|
|
|
|
|
من هی میگم این مغز من پر از خلاقیته، اونوقت هیششششکی باورم نمیکنه. نمونش همین عکسایی که این پایین گذاشتم!
برعکس همیشه که چیپسم رو با ماست می خورم، این دفعه با سس کچاپ خوردم. یه چنتایی که خوردم دیدم این خلاقیته داره ذهنم رو میترکونه، این بود که اجازه دادم هرچی خلاقیت در اذهانم وجود داره فوران بزنه. نتیجش این شد که دیدین! فقط یه ذره دوز عشقولانه ایش بالا رفته که اونم زیاد مهم نیست، خود اثر مهمه! اما اینجا که اومدم هنوز به اونصورت کسی رو نمیشناسم و گاهی از فوضولی که دارم دق میکنم، خیلی تو ذوقم میخوره. همش نگران پوست صورتمم که نکنه یهو چروک برداره |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اول از همه بگم اون موضوعی که تو پست قبل ازش نوشته بودم و مربوط به امشب بود، به خیری و خوشی گذشت. اما خدا میدونه تا ساعت ۱۰ و خورده ای شب که خبر دار بشم، روزم رو چطوری گذروندم و چقدر سر خودمو گرم کردم که زیاد به موضوع فکر نکنم. همش به خودم میگفتم اونورو نگاه کن؟ ببین پیشی رو داره میره صبح که بیدار شدم اول از همه برای اینکه نشون بدم اصلا طوریم نیست! و کاملا اوضاع عادیه و آسمون آبیه، حدود ۲ ساعت موزیک گذاشته بودم و با صدای بلند گوش میدادم و همش ورجه وورجه میکردم تو خونه. انگار یه جوری می خواستم این حس بدی که درونم بود رو اینطوری خالی کنم. اگه پام درد نمیگرفت و ترس از درد کشیدن تو خواب نداشتم، بازم ادامه میدادم. بعدشم که نشستم درس بخونم. همیشه یک ساعت می خونم و یک ربع استراحت میکنم و دوباره... اما امروز برای اینکه میدونستم اگر اون یک ربع استراحت رو به خودم بدم ممکنه فکر "جمعه شب" بره تو مغزم و گذر ساعت رو متوجه بشم، هر دو ساعت یه بار استراخت میدادم به خودم. گاهی هم بیشتر از دو ساعت می خوندم و وقتی میدیدم مغزم کلا هنگ کرده یه استراحت کوتاهی میدادم به خودم. تا اینکه خواهرم اینا اومدن و یه ذره با پانیا مشغول کردم خودمو. دوستم که زنگ زد و خبرارو بهم داد به حالت عادیه خودم برگشتم و شدم پریای همیشگی. خدایا چی تو فکرت هست واقعا؟! هر چی که تو فکرته و می خوایی پیش بیاری، لطفا مثل همیشه خیر باشه و خوب. حدود این ۶ ماهی که پانیا به دنیا اومده هیچ موقع نشده بود که پوشکش رو من عوض کنم. میترسیدم یهو وسط کار تکون بخوره و خدای نکرده ... یکی دو ماه پیش بعد از اینکه مامانم شسته بودش یه بار پوشکش رو خودم بسته بودم و بلد بودم چیکار کنم. اما هیچ وقت خودم به تنهایی نشسته بودمش. تا اینکه امشبم این کارو کردم خیلی باحال بود. اول حوله رو گرفته بود و می خواست بکنه تو دهنش. تازگیا هر چیزی که دستش میاد میکنه تو دهنش. حتی گاهی دستش رو که میگیرم اگه حواسم نباشه یهو میبینم دستم خیس شده و داره تند و تند میخوره خواهرم حوله رو از دستش کشید بیرون. دیگه چیزی دم دستش نبود که بکنه تو دهنش، گیر داده بود به جای صابون مایع و اونو چسبیده بود. پاهاشم زده بود به دیوار روبرو و یه جورایی لم داده بود تو بقل خاله جان. آب رو خیلی دوست داره و کلی حال میکنه با آب وقتی میشوریمش یا حموم میره...آخر کار مگه جا صابونی رو ول میکرد؟! آخرشم که می خواستم پوشکش رو ببندم کلی باهاش بازی کردم و شیکمش رو پووووف کردم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این یکی دو شبه اصلا حال و روز خوب و میزونی نداشتم و دستم به نوشتن نمیرفت. راستش نمی تونستم فکرم رو منسجم کنم برای نوشتن.
پریشب با دوستم حرف میزدم و یه خبری در مورد جمعه شب بهم داد که دپ زدم کلا. اما اصلا به روی خودم نیاوردم که دپ زدم و تا جایی که میتونستم نذاشتم چیزی متوجه بشه. هنوزم نذاشتم چیزی متوجه بشه و هر بار که ازم میپرسه "خوبم یا نه؟" الکی با کلی خنده میگم آره! چرا باید بد باشم؟... حتی امشبم که دیدمش یه چیزایی بهش میگفتم که چیکار کنه فردا. فک کن چه آدم توداره دیوونه ای هستم من؟! تا فردا باید صبر کنم و ببینم چه خبری میشه از ... همیشه وقتی می خوام چیزی رو به روی خودم نیارم و مثلا تودار باشم، خیلی بهم سخت میگذره. بطرز خیلی بدی ساکت میشم و خفه خون میگیرم دیروزم که حالم بد بود و کلا بی حس و حال بودم. تمام بدنم درد میکرد طوری که انگار ۱۰ نفر با چماق ریختن رو سرم کتکم زدن. دیشب خیلی بد خوابیدم و هر نیم ساعت یه بار از خواب میپریدم و ساعت موبایلم رو نگاه میکردم. ساعت مچیم رو یادم رفته بود ببندم. انقزه تا صبح موبایلم رو نگاه کردم، فکر میکردم اگه یه بار دیگه نگاهش کنم بهم زبون درازی میکنه و یه چرتی پرتی بارم میکنه. اما بیچاره خیلی صبوری از خودش نشون داد هر چی می خوابیدم و پامیشدم، بازم هوا شب بود و اصلا روز نمیشد که پاشم برم دانشگاه. خلاصه که بله!
خدایا خودت میدونی و خودم. کمکم کن مثل همیشه، باشه؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز دوستم "ف" نیومد دانشگاه. نگرانش شده بودم چون هرچیم به موبایلش زنگ میزدیم یا جواب نمیداد یا روی پیغامگیر بود. شب بهش SMS زدم کجاهایی بابا؟ پیش ما بیا! دلمون برات تنگ شده! که زنگ زد و این ماجرا رو تعریف کرد:
"ظهر کارامو کردم که بایم دانشگاه. تو پیاده رو یه دختره جلوتر از من داشت راه میرفت. یه موتور که 2 نفر سوارش بودن اومد از بقل من آروم رد شد. خاموش بود موتوره. چند قدم جلوتر از دختره رفتن وایسادن و یکیشون پرید پایین و دختره رو نگهش داشت. اون یکیم یهو یه چیزی پاشید رو دختره و فرار کردن. اسید بود، اما رو صورتش نریختن و فقط رو بدنش بود. منم چون پشت دختره بودم چند قطره پاشیده شد رو دستام. دختره فقط جیغ میکشید و جیغ میکشید. شماره موتور رو سریع ورداشتم و دادم به مغازه ای که اونجا بود. خودمم زنگ زدم به داداشم که بیاد دنبالم و بریم بیمارستان. سوختگیای خودم عمقی نیست خدارو شکر... اما مگه می تونستم با چیزی که دیده بودم بیام سر کلاس بشینم 4 ساعت؟...بیچاره دختره تنش جلوی من داشت میسوخت همینطور." میدونین! بنظر من اگر اولین کسی که چند سال پیش این کارو انجام داد، بجای اینکه بگیرن بکننش تو زندان یا رو صورتش اسید بپاشن، اگر در ملا عام تو ماتحتش اسید میریختن که دیگه فکر اینکارا هم به سرش نزنه، دیگه هیچ کسی جرات انجام دادن همچین غلطی رو نمیکرد. حالا یا اون دختره خوش شانس بوده یا اون پسره که اینکارو کرده با مرام بوده که رو صورت دختره اسید نریخته. اما مگه اثر روانی اینکار از ذهن این دختره میره؟ دوست منکه شاهد ماجرا بوده اینطوری شده، دیگه وای به حال اون دختره بیچاره! درسته نباید یکطرفه به قاضی رفت و باید حرف پسره رو هم گوش داد، اما حتی اگر یکی بیاد بدترین کارا رو با ناموس آدمم انجام بده، بازم اینطوری نباید مجازات بشه. منکه اونجا نبودم و صحنه رو ندیدم، اما از دیشب اعصابم ریخته بهم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
تو هفته کتاب و کتاب خوانی هستیم. میدونین همتون بیش و کم! می خوام تو این پستم در مورد کتاب و کتاب خوندن بنویسم و ... از این حرفا خلاصه. از همون ۳-۴ سالگیم که کتابای داستان بچه ها رو برام میخریدن، با اینکه خودم سوات! خوندن نداشتم، اما همیشه نسبت به کتابام احترام خاصی قائل بودم. اگر بقیه اسباب بازیام رو داغون میکردم، بجاش کتابام همیشه مرتب و تمیز بودن. الانم همینطورم، حتی با کتابای درسیم. انقدر بهشون اهمیت میدم که تمیز و مرتب باشن که حد نداره. اولین کتابیم که جایزه گرفتم، کتاب "فیل و فنجان" بود که تو آمادگیم بخاطر اینکه شاگرد خیلی خوبی بودم، آخر سال تحصیلی بهم دادن. هنوزم دارمش کتابه رو و هر موقع میبینمش کلی ذوق میکنم. تو دوران مدرسه هم کتاب می خوندم بیش و کم. مامان بزرگم -مامانه مامانم- یه کتاب خون قهار بود، اما حیف که موضوع کتاباش تاریخی بود و برای منی که دبستانی بودم خیلی سنگین بود. بعدا هم که شعورم به اندازه کتابا شد، دیگه اون کتابا نبودن که بتونم بخونمشون. تو دوران دبیرستان یه دوستی داشتم بنام "پ" که اونم یه کتاب خون قهار بود. با هم کتاب میخریدیم و یه کتاب ۶۰۰ صفحه ای رو تو یه روز تموم میکردیم. هم کل کل کتاب خوندن بود هم اینکه می خواستیم زودتر ته داستان رو در بیاریم و زودتر به درسمون برسیم. اون کارمون خیلی تاثیر خوبی رو من گذاشت که سرعت خوندنم رو بالا ببرم. اون دوران بیشتر کتابای عشقولی می خوندم. اقتضا سنم بود خب! یه چند باری ناظممون از تو کیف دوتاییمون کتابا رو کشف کرد، اما چون هردومون شاگرد خوبی بودیم و خودشم اهل کتاب بود، مارو بخشید. اما ما از رو که نرفتیم هیچ، بدترم شدیم بعد از اون کم کم، طوری که هنوزم نمیدونم چطوری، موضوع خوندن هام تغییر کرد. یه مدتی فقط کتابای انگلیسی زبون می خوندم. مربوط میشه به اون زمانی که کلاس زبان میرفتم و بعدشم مشغول به تدریس بودم. الانم اگه یه چیزی گیرم بیاد که دلمو ببره حتما می خونمش. بعد کم کم دوباره اومدم سمت کتابای فارسی. یه چند باری کتابای ترجمه شده خیلی بدی خوندم و به همین خاطر تا حدود ۲ سال اصلا کتابای ترجمه شده نمی خوندم. زبان ایتالیایی رو که شروع کردم، تا جایی که کتاب ایتالیایی گیرم می اومد -چون نسبتا منابع ایتالیایی زبون کمه- می خوندم. اما این وسط مسطا هم کتابای فارسی رو از یاد نبردم. از سال اول دانشگاه هم سرانه کتاب خوندنم خیلی بیشتر شده. جدی میگم! دانشگاه قبلی که بودم، چون مجبور بودم برای رفت ۲ ساعت و برای برگشت ۲ ساعت تو راه باشم، همیشه یه کتابی داشتم که بخونم و کلی حال میکردم با این کار. بعضی موقع ها جزوه هام رو یا نمیبردم یا نصفه نیمه میبردم که کیفم سبک باشه تا بتونم کتاب غیر درسیم رو با خودم ببرم. گاهی با دوستام که تو راه بودم از دستم خیلی ناراحت میشدن، اما خب باید چی کار میکردم؟! از وقتی تهران اومدم کمتر می تونم تو راه خونه-دانشگاه کتاب بخونم، چون حدودا نیم ساعت تو راهم. اما برای منی که اینروزا اکثرا تو خونه مشغول درس هستم، همینم از هیچی بهتره. بهترین خاطره هر سالم، مال نمایشگاه کتاب رفتنه. شاید باور کردنی نباشه، اما همون حسی رو همیشه دارم که وقتی بچه بودم میرفتم شهربازی. نمی تونستم انتخاب کنم که اول کدوم بازی رو سوار بشم، نمایشگاه کتابم که میرم همینطورم. انقدر خوشحالم که گاهی از دست خودم دیوونه میشم که اول باید کدوم سالن رو برم ببینم. اما هیچ موقع نوستالژی جای قبلی نمایشگاه رو نمی تونم تو مصلی حسش کنم. بهترین جایی که همیشه از کتاب خوندن لذت میبرم، تو دستشوییه. خنده داره اما اینطوریم دیگه! امکان نداره برم تو دستشویی و کتاب یا مجلم رو با خودم نبرم. هیچ موقع سعی نکردم - و نخواهم کرد- کتاب نخوندنم رو با مشغولیت کاری یا درسی توجیه کنم. بارها شده تو رختخوابم بودم و داشتم از زور خواب غش میکردم، اما کتابم رو حتی یه صفحه خوندم و بیهوش شدم! اصلا از کتاب خوندن لذت میبرم. گاهی شده یه مهمونی رو نرفتم و موندم تو خونه که کتاب بخونم. البته به مامان اینا اگر اینو میگفتم، ۱۰۰٪ نمیذاشتن بمونم تو خونه و نرم. آدمایی که کتاب خون هستن رو دوسشون دارم، اما اگرم کسی کتاب خون نباشه دلیل نمیشه که دوستش نداشته باشم. همیشه سعی میکنم با اونایی که کتاب خون هستن وارد بحث بشم و کتابایی رو که خوندیم مشترکا، نقد کنیم و نظرمون رو بگیم. یا اسم کتابی رو که فکر میکنن خوبه بپرسم. وای که چقدر ذوق میکنم وقتی یکی رو پیدا میکنم که هم سلیقه خودمه یا سلیقش بهم نزدیکه. یکی از دوستامون همیشه میگفت "کسایی که کتاب خون نیستن، شعور ندارن!"...اما من با این نظر ۱۰۰٪ مخالفم. کسی که شعور نداره، کتاب خون هم که باشه امکان نداره "شعور نداشتش" رو بدست بیاره. یکی هم هست که بیسواده کاملا و فرق بین الف ب با قابلمه رو شاید به درستی ندونه، اما شعورش از خیلی هایی که کلی کتاب می خونن بیشتره. خوندن کتاب برای کسی شعور نمیاره یا نمیبره. شعور داشتن یا نداشتن ذاتیه. همیشه تا جایی که بتونم، برای کادو دادن به بقیه کتاب می دم. اگر سلیقش رو بدونم که عالیه، اما اگر سلیقش رو ندونم از بین کتابایی که خودم خوندم و دوسشون دارم، اونی رو براشون میگیرم که بیشتر فکر میکنم خوششون بیاد. این روزا اکثرا یا بادبادک باز رو هدیه میدم، یا از کتابای اریک امانوئل اشمیت. یکی هم به خودم کتاب کادو بده خیلی ذوقمند میشم. البته اگر لوازم آرایش یا عطر هم باشه بد نیستا. یا دیگه نهایتا پولم باشه که نور علی نور میشه. چون می دونم خودم چیکارش کنم و کدوم چاله زندگیم! رو پر کنم وای ی ی به روزی که یکی بیاد کتابم رو قرض بگیره، اما لاشش رو بهم برگردونه. جدی جدی می خوام بزنم تو سرش سال دوم هنرستان کتاب بابا لنگ دراز رو برای نمیدونم چند صدمین بار می خوندم. کتابه مال ۱۶-۱۷ سالگی مامانم هست و مامان بزرگم بهم داده بود. معلممون خانم شایگان دید. ازم سوال کرد "ادامش رو هم خوندی؟" گفتم نه، اما خیلی دوست دارم بخونم... فرداش که اومد دیدم یه کتابی که نصف جلدش کنده شده و کتاب از شیرازه ورق ورق شده با خودش آورد و داد به من. دشمن عزیز ادامه بابا لنگ دراز بود. کتاب رو خوندم و جلدش اینا رو درست کردم و چسبوندم و فرداش بردم که بهش بدم. ازم سوال کرد "کی اینو مرمت کرده؟" گفتم خودم، چون خیلی داغون شده بود طفلکی. خانم تورو خدا ببخشید بی اجازتون کتابتون رو اینطوری کردم گاهی شده یه کتابایی رو نتونستم تا آخر بخونم یه نکته جالب در مورد کتاب غیر درسی و درسی خوندنم اینه که، کتابای غیر درسی رو با چشم می خونم و همه رو حفظ میشم. اما وقتی که می خوام یه کتاب درسی بخونم حتما حتما باید با صدای بلند بخونم، اگرنه اصلا متوجه نمیشم چی می خونم و هیچی یاد نمیگیریم. خلاصه که اینطوریاس!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
مکالمه تلفنی من و دوستم "م"!
م: منکه قطع کردم یه SMS تپل برام بفرست بیاد. من: SMS تپل یعنی چی؟ تو چه موضوعی آخه؟ م: اه ه ه ه! تپل باشه دیگه... وقتی قطع کرد هی با خودم فکر میکردم آخه چه SMS ی بفرستم که تپل باشه؟! SMS تپل میتونه مستهجن باشه، میتونه جوک باشه، میتونه یه جمله عشقولی باشه، یه خبر مهم باشه، آخه چی بفرستم من؟...بالاخره بعد از چند دقیقه فکر کردن (چه کارا!) اینو فرستادم! "پریا!...اینم SMS تپلی که خواسته بودی!" رفتم تو آمار وبلاگم رو نگاه میکنم، میبینم 4-5 نفر با عبارت "دعایی که بتونم ازدواج کنم" به وبلاگ من رسیدن! آخه مگه اینجا کانون بخت گشاییه؟! اگه بیل زن بودم که باغچه! خودمو بیل میزدم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یه دوست خانوادگی داشتیم که تا سن ۱۸-۱۹ سالگیم دیدمش و بعد فوت کرد. ستاره شناس بود و تو هنو تحصیل کرده بود. مامانم اینا 13-14 ساله بودن که با اینا رفت و آمد داشتن. تا حالا هرچی به هر کدوممون گفته بود درست از آب دراومده بود.
منو خیلی دوست داشت. هر موقع منو میدید بغلم میکرد و میگفت "هر کی بهت گفت I Love You زودی باور نکن و ..." و یه چیز دیگه که نمی خوام اینجا بنویسم...از 4-5 سالگیم که دیدمش همیشه اینو بهم میگفت. گاهی لجم میگرفت از این حرفش. خیال میکردم حسودیش میشه اگر یکی منو دوست داشته باشه و اونوقت دیگه کسی نیست که اونو دوست داشته باشه. بچه بودم خب. اما این حرف همیشه تو گوش من بود و هست. تا اینکه کم کم متوجه حرفش شدم و درک کردم عجب حرف ارزشمندی بهم میگفته و اونموقع من چی خیال میکردم. به جرات میتونم بگم خیلی موقع ها این حرف، خیلی جاها بهم کمک کرده. خدا رحمتت کنه آقای "ص" |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
چند ماه پیش وقتی تو صفحه اول یاهو خوندم که Michael Jackson فوت کرده اصلا باورم نمیشد. ساعت 3 شب بود. مامانم پیشم نشسته بود و وقتی خبر رو خوند پرسید "جدی؟ ...نه!" بهش گفتم نه بابا شوخیه. خواستن مثلا دروغ آوریل بگن اما گند زدن توش. (دروغ آوریل یه چیز تو مایه های همون دروغ سیزده خودمونه.)
هنوزم باورم نمیشه که مرده باشه. تو یه سن خاصی -حدودای راهنمایی و اینا- خیلی دیوونش بودم. همه آهنگاش رو گوش میکردم و همه ویدیوهاش رو داشتم. اما کم کم تبم یه ذره فروکش کرد و رضایت به "طرفدارش بودن فقط" دادم. اما همچنان دوسش داشتم و بیش و کم دنبالش میکردم. اما این دفعه بیشتر بخاطر کارای انسان دوستانه ای که میکرد. کلا هر کسی که کارای انسان دوستانه انجام بده رو دوسش دارم. چند روز پیش یه آلبوم از منتخب کارای Michael رو دانلود کردم و بالاخره امشب گوش دادم. آهنگ "They Don't Care About Us" یکی از محبوبای من میون آهنگاش بوده همیشه. یه جور حس همذات پنداری میکنم با این آهنگ! همینطور که تو آشپزخونه داشتم ساندویچ فردام رو درست میکردم، از اینورم با آهنگ می خوندم و همینطور از خودم حرکات ناموزون و موزون و بیقواره درمیاوردم بنظرم Michael یه جورایی عین Elvis Prisley بشه که با گذشت 30 و خورده ای سال بعد از مرگش، هنوزم محبوب هم نسلای خودش و نسلای بعدی باشه. حالا نمیدونم این نظریه من بخاطر اینه که هر دوشون رو دوست دارم یا اینکه واقعا همینطوره!
Skin head, dead head |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا اگر کلاس نداشته باشم یا فقط دوشنبه ها که کلاسم عصری باشه، ساعت ۸ از خواب بیدار میشم و شروع میکنم به درس خوندن. باقی روزا ۹ بیدار میشم. دیروزم می خواستم همینکارو کنم اما چون خیلی خسته بودم قید درس خوندن رو زدم و خوابیدم تا ۱۱. موبایلم ۱۱ زنگ زد اما برای نیم ساعته دیگه ست کردم. بالاخره ۱۱:۳۰ به زور جرثقیل بلند شدم.
اما اصلا حالم خوب نبود و دلم همش درد میکرد. یه ذره اولش به روی خودم نیاوردم و فکر کردم شاید مال مسواک نزدن شب قبلش باشه اگر بگم نیم ساعت تو توالت بودم و همش داشتم اس اس! میکردم دروغ نگفتم. دیگه جونی برام نمونده بود که بخوام حتی نفس بکشم. نه دنیا رو داشتم نه آخرت! تا می خواستم بیام بیرون یا {...} میگرفت یا {...}! یه مدتی همینطوری افتاده بودم تو توالت و دنیا جلوی چشمام میگشت ساعتم شده حدودای ۱ و من باید ۲ راه بیافتم برم. جدا نمیدونستم برم یا نرم؟! فکر اینو میکردم که اگر نرم یک جلسه درس ۴ واحدی رو از دست میدم. منم که جزوه هیچ کسی جز خودم رو نمی تونم بخونم. با این اخلاق گندم! بالاخره هر طوری بود به زور، مامانم یه لیوان دیگه چایی نبات و عرق نمیدونم چی چی که از اون عطاریه تو تجریش مامانم همیشه میخره، بهم داد و یه ذره جون گرفتم. وقتی خواستم آماده بشم برم خودمو که تو آینه نگاه کردم وحشت کردم. رنگ لبام که کاملا سفید شده بود، کلی رژ لب زدم تا یه ذره مثلا رنگ گرفتم. چشامم که عین این آدم خورا شده بود. موهای آشفته، ناخن بلند، واه و واه و واه! (حسن کچل یادتونه؟! حالا سر کلاس مگه زمان میگذشت؟! روزای دیگه این ۴ ساعت مثل بنز میگذره و تموم میشه ها اما دیروز ساعت هی کش می اومد. شب که اومدم خونه یه ذره کته با ماست و یه تیکه جوجه کباب خوردم و بیهوش افتادم تا ساعت ۱۱ صبح امروز. خدارو شکر تب نکردم از دیروز تا حالا، فقط یه ذره دیشب لرزم گرفته بود. دیگه هم اس اس ندارم خداروشکر اما تو دلم همش میسوزه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار ۸۴ خاله نرگس پسر دختر خالش -محمد- رو معرفی کرد برای ازدواج با من. اولش بظاهر همه چیز خیلی خوب پیش میرفت. تا اینکه این آقا اومد تهران. ساری زندگی میکنن. با برادر بزرگش و خانوم برادرش اومدن خونه ما برای خواستگاری. با اینکه من همه چیز از شرایط خانوادگیم و روابط بین افراد خانوادم رو برای این آقا کاملا توضیح داده بودم، روزی که اومدن خونه ما، مجلس خواستگاری رو تبدیل به یه میدون جنگ حسابی کرد. یه طرف این میدون من و شوهر خواهرم بودیم و طرف دیگه این آقای محترم بودن که همینطور هرچی از دهنش در می اومد بار ما میکرد.
آخر سرم برای شوهر خواهرم خط و نشون کشید که "اگر تو بیایی خونه ما و با زن من!!!!! همچین رفتاری داشته باشی، سرتو میبرم میذارم رو سینت!" و بعدشم به من گفت "یه دروعگوی بزرگی که فقط خواستی منو فریب بدی!" وقتیم از جناح من و پرهام خیالش راحت شد، چهار تا دری وریم بار مامانم و خواهرم کرد. مامانم فقط به احترام آشنایی با خاله نرگس و حرمت برادر بزرگترش لطف کرد و این آقا رو از تو خونه پرت نکرد بیرون. اما وقتی که به پرهام داشت چرت و پرت میگفت خواهرم جوابش رو میداد. حالا مشکل این آقا چی بود؟ صمیمت بین من و شوهر خواهرم رو نمی تونست تحمل کنه. با اینکه هم از نظر نسبت و هم از نظر سنی از پرهام کوچیکتر بود. پرهام داماد اول بود و اون میشد داماد دوم. خدا میدونه اون شب چه حالی داشتیم ما و تو خونه ما چه خبر بود. برادرش و خانوم برادرش بیچاره ها شوکه شده بودن از رفتار این آقا. وقتیم که رفتن شبش زنگ زد و پای تلفن کلی عذرخواهی و التماس که "من اشتباه کردم و تورو خدا یه فرصت دیگه بهم بدین." اما از طرف من هیچ فرصتی باقی نمونده بود. خدا میدونه که برای خاله نرگس چطوری تعریف کرده بودن ماجرا رو، اما تا یکسال بعدش خاله نرگس هیچ رابطه ای با ما نداشت. تا اینکه پاییز ۸۵ من و مامانم و خاله نرگس رفتیم مشهد و اونجا فرصتی شد تا منم حرفامو با خاله بزنم و تونستم بگم که جریان چی بوده و چی نبوده. اما تلاشی نکردم که خاله رو مجاب کنم که تقصیر من بوده یا نه، خودش باید برداشتش رو میکرد با چیزایی که از من و اونا شنیده بود... بعد از اون روابط کم کم حسنه شد. بهار ۸۷ که مادر و اون یکی برادر این آقا و خواهرش اومدن تهران، خونه ما هم اومدن. مادرش برای بار اول بود که منو میدید. هر چی بگم چقدر این مادر خانومه، کم گفتم. چند بار تو حرفاش گفت "محمد لیاقت تورو نداشت." اما به روی خودم نیاوردم. بهمن پارسال توی مراسم عمو احمد هم این آقا رو دیدم. یه جورایی منم تو کار پذیرایی از کسایی که اومده بودن مشغول بودم. کاملا حس میکردم که همه چشما به من بود که ببینن من چه رفتاری میکنم با این آقا. اما رفتاری کاملا عادی داشتم. با اینحال خیلی تحت فشار بودم. حتی روز بخاک سپاری، بعدش که برای ناهار به رستوران رفته بودیم، موقع خداحافظی سر میزشون رفتم و از تک تک برادراش و خواهرش و مامانش خداحافظی کردم، اما با اون نه اصلا. دیشب منزل برادر و خانوم برادر این آقا دعوت داشتیم. مادرش و خاله هاش هم بودن. اصلا دلم نمی خواست برم و به اجبار مامانم و خواهرم رفتم، جون میگفتن "اگر نیایی یعنی هنوز دلگیری و خیلی زشته.". تا بریم ۱۲۳۴۵۶ دفعه در صدم ثانیه ازشون میپرسیدم که ایا اونم هست یا نه؟ که خدارو شکر نبود. دیشبم با اینکه کاملا حس میکردم تمام حواسا به من بود، اما خیلی خودم رو کنترل کردم که رفتار همیشگیم رو حفظ کنم و چیزی از خودم بروز ندم که هنوزم رفتار اونروز محمد مونده تو دلم. دیشب تحت فشار روحی بدی بودم. خیلی بد! از اون به بعد محمد تاثیر خیلی بدی رو من گذاشت. بواسطه خاطره های بدی که از پدرم تو ذهنم داشتم از بچگی، به مردا بدبین بودم. اما کم کم داشتم خودم رو متقاعد میکردم که همه مردا مثل پدرم نیستن و باید این دید رو از بین ببرم... محمد با این رفتارش این بدبینی رو تو من بیشتر کرد، طوری که حس میکنم ۱۰ سال به عقب پرت شدم. متاسفانه! اخطار جدی!... هر کسی بخواد بره بالا منبر و منو نصیحت کنه در مورد پدرم و بگه که "پدر فلانه و بهمانه"، کامنتش رو پاک میکنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
من یه آدم پر سرو صداییم اصولا. یعنی بودنم تو هر جا به همون اندازه تابلو معلومه که نبودنم. اصولا همسایه هامون وقتی میبینن یه صدایی از تو خونمون خارج میشه میدونن که تو این خونه ۱۰۰٪ من هستم، حالا به آدمای دیگه زیاد کار ندارن. اما وقتی خونه نیستم بیچاره ها به شک می افتن که کسی تو خونه هست یا نه؟ فقط تنها زمانی که تو خونه باشم و صدام در نمیاد زمانیه که دارم درس می خونم. گاهی همسایه هامون رو دست می خورن و خیال میکنن من نیستم یا کسی تو خونه نیست. بیشترین صدایی که از خودم تولید میکنم صدای موزیکمه، اونم خودم مستقیم تولیدش نمیکنم، اما به هر حال مربوط به من میشه بازم. یه وقتاییم وقتی از یه آهنگی خوشم بیاد باهاش می خونم. البته صدامم اینطور که بقیه میگن خوبه خدارو شکر. ۲-۳ سال پیش یه همسایه داشتیم که معلم آواز بود. یه بار که داشتم همینطوری می خوندم، صدام رو شنیده بوده. بعدا که مامانم رو دیده بوده گفته "به دخترتون بگین حیف این صداش اینطوری بمونه. اگر خواست من میتونم تعلیمش بدم." یه چندین جلسه ای هم رفتم اما بخاطر وضعیت کاریم دیگه نتونستم ادامش بدم تنها صدایی هم که مربوط به مامانم میشه صدای اخبار شبکه خبره که الهی در شبکش رو گل بگیرن. نمیدونم چرا از این شبکه انقدر بدم میاد! اگه یه محرم و صفرم مامانم تو خونه باشه دائم شبکه خبر رو نگاه میکنه. حتی از "جنگ مورچه ها" هم نمیگذره که مبادا اون مابینا یه خبری رو از دست بده یموقع. وقتیم ازش میپرسی چی داره میگه؟ جواب میده "حواسم بهش نبود. حالیم نشد...بذار ببینم چی میگه حالا!"...اما من مطمئنم که هیچ موقع حواسش نیست که چی داره میگه. اگر مجری شبکه خبر فحشم بده مامانم متوجه نمیشه ممکنه ساکت باشم اما اگر نگام کنی، دارم وول می خورم و زیر پوستی حرف میزنم. گاهی که بدجور سرما می خورم و تا یه هفته کاملا صدام رو از دست میدم -یعنی اصلا صدایی ازم در نمیاد و بیشتر شبیه پچ پچ حرف میزنم- برای اینکه یه موقع بهم برنخوره! و قانونم رو زیر پا نذارم، یه آهنگ میذارم و شروع میکنم باهاش رقصیدن. یا مثلا موقعی که دارم ظرف میشورم یا اتو کشی میکنم، از این طرفم دارم میرقصم. حالا لزوما نه اینکه لزگی یا بابا کرم برقصما، اما ثابت نمی تونم وایسم. بیرونم که میرم اکثرا موزیک تو گوشمه. بخاطر عادت خوندن خودم با آهنگ که دارم، یه چند باری نزدیک بود وسط مترو یا اتوبوس، یا تو تاکسی بزنم زیر آواز. البته یه بار تو تاکسی این اتفاق افتاد تو تاکسیای تجریش بودم. هفت تیر همه مسافرا پیاده شدن و من و رانندهه بودیم فقط. آهنگ کویر گوگوش رو گذاشته بود. منم که دیوونه گوگوش وقتیم از یه آهنگی خوشم بیاد، بی برو برگرد تو selection آهنگام همیشه هست. یا انقدر بهش گوش میدم که صدای بقیه -غالبا مامانم- در میاد که "بابا! تورو خدا برای یه چند روزیم که شده یه آهنگ جدید رو امتحان کن!" اما امان از روزی که نتونم این تحرک رو داشته باشم و مجبور باشم یه گوشه بمونم. مادر انگار جونمو دارن میگیرن. گاهی سر کلاس که هستم خیلی بهم سخت میگذره. وقتی حس میکنم نزدیکای دیوونه شدنمه پامیشم میام بیرون و یه چرخی میزنم و دوباره برمیگردم تو کلاس. البته خدارو شکر زیاد اینطوری نمیشم، چون معمولا سعی میکنم سر خودمو تو کلاس انقدر گرم کنم که حالیم نشه زمان چطوری داره میگذره و نشستم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
الان ساعت ۴ صبح جمعه هست. از عصری ساعت ۵ (همون عصر پنج شنبه منظورمه، تورو خدا گیر ندین!) که اومدم خونه اول یه خواب ۲ ساعته کردم و بعد به زور گرسنگی از خواب بیدار شدم. مامانم خونه نبود. تنها هم که باشم عمرا چیزی بتونم بخورم مگر اینکه دیگه اختیار معدم دست خودم نباشه و نتونم از پسش بر بیام.
تو یخچال رو یه نگاهی کردم و دیدم یه ذره لوبیا پلو داریم که از خوردنش منصرف شدم. شبا شام نمی خورم مگر اینکه یه وضع اضطراری-گرسنگی-در حد مردن (این ۳ تا کلمه رو با هم بخونین) پیش بیاد. اگرم بخورم برنجی اصلا نمی خورم چون باید تا صبح بشینم پشت در توالت. بالاخره یه چیزی درست کردم و خوردم، اما به زور گوجه فرنگی میدادمش بره پایین. گفتم که تنها باشم چیزی نمی تونم بخورم! بعد اومدم پای کامپیوتر و د یالا! یاهو میل که از دیشب قطع بود کلا. تو این هیری ویری هم باید یه پیام تبریک تولد میفرستادم برای کسی تو فرانسه، همش حرص اینو می خوردم که داره دیر و دیرتر میشه. نوشدارو برای بعد مرگ سهراب که نمی خوام! اما این حرفا برای فاطی -یا همون یاهو میل- تنبان نشد و تا الان که ساعت ۴ صبحه جمعه هست وصل نشده بود. یه سری به وبلاگ خودم و بروبکس زدم و بعد بفکر پروژه مدیریت مالیم افتادم. اولین پروژه کارشناسیمه. استادمون گیر داده یکی از درسای سال اول رو برداریم خلاصه کنیم براش بیاریم. حالا کتابش چند صفحه است؟! ۷۰۰ صفحه یه فکری به ذهنم رسید که بشینم اول تو اینترنت بگردم ببینم میتونم چیزی پیدا کنم که از تایپ کردن خلاص بشم یا نه؟ شروع کردم به گشتن و بعد از حدود ۲ ساعت از این سایت به اون سایت رفتن و از این وبلاگ به اون وبلاگ رفتن، بالاخره اون چیزی رو که می خواستم پیدا کردم و کلی ذوق و حرکات موزون در اقصی نقاط بدنم، علی الخصوص یه جای خیلی استراتژیکم برپا شد تا ساعت 3 مشغول اینا بودم و بالاخره تموم شد. هی دست دست کردم که شنبه ببرم سر کوچه پرینتشون کنم، اما مگه طاقت میاوردم! هی حجوم میبردم به سمت پرینترم و به ضرب و زور زیرپایی گرفتن برای خودم، خودمو منصرف میکردم که بچه جون بیرون ببر، بیخودی کارتریجت رو حروم نکن. اما مگه به گوشم میرفت؟ بالاخره دل رو زدم به دریا یا همون کارتریج و همش رو پرینت گرفتم. حالا هم همینطوری مونده رو میزم تا شنبه که ببرم سر کوچه فنر و جلد بهشون بزنم. اما الان احساس میکنم تمام مهره های گردنم و کمرم عین مسافرایی که از ساعت 5 تا 8 شب تو مترو یا اتوبوس رو سرو کله همدیگه بصورت آویزون سوار میشن، شدن. حالام می خوام برم بخوابم. صبح باید 9 پاشم و عین چی!!! شروع کنم به درس خوندن. کلی عقب موندم، البته منظورم از نظر درسیه نه عقلی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این یه ماهه از وقتی مترو قاطی کرده دیگه سعی میکنم با اتوبوس برم دانشگاه. تقریبا همون زمان علافی این یکماهه تو مترو رو میکشم، اما مطمئنم که زمان علافیه اتوبوس ثابته. اتوبوسا از تو طالقانی میرن یه ذره از راه رو. امروز از هل اینکه مبادا گیر کنیم تو شلوغی، خیلی زودتر راه افتادم. خدارو شکر سمتی که ما میرفتیم فقط ماشینای خالیشون بود و یه عده کمی پراکنده بودن فقط. اصل شلوغی انگار دم لانه جاسوسی! بود. کلاسم یک بود اما از دوازده دانشگاه بودم.
رفتم تو یه کلاس خالی نشستم و خواستم که مجلم رو بخونم. بقل این ساختمونی که امروز کلاس داشتم یه مدرسه دخترونه س. دقیقا نمیدونم دبیرستانه یا راهنمایی. اما هرچی هست که بچه های خیلی با نشاطین. یه جورایی یاد خودم افتاده بودم زمانی که هنرستان میرفتم. یادش بخیر چقدر شر میریختم و شیطونی میکردم. داشتن وسطی بازی میکردن. تا اینارو دیدم به این فکر کردم که چند سال از آخرین باری که وسطی بازی کردم میگذره؟ خوب بازی میکردم و همیشه کلی بل میگرفتم...به این فکر کردم که چند وقته اصلا از این بازیا نکردم؟ یه نیم ساعتی مشغول دیدن اینا بودم و از صدای خنده اونام، منم برای خودم می خندیدم و دل به نشاط بودم. یه چنتا پسرم اومدن و رفتن تو کلاس، فقط نگاهشون رو حس میکردم رو خودم. چون موزیکم تو گوشم بود دیگه متوجه نمیشدم چی میگن و چی نمیگن. وقتیم کلاسمون تموم شد تا اون یکی ساختمون پیاده اومدیم و دنبال یه مغازه ای بودیم که ذرت مکزیکی داشته باشه. آخر سر هم به سیب زمینی سرخ کرده رضایت دادیم. اومدیم این ساختمون بچه ها گفتن انگار بچه های دانشگاه ۱۳هشون رو بدر کردن و سبزه هاشونم گره زدن! خدارو شکر که ما نبودیم اونموقع.
پس سعی نکن خرم کنی یا دائم چکم کنی، چون دیر یا زود کاسه صبرم لبریز میشه. اونموقع دیگه این آدمی که الان میبینی رو نمیبینی! دوشنبه شب که بارون می اومد، بعد دانشگاه مجبور بودم برم اون یکی ساختمون. دقیقا 7 شب بود. وایساده بودم تا اتوبوس یا یه تاکسی که جا داشته باشه -ترجیحا جلوش- بیاد و سوار بشم. نم نم بارون می اومد اما با این حال نیاز به چتر داشتم. خدارو شکر مانتومم تیره نبود که بگم دیده نمیشدم و از طرفیم زیر چراغ خیابون وایساده بودم. هیچ جای توجیحی نبود خلاصه. یهو یه صدای ترمز اومد و بعدشم شپ!... یه 200 و خورده ایه! ترمز کرد و دقیقا چرخش افتاد تو چاله آب و هر چی آب بود پاشید رو شلوارم. فک کن! شلوارمو شنبه شسته بودم و کلی تمیز بود... از تو ماشینش منو نگاه کرد و یه خنده چندش تحویلم داد. جدا می خواستم چارتا دری وری بهش بگم مرتیکه رو، اما خودمو کنترل کردم. پیش خودم فکر کردم حالا من بیام بهشم چارتا دری وری بگم، با نفر بعدی چیکار میکنه؟ با اونم همینکارو میکنه دیگه، شایدم بدتر! فقط نگاهش کردم و بهش گفتم خیلی ممنون که خیسم کردین!!!! بازم از رو نرفت و بربر نگاهم کرد. این همه صغرا کبرا چیدم که بگم تورو خدا اگه این روزا با ماشین خودتون بیرون میرین، مواظب عابرا باشین که خیسشون نکنین. تورو خدا اگر جلوی یه عابر میرسین پاتون رو بیشتر رو پدال گاز فشار ندین که آب بیشتر بپاشه بهش طوری که تمام اعضا و جوارح داخلی و خارجیش خیس بشه و یه جای خشکم براش نمونه. برای یه ثانیه هم که شده خودتون رو بذارین جای اونی که بیرونه و همین ابو قارقارک شمارو نداره. همین! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اندر احوالات امروز اینجانب همین بس که امروز عملیات
مذکور به انجام رسید و آره و اینا!...سوالم نکنین که عمرناش بگم چیه. گفتم جدا! اسم وبلاگش چیه اونوقت؟...داشت چایی می
خورد و همون موقع که من داشتم ازش سوالو میپرسیدم چایی تو دهنش بود. تا چاییش رو
قورت بده و جوابمو بده خیلی بهم سخت گذشت. همش خدا خدا میکردم که وبلاگ من نباشه و
فقط یه تشابه اسمی باشه بالاخره اسم وبلاگ رو گفت و دیدم نه خدارو شکر وبلاگ
من نیست نتیجه اخلاقی: دوستان! تا هر کسی زرتی از راه رسید
لینک وبلاگتون رو بهش ندین. چون ممکنه یه روزی مجبور بشین همه اون چیزایی رو که
نوشتین حذف کنین یا دچار خودسانسوری بشین.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز من و مامانم سر ناهار بودیم و تلویزیون هم برای خودش روشن بود. تکرار سریال "در چشم باد" رو داشت نشون میداد. تو یکی از صحنه هاش حسن علی منصور، نخست وزیر کابینه رضا.خان رو نشون داد. همینطور که سرم گرم خوردن بود -البته بهتر بگم بلعیدن، چون خیلی گرسنم بود- از مامانم سوال کردم حالا جدی جدی تو که اون زمان بودی و اینا رو دیدی، منصور همین شکلی بود؟ تونستن شبیهش دربیارن؟
مامانم جواب داد " اما همچنان از رو نرفتم و گفتم مگه خودت نگفتی جنگ جهانی رو دیدی؟ مگه خودت از مصدق و اینا تعریف نکرده بودی قبلا؟ مگه... مامانم که دیگه پاک ازم نا امید شده بود، از اون نگاهاش بهم کرد و گفت "اون من نبودم. مامان بزرگ راضی اینارو برات تعریف کرده. منو با مامانم اشتباه گرفتی. سعی کن موقع غذا خوردن به چیز دیگه ای فکر نکنی چون حتما گند میزنی!" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نه به اینکه بعضی روزا هیچ جایی دعوت نیستم، نه به اینکه تو یه روز دوتا دوتا دعوتم دیروز جشن بانوان وبلاگ نویس برتر بود. از شب قبلش فکرامو کرده بودم که نمی تونم برم، چون باید زود می اومدم خونه و آماده میشدم برم جشن تولد شوهر خواهر جان. اما از اونجایی که خیلی از مامانش خونش میاد! به خواهر و شوهرش اعلام کرده بودم که تا من کارامو بکنم و برسم خونتون میشه ۱۰. از دانشگاه که بیرون اومدم به برادر پرهام پیامک! زدم که خوش بگذره. بهشون بگو جایزمو میام میگیرم یا اینکه شمارمو بده با خودم هماهنگ کنن. پرهام جواب داد "مرسی... رتبه آوردین."...منو میگی تو خیابون اینطوری بودم از اونجایی که وقتی رشتت حسابداری باشه خواه نا خواه اهل حساب و کتابم میشی، طی یک حساب کتاب سرانگشتی، به خودم گفتم تو که داری نصف مهمونی رو میپیچونی. جشنم ۷ تموم میشه. تا خونه هم حدودا نیم ساعت راهه، پس میتونم برم. و رفتم. (آیکون بابا حساب کتاب!) پرهام، Metro Man، آنی دالتون، نگارینا، بانو و ویولت رو دیدم اونجا. تو ردیفی که بروبکس نشسته بودن جا نبود بشینم و ردیف پشتی که یه جا بود، کنار یه آقاهه نشستم. تا نشستم آقاهه گفت "اینجا جای دوست من بود. البته نیومده." گفتم خب وقتی بیان من پا میشم که جای ایشون رو قصب نکرده باشم... تا اینو گفتم دست منو گرفت و گفت "نه ه ه ! خوشحالم که شما نشستین."... اما ای کاش میگفتم چون تا وقتی که آقاهه نشسته بود منو دیوونه کرده بود بس که همش پا و دستش رو میزد به من و یا به پای من. هرچیم کولم رو میذاشتم رو پام، افاقه نمیکرد. انقدر سعی کرده بودم کج بشینم، حس میکردم تو معده نفر بقلیمم اما این آقاهه از رو نمیرفت. هی هم سعی میکرد سر صحبت رو با من باز کنه. به نگی که ردیف جلویی بود گفتم فکر نمیکردم بیام. برات که نوشته بودم. الانم از دانشگاه اومدم... تا اینو گفتم آقاهه پرسید "رشتتون چیه؟" ناچار بهش گفتم. شروع کرد به گفتن اینکه "من تو کار هنرم. موسیقی سنتی. با همین دوستم که قرار بود بیاد. فرهنگسرای نیاوران هم امشب و فردا شب اجرای زنده داریم... شما اهل هنر هستین؟" منم تندی جواب دادم نه اصلا نیستم. اصلا با روحیم سازگار نیست، بخاطر رشتمه خب... (لازمه توضیح بدم دروغ گقتم؟) فکر میکردم بیخیال بشه و دیگه حرفی نزنه، اما بقول شاعر "زهی خیال باطل" یه ذره که گذشت دیگه داشتم دیوونه میشدم از دست آقاهه. نگاه کردم دیدم چنتا صندلی اونورتر -خدارو شکر- یه جای خالی هست و از بقلیا خواستم که که نفری یه دونه برن اونورتر. بعد از چند دقیقه که جابجا شدم، آقاهه هم پاشد رفت خدارو شکر...شانس آورد که اونجا بود، اگر بیرون از سالن همچین کاری رو میکرد جدا میدونستم چیکارش کنم. مجری برنامه سعید محمودپور و بهاره رهنما بودن. از بهاره که هیچرقمه خوشم نمیاد. نمیدونم چرا، اما دوستش ندارم. اما سعید محمودپور همونطوری بود که فکر میکردم. کلی هم خندیدیم بس که بفکر "ترک دوران تجرد" بود. الهام پاوه نژاد هم بود. تازه فهمیدم وبلاگم داره و برای دخترش مینویسه. تو برنامه نقره دخترش رو دیده بودم. هرموقع الهام پاوه نژاد رو میبینم امکان نداره یاد سریال "همسران" نیافتم. یادش بخیر. یه بخشی از بچگیامه. یه جایی از جشن بهاره رهنما از همه کوچولوها خواست که برن رو سن. می خواستم منم برم، اما بقول مامانم "از دست و پای درازم خجالت کشیدم" که نرفتم. جشن حدود 6:30 تموم شد و نزدیکای 7 خونه بودم. تو کوچمون که قلقله بود. یکی از مغازه ها شیرینی و شکلات به مردم میداد. با چه ژانگولری خودمو رسوندم تو خونه، خدا میدونه. کارامو کردم و همون 10ی که گفته بودم رسیدم به مهمونی.
با اینکه تو ساختمون ما 4تا همسایه دیگه هم هست، اما با هیچکسی مثه اینا رفت و آمد نداشتیم. اصلا یه جزیی از خانواده همدیگه شده بودیم. گاهی که میرفتم دم خونه های همدیگه، بیخیال زنگ و این حرفا بودیم. درو همینطوری باز میکردیم و میرفتیم داخل. خیلی تنها شدم... خیلی تنها شدیم. 08:50 شب نوشت: از صبح که همسایمون رفت هر کاری میکنم به روی خودم نیارم و خودم رو دلداری بدم اصلا نمی تونم. یادشون که می افتم گریم میگیره. انقدر از صبح گریه کردم چشام داره درمیاد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
چه بارونی بود امروز! نمیدونستم کولمو بچسبم یا چترمو یا گرمکنمو! از این طرفم که ترافیک ایفتیضاح! بود. اما در کل هوای خوبی بود و نیاز نداشتم که گرمکنم رو بپوشم و بیشتر چپونده بودمش تو کولم. از اون ساختمون که می اومدیم این ساختمون، گرمکنم رو به دوستم دادم بپوشه که بتونه از حراست رد بشه که به مانتوش گیر ندن... چه کنم دیگه، دستم تو کار خیره همش! بعد از دانشگاه با یکی از دوستان -که عمرا بگم کیه و اسمش چیه- رفتیم تئاتر "اسب های پشت پنجره"...پیشنهاد میکنم که حتما برین و حالش رو ببرین. از پرده اول و سوم، مخصوصا پرده سوم خیلی خوشم اومد. یعنی خیلی خیلی خیلی خوشم اومدا! خود بازیگره زنش هم انقدر حس گرفته بود که گریش گرفته بود. میگم خیلی بده دو تا آدم فرهیخته چون ما، پاشن برن یه مکان کاملا فرهنگی چون تئاتر شهر برای انجام یک کار کاملا فرهنگی چون دیدن تئاتر. بعد یه ظرف سیب زمینی سرخ کرده دستشون باشه و دم در سالن بهشون بگن "با اینا نمی تونین برین داخل." بعد این دو تا آدم فرهیخته -که بازم ما باشیم- همون گوشه راهرو، پشت به بقیه مردم وایسن و تند تند سیب زمینی هاشون رو بخورن. یکی از اون آدمای فرهیخته -که من باشم- برای اینکه به خودش روحیه بده، اصلا به روی خودش نمیاورد، فکر میکرد زیر آفتاب کنار ساحل وایساده و داره به صدای مرغای دریایی گوش میکنه. اینوری اصلا احساس نکرد که یه عده شاید نگاهش کنن. نگاهشم میکردن "به گوشه پوشک پسر نداشتم!" حساب میکرد. والا! اما الان که فکر میکنم میبینم سیب زمینی سرخ کرده خوردن با این وضع خیلی بهتر از اینه که وسط نمایش -یا اگر تو سالن سینما باشه وسط فیلم- وقتی همه میخ نمایش یا فیلم شدن، یهو صدای خرت خرت و خش خوش کیسه چیپس دربیاری... دیوونه میشم همیشه از این حرکت مردم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز که رفتم دانشگاه از همون اول بچه ها خفتم کردن که "بیا به ما مدیریت مالی دیروز رو یاد بده". حالا هر چی بهشون میگم بابا من هنوز خودم اون درس رو درست نخوندم و دیشب رفتم خونه سازمان خوندم فقط و زیاد تسلط ندارم ول کن نبودن که نبودن. کشوندنم پای تخته که بهشون رو تخته یاد بدم که ببینن همشون.
بچه های کلاس قبلیه هنوز تو کلاس بودن و داشتن از استادشون سوال میکردن. جدی جدی داشتم از خجالت میمردم جلوی اون استاده با اینکه نمیشناسمش نتیجه اخلاقی: نجنبی خیلی زود دیر میشه!
کمین میکشیدم که مگسا بیان نزدیک و بگیرمشون و بندازمشون تو دبه ه. حالا با چه بدبختی اینکارو میکردم و چقدر خون دماغ میشدم بماند. تعدادشون که زیاد میشد تو دبه رو پر آب و مایع ظرفشویی مبکردم و میشستم نگاه میکردم. این پروژه هر روز من تو تابستونا بود. جداهنوزم نمیدونم چرا انقدر بچه دیوونه و کرمویی بودم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز رفتم گروهمون که مدرکم رو تحویل بدم تا بعدا که اصلش صادر شد اصلش رو ببرم. خیلی شیک و راحت گفتن "ما فقط کپیش رو می خواییم نه خودش رو. هر موقع اصلش هم آماده شد اصلش رو بیار."
آقاهه که تو بایگانی نشسته بود می خواست گواهی موقت منو بگیره و سفته ها رو بده. بهش میگم سفته رو موقعی برمیگردونن که اصل مدرک تو پرونده باشه. برگشته میگه "آره ه ه ! خودم میدونم، حواسم هست!" فک کن! چه دانشگاه خوبیه!! منی که دانشجو هستم بیشتر از مسئولیت اینا خبر دارم تا خودشون.
از هفته پیش یه دختره تو کلاسای ما اضافه شده. اکثر کلاسا هم باهمیم انگار. از هفته پیش تا حالا هر موقع دیدیمش کارت شناسایی محل کارش به گردنش آویزون بوده. اولا فکر میکردم شاید چون هل هلی میاد یادش میره در بیاره اما امروز متوجه شدم نه. بعد از کلاس اولیمون نشسته بودیم تو بوفه که ۵ بشه و بریم سر اون یکی کلاس. من و دوستم سر یه میز بودیم و داشتیم ناهار می خوردیم که این دختره هم اومد و گفت "میشه منم بشینم پیش شماها؟" و نشست...تندی هم با ماها صمیمی شد طوری که منی که زود با همه اخت میشم فکم آویزون شده بود و کم آورده بودم بیشترین چیزی که من از حرفهاش شنیدم این بود که "من فلان جا که مدیراش همه خارجین کار میکنم...مدیرامون که میان ما اصلا نمی تونیم با حجاب بچرخیم تو شرکت... پلان بندی سایت فلان جا رو من انجام دادم. نمیدونی چه بدبختی کشیدم که!... سابقه کاریم اینطوریه.... فیش حقوقیم معادل یه مهندس مخابراته... دائم ماموریت های خارج از تهران میرم و اصلا تهران نیستم... اگر من تو اون شرکت نباشم کارشون لنگ میمونه... با ماموریت و اضافه کاری و این حرفا حدود یک و نیم در ماه میگیرم..." و یه سری از این حرفا که سعی میکردم سرمو بندازم پایین که مخاطبش نباشم زیاد. مگه کوتاه می اومد حالا؟ نگاهشم که نمیکردم میزد بهم میگفت "حواست به منه؟ گوش میدی چی میگم؟". (آیکون اون شکلکه تو یاهو مسنجر که داره گل و گیسشو میکنه.) یه چند باریم یه چیزایی به من گفت که عمرا من با یکی که روبرو میشم تو برخورد اول اینطوری به طرف بگم. به یکی دو نفر مسج دادم که "وقتی با 1 دختر لوسی که بیخودی میخواد باهات حس صمیمیت پیدا کنه روبرو بشی، چیکار میکنی؟" که شاید یکی یه راهکاری بهم نشون بده. جدا داشتم دیوونه میشدم. که خدارو شکر دقیقا موقعی که دیگه نیازی به راهنمایی نداشتم کلی جواب گرفتم. خیلی ی ی ممنونم! بعدشم که صحبت خرید کردن مانتو و این چیزا شد، من گفتم حاضر نیستم هیچ موقع بیام بالای مانتو ۶۰-۷۰ هزار تومن پول بدم. از چیزی که خوشم نمیاد حاضر نیستم بیش از اندازه براش خرج کنم. یهو اینم شروع گفت "اما من نه. این مانتو که تنمه رو میبینی؟ از Zara خریدمش 63 تومن." دوستم ازش سوال کرد "حالا چرا کارتتو بیرون از شرکت در نمیاری از گردنت؟" جواب داد "آخه بهش عادت کردم و اگر گردنم نباشه انگار یه چیزی گم کردم." بهش گفتم خب میتونی زیر مانتوت بندازیش وقتی میایی بیرون از محل کارت. سر کلاسم که نفهمیدم استاده چی میگفت. یه سره میگفت "اگر کیس خوب برای ازدواج پیدا کردی حتما بچسب و منم خبر کن!" و هرهر هرهر قاه قاه بعدش میزد زیر خنده که اصلا ربطش رو پیدا نکردم. کلاس که تموم شد و می خواستم خداحافظی کنم بیام گفت "کجا؟ وایسا با هم بریم. راهمون که تقریبا یکیه."...من در این حالت بودم دقیقا ---> نمیدونم دقیقا من کارم اشتباه بوده یا اون؟ اما وقتی از بالا و بیطرف نگاه میکنم به قضیه، لزومی نمیبینم که آدم بیخودی بخواد هی از موقعیتی که داره تعریف کنه برای بقیه و یه جورایی Express Yourself انجام بده. (یعنی ابراز خود کردن) یه جاهایی لازمه آدم از موقعیت خودش تعریفا کنه بیا و ببین، چون اونجا میطلبه. اما تو بعضی جاها بنظرم کار خیلی Cheap ی میاد. هر کی هر چی داره، کم یا زیاد، برای خودش داره و برای خودش قابل احترام هست. دیگران هم باید بهش احترام بذارن. اما بقول مامان بزرگم -مامانه مامانم- که میگفت "درخت هر چی پربارتر، افتاده تر!" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
۵صبح پاشدم و کارامو کردم و با دوستم -که دانشگاه قبلیه من قبول شده- رفتم. تمام طول راه اصلا باورم نمیشد که می خوام برم مدرکمو بگیرم، بس که این مدت اذیتم کردن همون همکار دانشجویی که کارامو خیلی راه انداخته بود بهم گفت تو ترم گذشته بازم ممتاز شدم. هم گروه و هم دانشگاه. در نتیجه شامل ۲۰٪ تخفیف معدل میشم. برای پیگیریه کارم رفتم امور دانشجویی پیش همون خانومه که ترم پیشم می خواست بپیچونتم. قدرت خدا، هنوزم تغییری نکرده بود و بازم میگفت نمیشه. یه درخواست نوشتم به رئیس امور دانشجویی و زیرش نوشت "خانم (...) بررسی شود لطفا."...چند روز دیگه باید پیگیری کنم. ناباوریه من بیشتر از این هست که تونستم با کمک خدا مقداری از اون راهی که هدفم هست بیام جلو و موفق باشم...خونه که اومدم مدرک رو به مامانم نشون دادم و ازش تشکر کردم و بوسش کردم. بهم گفت "مرسی از تو که نذاشتی وقتت به بطالت بگذره و مایه شرمساریه من باشی."...این حرف مامانم بیشتر از هزارتا جایزه برام ارزش داره. خدا جونم تو که همیشه کمکم کردی و هوام رو داشتی، از این به بعدش رو یادت نره ها! هنوز کلی از راه مونده ها! حست میکنم همیشه.
ذکر این نکته الزامیست که البته اگر محاسبات من اشتباه در می اومد، دیگه اون بستگی به جریان قرار گرفتن ستاره قطبی در راه شیری و یا احتمالا جهت وزش باد مخالف از ۶ درجه شرقی بود. از ۵ شنبه به مامانم میگفتم شنبه که من میرم شهریار و نیستم خونه، تا من بیام تو حتما خونه باش که پستچی میاد گواهینامم رو تحویل بگیری. اگرنه که باید بریم پستخونه مرکزیه منطقمون. جوابمو نمیداد اما یه نگاهی بهم میکرد که معنیش میشد "زکی! حالت خیلی خوبه بچه! چی سرجاش و حساب شده بوده که این یکی بخواد باشه؟" و مامان امروز صبح بیرون رفته بود. دقیقا با همدیگه رسیدیم تو پله ها. ردیف اول رو که اومدم بالا دیدم یه رسید پستی رو پله هاس که نوشته "ما اومدیم نبودین. بعدا بیایین پست خونه منطقه و گواهینامه بچتون رو بگیرین. این دفعه هم به حرفش گوش کنید یه چیزی میگه. دهه!" نتیجه اخلاقی: به محاسباتم، حتی به اندازه یه چسه هم شک ندارم! دیشب هر چی بیدار میشدم بیرون از پنجره روز بود و روشن، اما ساعتم رو که نگاه میکردم نصفه شب رو نشون میداد صبح که با دوستم میرفتیم هوا هنوز شب بود. جدا به مخیله خودم مشکوک شده بودم! بیرون که اومدم دیدم یه چراغ گازی، از اینایی که ماشالا چراغن ها که نصف شهر رو روشن میکنه سر کوچمون نصب کردن و نور اون بوده که من فکر میکردم هوا روز شده! امشب که ما اصلا از لامپای تو خونه خودمون استفاده نکردیم، همش نور این چراغه میزد داخل. به فارسی به این میگن "یه سفره پهن کردیم همه دورشیم و هر کی یه لقمه میزنه تا روشن بشه!" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت موبایلمو گذاشته بودم برای ۱۰ صبح، اما ۱۱ بیدار شدم. هم خسته بودم حسابی هم تنم درد میکرد از بس که سرفه کردم. از دیشب آویشن دم کرده هم جزو دوستانم شده.
از نیم ساعت بعد بیدار شدنم مشغول خوندن شدم. با اون استاده که اینجا ازش نوشتم یه درس سخت دارم. اما میدونم از پسش به خوبی بر میام و یه نمره توپ میگیرم. بعدشم به درسای دیگه رسیدم. تو کوچمونم که نمیدونم چه خبره؟! از سرشب تا حالا یکی با این ماشینایی که زمین رو میکنه و ترتر صدا میده، داره یه جایی رو میکنه و یکی دیگه خررررت خرررت بیل کاری میکنه. هرکاریم میکنن دقیقا زیر پنجره اتاق منه. صدای ترتر دستگاهه که درمیاد پنجره اتاقم و خودم باهم میریم رو ویبره. امشب تولد شوهر خواهر گرام رو گرفتن، اما بنده نتونستم حضور بهم رسانم و در منزل خلوت گزیدم. (جملم درسته؟)...عصریه هم یکی از بروبکس زنگ زده بود بریم بیرون که نشد برم. دقت کردین هر موقع خیلی سرت شلوغه و اسم خودتم یادت رفته، کلی پیشنهاد برای بیرون رفتن داری؟ اما وقتی کلی وقت اضافه داری، حتی گربه محله هم نمیاد بگه "میو" تا با پیشت کردنش یه ذره وقتت بگذره!
همیشه به این فکر میکنم که اگر بمیرم، تکلیف وبلاگم چی میشه؟ اصلا شماهایی که میایین اینجا رو میخونین، چطوری می خوایین خبردار بشین که من مردم؟ بعد از چند وقت ننوشتنم نهایتا فکر میکنین که دیگه به نوشتن ادامه نمیدم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||