|
|
|
|
|
مگه وقتی یه نفر میره جلو آینه و خودش رو میبینه از قیافش ناراحت میشه؟ اگر همین آدمی که رفته جلو آینه و برای خودش شکلک در بیاره، از خودش ناراحت میشه؟ خب معلومه که نه. حالا چرا وقتی یه رفتاری که یه نفر باهات انجام داده، عین همون رو به خودش برمگردونی و نشونش میدی ناراحت میشه؟ بعدشم بهت میگه "اصلا رفتارت درست نیست!"
خب منم دقیقا عین همون کاری رو که اون باهام کرده بود رو انجام دادم، بدون اینکه شاخ و برگش رو کم یا زیاد کنم. اما بهم گفت "اصلا رفتارت درست نیست!"... اگر بده، برای من بده فقط؟ اما برای اون خوبه؟ مرغ همسایه غازه؟ این نتیجه اون تصمیمی هست که چند هفته پیش گرفتم. دوست نداشتم اینطوری بشه. دوست داشتم آخرش And They Live Happily Ever After یا یه چیز تو همین مایه ها باشه. اما تقصیر خودش بود که منو به اون مرز رسوند که اینطوری باهاش رفتار کنم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
مامانم امروز اومد. ساعت حدود ۶ صبح بود که رسید. خواهرم و شوهرش زودتر دیدنش چون رفته بودن دنبالش.
صبحانه رو همگی با هم خوردیم و کلی حال داد. ساعت ۷ و نیم بود که دوباره خوابیدم تاااا ۱۱. درس و مرسم بیخیال شدم کلا.
استاد میانه مون لج کرد که این میان ترم رو گذاشت. خیلی آدم عقده ای هستش. همون استادمه که ۵۸یی هست. اه ه ه! اصول رو که خوندم هفته پیش و بلدم. فردا -یا به عبارتی امروز- باید کنفرانس ها رو بخونم و جمعه و شنبه میانه رو. جالبه که شنبه و سه شنبه هم شاگرد دارم... اما از پس همشون بر میام. میتونم من امشبم که من یه سوتی اساسی دادم. خواهرم اینا داشتن میرفتن. پانیا بغل خواهرم بود و داشت کفشش رو میپوشید. یهو گفتم مواظب باش در بچه نمونه لای سر!!!! اما هر چی باشه به پای سوتی خواهرم که نمیرسه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
مامانم امروز صبح با خاله نرگس رفتن ساری برای عروسی فردا شب. عروسی برادر همون پسرست که سال ۸۴ اومده بود خواستگاری منو اون ماجرا رو پیش آورد. دوست داشتم میرفتم اما از طرفی هم خوشحالم که نرفتم. فعلا من موندم و خونه. شبا میرم خونه خواهرم اینا.
دیشب به مامانم میگم نمیشه حالا نری؟ تنها میمونما ابراز علاقه هم میکنم اینطوری جواب میدن! همیشه بقول مامانم "حساب جیبمو" دارم، اما تو این یه مورد هنوز نتونستم آدم بشم و از خود بی خودم. یه بار که مامانم غر میزد "چرا یهو پولاتو خرج میکنی و حساب ته جیبت رو نداری؟ و برای باقی روزا تا سر ماه چی کار میکنی؟" بهش گفتم خوشحالم که اینطوری پولامو خرج میکنم و خرج اعتیاد نمیدم، خرج الکی بلکی نمیکنم. باز میدونم اگر یهو جیبمو خالی میکنم، میشینم تو خونه زیر گوشتم و خیالت راحته که تو سوراخیم هستم...به روم نیاورد اما میدونم که حرفم رو قبول کرد. نمیگم مثه دخترای دیگه خرج لوازم آرایش و غرو فرم -بقول مامانم- رو نمیدم، اما به نسبت کمتر پولامو اونطوری خرج میکنم. اگر خرج غرو فرمو ندم که دیگه لابد پسرم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
همسایه پایینیمون داره نقاشی میکنه و چند روزه شدیدا بوی رنگ داره خفمون میکنه. از دیروز دماغم و گلوم کلا کیپ شده. گلاب به روتون اگر یکی جلوم ب...زه، از صداش متوجه میشم فقط.
دیشب نه با دماغم نه با دهنم میتونستم نفس بکشم. چند بار که نفسم بدجور گرفت فکر کردم الاناست که دیگه غزل خداحافظی رو بخونم کم کم و افقی بشم. صدامم عین آقاها کلفت شده. هرکی زنگ میزنه و گوشی رو برمیدارم یه مکث میکنه و بعد شروع میکنه به حرف زدن خیلی خوشحال بودم. ۲ سال بود که منتظر یه همچین روزی بودم. میدونم که مامانم تو دلش کلی خوشحال بود. از چشمش میشد فهمید اینو. همش خدارو شکر میکردم که این توان رو بهم داده که بتونم یه ذره از زحماتای مامانم رو به خوبی جبران کنم. کلاهه رو سرم نمیموند و همش میترسیدم بیافته از سرم. خیلی تنگ بود آخه. اما خدارو شکر سوتی نشد و همه چیز عالی بود. وقتی سوگند میخوردیم یه ترس عجیبی افتاده بود تو دلم و یه مسئولیت عجیبی رو رو پشتم حس میکردم. حالا باید همه تلاشم رو بذارم رو درسای کارشناسی و بازم ممتاز بشم، البته با کمک خدا. پ.ن: دیوان خیام، Flash Memory 4G، و یه لوح تقدیر به شاگرد ممتازها دادن. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از پریشب تا حالا اون تصمیمی رو گرفته بودم هفته پیش، عملیش کردم. آقا من فکر میکردم نتیجه ای رو که می خوام بده اما یه چیز دیگه داره از آب درمیاد اون یکی تصمیمه رو هم با توسل به خدا و حافظ و دلم بالاخره گرفتم و انجام دادم. این یکی خدارو شکر نتیجه خودش رو داره میده و اونطوری که محاسبه کرده بودم پیش رفت. اوووووف! مثه سگ دارم میلرزم! البته نه از سرما، از فکر اینکه باید فردا -دوشنبه- از ساعت ۳ و نیم تا ساعت ۷ شب سر کلاس باشم و بعدشم بیام خونه. همش دارم خدا خدا میکنم به خوبی و خوشی برم و برگردم. حدود نیم ساعت پیش خواهرم از تو هواپیما زنگ زد که همین الان نشستن. به مامانم میگه "میایین خونه ما؟" مامانم میگه "چون این -اشاره به من میکنه- باید فردا بره دانشگاه و می خواد بخوابه نمیاییم. من فردا ظهر که بیدار شدی میام و اینم شب از دانشگاه که اومد." کلی اوقات خواهرم تلخ شد و با دلخوری تلفن رو قطع کرد. اما قبل از اینکه بیان میریم خونشون که وقتی میان سورپرایز بشن البته برهمگان واضح و مبرهن است که وقتی میگم می خوام بخوابم، یعنی می خوام بخوابم. اما وقتی پای یک فروند پانیا در میون باشه، و وقتی تر که یکهفته هم باشه که جز از طریق وب کم ندیده باشمش، و وقتی ترتر که یکهفته هم باشه که از دوریش دچار افسردگی شده باشم، اصولا میتونم حالا یکساعتم دیرتر بخوابم. اگر پانیا نبود عمرا اینموقع شب میرفتم خونه خواهرم اینا.
خلاصه...جونم براتون بگه که یه سوتی اساسی هم دادم در حد خاورمیانه! خیلی سعی کردم یه طوری قضیه رو رفع و رجو کنم. نمیدونم حالا تونستم یا نه. بقول شاعر "بعدا صداش در میاد!"
شاید بعدا از عادت های فوتبال نگاه کردنم نوشتم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یه چند وقتیه شدیدا افتادم دنبال تمام آثار بتهوون و موتزارت. یه مجموعه کامل دارم جمع میکنم تقریبا. کلی کیفورم برای خودم و حال میکنم.
فقط برای لذت خودم اینکارو میکنم. از طرفیم بفکر پانیا هستم. خیلی وقت پیشا شنیده بودم وقتی برای نوزادها -مخصوصا که در حال خواب باشن- موزیک کلاسیک گذاشته بشه، کمک به خلاقیت بچه ها میکنه و فکرشون رو باز میکنه از هر نظر. البته هرموقع پیشه منه بیشتر براش موزیک میذارم و به حرکاتی که انجام میده خیلی دقت میکنم. مخصوصا به چشماش و دستاش. یه چیزایی هم دستگیرم میشه تا اونجایی که عقل قد میده! گاهی هم که مثلا ساسی مانکن میذارم دوتایی با هم میرقصیم. بالاخره وقتی خاله ش -که بنده باشم- در بروز حرکات موزون از هر انگشتش یه هنری! میباره، زشته که اون اینطوری نباشه دیگه، نه؟! راست میگه خب. اول باید فکر کرد بعد تصمیم گرفت. اما منکه دیگه خودم رو میشناسم. نمی خوام به مرز تحمل برسم خب. بد میگم؟...با اینحال به خودم فرصت فکر کردن و تصمیم گرفتن دادم. البته نه بر پایه و اساس اون تصمیم قبلیا! مامانم میگه "بشین همه چیز رو سبک سنگین کن بعد تصمیمتو بگیر. به افراد همیشه فرصت بده. مگه خودت خیلی کامل و خوبی؟" میدونم که هیچکس همیشه کامل نیست. منکه خودم همیشه میگم گندترین آدما هستم. خیلی اخلاقای گند دارم و یه چنتایی هم -البته به نسبت بقیه شاید- اخلاق خوب دارم. اما مگه بد میگم؟ حتما باید الکی یه چیزی بگم و بعد برعکسش عمل کنم؟ با همه این حرفا فردا باید تصمیمم رو بگیرم و اعلام کنم. راستی! تو این هفته چقدر تصمیم های مهم گرفتما! البته این تصمیم، با اون دوشنبه ایه زمین تا آسمون فرق میکنه. اون تصمیمه رو اگر خدا بخواد نهایتا تا دوشنبه عملیش میکنم. همش از خودم میپرسم چرا باید منو به این مرز برسونه که بخوام اینکارو کنم؟ چه هفته ای بود جدا! بازم شکرت خدا جون که مثل همیشه باهام بودی و کمکم کردی. اگر تو و مامانم رو نداشتم که کلاهم پس معرکه بود! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند روزه که خواهرم اینا رفتن من و مامان حسابی تنها شدیم ۲ هفته ای میشد که با دوستم -همسایمون که از اینجا رفتن- قرار گذاشته بودیم که سه شنبه بریم سینما. اما چون یا من درس داشتم یا برای اونا کاری پیش می اومد نمیشد که بریم. تا اینکه خدا خواست و دیروز برنامه ردیف شد. خاله نرگسمم اومد و ۶تا ضعیفه ها دور هم بودیم عصری رفتیم فیلم "کتاب قانون". واقعا از اون فیلمای خوبه که باید دیده بشه حتما. ساعت ۱۰ از سینما اومدیم بیرون و داشتیم پیاده می اومدیم خونه. یهو یه پیشنهاد توپ به ذهنم رسید و سریع گفتم! جناب! آقای! مرتضی ناعمه (اگر اینجا رو میخونی کلی تحویلت گرفتما مرتضی! دیشبم همینطور که پیاده می اومدیم یهو به ذهنم رسید پیشنهاد بدم بریم اونجا جگر خوری. بقول خودم ۶تا جیگر! میرفتیم ۶سیخ کباب سیخی چند؟ بخوریم. این جمعیت نسوان هم -البته بغیر از من- عاشق جگر و از این حرفا، زودی پایه شدن. فکر نمیکردم پیشنهادم اینطور با استقبالشون روبرو بشه شدیدا پیشنهاد میکنم اگر رفتین اونجا (یعنی نمی خوایین برین؟ واقعا که! راستی! از معدود رستوران هایی هست که دیدم فلفل قرمز رو میزاشون دارن. هر رستورانی که میرم همیشه باید درخواست فلفل قرمز بکنم در حالی که با نگاه عجیب صاحب مغازه روبرو میشم. انگار ازش خواستم همونجا هسته اتم رو بشکافه و بیاره رو میزم! اما تو مغازه مرتضی از این یه موضوع در بدو ورودم خیلی حال کردم و مشعوف گشتم. من جوجه کباب خوردم. واقعا عالی کبابی شده بود. نه روش سوخته و جزغاله شده بود، نه وسطش خام و قرمز بود. با نارنج و قارچ و فلفل قرمزم که عالی بود. موقع برگشت به خونه چون شیکما پر شده بود و حدودا یکی-دو کیلو وزن اضافه کرده بودیم مجبور شدیم با دو تا ماشین برگردیم. اما واقعا شب عالی رو داشتیم و کلی حال کردیم همگی.
تهران، خیابان آپادانا (خرمشهر)، جیابان نیلوفر، بالاتر از میدان نیلوفر، جنب کلانتری، جگر کبابی مدرن توکالی.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ساعت ۵ عصر خواهرم اینا رفتن ترکیه. یه هفته اونجان و ما هم اینجا تنهاییم دیشب تا ۱۲ خونه خواهرم اینا بودم و کلی پانیا بازی کردم. حسابی خودم رو هلاک کردم و اونم غش غش میخندید دلم می خواست باهاشون فرودگاه میرفتم، اما کلاس داشتم و نمیشد. دعا میکنم بهشون کلی خوش بگذره...بی حوصلم!
جمعه عصر خیلی لجم گرفته بود، اما بازم خودم رو کنترل کردم و چیزی بروز ندادم و سعی کردم تودار باشم. بعضیا خیال میکنن وقتی هیچ حرفی بهشون نمیزنم و سکوت میکنم یعنی خرم و هیچی حالیم نیست و اونا هم هرکاری دلشون خواست میتونن انجام بدن. دیگه نمیدونن که دارم کمین میکنم و یهو یه غرش اساسی میکنم که طرف حساب کار دستش بیاد. خیلی دلم میخواد یه بار همچین اساسی بزنم تو حالش و از مداد رنگی قهوه ای! استفاده کنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونی! من همیشه خودم هستم و خود واقعیم رو نشون میدم، حالا خوب یا بد. همیشه تا جایی که عقلم قد میده و میفهمم سعی میکنم خوب باشم. حالا اگه یه جاهایی گاف دادم و بد شدم، میذارم به گردن اینکه "انسان جایز الخطاست" و بعد سعی میکنم رفعش کنم این بد بودن رو.
دوست ندارم هیچموقع خودم نباشم. اما گاهی که طرف مقابلم اینو درک نمیکنه مجبور میشم خودم نباشم و سعی کنم یه جور دیگه بشم. خیلی ی ی ی سخته واقعا! با اینکه اینطوری نتیجه میگیرم، اما همیشه تاسف اینو می خورم که چرا باید اون آدم نخواد "منه واقعی" رو بموقع و زمانی که خودم هستم ببینه و درک کنه؟! همیشه از خودم میپرسم نکنه ایراد از منه و نباید از اول "زیادی" خودم میبودم؟!... هنوزم واقعا نمیدونم ایراد از منه یا نه؟!
بعدش که دیگه میتونستم درونم رو خالی کنم، حس کردم شدم یه گوله آتیش و داشتم از گرما خفه میشدم با اینکه هیچ تحرکی هم نداشتم و رو یه صندلی نشسته بودم. اما خدارو شکر میکنم که چیزی بروز ندادم که متوجه بشه چقدر عصبانی و ناراحتم کرده همیشه دوست داشتم کمتر گرمایی بودم و میتونستم یه پلیور هم من بپوشم. لباسی که همه مردم تو تابستون تنشون میکنن، بنده باید تو زمستون تنم کنم. پلیور که تنم کنم حس میکنم دارم خفه میشم و الاناست که عزی جون (عزرائیل) رو ببینم. اما با اینحال که بشششدت (با تاکید روی ش) گرمایی هستم، اگر دست یا پام یخ بکنه کل بدنم تو سیم ثانیه یخ میزنه و میمیرم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
پانیا و مامانش از دیشب خونه ما موندن. نه اینکه فکر کنین خدایی نکرده خواهرم با شوهرش دعوا کرده بودن و با ساکش اومده بود خونه ننش! نه. چون صبح زود باید جایی میرفتن، و نمی خواستن که پانیا بدخواب بشه کله سحر، ترجیح دادن که یه شب رو با طبعیت از قانون زنا اینور-مردا اونور سر کنن و ضعیفه ها بمونن خونه ما و مردا بمونن خونه اونا. البته منظورم از "مردا" شوهر خواهر گرامیم و خودش هست ظهر قبل از اینکه بخوام برم دانشگاه، یهو به سرم زد که از پانیا عکس بگیرم. قابلمه رو آوردم و گذاشتیمش تو قابلمه و عکس گرفتم. اول رو مبل بود، بعد دیدم حال نمیده، بردیمش گذاشتیم رو گاز و اونجا ازش عکس گرفتیم. اگر وقت بیشتری داشتم و عجله نداشتم احتمالا به سرم میزد تو قابلمه ه یه ذره آب بریزم و زیرش رو روشن کنم! آدم وقتی یه خاله ای چون من داشته باشه این چیزا رو هم در پی خواهد داشت!
از اونجایی که وقتی خرخون باشی، وقتی تر که یه درس 4 واحدی هم اونروز داشته باشی و وقتی تر تر که یه لشکر از بروبکس دانشگاه هم منتظرت باشن برای گرفتن جزوه هات، با اینکه خیلی دوست داشتم بیشتر بمونم پیششون مجبور شدم زود از پیششون بیام پ.ن: به دلیل اینکه این قرار یک قرار عمومی نبود، و به دلیل اینکه شاید دوستان دوست نداشته باشن اسمی ازشون برده بشه، پس منم اسمشون رو نمی نویسم. تو پست قبلی نوشته بودم که آمار یه نفر از بروبکس دانشگاه رو می خوام بگیرم اما چون هیچکسی رو نمیشناسم فعلا نمی تونم. امروز متوجه شدم یکی از همکلاسی های خودم، یه دوستی داره که (دوست داره با دوست تو دوست بشه، تو دوست داری... من: میتونی یه کاری کنی برام لطفا؟ ف: ... من: به اون دوستت میتونی بگی اگر براش امکان داره آمار {...} رو برام بگیره؟ ف: آره! چرا که نه. در چه رابطه ای آمار می خوایی؟ من: آمار دیگه. آمار باشه. تو چه موضوعی نداره!...میتونی؟ یا اگر برات زحمت میشه بیخیالش بشو. ف: نه بابا چه زحمتی! میرم به دوستم میگم که بره از {...} جزوه آمارش رو بگیره!...تا کی بر میگردونی بهش؟ من: ف: وااا! مسخره برای چی؟ تو میگی آمار {...} می خوایی، منم میرم به دوستم میگم جزوه آمارشو بگیره برات. اما تو که این ترم آمار نداری! من: باباااا! منظور من اینه که بری بپرسی از دوستت ببینی فلانی... ف: آهااا! حالا فهمیدم! آخه تو میگی آمار. خب بگو بره ببینه {...} چطور آدمیه و چی کار میکنه و ...! ... ... باور کنین من عین حقیقت رو بدون هیچ کم و کاستی یا شاخ و برگ اضافی نوشتم. خودمم جدا داشتم میترکیدم از اینکه چرا یه نفر نباید منظور منو متوجه بشه در صورتی که اینطور واضح دارم حرف میزنم! بالاخره متوجه شد من چی میگم و چی می خوام. اما بازم فکر نکنم بتونه کاری از پیش ببره. احتمالا میره به شخص مورد آمار قرار گرفته میگه "جزوه آمارتو بده می خوام بدم به اون دختره!" در صورتی که با انگشت اشاره داره منو نشون میده. شب هم که تو راه برگشت بودم، یکی از دوستانم که حدودا ۶ ماه! به دلایلی! هیچ خبری ازش نداشتم و نگرانش بودم، و چند روز هم بود که تو فکرش بودم، بهم زنگ زد و کلی خوشحالم کرد. همه این مدت اینجا رو می خونده و ازم خبر داشته و احتمالا هم این پست رو بخونه. به خودت نگفتم اینو، اما خوشحالم از اینی که زنده و سالم هستی! حالا خط مقدمم نیومدی، نیومدی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
من هی میگم این مغز من پر از خلاقیته، اونوقت هیششششکی باورم نمیکنه. نمونش همین عکسایی که این پایین گذاشتم!
برعکس همیشه که چیپسم رو با ماست می خورم، این دفعه با سس کچاپ خوردم. یه چنتایی که خوردم دیدم این خلاقیته داره ذهنم رو میترکونه، این بود که اجازه دادم هرچی خلاقیت در اذهانم وجود داره فوران بزنه. نتیجش این شد که دیدین! فقط یه ذره دوز عشقولانه ایش بالا رفته که اونم زیاد مهم نیست، خود اثر مهمه! اما اینجا که اومدم هنوز به اونصورت کسی رو نمیشناسم و گاهی از فوضولی که دارم دق میکنم، خیلی تو ذوقم میخوره. همش نگران پوست صورتمم که نکنه یهو چروک برداره |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اول از همه بگم اون موضوعی که تو پست قبل ازش نوشته بودم و مربوط به امشب بود، به خیری و خوشی گذشت. اما خدا میدونه تا ساعت ۱۰ و خورده ای شب که خبر دار بشم، روزم رو چطوری گذروندم و چقدر سر خودمو گرم کردم که زیاد به موضوع فکر نکنم. همش به خودم میگفتم اونورو نگاه کن؟ ببین پیشی رو داره میره صبح که بیدار شدم اول از همه برای اینکه نشون بدم اصلا طوریم نیست! و کاملا اوضاع عادیه و آسمون آبیه، حدود ۲ ساعت موزیک گذاشته بودم و با صدای بلند گوش میدادم و همش ورجه وورجه میکردم تو خونه. انگار یه جوری می خواستم این حس بدی که درونم بود رو اینطوری خالی کنم. اگه پام درد نمیگرفت و ترس از درد کشیدن تو خواب نداشتم، بازم ادامه میدادم. بعدشم که نشستم درس بخونم. همیشه یک ساعت می خونم و یک ربع استراحت میکنم و دوباره... اما امروز برای اینکه میدونستم اگر اون یک ربع استراحت رو به خودم بدم ممکنه فکر "جمعه شب" بره تو مغزم و گذر ساعت رو متوجه بشم، هر دو ساعت یه بار استراخت میدادم به خودم. گاهی هم بیشتر از دو ساعت می خوندم و وقتی میدیدم مغزم کلا هنگ کرده یه استراحت کوتاهی میدادم به خودم. تا اینکه خواهرم اینا اومدن و یه ذره با پانیا مشغول کردم خودمو. دوستم که زنگ زد و خبرارو بهم داد به حالت عادیه خودم برگشتم و شدم پریای همیشگی. خدایا چی تو فکرت هست واقعا؟! هر چی که تو فکرته و می خوایی پیش بیاری، لطفا مثل همیشه خیر باشه و خوب. حدود این ۶ ماهی که پانیا به دنیا اومده هیچ موقع نشده بود که پوشکش رو من عوض کنم. میترسیدم یهو وسط کار تکون بخوره و خدای نکرده ... یکی دو ماه پیش بعد از اینکه مامانم شسته بودش یه بار پوشکش رو خودم بسته بودم و بلد بودم چیکار کنم. اما هیچ وقت خودم به تنهایی نشسته بودمش. تا اینکه امشبم این کارو کردم خیلی باحال بود. اول حوله رو گرفته بود و می خواست بکنه تو دهنش. تازگیا هر چیزی که دستش میاد میکنه تو دهنش. حتی گاهی دستش رو که میگیرم اگه حواسم نباشه یهو میبینم دستم خیس شده و داره تند و تند میخوره خواهرم حوله رو از دستش کشید بیرون. دیگه چیزی دم دستش نبود که بکنه تو دهنش، گیر داده بود به جای صابون مایع و اونو چسبیده بود. پاهاشم زده بود به دیوار روبرو و یه جورایی لم داده بود تو بقل خاله جان. آب رو خیلی دوست داره و کلی حال میکنه با آب وقتی میشوریمش یا حموم میره...آخر کار مگه جا صابونی رو ول میکرد؟! آخرشم که می خواستم پوشکش رو ببندم کلی باهاش بازی کردم و شیکمش رو پووووف کردم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این یکی دو شبه اصلا حال و روز خوب و میزونی نداشتم و دستم به نوشتن نمیرفت. راستش نمی تونستم فکرم رو منسجم کنم برای نوشتن.
پریشب با دوستم حرف میزدم و یه خبری در مورد جمعه شب بهم داد که دپ زدم کلا. اما اصلا به روی خودم نیاوردم که دپ زدم و تا جایی که میتونستم نذاشتم چیزی متوجه بشه. هنوزم نذاشتم چیزی متوجه بشه و هر بار که ازم میپرسه "خوبم یا نه؟" الکی با کلی خنده میگم آره! چرا باید بد باشم؟... حتی امشبم که دیدمش یه چیزایی بهش میگفتم که چیکار کنه فردا. فک کن چه آدم توداره دیوونه ای هستم من؟! تا فردا باید صبر کنم و ببینم چه خبری میشه از ... همیشه وقتی می خوام چیزی رو به روی خودم نیارم و مثلا تودار باشم، خیلی بهم سخت میگذره. بطرز خیلی بدی ساکت میشم و خفه خون میگیرم دیروزم که حالم بد بود و کلا بی حس و حال بودم. تمام بدنم درد میکرد طوری که انگار ۱۰ نفر با چماق ریختن رو سرم کتکم زدن. دیشب خیلی بد خوابیدم و هر نیم ساعت یه بار از خواب میپریدم و ساعت موبایلم رو نگاه میکردم. ساعت مچیم رو یادم رفته بود ببندم. انقزه تا صبح موبایلم رو نگاه کردم، فکر میکردم اگه یه بار دیگه نگاهش کنم بهم زبون درازی میکنه و یه چرتی پرتی بارم میکنه. اما بیچاره خیلی صبوری از خودش نشون داد هر چی می خوابیدم و پامیشدم، بازم هوا شب بود و اصلا روز نمیشد که پاشم برم دانشگاه. خلاصه که بله!
خدایا خودت میدونی و خودم. کمکم کن مثل همیشه، باشه؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز دوستم "ف" نیومد دانشگاه. نگرانش شده بودم چون هرچیم به موبایلش زنگ میزدیم یا جواب نمیداد یا روی پیغامگیر بود. شب بهش SMS زدم کجاهایی بابا؟ پیش ما بیا! دلمون برات تنگ شده! که زنگ زد و این ماجرا رو تعریف کرد:
"ظهر کارامو کردم که بایم دانشگاه. تو پیاده رو یه دختره جلوتر از من داشت راه میرفت. یه موتور که 2 نفر سوارش بودن اومد از بقل من آروم رد شد. خاموش بود موتوره. چند قدم جلوتر از دختره رفتن وایسادن و یکیشون پرید پایین و دختره رو نگهش داشت. اون یکیم یهو یه چیزی پاشید رو دختره و فرار کردن. اسید بود، اما رو صورتش نریختن و فقط رو بدنش بود. منم چون پشت دختره بودم چند قطره پاشیده شد رو دستام. دختره فقط جیغ میکشید و جیغ میکشید. شماره موتور رو سریع ورداشتم و دادم به مغازه ای که اونجا بود. خودمم زنگ زدم به داداشم که بیاد دنبالم و بریم بیمارستان. سوختگیای خودم عمقی نیست خدارو شکر... اما مگه می تونستم با چیزی که دیده بودم بیام سر کلاس بشینم 4 ساعت؟...بیچاره دختره تنش جلوی من داشت میسوخت همینطور." میدونین! بنظر من اگر اولین کسی که چند سال پیش این کارو انجام داد، بجای اینکه بگیرن بکننش تو زندان یا رو صورتش اسید بپاشن، اگر در ملا عام تو ماتحتش اسید میریختن که دیگه فکر اینکارا هم به سرش نزنه، دیگه هیچ کسی جرات انجام دادن همچین غلطی رو نمیکرد. حالا یا اون دختره خوش شانس بوده یا اون پسره که اینکارو کرده با مرام بوده که رو صورت دختره اسید نریخته. اما مگه اثر روانی اینکار از ذهن این دختره میره؟ دوست منکه شاهد ماجرا بوده اینطوری شده، دیگه وای به حال اون دختره بیچاره! درسته نباید یکطرفه به قاضی رفت و باید حرف پسره رو هم گوش داد، اما حتی اگر یکی بیاد بدترین کارا رو با ناموس آدمم انجام بده، بازم اینطوری نباید مجازات بشه. منکه اونجا نبودم و صحنه رو ندیدم، اما از دیشب اعصابم ریخته بهم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
تو هفته کتاب و کتاب خوانی هستیم. میدونین همتون بیش و کم! می خوام تو این پستم در مورد کتاب و کتاب خوندن بنویسم و ... از این حرفا خلاصه. از همون ۳-۴ سالگیم که کتابای داستان بچه ها رو برام میخریدن، با اینکه خودم سوات! خوندن نداشتم، اما همیشه نسبت به کتابام احترام خاصی قائل بودم. اگر بقیه اسباب بازیام رو داغون میکردم، بجاش کتابام همیشه مرتب و تمیز بودن. الانم همینطورم، حتی با کتابای درسیم. انقدر بهشون اهمیت میدم که تمیز و مرتب باشن که حد نداره. اولین کتابیم که جایزه گرفتم، کتاب "فیل و فنجان" بود که تو آمادگیم بخاطر اینکه شاگرد خیلی خوبی بودم، آخر سال تحصیلی بهم دادن. هنوزم دارمش کتابه رو و هر موقع میبینمش کلی ذوق میکنم. تو دوران مدرسه هم کتاب می خوندم بیش و کم. مامان بزرگم -مامانه مامانم- یه کتاب خون قهار بود، اما حیف که موضوع کتاباش تاریخی بود و برای منی که دبستانی بودم خیلی سنگین بود. بعدا هم که شعورم به اندازه کتابا شد، دیگه اون کتابا نبودن که بتونم بخونمشون. تو دوران دبیرستان یه دوستی داشتم بنام "پ" که اونم یه کتاب خون قهار بود. با هم کتاب میخریدیم و یه کتاب ۶۰۰ صفحه ای رو تو یه روز تموم میکردیم. هم کل کل کتاب خوندن بود هم اینکه می خواستیم زودتر ته داستان رو در بیاریم و زودتر به درسمون برسیم. اون کارمون خیلی تاثیر خوبی رو من گذاشت که سرعت خوندنم رو بالا ببرم. اون دوران بیشتر کتابای عشقولی می خوندم. اقتضا سنم بود خب! یه چند باری ناظممون از تو کیف دوتاییمون کتابا رو کشف کرد، اما چون هردومون شاگرد خوبی بودیم و خودشم اهل کتاب بود، مارو بخشید. اما ما از رو که نرفتیم هیچ، بدترم شدیم بعد از اون کم کم، طوری که هنوزم نمیدونم چطوری، موضوع خوندن هام تغییر کرد. یه مدتی فقط کتابای انگلیسی زبون می خوندم. مربوط میشه به اون زمانی که کلاس زبان میرفتم و بعدشم مشغول به تدریس بودم. الانم اگه یه چیزی گیرم بیاد که دلمو ببره حتما می خونمش. بعد کم کم دوباره اومدم سمت کتابای فارسی. یه چند باری کتابای ترجمه شده خیلی بدی خوندم و به همین خاطر تا حدود ۲ سال اصلا کتابای ترجمه شده نمی خوندم. زبان ایتالیایی رو که شروع کردم، تا جایی که کتاب ایتالیایی گیرم می اومد -چون نسبتا منابع ایتالیایی زبون کمه- می خوندم. اما این وسط مسطا هم کتابای فارسی رو از یاد نبردم. از سال اول دانشگاه هم سرانه کتاب خوندنم خیلی بیشتر شده. جدی میگم! دانشگاه قبلی که بودم، چون مجبور بودم برای رفت ۲ ساعت و برای برگشت ۲ ساعت تو راه باشم، همیشه یه کتابی داشتم که بخونم و کلی حال میکردم با این کار. بعضی موقع ها جزوه هام رو یا نمیبردم یا نصفه نیمه میبردم که کیفم سبک باشه تا بتونم کتاب غیر درسیم رو با خودم ببرم. گاهی با دوستام که تو راه بودم از دستم خیلی ناراحت میشدن، اما خب باید چی کار میکردم؟! از وقتی تهران اومدم کمتر می تونم تو راه خونه-دانشگاه کتاب بخونم، چون حدودا نیم ساعت تو راهم. اما برای منی که اینروزا اکثرا تو خونه مشغول درس هستم، همینم از هیچی بهتره. بهترین خاطره هر سالم، مال نمایشگاه کتاب رفتنه. شاید باور کردنی نباشه، اما همون حسی رو همیشه دارم که وقتی بچه بودم میرفتم شهربازی. نمی تونستم انتخاب کنم که اول کدوم بازی رو سوار بشم، نمایشگاه کتابم که میرم همینطورم. انقدر خوشحالم که گاهی از دست خودم دیوونه میشم که اول باید کدوم سالن رو برم ببینم. اما هیچ موقع نوستالژی جای قبلی نمایشگاه رو نمی تونم تو مصلی حسش کنم. بهترین جایی که همیشه از کتاب خوندن لذت میبرم، تو دستشوییه. خنده داره اما اینطوریم دیگه! امکان نداره برم تو دستشویی و کتاب یا مجلم رو با خودم نبرم. هیچ موقع سعی نکردم - و نخواهم کرد- کتاب نخوندنم رو با مشغولیت کاری یا درسی توجیه کنم. بارها شده تو رختخوابم بودم و داشتم از زور خواب غش میکردم، اما کتابم رو حتی یه صفحه خوندم و بیهوش شدم! اصلا از کتاب خوندن لذت میبرم. گاهی شده یه مهمونی رو نرفتم و موندم تو خونه که کتاب بخونم. البته به مامان اینا اگر اینو میگفتم، ۱۰۰٪ نمیذاشتن بمونم تو خونه و نرم. آدمایی که کتاب خون هستن رو دوسشون دارم، اما اگرم کسی کتاب خون نباشه دلیل نمیشه که دوستش نداشته باشم. همیشه سعی میکنم با اونایی که کتاب خون هستن وارد بحث بشم و کتابایی رو که خوندیم مشترکا، نقد کنیم و نظرمون رو بگیم. یا اسم کتابی رو که فکر میکنن خوبه بپرسم. وای که چقدر ذوق میکنم وقتی یکی رو پیدا میکنم که هم سلیقه خودمه یا سلیقش بهم نزدیکه. یکی از دوستامون همیشه میگفت "کسایی که کتاب خون نیستن، شعور ندارن!"...اما من با این نظر ۱۰۰٪ مخالفم. کسی که شعور نداره، کتاب خون هم که باشه امکان نداره "شعور نداشتش" رو بدست بیاره. یکی هم هست که بیسواده کاملا و فرق بین الف ب با قابلمه رو شاید به درستی ندونه، اما شعورش از خیلی هایی که کلی کتاب می خونن بیشتره. خوندن کتاب برای کسی شعور نمیاره یا نمیبره. شعور داشتن یا نداشتن ذاتیه. همیشه تا جایی که بتونم، برای کادو دادن به بقیه کتاب می دم. اگر سلیقش رو بدونم که عالیه، اما اگر سلیقش رو ندونم از بین کتابایی که خودم خوندم و دوسشون دارم، اونی رو براشون میگیرم که بیشتر فکر میکنم خوششون بیاد. این روزا اکثرا یا بادبادک باز رو هدیه میدم، یا از کتابای اریک امانوئل اشمیت. یکی هم به خودم کتاب کادو بده خیلی ذوقمند میشم. البته اگر لوازم آرایش یا عطر هم باشه بد نیستا. یا دیگه نهایتا پولم باشه که نور علی نور میشه. چون می دونم خودم چیکارش کنم و کدوم چاله زندگیم! رو پر کنم وای ی ی به روزی که یکی بیاد کتابم رو قرض بگیره، اما لاشش رو بهم برگردونه. جدی جدی می خوام بزنم تو سرش سال دوم هنرستان کتاب بابا لنگ دراز رو برای نمیدونم چند صدمین بار می خوندم. کتابه مال ۱۶-۱۷ سالگی مامانم هست و مامان بزرگم بهم داده بود. معلممون خانم شایگان دید. ازم سوال کرد "ادامش رو هم خوندی؟" گفتم نه، اما خیلی دوست دارم بخونم... فرداش که اومد دیدم یه کتابی که نصف جلدش کنده شده و کتاب از شیرازه ورق ورق شده با خودش آورد و داد به من. دشمن عزیز ادامه بابا لنگ دراز بود. کتاب رو خوندم و جلدش اینا رو درست کردم و چسبوندم و فرداش بردم که بهش بدم. ازم سوال کرد "کی اینو مرمت کرده؟" گفتم خودم، چون خیلی داغون شده بود طفلکی. خانم تورو خدا ببخشید بی اجازتون کتابتون رو اینطوری کردم گاهی شده یه کتابایی رو نتونستم تا آخر بخونم یه نکته جالب در مورد کتاب غیر درسی و درسی خوندنم اینه که، کتابای غیر درسی رو با چشم می خونم و همه رو حفظ میشم. اما وقتی که می خوام یه کتاب درسی بخونم حتما حتما باید با صدای بلند بخونم، اگرنه اصلا متوجه نمیشم چی می خونم و هیچی یاد نمیگیریم. خلاصه که اینطوریاس!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
مکالمه تلفنی من و دوستم "م"!
م: منکه قطع کردم یه SMS تپل برام بفرست بیاد. من: SMS تپل یعنی چی؟ تو چه موضوعی آخه؟ م: اه ه ه ه! تپل باشه دیگه... وقتی قطع کرد هی با خودم فکر میکردم آخه چه SMS ی بفرستم که تپل باشه؟! SMS تپل میتونه مستهجن باشه، میتونه جوک باشه، میتونه یه جمله عشقولی باشه، یه خبر مهم باشه، آخه چی بفرستم من؟...بالاخره بعد از چند دقیقه فکر کردن (چه کارا!) اینو فرستادم! "پریا!...اینم SMS تپلی که خواسته بودی!" رفتم تو آمار وبلاگم رو نگاه میکنم، میبینم 4-5 نفر با عبارت "دعایی که بتونم ازدواج کنم" به وبلاگ من رسیدن! آخه مگه اینجا کانون بخت گشاییه؟! اگه بیل زن بودم که باغچه! خودمو بیل میزدم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یه دوست خانوادگی داشتیم که تا سن ۱۸-۱۹ سالگیم دیدمش و بعد فوت کرد. ستاره شناس بود و تو هنو تحصیل کرده بود. مامانم اینا 13-14 ساله بودن که با اینا رفت و آمد داشتن. تا حالا هرچی به هر کدوممون گفته بود درست از آب دراومده بود.
منو خیلی دوست داشت. هر موقع منو میدید بغلم میکرد و میگفت "هر کی بهت گفت I Love You زودی باور نکن و ..." و یه چیز دیگه که نمی خوام اینجا بنویسم...از 4-5 سالگیم که دیدمش همیشه اینو بهم میگفت. گاهی لجم میگرفت از این حرفش. خیال میکردم حسودیش میشه اگر یکی منو دوست داشته باشه و اونوقت دیگه کسی نیست که اونو دوست داشته باشه. بچه بودم خب. اما این حرف همیشه تو گوش من بود و هست. تا اینکه کم کم متوجه حرفش شدم و درک کردم عجب حرف ارزشمندی بهم میگفته و اونموقع من چی خیال میکردم. به جرات میتونم بگم خیلی موقع ها این حرف، خیلی جاها بهم کمک کرده. خدا رحمتت کنه آقای "ص" |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
چند ماه پیش وقتی تو صفحه اول یاهو خوندم که Michael Jackson فوت کرده اصلا باورم نمیشد. ساعت 3 شب بود. مامانم پیشم نشسته بود و وقتی خبر رو خوند پرسید "جدی؟ ...نه!" بهش گفتم نه بابا شوخیه. خواستن مثلا دروغ آوریل بگن اما گند زدن توش. (دروغ آوریل یه چیز تو مایه های همون دروغ سیزده خودمونه.)
هنوزم باورم نمیشه که مرده باشه. تو یه سن خاصی -حدودای راهنمایی و اینا- خیلی دیوونش بودم. همه آهنگاش رو گوش میکردم و همه ویدیوهاش رو داشتم. اما کم کم تبم یه ذره فروکش کرد و رضایت به "طرفدارش بودن فقط" دادم. اما همچنان دوسش داشتم و بیش و کم دنبالش میکردم. اما این دفعه بیشتر بخاطر کارای انسان دوستانه ای که میکرد. کلا هر کسی که کارای انسان دوستانه انجام بده رو دوسش دارم. چند روز پیش یه آلبوم از منتخب کارای Michael رو دانلود کردم و بالاخره امشب گوش دادم. آهنگ "They Don't Care About Us" یکی از محبوبای من میون آهنگاش بوده همیشه. یه جور حس همذات پنداری میکنم با این آهنگ! همینطور که تو آشپزخونه داشتم ساندویچ فردام رو درست میکردم، از اینورم با آهنگ می خوندم و همینطور از خودم حرکات ناموزون و موزون و بیقواره درمیاوردم بنظرم Michael یه جورایی عین Elvis Prisley بشه که با گذشت 30 و خورده ای سال بعد از مرگش، هنوزم محبوب هم نسلای خودش و نسلای بعدی باشه. حالا نمیدونم این نظریه من بخاطر اینه که هر دوشون رو دوست دارم یا اینکه واقعا همینطوره!
Skin head, dead head |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا اگر کلاس نداشته باشم یا فقط دوشنبه ها که کلاسم عصری باشه، ساعت ۸ از خواب بیدار میشم و شروع میکنم به درس خوندن. باقی روزا ۹ بیدار میشم. دیروزم می خواستم همینکارو کنم اما چون خیلی خسته بودم قید درس خوندن رو زدم و خوابیدم تا ۱۱. موبایلم ۱۱ زنگ زد اما برای نیم ساعته دیگه ست کردم. بالاخره ۱۱:۳۰ به زور جرثقیل بلند شدم.
اما اصلا حالم خوب نبود و دلم همش درد میکرد. یه ذره اولش به روی خودم نیاوردم و فکر کردم شاید مال مسواک نزدن شب قبلش باشه اگر بگم نیم ساعت تو توالت بودم و همش داشتم اس اس! میکردم دروغ نگفتم. دیگه جونی برام نمونده بود که بخوام حتی نفس بکشم. نه دنیا رو داشتم نه آخرت! تا می خواستم بیام بیرون یا {...} میگرفت یا {...}! یه مدتی همینطوری افتاده بودم تو توالت و دنیا جلوی چشمام میگشت ساعتم شده حدودای ۱ و من باید ۲ راه بیافتم برم. جدا نمیدونستم برم یا نرم؟! فکر اینو میکردم که اگر نرم یک جلسه درس ۴ واحدی رو از دست میدم. منم که جزوه هیچ کسی جز خودم رو نمی تونم بخونم. با این اخلاق گندم! بالاخره هر طوری بود به زور، مامانم یه لیوان دیگه چایی نبات و عرق نمیدونم چی چی که از اون عطاریه تو تجریش مامانم همیشه میخره، بهم داد و یه ذره جون گرفتم. وقتی خواستم آماده بشم برم خودمو که تو آینه نگاه کردم وحشت کردم. رنگ لبام که کاملا سفید شده بود، کلی رژ لب زدم تا یه ذره مثلا رنگ گرفتم. چشامم که عین این آدم خورا شده بود. موهای آشفته، ناخن بلند، واه و واه و واه! (حسن کچل یادتونه؟! حالا سر کلاس مگه زمان میگذشت؟! روزای دیگه این ۴ ساعت مثل بنز میگذره و تموم میشه ها اما دیروز ساعت هی کش می اومد. شب که اومدم خونه یه ذره کته با ماست و یه تیکه جوجه کباب خوردم و بیهوش افتادم تا ساعت ۱۱ صبح امروز. خدارو شکر تب نکردم از دیروز تا حالا، فقط یه ذره دیشب لرزم گرفته بود. دیگه هم اس اس ندارم خداروشکر اما تو دلم همش میسوزه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار ۸۴ خاله نرگس پسر دختر خالش -محمد- رو معرفی کرد برای ازدواج با من. اولش بظاهر همه چیز خیلی خوب پیش میرفت. تا اینکه این آقا اومد تهران. ساری زندگی میکنن. با برادر بزرگش و خانوم برادرش اومدن خونه ما برای خواستگاری. با اینکه من همه چیز از شرایط خانوادگیم و روابط بین افراد خانوادم رو برای این آقا کاملا توضیح داده بودم، روزی که اومدن خونه ما، مجلس خواستگاری رو تبدیل به یه میدون جنگ حسابی کرد. یه طرف این میدون من و شوهر خواهرم بودیم و طرف دیگه این آقای محترم بودن که همینطور هرچی از دهنش در می اومد بار ما میکرد.
آخر سرم برای شوهر خواهرم خط و نشون کشید که "اگر تو بیایی خونه ما و با زن من!!!!! همچین رفتاری داشته باشی، سرتو میبرم میذارم رو سینت!" و بعدشم به من گفت "یه دروعگوی بزرگی که فقط خواستی منو فریب بدی!" وقتیم از جناح من و پرهام خیالش راحت شد، چهار تا دری وریم بار مامانم و خواهرم کرد. مامانم فقط به احترام آشنایی با خاله نرگس و حرمت برادر بزرگترش لطف کرد و این آقا رو از تو خونه پرت نکرد بیرون. اما وقتی که به پرهام داشت چرت و پرت میگفت خواهرم جوابش رو میداد. حالا مشکل این آقا چی بود؟ صمیمت بین من و شوهر خواهرم رو نمی تونست تحمل کنه. با اینکه هم از نظر نسبت و هم از نظر سنی از پرهام کوچیکتر بود. پرهام داماد اول بود و اون میشد داماد دوم. خدا میدونه اون شب چه حالی داشتیم ما و تو خونه ما چه خبر بود. برادرش و خانوم برادرش بیچاره ها شوکه شده بودن از رفتار این آقا. وقتیم که رفتن شبش زنگ زد و پای تلفن کلی عذرخواهی و التماس که "من اشتباه کردم و تورو خدا یه فرصت دیگه بهم بدین." اما از طرف من هیچ فرصتی باقی نمونده بود. خدا میدونه که برای خاله نرگس چطوری تعریف کرده بودن ماجرا رو، اما تا یکسال بعدش خاله نرگس هیچ رابطه ای با ما نداشت. تا اینکه پاییز ۸۵ من و مامانم و خاله نرگس رفتیم مشهد و اونجا فرصتی شد تا منم حرفامو با خاله بزنم و تونستم بگم که جریان چی بوده و چی نبوده. اما تلاشی نکردم که خاله رو مجاب کنم که تقصیر من بوده یا نه، خودش باید برداشتش رو میکرد با چیزایی که از من و اونا شنیده بود... بعد از اون روابط کم کم حسنه شد. بهار ۸۷ که مادر و اون یکی برادر این آقا و خواهرش اومدن تهران، خونه ما هم اومدن. مادرش برای بار اول بود که منو میدید. هر چی بگم چقدر این مادر خانومه، کم گفتم. چند بار تو حرفاش گفت "محمد لیاقت تورو نداشت." اما به روی خودم نیاوردم. بهمن پارسال توی مراسم عمو احمد هم این آقا رو دیدم. یه جورایی منم تو کار پذیرایی از کسایی که اومده بودن مشغول بودم. کاملا حس میکردم که همه چشما به من بود که ببینن من چه رفتاری میکنم با این آقا. اما رفتاری کاملا عادی داشتم. با اینحال خیلی تحت فشار بودم. حتی روز بخاک سپاری، بعدش که برای ناهار به رستوران رفته بودیم، موقع خداحافظی سر میزشون رفتم و از تک تک برادراش و خواهرش و مامانش خداحافظی کردم، اما با اون نه اصلا. دیشب منزل برادر و خانوم برادر این آقا دعوت داشتیم. مادرش و خاله هاش هم بودن. اصلا دلم نمی خواست برم و به اجبار مامانم و خواهرم رفتم، جون میگفتن "اگر نیایی یعنی هنوز دلگیری و خیلی زشته.". تا بریم ۱۲۳۴۵۶ دفعه در صدم ثانیه ازشون میپرسیدم که ایا اونم هست یا نه؟ که خدارو شکر نبود. دیشبم با اینکه کاملا حس میکردم تمام حواسا به من بود، اما خیلی خودم رو کنترل کردم که رفتار همیشگیم رو حفظ کنم و چیزی از خودم بروز ندم که هنوزم رفتار اونروز محمد مونده تو دلم. دیشب تحت فشار روحی بدی بودم. خیلی بد! از اون به بعد محمد تاثیر خیلی بدی رو من گذاشت. بواسطه خاطره های بدی که از پدرم تو ذهنم داشتم از بچگی، به مردا بدبین بودم. اما کم کم داشتم خودم رو متقاعد میکردم که همه مردا مثل پدرم نیستن و باید این دید رو از بین ببرم... محمد با این رفتارش این بدبینی رو تو من بیشتر کرد، طوری که حس میکنم ۱۰ سال به عقب پرت شدم. متاسفانه! اخطار جدی!... هر کسی بخواد بره بالا منبر و منو نصیحت کنه در مورد پدرم و بگه که "پدر فلانه و بهمانه"، کامنتش رو پاک میکنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
من یه آدم پر سرو صداییم اصولا. یعنی بودنم تو هر جا به همون اندازه تابلو معلومه که نبودنم. اصولا همسایه هامون وقتی میبینن یه صدایی از تو خونمون خارج میشه میدونن که تو این خونه ۱۰۰٪ من هستم، حالا به آدمای دیگه زیاد کار ندارن. اما وقتی خونه نیستم بیچاره ها به شک می افتن که کسی تو خونه هست یا نه؟ فقط تنها زمانی که تو خونه باشم و صدام در نمیاد زمانیه که دارم درس می خونم. گاهی همسایه هامون رو دست می خورن و خیال میکنن من نیستم یا کسی تو خونه نیست. بیشترین صدایی که از خودم تولید میکنم صدای موزیکمه، اونم خودم مستقیم تولیدش نمیکنم، اما به هر حال مربوط به من میشه بازم. یه وقتاییم وقتی از یه آهنگی خوشم بیاد باهاش می خونم. البته صدامم اینطور که بقیه میگن خوبه خدارو شکر. ۲-۳ سال پیش یه همسایه داشتیم که معلم آواز بود. یه بار که داشتم همینطوری می خوندم، صدام رو شنیده بوده. بعدا که مامانم رو دیده بوده گفته "به دخترتون بگین حیف این صداش اینطوری بمونه. اگر خواست من میتونم تعلیمش بدم." یه چندین جلسه ای هم رفتم اما بخاطر وضعیت کاریم دیگه نتونستم ادامش بدم تنها صدایی هم که مربوط به مامانم میشه صدای اخبار شبکه خبره که الهی در شبکش رو گل بگیرن. نمیدونم چرا از این شبکه انقدر بدم میاد! اگه یه محرم و صفرم مامانم تو خونه باشه دائم شبکه خبر رو نگاه میکنه. حتی از "جنگ مورچه ها" هم نمیگذره که مبادا اون مابینا یه خبری رو از دست بده یموقع. وقتیم ازش میپرسی چی داره میگه؟ جواب میده "حواسم بهش نبود. حالیم نشد...بذار ببینم چی میگه حالا!"...اما من مطمئنم که هیچ موقع حواسش نیست که چی داره میگه. اگر مجری شبکه خبر فحشم بده مامانم متوجه نمیشه ممکنه ساکت باشم اما اگر نگام کنی، دارم وول می خورم و زیر پوستی حرف میزنم. گاهی که بدجور سرما می خورم و تا یه هفته کاملا صدام رو از دست میدم -یعنی اصلا صدایی ازم در نمیاد و بیشتر شبیه پچ پچ حرف میزنم- برای اینکه یه موقع بهم برنخوره! و قانونم رو زیر پا نذارم، یه آهنگ میذارم و شروع میکنم باهاش رقصیدن. یا مثلا موقعی که دارم ظرف میشورم یا اتو کشی میکنم، از این طرفم دارم میرقصم. حالا لزوما نه اینکه لزگی یا بابا کرم برقصما، اما ثابت نمی تونم وایسم. بیرونم که میرم اکثرا موزیک تو گوشمه. بخاطر عادت خوندن خودم با آهنگ که دارم، یه چند باری نزدیک بود وسط مترو یا اتوبوس، یا تو تاکسی بزنم زیر آواز. البته یه بار تو تاکسی این اتفاق افتاد تو تاکسیای تجریش بودم. هفت تیر همه مسافرا پیاده شدن و من و رانندهه بودیم فقط. آهنگ کویر گوگوش رو گذاشته بود. منم که دیوونه گوگوش وقتیم از یه آهنگی خوشم بیاد، بی برو برگرد تو selection آهنگام همیشه هست. یا انقدر بهش گوش میدم که صدای بقیه -غالبا مامانم- در میاد که "بابا! تورو خدا برای یه چند روزیم که شده یه آهنگ جدید رو امتحان کن!" اما امان از روزی که نتونم این تحرک رو داشته باشم و مجبور باشم یه گوشه بمونم. مادر انگار جونمو دارن میگیرن. گاهی سر کلاس که هستم خیلی بهم سخت میگذره. وقتی حس میکنم نزدیکای دیوونه شدنمه پامیشم میام بیرون و یه چرخی میزنم و دوباره برمیگردم تو کلاس. البته خدارو شکر زیاد اینطوری نمیشم، چون معمولا سعی میکنم سر خودمو تو کلاس انقدر گرم کنم که حالیم نشه زمان چطوری داره میگذره و نشستم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
الان ساعت ۴ صبح جمعه هست. از عصری ساعت ۵ (همون عصر پنج شنبه منظورمه، تورو خدا گیر ندین!) که اومدم خونه اول یه خواب ۲ ساعته کردم و بعد به زور گرسنگی از خواب بیدار شدم. مامانم خونه نبود. تنها هم که باشم عمرا چیزی بتونم بخورم مگر اینکه دیگه اختیار معدم دست خودم نباشه و نتونم از پسش بر بیام.
تو یخچال رو یه نگاهی کردم و دیدم یه ذره لوبیا پلو داریم که از خوردنش منصرف شدم. شبا شام نمی خورم مگر اینکه یه وضع اضطراری-گرسنگی-در حد مردن (این ۳ تا کلمه رو با هم بخونین) پیش بیاد. اگرم بخورم برنجی اصلا نمی خورم چون باید تا صبح بشینم پشت در توالت. بالاخره یه چیزی درست کردم و خوردم، اما به زور گوجه فرنگی میدادمش بره پایین. گفتم که تنها باشم چیزی نمی تونم بخورم! بعد اومدم پای کامپیوتر و د یالا! یاهو میل که از دیشب قطع بود کلا. تو این هیری ویری هم باید یه پیام تبریک تولد میفرستادم برای کسی تو فرانسه، همش حرص اینو می خوردم که داره دیر و دیرتر میشه. نوشدارو برای بعد مرگ سهراب که نمی خوام! اما این حرفا برای فاطی -یا همون یاهو میل- تنبان نشد و تا الان که ساعت ۴ صبحه جمعه هست وصل نشده بود. یه سری به وبلاگ خودم و بروبکس زدم و بعد بفکر پروژه مدیریت مالیم افتادم. اولین پروژه کارشناسیمه. استادمون گیر داده یکی از درسای سال اول رو برداریم خلاصه کنیم براش بیاریم. حالا کتابش چند صفحه است؟! ۷۰۰ صفحه یه فکری به ذهنم رسید که بشینم اول تو اینترنت بگردم ببینم میتونم چیزی پیدا کنم که از تایپ کردن خلاص بشم یا نه؟ شروع کردم به گشتن و بعد از حدود ۲ ساعت از این سایت به اون سایت رفتن و از این وبلاگ به اون وبلاگ رفتن، بالاخره اون چیزی رو که می خواستم پیدا کردم و کلی ذوق و حرکات موزون در اقصی نقاط بدنم، علی الخصوص یه جای خیلی استراتژیکم برپا شد تا ساعت 3 مشغول اینا بودم و بالاخره تموم شد. هی دست دست کردم که شنبه ببرم سر کوچه پرینتشون کنم، اما مگه طاقت میاوردم! هی حجوم میبردم به سمت پرینترم و به ضرب و زور زیرپایی گرفتن برای خودم، خودمو منصرف میکردم که بچه جون بیرون ببر، بیخودی کارتریجت رو حروم نکن. اما مگه به گوشم میرفت؟ بالاخره دل رو زدم به دریا یا همون کارتریج و همش رو پرینت گرفتم. حالا هم همینطوری مونده رو میزم تا شنبه که ببرم سر کوچه فنر و جلد بهشون بزنم. اما الان احساس میکنم تمام مهره های گردنم و کمرم عین مسافرایی که از ساعت 5 تا 8 شب تو مترو یا اتوبوس رو سرو کله همدیگه بصورت آویزون سوار میشن، شدن. حالام می خوام برم بخوابم. صبح باید 9 پاشم و عین چی!!! شروع کنم به درس خوندن. کلی عقب موندم، البته منظورم از نظر درسیه نه عقلی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز من و مامانم سر ناهار بودیم و تلویزیون هم برای خودش روشن بود. تکرار سریال "در چشم باد" رو داشت نشون میداد. تو یکی از صحنه هاش حسن علی منصور، نخست وزیر کابینه رضا.خان رو نشون داد. همینطور که سرم گرم خوردن بود -البته بهتر بگم بلعیدن، چون خیلی گرسنم بود- از مامانم سوال کردم حالا جدی جدی تو که اون زمان بودی و اینا رو دیدی، منصور همین شکلی بود؟ تونستن شبیهش دربیارن؟
مامانم جواب داد " اما همچنان از رو نرفتم و گفتم مگه خودت نگفتی جنگ جهانی رو دیدی؟ مگه خودت از مصدق و اینا تعریف نکرده بودی قبلا؟ مگه... مامانم که دیگه پاک ازم نا امید شده بود، از اون نگاهاش بهم کرد و گفت "اون من نبودم. مامان بزرگ راضی اینارو برات تعریف کرده. منو با مامانم اشتباه گرفتی. سعی کن موقع غذا خوردن به چیز دیگه ای فکر نکنی چون حتما گند میزنی!" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
هر زمانی که از خونه می خوام برم بیرون، در صورتی که کوله داشته باشم و باید از مترو استفاده کنم، کارتم رو میارم میذارم تو جیب مانتوم که توی ایستگاه معطل نشم. وقتی هم از گیت رد شدم کارتم رو میذارم سر جاش که تو جیب مانتوم نمونه. بالای کولم یه جیب کوچیک داره که مخصوص کارت مترو و کیف پول خوردام هست.
امروز که می خواستم کارتم رو بردارم اصلا تو اون جیبه نبود... یه ذره که فکر کردم متوجه شدم دیروز تنها جایی که به کیفم تسلط نداشتم تو اتوبوس بود که کولم پشتم بود و یه نفرم چسبیده بود بهم. کیف پول خورد رو نتونسته برداره چون بزرگتر از در جیبه هست و گیر میکنه وقتی می خواد بیاد بیرون. خدا کنه حدسم اشتباه باشه. از وقتی اومدم خونه همه جارو گشتم با اینکه میدونم جایی غیر از اون جیبه نمیذارم کارتم رو. همش امید دارم که پیدا بشه اگر من با دوست همجنس خودم بیرون برم، مسلما اگر قبلش حرفی از "مهمون کردن همدیگه" در میون نباشه امکان نداره که بذارم صورت حساب های منو پرداخت کنه، یا برعکس. تابع قانون "دنگی دونگی" هستم شدیدا. چون اصلا دلیلی برای اینکار نمیبینم. اگر با دوست غیر همجنسم برم بیرون، و در صورتی که "فقط" (تاکیدم رو این خیلیه ها) دو تا دوست معمولی باشیم، هیچ فرقی با مورد قبلی نداره بازم. اما اگر، با دوست غیر همجنسم که رابطه ای بیشتر از "فقط دو تا دوست معمولی" بین ما باشه بیرون برم (ببخشید که نمی خوام از اصطلاح "دوست پسرم" استفاده کنم چون اصلا از اون کلمه خوشم نمیاد)، دلیلی نمیبینم که بخوام من صورت حساب رو پرداخت کنم. یه جورایی همون "هر کی خربزه می خوره، پای لرزش هم میشینه." چرا، اگر یه مناسبتی خاص از طرف من باشه، مثلا تولدم یا چمیدونم مثه دادن یه سور، "حتما" من باید صورت حساب رو پرداخت کنم. یا اگر بدونم که طرف آدم آویزونی نیست (که متاسفانه اکثر آقایون جوان دارن اینطوری میشن. خودم اینو چند بار تجربه کردم تا حالا. با عذر خواهی فراوان از اونایی که خدارو شکر اینطوری نیستن)، منم اونو مهمون میکنم. در غیر اینصورت از همون قانون خربزه ای پیروی میکنم.
در نتیجه امروز از صبح که پاشدم همش سرف (سلفه! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند روزه واقعا درگیر بودم، و البته هنوزم هستم. البته درگیریه خاصی نیست. معمولا وقتی دانشگاه شروع میشه، یه بچه خرخون حال بهم زن! عین من، چه مصائبی داره؟ پانیا خانم اولین کادوی روز دختر رو از خاله جونش -که من باشم اما خاله جونش هیچی از هیچ کسی دریافت نکرد و تازه کلی هم غر میزد که چرا روزمو تبریک نمیگین؟ خانمای جوون، با یک روز تاخیر روزتون مبارک. امروز شدیدا رو شانس بودم. بقول برادر تتلو "وای که چه حالیه ه ه، همه چی عالیه..." ساعت ۱ کلاس داشتم. از پله ها که میرفتم بالا دیدم دوستم وایساده سر پله ها و یه قیافه ناراحت به خودش گرفته. بهش میگم چت شده ناراحتی؟ میگه "پریااااا ! این استاده نمیاد. دم کلاسو نگاه کن؟ آموزش کاغذ چسبونده. حالا تا ۳ و نیم که اون یکی کلاسمون شروع بشه چه کار کنیم؟" بهش گفتم این ناراحتی داره دیوونه؟ پایه ای بریم هایدا و یه ساندویچ بزنیم در جهت روشن شدن؟ بعدشم میریم ساختمون شریعتی، منم میرم سایت و ترجمه هام رو از تو iGoogle در میارم. چهارشنبه ها که میرم اون ساختمون، از جلوی هایدا رد میشم اما هیچ روزی نشده بود برم غذا بخورم. چون یا تنها بودم، یا اگر دوستم باهام بود وقت نداشتیم و باید زودی می اومدیم ساختمون شریعتی که به کلاسمون برسیم. اما امروز یه دلی از عذا در آوردیم در این حد! بعدشم تا اون یکی ساختمون پیاده اومدیم و کلی حال داد. شریعتی که اومدیم، گلاب به روتون دنیا برام تیره و تار بود و هیچی رو نمیدید چشام! حتی اسم خودمم یادم رفته بود اما امروز باید دل و به دریا میزدم و میرفتم. هرطوری بود خودمو رازی کردم که حالا اگر برای یه بار از توالت ایرانی استفاده کنم نمیمیرم که، و به خودم وعده یه ساندویچ دیگه هایدا رو دادم تا بالاخره رازی شدم. تو دستشویی که بودیم یهو دیدم دوستم میگه "بیا برو این یکی. خدا برات جور کرده." در کمال ناباروری دیدم که دانشگاه ما دستشویی فرنگی داره... داخل که رفتم، بعد از تشریفاتی که داشتم، وقتی می خواستم درو ببندم گیره در خراب بود و بسته نمیشد. (ای خدا! چرا خوشی ها انقدر زودگذرن؟)...دوستم پیشنهاد داد "من از بیرون میبندم" و درو از بیرون بست. همون موقع گیره داخل هم بسته شد و ...آره دیگه! حالا از اینورم هی به دوستم میگم تو برو پایین تو سایت یا بشین تو بوفه تا من بیام. کیفمم که پیش توس خیالم راحته...بعد از چند دقیقه دوستم گفت "من میرم بیرون وایمیستم." وقتی می خواستم بیام بیرون، گیره داخل رو که باز کردم و درو حل دادم، دیدم ای وای ی ی! در که از اونور بستس! چی کار کنم خدایا؟ موبایل و کیفو همه چیمم که پیش دوستمه و نمی تونم زنگ بزنم بیاد درو باز کنه! دادم که بزنم خیلی ضایعس...اما چاره ای نداشتم جز داد زدن. اول آروم صداش کردم. بعد یه ذره بلندتر که شنید و اومد درو باز کرد خنده بازاری بود برای خودش. میگفت "تازه می خواستی منم بفرستی پایین! اونوقت چطوری می خواستی بیایی بیرون؟" کلاس زبانمم که تشکیل شد، از اون همه آدم فقط من بودم که ترجمه ها رو نوشته بود و تقریبا بلد بود. بقیه حرص استاده رو درآورده بودن و تا آخر کلاس هرکی سعی میکرد یه روش تدریس رو به استاده پیشنهاد بده...اما در کل امروز خیلی خوش گذشت. نتیجه اخلاقی: از کوچکترین و پیش پا افتاده ترین اتفاقات پیش اومده، بهترین استفاده رو ببرین...گاهی لازمه آدم یه ذره دل به نشاط باشه.
اصلا تازگیا خیلی خوابای عجیب غریب میبینم. همشونم بخاطر این درسای مزخرفیه که میکنم تو مخم و همش فکرم مشغوله...کمبود خوابم که حسابی دارم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز از وقتی بیدار شدم عین این بچه های خوب و سربراه که اصلا به چیزی دست نمیزنن و با عروسکاشون یا کتاب رنگ آمیزیشون مشغولن، نشسته بودم مثه چی! درس می خوندم. داشتم اصول ۲ می خوندم و لیست حقوق و دستمزد مینوشتم. یکی از مباحثیه که دوست دارم و ازش لذت میبرم.
همینطور که داشتم مینوشتم و هی لذت میبردم و باز مینوشتم و هی لذت میبردم، یهو دیدم صدای لولاها و پایه میزم در اومد. اول فکر کردم باز دوباره نشستم رو میز که اینطوری صدا میکنه، اما بعد دیدم نه بابا، منکه رو صندلی نشستم و فقط کتاب و جزوه هام رو میز پخشن... حالا مامانمم انگار که هیچی نشده همینطور وایساده بود بربر منو نگاه میکرد. گفت "زلزله چیه؟ توهم زدی باز؟ ماشینایی که از رو پل رد میشن بودن. برو بشین کارتو بکن...ببین لوستر تکون نمیخوره!" بعد سرشو بالا کرد و به لوستر گفت "جناب لوستر شما تکون خوردین؟...میبینی تکون نمی خوره؟ خل شدی... خدایا شفاش بده، جوونه حیفه!" حالا منم همینطور یه ریز دارم حرف خودمو تکرار میکنم. اما وقتی دیدم همه چی عادیه و هیچ کسیم صدا نمیکنه از تو خیابون بیخیال شدم و برگشتم تو اتاقم...تا برگشتم و دوباره می خواستم لذت ببرم، همسایمون با بچش -که ۳ ماهشه- اومدن بالا. اون از من بدتر بود بیچاره. رنگ دیوار از رنگ صورت اون پررنگ تر بود. تازه اونموقع مامانم صداش در اومد که "آره منم متوجه شدم زلزله اومده اما وقتی دیدم تو ترسیدی و داری سکته میکنی هیچی نگفتم که بدتر جیغ ویغ نکنی. اما الان که میبینم خانم {...} هم اومده بالا دیگه نمیشه انکارش کنم." میبینی تورو خدا؟! یه روز ما اومدیم از درس خوندنمون لذت ببریما! مامانم میگفت "اگه عروسیه خودت تو تالار باشه چی کار میکردی؟" جواب دادم اگر یه زمانی از خر ترشیده شدن پایین اومدم، با یکی ازدواج میکنم که عروسیمون رو قاطی بگیره. حتما هم شرط میکنم شام عروسی دیزی، پاستا یا پیتزا باشه چون خودم این سه تا رو خیلی دوست دارم. کوله ه مصداق "فلفل نبین چه ریزه...." هستش. با اینکه کوچیکه اما کلی جا داره و آشغالای من توش جا شده، تازه بازم جا اضافه داره. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یه چیز بگم نگین این دختره عجب دل به نشاطیه یا دچار خودشیفتگیه حاد منجر به مرگ شده ها! تو پنجره FireFox، فید چنتا وبلاگی که بیشتر سر میزنم بهشون رو گذاشتم که هر موقع خواستم در کمتر از سیم ثانیه (اینم یه واحد اندازه گیریه مثه "یه چسه" اما در واحد زمان) باز بشن... (قسمت از خود شیفتگیش از الان شروع میشه!) فید وبلاگ خودم رو هم گذاشتم و هر موقع احتمالا باز میکنمش با دقت تموم میشینم وبلاگ خودم رو می خونم. حتی یه چند باری کار به جایی رسید که می خواستم خودم برای خودم کامنت بذارم و بنویسم "سلام...وبلاگ جالبي داري...مطالبتم خيلي جالبه...اگه موافق باشي ميتونيم تبادل لينک کنيم...لينکت رو خيلي راحت در آدرس زير ثبت کن" اما بعدش که فهمیدم وقتی بخوام نظر بذارم باید اسمم رو بنویسم، و بعد که اسمم رو هم نوشتم بقیه میان میبینن و قضیه لو میره و کلی ضایع میشم، از خیرش گذشتم و فقط نوشته های خودم رو هی خوندم و کلی به به چه چه کردم. زیاد پرت نشم از حرفم!... داشت نشون میداد که اسد برادر بیژن -پارسا پیروزفر- عروسیشه و عروس نشسته سر سفره عقد. مادر عروس میره اتاق بقلی و با شوهرش یاد جوونیاشون میکنن و از این میگن که این دختر رو با کلی نذر و نیاز خدا بهشون داده و اینکه تو یه چشم بهم زدن "پدر سوخته" حالا عروس شده...فکر کنم یه ذره دیگه میگذشت یاد یه چیزای دیگه! هم می افتادن، خدا رحم کرد! همینطور که حاج آقا و حاج خانم داشتن یاد اونموقع ها رو زنده میکردن، من گفتم عین پانیا که خدا با نذر و نیاز بهمون دادش. بخدا یه چشم بهم بزنیم فسقلی بزرگ میشه و عروسیشه. آخی ی ی، عروسیه پانیا! یهو خاله گفت "آره ه ه ه عزیزم. اون بزرگ میشه و عروس میشه، اما تو و شهرزاد -دختر خاله نرگسم- همینطوری بی شوهر میمونین و میترشین دیگه!" من از همینجا از این خاله مهربان که این همه لطف دارن کمال تشکر رو دارم و ممنونم از اینکه اینطور به ما جوانان دم ترشیدن (بجای دم بخت) روحیه میدن خودم به خودم... فردا میتونم تموم کارای عقب مونده دانشگاهم رو به خوبی انجام بدم و همه رو بخونم و بنویسم! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز با بروبکس بلاگر یه قرار داشتم که خدارو شکر میکنم که این بار رو تونستم برم.
اما شرح آنچه گذشت!... اولین نفر خودم رسیدم بعد یهو چند نفر دیگه هم اومدن که بکتاش (که بقول خودش "رشته جوونور شناسی، دانشگاه علوم پایه اراک که همه همکلاسی هاش هم دخترن" می خونه و لینک وبلاگش رو به همه جز خواجه حافظ شیرازی داده و دیگه نمی تونه چارتا فحش و دری وری بنویسه) و آرمین و پوریا منزه (که: ۱- گویا تو قرار قبلی قول داده بود زیاد حرف نزنه که زیر قولش زد. ۲- خیلی اصفهان رو دوست داره!!! ۳- قول میدم با Wordpress کونترات (دیکتش درسته؟) کرده بود. ۴- ۳ ماه و ۳ هفته دیگه از خدمتش مونده. ۵-قول داد ۲۵ فروردین بمناسبت تولدش و سور پایان خدمت حتما همه رو یه کافی شاپ دعوت کنه و بعدشم آیس پک بده.) و کیوان بودن. بعد یهو یه دوست دیگه هم اومدن که آقای آرام بودند که وصفشون رو شنیده بودم. بعدش هم برادر پرهام با یه ساک اومد که بعدا معلوم شد کیک یزدی Original هست. بعد از یه ذره که گذشت توهمات یک دانشجو و نگی عزیز اومدن. جامون رو عوض کردیم و رفتیم اونورتر دریاچه (ایضا بازم خودم میدونم کدوم ورتر!)...یه ذره نشستیم و چون جا کم بود دوستان یکی از نیمکت های پارک رو آوردن که همه دور هم باشیم که مامور پارک اومد و از دور غرغر کرد. که چون نمی خواستیم ناراحت بشه نیمکترو همونجا -که دقیقا جاش بود! از اول!!- گذاشتیم و نشستیم روش... مگه کسی نیمکت جابجا کرده بود از اول؟!...بعدا هم که یه جای دیگه رفتیم و نشستیم، آقاههاز پشت درختا مواظب ماها بود که نیمکت هارو برگردونیم سرجای اولشون. هر از گاهی هم گوشی بکتاش زنگ میزد و میرفت بعد یهو با یه نفر می اومد. پوریا منزه هم اکثرا شماره کسایی که بهش SMS میزدن رو نمیشناخت و از این ناراحت بود که "خیلی زشته طرف به من SMS زده میگه من میام، بعد چون من شمارشو تو گوشیم ندارم جواب بدم شما؟" حالا میرسیم به جاهای خوب داستان!... شیرینی دانمارکی های Metro Man و کیک یزدی های برادر پرهام و ساندیس اهدایی پوریا منزه رو خوردیم. که ساندیسه پرید تو حلق منو داشتم خفه میشدم که با کمک نگی نشد که امشب -که شب جمعست- یه چلوکباب با خرما که لاش گردو گذاشتن، بیافتین! بعد بهار، الی، همون آقایی که پدر گرامیشون یه کامنت اساسی گذاشته بودن تو وبلاگشون و پدر گرامیشون سعی در ارشاد پسرشون داشتن و وبلاگشون فیل..تر شده بود، بانو (که به اندازه یه سوک سوک اومد و زودی رفت)، خانمی که اول اسمشون "ن" هست و شدیدا خواستن که اسمی ازشون برده نشه و اینکه شدیدا فکر میکردن همه ماهایی که وبلاگ مینویسیم شدیدا وقت آزاد داریم و ترغیب (یا تعقیب یا یه چیز تو همین مایه ها عکس گرفتیم که یه سوتی دادم که زیاد صداشو در نیاوردم. دوربین رو داده بودم به بکتاش که عکس بگیره و حواسم نبود که روی فیلمبرداری هست و بکتاش هم شروع کرده به عکاسی (همونی فیلمبرداری!). همه هم ژست عکس انداختن گرفتن و همینطور وایسادن. فیلمش خیلی باحاله، اما صداش رو در نیاوردم که سوتی دادم که مبادا ضایع شم! (شما هم بیخیال!) خودمون رو که داشتیم معرفی میکردیم، هر جایی که بکتاش وایمیستاد، نوبتها دیگه جلوتر از اون نمیرفت و همونجا تموم میشد، مگر اینکه بکتاش جاش رو تغییر میداد...یه آقایی هم حدود 5 دقیقه همینطوری وایساده بود و ماهارو نگاه میکرد که از چشماش معلوم بود 1- تا بحال این همه آدم رو یه جا دور هم ندیده. 2- اصلا سر در نمیاورد ماها در مورد چی داریم حرف میزنیم. آیا اصولا وبلاگ چیز خوبیه؟ یا داریم به همدیگه...استغفرا..! هرجایی هم که ماها وایمیستادیم بطور خیلی هوشمندی چراغهای پارک در اون قسمت خاموش میشد. جل الخالق! جامون رو تغییر دادیم و رفتیم در جوار مجسمه مادر -که قبلاها در میدان مادر بود- اتراق کردیم. همینطور که داشتیم حرف میزدیم و تاریک بود -هم لامپا خاموش شده بود، هم هوا تارک شده بود- یهو یکی با یه نفر دیگه اومد و گفت من گوریلم و کم مونده بود بگه یوهوهوهوهوهو!...من فکر کردم اون یکی هم تارزانه، که بعدش متوجه شدم نه بابا، همین گوریل فهمیه خودمونه که با احسان دوستش اومده. یه ذره بعدش فهمیدم تارزان -همون احسان گوریل اینا- از امردادی های مقیم مرکز هست که خیلی خوشمان آمد...(احسان اگر اینجا رو میخونی تورو خدا نخون جامون رو دوباره تغییر دادیم و رفتیم یه جای پر نور نشستیم که زیاد حالیم نشد نور لامپا بود یا هاله! نور! اینجا دیگه لامپا خاموش نشدن اما تلویزیون پارک روشن شد و دیگه صدا به صدا نمیرسید و اکثرا فقط تصویر داشتیم. Anyway، اونجا که نشستیم خیلی حرفای خوبی زدیم که تا یه حدی با روحیه دوستام آشنا شدم...بعدشم کم کم صاب خونه رو خوشحال کردیم و رفع زحمت کردیم.آخر سر هم یه خانم دیگه ای از دوستان اومدن. با اینکه اسمشون رو پرسیدم و کلی با هم حرف زدیم اما ... راستی! یه جعبه از کیک یزدی های پرهام مونده بود رو دستش! (خیلی رو دارم بخدا!). من و گوریل فهیم در نهایت صلح و آرامش کمک!!! کردیم که برادر پرهام اصلا غصه اینو نخوره که با این جعبه کیکش چی کار کنه؟ مسئولیت عکاسی از جمع هم همش بعهده برادر پرهام بود...ممنون پرهام خیلی دلم می خواست آنی دالتون عزیز و مرحومه مغفوره عزیز رو میدیدم. لطفا گزارش های دوستان دیگه که در وبلاگاشون هست رو هم بخونین. اگر اسم دوستی رو جا انداختم واقعا عذرخواهی میکنم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز از صبح ساعت ۸:۳۰ که بیدار شدم یکسره عین خر (دقیقا عین خر) دارم درس می خونم تا همین الان که ساعت ۱۲:۳۰ شبه! البته فقط درسایی که برای پنج شنبه می خوام رو. با اینکه دیشب دوش گرفتم، اما امروز وقت نکردم یه دوش برم بگیرم و الان حس یه کپک متحرک رو دارم جدا. یه کوه ابو قبیس از لباسای اتویی مسافرت هم رو تختم دارن وق وق میکنن... دیگه خودتون حدس بزندی وضع و اوضاع من چیه!
اول اصول ۲ خوندم و یه ذره از مسئله هاش رو انجام دادم. لعنتی مگه تموم میشه حالا حالاها! ظهر با دوستم کلاس رانندگی رفتم. گواهینامش اومده و می خواست دو جلسه با مربیمون تمرین کنه و من همراهش بودم. کتابم رو با خودم برده بودم و داشتم سازمان و مدیریت می خوندم، عین خر! این همون درسمه که استادش رو خیلی دوست دارم. هر فصل رو هر هفته باید بخونیم و خلاصه کنیم. فصل اول و دوم ماشالا نصف کتاب رو گرفته. اول اون بخشی رو که باید خلاصه کنم می خونم و بعد که تموم شد قسمت، قسمت شروع میکنم به خلاصه کردن. چون حوصله نوشتن ندارم، تایپ میکنم که هم سریعتره هم تمیزتره. امروزم فصل ۲ رو داشتم می خوندم، عین خر! خونه که اومدم ناهار خوردم و یه ذره دیگه از مسئله های اصول ۲ رو تا یه حدی انجام دادم و دوباره مشغول سازمان مدیریت شدم. هنوزم تایپش تموم نشده و حدود ۲۰ صفحه ای مونده که خلاصه کنم که چون دیگه یه عضو استراتژیکم! درد گرفته از بس که نشستم رو صندلی، بقیش رو گذاشتم برای فردا صبح. فردا صبحم باید ۸:۳۰ پاشم و مشغول بشم تا ساعت ۲ که کارامو بکنم و برم. همه اینا برای اینه که جمعه و شنبه هفته پیش نبودم و نتونستم کارامو بموقع انجام بدم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
قابل تو جه برادر جوکر!
ناهار روز اول سفر مشهد رو طرقبه شیشلیک خوردیم و شبش هم شام نخوردیم چون جا نداشتیم. از همون اول به یادتون بودم در حد تیم ملی. فرداش رو هم مهمون امام رضا بودیم و شبش رو مهمان رستوران بوف در فرودگاه، البته به خرج جیب خودمون دیروز صبح که پاشدم خیلی خسته بودم، اما هرطور بود آماده شدم برم. چون قطارها دوتا در میون میرن سمت قلهک مجبورم ساعتهام رو هماهنگ کنم که هم به قطار برسم هم به کلاسم. یکشنبه ها باید قطار ۱۱:۴۴ یا ۱۱:۵۹ رو سوار بشم که دیروز چون خسته بودم دیرتررو ترجیح دادم. قطار که با یه ربع تاخیر اومد و ۱۲:۱۵ بود حدودا که سوار شدم. حالا بماند که چقدر واگن پر از آدم بود و یه جاهایی حس میکردم که الان چشام از کاسش در میاد هر چی از اون Talk Back Panel لعنتی می خواستم از خلبان! قطار سوال کنم که ایستگاه شهید همت دقیقا کجای بزرگراه میشه، کسی جواب نمیداد. هیچ کدوم از مسافر ها هم نمی دونستن. قطارم حالا راه نمی افتاد که! ۵ دقیقه هم اینطوری طولش دادن تا بالاخره راه افتاد. شهید حقانی که رسیدم ۱۲:۴۵ شده بود. بدو بدو اومدم بیرون و یه دربست گرفتم تا دانشگاه. اینطور مواقع هم که راننده تاکسیا منتظرن تا یه مسافر عجله دار بخوره به تورشون که هر چی می خوان یارو رو تلکه کنن. بازم دمه رانندهه قیژژژ که منو ۵ دقیقه ای رسوند دم دانشگاه. ۱۲:۵۵ رسیدم دانشگاه. بالا که رفتم دیدم بچه ها میگن آموزش گفته کلاس تشکیل نمیشه. سومین هفته ای بود که میرفتیم و استاد نمیاد. رسما اسکلمون کرده. وقتی یاد اون ۳ هزار تومنی می افتادم که به رانندهه دادم و التماسش میکردم که زودتر بره، حسابی لجم بیشتر میشد. کلاس بعدیمم ۵ شروع میشد که دیروز با هزارتا التماس به استاده کلاس ۳ رو رفتم. بین دو تا کلاسا هم برای اینکه بیکار نباشم رفتم سایت. ماشالا ماشالا سیستمهاشون عین کره! میمونه. بیچاره شدم تا با کیبورده چند خط تایپ کنم. امروزم که تو مترو همون بساط بود دوباره. اما امروز چون احتمال میدادم که بازم اینطوری بشه، دستشون رو خوندم و زودتر راه افتادم امروز پشت در کلاس وایساده بودیم تا اونا بیان بیرون و ماها بریم. بچه هاشون که بیرون اومدن استاده هنوز تو کلاس بود و داشت رفع اشکال میکرد برای بچه ها. چون همیشه عادت دارم ردیف اول بشینم و چون این کلاسمون خیلی شلوغه و اگر دیر بری صندلی حکم توالت در بیابون بی آب و علاف رو پیدا میکنه در صورتی که اسهال هم گرفتی، زودی رفتم داخل. جلوی صندلی که من می خوام بشینم یه پسره وایساده بود. ازش سوال کردم می خوایین برین؟ جواب داد "بالاخره یه روزی دیر یا زود هممون رفتنی هستیم. حالا شما بیا بشین تا من رفتنی بشم." وقتی نشستم پسره همینطور وایساده بود و برو بر منو نگاه میکرد تا حدی که دوتا از دوستام -که تازه باهاشون آشنا شدم- ازم سوال کردن میشناسمش این پسره رو یا نه؟ استادشون که رفت پسره هم رفت وایساد تو راهرو و همینطوری آمار میگرفت. خیلی بد نگاه میکرد تو کلاس رو. اکثر بچه ها متوجه شدن که داره به کی نگاه میکنه. جدا داشتم دیوونه میشدم اما از طرفیم خندم گرفته بود که چرا یه نفر باید انقزه اسکل و تابلو باشه. تو همین هیرو ویر استادمونم اومد و در کلاس بسته شد تا ساعت ۷ که کلاس تموم بشه. از سرنوشت نامبرده اطلاعات دقیقی در دست نیست، اما بیم این میره که بدلیل ناکامی در عشقش معتاد شده باشه و امشب رو در جوق آب (همون جوب قدیم) صبح کنه...بسوزه پدر عاشقی! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
جمعه ساعت ۷:۳۰ صبح رسیدیم مشهد. از سر درد داشتم میمیردم، چون نه شب قبلش خوب خوابیده بودم (از بس که تا چشممون می خواست گرم بشه این مهمانداره عین بختک می اومد دم در کوپه و یا یه چیزی می آورد، یا می خواست ببره) و نه اینکه نسکافه صبحم رو خورده بودم.
ایستگاه راه آهن مشهد دو ردیف پله برقی داره که باید یه دور پایین بری و یه دور بالا بری تا سکو رو دور بزنی و به سالن ساختمون ایستگاه وارد بشی. پانیا تو کالسکش بود و خواهرم و همسر دوستمون که باهامون بودن، با هم دیگه کمک میکردن. از قطار هم که پیاده شدیم به خواهرم گفتم پانیا رو من میگیرم تو بقلم. اما گفت "نمی خوام...خودم میتونم بیارمش." پانیا لای یه ملافه و یه پتو کلفت پیچیده شده بود و یه کلاه و یه لباس تقریبا کلفت هم تنش بود که سرما نخوره. ردیف اول رو به خیری و خوشی پایین رفتیم، اما ردیف دوم رو که داشتیم بالا میرفتیم یهو من دیدم یه چیز افتاد رو پله ها (من پشت خواهرم اینا ایستاده بودم...نفر آخر بودم). پانیا از تو کالسکه سقوط کرد پایین و افتاد رو پله ها. فورا بلندش کردم و تو بقلم گرفتم. بیشتر از اینکه دردش بیاد از جیغ خواهرم ترسید بچه. هیچکدوممون حال درستی نداشتیم اما مسلط تر از همه مامانم و پرهام و بعدشم من بودم. کمربند تو کالسکش رو خواهر (...!) احمق من نبسته بود و موقع بالا رفتم از پله بچه سر خورد و سقوط کرد رو پله. هرموقع بهش میگیم ببند میگه "نمی خواد...حواسم بهش هست" و به حرف گوش نمیده... فورا به اورژانس ایستگاه رفتیم و پانیا رو معاینه کردن و خدارو شکر بدنش سالم بود و گریش هم بند اومد. اما برای سی تی اسکن از مغزش من و خواهرم و پرهام و پانیا فورا با آمبولانس به بیمارستان رفتیم. سی تی اسکن انجام شد و خدارو هزار مرتبه شکر که طبق تشخیص جراح مغز ضربه ای به سرش نخورده بود و همه چی طبیعی بود. بدنش هم بخاطر اون همه لباسی که تنش بودسالمه. اما هول و تکونی که بهمون وارد شد خیلی شدید بود. باورتون میشه یا نه، تا چشمم به گنبد امام رضا افتاد همتون رو دعا کردم و از خدا و امام رضا براتون سلامتی خواستم، و خواستم که زودتر خودتون برید اونجا و هر حرفی با خدا دارین بزنین. شنبه هم از غذای امام رضا خوردیم. جاتون خالی قیمه بود و کلی مشعوف گشتم. ساعت ۸:۳۰ شنبه شب پروازمون بود به تهران. ساعت ۸ که بارمون رو تحویل دادیم اعلام کردن که پرواز ساعت ۱۰:۳۰ انجام میشه. جدا عین یخ وا رفتیم چون همه برنامه ریزی هامون بهم ریخت. مثلا بلیط ساعت ۸:۳۰ رو گرفتیم که تا ۱۰ خونه رسیده باشیم و استراحت کافی کرده باشیم. هرطوری بود تا ۱۰ خودمون رو سرگرم کردیم اما اعلام کردن که پرواز یکساعت دیگه هم تاخیر داره و ۱۱:۳۰ انجام میشه. اینو که شنیدم جدا جوش آوردم و رفتم دفتر ایران ایر تو فرودگاه و کلی اعتراض کردم. آقاهه میگفت "هواپیمای شما نقص فنی داشت. یه هواپیمای دیگه با مسافر از تهران اومد که اونم نقص فنی داشت. یکی دیگه در خواست دادیم که بیاد، که اونم نصفه راه برگشت چون نقص فنی داشت. حالا یکی دیگه تو راهه که امیدوارم پرواز انجام بشه." منم عصبانی شدم گفتم مرده شور این لاین هواییتون رو ببرن که انقدر آن تایم عمل میکنه و اومدم بیرون. بالاخره ساعت ۱۲ بود که هواپیما پرید. اما چه پردینی! موتور هواپیما انگار تو معدمون بود بس که صدا میداد. هممون هم کلا رو ویبره بودیم از بس تکون تکون خوردیم. انقدر عصبی شده بود که حد نداشت. جدا عین سگ شده بودم و هرکی باهام حرف میزد پشیمون میشد. بیچاره پانیا از ترس همش گریه کرد تا تهران... ساعت ۳ شب رسیدیم خونه. اما در کل خدارو شکر سفر خوبی بود، با اینکه اولش اونطوری شد اما خدارو هزاران بار شکر که بخیر گذشت... ممنون خدا جون |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان، خواهران، برادران گرامی!
در راستای اینکه نمیدانیم فردا میتوانیم آیا قبل از عزیمت به مشهد، به اینترنت بیاییم یا خیر، زیرا ساعت ۵ عصر از محل کسب علم و دانش به منزل میرسیم و پس از یک دوش، باید توشه سفر را ببندیم، لیکن الان (۱۲:۰۲ دقیقه نیمه شب) این پیام را برای شما ارسال مینماییم. همگیتان را به دست خدا میسپاریم و از برایتان اونجا دعا میکنیم خلاصه اینکه بقول شاعر که میفرماید، بای بای، ما رفتیم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب تو اخبار شنیدم که مجلس یه لایحه ای تصویب کرده که شرایط فرزند خواندگی آسونتر شده. یکی از شرایطش اینه که خانمای مجردی که حداقل ۳۰ سال سن دارن و تمکین مالی دارن میتونن فرزندی -ترجیحا دختر- رو به فرزند خواندگی قبول کنند.
تا اینو شنیدم همچین با یه ذوقی به مامانم گفتم منکه الان ۲۵ سالمه. دانشجو هستم. ۵ سال دیگه که ارشدم رو گرفتم و سر یه کار توپم که دوست دارمش رفتم، میتونم یه بچه بگیرم و دختر دار بشم. منم که قید ازدواج رو خیلی وقته زدم و بیخیالش شدم. عالیه نه؟ یه جوری که نمیدونم یعنی چی نگاهم کرد و گفت "کار بسیار خوبیه کسی که میتونه، بچه ای رو به فرزندی قبول کنه. اما اول باید یه کار خوب با تامین مالی خوب داشته باشی. مگه {یکی از دوستامون} {اسم دختر خوندشون} رو نیاورده؟ عین بچه خودش بزرگش کرده و {دخترشون} نمیدونه که بچه اینا نیست." با اینکه حرفی نزد اما حس کردم با این حرفم هم خوشحالش کردم، هم ناراحتش. خوشحال از این شد که بچش به فکر بچه های دیگه هم هست. اما ناراحت از این شد که گفتم خیلی وقته قید ازدواج رو زدم و اصلا نمی خوام ازدواج کنم... خب راستشو گفتم دیگه، چیکار کنم؟ حالا تا من ۳۰ سالم بشه ۵ سال دیگه مونده. بقول مامانم "یه سیب رو که بندازی بالا، هزارتا چرخ میزنه تا برسه پایین." اما همیشه آروزی اینو داشتم و به خودم و خدا قول دادم که خدا انقدر تو وضع مالی کمکم کنه که بتونم بچه های دیگه رو با خودم سهیم کنم و بتونم براشون یه خانواده کوچیک درست کنم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یه ذره میتونین بیایین نزدیکتر امروز که بیدار شدم خیلی دلم می خواست بخوابم. آخه دیشب یه استومینوفن کدئین خوردم و عین چی تا صبح خوابیدم. نیست خیلی سخت می خوابم وقتی من و مامان با هم خونه باشیم صبحونمون رو هم با هم می خوریم. اگرم یکی زودتر پاشه شیر اون یکی رو میذاره تو مایکروویو که وقتی پاشد بخوره. صبحونمونم یه لیوان شیر-نسکافه (مال من عین زهر مار تلخ)، نون، پنیر و مربا هست. همیشه هم رو اوپن آشپزخونه وایمیسیم می خوریم. آخه من از میز پاک کردن همیشه بدم میاد و از زیرش در میرم امروز مامانم صبحونه رو آماده کرد. وقتی از دستشویی اومدم بیرون بجای اینکه برم تو آشپزخونه و شروع کنم به خوردن، افتادم رو مبل و یه ذره همچین خودمو لوس کردم. با این سن اندازه خر پیرم، گاهی خیلی دلم می خواد مامانم نازمو بکشه امروزم وقتی رو مبل افتاده بودم و هی غر میزدم که کاش کلاسمون تشکیل نمیشد امروز که بتونم تو خونه استراحت کنم، یه ذره بخوابم، یه ذره درس بخونم و از این حرفا و حواسم به مامان بود که شاید یه چیزی بگه. انقدر عجز لابه کردم تا بالاخره تیرم به هدف خورد و گفت "خب اگه میتونی نرو. دیروز که با اون حالت همش داشتی می خوندی، امروز دیگه نخون. بمون تو خونه و استراحت کن. دکترم که بهت گفت استراحت کن..." از اونجایی هم که لوس کرده بودم خودمو گفتم نه بابا! چی چیو نرو. امروز یه ۴ واحدی دارم یه ۳ واحدی، باید حتما برم. اما اگه حالم بدتر بشه چی؟... همینطور من میگفتم و مامانم میگفت تا بالاخره با دعای خیر مامان روانه شدم بسوی کسب علم و دانش. از اونجایی که خدا عین موبایل همیشه با مادرا همراهه، و از اونجا تری که امروز عین گربه نره و روباه مکار تو کارتن پینوکیو داشتم سر مامانمو گول می مالیدم که نازمو بکشه، نه کلاس اولیم تشکیل شد نه کلاس دومیم. اولیه که دیدم تشکیل نمیشه اومدم خونه و شمارمو دادم به یکی از بروبکس که اگر کلاس دومی تشکیل میشد سریع تک بزنه که برای ۵ برسونم خودمو. نتیجه اخلاقی اینکه: با اینکه امروز پاشدم رفتم و ضایع شدم، اما از رو نمیرم و بازم خودمو لوس میکنم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
هشدار! لطف کنید یه ذره عقبتر بشینید اگر می خوایین این پستم رو بخونین! عواقبش هر چی شد پای خودتون. نگین نگفتم!
از چهارشنبه شب سبد خرید کالای ما یه تغییراتی داشته. زمستونا شلغم پایه ثابت سبد خرید و نهایتا سفره غذامونه. چه پصورت خام، چه بصورت پخته. اما این چند روزه بصورت سه برابر میخریم و تو سه صوت تمومش میکنیم. از امروزم لیمو شیرین اضافه شد به خریدامون. از چهارشنبه شب که حال مامانم بد شد و تب کرد، منم همچین یه نموره عطسه میکردم. اول فکر کردم مربوط به حساسیت فصلیم باشه. ته گلومم میسوخت که دائم آب نمک قرقره میکنم. از دیشب بدتر شدم و آبریزشم بدتر شده. مامانم خوب شده تقریبا اما من و خواهرم افتادیم که من از خواهرم بدترم. خداروشکر پرهام و پانیا نگرفتن. امشب رفتیم بیمارستان. دکتر گفت بخاطر همون آب نمکی که قرقره میکنم گلوم چرک نکرده اما کلی دارو برای آبریزشم داد. بیچاره دکتره تا ماها رو دید وحشت کرد. یهو بصورت خانوادگی رفتیم تو اورژانس. دکتره میپرسید "حالتون خوبه؟" ماها بصورت دسته جمعی و هماهنگ، عین گروه سرود (یه ذره دارم اغراق میکنما! وقتی مریض میشم عین سگ میشم جدا. خودمم با خودمم دعوام میشه اما خودزنی نمیکنم و در آخر، توصیه بهداشتی: قبل از خواب حتما جیش کنید! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اینم عکس پانیا جیگریم که قبلا قولشو داده بودم میگن بچه حلالزاده به داییش میره، اما این چون دایی نداره به خالش رفته دیگه امروز دقیقا اون ۵ دقیقه ای که بارون شدید شد من بیرون از ماشین بودم و داشتم تو سر خودم میزدم که زودتر یه تاکسی بگیرم تا دانشگاه برم. تا تاپ زیر مانتوم هم خیس آب شده بود. همین که پام رسید تو دانشگاه بارون بند اومد کلاسا هم هیچکدوم تشکیل نشد. اما تونستم یه درس ۲ واحدی اضافه تر بگیرم و واحدام شد ۲۰ تا. امشب رفته بودیم باغ سپه سالار که مامانم و خواهرم کفش بخرن. طبق معمول که پامون رو از در میذاریم بیرون، پانیا بیهوش افتاد و خوابید. اکثر مواقع که بیرون هستیم مسئولیت حل دادن کالسکش رو من به عهده میگیرم. چون قیافش تو خواب خیلی دیدنی میشه بس که ادا از خودش در میاره. یه پاساژ دقیقا روبروی بانک صادرات تو باع هست و رفته بودیم تو اون. من و مامانم با فاصله چند قدم از همدیگه راه میرفتیم. من جلوتر بودم. خواهرمم که هنوز داخل پاساژ نیومده بود و قاطی باقالیا برای خودش سیر میکرد. همینطور که کالسکه رو حل میدادم ویترین هارو هم نگاه میکردم تا یه کفش خوب برای مامانم پیدا کنم. یهو دیدم مامانم اومده میگه "از دم اون مغازهه که رد شدی بعدش من ویترینش رو نگاه میکردم. اون ۳ تا پسرا که اونجا وایسادن، وقتی رفتی یکیشون به اون یکی های دیگه گفت "از این دختره خیلی خوشم اومد. صورتش خیلی Babyیه. اما حیف که ازدواج کرده و بچه داره وگرنه حتما میرفتم جلو و بهش پیشنهاد میدادم!" میبینی تورو خدا! آش نخورده و دهن سوخته که میگن همینه دیگه تو مدرسه که رفتم تنها بچه ای که تنها بود و گریه مریه نمیکرد من بودم. تازه نقش مددکارو هم بازی میکردم و به بچه های زر زروی دیگه دلداری میدادم. دقیقا تا روز آخری که مدرسه رفتم و دیپلم گرفتم نه یک روز مامانم اومد دنبالم و نه بردتم مدرسه. اما تلافیه همه اون سالها رو، ترم اول دانشگاه درآوردم و بیچاره اون همه راه رو با من می اومد و بر میگشت. چون از مردم میترسیدم که نکنه دوباره حلم بدن و یه بلایی سرم بیاد. (اگر دلیلش رو نمیدونین به پست های اسفند ۸۵ و تمام پستهای سال ۸۶ مراجعه کنید!) هنوزم که هنوزه اون دلهره هایی که از ترس ناظم و مدیر به جونم می افتاد رو یادم نمیره. شانس منم همیشه ناظم های عین سگ گیرم می افتاد. اما نمیدونم چرا هر قدر که من ازشون مینرسیدم و بدم می اومد، اونا عاشق من بودن و رو من کلی حساب میکردن همیشه! یه چند باری که آتیش سوزونده بودم و دفتر رفتم و نزدیک بود پروندم رو بزنن زیر بقلم بیام خونه، از ترسم که به مامانم چی بگم، به روح برادر ۴ سالم که زیر کامیون رفت و مرد قسم خوردم. ناظممون هم که دید با اشک و ناله دارم اینطوری قسم می خورم دلش به رحم اومد و بیخیال من شد. اما تا چند وقت میگشت ببینه کار کی بوده. (لازم نیست بگم که من اصلا برادر ندارم؟ یه بار سر صبحگاه اونی که همیشه قرآن می خوند نیومد و من بجاش رفتم. سوره شمس رو خوندنم و بعدشم کلی تشویقم کردن!... ناظم و معلم پرورشیمون پی بردن که چقدر دیر یکی از بچه های مومنه! و با استعداد مدرسه در این زمینه ها رو کشف کردن. هر وقت مامانم می اومد مدرسه بهش میگفتن "دختر با اخلاقتر و مومن تر!!! از دختر شما تو مدرسه نداریم. اما حیف که ما دیر متوجه شدیم."...فک کن! مقنعه من همیشه پس کلم رو مرز افتادن بود، اونوقت اینا اینطوری در مورد من میگفتن. بیچاره مامانم همیشه به عقل اونا مشکوک بود تا چند روز بعدش اما بهترین دوران مدرسم، سوم راهنمایی، دوم و سوم هنرستان بود. هم بزن برقص داشتیم هر روز، هم اینکه هممون با هم دیگه خیلی متحد بودیم. یادش بخیر. وضعیت درسیم فقط تو دبستان خیلی چشمگیر بود و همه نمره هام ۲۰ بود و همیشه ممتاز میشدم. راهنمایی که "ای ی ی" بود واقعا. سال اول دبیرستان شیمی و فیزیک با ۹.۷۵ افتادم و شهریور پاس کردم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 3:29 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بعد از اینکه رفتم دانشگاه و ضایع شدم، رفتم خونه خواهرم اینا. تقریبا سر کوچشون یه زمین اسکیته. از دم اون زمین اسکیته تا تو کوچشون یه موتوریه افتاده بود دنبالم. قیافه مرده هم کاملا یه مقداری به عمله بدهکار بود بس که داغون بود. کیفمو سفت چسبیده بودم که نکنه یهو ...
کوچه خواهرم اینا هم بن بسته و خونه اینا هم آخرین خونست، اما خدارو شکر کوچشون زیاد دراز نیست و تا سر کوچه ۳ تا خونه فاصله داره. دم خونه که رسیدم این یارو داشت دور میزد و موتورشو سر و ته میکرد. تو دلم همش خدا خدا میکردم مامان اینا زودتر درو باز کنن یا خواهرم هی اذیت نکنه از پشت آیفون فک کن! احمق دیوونه این همه دنبال من اومده که بگه من مجردم یا نه؟ منم تندی درو بستم و اومدم بالا. طرف برگشته میگه "من پانیا رو نمیگم که. اون که نوته...منظور من عروس شدن پریا دخترت هست...چرا به ما حرفی نزدین و دخترتو حل حلی شووووهر دادی؟...پسره خوبه حالا؟" مامانم که تازه حالیش شده بود پرسید "از کی شنیدی که خود من که مادرشم خبر ندارم؟"...طرفم برگشت گفت "از {...} شنیدیم" و باقی ماجرا. نمیدونم چرا این چند وقت همه علاقه پیدا کردن که منو از خریت در بیارن؟! (اشاره به پریا خره)...هر چیم روزی دوبار میرم حموم فایده نداره، بو گند ترشیدگی همه جا رو برداشته انگار! همچین یه ذره عجیب بنظرم رسید که یعنی چی؟ دوستم میگه هستش و من الان پیششم، بعد این میگه نیست و قبلشم تلفن رو قطع میکنه تا صدای منو میشنوه؟ زنگ زدم به دوستم، تا گوشیش رو جواب داد گفت "اون موقع که تو زنگ زدی من جلوی میزش بودم که گوشی رو برداشت. تا صدای تورو شنید گوشی رو گذاشت و سیمش رو از پشت کشید و به اونای دیگه گفت این {...}ه زنگ زده. اگر دوباره زنگ زد بپیچونینش!!!!" خدا به دادش برسه شنبه که می خوام برم دانشگاه! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یوهوووووو! گواهینامم رو گرفتم. یه دوبلی زدم که خودم از تعجب داشتم میترکیدم از این به بعدم عمرا بشینم تو خونه. چمدونم رو میبندم و میزنم به جاده. فقط نمی دونم چطوری میشه بدون ماشین رفت؟! بقول بهرام رادان تو فیلم بی پولی "به گوشه پوشک پسر نداشتم!"
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
... و تاد چند هفته دیگر هم معطل کرد تا جرات ابراز علاقه به رز را پیدا کند. وقتی سرانجام عشق خود را بروز داد، میس رز خود را به نشنیدن زد و وقتی با اصرار او روبرو شد، جوابی دندان شکن داد و گفت: تنها چیز به درد بخور توی ازدواج بیوه شدن است.
جیکاب تاد بی آنکه کم بیاورد از سر شوخ طبعی گفت: یک شوهر هر چقدر هم که خنگ باشد باعث میشود تا زن سر حال بماند. - من یکی را نه. برای من شوهر یعنی سرخر. هیچ چیزی هم به من نمی دهد، که نداشته باشم. - بچه چی؟ - آقای تاد، خیال می کنی من چند سال داشته باشم؟ - خیلی داشته باشی، هفده! - اذیت نکن! بخت من گفته که الیزا را دارم. - من بدپیله ام میس رز، دست بر نمی دارم. - متشکرم آقای تاد. با این همه شوهر زن را سرحال نگه نمی دارد، بلکه خواستگار های زیاد او را شاداب می کند. دختر بخت، نوشته ایزابل آلنده، ترجمه اسداله امرایی، انتشارات کتابسرای تندیس، 4500 تومان، صفحه ۴۵ تا ۴۶ مدتیه بی اینکه به کسی حرفی بزنم همش دارم رو یه قضیه فکر میکنم و اوضاع رو سبک سنگین میکنم باخودم. درسته نصف بیشتر این قضیه هم به کودک! مربوط میشه، اما اگر بخوام دل کودک رو کامل بدست بیارم، به اون هدفی که داریم نمیرسیم. در نتیجه هم من، هم کودک باید از نصف خواسته هامون بطور مساوی بگذریم تا بشه به اون هدفه برسیم. نظر تو چیه خدا؟ پ.ن. سوال نکنید که عمرا بگم چیه. حتی شما دوست عزیز! این چند روزه همش دارم آلبومهای Yanni رو گوش میدم. کمکم میکنه بتونم به افکارم نظم و جهت بدم. همه کاراش رو میپرستم اما بیشتر از همه Acropolis رو دوست میدارم، مخصوصا Reflections Of Passion. همیشه تصور اینکه یه روز تو تخت جمشید کنسرت بده تو ذهنم وول میخوره. فردا ثبت نام آزاده و اگر وقت بشه امتحان شهر، البته "به امید خدا!" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ۵ صبح بیدار شدم و با دوستم -که با هم میرفتیم کلاس رانندگی- بریم دانشگاه شهر قدس، همونی که فوق دیپلمم رو توش خوندم. دوستم مهندسی نرم افزار اونجا قبول شده. دفترچه ثبت نامش رو گرفتیم و اومدیم. یه سری کارا هم خودم داشتم که هیچکدوم انجام نشد یه سر آموزشگاه زدیم برای امتحان سه شنبم. اول می خواستم صبح سه شنبه مامانم رو بفرستم دانشگاه تا یه سری از کارامو انجام بده و خودمم بعد از اینکه امتحانم رو دادم برم. اما بعد فکر کردم شاید مامان ندونه چی به چیه و ماجرا رو برعکس کردم. اسمم رو تو لیست امتحانیا، آخر نفر نوشتم که اگر تا ظهر سه شنبه کارام انجام شد (بقول مامانم "به امید خدا") و کارای ثبت نام تموم شد بعدش برم برای امتحان. اگرم نرسیدم به موقع برم که اسمم میره تو لیست هفته بعدیا. خونه که رسیدیم حسابی خسته بودم و ناهار خوردم و بیهوش افتادم. همچینم بگی نگی کمرم درد گرفت دوباره که محلش نمیدم تا از رو بره. عصری که بیدار شدم مامانم یه خبر خیلی خوب داد. یه دادگاهی که حدود ۲ سال بود ادامه داشت خدا رو شکر بنفع ما تموم شد و حق به حقدار رسید. البته دادگاه مربوط به خالم میشه نه مستقیما ما. اما بازم شکرت خدایا معمولا حرفای مهمی که می خوام با خدا بزنم باید یهو بیافته تو دلم و درست حرف بزنم، نه اینکه یه چیزی بخوام که بعدا پشیمون بشم. مثل همون آرزویی که اینجا کرده بودم. اکثر مواقع وقتی تو رختخواب هستم باهاش حرف میزنم. این چند شبه هم باهاش حرف زدم و اونم جدا یه نشونه بهم نشون داد که مطمئن شدم حرفامو شنیده اون شب. چند سال پیشم همینطوری شد. موقع خواب باهاش حرف زدم و وقتی خوابیدم یه خواب خیلی عجیب دیدم. از خواب که پریدم تمام بدنم میلرزید اولش، اما بعد که آروم شدم هزار بار شکرش رو کردم که شنیده و نشونه رو بهم نشون داده. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی عصبانیم، خیلی. وقتی میگم خیلی منظورم اینه که از شدت عصبانیت نمی تونم فکرمو جمع و جور کنم. با اینکه همش به خودم میگم مهم نیست و اشکال نداره و سعی میکنم خودمو آروم کنم، اما بی فایده س... از این عصبانیم که بخاطر کار احمقانه یکی دیگه، تو همون چارچوب در سر من باید داد کشیده بشه و به من "عوضی" گفته بشه و پشتشم هزارتا دری وری دیگه بیاد.
منم می تونم دهنمو باز کنم و هر چی از دهنم بیرون بیاد عین نقل و نبات! بریزم بیرون اما بخاطر اینکه کوچیکتر هستم و باید! احترام بزرگتر رو نگهدارم باید دهنم رو ببندم و فقط گوش کنم. آخرشم باید من بگم ببخشید! بهترین کارو کردم که همون موقع برگشتم اومدم خونه.
داییم و مامان بزرگم و بابا بزرگم داشتن میرفتم شمال که تو امامزاده هاشم جاده هراز تصادف میکنن. بابابزرگم دندونش میشکنه و میره تو حلقش و راه تنفسیش رو میبنده. بهش اکسیژن وصل بوده تا فردا که بره اتاق عمل و دندون رو در بیارن. پرستاره خوابش میبره و بابا بزرگ خفه میشه و ... هر سال ۲۱ ماه رمضون خیلی سعی میکنم حرفی نزنم یا کاری نکنم که مامانم یهو یادش نیافته و ناراحت نشه، اما بازم فایده نداره. دیشب یهو زد زیر گریه و تا مدتی همینطوری گریه میکرد... خدا هشون رو آمرزیده که برده پیش خودشون. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز صبح با مامانم پاشدیم رفتیم دانشگاه. یکربع به ۸ اونجا بودیم و به خیال خودم فکر میکردم تازه دیرم رفتم. اما بعد کاشف بعمل اومد کهنمیدونم برای چی چی ساعت کاریشون ۹ شده و دیر میان.
مدیر گروه حسابداری که اومد مدارکم رو بهش نشون دادم و توضیح دادم که یه ترم رزرو کردم و الان برای پذیرش اومدم. از این زن شلا که صبح به صبح که می خواد بیاد سر کارش، مقنعش رو از تو پوشک بچش میکشه بیرون و سرش میکنه. در کمال خونسردی جواب داد "خانم! چون شما ناپیوسته هستی الان نمی تونی ثبت نام کنی. برو بهمن بیا!" یه ذره تعجب کردم که چرا بهمن؟ اگه بهمن برم که ثبت نامم میپره و جام میره تو لیست تکمیل ظرفیتیا و دیگه پر میشه! همینو بهش گفتم اما بازم همون جواب اول رو داد. شک کردم که نکنه داره چرت و پرت میگه. صبر کردم تا مدیر آموزش بیاد. به اون که مدارکم رو نشون دادم گفت "نه، کی میگه بهمن بیا؟ اونموقع بیایی که دیگه نمی تونی ثبت نام کنی. شما باید ۲۴ ام بیایی برای ثبت نامت. الان رکوردای شماها باز نیست. تنها موردی که شاید یه ذره مشکل پیش بیاره براتون اینه که ترم اول هر واحدی که بهتون دادن رو باید بگیرین، دلبخواهی نمی تونین واحد بردارین." منم از لجم گفتم پس به اون خانم بگین که وقتی چیزی رو نمیدونن راهنمایی اشتباه نکنن. اگه میرفتم بهمن می اومدم کی جوابگوی من بود؟...مدیر آموزش هم کم نذاشت و رفت یه حالی! به خانمه داد. ۲۴ام هم باید امتحان شهرم رو بدم، هم اینکه ثبت نامم رو انجام بدم. احتمالا مامان رو میفرستم دانشگاه تا یه ذره کارامو انجام بده و خودمم بعد از امتحان شهر میرم.
تو راه برگشت که می اومدیم، تو خیابون هدایت می خواستم بپیچم تو ولی آباد و بیام سمت آموزشگاه. تو لاین چپ بودم، راهنمایی چپم رو هم زده بودم و پشتم رو نگاه کردم و نزدیک تقاطع بودم و می خواستم بپیچم. پام رو کلاج بود که دندم رو یک بزنمف یهو دیدم یه صدایی اومد و مربیه ماشین رو نگه داشت و دستشو گذاشت رو بوق و د بوق بزن. یه پیکانیه بیشعور از راست سبقت گرفت که زودتر از من بپیچه و بره، با سپر عقبش زد به سپر جلوی ما. داشتم سکته میکردم. مشکوک شده بودم که آیا تقصیر منه؟ هر چی حلاجی میکردم میدیدم آخه منکه همه چیو رعایت کردم، تو مسیر خودم بودم، سمت چپمم کسی نبود، راه کسی رو هم نگرفته بودم، پس چی شد؟ خدارو شکر تقصیر من نبود هیچ جوره...بقول مربیه میگفت "انقدر ناشی بود که با سپر عقبش زده، میره سپر جلوش رو نگاه میکنه"
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
پنج صبح پاشدم و یکربع به ۶ پشت در آموزشگاه بودم. کوچه تاریک بود. فقط من بودم و زوزه گرگ در دور دست و سوز باد در نزدیکی (برای اینکه جو بدم به ماجرا!) و یه گربه و یه سربازه که بعدا فهمیدم اونم می خواد امتحان بده.
مدیر آموزشگاه یکربع به ۷ اومد و در رو باز کرد. اسمامون رو نوشت و ماهایی که سری اول بودیم نشستیم تو کلاس آئین نامه تا سرهنگ بیاد. آئین نامم رو نفر اولی بودم که دادم. حدود ۳ دقیقه طول کشید. با ۲ تا غلط پاس کردم. از ۱۸ نفر فقط ۷ نفر پاس کردیم با اینکه خیلی آسون بود خدایی. برای شهر که رفتم اسم دوستم تو لیست یه سرهنگ بود و اسم من تو لیست یکی دیگه. من قبل از دوستم رفتم. همه چیم عالی بود -به گفته سرهنگه- اما دوبلم رو خراب کردم و کج شدم من لعنتی. به همین سادگی، به همین خوشمزگی (عین زهرمار) رد شدم. یه جلسه برام نوشت و منتظر دوستم شدم. اون قبول شد. به مربیم که زنگ زدم بهش بگم چی کار کردیم خیلی بد صحبت کرد باهام و گفت "سعی کن جلوی من دیگه پیدات نشه." حالم خوب بود تا قبلش اما اینو که گفت قاطی کردم حسابی و ساکت شدم. وقتی از یه چیزی خیلی ناراحتم یهو ساکت میشم. کلاسم رو می خواستم بازم با مربیه خودم بگیرم اما همه کلاساش پر بود و نمیتونستم. نهایتا با همون مربی گرفتم که ازمون امتحان گرفته بود. نه مربی خودم و نه اون مربیه اصلا باورشون نمیشد که رد شدم. جفتشون خیال میکردن شوخی کردم همه اینا رو تا پروندم رو دیدن و ... کلاس فردا ۱ تا۳ هست... از ظهر که اومدم خونه یا همش خواب بودم، یا اگرم بیدار بودم یه سره نشستم گریه میکنم. خیلی برام زور داره. این همه زحمت کشیده بودم. زور داره ۱۶ جلسه ای بشم...از خدا می خوام که هفته دیگه کمکم کنه و قبول بشم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بخاطر تجربه دیروزمون و احتمال اینکه در مرز ضایع شدن بودیم، پنج دقیقه به ۸ رفتیم آموزشگاه. خدارو شکر هنوز مربیمون نیومده بود.
اون مربی که ازمون امتحان گرفته بود و این ۲ جلسه رو گذاشت تو دامنمون، دم آسانسور ماها رو دید و پرسید "کلاس دارین مگه؟" دوستم گفت "شما گفتین برین، ما هم اومدیم!" وقتی رفت به دوستم گفتم دیوونه چرا اینطوری باهاش حرف زدی؟ حالا میره زیرابمونو میزنه ها! گفت "می خواستم یه ذره بندازمش تو عذاب وجدان و حالشو ببریم پایین که اومدیم وقتی دوستم می خواست راه بیافته مربیه با ماشینش اومد کنار دوستم و گفت "از من ناراحت نباشین تورو خدا. من قصد اذیتتون رو نداشتم!"...اونموقع داشتیم از خنده میترکیدیم که پولتیک دوستم گرفته اما حیف که مربیمون تو ماشین بود و نشد بخندیم. ظهر هم که اومدیم آموزشگاه از مربیمون و اون یکی مربیه، تا مدیر آموزشگاه و کارمندا رو گذاشته بودیم سر کار و میخندیدیم. اینطوری بگم که روز آخری تا حدی پسر خاله-دختر خاله شدیم که همشون برگشتن گفتن "کاش همه هنرجو ها مثل شماها بودن!"...من یکی به عقل همشون شک کردم که از ما آدمای اسکل اینطور خوششون اومده! فردا آئین نامه و شهر با هم دارم (عین عقد و عروسی). البته اگه زود برم که بتونم تو گروه اول آئین نامه بدم، به شهر هم میرسم. بقول مامانم "به امید خدا!" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
روزایی که من و دوستم کلاس میرفتیم همیشه اولین هنرجو ها بودیم. راس یکربع به ۸ اونجا بودیم همیشه. مربیمون یه بار گفت "شد یه بار من سرمو از اتاق بکنم بیرون ببینم شماها نیومدین؟"
امروز و فردا اون ۲ جلسه ای که افتاده بودیم رو داریم میریم. امروز تصمیم گرفتیم که ۵ دقیقه دیرتر بریم و بقول من سنت شکنی کنیم تو این مدت یک بار نشد ببینم مدیر آموزشگاه ژولی پولی باشه یا لباس دیروزش تنش باشه، کفشاش خاکی پاکی باشه یا چمیدونم، ریشاش تیغ تیغی شده باشه. وقتی اومد موهاش سیخ سیخی بود که معلوم بود نرسیده شونه کنه، چشا ورم کرده که تابلو بود یه آبم نزده و زودی اومده بیرون از خونش که درو باز کنه. خدارو شکر مربیمون بعد از همه این قضایا رسید و لو نرفتیم. اما اگه میرسد حسابی مرگ بود! امروزم در حد خودش کرکر خنده بود. با اینکه میدونم فوضولیتون داره میترکه اما حیف که نمی تونم تعریف کنم چون اینطوری بیمزه میشه، باید تو جو میبودین تا بفهمین چی میگم. چه ربطی داشت نمیدونم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نسیم، دختر داییم رفت. ساعت ۶ صبح پروازش بود. واقعا براش خوشحالم و براش آرزو میکنم آینده ای که اونجا داره، گذشته ای که اینجا داشتش رو تحت الشعاع خودش قرار بده و اصلا از یادش بره که یه همچین گذشته گوهی اینجا داشت...حالا واقعا اوضاع خونشون دیدنی هست!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز حسابی از ساعت ۷ صبح تو خیابون بودم تا ۱۰ شب.
صبح پاشدم رفتم بیمارستان دم خونمون که آزمایشم رو بگیرن. زودم رفتم که نفر اول باشم. مثل شیر خودم تنها رفتما دکترم نامردی نکرده و قند ۲ نوبتی نوشته. یه آزمایش دادم و اومدم خونه و صبحانه خوردم و ۲ ساعت بعدش دوباره رفتم. تو این ۲ ساعتی هم که خونه بودم از یکی از بیمارستانهایی که طرف قرار داد بیممون هست تونستم یه دکتر چشم پزشک پیدا کنم که زودتر نمرم رو بنویسه و علاف دکتر خودم نشم. چون دیروز میگفت "شاید اصلا عینک نیاز نداشته باشی و با یه قرص خوب بشی." حالا این وسط مامانم گیر داده که "چرا عجله میکنی؟...حالا عقب بیافته مگه چی میشه؟ بذار دکتر خودت بنویسه. شایدم اصلا عینک نخوایی و ..." بالاخره برگم رو نشونش دادم که اون خانم دیروزیه توش نوشته بود "عینک". یعنی اینکه تا با عینک نمره دار نرم برگم رو امضا نمیکنه. پیش هر دکتر دیگه ای هم که برم چون اون خانمه وسط برگه نوشته، نمیشه کار دیگه ای کنم. خلاصه که آخرش راضی شد و تازه فهمید من چی میگم و دردم چیه. اوووووف! آزمایشم رو دادم، و دکترم هم نمرم رو نوشت و نسخه رو عینک سازی دادم و اومدم خونه. اما هلاک شده بودم واقعا دیگه تو گرما از یه طرف اینکه همه کارا باید تا قبل از ۱۲ ظهر تموم میشد. چون عینک سازی میبست و میافتاد بعد از ظهر. بعد از ظهرم که میافتاد یه روز دیرتر عینک رو میدادن...فردا جواب آزمایشم و عینک آماده هست. دوستم با ۴ تا غلط آئین نامش رو قبول شده. همه سوالا مثل همونایی بوده که تو کتاب بوده بغیر از ۴-۵ تا که انحرافی. شدیدا مربی خودمون و اونی که ازمون امتحان گرفت هفته پیش سراغ من رو میگرفتن از دوستم که من پس چرا نرفتم؟ دوستم که بهشون گفته کارم گوریده تو هم و هفته دیگه میرم، کلی ناراحت شدن و با آه و سوز و گداز برام سلام دادن که دوستم برسونه به من و آرزو کردن که هفته دیگه حتما همه رو قبولیم... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
شدیدا حالم درون قوطی سیر میکند!
امروز برای معاینه چشم رفتیم. چشمم اون شیفتولک ریز ریز ریزه ها که شبیه شونه هستش رو نمیدید. خانم دکتره -که خیلی هم عنق بود- ازم سوال کرد "عینک میزنی؟" گفتم نه اما ۸ سال پیش چشمم رو لیزیک کردم. تا اینو گفتم، گفت "پس برو پیش دکترت تا دوباره بهت عینک بده. بعدش بیا تا دوباره معاینه کنم و برگت رو امضا کنم"... عصری رفتم پیش دکتر خودم تا قضیه رو بهش گفتم چشماش ۴ تا شد که چرا نباید ببینم. بعدشم بجای اینکه نمره چشمم رو بنویسه تا برم زودتر یه عینک بگیرم که کارامو ردیف کنم، یه آزمایش قند خون نوشت. نیست منم خیلی از آزمایش خون نمیترسم!!! حالا فردا صبح دوستم میره آموزشگاه، منم میرم آزمایشگاه. تو جفتشون تست میگیرن اما یه ذره دیکته هاشون فرق داره. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند روزه عجیب تو کف "هلو" موندم و دارم فکر میکنم آخه این دیگه چی بود؟ بازم دمش داغ و قیژ که اگه در مواردی حالمون رو درون قوطی اخذ میکنه، اما از یه جای دیگه در قوطی رو باز میکنه و موجب خندمون میشه!
تو پست قبلی نوشتم کمرم درد گرفته؟! امروز کار دستم داد... صبح داشتم کفشامو میپوشیدم که برم دانشگاه برای کارای تسویه. همین که دولا شدم و یه کفشم رو پوشیدم و بندشو بستم؛ تا اومدم صاف بشم که اون یکی رو بپوشم، همونطوری دولا موندم. دقیقا حس کردم که یه بار ۲۰۰ تنی گذاشتن رو کمرم که نمی تونم صاف بشم. جدا نفسم بالا نمی اومد دانشگاه هم که رفتم یه بساطی بدتر از سه شنبه داشتم. امضایی که باید کارشناس گروهمون میگرفت -همونی که گفته بود حسش نیست برو بعدا بیا- نگرفته بود و انداخته بود گردن من. طبیعی بود که به من هم به این راحتیا امضا نمیدادن. حالا هی برو و بیا! این وضع رو که دیدم دیگه واقعا قاطی کردم و به این نکته بردم که "اگه می خوایی کارت زودتر انجام بشه فقط و فقط باید با داد و بیداد باهاشون برخورد کنی، اگر نه که کلاهت پس معرکست!"... حالا خوبه کمرم درد میکرد و دادی که میزدم از ته دلم بود، وگرنه که تره هم خورد نمیکردن برام. نامم رو بردم بایگانی که دختره تایپ کنه ببرم امضای مدیر آموزش و مهر ریاست رو بزن زیرش که بیام، دختره برگشته میگه "من الان نمی تونم اینو تایپ کنم که! تایپش خیلی زمان میبره. بده به من نامتو برو حدودای ۲ بیا!" حالا کل نامم تو یه برگه A5 نصف صفحه رو هم پر نکرده. منم عصبانی شدم گفتم می خوایی من بجات تایپ کنم تا سر کار علیه لم بدن زیر کولر؟ آبمیوه میل دارین؟ تایپ ۸ خط چقدر زمان میبره مگه؟ بگو نمی خوام کار کنم...بعدشم عین میر غضب در جهنم وایستادم بالا سرش و زول زدم تو چشماش تا زودتر نامم رو تایپ کنه. بااین کمرم امروز انقدر از پله بالا و پایین رفتم، از این ساختمون به اون ساختمون رفتم و از سر دانشگاه به ته دانشگاه، از وسط به طرفین و حالا برعکس رفتم که دیگه حد نداره. بالاخره تونستم این نامه کوفتی "فراغت از تحصیل" رو بگیرم. حدودای ۳ بود که رسیدم خونه. تنها کاری که کردم یه قرص خوردم و تشک برقی* رو گذاشتم روی کمرم و خوابیدم تا عصر. اما همچنان درد دارم اما خیلی بهتر از ظهر هستم. * یه تشکچه کوچولو هست که المنت برق توش داره. از درجه ۰ تا ۳ داره و به برق که بزنی بر حسب درجه تنظیم شده، گرما ایجاد میکنه.
سریالا که تموم شد یهو چشم باز کردیم دیدیم ۱۲ شده و اونا زودی رفتن پایین که بخوابن و سحر پاشن. قبلش بهشون میگم خاک تو سر ماها که یه ماه تموم میشینیم اسکل صدا و سیما میشیم این سریالا رو نگاه میکنیم. هر کانالیم که میزنی این برزو گوزو* (برزو ارجمند) و باباش رو داره نشون میده * نمیدونم چرا هر موقع می خوام اسم "برزو" رو بگم ناخود آگاه پسوندشم خودش میاد! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
برادر مبین تو این پست ازم دعوت کرد که خدمت برادر جومونگ ملعون یه عرض ارادتی! خاص ابراز کنم.
برادر جومونگ سلام، خیلی دلم می خواست موقع نوشتن این نامه جلوم بودی تا همچین یه لگدی به (...ت) میزدم. (منظورم تو سرت بود!) البته نه از روی ناراحتیا، خدا شاهده که از روی ارادتی! که بهت دارم! خواهرمم تورو دوست داره البته نه در حد من اینطور دوستانه! ابراز ارادت اون خیلی خالصانه تر از من هست، طوری که تمام مدت عید نوروز رو که در مسافرت بسر میبردیم هر روز صبح ساعت 7 با داد و بیداد ماهارو از خواب بیدار میکرد که زودتر آماده بشیم و بریم تو شهر بچرخیم. اما دقیقا تا ساعت 12 ظهر که فیلمت از تلویزیون پخش میشد (خوشبختانه مثل فیلم دختر شوکت نبود!) همه ما همینطور یه لنگه پا، گاهی هم یه لنگه پا روی میز در حالی که لباسامون تنمون بود و تو دلمون به و مادر و خواهر گرام ابراز علاقه میکردیم، منتظر بودیم تا خواهرم رضایت بده و بریم. یه چند باریم فیلمت رو دیدم اما نمیدونم چرا بیشتر از خودت از برادر تسو خوشم میاد. اصولا تو فیلما از هر چی آدم پدرسوخته! هست خوشم میاد... راستی یه سوال؟! تمام 13 روز عید رو که فیلم رو بالاجبار نگاه میکردم تو کف یه چیزی مونده بودم. یکی بود که از پاچه خوارهای بانو سوسانو بود؛ این پسر بود یا دختر بالاخره؟ همونی که خیلی به بانو سوسانو کمک میکرد. هنوزم این بزرگترین سوال ذهن من هستش. اگه پسر بود چرا هیچی ریش نداشت، اگه دختر بود پس چرا حرکاتش مردونه بود و اینطور به سمت بانو سوسانو گرایش داشت؟ نکنه بانو سوسانو....؟ یه چیزی رو میدونی؟ تمام این 13 روز عید، همه شخصیت های فیلم رو شناختم و تا یه حدی هم ته فیلم رو حدس زدم. اما همین 2-3 هفته پیش که یه بار دیگه داشتم فیلم رو نگاه میکردم (بازم به زور خواهرم) دیگه هیچکدومتون رو نشناختم. چون همتون مدل موها و ریشاتون رو تغییر داده بودین و من قاطی کردم حسابی که کی به کیه؟! اما بازم تسو جان رو شناختم. میگم ناقلا تو هم مایکروویو بودی و ما خبر نداشتیم؟ سه شنبه با بانو سوسانو ازدواج کردین و شنبه اش یه پسر به اون بزرگی داشتین!!! موسسه رویان باید بیاد پیش شماها بوق بزنه. شنیدم که چند وقت پیش ایران بودی. عکسات رو که دیدم به مدت ۸ دقیقه و ۲۵ ثانیه تو کف این مونده بودم که واقعا خودتی یا یکی خواسته شوخی کنه؟ خدارو شکر اهالی گوگوریو این عکسات رو ندیدن چون ۱۰۰٪ دیگه عمرا تره هم برات خورد نمیکردن. آخه مرد حسابی امپراتور شدنم یه ابعاد خاصی داره، تو چی چیت به امپراتورا می خوره با این قدی که نصفیش زیر زمین مونده؟ خیلی حرفا مونده که برات بنویسم اما هر حرفی رو نمی تونم اینجا بنویسم چون عامل بدآموزی برای بچه های مردم میشه... در آخر از اعماق تهم آروز میکنم که هر چه زودتر این فیلمتون تموم بشه و بره پی کارش تا هر وقت این خواهرم اینا میان اینجا تیلفیزیون ما در قبضه کره شمالی نباشه.
یه ذره که گذشت همسایه پایینیمون زنگ زد بالا و گفت "میدونی چی شده؟" و چون میدونستم که امروز فردا جواب ارشد رو میدن فهمیدم که اون صداهه مال اون بوده و دسته غضمیتا هم حمله نکردن، الهام بوده که از فرط خوشحالی میدویده و جیغ میزده. منم نامردی نکردم و وقتی داشتیم پای تلفن حرف میزدیم مراسم جیغ و ویغ رو اجرا کردم. بعدشم که رفتم پایین یه مراسم دسته جمعی با هم گرفتیم. بعد از ۲ سال که کنکور داد و قبول نشد بالاخره امسال دانشگاه هنر تهران قبول شد. براش خیلی خوشحال شدم . فکر میکنم انگار خودم قبول شدم.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
۹ و نیم صبح دانشگاه بودم. از دیشب با خودم شرط کرده بودم که با توپ پر برم. یه مدتی پشت در گروه علاف شدم که مسئول گروه رو پیداش کنم. بالاخره خبر آمد که شاید در ساختمان فنی باشه.
بعد از اینکه خانم رو پیداش کردم و از سر هره کره کردنشون بلندش کردم، با یه نامه که خودشم میدونست سایت به من کارنامه نمیده منو ۴ طبقه فرستاده بالا که مبادا خودش این راه رو نره. بالاخره بعد از ۲ بار رفتن و اومدن و تلفن زدن، کارنامم رو گرفتم آوردم دادم بهش که برگ تسویه بده. خیلی شیک برگشته میگه "الان که تو امتحانا هست و حسش نیست. حالا برو ۸ شهریور به بعد بیا اگه سرم خلوت بود اونموقع کارتو راه میندازم!" اینو که گفت من قاطی کردم و گفتم مگه منو اسکل گیر آوردین اینجا؟ یا سایت خرابه، سایت درست میشه نمره ها رو ثبت نمیکنین. نمره ها ثبت میشه میام دانشگاه، میپیچونین. خانم من ۱۵ شهریور ثبت نام آزاد دارم. هر روز که بیکار نیستم پاشم بیام اینجا ببینم شما کی حسش رو دارین!... اینو که گفتم همچین با یه دلخوری که انگار داره منت میذاره سر من پاشده پروندم رو آورده و برگ تسویه بهم داده که برم امضا حمع کنم. قبلشم ۴تا فرم یه جور بهم داد که تو همشون باید اسم و فامیل، آدرس، تلفن، مشخصات تحصیلی خودم رو مینوشتم و به یه سری سوالات چرت و پرت در مورد مدارکی که دارم و ندارم و خواهم داشت جواب میدادم خدارو شکر باید تیک میزدم اینار، وگرنه که تا الان نشسته بودم مینوشتم. کم مونده بود خلافی ماشین هم بخوان دیگه. انقزه اسم و مشخصات خودم رو نوشتم که از خودم دیگه بدم میاد. حالا تو این هیری ویری دوستم زنگ زده میگه "رفتم آموزشگاه که مدارکمون رو افسر امضا کنه، مال تورو میگه خودش باید بیاد. اگه میتونی تا ۱ بیا، اگر نه که می افته هفته دیگه و کلا همه کارات یه هفته عقب میافته. دیگه کم مونده بود برم از آبدارچی دانشگاه هم امضا بگیرم. آخه من نمیدونم رشته حسابداری، واحد آزمایشگاهیش کجا بود؟... رفتم پژوهش امضا بگیرم، مدیر پژوهش میگه "پس چرا قسمت آزمایشگاه رو امضا نکردی؟" میگم رشتم حسابداریه واحد آزمایشگاهی ندارم. میگه "مگه میشه؟ لابد دارین شما نگذروندی!" میگم آره خب! گروه خونی اعداد رو باید بگیریم، آزمایششون کنیم که یه موقع انگلی چیزی نداشته باشن که زیان ده بشیم. آقای محترم گیرم که این واحد رو هم داشتیم و من نگذروندم، چطوری الان بهم برگه تسویه دادن و فارغ التحصیل هستم؟...برگم رو امضا کرد رفتم شهریه. شهریه هم مدارکم رو گرفت که بررسی کنه ببینه بدهی دارم یا نه؟ البته ۷۸ هزار و خورده ای ازشونم می خوام. پنجم باید برم که چون پنج شنبه هست و اصولا تجربه ثابت کرده که پنج شنبه ها کسی تو دانشگاه نیست، شنبه میرم. بدو بدو ساعت ۲ رسیدم آموزشگاه که ببینم چه خاکی تو سرم بریزم؟ خدارو شکر افسره دم در داشت میرفت که مدارکم رو دادم بهش و با کلی غر و پر که "وقتی خودت میتونی بیایی چرا میدی به کس دیگه مدارکتو بیاره؟ بعدشم این موقع، موقع اومدن نیست!" امضا کرده. ۲ شنبه باید برای معاینه فنی! برم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز از صبح که بیدار شدم انگار یه چیزی رو گم کرده باشم همش دور خودم میچرخیدم. به اینکه هر روز بریم کلاس عادت کرده بودم. دیگه حالا تا دانشگاه ها شروع بشه یه مدتی کمتر سوژه خنده داریم. دفترچه دوم رو امروز گرفتم. تهران فقط دانشگاه شهید رجایی و شریعتیه و شهرستانا غیرانتفاعی. شهید رجایی که کلا برای فرهنگیانه، شریعتی روزانه هاش فرهنگیانه و شبانه هاشم که ماها میتونیم بزنیم شرایط خاص داره. ۱-دارا بودن حداکثر سن ۲۴ سال تمام (متولدین ۱/۷/۶۴ به بعد)... که من ۸/۵/۶۳ هستم. ۲- نداشتن لکنت زبان به هر مقدار...انگار خواننده می خوان انتخاب کنن! ۳- نداشتن نقص عضو مشهود و تغییر شکل مادرزادی یا اکتسابی به خصوص در اندامها و نداشتن کراهت منظر در اثر شوختگی یا دگیر عوامل در صورت یا قسمتهای ظاهری نمایان بدن (استفاده از دست و پای مصنوعی نقص عضو تلقی میشود)...یعنی کسی که نقص عضو داره -حالا به هر دلیلی- نمی تونه ادامه تحصیل بده؟ ۴- نداشتن دید کم ۵- قدرت شنوایی، کمی شنوایی داوطلب نباید بیش از ۴۰ دسی بل باشد یا صدای نجوای را از فاصله ۶ متری به خوبی بشنود ۶- عدم ابتلا به بیماری های مزمن یا صعب العلاج از قبیل سیروز کبدی، آسم، نارسایی کلیه، بیماری های قلبی، اسکروز آن پلاک، پارکینسون، جزام و بیماری های خونی نظیر لوسمی، کم خونی شدید یا مقاوم به درمان و تالاسمی ماژور... HIV + رو یادشون رفته بنویسن!!! ۷- نداشتن هیچ گونه کسالت روانی و صرع ۸- داشتن قد و وزن مناسب (حداقل قد برای برادران ۱۶۰ و خواهران ۱۵۵) فکر میکنم این دفترچه ای که گرفتم بیشتر مربوط به انتخاب Miss Universe میشه تا دانشگاه سراسری! بند ۱ش که شامل من نمیشه اصلا. یا باید از خیرش بگذرم و اصلا انتخاب نکنم، یا اینکه فقط شهرستان بزنم. اگه غیر انتفاعی نبود میرفتم، اما وقتی میبینم هیچ فرقی با آزاد که نداره هیچ، مدرکشم پایین تره مگه دیوونم پاشم برم؟ تنها کاری که میکنم اینه که انتخاب دانشگاه میکنم -از لجم چنتایی هم دانشگاه شریعتی میزنم خوشحالم که اصلا وقتی نذاشتم که بشینم بخونم. چون اگه می خوندم و این دفترچه رو میدیدم اونموقع خیلی سوختن داشت برام که اون همه خونده بودم و آخرشم نمی تونستم جایی رو انتخاب کنم! کماکان مقدمم به دانشگاه آزاد گرامی باد!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
تست امروز رو سر دوبل افتادم و باید ۲ جلسه اضافه تر بگیرم. نفر اول من امتحان دادم. فرمون اول رو زیادی رفته بودم تو. کسی که ازمون امتحان گرفت یکی از مربی های آموزشگاه بود. میگفت "همه چیت عالی بود. کلاچت تپ تپ نکرد و خوب میگرفتی و کنترل کلاچت خوب بود. تعویض دندتم بموقع و خوب بود. در کل برای کسی که ۱۳ جلسه رفته خیلی عالی بودی فقط حیف که برای همین یه مورد کوچیک مردود شدی."
دوستمم مردود شد. زیاد به راهنما توجه نداشت و آخرش که داشت پیاده میشد دستی رو یادش رفت بکشه. ماشین همینطور داشت عقب عقب میرفت و اونم برای خودش داشت پیاده میشد. تو ماشین که بودیم به دوستم داشتم میگفتم الان که بریم آموزشگاه با چه رویی تو چشمای آقای [...] نگاه کنیم؟ اصلا بهش نمیگیم افتادیم و به روی خودمونم نمیاریم. مربیه گفت "به اون نگین، منو چی کار مکینین؟ منکه میرم بهش میگم. رو شما دوتا خیلی حساب میکرد!" بهش گفتم حالا با شما هم یجوری کنار میاییم. بهتون پیشنهاد رشوه میدیم که نگین. یهو شیشه آب یخی که تو کیفم بود رو درآوردم گرفتم جلوش و گفتم اینم قیمت پایه. قبوله؟ اومدیم آموشگاه که کلاسامون رو هماهنگ کنیم، انگار نه انگار که رد شدیم. انقزه کرکر میکردیم که خانمه فکر کرد قبول شدیم و برای امتحان اصلی همینطوری داریم ۲ جلسه دلبخواهی میگیریم. بقیه می اومدن دعوا و داد و بیداد که چرا رد شدیم؟! خدایی آخر روحیه ایم ماها هفته دیگه سه شنبه آئین ناممون رو میدیم و هفته بعدش یکشنبه و دوشنبه کلاسامون رو میریم و اگر خدا بخواد سه شنبه ش آزمون شهره.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب رفتم تمرین پارک دوبل. از ۱۰ تایی که زدم ۲-۳ تاش خراب کردم و باقی خوب بود. خداروشکر امروزم عالی بودم و داد مربیمون رو درنیاوردم. اغراق نکردم اگه بگم این ۲ شبه همش خواب پارک دوبل دیدم. چون توقعم از خودم بیش از اندازه زیاده، اصلا دوست ندارم اشتباه کنم. وقتیم که یه اشتباهی میکنم خیلی برام گرون تموم میشه.
ساعت دوم رو رفتیم جایی که امتحانه و اونحا تمرین کردیم؛ بقول خودش ازمون امتحان گرفت. خوب بودیم. فقط اولش چون نمیدونستیم که "مثلا" داره ازمون امتحان میگیره هر جایی که میگفت نگه میداشتیم و مثلا دوبل یا دو فرمون میزدیم. بعدش که فهمیدیم ماجرا چیه قضیه به خیری و خوشی حل شد. حالا دیگه رضایت نمیدادیم وایسیم! امروز اجازه دنده ۳ زدن رو هم داشتیم. موتوره کلی دعا بجونمون میکرد که زدیمش ۳. دهن! موتور بینوا تعمیرگاه لازم شد تو این گرما! فردا مدیر آموزشگاه ازمون یه امتحان میگیره و اگه اوکی بده، سه شنبه دیگه امتحان اصلیه. تازه بعدش اول کارمونه، چون دیگه نه مربی هست، نه کنترل کلاچ و ترمزی. خودمون باید دقت کنیم و حواسمون باشه. امروز صبح که من نشسته بودم، یه جایی وایسادم دوبل بزنم. جلوی در یه خونه بود. همیشه وقتی کارمون تموم میشه خلاص میکنیم و دستی رو میکشیم و منتظر میمونیم تا مربیمون اگه ایرادی داریم بهمون بگه، یا بگه بعدش چی کار کنیم. همینطور که منتظر بودم تا حرف بزنه، یهو دیدم قیافش رو کرد تو هم و گفت "برو!...برو! برو دیگه!" یه آن ترسیدم که چی شده داره اینطوری میگه؟ کجای کارم ایراد داره؟ دوباره گفت "پس چرا وایسادی؟ برو دیگه! بوی آقا داره میاد خفه شدیم!" نگاه کردم دیدم پشتمون یه کوه عظیم از آشغاله و جلوش وایسادم. من و دوستمم که بی جنبه، تا یه چیز میشه زرتی میزنیم زیر خنده و از هوش میریم...خلاصه تا من بهوش بیام و راه بیافتم کلی از بوی آقا فیض بردیم، جاتون خالی! امرداد هم تموم شد...! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز تو پارک دوبل برعکس من، دوستم خیلی عالی بود. فرمون اولم رو خیلی خوب میگیرم اما تو فرمون دوم حسابی گند میزنم. هم برای خودم و هم برای مربیم خیلی عجیبه که چرا روزای اول به اون عالی دوبل میزدم در صورتی که الان به این خوبی گند میزنم؟!
ساعت اول دوستم داشت دوبل میزد و من پشت نشسته بودم. یهو چشمم افتاد به زیر صندلی مربیمون و دیدم یه ۱۰۰ تومنی که جدودا نیم ساعت پیش از جنگ برگشته بود، افتاده. ۱۰۰ تومنیه رو بهش دادم و گذاشت تو اون جایی که زیر ضبط هست. ظهر که نوبت من بود بیچاره هر کاری میکرد تو مخ من فرو کنه که خوب دوبل بزنم، انگار که داره یاسین تو گوش پینوکیو اون زمانی که خر شده بود، میگفت. منم از این طرف حسابی عصبانی از دست خودم بودم که چرا این آخر کاری باید اینطور گند بزنم یه ذره دو فرمون تمرین کردم و یه جا وایسادم که دوباره دوبل بزنم. دوباره مربیمون گفت "تورو خدا، جون مولی این دفعه رو خوب بیا. آخه دختر تو چت شده؟" دوستم از پشت گفت "وقتی جون آفا تاثیری نداشت و بدتر کار کرد، دیگه چه انتظاری از جون مولی دارین شما؟"...البته برای اینکه پوزشون رو بزنم استثنائا این یه دونه رو خوب زدم، اما بعدش هر چی تلاش کردم، دیگه نه جون آقا و نه جون مولی پولی، هیچ کدوم تاثیر نداشت. شنبه جلسه آخرمونه. باید همه تلاشم رو به خرج بدم که روز شنبه عالی باشم...من میتونم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بطور غریبی من و دوستم شوت زدیم سر پارک دوبل. برای خودمونم خیلی عجیب بود چرا اینطوری شدیم. ماشین بقلی که میرسه تو مثلثی دوستم فرمون اولش رو شل میگیره و من برعکسش، انقدر سفت میگیرم که هنوز به شیشه جلوم نرسیده تمومه. مربیمون میگفت "این چیزا عادیه. بعضیا وقتی همه چیز رو یاد میگیرن یهو فرداش قاطی میکنن و نمی تونن تمرکز داشته باشن."
امروز یه سوتی ۲۰۰۰ دادم در حد تیم ملی! دوستم پارک دوبل کرده بود و مربیمون گفت "تا من آب می خورم شماها جاهاتون رو عوض کنید و شما (یعنی من) از پارک بیا بیرون و دور بزن.خودت ببین دو فرمونه یا یه فرمون." جاهامونو عوض کردیم و صندلی و آینه ها رو درست کردم، کمربندمم بستم و منتظر شدم مربیمون بشینه و حرکت کنم. تا اومدم کلاج (ممنون برادر مبین که درستش رو گفتی) رو آزاد کنم و یه تکون کوچیک بخورم، یهو مربیمون ترمز کرد و دستی رو کشید. نگاش کردم، یه ذره غیر طبیعی بنظرم اومد ام طوری نبود که انکار خراب کردم! گفتم چرا؟ منکه همه چیز رو رعایت کردم و دارم درست میام بیرون! گفت "وقتی نشستم دیدم چراغ کمربند راننده روشنه هنوز. نگاه کردم ببینم کمربندتو بستی یا نه، که دیدم بستی! تعجب کردم پس چرا هنوز این چراغه روشنه؟ میبینم بجای اینکه تو قفل خودت بندازیش، انداختی تو قفل من!" تا اینو گفت سر دوستم رفت زیر صندلی و خودمم شیرجه زدم تو فرمون از خنده با اعتماد بنفس کامل، آماده باش نشسته بودم و همینطور زل (درست نوشتم) زده بودم تو آینه و کشیک میکشیدم. یه مدت که گذشت یه پسره -واقعا خوشتیپ و خوشگلم بود- از پیاده رو سمت راست اومد بیرون و به زور می خواست از جدول کنار من رد بشه. چنتا کیسه گردو هم تو دستش بود. خیلی داشت تلاش میکرد که حتما خودشو اونجا جا کنه. همینطور که داشتم نگاهش میکردم پیش خودم میگفتم آخه مگه مجبوری از اینجا رد بشی؟ خب این یه تیکه رو برو تو پیاده رو. مگه تا الان تو پیاده رو نبودی؟ تو ذهنم غرغر میکردم که یهو دیدم در سمت راست باز شد و نصف تن پسره تقریبا اومد رو صندلی! تازه غرم زد که چرا بقل جدول وایسادی نمیتونم سوار بشم؟... از خنده داشتم منفجر میشدم و اینم همینطوری عذر خواهی میکرد. نفهمیدم کی درو بست و رفت. فقط از تو آینه نگاه کردم دیدم یه Verna همرنگ ما وایساده پشتمون و راننده اونم منفجر شده از خنده. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دهمین جلسمونم تموم شد. چه زود گذشتا؟! اما خدارو شکر خیلی خوب شدیم. فکر نمیکردم تو 10 جلسه انقزه خوب بشیم. حالا هر دو تامون میتونیم راحت بریم تو جاهای شلوغ. اصلا اگه جای خلوت بریم برامون افت داره سه شنبه هفته دیگه مدیر آموزشگاه یه امتحان ازمون میگیره، اگر تایید بشیم معرفی میشیم برای امتحان اصلی که سه شنبه بعدشه! (وای چقزه سه شنبه!) این 3 روزه بیشتر رو پارک دوبل کار کردیم. دو فرمون و دوبل رو خوب یاد گرفتم. اما یه موقع هایی سر دوبل زدن لجم خیلی در میاد نمی دونم چرا؟! موقع فرمون گرفتن، با اینکه بقول مربیمون همچین زورمم زیاده و بموقع فرمون میگیرم، اما خیلی دستام درد میگیره. شبا بیچاره میشم تا صبح. ساق دست چپمم، دقیقا از بالای جایی که ساعت میبندم تو آفتاب حسابی سوخته و شدم نور علی نور! آستین بلند دیوونم میکنه. راستی! فاصله پارک کردنم که تو پست قبل نوشتم، خیلی دقیق شده. فعلا دیگه خبر خاص دیگه ای ندارم. شما چه خبر؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از مربی های آموزشگاه خیلی احساس خوشتیپی میکنه. مطمئنم هر روز صبح قبل از اینکه بیاد، حداقل یه نیم ساعتی موهاش رو سشوار میکشه، چون موهای طبیعی خود آدم هیچ موقع نمی تونه صبح به اون زودی اینطور مرتب باشه. یه مانتو تقریبا تنگم میپوشه که هر آن احتمال اینکه دکمه هاش شوت بشن میره. قدشم یه ذره بگی نگی کوتاهه و پاشنه ۱۰ سانتی میپوشه. اگر چشمامون بسته باشه دقیقا میتونیم تشخیص بدیم کجا و چطوری داره راه میره! خونه که میاییم صدای تق تق پاشنه هاش هنوز تو گوشمونه. پاچه شلوارشم تا زیر پاشنه هاشه، دقیقا حرکتی که من بدم میاد. دیگه چرا قایم میکنی سانت پاشنه هات رو؟! ما هنوز نتونستیم کشف کنیم که با این پاشنه ها چطوری پشت فرمون میشینه؟! هر جاییم که میره این کیفش رو آرنجش آویزونه. حتی تو دستشویی که میره. باور کنین راست میگم! وقتیم حرف میزنه با یه افاده ای حرف میزنه که بیا و ببین. منی که یه دخترم حالم بد میشه، وای به ...! اسمش رو گذاشتیم "نازیلا"!
خیابونایی که برای تمرین میریم معمولا مشترکن. هر وقت ما اینو دیدیم، با هنرجوش ماشین رو یه گوشه تو سایه وایسوندن و دارن هر هر میخندن. اولین مربی که بین کلاسها میاد،اینه. ما نمیدونیم پس این کی کار میکنه؟...خلاصه که این چند روزه ما بد جوری رفتیم تو نخ "نازیلا" و حسابی رو اعصابمونه!
امروز دق ۲ قرمون رو درآوردیم و خودمون رو خفه کردیم. دیگه می خواستم سر تقاطع هم ۲فرمون بزنم بس که دستم راه افتاده بود |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
با اینکه مربیمون گفته بود "تا من نگفتم با ماشین دیگه ای تمرین نکنید" دیشب برای بار دوم طی مدت کلاسام رفتم تمرین. به مربیم نگفته بودم، اما تصمیمش رو داشتم که آخر کلاسا بهش بگم.
امروز بالای پارک ایرانشهر بودیم و نوبت دوستم بود. داشت پارک کردن رو تمرین میکرد. یه ۲۰۶ از دیشب همونطور اونجا پارک کرده بود. یهو از دهن من پرید چه باحال! ۲۰۰ و خورده ایه از دیشب همینجاس!... هر ماشینی قلق خاص خودش رو داره، ممکنه قاطی کنیم یهو. خدارو شکر من اینطوری نبودم و فقط یه بار، همون چند شب پیش که رفتم تمرین کنم چون اندازه کلاژ دستم نبود خاموش کردم. مربیمون یه ذره غر زد اما بعد که دید مشکل اساسی نداشتم دیگه چیزی نگفت و تشکر کرد از اینی که اینطور خوب! به حرفش گوش داده بودم! امروز دور دو فرمون رو هم یاد گرفتیم. اولش یه ذره گیر داشتم و زود حرکت میکردم و دیر فرمون میگرفتم. اونم برای این بود که بیش از اندازه حواسم به آیینه هام بود. اما بالاخره خوب شدم و سه سوته دور میزدم درسته خورد تو حالمون کمی تا قسمتی نیمه ابری همراه با بارش پراکنده و بعدش کلا بستنی رو بیخیال شدیم، اما چون مربی واقعا خوبی داریم خیالی نیست، به حرفی که میزنه اطمینان داریم... فعلا تا شنبه کلاس ملاس تعطیله و میشه زیاد خوابید! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی خواستم این پست رو امروز بذارم اما دیدم حیفه این همه ذوقی رو که دارم در نطفه سرکوبش کنم و نذارم جفتک بندازه! ترسیدم سر خورده بشم! صبح که رفتیم آموزشگاه یهو کلیپس موهام شل شد. لجم گرفته بود. پاشدم برم تو دستشویی درستش کنم. یه ذره لای در باز بود. با اینکه میدونستم کسی داخل نیست اما کلاس گذاشتم و در زدم. تا اومدم دستمو ببرم سمت دستگیره یهو در باز شد و ترسیدم و پریدم عقب و یه جیغ زدم امروز بیشتر سمت امام حسین و ایستگاه فرودگاه و اونورا بودیم. پنداری امتحانمونم اونوراست. دنده عقبم امروز یاد گرفتیم. خودش میگفت "فکر نمیکردم بتونین صاف برین و فکر میکردم همش باید حرص بخورم تا بتونین صاف برین." تو راه برگشت پشت چراغ گرگان یه L90 ییه رو خط عابر، جلوی من وایساده بود و داشت آدرس میپرسید. چراغ سبز شد و منتظر شدم حرکت کنه، نکرد. یه بوق زدم دیدم اصلا اهمیت نمیده. همینطوری وایساده بود میپرسید. یه ذره رفتم جلوتر و دستمو گذاشتم رو بوق. انقدر بوق زدم که خودم خسته شدم اما از رو نرفتم تا بالاخره راهشو کشید و رفت. اما لج کرده بود و نمیرفت کنار. تا دیدم چپم خالیه راهمو گرفتم و رفتم و وقتی از کنارش رد میشدم۲ تا بوق دیگه به تلافی اینکه اگه یه خانم این کارو میکرد بیچارش کرده بودن، زدم خونه که اومدیم بمناسبت اینکه امروز خیلی خوب بودیم، به پیشنهاد من خودمون رو بستنی مگنوم مهمون کردیم. اما از هل اینکه مبادا از اهالی خونه ازمون بگیرن عین این آواره ها تو کوچه خوردیم و بعد اومدیم خونه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز دنده ۲ رو یاد گرفتیم. خیلی خوب بودم. چون از خیلی وقت پیش گوشم رو بصدای دور موتور آشنا کرده بودم، صدای موتور رو میشناختم و هر زمانی که نیاز بود برم ۲، میرفتم. فقط یه جا رو مونده بودم. از سمیه می خواستم برم تو سپهبد قرنی. با اینکه همه چیز رو رعایت کرده بودم اما این راننده تاکسیا و موتوریای بیشعور بهم راه نمیدادن و هر کدوم که رد میشدن یه متلکی بارم میکردن... "آبجی برو پشت ماشین لباسشویی بشین!... د گاز بده دیگه جوجو!... معلوم راننده نیستیا!...تازه کار!"... یه ذره موندم پشت چراغ. منم که کله خر، اصلا برام مهم نبود چی میگن و بالاخره راه خودمو گرفتم و رفتم...دوستم یه جا که می خواست دور بزنه، زود فرمونش رو صاف کرد و نزدیک بود بندازه تو جوب. مربیمون خیلی عصبانی شد از دستش.
امروز از دم آموزشگاه ماشین رو به من داد. من رو بیشتر جاهای شلوغ پلوغ میبره برای تمرین. یه جورایی حس کردم بیشتر از دوستم رو من حساب میکنه. امروز اول سمت بهارستان رفتیم. اما نمیدونم چرا من لعنتی هل کردم؟! چنتا موتور پیچیدن جلوم و یه اتوبوسیه هم اذیتم کرد و راهمو بست. دندم رو عوض میکردم اما پام رو از کلاژ بر نمیداشتم و همینطور بیخودی شروع میکردم به گاز دادن. انگار بار اولم بود پام رو پدال میرفت. هر کاری که باید میکردم رو مربیم بهم میگفت و یه جاهایی هم خودش کلاژ رو میگرفت. هم هل کرده بودم، هم از دست خودم خیلی اعصابم خورد شده بود. برگشت گفت "تو که دیروز این همه خوب میرفتی و اصلا نیازی به حرفای من نداشتی، چرا امروز اینطوری میکنی؟ مگه بار اولته نشستی پشت فرمون؟...اصلا از تو انتظار این کارارو ندارم!" از ظهر که اومدم خونه خیلی حالم گرفتس. ناهارمم درست نخوردم و یه راست خوابیدم تا ۵ و ۶. عروس تعریفی شدم انگار! جدا که آدم خیلی عوضی هستم من که با چهارتا موتور و یه اتوبوس که بهم راه نمیدن و میپیچن جلوم هل میکنم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
چه پیشرفتی کردم من در زمینه رانیدن اتول! امروز کل خیابون مفتح و ایرانشهر و سعدی رو مزین کردم در این حد! (حالا حدشو شماها نمیبینین. خدارو شکر مربیمون خیلی خوبه و خوب یاد میده. بزنم به چوب که یهو وسط کار عروس تعریفی و گ...! از آب در نیاد! ترس و هل کردن و از این حرفا هم حالیم نمیشه. کله خر تر از این حرفام انگار... دوستم ۸ تا ۱۰ و من ۱۰ تا ۱۲...این دو روز از بس لپم رو از داخل گار گرفتم که نخندم تمام دهنم زخم شده دیگه. دیروز به دوستم میگه "مهندس جان! می خوایی راه بیافتی تا شتاب نگرفتی کلاژ رو ول نکن. چون یهو خاموش میکنی." دوستم الکی برگشت گفت "از کجا میدونین من مهندسم؟" جواب داد "آخه اونایی که تنبلن رو بهشون مهندس میگم." امروز بالای پارک ایرانشهر بودیم و ساعت دوستم بود. هر یه ساعتی که تمرین میکنیم به اندازه ۱۰ دقیقه استراحت داریم. مربیمون پیاده شده بود و داشت از فلاسکش (یا فلاکس درسته؟) که تو صندوقه آب میخورد. جلوتر از ما هم یکی دیگه از ماشینای آموزشگاه ایستاده بود و از اون اول که رسیدیم و ۱۰۰بار ایرانشهر و طالقانی دور زدیم و برگشتیم، یا کاپوتشو زده بود بالا و کله مربی و هنرجو توش بود، یا مربیه با دستمال شیشه و بدنه ماشین رو تمیز میکرد. نمیدونم چی چیو داشت با هنرجوش تمرین میکرد و یاد میداد؟! مربیه ما که پیاده شد من و دوستم شروع کردیم به پچ پچ کردن با هم. از بس ساکت میشینیم لالمونی گرفتیم جدا! من برگشتم گفتم اون مربیه چقدر ماشینو میسابه؟ کوچیک شد دیگه! یه دور دیگه بزنیم برگردیم بجای پراید یه رنو با تابلو آموزشگاه میبینیم. از اون اول روشهای تمیز کردن شیشه و بدنه رو داره آموزش میده ها!... یهو مربیمون از شیشه بقل من سرشو کرد تو ماشین و گفت "چی داری بهش میگی؟" اول خیلی ترسیدیم و هل کردیم، همزمان با هم گفتیم "داره ماشینه رو میگه" و منم گفتم هیچی دارم بهش فرمونو میگم چطوری بگیره. نوبت منکه شد، باید سر یه تقاطع میپیچیدم. خیلی بد فرمونم رو پیچوندم. یه گوشه نگه داشتم و مربیم با یه حالی که کاملا تابلو بود می خواد ضایعم کنه گفت "تو که دیروز اینارو خوب میرفتیو بلد بودی، چرا الان اینطوری کردی؟ تو که بلدی به دوستت یاد بدی، حالا چرا خودت اینطوری میکنی؟" یهو گفتم من؟ یجای دیگه هم هرچی به دوستم میگفت "فرمونت رو خودت باید کنترل کنی و چپ و راست بیخودی نری" متوجه نمیشد. یهو گفت "دخترای دیگه به سن تو انقدر کند ذهن نیستن که تو هستیا! یاد بگیر دیگه هر چی بهت میگم. وگرنه تا جلسه آخر باید همینا چیزای ایتدایی رو هی بهت بگم!" به منم که برگشت گفت "نیز هوش نیستیا!" دم آموزشگاه که رسیدیم مسئول خدمات آموزشگاه اومده بود نشسته بود تو کوچه رو پله های جلو ورودی. تا دید مربیه ما داره پیاده میشه، طوری که جلوی ماها آخر تحویل باشه گفت "سلام مهندس. خسته نباشید!" مربیمونم تا اسم مهندس رو شنید یه نگاه سمت ماها کرد و جوابشو نداد و رفت بالا. خندمون گرفته بود اما... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز پاشدم رفتم دانشگاه که استادمو پیدا کنم. موقعی که رسیدم سر کلاس بود. موندم تا وقت ناهار که میاد بره اتاق اساتید باهاش حرف بزنم...بعد از کلی بالا و پایین رفتن از طبقه سوم به دوم، ساختمون فنی به اداری، دوباره فنی و ساختمون گروه ها و دوباره سر جای اولم، یه برگه "درخواست دانشجو" گرفتم و درخواستمو نوشتم. خوشحال شدم فکر کردم به همینجا ختم بخیر میشه و خلاص. اما یغیر از استادم، مدیر آموزش هم باید امضا میکرد و میبردم امتحانات تا استاد رو بخوان و اونموقع نمره تو سایت ثبت بشه.
مدیر آموزش که طبق معمول معلوم نبود کدوم {...} رفته. بالاخره بعد از کلی گشتن میبینم رفته نشسته معاونت آموزش داره ورق بازی میکنه با کامپیوتر! جای کار کردنشه! نامم رو امضا کرد و بردم امتجانات تا استاد رو بخوان بیاد. مسئول ثبت میگه "الان که سایت خرابه ما هم نمی تونیم کاری کنیم. بذار نامت بمونه اینجا سایت که درست شد زود بیا کارتو ردیف کنی." هیچی، دست از پا درازتر ساعت ۳ تو اون گرمایی که خر تب میکرد راه افتادم بیام خونه. تا الانم که این سایت لعنتی درست نشده هنوز. اونجا که رسیدیم انگشت اشاره دست چپمو گذاشتم رو میز و گفتم از این انگشتم بگیرین. خانمه گفت "آستینت رو بزن بالا. باید از تو رگ خون بگیرم. بیمارستان های خصوصی اونطوری از نوک انگشت میگیرن، ما از تو رگ"...نه راه پیش داشتم نه راه پس. خیلی ضایع بود اگه پامیشدم برم. بازم دل و زدم به دریا و چشمام رو بستم و فکرای خوب کردم. همونطور که چشمام بسته بود به خانمه گفتم بگیرین دیگه تا پشیمون نشدم برم! برگشن گفت "انتظار داری همه ۱۸ لیتر خونتو بکشم تو سرنگ؟ پاشو برو تموم شد. یه ساعت دیگه همم بیا جوابتو بگیر. نه به اون دودلی و ترست، نه به اینکه نمی خوایی پاشی!" خدایی اصلا متوجه نشدم کی کارشو انجام داد. اگه بهم حرفی نمیزد تا صبح نشسته بودم اونجا. واقعا هنوز نمیدونم قصدش تبریک گفتنه یا آموزش جدول ضرب؟ شایدم بعد از ضرب دو عدد ۱۲ و ۱۵ تبریک میگه که جواب درست رو بدست آوردیم! شایدم میلاد دو جین بچه، که بعد از فرزند پانزدهم خانواده بدنیا اومدن رو تبریک میگه! یعنی ۲۷ تا بچه؟!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند روزه، عجیبا غریبا همه کارای من گوریده تو همدیگه!
مودم جدیدم که کادو گرفتم یهو خراب شد و کار نمیکرد. زنگ زدم پشتیبانی پارس آنلاین میگه "مودم و لپ تاپتون رو بیارین اینجا ببینیم مشکلش چیه؟" دیروز پاشدم رفتم -البته لپ تاب رو نبردم دیگه چون حوصله حمالی و بار کشی نداشتم- آقاهه یه ذره با مودم ور رفته میگه "تنظیماتش رو از پشتیبانی شرکت بهم ریخته بودن." آخه یکی نیست بگه مگه مرض دارین اینکارو میکنین با مردم؟...حالا خوبه خیابون خرمشهر نزدکیه. یکشنبه از دانشگاه زنگ زدن میگن "اون جشنی که شنبه اومدین کارتش رو گرفتین مربوط به شما نمیشه. جشن مال کسایی هست که تا تاریخ 30 بهمن فارغ التحصیل شده بودن و دانشنامه هاشون اومده. اما شما 31 تیر درستون تموم شده و هنوزم 3 تا از نمره هاتون اعلام نشده. ایشالا ترم دیگه شمارو میبینیم برای جشن!" این یعنی این همه راه رو که رفتم شنبه و کارت گرفتم اسکل بودم که رفتم! یعنی وقت اضافه داشتم و نمیدونستم چیکارش کنم! یعنی...! اه! از اینطرفم 1 هفته و خورده ای هست که سایت دانشگاه از کار افتاده و خراب شده. 3 تا از نمره هامم که اعلام نشده هنوز. یا شاید شده و چون سایت خرابه... زنگ زدم به یکی از استادام برای اینکه سوال کنم نمره رو اعلام کرده یا نه؟ میگه "آره! مالیاتیت رو 17 شدی (همونی که اولین امتحان، بعد از کنسلیا داشتم و خراب کردم) و دولتیت رو هم 20 شدی!"...باز خیالم راحت شد از این ۲ تا درس. حالا مونده نمره کارآموزیم که دست استاد بیگلرخانی مدیر گروهمونه. شماره یکی دیگه از استادا -استاد بیطاری- رو داشتم که با استاد بیگلرخانی دوسته. ازش خواهش کردم سوال کنه ببینه اعلام کرده یا نه؟ اصلا کی می خواد اعلام کنه؟ میگه "هنوز نصفی از بچه ها کارآموزیشون رو تحویل ندادن. منم منتظرم تا شهریور که بیارن تحویل بدن. اونموقع نمره هاتون رو اعلام میکنم" این در حالیه که آخرین محلتمون 15 تیر بود و من 3 خرداد نحویل دادم. از اینطرفم باید 15 شهریور دانشگاه آزاد ثبت نام کنم. استاد بیطاری میگه "روزای 3 و 4 شنبه از 10 تا 3 استاد بیگلرخانی هستش. بیا با خودش صحبت کن که اگر بشه مال تورو زودتر اعلام کنه." حالا فردا باید پاشم این همه راه رو برم اونجا. آخه به من چه ربطی داره که یه عده {...} گشاد از 15 تیر تا الان نیاوردن کارآموزیشون رو تحویل بدن؟ منی که زودتر از همه نحویل دادم باید پاسوز بشم؟ اگر دیر تسویه کنم ثبت نام آزاد رو از دست میدم و یه سال عقب میافتم. دلم می خواد سر همشون رو بکوبم تو دیوار. از اینطرفم از شنبه تا 10 روز بعدش از ساعت 8 تا 12 ظهر کلاسای شهرمون شروع میشه. اگه بخوام دنبال تسویه برم باید صبر کنم بعد از کلاسای شهر برم. حسابی اعصابم خورده از این گوریدگی کارام تو همدیگه. خدا پس کجایی تو؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
(با صدای اون آقاهه که گوینده مستند جاده ابریشم بود بخونین)...According to آنچه که در تاریخ بیهقی آمده و ایضا قرائن و شواهد، در دوشنبه روزی به تاریخ هشتمین روز از ماه امرداد بسال ۱۳۶۳ شمسی در ۱۰:۳۰ صبح دیده به جهان گشودم و دنیایی رو با قدم فرسایی خویش بسی شاد گرداندم، آنچنان که گویی دیگران در پوست خود نمیگنجیدند و آنچنان تر که شاعر فقید و عالم در وصف این میلاد میمون! و خجسته بفرمود "دنیا دیگه مثه تو نداره" چون اگر داشت ۱۰۰٪ دنیا را [...] بر میداشت. شب قبل از میلاد خویش از مادر بپرسیدم که ای مادر زمانی که بدنیا آمدم از برای تو چه حسی بود؟ با نگاهی عاقل اندر سفیه منشانه، با چند بار تکان دادن سر خویش و پس از اندک تفکری، مرا بگفت "ای فرزند! همی مرا حس درد بود!". همین موضوع خود در تایید شادی و پایکوبی دیگران و کلام شاعر است. باشد که میلادم مبارک است!
(از اینجا به بعد رو با صدای خودتون، زیر پوستی بخونین)...پنج شنبه از صبح خروس خون بیرون بودم. اول برای تعیین کلاسای شهر، بعد با شوهر خواهر گرام در جهت خرید کادو و بعدشم دنبال کیک رفتم. رسیدم خونه هلاک بودم جدا. تو این پست میتونین در مورد چرایی نوشته روی کیک تولد پارسالم بخونین. امسال هم یه چیز تو همون مایه ها بود. با این تفاوت که براش سالگرد گرفته بودم... فکر میکنم قناده وقتی داشت رو کیک رو مینوشت پیش خودش گفته "این کیک مال همون دیوونه! پارسالیه باید باشه که دوباره اومده." اینم کیک امسالم! بروبکسی که دعوتشون کرده بودم اکثرا دیر رسیدن و مونده بودن تو ترافیک و حدود ۱۰ رسیدن (دیگه توضیح نمیدم چرا مونده بودن تو ترافیک!). منم همینطور حرص میخوردم. ۴ نفر هم به دلیل مذکور نیومدن. اولین نفر که اومد پانیا بود. گذاشتنش اینجا و رفتن... امسال اولین سالی بود که من و دختر داییم توی تولدهای همدیگه بودیم. تو کارتی که روی کادوم بود نوشته بود "امیدوارم امسال آخرین سالی نباشه که تو تولدهای همدیگه هستیم." از حرکات موزون و شیطونی ها و تیکه ها و ورجه وورجه ها و هرچه آتش در توان داشتیم برای سوزاندن، دیگه نمی نویسم چون مایه آبرو ریزی میشه. جهت رفع کنجکاویتون، کادوهام به این شرح بودن: یک عدد مودم Wireless از طرف مامانم و خواهرم، پرهام و پانیا (این رو خودم سفارش داده بودم و موقع باز کردنش وانمود کردم "منم که خوابم!")، کیف پول ،Money، کتاب و ۲ عدد گوشواره، ست Mug، ست ملحفه، عطر و قاب عکس. چنتا کادوی دیگه هم تو راهه که بعدا مینویسم. تو یه چشم بهم زدن ۲۵ سالم شد و نمیدونم از امسال تا سال دیگه چیا می خواد پیش بیاد؟! اما میدونم که مثل همیشه خدا خیر برام می خواد. امیدوارم کمکم کنه که روز به روز "انسان تر" بشم و مایه افتخار خانوادم باشم. از پارسال تا امسال که پانیا به جمعمون اضافه شد و کلی اتفاقای خوب دیگه برام افتاد. خدارو شکر میکنم که یکسال رو با سلامتی کامل من و خانوادم در کنار هم بودیم. از این به بعدش هم همینطور خواهد بود. از تبریکات و لطف همگیتون که به یادم بودید ممنونم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
-در پی گفتگوی پریشبم یا یکی از دوستان مذکر- نمیدونم چرا این اجناس مذکر تا تو حرف با اجناس مونث کم میارن تندی میگن "همین دیگه! همتون عین همین!" ؟
آخه اگر هممون عین هم هستیم، پس چرا این همه دنبال مائین؟ یا برعکس، اگرم شماها همتون عین همین چرا این همه ماها دنبالتونیم؟ اصلا چه کاریه دنبال بازی، مگه "سلام سلام خاله بزغاله" یا مثلا "گرگم به هوا" یا این همه بازیای دیویدنی دیگه چه عیبی داره؟ دیروز قرار بود با دختر دایی گرامیم بریم استخر. قرار بود ۱۰ اینجا باشه که سانس ۱۱ تا ۱ رو بریم که منم عصری به کلاس فنی برسم... طبق عادتی که دارم، همیشه که میخوام برم اسنخر از خونه مایوم رو میپوشم که اونجا زیاد علاف نشم. از ۹:۳۰ همینطور مایو پوش نشسته بودم منتظر تا دختر داییم بیاد. ایمیل هام رو هم چک میکردم. بالاخره ۱۱ و خورده ای رسید و نشد که بریم. اما خوشحالم که تونستم میل باکس در حال انفجارم رو با کرال سینه و گاهی هم پروانه، و نظرات تو وبلاگم رو با شیرجه جواب بدم. تازه کلی هم زیرآبی و سالتو رفتم! دیروز نشسته بودم لاک میزدم که تلفن خونه زنگ زد. معمولا شماره های ناشناس رو حال نداشته باشم جواب نمیدم و میزارم بره رو پیغامگیر. اما خوب که دقت کردم دیدم شماره دانشگاهمونه. پیش خودم حساب کردم در شیشه لاک رو که باز کردم اونا بوشو شنیدن و الانم از حراست دانشگاه زنگ میزنن که ارشادم کنن! گوشی رو که ورداشتم یه خانمه تند تند انگار که جیشش لب مرزه و داره میریزه، گفت "پنج شنبه آینده مورخ ۱۵ امرداد دانشگاه [...] براتون جشن فارغ التحصیلی گرفته. لطفا تا شنبه بیایین برای گرفتن کارت دعوتتون." کم دغدغه فکری داشتم، ۲تای دیگه هم اضافه شده! یکی اینکه اگر برم اون بالا و ازم بخوان که ۴کلوم حرف درست بزنم (چه کارای سختی ازم می خوان!)، اول از کی باید تشکر کنم؟...اما خوب که فکر میکنم میبینم بهتره اول از آقای بادامچی -بقال محلمون- تشکر کنم که هر روزی که صبح کلاس داشتم ساعت ۶ مغازش باز بود تا بتونم بدون استرس Hi Bye بخرم. همینطورم از شرکت مترو و مامورینش که طی یکسال اول که پام تو گچ بود و میرفتم دانشگاه تشکر میکنم که آمار من رو تمام و کمال داشتن (تو این پست میتونین شرحش رو بخونین)...دیگه وقتم تموم شد. احتمالا عین مراسم اسکار یه زمان معینی برای حرف زدن به هر کسی میدن. یکی دیگه هم اینه که اگر از اون لباسای ابوعلی سینا بهم بدن که بپوشم، اگر اندازم نباشه چه خاکی بریزم تو سرم؟ کلاسای فنی هم امروز تموم شد. از هفته دیگه شهرمون شروع میشه. فردا باید برم برای تعیین زمان کلاسا...استادی که بهمون فنی رو درس میداد خیلی بهتر از اون یکی بود. دلی از عذا درآوردیما سر کلاسش! شبیه هری پاتر بود. فکر کنم ماشین خودش از اون جارو دسته بلندا باشه که سوارش میشن هوا میره، نمیدونی تا کجا میره...! پست بعدیم رو اختصاص میدم به تولدم... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از شنبه کلاس آئین نامم شروع شد...اگر با دوستم نرفته بودم وافعا جو کلاس دیوونم میکرد. دخترا که همشون تو قیافه و پسرا هم که یبس. استادمونم که بدتر از پسرا کلا.
همون جلسه اول یه کتاب ۲۰۰ و خورده ای صفحه ای دادن دستمون و گقتن اینو باید روز ۲شنبه امتحان بدین... اصلا مدل جدیدی که باید امتحان داد برای گواهینامه رو بگم بهتره تا اینکه هی پراکنده نویسی کنم. ۳روز کلاس آئین نامه هست و بعدش یه امتحان مقدماتی، که خود آموزشگاه میگیره. هر کی اینو رد شد مسئولیت عواقب بعدی پای خودشه. عواقبی چون تغییر رنگ موی سر به رنگ دندانها یا شاید کهولت سن در این راه! اما چه رد بشی چه قبول باید ۲ جلسه کلاس فنی رو هم اجبارا بری...بعد از اینا تازه شهر شروع میشه که ۱۰جلسه هست. بعد از ۱۰ جلسه مربی یه امتحان میگیره و اگر قبول شدی که میری مرحله بعد. اگر نه که میسوزی! و به تشخیص مربی یه سری جلسه دیگه رو هم باید بگدرونی...فرق اساسی مدل جدید با قدیم از اینجا به بعدشه. بعد از اینکه شهر رو با نظر مربی قبول شدی یه امتحان آئین نامه اصلی سرهنگ راهنمایی و رانندگی ازت میگیره که خیلی انحرافی تر از اولیه هست. اگر اینو قبول نشدی، هر دفعه باید ۱۰۰۰ تومن ناقابل بریزی تو حلق نیرو انتظامی و دوباره امتحان بدی. اگرم که قبول شدی شهر اصلی رو میدی. از اینجا به بعدش رو نمیدونم چی میشه اگر قبول نشی اما احتمالا باید مثل قبل باشه که بازم کلاس بری با تشخیص سرهنگ. شایدم کلا Gave Over بشی! گواهینامه های جدید هوشمند هست. بغیر از اسم و فامیل و عکس و شماره شناسنامه و کد ملی و نام پدر، گروه خونی و اثر انگشت و آدرس هم توش مشخص شده. شکلشم یه چیز تو مایه های کارت عابر بانک باید باشه. دز اینجا توضیحات من به اتمام میرسد. نقطه سر خط! از روز شنبه که کلاسم شروع شد، شبا تا ۴ صبح و روزا از ۱۰ صبح شیفت داشتم برای خوندن این کتاب قطور. هرچیم میخونی تموم نمیشه که دختر داییم که قبلا تو این پست ازش نوشته بودم، آخر این ماه برای همیشه میره آلمان. براش خیلی خوشحالم چون اینجا خیلی از طرف خونوادش اذیت شد. خیلی نلاش کرد برای رفتنش. واقعا براش آرزو میکنم خوش و موفق باشه. همیشه خندیدناش تو دهنم میمونه، یا اینکه سر کارش میذاشتم یا موقع هایی که قاط میزنه و به زمین و زمون پرت و پلا میگه. یا زمانی که سر یه چیز بیخودی با هم دعوامون میشد. ۵شنبه آخر این هفته قراره یه اتفاق خیلی خوب برام بیافته. کلی ذوق دارم. خدا کنه سکته نکنم از دوق زیاد. بعدا در پاسی از شب اضافه کردم!... دوستان! خواهران و برادران گرامی! اکیدا دعوت میکنم این آهنگ برادر امیر تتلو رو نیوش کنید تا بدانید و آگاه باشید که در اول زندگی مشترک نباید توفعات بیجا از یکدیگر داشته باشید که |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
کنکور سرتاسری رو هم دادم. اما چه کنکوریا! انقزه سخت بود که مونده بودم تو بعضیاش واقعا آدرس هم تو افسریه و اینا نبود. تو کارت نوشته بود "خیابان ابوذر (فلاح سابق)، خیابان شهید قفیلی، ..." خدا پدر راننده آژانس رو بیامرزه که گفت "اونی که تو پیروزیه "بلوار ابوذر" نه "خیابان ابوذر". باید بریم پایین تر از پل امامزاده حسن و اون طرفا". اگر راننده متوجه نمیشد، سرتاسری رو از دست داده بود...اماعجب جای خفنی بودا! برگشت رو با تاکسی بانوان اومدم. تنها چیزی که میتونستم بهش اعتماد کنم. خانمه عجب دست فرمونی داشت. صرفنظر از اینکه باحالی از خودمه! خانمه خیلی باحال بود (بفرمایید آب معدنی!)
به تست میزدم و کل این آهنگ تو ذهنم خونده میشد، بعد میرفتم تست بعدی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا کلی خبر و اتقاف پیش اومده که هرکدوم در نوع خودش یه پست میتونه باشه. اما شاید بخاطر تنبلی هست که نمی نویسم و همش به خودم وعده چند دقیقه دیگه رو میدم... تنبلی هم عالمی داره ها! امروز صبح هنوز چشمامو باز نکرده بودم و تو رختخواب بودم که یه دروغ گفتم. از صبح حالم گرفتس که چرا باید اینکارو کنم؟ چرا باید شرایط طوری بشه که نتونم راستش رو بگم؟ و هزار تا توبیخ دیگه که خودم دارم به خودم میگم. بالاخره با دختر همسایمون کلاس رانندگی ثبت نام کردم . تنها موضوعی که میدونم از توش میشه کلی سوتی و موضوع خنده در بیارم همینه فعلا کارت سرتاسری هم اومد. خوبه تو فرمش نوشته بودم شمیرانات می خوام امتحان بدم که جای پرت و پلا نندازنم! حوزم افتاده یه جایی اون ته مه های افسرانیه (افسریه) که اصلا بلد نیستم برم. حالا خوبه کله صبح نیست. بقول خودشون "فرآیند امتحان راس ساعت ۱۵ شروع میشه." یعد از کنکور باید برم خونه خواهرم که یه مهمونی گرفته برای پانیا و کلی از فامیلای شوهرش رو دعوت کرده. هیچ طورم نمیتونم بپیچونم نرم. از آدمای دماغ سر بالایی که توهین میکنن و خیال میکنن از یک عضو استراتژیک فیل افتادن خوشم نمیاد.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر این پانیا بچه من بود تنها مراسمی که براش میگرفتم جشن تولدهاش بود و بس. تو بقیه مراسمهایی که برای یه نوزاد میگیرن واقعا شعور کاشی های آشپزخونه از من بیشتره!
پانیا امروز ۴۰ روزه شد و باید یه سری از این مراسم هارو بجا میاوردن. یه کاسه بزرگ آب بود که مامانم ۴۰ بار هی یه کاسه آب کوچیک ترو از کاسه بزرگه آب میکرد و میریخت توش دوباره و همینطور دعا می خوند. آخرشم آبه رو تو حموم پانیا و خواهرم ریختن سرشون و کلی دعاهای خوب کردن. بعد به پیشنهاد من رفتیم امام زاده صالح که هم اذان و اسم تو گوشی پانیا رو مامانم بگه، هم یه گشتی بزنیم بیرون چون هیچ شامی نداشتیم که بخوریم و اگه نمیرفتیم الان من باید گوشه مانیتورم رو گاز میزدم و هم اینکه نذرم رو ادا کنم. پیش خودم فکر میکردم که موقع اذان گفتن بازم مراسم آب بازی و از این حرفا داریم که خدارو شکر نداشتیم. وگرنه نمی دونم چطوری باید وسط خیابون مراسم آب بازی رو بجا میاوردیم. نمیشه هم که به مردم بگیم "قربونتون برم! تا دستت تمیزه یه دقیقه روتو بکن اونور اینا می خوان آب بازی کنن!"
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
من و مامانم سر ناهار بودیم که یکی از کانالای تلویزیون داشت یه برنامه ای در مورد سفر حج دانشجویان یا یه چیز تو همین مایه ها پخش میکرد. بخاطر این میگم یه چیز تو همین مایه ها که هیچوقت حوصله دیدن تلویزیون رو ندارم و روشنم که باشه فقط یه صدایی میشنوم، مگر اینکه یکی از ۳تا برنامه مورد علاقم باشه.
زیاد پرت نشم از حرفم! آقاهه داشت توضیح میداد و منم از اینور شروع کردم به توضیح که یعنی چی سفر حج؟ خنده داره! یه نفر این همه پاشه خرج کنه بره مکه و مدینه و همه اینارو ببینه و ۴تا دونه سنگم بندازه و بعدشم شونصدتا گونی سوغاتی پرکنه بیاره برای این و اون که اسم در کنه رفتم مکه و احترام الکی بخره برای خودش؟ که مثلا فلان جا اگه وام خواست بگن طرف مکه رفته هست و ثواب داره بهش وام بدیم. خب اگه به کار خیر کردنه که میتونه یه قسمتی از اون پول رو بده به یه بنده خدایی که محتاج، بشرطی که تو بوق نکنه. برای اینکه دل خودش رو هم بدست آورده باشه پاشه بره یکی از همین کشورای عربی و یه چرخی بزنه و بیاد. آفتاب داغ مثلا دبی با مکه مگه فرقی میکنه؟ تازه اگرم مثه پدیده -خواهرم- کرم سوغاتی خریدن داره چنتا چیزم بیاره. والا اینطوری هم ثواب کرده و یه بنده خدایی رو نجات داده، هم دل خودش رو بدست آورده، هم اینکه به یاد بقیه هم بوده و دل اونارو هم شاد کرده. اینی هم که میگن کسی میتونه بره حج که تمام مایحتاج یکساله خونوادش رو تامین کرده باشه، برای این بوده که قدیما که می خواستن برن حج مثل امروز که هواپیما نبوده که تا سوار بشی چند ساعت بعدش هرتی رسیده باشی و از هواپیما پیاده بشی. باید با شتر و خر و الاغ میرفتن. رفتن و برگشتنشون یه سال طول میکشیده، تازه اگه تو راه گیر دزدا و گرگای بیابون نمی افتادن. برای این یه سالی هم که مثلا مرد خونه نبوده، زن و بچش که باید عذا می خوردن و زندگیشون رو بگذرونن، طرف باید مایحتاج یه سالشون رو تامین میکرده بعد میرفته که تو موقع نبودش دست زن و بچش جلوی اینو اون دراز نباشه. اما الان چی؟ پولای یارو تو حساب بانکیش داره خیس می خوره و امروز فردا بینشون جلبک سبز میشه، یه قرونشو به زن و بچش روا نداره بعد پا میشه میره حج که همه بگن "به به! چه کمالاتی دارن ایشون" و تو همه مهمونیا بالا بشوننش. تا ساکت شدم و داشتم یه قاشق از غذامو می خوردم همون آقاهه که تو تلویزیون بود یهو اندر فواید حلالیت طلبیدن شروع کرد به گفتن. نامرد انگار چشم نداشت ببینه دارم با لذت فراوان، با تک تک اعضا و جوارحم قرمه سبزی می خورم!!!...تا اینو گفت من دیگه جوش آوردم و گفتم از نظر من فلسفه حلالیت طلبیدن چیزی در اندازه های شرررر! بیشتر نیست. یعنی چی آخه؟ بزنی دل طرف رو بشکونی، دست طرف رو قطع کنی، مالشو بخوری، به زن و بچش یا شوهرش نگاه هیز بندازی و هزارتا بلای دیگه سر طرف بیاری، آخر سر دم سفر حج رفتنت که شد با یه قیافه ارواح عمت مظلوم پاشی بیایی بگی "تورو خدا منو حالا کن دارممیرم مکه" خب چرا از اول همچین علطی رو خوردی که بعدا به گوه خوردن بیافتی؟ اصلا حلالیت طلبیدن مگه تنها برای سفر زیارتی رفتنه؟ مثلا اروپا بخوایی بری و حلالیت نطلبیده باشی ممکنه یهو قزن قورتک بگیری و بیافتی بمیری؟ تا همین توالتم که می خوایی بری و ببینی چه هنری داری و چند مرده حلاجی، اگه حلالیت پشت سرت نباشه همچین یبوستی میگیری که تا سه روز سنگای کف دستشویی رو به صورت سینه خیز، سه دور در ثانیه گاز بزنی. اصلا مگه خدا تنها تو مکه و مدینه و عربستانه؟ اونایی که به اسلام ایمان ندارن پس خدایی هم ندارن که باهاش راز و نیاز کنن و خواسته هاشونو بهش بگن؟ خدا همه جا حضور داره. اصلا حضور خدا یعنی اینکه حس کنی خدا تو قلبت، هر ثانیه کنارت هستش و کارایی رو که میکنی میبینه و طبق اون کارایی که کردی بهت جواب میده. اگه به هر دلیلی دل یکی رو بشکنی، مال یکی رو بخوری، زن و بچه و شوهر یکی رو نگاه هیز بهشون بندازی، به خود خدا قسم صد برابر بدترشو همچین میذاره تو کاست که نفهمی از کجا اومده و به غلط خوردن بیافتی که خدایا غلط کردم! از اینجا به بعد رو چند ساعت بعد اضافه کردم...وقتی خونوادت ازت می خوان که از لاک خودت بیایی بیرون و این همه تو کنج لونت (قبلا گفتم که مامانم به اتاق من میگه لونه) تنها، با کتابات نمونی و یه استراحتی به خودت بدی تا خستگی درس و این چیزا از تنت بره بیرون و یه نفسی بکشی، یا یه سفری بری و به اصطلاح خودشون تا میتونی از جوونیت استفاده کنی، وقتی می خوایی برای یک روز و نیم با کسایی که خودشون اوکی میدن بری سفر، در صورتی که اولش خیلی استقبال کردن از این موضوع و بعدش یه "نه!" گنده میذارن جلوت، تو چه حسی بهت دست میده؟ جز اینکه سعی کنی بیشتر بمونی کنج لونت و تو خودت و کتابات فرو بری؟ دقیقا دارم همین کارو میکنم و سعی میکنم بیشتر و بیشتر خودمو بکشم کنار و تنها باشم. لااقل اینطوری کمتر پاپیچم میشن! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز پیش بود که از یه شبکه خارجی اجنبی که اول اسمش هم B داره شنیدم که "محققان موفق شده اند از سلول های بنیادی انسان اسپرم تولید کنند."
واقعا برای اولین بار خدا رو شکر کردم که مونث آفریده شدم. نه اینکه حالا همچین زیاد دل خوشی دارم که مونث آفریده شدما، اما این بار فرق میکرد. شکرم برای این بود که اگر مذکر بودم و یه همچین خبری رو بهم میدادن، از فرداش نگاه های مردم تو خیابون به چشم یه آدم بیمصرف علاف بیکار بهم، نگرانم میکرد، کابوسم هم این موضوع بود که دیگه اگر خواستگاری هم برم و هر چی بگم خونه و ماشین و اسب شاخدار سفید و فلان شغل و غیره و غیره رو دارم، دختر که بهم نمیدن هیچ، با نثار یک لگد به نقطه استراتژیکم -تازه در بهترین حالت اگر این کشف محققان رو مستقیم به روم نمیاوردن- از خونشون بیرونم میکنن و باید در صدد جور کردن ویزا باشم که برم کشور بلاد و کفر برای تغییر جنسیت! 27 تیر تولد یه بنده خداییه. از اونجایی که همیشه خرید کادو برای آقایون از مشکلترین کارایی هستش که تو زندگیم میتونم انجام بدم، بعد از کلی تحقیق و تفحص تصمیم گرفتم که برای این بنده خدا عطر بخرم. حالا یه مشکل اساسی سر راهم بود و نمی دونستم از چه عطری خوشش میاد. مادره جاااان! دو هفته پیش بالاخره تصمیم گرفتم یه عطری رو که خودم از بوش خوشم میاد براش بخرم و در عین خودخواهی استدلالمم این بود که اگر خوشش اومد فبها، اگرم خوشش نیومد مشکل اونه نه من خدا میدونه که تو این 2 هفته با این عطره تو کمدم چه رویایی داشتم (نه بخاطر اینکه شاید خوشش بیاد، بخاطر اینکه خودم دیوونه بوش هستم) و هی وسوسه میشدم که بازش کنم و یه فیس ازش بزنم. اما کابوس اینکه کادو رو دادم و طرف بو برده که پلمبشو باز کردم و یه فیس ازش زدم و آبروم رفته، جلو چشام می اومد و پشیمون میشدم و شیطون رو لعنت میکردم که رفته تو جلدم (مگه دفتر مشقم که جلد داشته باشم؟). اینم اضافه کنم که من اصولا واله و شیدای عطرهای مردونه مخصوصا Cool هستم و اضافه تر میکنم منظورم از یه فیس یه چیز تو مایه های یه دوش 30 ثانیه ایه که تو یه چشم بهم زدن محتویات شیشه ناپدید میشه...بالاخره به خودم کلی قول دادم که وقتی کادوش رو باز میکنه از چنتا فیس بی نصیب نمونم. دقت کنید، چنتا فیس! پنج شنبه ای که گذشت، یعنی 18 تیر. به این بنده خدا یه چیزی گفتم. البته این یه چیز رو خودش گفته بود و قرار بر این شده بود که در اولین فرصت مقتضی من خبرش رو بدم. و فرداش -تو این 25 سال عمری که خدا بهم داده همیشه فردای پنج شنبه جمعه بوده- یه جوری که خیلی از "خیلی تابلو" تابلوتر بود که داره میپیچونه قضیه رو، پیچوند. از اونجایی که اصلا انتظار نداشتم همچین کاری انجام بده، تا روز دوشنبه همش فکر میکردم که آیا عطر رو بدم بهش؟ یا ندم؟...بدم؟ یا ندم؟ بالاخره دیشب قال قضیه رو کندم و پلمبشو باز کردم و به اندازه چنتا از همون فیس معروفا ازش استفاده کردم. نتیجه اخلاقی: این موضوع برای شما هیچگونه نتیجه اخلاقی در بر نداشت و تو این اوضاع وانفسا بیکاری کاملا سر کار بودید. اما برای خودم این نتیجه رو در بر داشت که 1- در این فقره خاص دیگه آرزو به دل از دنیا نمیرم. 2- از دیشب تا حالا کلی با بوی عطره دارم حال میکنم. 3- تو تقویم امسال اصلا روزی به تاریخ 27 تیرماه نداریم و ترتیب روزا 25 ام، 26ام، 28ام و الی ماشالا هست. 4- برای اینکه فکر اون پول بی زبون رو نکنم به خودم دلداری دادم که اینم یه کادوی کوچولو از طرف خودم به خودم برای اینکه درسم رو با موفقیت تموم کردم. جل الخالق! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نمره صنعتی ۲م، همون درسی که استادم من رو با یکی دیگه از بچه های کلاس سر کل کل انداخته بود اعلام شده. بهم ۲۰ داده...جای برادر مبین و گونی هاش واقعا خالیه. تو زندگی یه لذتایی هست که هیچ موقع نمیشه با صدتا لذت دیگه جاشو عوض کرد...وقتی میبینم که -خدارو هزار بار شکر- خواهرم و شوهرش -و الان هم پانیا- اینطور زندگی خوبی دارن، اینطور بفکر هم هستن، برای همدیگه اینطور احترام قائل هستن، همدیگه و زندگیشون رو دوست دارن، واقعا بهترین لذت دنیا هست. حتی میتونم این لذت رو تو چشمای مامانم هم ببینم...واقعا خدارو شکر میکنم که جمع ۵ نفری خوبی داریم امشب بالاخره بخت گوشواره های پانیا باز شد و طی یک عملیات محیرالعقول در جهت پیچوندن خواهرم (چون می خواستیم کادوهامون سورپرایز باشه)، من و مامان و پرهام رفتیم خرید. انتخاب رو گذاشتم بعهده پرهام...گوشای پانیا انقزه کوچیکن، بجای اینکه گوشواره هارو گوشش کنه، دو تا از انگشتای دستش و یا انگشت شصت پاش توش جا میشه امشب این زوج های خوشبخت رو که میدیدم اومدن برای خرید عروسی و از این حرفا همچین ته دلم خوشم اومد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز آخرین امتحانم رو هم دادم. در واقع آخرین امتحان فوق دیپلمم رو دادم. ۲سال عین برق گذشتو نفهمیدم چطوری اومد و رفت. بقول مامانم اونموقعی باید حسرت می خوردم که این ۲سال عمرم رو به بطالت گذرونده بودم و نتیجه مطلوبی بدست نمیاوردم.
روزی که تصمیم گرفتم برم دانشگاه و درس بخونم، از خدا خواستم که انقدر بهم توان و انرژی بده که بتونم تو درسام موفق باشم تا یه گوشه ای از ذهن مامانم و خواهرم (و حالا پرهام و پانیا) از بابت درس خوندنم آزاد و بی دغدغه باشه و مایه سربلندیشون باشم، نه سرافکندگی. بتونم یه ذره از زحمتهای مامانم رو هم جبران کنم که این خودش همسان هدفی هست که دارم. به اون هدفیم که دارم برسم...الحق هم خدا همین کارو کرد و مثل همیشه هوامو داشت. واقعا شکرت خدا جونم حالا باید بیشتر تلاش کنم برای لیسانس و بهتر از این ۲سالی که گذشت درس بخونم. حس میکنم هیچی یاد نگرفتم...یکم امرداد کنکور سرتاسریه (همون سراسری). اینم قبول بشم که آزاد رو نرم عالیه واقعا. امروز با خیاااال راحت، بدون اینکه استرس درس و امتحان و از این حرفا داشته باشم، تا ساعت ۱ظهر خوابیدم الان که وسط ماهه و احتمالا و کفگیرهاشون به ته دیگ خورده، باید صبر کنم تا سر ماه ببینم می خوان چی کار کنن؟! البته شاید هم خودم بهشون پیشنهاد بدم که چی می خوام. خدارو خوش نمیاد که بیچاره هارو بندازم تو زحمت اینکه بخوان فکر کنن من چی می خوام خب! آدم باید انصاف داشته باشه!!! دارم کتاب "قصه های مجید" نوشته "هوشنگ مرادی کرمانی" رو می خونم. تمام خاطرات بچگیام زنده شده. یادش بخیر! عصرای جمعه پای تلویزیون همه قسمتهای فیلم رو با چشام می خوردم. هر داستانی رو که الان می خونم صحنه به صحنه فیلم جلوم میاد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از روز جمعه تا حالا یه جورایی شدم. هرکی ازم میپرسه حالت چطوره؟ فقط میگم ای ی ی!...این ای ی گفتن برخلاف چیزیه که تو ظاهرم نشون میدم. آدمیم که هر چیزی تو درونم باشه، تو ظاهرمم کماکان همون رو میشه دید. اما گاهی پیش میاد که این دوتا با هم در تضاد باشن و باعث بشه کمتر کسی باورم کنه.
این چند روزه صبح که از خواب بیدار میشم یه ذره دور خودم میچرخم و یه قسمت از اتاقم رو مرتب میکنم. یه روز کمد کتابام رو. کتابای اضافیم رو گذاشتم که ببرم تو انباری و تو کارتن کتابا بذارم. انباری رفتن منم برای خودش داستانیه واقعا. روز بعد میرم سراغ کمد لباسا و اونایی رو که نمی خوام سوا میکنم. البته اینم اضافه میکنم که ۳ روزه سر این کار گیر کردم و با یه تنبلی خاصی این کارو میکنم. بعد طرفای عصری که میشه یه دوش حالمو جا میاره و متوجه میشم که زندم و نفس میکشم. بعد میام پشت میزم و موزیکی رو که دوست دارم میذارم و کتاب میخونم. کاری رو که یکماه بود در حسرت انجام دادنش بودم واقعا. این درسا اصلا نمیذاشت اونطوری که دوست دارم کتاب بخونم. گاهی هم سرک میکشم به اینترنت. اما در کل اونطوری که باید، و اونطوری که دلم می خواد از اوقاتم لذت نمیبرم. البته تو این برنامه هایی که دارم، پانیا، همبازی جدیدم رو نباید جا بندازم. واقعا وجودش یه نعمته برام. ۳-۴ هفته ای میشه که آلبوم "در هیاهوی سکوت" از "رضا روحانی" پسر انوشیروان روحانی معروف رو گرفتم و همش اونو دارم گوش میکنم. شدیدا پیشنهاد میکنم که شماها هم گوش بدین. کم پیش میاد اینطور دلبسته یه موزیکی بشم و خودم رو باهاش خفه کنم...تو این چند روزه کتابای "ناتور دشت" از "سالینجر"، "بی ستاره" از "مریم ریاحی" -رمان ایرانیه و دخترونه. برای اینکه بعد از امتحانا مخ آدم زیاد درگیر نشه و یه استراحتی کرده باشه خوبه-، "در قلمرو پادشاهان" از "کارمن بن لادن" رو خوندم و دارم می خونم. در کل یه تغییر خوبه اساسی، یا یه برنامه توپ دلم می خواد که از این حالت خارجم کنه. شاید باید یکی حلم بده و پایه باشه. وقتی اینطوری میشم، خودم دقیقا این رو حس میکنم که همه اون انرژیه مثبته شادی که دارم، داره هرز میره و حیف میشه. خیلی بده اینطوری. لااقل برای من که ایفتیضاحه! از دیروز که هوا اینطور غبارآلود شده سر درد بدی گرفتم. دیشب با سر درد خوابیدم و امروزم با سر درد پاشدم. ۲بارم دوش گرفتم اما تا الان باهامه این لعنتی. سر درد نمیگیرم اما وقتیم که میگیرم، توووپ میگیرم. پنج شنبه این هفته میشه یکماه که خدا پانیا رو صحیح و سالم به ما داد. واقعا شکر خدا. اما این خانم خانما با همین سن یکرقمیش راه های اسکل کردن دیگران رو خوب بلده روز پدر هم اومد و رفت. هر سال باید به پدرای دیگران تبریک بگم و براشون آروز کنم که سلامت باشن و سایشون به سر خانوادشون باشه، در صورتی که... امسال اولین سالی هست که روز زن و مادر رو به پدیده و روز مرد و پدر رو به پرهام کامل تبریک میگیم. هر سال تبریکامون نصفه نیمه بود. بعدا اضافه کردم!... مکالمه من و یکی از دوستان در باب تبریک روز مرد به ایشان. من: سلام ...خوبین؟ روزتون یه عالمه در حد هوارتا مبارک! یکی از دوستان: سلام...ممنون. شما خوبین؟... روز شما هم مبارک! من: |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
تصویری که مشاهده میکنید مربوط میشود به پاهای نخود فرنگی شکل پانیا خیلی بدم میاد از آدمایی که توی اینطور کارها، فقط و فقط بفکر خودشون هستن.
بعد از این همه مدت تازه یادش افتاده که اظهار ارادت کنه بقول خودش. قول میدم اگر آقای مخابرات SMSها رو حالا حالاها وصل نمیکرد، بفکر اظهار ارادت نمی افتاد. * چون نمیدونستم که آیا شما هم مثل من فلفل قرمز دوست دارین یا نه، این قسمت رو سانسور کردم که یه موقع از این حرفا یاد نگیرین تا دهنتون به فلفل قرمز آغشته بشه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب بالاخره رفتم خونه خواهرم اینا. پانیا از ساعت ۴ که مامانم حمومش داده بود و شیرش رو خورده بود تا ساعت ۹:۳۰ که من رفتم خواب بود. دقیقا یک ساعت تموم تو بقلم بود و برای اینکه بیدارش کنم دیگه کم مونده بود خودمو حلق آویز کنم. چشماشو با دست باز کردم که شاید بازشون کنه، اما نکرد. با نوک دماغش بازی کردم، نچ! فایده نداشت. لباشو هی باز و بسته کردم، بجای اینکه بیدار بشه لباش رو غنچه تر کرد و محکم گرفته بودتشون. زیر گردنش رو کلی بوس کردم، فایده نداشت. دست و پاهاشو مالیدم، صداش کردم، تکونش دادم، اسمشو دم گوشش صدا کردم اما هیچکدوم اینا فایده نداشت که نداشت. بیییهوش بود کلا!
خود من وقتی تصمیم به خواب میگیرم بیهوش میشم هنوز به بالشت نرسیده. وقتیم که خواب باشم اگه تانک هم بیاد از روم رد بشه، در بهترین حالت ۴-۵ ساعت دیگه بیدار میشم میگم صدای زنگ تلفن بود؟ اما پانیا اینطور که داره پیش میره وقتی که خواب هستش اگه تانک بیاد از روش رد بشه، پس فرداش بیدار میشه میگه "مامان جیش دارم!" البته جیش هم نداشت عمرا بیدار میشد و به خوابش ادامه میداد. آخر سر حدودای ۱۱ بود که مامانم میخواست عوضش کنه که بیدار شد. تازه اونم وقتی که زیر شیر آب بردتش، وگرنه که ... یه چشمشو نصفه باز کرده بود و از گوشه چشم به مامانم چپ چپ نگاه میکرد و نمیدونم غر بود که میزد یا نق!. به مامانم میگم الان داره اینطوری نگات میکنه و میگه "آخه خدارو خوش میاد یکی که خوابه اینطوری بیدارش کنی؟ خوشت میاد با تو همین کارو یکی انجام بده؟" خلاصه که یه ذره بیدار شد و جوون ناکام نموندم وقتیم بیدار میشه یک کش و قوسی به خودش میده و همچین خمیازه میکشه که یکی ندونه خیال میکنه از یه راه دوری پیاده اومده خونه و خسته شده طفلکی. نگاهش که میکنم خستگیم در میره کلا. آخر شب هم صکصکش (دیکتش رو از قصدی اشتباه نوشتم) گرفته بود. با هر یه صدایی که میداد بجای روده هاش چشماش گشادتر میشد و تعجب میکرد که صدای چیه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اینم اون عکس پانیا که قول داده بودم. دیروز که نشد برم خونه خواهرم چون همش مشغول درس بودم. شب هم که تاریک شد ترسیدم از خونه برم بیرون. امروز می خواستم برم که... بازم نشد برم. واقعا لعنت بر بعضی از آدمها که برنامه آدم رو با حضور خودشون خراب میکنن بهار زیبای ۸۸ هم با همه خوبی هاش تموم شد. بهار امسال خیلی چیزای خوب برام داشت. کلی بارون از آسمون اومد، پانیای کوچولو به جمعمون اضافه شد و کلی چیزای خوب دیگه. با اینکه بهار تموم شد اما خاطرات خوبش همیشه برام موندنیه. ۶ ماه اول سال، مخصوصا بهار رو خیلی دوست دارم. هر موقع تموم میشه دلم میگیره. اما منتظرم تا سال دیگه که یه بهار قشنگ دیگه بیاد. از مردهایی که تازه بعد از ازدواجشون یادشون میافته که از دوران مجردیشون چیزی نفهمیدن و کم بوده، حالا باید جبران کنن خیلی بدم میاد...شوهر یکی از دوستام اینطوریه. خیال میکنه زن گرفته که لنگه جوراباشو از زیر مبل و تخت پیدا کنه و بشوره فقط. یا زن گرفته که گارسونش باشه. امتحانهای دانشگاه ما از این هفته شروع شده. برای اون امتحان هایی که کنسل شده بود برنامه دادن. یه برنامه فوق العاده افتضاح. ۸ و ۹ تیر، ۲تا درس ۳واحدی خفن دارم، حسابداری دولتی و حسابداری صنعتی. بعد، از ۹ تااااا ۱۷ تیر باید منتظر باشم که اندیشه امتحان بدم. اونم چی؟! استادمون ۲۰تا سوال داده که بخونیم. واقعا مسخرست! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی میشینم درس بخونم هیچی امکان نداره بتونه من رو از تو خونه جدا کنه ساعتی که درس می خونم. اما امروز کاملا برعکس این قضیه پیش اومد. امروز پانیا رو آوردن خونه به سلامتی. خدا میدونه چقدر شیرینه این بچه. البته هنوز خیلی کوچولو و حالا حالاها باید وزن اضافه کنه. کوچیک ترین لباسی که براش گرفتیم -سایز ۰- به تنش آویزونه شیر که می خوره و می خوابه، اگه بهش بگی پانیا بخند، تو همون خواب میخنده. باهاش که حرف میزنیم چشماش رو باز میکنه و بادقت گوش میکنه چی داری میگی. از خواب که پا میشه -بزنم به تخته- اصلا گریه نمیکنه و کلی خوش اخلاقه. اگه انقدر کوچولو نبود امروز چلونده بودمش. خلاصه اینطوری بگم که کلی دل برده. عکس ازش گرفتم اما واقعا الان نمی تونم آپ لود کنم چون سرعتم خیلی پایینه. ایشالا تو پست بعدی عکسشو میذارم. ظهر به مامانم میگم نمیذارم کسی نگاه چپ به پانیا بکنه و اذیتش کنه. حتی شده تا پای جونم هم براش میرم و حامیشم. مامانم میگه "فکر نمیکردم تو این همه غیرت داشته باشی یا خوشحال باشی یا تا این حد احساساتی باشی که خواهرت بچه دار شده!"...تورو خدا میبینی مامان آدم چجوری فکر میکنه در مورد آدم؟ ۲ هفتس دارم ثانیه شماری میکنم که پانیا رو ببینم، کلی دعا کردم که زودی خوب بشه، حتی از خدا خواستم از سلامتی من بگیره و به اون بده، اونوقت اینا اینطوری میگن! جل الخالق!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا با هر کسی که حرف میزنم بهش التماس میکنم که مواظب خودش باشه. خیلی کم طاقت شدم و بیخودی استرس میافته به جونم. کافیه خبر دار بشم فلان جا شلوغه و یکی هم بیرونه. تا برسه خونش (یا خونه) و خبر بده که رسیدم (یا خیالم راحت بشه که پیشمه) خدا میدونه تو این دل من چی میگذره. دل نازک شدم اصلا. برای هر چیزی دلشوره میگیرم و فورا اون حالت استفراغ لعنتی بهم دست میده. همش نگرانم. بظاهر نشون نمیدم و نیشم بازه، اما تو این دلم غوغاییه.
اما انگار همه اینا توهمه. این توهم هم عین آنفولانزی خوکی و مرغی و گاوی و شتری و خری و ...(هزارتا آنفولانزی دیگه که کم کم مد میشه) انگار یه اپیدمیه که جدیدا افتاده به جون ماها!
اینو که شندیم بیشتر به درجه سکته نزدیک شدم یه چیز جالب رو از فیلمهایی که ازش دیدم کشف کردم. پانیا وقتی می خوابه دهنش بازه (اینش دقیقا عین منه، چون تو خونواده تنها کسی که با دهن تنفس میکنه منم). وقتی چشماش رو باز میکنه، دهنش خود به خود بسته میشه. کشف کردم که پوستش یه چند سانتی کوتاهه که اینطوری میشه بیچاره خواهرم ۳روزه از صبح تا شب میره بیمارستان پیش بچه. عصرا میاد خونه یه دوش میگیره و دوباره آخر شب میره تا فردا عصری که بیاد خونه و ... جدی جدی تا گوساله گاو شود، دل صاحبش آب شود! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
نسبت به هر چیز سبز رنگی که میبینم خیلی حساس شدم. یه جورایی شدم عین بچه هایی که نسبت شکلات حریص میشن. باور نمیکنین، حتی به اسم قورمه سبزی هم حساسم و تا میشنوم ته دلم یه جوری میشه.
۳شب پشت سر هم هست که به حافظ تفال میزنم و ار 3شب هم یه نیت میکنم. قبلا هم گفتم که به حافظ خیلی معتقدم. نیتم مربوط به رنگ سبزه. جالبه که تو این ۳شب همش یه غزل رو بهم جواب میده. همونی غزلی که توش میگه "بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین" و بعدشم میگه صبر داشته باش و تحمل کن. تا حالا پیش نیومده بوده که اینطوری بهم جواب بده. شده بوده که یه نیت رو چند بار، در زمانهای مختلف کرده باشم، اما هر بار هم جوابای مختلفی بهم داده. خدایا خودت حق رو به حقدار بده. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
اصلا نمی تونم باور کنم. هنوز تو شوک بدیم. اون شب تا ۶ صبح بیدار بودم و همش دعا میکردم، به حافظ تفال زدم و از خدا کمک می خواستم، اما همش بر آب شد. اگر یکی بیاد تو روم بگه "خری" به خدا قسم که اینطور ناراحت نمیشم و شوکه نمیشم که الان شدم. هفته پیش شنبه همش فکر اینو میکردم که این هفته چه حالی داریم و چه نقشه هایی که تو سرم داشتم. اما چی شد؟ همش شاشیده شد توش. واقعا حیف این همه شور و عشقی که اینطور داره گند زده میشه توش.
از فردا امتحانام شروع میشه. خدا میدونه این ترم چی میشه! خدایا کمکم کن. این چند روزه اصلا نشد درست درس بخونم. حال خان جونم خوبه و اکسیژن رو ازش گرفتن و خودش داره تنفس میکنه...این دوروزه پدر و مادرش رو که میبینه حسابی گریه میکنه و بخش رو میذاره رو سرش فینگیلی. اما همچنان زمان اومدنش به خونه نامعلومه. بچه هنوز بی هویته و اسم نداره. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از خان جون چه خبر؟!
طی این ۳ روز مامان و باباش رفتن دیدنش. فقط اونا اجازه دارن برن بالاسرش (خب بالاخره حق آب و گل دارن دیگه). اونم دمش قیژژژ، از دلبری کم نذاشته. انگشتاشون رو گذاشتن تو دستش و اونم چسبیده و ول نکرده. پدر سوخته هنوز نیومده راه دلبری رو یاد گرفته دیروز که رفتن پیشش فیلمش رو گرفتن. از یه طرف قربون صدقش میرفتم، از یه طرف خندم گرفته بود حسابی. خندم از این بود که بچه عین قورباغه خوابیده بود. پاهاشو آورده بود بقل سرش گذاشته بود. این مدل خوابیدنش به من رفته وقتی بچه بودم. خیلی قیافش بامزست. دقیقا عین خواهرمه. دارم هلاک میشم که بقلش کنم و پاهاشو بچلونم و نیشگون بگیرم و گازش بگیرم از امروز عصری خودش، مستقل، بدون دستگاه داره تنفس میکنه خاله خان جون -که بنده باشم- این ۴روز ویزای دستشویی منزل رو داشتن. اس اس بنده همچنان به قوت خویش باقیست
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خب باید عرض کنم که طی ۲۴ ساعت گذشته، یک رقیب به رقبای من در امر خوشایند " از جلوی آیفون ما رد شدن" اضافه شد دیشب بعد از مناظره من و مامانم رفتیم خونه خواهرم اینا. من و خواهرم شام خوردیم و یهو گوشه دلش درد گرفت و رفت خوابید. حدودای ۱:۱۵ بود که شوهر خواهرم اومد. همینکه چمدونش رو گذاشت وسط اتاق حال خواهرم بدتر شد (دیگه توضیح بیشتر نمیدم در این مورد...شرمنده) و سه سوته رسوندیمش بیمارستان. حالا بماند که از میدون هفت تیر به بلوار کشاورز که ما می خواستیم بریم همه خیابونا رو بسته بودن و چطوری رسیدیم بیمارستان پارس. یه ذره معاینه و از این حرفا کردن و دیدن که بله!!! نی نی می خواد بیاد به دنیا. (احتمالا دلش آب افتاده برای گوشواره ها) با اینکه قرار بود ۲۰ تا ۲۵ تیر بیاد، اما تصمیمش تغییر کرد و ... نی نی ساعت ۳:۳۰ صبح روز ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ به دنیا اومد. قیافش کپی خواهرمه. اصلا انگار کاربن گذاشتن اما یه مشکل کوچولو وجود داره! بخاطر اینکه ۸ماهه بدنیا اومده، ریه هاش هنوز کامل نیست و تنفسش مشکل داره. (خدا میدونه امروز چی به تک تک ماها گذشت) نی نی رو بردن تو یه بیمارستان دیگه و تو بخش مراقبت های ویژه نوزادان هست. بهش دستگاه اکسیژن وصل کردن و تنفسش فعلا با دستگاه. اینطور که زنگ زدم بیمارستان و با التماس یه سری خبر گرفتم، چند روز به دستگاه وصله و بعدش دیگه خودش میتونه نفس بکشه. البته به گفته دکترش ۳ روز اول زندگی و مخصوصا ۲۴ ساعت اول خیلی مهمه که چطوری میشه شرایطش. فقط از ماها دعا بر میاد. میدونم که خدا جونم، مثل همیشه هوامون رو داره و نی نی زودی با سلامتی کامل، با مامان و باباش میان خونه. نی نی هنوز اسم مشخصی نداره و میتونیم فعلا "هی ی ی ی" یا مثلا همون "خان جون" که من براش در نظر گرفته بودم صداش کنیم خلاصه اینطوری شد که یه رقیب به رقبای بنده اضافه شد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب با خواهرم سر کادو خریدن من برای نی نی کل کل بود. اون میگه سکه بخر، من میگم گوشواره. البته قبلا تصمیم داشتم دستبند یا زنجیر بخرم. اما بعد از یه هفته فکر کردن (دقیقا یک هفته) به این نتیجه رسیدم که دستبند رو ممکنه بکنه تو دهنش و مریض بشه، زنجیرم شاید یهو بکشتش و کنده بشه. اما گوشواره رو هر کاری کنه نمیتونه از گوشش بکنه. سکه هم که ممکنه توسط مافیای سکه(!!!) غیب بشه و سر بچه بی کلاه بمونه.
دیشب که خواهرم اینجا بود سر همین موضوع یه کل کل حسابی راه انداخته بودیم ما دوتا. بالاخره یهو گفتم بذار اصلا از خود نی نی سوال کنیم چی دوست داره! هی چی باشه باید خودشم حق انتخاب داشته باشه دیگه! دستمو گذاشتم رو شکم خواهرمو گفتم نی نی اگه گوشواره دوست داری برات بخرم، همین الان یه تکون جانانه بخور... اما امروز چی؟ تازه ۱۰ بیدار شدم. یه ذره دور خودم چرخیدم. یه دوشی گرفتم و صبحانه خوردم. بعد چلچ (چلچراغ) خوندم. یه ذره کتاب خوندم و تازه ه ه ه ساعت ۱و نیم شروع کردم به درس خوندن. دقیقا شده بودم عین این بچه کوچولوها که یه چوب باید بگیرن بالا سرشون که بشینن درس و مخشاشون(!!!) رو بنویسن. اما از اینی که باید یه سره یه جا بشینم خیلی بدم میاد. بازم ازش ممنونم که منو از این گمراهی درآوردش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز نشستم برای امتحانا یه برنامه خوب ریختم. طبق این برنامه برای هر درسی ۵ روز گذاشتم. مطمئنم با کمک خدا جونم -مثل همیشه- و تلاش خودم بازم همه رو ۲۰ میشم.
اینم یه آهنگ دیگه از Alexander Rybak بنام If You were Gone.(قبلا اینجا ازش نوشتم). این آهنگشم خیلی دوست دارم. این چند روزه خودم رو خفه کردم بس که فقط همینو گوش کردم. هر وقت گوشش میکنم کلی تو چشام اشک جمع میشه. نمونش چند روز پیش تو مترو...یه آهنگ دیگه هم بعدا ازش میذارم. آهنگ تقدیر شادمهر عقیلی رو هم خیلی دوست میدارم. هر وقت گوش میکنم کلی .... شوهر خواهر گرامی ترم با پسر عمه گرامیشون این چند روزه تشریف بردن کیش. قرار بود منم برم، اما، فعلا که اینجام و نشد برم. خواهرمم که دکتر بهش گفت "نری بهتره چون ممکنه -خدایی نکرده- یهو دوباره یه مرضی چیزی بگیری این ماه آخریه و دردسر بشه". در نتیجه ضعیفه ها (مامان، پدیده و من) موندیم تهران. من و مامانم دیشب خونه خواهرم اینا موندیم. من زودتر رفتم خوابیدم و قرار بود که وقتی اونا خواستن بخوابن منو صدا کنن که بیام تو حال بخوابم (چون رو تخت که بخوابم بس که وول می خورم تو خواب، یهو پرت میشم پایین). اما صدام نکردن و رو همون تخت، کنار خواهرم خوابیدم. آقا تا خود صبح پلک رو هم نذاشتم از ترسم. نیست که خیلی خوب و عین آدم(!!!) می خوابم، همش میترسیدم یه لگدی، مشتی، چیزی ول بدم تو شکمشو خر بیار و باقالی بار کن...صبح که پاشدم حسابی گیج خواب بودم. سر شبی پاشدیم بریم بیرون یه چرخکی بزنیم و اگه بشه تجریش یه بستنی اکبر مشتی هم بخوریم. چشمتون روز بد نبینه. بستنی که نخوردیم هیچ، کلی دود ماشین خوردیم و موندیم تو ترافیک. اما سر راه یه سری به قنادی بی بی زدیم و از اون کیک های شکلاتیش گرفتیم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
از طرف برادر مبین. م دعوت شدم به بازی "اگر جنس مخالف بودید...چه بودید؟"
۱- مطمئنا اگه پسر بودم مامانم ازم اصلا خوشش نمی اومد، چون اصلا دوست نداشته که بچه هاش پسر باشن. البته اگر هم داشت خدارو شاکر میبود. و البته خدا هم هواش رو داشته و ۲تا دختر عین ماه! داد بهش. ۲- مطمئنا باز هم مثل الان که دخترم دیوانه وار عاشق مادرم و خواهرم بودم. ۳- مطمئنا اگر پسر میشدم خیلی شیطون تر از الان که دخترم میشدم. تو این یه مورد واقعا خدا رحم کرده. ۴- مطمئنا هیچ موقع سمت دودیجات و الکلی جات نمیرفتم. ۵- مطمئنا هیچ موقع سعی نمیکردم زنم رو اذیت کنم و تلاشم بر این میبود که بیشتر حامی و پشت و پناهش باشم. هیچ موقع خر عیرتی نمیشدم. در کل علاقم به خانواده یه چیز تو مایه های الانم میشد. ۶- مطمئنا پدر خوبی برای بچه هام میشدم. اصلا دوست نداشتم از این پدرایی باشم که فقط اسمم جهت ترسوندن بچه ها تو خونه باشه. همیشه سعی میکردم ۶ عصر خونه باشم که به بچه هام و زنم برسم. ۷- دیگه تابستونا مشکل گرما نداشتم. ۸- مطمئنا هیچ تعطیلی آخر و وسط و اول هفته رو تو خونه نمی موندم و -حالا چه با خانواده، چه با دوستام- میرفتم سفر. حتی تا همین چالوس. ۹- مطمئنا علاقم به خدا، تدریس، کتاب، آشپزی، غذاهای تند، قهوه یا نسکافه عین زهرمار و بچه های خوب (که کرم بریز و پررو و بی ادب نباشن) رو هیچ وقت از دست نمیدادم. ۱۰- و آخرین اما مهمترین اینکه، مطمئنا یه آدمی میشدم که هر کسی بخواد اسمی ازم ببره با افتخار این کارو کنه. نه اینکه با سرافکندگی. همه تلاشم رو میکردم که مایه افتخار خانوادم باشم.(هر چند که الانم تلاشم بر همینه!) برادر مرتضی یه پیشنهاد داد، دیدم حیفه ننویسم. ۱۱- مطمئنا اگه پسر میشدم اگه از دختری خوشم می اومد -و البته اگر طرف ارزشش رو داشت- بدون اینکه دست دست کنم میرفتم و نظرم بهش میگفتم. این یعنی دقیقا کاری که الان که دختر هستم نمی تونم انجام بدم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه سعی میکنم وقتی بخوام یه رابطه ای رو -چه با مذکر جماعت، چه با مونث جماعت- تموم کنم، خیلی محترمانه این کارو کنم. بدم میاد که طرف پشت سر آدم فکرای ناجور بکنه. دوست دارم از آدم خاطره خوبی تو ذهن بقیه بمونه. مثلا اگر اتفاقی آدم همدیگرو تو خیابون دید، رویش رو (چه کتابی شدم یه لحظه وقتیم یه رابطه ای رو تموم میکنم دیگه لزومی نمیبینم که شماره و آدرس و مشخصات اون آدم رو مثلا تو گوشیم -یا دفتر تلفنم- نگه دارم. وقتی تموم شده، یعنی همه چی تموم شده. اما اکثرا بقیه اینطوری نیستن و شماره و آدرس و هر راه ارتباطی که از من داشته باشن رو نگه میدارن. نمونش دیشب! یکی مسج زده "سلام پریا خانوم! خوبین؟" هر چی فکر کردم این شماره کیه؟! منکه با هر کی کار دارم شمارش رو تو گوشیم دارم! نفهمیدم. اول نمی خواستم جواب بدم اما دیدم از ادب به دوره. شک کردم شاید از بروبکس دانشگاه باشه که شماره منو داره. بالاخره جواب دادم سلام. ممنون. شما؟ طرف جواب داده "من (...) هستم. دلم خیلی براتون تنگ شده. یادتون اومد من رو؟" خندم گرفته بود واقعا. داستان همیشگی تکرار شد. خیلی دلم می خواست بعضی چیزا تو مخ بقیه تفهیم بشه که "آقا جون! خانم جون! وقتی یه رابطه ای -حالا به هر دلیل- تموم شده، یعنی تموم شده و رفته پی کارش. دیگه نباید برداری مسج بدی یا زنگ بزنی که دلم تنگ شده و ابراز احساسات کنی. اینطوری احساسات خودت رو انگار که زدی به بتون. احساسات اضافه داری؟" اما حیف که فقط می تونم تو مخ خودم بکنم اینو.
تا حالا شاید ۱۰۰ نفر این سوال رو ازم کرده باشن. وقتی بهشون میگم نه، بلا استثنا همشون میگن "دروغ میگی! خر خوردتی!" یا یه چیز تو همین مایه ها! برای خودم واقعا جالبه این قضیه! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی از نزدیک ترین افرادی که دورت هستن یه چیزایی میبینی و میشنوی که اصلا انتظارش رو نداری.
همین اول میگم که چیزی که می خوام بنویسم شاید یه ذره طولانی باشه، اگر حوصلشو ندارید نخونین لطفا. (البته یه ذره هم عصبانی هستم. ببخشید اگر لحنم تنده.) امروز از اون روزایی بود که فقط کرکر خنده بود برام. (البته به لطف بعضی از نزدیکان الان از دماغم در اومد.)...امروز از ساعت ۱ظهر تا ساعت ۷ عصر با دوستم -الهام- و یه قسمتیش هم با مامانم کلی تو خیابون فقط راه رفتیم...اول رفتیم خیاطی. چون اولین بار بود میرفتیم کلی راه رفتیم تا پیداش کردیم. حدودا ۲ساعت اونجا بودیم و سر مدلی که می خواستم چونه میزدم. بعدش من و الهام رفتیم یه جایی که فقط نامردها رو راه میدن. از اونجا رفتیم انقلاب. الهام با دوستش قرار داشت برای خرید نمیدونم چی چی، که یهو بطور ناگهانی شارژ گوشیش تموم شد و شماره دوستشم تو گوشی بود فقط. قرارمون جلوی پنجاه تومنی گندهه بود (همون در دانشگاه). عین این آدم دیوونه ها کلی زل زدیم به مردم که ببینیم دوستش رو پیدا میکنیم یا نه؟! بالاخره دوستش رو پیدا کردیم و برای خرید رفتیم. تو اون پاساژه روبروی دانشگاه که اینا داشتن خرید میکردن، همه کتاب فروشی هاش رو من دور زدم و کلی کتاب جدید پیدا کردم و کلی بررسی کردم، اما اونا هنوز تو مغازه بودن و داشتن خرید میکردن از اونجا رفتیم تو بزرگمهر که بریم صحافی کارآموزیم رو بدم صحافی کنن. یه گربه تو پیاده رو افتاده بود. تا اودم بگم الهام ببین این بیچاره مرده، یهو پاشد وایستاد و شروع کرد دنبال من اومدن از اول که رفته بودیم بیرون گیر داده بودم که من از این روبان سبزا می خوام. عین بچه ها شده بودم به جون خودم. از سر فلسطین تاکسی سوار شدیم که بیاییم خونه. یه ون بود. من ته نشستم و الهام جلوی من روی این صندلی تاشو ها. میدون فردوسی پشت چراغ بودیم که یهو دیدم یه سری پسر دارن تراکت تبلیغاتی سبز(!!!) پخش میکنن. گیر دادم که تورو خدا پیاده بشیم بریم ازشون روبان بگیریم بعد بریم خونه. حالا همه مسافرا، انگار که اومده باشن باغ وحش میخ من شده بودن. بالاخره هر طوری بود پیاده شدیم و رفتیم تو پیاده رو. حالا روم نمیشه برم جلو سوال کنم که! بالاخره هر طوری بود سوال کردم و پسره گفت "برین اونور خیابون از بچه های اونور سوال کنین." منی که همیشه وایمیسم تا چراغ عابر سبز بشه، این دفعه اصلا صبر نکردم و همینطوری رفتم وسط خیابون. بازم واقعا الهام نجاتم داد. اگرنه که میشدم اولین شهید راه انتخابات. از فردوسی تا خونه هم پیاده اومدیم. یهو الهام گفت "دیوونه! سر خیابون (...) هم که یه ستاد هست. از اول میرفتیم اونجا. لازم نبود این همه منو بکشونی اینور اونور که!" خوشحال و سرمست رفتیم دم ستاد و میگم آقا از این روبان سبزا دارین؟ آقاهه میگه "می خوایین ببندین به دستتون؟" گفتم حالا اگر دارین بدین یه کاریش میکنیم. آقاهه دو تااز اون روبانا بهم داد و گفت "اگه ماشین دارین هم از این پوسترها بزنین به ماشینتون." گفتم من ندارم اما دوستم داره. حالا آقاهه ول نمیکرد. خدا میدونه چجوری از دستش فرار کردیم و قول دادیم حتما این کارو میکنیم. نزدیکای کوچمون ۳تا پسر داشتن میرفتن که روی شونه دوتاشون سپر جلو و عقب پراید بود. انگاز از تعمیرگاه سر شریعتی می اومدن. اونی که سپر عقب رو شونش بود برگشته به اون یکی میگه "الان هر کی به من بزنه مقصره ها!" تا خود خونه ما دو تا کبود شده بودیم از خنده از این حرف پسره. میشه یه نفر خیر خواه پیدا بشه به من توضیح بده چرا News Feed من در صفحه Internet Explorer وقتی یکی از سایت ها یا وبلاگ هایی که توش قرار دادم، آپ دیت میشه، چیزی به من اعلام نمیکنه؟ حتی وبلاگ خودم رو هم توش گذاشتم برای امتحان، اما چیزی نشون نمیده!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
پریروز اومدم بگم "اهالی محل" که طبق معمول سوتی دادم و گفتم "مهالی احل" یه چیزایی تو فکرم دارم اما حوصله نوشتنش رو ندارم. یعنی حوصلشو دارم اما هنوز نتونستم به یه نتیجه منسجم برسم. راستشو بگم هنوز نتونستم با خودم کنار بیام و خودم رو قانع کنم. از ۲۵ خرداد امتحانام شروع میشن. نمیدونم قبلا اینو نوشتم یا نه، اما از این ترم نیمه دوم اصلا خوشم نمیاد همیشه میگم واقعا نور به قبر اون آدمی بباره که حموم رو اختراع کرد و یه همچین چیزی به ذهنش رسید. اگر این کارو نمیکرد اولین کسی که حتما بعد از یه روز میمرد من بودم. تابستونا اگه دوبار در روز حموم نرم میمیرم. موقع های دیگه هم که هر روز. از هفته دیگه باید یه برنامه درست و درمون، مثه ترمای پیشم، بریزم و بشینم بکوب بخونم. میدونم این ترمم همه نمره هام عالی میشن. البته مثل همیشه با کمک خدا. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
خاک تو سرم کنن که تو درس آمار ۱۶ شدم. اگه نمره بهتری داشتم میتونستم یه چاره ای برای خودم بیاندیشم. نگفتم هر جا میرم همه تهران آمارمو در میارن؟ نگفتم هر جا میرم همه آدمایی که تو عمرم منو میشناسن و نمیشناسن منو میبینن؟
عصری داشتم میرفتم متروی حقانی. دروازه دولت که سوار شدم، همین که وایسادمو دستمو گرفتم به این دستگیره های بالا سرم که نیافتم، یهو دیدم یکی از مسافرایی که نشسته میگه "پریااااا! سلام!"... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
Facebook فیلتر شد! به همین سادگی، به همین خوشمزگی!
امروز از صبح ساعت ۱۰ تا ۳ و نیم بعداز ظهر تو مغازه کپی سرکوچمون علاف بودم برای پرینت گرفتن ۲۰۰ و خورده ای صفحه ناقابل. گزارش کارآموزیم رو تموم کردم و حالا فقط مونده صحافی ببرم و تحویل استاد بدم. تو خونه همه فونتها و اندازه ها درست بودا، اما وقتی میبردم اونجا همه چی قاطی ور قاطی میشد. حتی فونتهام رو هم کپی کردم تو کامپیترشون اما نشد که نشد. PDF هم که میکردیم کلا همه چی بهم میریخت. آخر سر مجبور شدم لپ تاپم رو ببرم و از اونجا پرینت بگیرم. اما تازه اول مشکل بود. چون Windows لپ تاپم رو به XP تغییر دادم Wi-Fi Driver روش نصب نمیشه و فقط برای Vista داره...بالاخره با کلی حرص خوردن هر طوری بود پرینت گرفتیم. اما دستگاه خراب شد و یه دو ساعتیم گیر اون بودیم. تصمیم گرفتم اسمم رو بجای "پریا" بذارم "شمسی" بس که امروز برای این کپیا رو شانس بودم. .وقتی اومدم خونه از شدت حرص خوردن موهام سیخ شده بود. آقا انقزه ه ه ،انقزه ه ه ضایع شدم که نگو. اما از رو نرفتم که! گفتم آره ه ه! از ترم دیگه شروع میشه کارشناسیم. اما چون الان آخرای کاردانیمه دیگه توضیح واضحات نمیدم و خودمو خلاص میکنم و میگم کارشناسی. حالا بغیر از خاک، سرو صدا دیوونمون کرده. فک کن از ساعت ۱۱ شب به بعد این ماشیناشون میان و کلی صدا. از اینورم صدای داد و بیداد خودشون. ته کوچه ایه ساکت میشه، سر کوچه ایه شروع میکنه. از وسطای کار سر کوچه ایه نوبت وسط کوچه ایه هستش. همه اینا که ساکت میشن سر خیابونیه شروع میکنه به ترتر. با این ماشیناشون که ترتر صدا میده و زمین رو دندون دندون میکنه انقزه کف خیابون رو گود کردن که همش میترسم یهو کل خیابون بریزه و بشه مثه خیابون شریعتی که پارسال یهو ریخت. پل رو هم که بزنن دیگه بدتر میشه کلا. اسم کوچمون رو گذاشتم "کوچه امین آباد" نه میشه شب راحت خوابید نه میشه روز با خیال راحت بری تو خیابون. بیخود نیست صبحا که می خوام بیدار بشم با زور مشت و لگد خودم و داد و بیداد ساعت گوشیم بیدار میشم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
یه چند روزیه خیلی عطسه میکنم و آب ریزش بینی دارم همش. البته بیشترش بخاطر حساسیتی هست که به فصل بهار دارم. پاییزم اینطوری میشم. از دیروز عصر که اومدم خونه کلا حس بویاییم تعطیل شده.
تجربه ثابت کرده وقتی می خوام غذایی درست کنم، بی برنامه که باشه نتیجه خیلی خوب از آب درمیاد تا اینکه روی اصول و قواعد پیش برم. اصول و قواعد تو آشپزی دیوونم میکنه. امروز مامان اینا ناهار رفتن سمت لشکرگ (لشگرک؟!) و چون درس داشتم و یه ذره هم همچین حالم خوب نبود موندم تو خونه. به سرم زد یه سوپ برای خودم درست کنم و زیر باد خنک کولر همینطور که دارم میلرزم و عطسه میکنم، سوپرو بخورم. اصولا وقتی مامانم خونه نباشه غذا درست میکنم که هی نیاد غر بزنه و بگه چی بریز، چی نریز. ۳تا پیاز گنده و با ۲ تا سیب زمنی گنده تر رو انداختم تو میکسر و انقزه خوردشون کردم که آش شد. ریختم تو قابلمه. می خواستم گوشت قرمز بریزم اما دیدم خوب نیست و به تیکه های جوجه کباب -که مامانم خوابونده بود تو زعفرون و پیاز و یه سری چیزای دیگه- رضایت دادم. اونارو هم ریختم تو میکسر و خوردشون کردم. بعد دیدم پیازش کمه و دوباره یه دونه پیاز گنده دیگه هم ور داشتم با همون روش قبل آشش کردم و ریختم تو قابلمه. اینبار نوبت فریزر بود که خودی نشون بده. خیلی دلم می خواست ساقه های پیازچه یا تره فرنگی میریختم تو سوپم اما هر چی گشتم پیدا نکردم. شایدم نداریم. یه بسته سبزی خورد شده که هیچی روش نوشته نشده رو ورداشتم. هر چی بو کردم چیزی حالیم نشد. چون هم بینیم تعطیله هم اینکه سبزی یخ زده که بو نداره! بالاخره اونم ریختم تو قابلمه. یه دونه از این قرصای طعم گوشت مرع هم انداختم. رفتم سر کابینت و یه بسته سوپ جو آماده مهنام (یا یه همچین اسمی بود) رو ورداشتم و خالی کردم تو قابلمه. یه نصفه قالب کره هم انداختم. ۱۵تا حبه سیر هم با دست ریز کردم و ریختم توش. نعنا و آویشن پودر شده هم اضافه کردم. بعدشم به قول مامانم "شیلنگ رو بستم تو قابلمه" و زیرش رو روشن کردم. مممممم...! عجب چیزی از آب دراومد. بوی پیاز و سیرش آدم رو دیوونه میکنه وقتی هم که خواستم بخورم آب لیمو ترش تازه (از این لیمو گنده ها) با کلی فلفل قرمز و یه ذره نمک (طوری که از بقل کاسه سوپ یکی گفته باشه نمک) ریختم و خوردم.
خان جون که بدنیا بیاد از همون روز اول عادتش میدم به غذای تند که دردسر نداشته باشیم باهاش. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز به تمام معنا متوجه شدم که چشم غره رفتنهام نه تنها رو پسرا، بلکه رو دخترا هم خفن موثره.
تو قطار کرج بودم که ایستگاه اکباتان ۲تا دختر دانشجو سوار شدن و صاف اومدن نشستن روبروی من. قیافه هارو که بیخیال کلا، چیزی نگم بهتره. همینطور که سرم به چلچراغ خوندنم گرم بود یه چیزی رو اعصابم قدم فرسایی میکرد و هی میگفت "تق تق...هپ...تق تق...هپ..." صدای آدامس یکی از دخترا بود. منم که از این کار شدیدا متنفرم. خودم اگه یک کیلو آدامسم (به قول مامانم لاستیک) تو دهنم باشه اول که به ندرت میجوم چون همیشه گوشه لپمه و انگار که برگه هلو باشه داره خیس می خوره. اگرم بخوام بجوم هیچ موقع از این صداها در نمیارم از خودم. یا اگر یهو حواسم نباشه و از دستم در بره سریع خودم، خودمو دعوا میکنم. از اکباتان که اینا سوار شدن تا چیتگر تحمل کردم و هیچی نگفتم. اما واقعا رو اعصابم بود صدای لعنتیش. هم چندشم میشد، هم نمیتونستم تمرکز کنم ببینم چی دارم می خونم. یه بار دیگه که همین کارو کرد، همینطور که سرم پشت مجله بود، یهو مجله رو آوردم پایین و مستقیم زل زدم تو دهنش و یه دونه از اون چشم غره هارفتم. قیافش دیدن بود. برای چند ثانیه دهنش باز مونده بود و نمیدونست بجوه، قورتش بده یا بازم صدا در بیاره. دوباره شروع کردم به خوندن اما از کنار مجله بطور زیر پوستی آمارش رو داشتم. یه دستمال درآورد و آدامسه رو انداخت توش. اگه این کارو نمیکرد و دوباره از اون صداها در میاورد جدی یه چیزی بهش میگفتم.
Alexander Rybak - Fairytale Years ago, when I was younger, I’m in love with a fairytale, Every day we started fighting, I don’t know what I was doing, I’m in love with a fairytale, She’s a fairytale
Yeah… Even though it hurts ‘Cause I don’t care if I lose my mind I’m already cursed فردا ۲تا امتحان دارم. تربیت بدنی و صنعتی ۲. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
واقعا بعضی از این مردا خیلی {بییب} هستن فک کن من پشت تلفن بیحس شده بودم از این حرف این مرتیکه احمق. برگشتم گفتم ببخشید من با آقایون، بخصوص که متاهل هم باشن کاری ندارم. به مامانم هم زنگ زدم و یه چیزایی حالیش کردم که این مرتیکه چی گفته. تاکید کردم که میری اونجا حسابی حالش رو بگیر عوضی رو. انقزه پرروه به مامانم برگشته گفته "من در مورد موضوع خاصی با دخترتون حرف زدم..." که مامانم میپره تو حرفش میگه "بله گفت شما چی گفتین بهش. خیلی عصبانی شده از دستتون. واقعا خجالت داره با این سن و سال این حرفارو به دختر من زدین.چه فکری کردین پیش خودتون؟" و در یک کلام قیده بهش و اومده. خوبه حالا من تو روابطم با آقایون، علی الخصوص که متاهلم باشن خیلی رعایت میکنم و محتاطانه رفتار میکنم، اگر اینطوری نبودم و عور و عشوه می اومدم چی میشد دیگه؟! انقزه عصبانی شدم که از ظهر یه سره دارم بهش فحش میدم فقط.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب تا صبح یه خوابایی دیدم که خیلی نگرانم کرده. اصلا تازگیا یه خوابایی میبینم که نمیدونم ربطشون بهم چیه؟! خواب فامیلای پدریم رو دیدم در صورتی که اونایی که تو خواب من بودن همشون به دیار باقی شتافتنیده* شدن. انگار یه مهمونی بود و همشون جمع بودن. پنداری یکی دیگشون داره میشتافد.
* صرف جدیدی از مصدر "شتافت" است. پ.ن: گیر ندین چرا غلط دیکته ای دارما! این هفته ۳تا امتحان با هم دارم و نمیدونم چی کار کنم. سه شنبه صبح میان ترم حذفی صنعتی ۲ دارم. این آسونه برام چون هموناییه که تو مدیریت مالی خوندم ترم پیش. ظهرش پایان ترم تربیت بدنی دارم. یه کتاب مزخرفیم باید بخونم که فقط دارم حفظ میکنم. استاده خیال میکنه چون حالا معاف شدم باید پوستمو بکنه. امروز صبح که نشسته بودم می خوندمش، وقتی تموم شد دوباره اومدم از اول می خونم. واقعا محشره ه ه ! طی یکی دو روز دیگه سعی میکنم یه قسمتاییش رو که خیلی دوست دارم اینجا بنویسم
از بس نشستم رو صندلی یه جوری شدم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
تو همه این آهنگا (چه ایرانی و چه غیر ایرانی) همه دارن بهم میگن "عزیزم منو دوست داشته باش...دوستت دارم...ببخشید، غلط کردم اگه تنهات گذاشتم...منتظرتم..." اما کو مرد عمل؟ چقزه امروز گرم بود! مردم تا رسیدم خونه. البته منم تو اوج گرما بیرون بودم، اما به هر حال گرم بود. خدایا بارون بیار، گرما زوده حالا. امروز مثلا قرار بود میان ترم حذفی اندیشه بدیم. مثه چیم خونده بودما.(البته کار عجیبی نکردم قرار شده از این به بعد به نی نی بگم "خان جون" (همون خانوم جون). این تصمیم من با اعتراضات و راهپیمایی شدید خواهرم همراه شد، اما همچنان خان جونه. "تورو من، من تورو، تورو خدا، خود خدا میدونه که من تورو، تورو من، من تورو، تورو خدا، خود خدا میدونه که من تورو، تورو من، من تورو، تورو من، من تورو، دوست دارمت..." همه اینا از عواقب زیاد گوش دادن به آهنگهای بنیامین. شماها زیاد گوش ندین ها! میشین بدتر از من ای بابا!...ای خدا..... عجیب دلم یه جوری شده! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
وای ی ی خدای من دیروز چه روزی بود!!! یک روز خوب، یک روز حاگیریست!
یکی از دوستام طی اس.ام.اسی، تصمیم گرفت که بره نمایشگاه کتاب و بقول خودش "یه داوطلب" می خواست تا بره. با زبون بی زبونی داشت میگفت بیا دیگه!!! منم که داوطلب، از دانشگاه بدو بدو اومدم تهران که ساعت ۳ یا ۴ مطب دکترم، میدون فلسطین باشم. روبروی مطب دکتر دانشگاه یکی دیگه از دوستام هست، اونم رفتم دیدم. از اونجا اومدم چهارراه ولیعصر و دوباره بدو بدو رفتم میدون ولیعصر. نمایشگاه که غوغا بود بس که آدم ریخته بود توش. از اونجا رفتیم دارآباد و در دل طبیعت یک سری حرفهایی، از یک سری آدمهایی زدیم که چون تکرار خاطرات بود، بطور زیرپوستی و نامحسوس حال جفتمون اخذ گردید. بعدشم با تیر خلاص دوستم حال اینجانب ۲برابر اخذ گردید. vaght bekheir ...Az emailaie ghashangeton mamnon
پ.ن: تلاش نکنید منظور رو متوجه بشین، چون فقط خودم میدونم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز صبح که می خواستم برم نمایشگاه، همسایمون دید انگار خیلی تنهامو و خیلیم حیوونی و آخیی هستم باهام اومد. دیگه حساب کنین که جشنی برپا بود در اندرون. انگزه(انقزه) راه رفتیم و بار کشی کردم، پاهام ورم کرده. از این طرفم این کیسه کتابا آویزون بود و هی می خورد به ساق پام، دقیقا همون جاییش که تاندون پاره شده، اونم درد گرفت صبحم که میرفتیم مامانامون اولتیماتوم دادن که تا ۱۲ نفر رو پیدا نکردین برنمیگردین خونه. ما هم جفتمون بیعرضه و وارفته، دست از پا درازتر با گردن کج برگشتیم خونه. منم خیال کردم داره تبلیغ میکنه برای همکاراش. یه پسره داغون اسگلتر از ما هم اونجا بود و مخ اونم بکار گرفته بود آقاهه. اونم دنبال ما اومد که کتابرو بخره. بالاخره هر طوری بود با شک و دو دلی گرفتم. از شعاع ۸ متری غرفه آسه آسه داشتیم میرفتیم که مبادا آقاهه دوباره بهمون گیر بده که کلش رو از غرفه بیرون کرد و داد کشید "کتاب رو خریدی؟ بیا اینجا!" پیش خودم گفتم ددم وای ی ی! الان می خواد بشینه اندر فواید کتاب بگه و یه ساعتی مخ بخوره. کتاب رو از من گرفت و اسمم رو پرسید... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط papary
|
|
||