعد اضافه کرد "تا از چیزی یا کسی شناخت نداشته باشی، نمی تونی به اون درجه عشق برسی. تا از خدا شناخت نداشته باشی و خدا رو نشناسی نمی تونی عاشقش بشی." و نگاهش به من بود، و یه سری حرفای دیگه که من کاملا محو حرفاش بودم...آخر کلاس رفتم بهش گفتم وقتی از در اومد داخل من چی فکر کردم در موردش.

تا حالا همه اساتیدم رو خیلی دوست داشتم و برای همشون خیلی احترام قائلم. اینو جدی میگم. اما یکی از استادای کاردانیم رو هم واقعا می پرستمشون. استاد ق که الان برای دکترا رفتن مالزی. پارسال تابستون باهاش صنعتی ۱ و ترم مهرماه پارسال هم پروژه داشتم. بقول خودش "دیوانه وار عاشق تدریس هست."

تو کلاس استاد ق و کلاس استاد ع، یه چیزی بیشتر از درس یاد میگیرم. برای من این خیلی مهمه.


طبق قولی که به پرادر پرهام دادم و دعوتی که ازم کرده بود، با اینکه دانش شعر من مطابق دانش پانیا از فیزیک کوانتوم هست، باید یه شعر که با حرف "م" شروع میشه بنویسم. قبل از اونم از همه کسایی که در این مشاعره شرکت کردن عذرخواهی زیادی میکنم. منم خواهر مسی رو دعوتش میکنم. باشد که لبیک بگوید!

میازار موری که دانه کش است

که در جیب هایش پر از کشمش است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز از دو جهت خیلی احساس حقارت و کوچیکی بهم دست داد.

90% استادایی که اینجا داریم دکتر هستن. تو شهر قدسم داشتیم اما نه به این شدت. تا قبل از این هدفم تا ارشد بود، اما کم کم داره میره تو مخم که دکترا هم بخونم. البته حسابداری تو ایران تا ارشد بیشتر نیست و برای دکترا باید خارج از ایران برم یا اینکه تغییر رشته بدم. که سعی میکنم از ایران برم تا اینکه تغییر رشته بدم.

ساعت آخر زبان تخصصی داشتم. آموزش به استاد گفته بود زبان ۱ داره در صورتی که زبان ۲ داشتیم. اونم یه سری متن زبان ۱ آورده بود با خودش. وقتی فهمید اشتباه شده گفت "متون زبان ۱ رو بهتون میدم به نوبت بخونین و ترجمه کنین تا جلسه بعد متون خودتون رو بیارم."

اولین نفرم که من بودم مثل همیشه. (دیگه دارن یه کاری میکنن که برم ردیف دوم بشینما!) با اینکه زبان general ام خوبه و خیر سرم 9 ساله تدریس میکنم، اما همیشه یه مشکل اساسی داشتم. از ترجمه کردن، چه از انگلیسی چه از ایتالیایی، به فارسی متنفرم. همیشه هم فرار میکنم از ترجمه. خودم میدونم تو متن یا گفتار یه کسی که داره حرف میزنه چی میگه اما نمی تونم به فارسی برش گردونم و همیشه کلی مشکل دارم سر جمله بندی، مخصوصا که بخوام به زبون بیارم، باز نوشتنم بهتره.

استاده که متن رو داد بهم به انگلیسی بهش گفتم my translation's awful که یه پیش زمینه ای پیدا کنه از من. اونم گفت "that's ok...go on" و شروع کردم به خوندن. تا اینجای کار مشکلی نداشت و خوندم اما موقع ترجمه انقدر گند زدم که حد نداشت. البته بقیه هم بهتر از من نبودن اما من به اونا کاری ندارم و خودم رو با خودم مقایسه میکنم. باید این ترم تا جایی که میتونم این مشکل رو حل کنم.

خلاصه که این دو مورد اساسی زد تو حالم. اما انگیزه خوبی شده برای تغییر هدفم و اصلاح مشکلم.


پنج شنبه دیگه داریم میریم مشهد. بقول مامانم "امام رضا دعوتناممون رو فرستاده." پارسال که همگیمون رفتیم شب عید فطر تو قطار بودیم و صبحشم که عید بود، سالگرد ازدواج خواهرم و شوهرش بود. بعد از اینکه دکترا خواهرم رو جواب کردن مامانم نذر کرده بود برای بچه دار شدن خواهرم بریم مشهد.

امسال که داریم میریم یکهفته بعد از سالگرد ازدواجشون هست و پانیا هم باهامون هست. (مرسی خدا جون) بقول من پارسال توهم پانیا باهامون بود اما امسال خودش...فسقلی اولین باره که سوار قطار و هواپیما میشه. قطار که هیچی، اما برای هواپیما براش یه چیز تو مایه های بلیط صادر کردن.

منم اولین باری که سوار هواپیما شدم 4ماهم بود. هی من میگم بچه حلالزاده به خالش میره هیشکی باور نمیکنه که!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط papary  | 

کلاس دیروزم تشکیل شد، اما چه تشکیل شدنی!

استاده متولد ۵۸. ماهارو خفه کرد با این متولد ۵۸ بودنش. ۳۰ سالشه، سال آخر دکتراست...از اونجایی هم که همیشه عادت دارم ردیف جلو بشینم دیروزم همین کارو کردم اما فکر نکنم از جلسه دیگه سر کلاس این استاده ردیف اول بشینم. دائم موهاش رو می خاروند و اونایی که زیر انگشتش جمع میشد رو با ناخون شصتش شوت میکرد. از اون اول تا اون آخرم جلوی صندلیه من وایساده بود و دستش سمت من بود... حالا ببین من دیگه چی کشیدم این ۳ ساعت و نیم.


دیروز قبل از اینکه همین استاده بیاد داشتیم در مورد کمالات! و جمالات! استادا اطلاعات کسب میکردیم و از استادای کاردانی حرف میزدیم، و اینکه هر کی کجا بوده. کاشف بعمل اومد دو تا از بچه های تهران جنوب ورودی های قبل از من تو شهر قدس بودن. حرف از استادای اونجا به میون اومد و منم در مورد یکی از استادا داشتم حرف میزدم.

داشتم تعریف میکردم که چقدر! چقدر! اون استاده رو عاشقش! هستم و نذر کردم که حتما تو یه کوچه بن بست گیرش بندازم و حتما تا میتونم بزنمش. یهو یکی از دخترا گفت "این استاده که داری تعریفش رو میکنی عینکیه؟...یه ذره همچین معروره؟..." تیپش اینطوریه و اونطوریه و شروع کرد به مشخصات دادن. منم هاج و واج گفتم آره! چطور مگه؟

گفت "از دوستای صمیمی برادرمه. از بچگی با هم بزرگ شدن. اما اصلا بهش نمی خوره اینطوری باشه سر کلاس. البته خودش یه چیزایی تعریف کرده قبلاها اما فکر نمیکردم راست بگه!..."

فک کن! این همه آدم، حالا عدل باید دوست برادر این دختره همین استادی باشه که من خیلی! دوستش! دارم...اما کلی اطلاعات در موردش کسب کردم و خیالم راحت شد که حتما پیغامم به گوشش میرسه.

پ.ن. لازم نیست که از کاربرد افعال معکوس بنویسم!


من واقعا از همه شماها شرمنده هستم. اصلا روی نگاه کردن به شماها رو ندارم دیگه. (کی ماها همدیگه رو دیدیم؟) اما بخشش از بزرگانه، این دفعه رو ببخشید. باور کنید تقصیری نداشتم و فقط بخاطر اینکه تو خونه نباشم و حوصلم بیشتر از این (یعنی اون) سر نره این کارو کردم.

گناهم چیه؟...آخه چطوری بگم... امشب رفتم فیلم دو خواهر رو دیدم! نسخه ایرانی فیلم Too Much بود اما با چهارچوب های اسلامی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروزم کلاس داشتم و با پروییت تموم پاشدم رفتم. روزای پیش با اتوبوسای تجریش میرفتم، اما این یه چسه راهو  (یه واحد اندازه گیریه ساخت خودمه که کمتر از اپسیلونه!) یکساعت باید میشستم تو اتوبوس و به این فکر میکردم که موهام داره رنگ دندونام میشه. امروز با مترو رفتم و یکربعه رسیدم ایستگاه شریعتی. می خواستم با تاکسی یا اتوبوس تا دانشگاه برم اما چون وقت داشتم پیاده رفتم که ببینم چقدر راهه. از مترو تا دانشگاه حدودا ۲۰ دقیقه راه میشه اما چون با سرعتی شبیه سرعت فانتوم راه میرم شاید کمتر هم بتونم برم.

چقدر داروخانه تو این یه ذره راه دیدم. از دم مترو شریعتی تو خیابون شریعتی -که بالاتر از سر میرداماد میشه-  تا سر همت، هوارتا داروخانه هست. دقیقا عین خیابون ستارخان که کلی رستوران توشه. یکی ندونه خیال میکنه ستارخان بجای سردار ملی، آشپز ملی بوده که این خیابون رو بنامش گذاشتن. دکتر شریعتی هم دکتر بوده، اما نه دیگه در این حد که تو خیابونش این همه داروخانه باشه.

کلاس اولم مدیریت مالی بود که تشکیل نشد. می خواستم بیام خونه و دوباره برای ساعت ۵ که یه کلاس دیگه داشتم برگردم اما حسش نبود (شدم اون خانمه تو دانشگاه) که برای یکساعت بیام و برگردم. در نتیجه رفتم تو نمازخونه دانشگاه و بصورت نشسته و بعدشم درازیده! خوابیدم. از اونجایی هم که وقتی می خوابم رسما میمیرم و اگر تانکم از روم رد بشه حالیم نمیشه و فرداش تازه میگم صدای مگس بود؟، ساعت موبایلمم ست کردم و با خیال راحت یک ساعت خوابیدم.

قبل از اینکه ساعتم زنگ بزنه با صدای عربده یکی از کارگرایی که اونجا نمیدونم چی کار میکنن همچین پریدم که اون دختره که نزدیک من نشسته بود بیچاره خیال کرد مار نیشم زده که اینطوری پریدم.

مالیه عمومی هم که تشکیل شد، چون استاده قراره عوض بشه درسی نداد و یه ذره بحث اقتصادی کردیم و اومدیم خونه.


امروز که از خونه تا دانشگاه رو یکربعه با مترو رفتم، تازه حالیم شد که ۲ سال و نیم تموم چه راهی رو میرفتم تا شهر قدس و می اومدم. دقیقا رفتنم با مترو و اتوبوس ۲ ساعت و نیم طول میکشید و برگشتم حدود ۳ ساعت و نیم.
امروز هر پسری که تی شرت سفید، شلوار جین، کیف مشکلی به دستش بود رو میدیدم بهش مشکوک بودم و بیچاره رو یه جوری نگاه میکردم که خودش هم به خودش مشکوک میشد. کلا چند وقته به یه سری از پسرا آلرژی پیدا کردم نمیدونم چرا؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط papary  | 

۹ صبح من و مامانم دانشگاه بودیم. خانمایی که تو حراست هستن تا من و مامانم رو دیدین سوال کردن که "چی شده؟ مگه کارت انجام نشده؟" منم قاطی و عصبانی عین سگ گفتم نه انجام نشده هنوز. می خوام برم پیش رئیس دانشگاه و شکایت بکنم.

بیچاره ها برای اینکه کار به رئیس دانشگاه نرسه  و دوستانه ماجرا حل بشه ورداشتن زنگ زدن گروه و سوال کردن که پرونده من چی شده؟ همون خانم بی حس و حاله هم گفت که کار منو انجام داده و پرونده امتحاناته. اگرم حرفی دارم برم گروه با خودش بزنم.

گروه که رفتیم تا منو دید شروع کرد به داد و بیداد و اینکه "حالا میری تو حراست پارتی پیدا میکنی؟...من تا امروز استراحت مطلق بودم و بخاطر کار تو یه نفر اومدم دانشگاه. پروندت از ۵ شنبه تو امتحاناته و دیگه دست من چیزی نیست...شما به من توهین کردی..." و یه سری از این حرفا. مدیر گروهمون هم نشسته بود و فهمیدم که جلوی اون شیر شده... منم که دیدم جلوی اون داره اینطوری میگه جوابش رو دادم و گفتم معلومه که میرم پارتی پیدا میکنم. کارتون رو درست انجام بدین تا به حراست نکشه کار. بعدشم! منت سر من نذارین که بخاطر کار من اومدین. کار خودتونه پاشدین اومدین، آخر ماه جیرینگی پولش رو میگیرن. بعدشم من کدوم توهین رو به شما کردم؟ شما توهین کردین که من زنگ میزنم تلفن رو قطع میکنین و سیمش رو میکشین و میگین من با این {...} حرف نمیزنم.

تا اینو گفتم کپ کرد جدا و گفت "کی میگه من تلفن رو میکشم؟ هر کی بوده اسمشو بگو." گفتم مگه دیوونم اسمش رو بگم که کارش رو عین من بپیچونین؟ یکی از کسایی که ۴شنبه اومده بوده دنبال کارش و همون موقع تو گروه بوده دیده و به من گفته...بالاخره مامانم وارد عمل شد و گفت "حالا میشه خواهش کنم بگین الان ما کجا باید بریم؟"  بعدشم به گفته خانمه اومدیم امتحانات.

حالا هر چی رئیس امتحانات میگرده نه پرونده ای هست که مال من باشه نه کاغذی هست که برای تایید داده باشن بهش... اومدم گروه و با همکار دانشجو دوباره رفتیم و دوباره گشتیم و بازم نبود. همکار دانشجو بهش زنگ زده میگه "تو اون پرونده هایی که دادی به من ۵ شنبه بیارم اسم این خانم نیست. چی کار کنم؟" برگشته میگه "اوا یادم نبود! برو سایت فرم هاش رو بگیر بیار انجام میدم"... سایتم که میگفت عصری میتونم فرم ها رو بدم چون الان سیستم ثبت نامه نه فارغ التحصیلان.

مامانم که این توپ فوتبال بازیا رو دید دیگه بدتر از من داغ کرد و گفت "میریم پیش رئیس دانشگاه. مگه من توپم یا بچم که اینطوری میکنه این خانم؟"

رئیس دانشگاه که نبود اما منشیش که قبلا بخاطر اون برگه فراغت از تحصیل رفته بودم پیشش تقریبا تو جریان کارم بود و وقتی بهش توضیح دادم که خانم {...} بخاطر اینکه باردار هست بقول خودش "حس کار کردن نداره" کار منو انجام نمیده در صورتی که من باید تا ۲۰ مهر گواهی موقتم رو ببرم برای دانشگاه وگرنه اخراجم میکنن، و هی اذیت میکنه. از صبحم که مارو کرده توپ فوتبال و هی پاس میده و سر میدونه، بعدشم مگه کار منه که این امضاها رو جمع کنم؟ کار اون خانم رو من دارم انجام میدم، چشماش دقیقا گرد شده بود و گفت "یعنی چی که کار مردم رو راه نمیندازن؟ پس برای چی میشینه اونجا؟ این شماره مستقیم من هست. ۱۰ مهر شما با من تماس بگیر ببین پروندت تو چه مرحله ایه. اگر تا ۱۵ مهر مدرکت رو میز من حاضر و آماده نبود من میدونم و اون خانم"

موقع برگشت به حراست گفتم که رفتم پیش رئیس دانشگاه و منشیش اینطوری گفت، اونا گفتن "با این رفتنت پیش اون و پیچوندن کار تو، حسابی زیراب خودش رو زد با این کارش. هر چی ما می خواستیم کار به اینجا نرسه و تو نری پیش رئیس دانشگاه اما شد."

حالا باید تا ۱۰ مهر منتظر بشم...اگر صبح اونطوری نمیکرد و هی پاسکاریمون نمیکرد و خیلی راحت میگفت "کارتو انجام ندادم" بخدا قسم اگر میرفتم پیش رئیس دانشگاه. اما وقتی میبینم حتی مامان منو سر انگشت میچرخونه در صورتی که ازش خواهش میکنه، دیگه عمرا کوتاه بیام.


۴ شنبه به همون دوستم برگه فراغت از تحصیل داده و بدون اینکه به دوستم بگه باید امضا رئیس آموزش و مهر ریاست و شماره دبیر خونه بخوره تو نامت، بهش گفته برو بسلامت. دوستم که به من گفت، گفتم پاشو بیا دانشگاه و نامت رو درست کن. بیچاره این همه راه  رو دوباره اومد. رفته پیش مدیر گروهمون و یه سری شکایتم اون کرد.

تو آموزش که بودیم یه اقاهه از کرمان اومده بود و میگفت ۳" روزه میام و میرم این خانم کارمو راه نمیندازه و هی میپیچونه؟ من تا کی باید تهران بمونم و کارم رو هوا باشه؟"

پیش خودم فکر کردم این الان ۴-۵ ماهشه و حس کار کردن نداره، ۹ ماهش بشه چی کار می خواد بکنه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط papary  | 

                      پانیا

اینم عکس پانیا جیگریم که قبلا قولشو داده بودم. فسقلی وزنش شده ۴.۵ کیلو. دقیقا شده هموزن کیف دستیه من... عکسای بچگیم رو اگر بقل عکسای پانیا بذاریم، مو نمیزنن با همدیگه. با این تفاوت که من قهوه ای بودم و این بور و روشن. بور بودنش به مامانم رفته.

میگن بچه حلالزاده به داییش میره، اما این چون دایی نداره به خالش رفته دیگه.


امروز دقیقا اون ۵ دقیقه ای که بارون شدید شد من بیرون از ماشین بودم و داشتم تو سر خودم میزدم که زودتر یه تاکسی بگیرم تا دانشگاه برم. تا تاپ زیر مانتوم هم خیس آب شده بود. همین که پام رسید تو دانشگاه بارون بند اومد.

کلاسا هم هیچکدوم تشکیل نشد. اما تونستم یه درس ۲ واحدی اضافه تر بگیرم و واحدام شد ۲۰ تا.


امشب رفته بودیم باغ سپه سالار که مامانم و خواهرم کفش بخرن. طبق معمول که پامون رو از در میذاریم بیرون، پانیا بیهوش افتاد و خوابید. اکثر مواقع که بیرون هستیم مسئولیت حل دادن کالسکش رو من به عهده میگیرم. چون قیافش تو خواب خیلی دیدنی میشه بس که ادا از خودش در میاره.

یه پاساژ دقیقا روبروی بانک صادرات تو باع هست و رفته بودیم تو اون. من و مامانم با فاصله چند قدم از همدیگه راه میرفتیم. من جلوتر بودم. خواهرمم که هنوز داخل پاساژ نیومده بود و قاطی باقالیا برای خودش سیر میکرد.

همینطور که کالسکه رو حل میدادم ویترین هارو هم نگاه میکردم تا یه کفش خوب برای مامانم پیدا کنم. یهو دیدم مامانم اومده میگه "از دم اون مغازهه که رد شدی بعدش من ویترینش رو نگاه میکردم. اون ۳ تا پسرا که اونجا وایسادن، وقتی رفتی یکیشون به اون یکی های دیگه گفت "از این دختره خیلی خوشم اومد. صورتش خیلی Babyیه. اما حیف که ازدواج کرده و بچه داره وگرنه حتما میرفتم جلو و بهش پیشنهاد میدادم!"

میبینی تورو خدا! آش نخورده و دهن سوخته که میگن همینه دیگه...از این به بعد تو اماکن عمومی عمرا کالسکه پانیا رو حل بدم. اگرم حل بدم حتما یه اعلامیه جلوی کالسکه وصل میکنم که "اقایون محترم! ایشون خواهر زاده من هست! تورو خدا ناکام نشید"


روز اولی که می خواستم برم آمادگی، صبح ساعت ۶ بیدار شدم و آماده شدم و از مامانم خداحافظی کردم و رفتم بیرون. مامانم اومد تو راهرو که "بچه وایسا ببرمت تنهایی." گفتم مگه بچم؟ دیگه بزرگ سدم! (همیشه تلفظ "س" و "ش"، "ز" و "ژ" رو برعکس میگم)

تو مدرسه که رفتم تنها بچه ای که تنها بود و گریه مریه نمیکرد من بودم. تازه نقش مددکارو هم بازی میکردم و به بچه های زر زروی دیگه دلداری میدادم.

دقیقا تا روز آخری که مدرسه رفتم و دیپلم گرفتم نه یک روز مامانم اومد دنبالم و نه بردتم مدرسه. اما تلافیه همه اون سالها رو، ترم اول دانشگاه درآوردم و بیچاره اون همه راه رو با من می اومد و بر میگشت. چون از مردم میترسیدم که نکنه دوباره حلم بدن و یه بلایی سرم بیاد. (اگر دلیلش رو نمیدونین به پست های اسفند ۸۵ و تمام پستهای سال ۸۶ مراجعه کنید!)

هنوزم که هنوزه اون دلهره هایی که از ترس ناظم و مدیر به جونم می افتاد رو یادم نمیره. شانس منم همیشه ناظم های عین سگ گیرم می افتاد. اما نمیدونم چرا هر قدر که من ازشون مینرسیدم و بدم می اومد، اونا عاشق من بودن و رو من کلی حساب میکردن همیشه!

یه چند باری که آتیش سوزونده بودم و دفتر رفتم و نزدیک بود پروندم رو بزنن زیر بقلم بیام خونه، از ترسم که به مامانم چی بگم، به روح برادر ۴ سالم که زیر کامیون رفت و مرد قسم خوردم. ناظممون هم که دید با اشک و ناله دارم اینطوری قسم می خورم دلش به رحم اومد و بیخیال من شد. اما تا چند وقت میگشت ببینه کار کی بوده. (لازم نیست بگم که من اصلا برادر ندارم؟)

یه بار سر صبحگاه اونی که همیشه قرآن می خوند نیومد و من بجاش رفتم. سوره شمس رو خوندنم و بعدشم کلی تشویقم کردن!... ناظم و معلم پرورشیمون پی بردن که چقدر دیر یکی از بچه های مومنه! و با استعداد مدرسه در این زمینه ها رو کشف کردن. هر وقت مامانم می اومد مدرسه بهش میگفتن "دختر با اخلاقتر و مومن تر!!! از دختر شما تو مدرسه نداریم. اما حیف که ما دیر متوجه شدیم."...فک کن! مقنعه من همیشه پس کلم رو مرز افتادن بود، اونوقت اینا اینطوری در مورد من میگفتن. بیچاره مامانم همیشه به عقل اونا مشکوک بود تا چند روز بعدش.

اما بهترین دوران مدرسم، سوم راهنمایی، دوم و سوم هنرستان بود. هم بزن برقص داشتیم هر روز، هم اینکه هممون با هم دیگه خیلی متحد بودیم. یادش بخیر.

وضعیت درسیم فقط تو دبستان خیلی چشمگیر بود و همه نمره هام ۲۰ بود و همیشه ممتاز میشدم. راهنمایی که "ای ی ی" بود واقعا. سال اول دبیرستان شیمی و فیزیک با ۹.۷۵ افتادم و شهریور پاس کردم. هنرستان هم که یه چندتایی ۲۰ داشتم و بقیه بین ۱۷ تا ۱۹ بود. هنوزم نمیدونم چطوری یهو تو دانشگاه سر به راه شدم و اینطوری خر خون از آب در اومدم؟!

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز بعد از اینکه رفتم دانشگاه و ضایع شدم، رفتم خونه خواهرم اینا. تقریبا سر کوچشون یه زمین اسکیته. از دم اون زمین اسکیته تا تو کوچشون یه موتوریه افتاده بود دنبالم. قیافه مرده هم کاملا یه مقداری به عمله بدهکار بود بس که داغون بود. کیفمو سفت چسبیده بودم که نکنه یهو ...

کوچه خواهرم اینا هم بن بسته و خونه اینا هم آخرین خونست، اما خدارو شکر کوچشون زیاد دراز نیست و تا سر کوچه ۳ تا خونه فاصله داره. دم خونه که رسیدم این یارو داشت دور میزد و موتورشو سر و ته میکرد. تو دلم همش خدا خدا میکردم مامان اینا زودتر درو باز کنن یا خواهرم هی اذیت نکنه از پشت آیفون... در که باز شد تندی چپیدم تو. درو که داشتم میبستم دیدم یارو با موتورش تقریبا نزدیک در هستن و یهو منو صدا کرد و گفت "خانوم ببخشید!" با اخم نگاهش کردم و هیچی نگفتم که یعنی چیه؟ گفت "شما ازدواج کردین؟"...

فک کن! احمق دیوونه این همه دنبال من اومده که بگه من مجردم یا نه؟ منم تندی درو بستم و اومدم بالا.


چند روز پیشا یکی از فامیلهای مامانم بعد از ۵ ماه زنگ زده خونمون و میگه "تبریک میگم دختر تو عروس کردی...چرا مارو خبر نکردین؟" مامان منم  -که بدتر از من تو لیست تغییر دوزاری به سیستم مکانیزه هست-  برگشته میگه "اووووه! حالا کو تا عروس بشه فسقلی... فسقلی حسابی خرم کرده و دل هممون رو برده تو این ۳ ماه و خورده ای"

طرف برگشته میگه "من پانیا رو نمیگم که. اون که نوته...منظور من عروس شدن پریا دخترت هست...چرا به ما حرفی نزدین و دخترتو حل حلی شووووهر دادی؟...پسره خوبه حالا؟"

مامانم که تازه حالیش شده بود پرسید "از کی شنیدی که خود من که مادرشم خبر ندارم؟"...طرفم برگشت گفت "از {...} شنیدیم" و باقی ماجرا.

نمیدونم چرا این چند وقت همه علاقه پیدا کردن که منو از خریت در بیارن؟! (اشاره به پریا خره)...هر چیم روزی دوبار میرم حموم فایده نداره، بو گند ترشیدگی همه جا رو برداشته انگار!


یکی از دوستای کاردانیم رفته بود دانشگاه و زنگ زد گفت "خانم {...} هست. زنگ بزن ازش سوال کن برگت رو امضا کرده یا نه؟" بعد از اینکه کلی نشستم پای تلفن و شماره دانشگاه رو گرفتم، به گروه که وصل شد خود خانمه (همون بی حسه) گوشی رو برداشت. خودمو داشتم معرفی میکردم که یهو گوشی رو گذاشت! دوباره نشستم و شماره رو گرفتم و وقتی به گروه وصل شد یکی دیگه جواب داد و گفت "خانم {...} نیست. امروز نیومده!"...

همچین یه ذره عجیب بنظرم رسید که یعنی چی؟ دوستم میگه هستش و من الان پیششم، بعد این میگه نیست و قبلشم تلفن رو قطع میکنه تا صدای منو میشنوه؟

زنگ زدم به دوستم، تا گوشیش رو جواب داد گفت "اون موقع که تو زنگ زدی من جلوی میزش بودم که گوشی رو برداشت. تا صدای تورو شنید گوشی رو گذاشت و سیمش رو از پشت کشید و به اونای دیگه گفت این {...}ه زنگ زده. اگر دوباره زنگ زد بپیچونینش!!!!"

خدا به دادش برسه شنبه که می خوام برم دانشگاه!


تو پست بعدی می خوام از روز اول مدرسه رفتنم بنویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط papary  | 

یوهوووووو! گواهینامم رو گرفتم.

یه دوبلی زدم که خودم از تعجب داشتم میترکیدم. حتی از اونایی هم که تو کلاسم میزدم عالیتر بود. سرهنگه کلی تعریف کرد و بسی خوشنود گشتم در اون دقیقه ۱۰ (کنایه به "بسی رنج بردم در این سال سی" مرحوم فردوسی) می خواستم به سرهنگه بگم این من نیستم...اشتباه شده. امکان نداره.

از این به بعدم عمرا بشینم تو خونه. چمدونم رو میبندم و میزنم به جاده. فقط نمی دونم چطوری میشه بدون ماشین رفت؟! 


جواب سرتاسری هم اومد...مردود
امشب رفته بودیم فیلم بی پولی. بعد از مدتی بس مدید، یک فیلم درست و درمون دیدم در حد لالیگا! اما آخرش، وقتی که داشتیم از سالن بیرون می اومدیم با دیدن وحید و دوست جدیدش بسی مشعوف گردیدیدم! به به...به به.

بقول بهرام رادان تو فیلم بی پولی "به گوشه پوشک پسر نداشتم!"


از فردا کلاسام شروع میشه و تصمیم راسخی گرفتم که حتما از روز اول برم...انگار همین دیروز بود که صبح بیدار شده بودم و داشتم میرفتم آمادگی! 
تابستونم به سلامتی و خوشی تموم شد و اکثر برنامه هایی که داشتم رو با کمک خدا انجام دادم. فقط مونده قضیه مدرکم...خدایا از این به بعدش رو هم کمک کن به خوبی انجام بدم. تو کارشناسی خیلی بیشتر از قبل به کمکت احتیاج دارم. خودت میدونی برای چی این همه تلاش میکنم، پس مثل همیشه هوامو داشته باش و اون توان لازمه رو بهم بده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط papary  |