تبليغاتX
papary
نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من
کنفرانس و میان ترم امروزم رو عالی دادم. اولین هام تو دوره کارشناسی بود و خدارو شکر خوب بود جفتش. تا آخرشم همینطوره. مطمئنم!

اما کنفرانسه بیشتر از همه بهم چسبید و کلی نشاط آور بود. کنفرانسم در مورد "مدیریت بحران" و در آخر با بحث "نقش زنان در مدیریت بحران" موضوع رو جمع کردم.

تو کلاسمون یه آقای حدودا 30 یا شایدم بالاترم هست که همیشه گیر میده به من. بنام ف.ق.خیلی دوست داره با من سر بسر بذاره و همیشه تیکه میندازه بهم. یا اگر تو کلاس یه نظری میدم سریع رو نظر من یه نظر مخالف میگه که وارد بحث بشه با من. اکثرا هم همیشه خودش میگه "آره با نظرتون موافقم." اکثر مواقع سعی میکنم حرفی بهش نزنم و فقط یه لبخند میزنم.

امروز قبل از اینکه کلاس شروع بشه به بروبکس گفتم بچه ها تورو خدا وقتی دارم توضیح میدم گوش کنین و اگر ازتون سوال کردم درست جواب بدین. خواهشا هم شکلک و از این حرفا در نیارین. ف.ق هم تو کلاس بود و میشنید!

استادمون که اومد بعد از حدودا 5 دقیقه من شروع کردم به ارائه کنفرانس. خداییش هم خیلی خوب ارائه میکردم و سعی میکردم با مثال های ملموس و عینی توضیحاتم رو تکمیل کنم. ف.ق و یکی دیگه از پسرای کلاس، ته کلاس و روبروی من نشسته بودن.

همینطور که چشم تو چشم بچه ها بودم و ارائه میکردم، چشمم افتاد به ف.ق و دیدم داره شکلکای خنده دار در میاره. بار اول محل ندادم و روم رو به طرف دیگه کردم. دوباره برگشتم اونطرف بخیال اینکه بیخیال شده، اما بازم داشت همون شکلک رو درمیاورد. یهو من یه ذره خندم گرفت اما نه اونطوری که حرفام رو قطع کنم. در اصل یه لبخند گنده اومد رو لبم. اما زودی خودم رو کنترل کردم و دیگه تا آخر سر به اونطرف نگاهی نکردم.

استادمون به عادت همیشه یه صندلی گذاشته بود جلوی تخته و نشسته بود روش و سرش هم پایین بود و داشت گوش میداد وقتی من حرف میزدم.

ارائم که تموم شد استاد تشویقم کرد و رفتم سمت صندلیم که بشینم. یهو اون یکی پسره که کنار ف.ق نشسته بود گفت "استاد ببخشید! من یه ایرادی داشتم به کنفرانس ایشون... ایشون اصلا نحوه برخوردشون خوب نبود. همش اون سمتی رو نگاه میکردن و اصلا نگاه و حواسشون به اینطرف کلاس نبود."

تا استادم اومد جواب بده، با یه حالت خیلی مودبانه (چون از توهین خوشم نمیاد، مخصوصا تو اینطور مواقع و شرایط) گفتم اتفاقا کاملا حواسم به اونطرف کلاس بود. اما بهتره دلیل اصلیش رو از آقای ف.ق بپرسین!

ف.ق گفت "از من؟ چرا از من؟ به من چه ارتباطی داره این موضوع؟"... گفتم وقتی میخندین چرا من باید به شما و اون سمت کلاس نگاه کنم؟...جواب داد "خنده؟ خب من همیشه این لبخند رو لبم هست. فکر نمیکنم این لبخند برای شما مشکلی بوجود بیاره، درسته؟"... جواب دادم اما اینی که من روی صورت شما دیدم نه لبخند بود نه خنده. من اسمش رو میذارم شکلک در آوردن. از شما تو این کلاس یه همچین کاری فکر میکنم بعید بود آقای ق. و بعدش هم نشستم سرجام و استادمون شروع کرد به حرف زدن.

در تکمیل توضیحات من درباره "مدیریت زنان" تئوری "سقف شیشه ای" رو که از تئوری های به ثبت رسیده خودش هست و ارائه کرد و آخرش رسید به اینکه "چرا نباید زنانمون رو باور کنیم؟ چرا اصلا نباید این مورد رو که باید یه زنانمون احترام بذاریم رو بلد بشیم؟ چرا آقای ق نسبت به این دانشجوی من که اینقدر عالی هست باید یه همچین رفتاری داشته باشه و ایشون رو مسخره کنه؟ کار شما اصلا درست نبود!"

خیلی این طرز برخورد استاد بهم چسبید. برای اینکه یه استاد غیر همجنس ازم در برابر یه همکلاسی غیر همجنس اینطوری حمایت کرد و برعکس خیلی از اساتید دیگه از کنار این موضوع بی خیال رد نشد. برعکس خیلی از اساتید دیگهُ حرمت دانشجو براش خیلی ارزش داره. البته ناگفته نمونه که از خودم هم خیلی خوشم اومد که اینطور در کمال احترام، جواب آقای ق و دوستش رو دادم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط papary  | 

مامانم امروز اومد. ساعت حدود ۶ صبح بود که رسید. خواهرم و شوهرش زودتر دیدنش چون رفته بودن دنبالش.

صبحانه رو همگی با هم خوردیم و کلی حال داد. ساعت ۷ و نیم بود که دوباره خوابیدم تاااا ۱۱. درس و مرسم بیخیال شدم کلا.


این هفته و هفته دیگه خیلی برنامم پره از درس. پنج شنبه برای درس سازمان و مدیریت کنفرانس مدیریت بحران دارم و بعدشم میان ترم اصول. یکشنبه هم کنفرانس مدیریت مالی. دوشنبه هم میان ترم میانه. نمیدونم چطوری نفس بکشم.

استاد میانه مون لج کرد که این میان ترم رو گذاشت. خیلی آدم عقده ای هستش. همون استادمه که ۵۸یی هست. اه ه ه!

اصول رو که خوندم هفته پیش و بلدم. فردا -یا به عبارتی امروز- باید کنفرانس ها رو بخونم و جمعه و شنبه میانه رو. جالبه که شنبه و سه شنبه هم شاگرد دارم... اما از پس همشون بر میام. میتونم من!


خواهرم داشت میگفت "ترکیه که بودیم هر کی تو خیابون پانیا رو میدید وایمیساد و نگاهش میکرد. بعضیا میگفتن چه چشمای قشنگی داره. ۳تا دختر ژاپنی باهاش عکس انداختن. جهانگیر بودن!!!!...منظورش جهانگرد بود.

امشبم که من یه سوتی اساسی دادم. خواهرم اینا داشتن میرفتن. پانیا بغل خواهرم بود و داشت کفشش رو میپوشید. یهو گفتم مواظب باش در بچه نمونه لای سر!!!!

اما هر چی باشه به پای سوتی خواهرم که نمیرسه. مال اون ۳تا جهانگیر! بودن. من تازه یه دونه سوتی دادم. هنوز ۲تای دیگه جا داره!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط papary  | 

همسایه پایینیمون داره نقاشی میکنه و چند روزه شدیدا بوی رنگ داره خفمون میکنه. از دیروز دماغم و گلوم کلا کیپ شده. گلاب به روتون اگر یکی جلوم ب...زه، از صداش متوجه میشم فقط.

دیشب نه با دماغم نه با دهنم میتونستم نفس بکشم. چند بار که نفسم بدجور گرفت فکر کردم الاناست که دیگه غزل خداحافظی رو بخونم کم کم و افقی بشم.

صدامم عین آقاها کلفت شده. هرکی زنگ میزنه و گوشی رو برمیدارم یه مکث میکنه و بعد شروع میکنه به حرف زدن.


امروز چهارشنبه ۱۸ آذر بود. تا اینجاش رو که همتون میدونین و چیز تازه ای رو کشف نکردم. اما یه اتفاقی قرار بود پیش بیاد.

                          یک عدد من

خیلی خوشحال بودم. ۲ سال بود که منتظر یه همچین روزی بودم. میدونم که مامانم تو دلش کلی خوشحال بود. از چشمش میشد فهمید اینو.

همش خدارو شکر میکردم که این توان رو بهم داده که بتونم یه ذره از زحماتای مامانم رو به خوبی جبران کنم.

کلاهه رو سرم نمیموند و همش میترسیدم بیافته از سرم. خیلی تنگ بود آخه. اما خدارو شکر سوتی نشد و همه چیز عالی بود.

وقتی سوگند میخوردیم یه ترس عجیبی افتاده بود تو دلم و یه مسئولیت عجیبی رو رو پشتم حس میکردم.

حالا باید همه تلاشم رو بذارم رو درسای کارشناسی و بازم ممتاز بشم، البته با کمک خدا.

پ.ن: دیوان خیام، Flash Memory 4G، و یه لوح تقدیر به شاگرد ممتازها دادن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط papary  | 

حدس میزدم امروز یه روز پر خبر و ماجرایی باشه.

اولش همه چیز به خوبی پیش رفت و کلی آسمون آبی! و آره و اینا بود. اما بعد یهو طوفانی شد و گند زد به همه چیز. همونطور که به خودم قول داده بودم، تودار بودم و در حقیقت به یه جایی! اوضاع رو حساب میکردم. اما بعدش که دیگه حسابی عصبانی شده بودم (میگم عصبانی، یعنی عصبانی شده بودما!) تصمیم گرفتم یه ذره دست از تودار بودنم بردارم و یه حرکتی بکنم.

این شد که یه نیمچه غرشی کردم تا طرف حالیش بشه این همه مدت خر نبودم، فقط مراعاتش رو میکردم و چیزی به روش نمیاوردم. اون روی دیگه منم تا حدی دید.

تصمیم قاطعم رو امشب ۱۰۰٪ گرفتم. اصلا فایده نداره این همه اعصاب خودمو بریزم به هم و بخوام هی هیچی نگم. اعصاب خودم و روحیه خودم بیشتر از هر چیزی تو دنیا برام مهمه و ارزشمند. پس نباید خرابش کنم و هی بخوام روش خرت خرت ناخن بکشم.

طی یکی دو روز آینده با چیزی که تو فکرم دارم، کار رو یه سره میکنم. البته به کمک های همیشگی خدا هم نیازمندم. شنیدی خدا جون؟!


امروز ظهر تو اتوبوس که بودم یه شماره ای که تو گوشیم سیو نداشتم زنگ زد بهم. معمولا به شماره هایی که نمیشناسم جواب نمیدم اما گاهی هم استثنا قائل میشم... از دانشگاه شهریار بود. چهارشنبه هفته دیگه جشن فارغ التحصیلی گرفتن و زنگ زده بودن که بیا کارت ورود به جشن رو بگیر.

با اینکه باید قید درسای چهارشنبه رو بزنم و اصلا دانشگاه نرم، اما کلی ذوقمندم که می خوام برم. بیشتر از این خوشحالم که میتونم مامانم رو خوشحال کنم و یه ذره از زحمتایی که برام کشیده رو جبران کنم. اما هنوز تا اون هدفی که در سر دارم کلی مونده که با کمک خدا حتما بهشون میرسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط papary  | 

پانیا و مامانش از دیشب خونه ما موندن. نه اینکه فکر کنین خدایی نکرده خواهرم با شوهرش دعوا کرده بودن و با ساکش اومده بود خونه ننش! نه. چون صبح زود باید جایی میرفتن، و نمی خواستن که پانیا بدخواب بشه کله سحر، ترجیح دادن که یه شب رو با طبعیت از قانون زنا اینور-مردا اونور سر کنن و ضعیفه ها بمونن خونه ما و مردا بمونن خونه اونا. البته منظورم از "مردا" شوهر خواهر گرامیم و خودش هست.

ظهر قبل از اینکه بخوام برم دانشگاه، یهو به سرم زد که از پانیا عکس بگیرم. قابلمه رو آوردم و گذاشتیمش تو قابلمه و عکس گرفتم. اول رو مبل بود، بعد دیدم حال نمیده، بردیمش گذاشتیم رو گاز و اونجا ازش عکس گرفتیم. اگر وقت بیشتری داشتم و عجله نداشتم احتمالا به سرم میزد تو قابلمه ه یه ذره آب بریزم و زیرش رو روشن کنم! آدم وقتی یه خاله ای چون من داشته باشه این چیزا رو هم در پی خواهد داشت!


قبل از دانشگاه با چنتا از دوستان وبلاگی یه قرار ملاقات داشتم. طبق معمول که همیشه باید همه جا زود برسم، اولین نفر رسیدم. 

از اونجایی که وقتی خرخون باشی، وقتی تر که یه درس 4 واحدی هم اونروز داشته باشی و وقتی تر تر که یه لشکر از بروبکس دانشگاه هم منتظرت باشن برای گرفتن جزوه هات، با اینکه خیلی دوست داشتم بیشتر بمونم پیششون مجبور شدم زود از پیششون بیام.

پ.ن: به دلیل اینکه این قرار یک قرار عمومی نبود، و به دلیل اینکه شاید دوستان دوست نداشته باشن اسمی ازشون برده بشه، پس منم اسمشون رو نمی نویسم.


تو پست قبلی نوشته بودم که آمار یه نفر از بروبکس دانشگاه رو می خوام بگیرم اما چون هیچکسی رو نمیشناسم فعلا نمی تونم. امروز متوجه شدم یکی از همکلاسی های خودم، یه دوستی داره که (دوست داره با دوست تو دوست بشه، تو دوست داری...) شاید بتونه آمار اون بنده خدا رو در بیاره. مکالمه بین من و "ف" دوستم رو بخونین و خودتون برداشت کنین.

من: میتونی یه کاری کنی برام لطفا؟

ف: ...

من: به اون دوستت میتونی بگی اگر براش امکان داره آمار {...} رو برام بگیره؟

ف: آره! چرا که نه. در چه رابطه ای آمار می خوایی؟

من: آمار دیگه. آمار باشه. تو چه موضوعی نداره!...میتونی؟ یا اگر برات زحمت میشه بیخیالش بشو.

ف: نه بابا چه زحمتی! میرم به دوستم میگم که بره از {...} جزوه آمارش رو بگیره!...تا کی بر میگردونی بهش؟

من: ... ...منو مسخره میکنی یا جدی متوجه نشدی چی میگم؟

ف: وااا! مسخره برای چی؟ تو میگی آمار {...} می خوایی، منم میرم به دوستم میگم جزوه آمارشو بگیره برات. اما تو که این ترم آمار نداری!

من: باباااا! منظور من اینه که بری بپرسی از دوستت ببینی فلانی...

ف: آهااا! حالا فهمیدم! آخه تو میگی آمار. خب بگو بره ببینه {...} چطور آدمیه و چی کار میکنه و ...!

...

...

باور کنین من عین حقیقت رو بدون هیچ کم و کاستی یا شاخ و برگ اضافی نوشتم. خودمم جدا داشتم میترکیدم از اینکه چرا یه نفر نباید منظور منو متوجه بشه در صورتی که اینطور واضح دارم حرف میزنم! بالاخره متوجه شد من چی میگم و چی می خوام. اما بازم فکر نکنم بتونه کاری از پیش ببره. احتمالا میره به شخص مورد آمار قرار گرفته میگه "جزوه آمارتو بده می خوام بدم به اون دختره!" در صورتی که با انگشت اشاره داره منو نشون میده.


شب هم که تو راه برگشت بودم، یکی از دوستانم که حدودا ۶ ماه! به دلایلی! هیچ خبری ازش نداشتم و نگرانش بودم، و چند روز هم بود که تو فکرش بودم، بهم زنگ زد و کلی خوشحالم کرد. همه این مدت اینجا رو می خونده و ازم خبر داشته و احتمالا هم این پست رو بخونه.

به خودت نگفتم اینو، اما خوشحالم از اینی که زنده و سالم هستی! حالا خط مقدمم نیومدی، نیومدی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط papary  | 

من هی میگم این مغز من پر از خلاقیته، اونوقت هیششششکی باورم نمیکنه. نمونش همین عکسایی که این پایین گذاشتم!

                   چیپس

 

                   چیپس

برعکس همیشه که چیپسم رو با ماست می خورم، این دفعه با سس کچاپ خوردم. یه چنتایی که خوردم دیدم این خلاقیته داره ذهنم رو میترکونه، این بود که اجازه دادم هرچی خلاقیت در اذهانم وجود داره فوران بزنه. نتیجش این شد که دیدین! فقط یه ذره دوز عشقولانه ایش بالا رفته که اونم زیاد مهم نیست، خود اثر مهمه!


دانشگاه شهریار که بودم همه رو میشناختم و تا اراده میکردم آمار یه نفر رو بگیرم -دختر یا پسر- در عرض سه سوت عین این فیلم اکشنا که تو کامپیوتر طرف یه چیزایی تایپ میکنه و کامپیوتره تا آمار چند بار WC رفتن شخص مورد نظر رو میده، آمار طرف رو درمیاوردم. خلاصه که کلی برای خودم حکومت میکردم اونجا!

اما اینجا که اومدم هنوز به اونصورت کسی رو نمیشناسم و گاهی از فوضولی که دارم دق میکنم، خیلی تو ذوقم میخوره. همش نگران پوست صورتمم که نکنه یهو چروک برداره! شدیدا نیازمند اینم که آمار یه بنده خدایی رو در بیارم، اما چه کنم که غریبم و نا آشنا! امان از درد غربت که از دردر دندون هم بدتره!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این روزا اگر کلاس نداشته باشم یا فقط دوشنبه ها که کلاسم عصری باشه، ساعت ۸ از خواب بیدار میشم و شروع میکنم به درس خوندن. باقی روزا ۹ بیدار میشم. دیروزم می خواستم همینکارو کنم اما چون خیلی خسته بودم قید درس خوندن رو زدم و خوابیدم تا ۱۱. موبایلم ۱۱ زنگ زد اما برای نیم ساعته دیگه ست کردم. بالاخره ۱۱:۳۰ به زور جرثقیل بلند شدم.

اما اصلا حالم خوب نبود و دلم همش درد میکرد. یه ذره اولش به روی خودم نیاوردم و فکر کردم شاید مال مسواک نزدن شب قبلش باشه. بعد صبحونم به گفته مامانم یه چایی نبات خوردم. نصفه های لیوانه بودم که ...

اگر بگم نیم ساعت تو توالت بودم و همش داشتم اس اس! میکردم دروغ نگفتم. دیگه جونی برام نمونده بود که بخوام حتی نفس بکشم. نه دنیا رو داشتم نه آخرت! تا می خواستم بیام بیرون یا {...} میگرفت یا {...}! یه مدتی همینطوری افتاده بودم تو توالت و دنیا جلوی چشمام میگشت. به زور خودمو بلند کردم و اومدم بیرون.

ساعتم شده حدودای ۱ و من باید ۲ راه بیافتم برم. جدا نمیدونستم برم یا نرم؟! فکر اینو میکردم که اگر نرم یک جلسه درس ۴ واحدی رو از دست میدم. منم که جزوه هیچ کسی جز خودم رو نمی تونم بخونم. با این اخلاق گندم!

بالاخره هر طوری بود به زور، مامانم یه لیوان دیگه چایی نبات و عرق نمیدونم چی چی که از اون عطاریه تو تجریش مامانم همیشه میخره، بهم داد و یه ذره جون گرفتم. وقتی خواستم آماده بشم برم خودمو که تو آینه نگاه کردم وحشت کردم. رنگ لبام که کاملا سفید شده بود، کلی رژ لب زدم تا یه ذره مثلا رنگ گرفتم. چشامم که عین این آدم خورا شده بود. موهای آشفته، ناخن بلند، واه و واه و واه! (حسن کچل یادتونه؟!)

حالا سر کلاس مگه زمان میگذشت؟! روزای دیگه این ۴ ساعت مثل بنز میگذره و تموم میشه ها اما دیروز ساعت هی کش می اومد. شب که اومدم خونه یه ذره کته با ماست و یه تیکه جوجه کباب خوردم و بیهوش افتادم تا ساعت ۱۱ صبح امروز.

خدارو شکر تب نکردم از دیروز تا حالا، فقط یه ذره دیشب لرزم گرفته بود. دیگه هم اس اس ندارم خداروشکر اما تو دلم همش میسوزه.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط papary  | 

الان ساعت ۴ صبح جمعه هست. از عصری ساعت ۵ (همون عصر پنج شنبه منظورمه، تورو خدا گیر ندین!) که اومدم خونه اول یه خواب ۲ ساعته کردم و بعد به زور گرسنگی از خواب بیدار شدم. مامانم خونه نبود. تنها هم که باشم عمرا چیزی بتونم بخورم مگر اینکه دیگه اختیار معدم دست خودم نباشه و نتونم از پسش بر بیام.

تو یخچال رو یه نگاهی کردم و دیدم یه ذره لوبیا پلو داریم که از خوردنش منصرف شدم. شبا شام نمی خورم مگر اینکه یه وضع اضطراری-گرسنگی-در حد مردن (این ۳ تا کلمه رو با هم بخونین) پیش بیاد. اگرم بخورم برنجی اصلا نمی خورم چون باید تا صبح بشینم پشت در توالت. بالاخره یه چیزی درست کردم و خوردم، اما به زور گوجه فرنگی میدادمش بره پایین. گفتم که تنها باشم چیزی نمی تونم بخورم!

بعد اومدم پای کامپیوتر و د یالا! یاهو میل که از دیشب قطع بود کلا. تو این هیری ویری هم باید یه پیام تبریک تولد میفرستادم برای کسی تو فرانسه، همش حرص اینو می خوردم که داره دیر و دیرتر میشه. نوشدارو برای بعد مرگ سهراب که نمی خوام! اما این حرفا برای فاطی -یا همون یاهو میل- تنبان نشد و تا الان که ساعت ۴ صبحه جمعه هست وصل نشده بود.

یه سری به وبلاگ خودم و بروبکس زدم و بعد بفکر پروژه مدیریت مالیم افتادم. اولین پروژه کارشناسیمه. استادمون گیر داده یکی از درسای سال اول رو برداریم خلاصه کنیم براش بیاریم. حالا کتابش چند صفحه است؟! ۷۰۰ صفحه! تا آخر آبانم بیشتر مهلت نداریم... یه هفتس کتابش رو از انباری آوردم گذاشتم رو میزم و هر روز نگاهش میکنم و کلی فغان و ناله و نفرین سر میدم که چطوری من اینو تایپ کنم آخه؟ دستم خیلی تنده اما کو وقتش؟!

یه فکری به ذهنم رسید که بشینم اول تو اینترنت بگردم ببینم میتونم چیزی پیدا کنم که از تایپ کردن خلاص بشم یا نه؟ شروع کردم به گشتن و بعد از حدود ۲ ساعت از این سایت به اون سایت رفتن و از این وبلاگ به اون وبلاگ رفتن، بالاخره اون چیزی رو که می خواستم پیدا کردم و کلی ذوق و حرکات موزون در اقصی نقاط بدنم، علی الخصوص یه جای خیلی استراتژیکم برپا شد. بعد از جشن و پایکوبی و آره و اینا، حالا نوبت این بود که بیارمشون تو M.S Word و درستشون کنم. منم که کلا رو این چیزا خیلی حساسم که همه چی مرتب باشه و عالی.

تا ساعت 3 مشغول اینا بودم و بالاخره تموم شد. هی دست دست کردم که شنبه ببرم سر کوچه پرینتشون کنم، اما مگه طاقت میاوردم! هی حجوم میبردم به سمت پرینترم و به ضرب و زور زیرپایی گرفتن برای خودم، خودمو منصرف میکردم که بچه جون بیرون ببر، بیخودی کارتریجت رو حروم نکن. اما مگه به گوشم میرفت؟ بالاخره دل رو زدم به دریا یا همون کارتریج و همش رو پرینت گرفتم. حالا هم همینطوری مونده رو میزم تا شنبه که ببرم سر کوچه فنر و جلد بهشون بزنم.

اما الان احساس میکنم تمام مهره های گردنم و کمرم عین مسافرایی که از ساعت 5 تا 8 شب تو مترو یا اتوبوس رو سرو کله همدیگه بصورت آویزون سوار میشن، شدن. حالام می خوام برم بخوابم. صبح باید 9 پاشم و عین چی!!! شروع کنم به درس خوندن. کلی عقب موندم، البته منظورم از نظر درسیه نه عقلی!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:19 قبل از ظهر  توسط papary  | 

این یه ماهه از وقتی مترو قاطی کرده دیگه سعی میکنم با اتوبوس برم دانشگاه. تقریبا همون زمان علافی این یکماهه تو مترو رو میکشم، اما مطمئنم که زمان علافیه اتوبوس ثابته. اتوبوسا از تو طالقانی میرن یه ذره از راه رو. امروز از هل اینکه مبادا گیر کنیم تو شلوغی، خیلی زودتر راه افتادم. خدارو شکر سمتی که ما میرفتیم فقط ماشینای خالیشون بود و یه عده کمی پراکنده بودن فقط. اصل شلوغی انگار دم لانه جاسوسی! بود. کلاسم یک بود اما از دوازده دانشگاه بودم.

رفتم تو یه کلاس خالی نشستم و خواستم که مجلم رو بخونم. بقل این ساختمونی که امروز کلاس داشتم یه مدرسه دخترونه س. دقیقا نمیدونم دبیرستانه یا راهنمایی. اما هرچی هست که بچه های خیلی با نشاطین. یه جورایی یاد خودم افتاده بودم زمانی که هنرستان میرفتم. یادش بخیر چقدر شر میریختم و شیطونی میکردم. داشتن وسطی بازی میکردن. تا اینارو دیدم به این فکر کردم که چند سال از آخرین باری که وسطی بازی کردم میگذره؟ خوب بازی میکردم  و همیشه کلی بل میگرفتم...به این فکر کردم که چند وقته اصلا از این بازیا نکردم؟

یه نیم ساعتی مشغول دیدن اینا بودم و از صدای خنده اونام، منم برای خودم می خندیدم و دل به نشاط بودم. یه چنتا پسرم اومدن و رفتن تو کلاس، فقط نگاهشون رو حس میکردم رو خودم. چون موزیکم تو گوشم بود دیگه متوجه نمیشدم چی میگن و چی نمیگن.

وقتیم کلاسمون تموم شد تا اون یکی ساختمون پیاده اومدیم و دنبال یه مغازه ای بودیم که ذرت مکزیکی داشته باشه. آخر سر هم به سیب زمینی سرخ کرده رضایت دادیم. اومدیم این ساختمون بچه ها گفتن انگار بچه های دانشگاه ۱۳هشون رو بدر کردن و سبزه هاشونم گره زدن! خدارو شکر که ما نبودیم اونموقع.


میدونی چیه؟ همیشه بدم میاد از اینی که یکی بخواد چکم کنه یا من بخوام یکی رو چک کنم. بقول خودم از "کارت حضور و غیاب زدن" بدم میاد، دیوونم میکنه. میفهمی!؟ اصلا از این اخلاقا خوشم نمیاد. از اینی هم که یکی الکی هندونه بذاره زیر بقلم خوشم نمیاد. چون 100% هندونه هاش آبکی و گلخونه ای از آب در میان.

پس سعی نکن خرم کنی یا دائم چکم کنی، چون دیر یا زود کاسه صبرم لبریز میشه. اونموقع دیگه این آدمی که الان میبینی رو نمیبینی!


دوشنبه شب که بارون می اومد، بعد دانشگاه مجبور بودم برم اون یکی ساختمون. دقیقا 7 شب بود. وایساده بودم تا اتوبوس یا یه تاکسی که جا داشته باشه -ترجیحا جلوش- بیاد و سوار بشم. نم نم بارون می اومد اما با این حال نیاز به چتر داشتم. خدارو شکر مانتومم تیره نبود که بگم دیده نمیشدم و از طرفیم زیر چراغ خیابون وایساده بودم. هیچ جای توجیحی نبود خلاصه. یهو یه صدای ترمز اومد و بعدشم شپ!...

یه 200 و خورده ایه! ترمز کرد و دقیقا چرخش افتاد تو چاله آب و هر چی آب بود پاشید رو شلوارم. فک کن! شلوارمو شنبه شسته بودم و کلی تمیز بود... از تو ماشینش منو نگاه کرد و یه خنده چندش تحویلم داد. جدا می خواستم چارتا دری وری بهش بگم مرتیکه رو، اما خودمو کنترل کردم. پیش خودم فکر کردم حالا من بیام بهشم چارتا دری وری بگم، با نفر بعدی چیکار میکنه؟ با اونم همینکارو میکنه دیگه، شایدم بدتر! فقط نگاهش کردم و بهش گفتم خیلی ممنون که خیسم کردین!!!! بازم از رو نرفت و بربر نگاهم کرد.

این همه صغرا کبرا چیدم که بگم تورو خدا اگه این روزا با ماشین خودتون بیرون میرین، مواظب عابرا باشین که خیسشون نکنین. تورو خدا اگر جلوی یه عابر میرسین پاتون رو بیشتر رو پدال گاز فشار ندین که آب بیشتر بپاشه بهش طوری که تمام اعضا و جوارح داخلی و خارجیش خیس بشه و یه جای خشکم براش نمونه. برای یه ثانیه هم که شده خودتون رو بذارین جای اونی که بیرونه و همین ابو قارقارک شمارو نداره. همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط papary  | 

اندر احوالات امروز اینجانب همین بس که امروز عملیات مذکور به انجام رسید و آره و اینا!...سوالم نکنین که عمرناش بگم چیه.


با یه بنده خدایی تو دانشگاه صحبت وبلاگ و این حرفا بود یهو گفت "وبلاگ یه دختره رو می خونم اسمش پریاست. خیلی از نوشته هاش خوشم میاد. شخصیتش رو خیلی دوست دارم" یه آن دقیقا اینطوری شدم.

گفتم جدا! اسم وبلاگش چیه اونوقت؟...داشت چایی می خورد و همون موقع که من داشتم ازش سوالو میپرسیدم چایی تو دهنش بود. تا چاییش رو قورت بده و جوابمو بده خیلی بهم سخت گذشت. همش خدا خدا میکردم که وبلاگ من نباشه و فقط یه تشابه اسمی باشه.

بالاخره اسم وبلاگ رو گفت و دیدم نه خدارو شکر وبلاگ من نیست. اما لو رفته بود که منم وبلاگ مینویسم. هرکاری کرد که لینکش رو بدم بهش، ندادم. دلیلlم این بود که دوست ندارم چیزایی که مینویسم رو کسایی که منو از نزدیک میشناسن بخونن. دوست دارم اون Privacy بکر و نابی که دارم حفظ بشه. شاید من بخوام 4تا دری وری پشت سر طرف بنویسم و اونوقت نتونم. دوست ندارم یه روزی برسه که مجبور بشم وبلاگم رو حذف کنم یا خود سانسوری بگیرم.

نتیجه اخلاقی: دوستان! تا هر کسی زرتی از راه رسید لینک وبلاگتون رو بهش ندین. چون ممکنه یه روزی مجبور بشین همه اون چیزایی رو که نوشتین حذف کنین یا دچار خودسانسوری بشین.


خیلی خستم و خوابم میاد. این روزا از صبح خیلی زود مشغول خوندنم تا شب. از بس نشستم، باز اون کمر دردای اذیت کننده دارن شروع میشن و آزارم میدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط papary  | 

هر زمانی که از خونه می خوام برم بیرون، در صورتی که کوله داشته باشم و باید از مترو استفاده کنم، کارتم رو میارم میذارم تو جیب مانتوم که توی ایستگاه معطل نشم. وقتی هم از گیت رد شدم کارتم رو میذارم سر جاش که تو جیب مانتوم نمونه. بالای کولم یه جیب کوچیک داره که مخصوص کارت مترو و کیف پول خوردام هست.

امروز که می خواستم کارتم رو بردارم اصلا تو اون جیبه نبود...... فکر کردم همینطوری انداختم تو خود کوله. لای کلاسووور، لای کتابااا، لای مجله، تو جعبه عینک آفتابیم، تو کیف پول، تو کیف کوچیک لوازم آرایش و کیف کوچیک داروهام، تو جیب مانتو و شلوارم (در صورتی که اینجاها چیزی میذارم) هر جایی رو که گشتم نبود که نبود.

یه ذره که فکر کردم متوجه شدم دیروز تنها جایی که به کیفم تسلط نداشتم تو اتوبوس بود که کولم پشتم بود و یه نفرم چسبیده بود بهم. کیف پول خورد رو نتونسته برداره چون بزرگتر از در جیبه هست و گیر میکنه وقتی می خواد بیاد بیرون. خدا کنه حدسم اشتباه باشه.

از وقتی اومدم خونه همه جارو گشتم با اینکه میدونم جایی غیر از اون جیبه نمیذارم کارتم رو. همش امید دارم که پیدا بشه. چون از شکل این کارت جدیدا اصلا خوشم نمیاد. کارت خودم از اون کارتای نسل اول بود. توشم ۴ هزار تومن شارژ داشتم.


منوی پیشنهادی: لطفا اول خود این پست و بعدش کامنت دونیش ، کامنت های "نمیشناسی" رو بخونین اگر خواستین. اگرم نخواستین، خب نخواستین دیگه!

اگر من با دوست همجنس خودم بیرون برم، مسلما اگر قبلش حرفی از "مهمون کردن همدیگه" در میون نباشه امکان نداره که بذارم صورت حساب های منو پرداخت کنه، یا برعکس. تابع قانون "دنگی دونگی" هستم شدیدا. چون اصلا دلیلی برای اینکار نمیبینم.

اگر با دوست غیر همجنسم برم بیرون، و در صورتی که "فقط" (تاکیدم رو این خیلیه ها) دو تا دوست معمولی باشیم، هیچ فرقی با مورد قبلی نداره بازم.

اما اگر، با دوست غیر همجنسم که رابطه ای بیشتر از "فقط دو تا دوست معمولی" بین ما باشه بیرون برم (ببخشید که نمی خوام از اصطلاح "دوست پسرم" استفاده کنم چون اصلا از اون کلمه خوشم نمیاد)، دلیلی نمیبینم که بخوام من صورت حساب رو پرداخت کنم. یه جورایی همون "هر کی خربزه می خوره، پای لرزش هم میشینه."

چرا، اگر یه مناسبتی خاص از طرف من باشه، مثلا تولدم یا چمیدونم مثه دادن یه سور، "حتما" من باید صورت حساب رو پرداخت کنم. یا اگر بدونم که طرف آدم آویزونی نیست (که متاسفانه اکثر آقایون جوان دارن اینطوری میشن. خودم اینو چند بار تجربه کردم تا حالا. با عذر خواهی فراوان از اونایی که خدارو شکر اینطوری نیستن)، منم اونو مهمون میکنم. در غیر اینصورت از همون قانون خربزه ای پیروی میکنم.


دو شب گذشته آخر شب که می خواستم بخوابم دوش گرفتم و با موهای خیس خوابیدم. با اینکه میدونستم اصلا کارم درست نیست! جوونی و خامیه دیگه.

در نتیجه امروز از صبح که پاشدم همش سرف (سلفه!) میکنم. شدیدا با آب- نمک با نمک زیاد، صمیمیت زیادی رو حس میکنم فعلا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این چند روزه واقعا درگیر بودم، و البته هنوزم هستم. البته درگیریه خاصی نیست. معمولا وقتی دانشگاه شروع میشه، یه بچه خرخون حال بهم زن! عین من، چه مصائبی داره؟
پانیا خانم اولین کادوی روز دختر رو از خاله جونش -که من باشم-  نقدا دریافت کرد...الهی ی ی ی قربونش برم من.

اما خاله جونش هیچی از هیچ کسی دریافت نکرد و تازه کلی هم غر میزد که چرا روزمو تبریک نمیگین؟

خانمای جوون، با یک روز تاخیر روزتون مبارک.


امروز شدیدا رو شانس بودم. بقول برادر تتلو "وای که چه حالیه ه ه، همه چی عالیه..."

ساعت ۱ کلاس داشتم. از پله ها که میرفتم بالا دیدم دوستم وایساده سر پله ها و یه قیافه ناراحت به خودش گرفته. بهش میگم چت شده ناراحتی؟ میگه "پریااااا ! این استاده نمیاد. دم کلاسو نگاه کن؟ آموزش کاغذ چسبونده. حالا تا ۳ و نیم که اون یکی کلاسمون شروع بشه چه کار کنیم؟" بهش گفتم این ناراحتی داره دیوونه؟ پایه ای  بریم هایدا و یه ساندویچ بزنیم در جهت روشن شدن؟ بعدشم میریم ساختمون شریعتی، منم میرم سایت و  ترجمه هام رو از تو iGoogle در میارم.

چهارشنبه ها که میرم اون ساختمون، از جلوی هایدا رد میشم اما هیچ روزی نشده بود برم غذا بخورم. چون یا تنها بودم، یا اگر دوستم باهام بود وقت نداشتیم و باید زودی می اومدیم ساختمون شریعتی که به کلاسمون برسیم. اما امروز یه دلی از عذا در آوردیم در این حد! بعدشم تا اون یکی ساختمون پیاده اومدیم و کلی حال داد.

شریعتی که اومدیم، گلاب به روتون دنیا برام تیره و تار بود و هیچی رو نمیدید چشام! حتی اسم خودمم یادم رفته بود. غصم شده بود که چطوری برم دستشویی دانشگاه؟! آخه اصلا عادت ندارم بیرون از خونه برم دستشویی، مخصوصا که ایرانی باشه.

اما امروز باید دل و به دریا میزدم و میرفتم. هرطوری بود خودمو رازی کردم که حالا اگر برای یه بار از توالت ایرانی استفاده کنم نمیمیرم که، و به خودم وعده یه ساندویچ دیگه هایدا رو دادم تا بالاخره رازی شدم.

تو دستشویی که بودیم یهو دیدم دوستم میگه "بیا برو این یکی. خدا برات جور کرده." در کمال ناباروری دیدم که دانشگاه ما دستشویی فرنگی داره.........این مدت اصلا ندیده بودم. از ذوقم می خواستم بپرم دوستمو بقل کنم. فورا حرفمو برای قولی که به خودم داده بودم پس گرفتم و پیچوندم خودمو. چون قول ما برای توالت ایرانی بود نه فرنگی!

داخل که رفتم، بعد از تشریفاتی که داشتم، وقتی می خواستم درو ببندم گیره در خراب بود و بسته نمیشد. (ای خدا! چرا خوشی ها انقدر زودگذرن؟)...دوستم پیشنهاد داد "من از بیرون میبندم" و درو از بیرون بست. همون موقع گیره داخل هم بسته شد و ...آره دیگه! حالا از اینورم هی به دوستم میگم تو برو پایین تو سایت یا بشین تو بوفه تا من بیام. کیفمم که پیش توس خیالم راحته...بعد از چند دقیقه دوستم گفت "من میرم بیرون وایمیستم."

وقتی می خواستم بیام بیرون، گیره داخل رو که باز کردم و درو حل دادم، دیدم ای وای ی ی! در که از اونور بستس! چی کار کنم خدایا؟ موبایل و کیفو همه چیمم که پیش دوستمه و نمی تونم زنگ بزنم بیاد درو باز کنه! دادم که بزنم خیلی ضایعس...اما چاره ای نداشتم جز داد زدن. اول آروم صداش کردم. بعد یه ذره بلندتر که شنید و اومد درو باز کرد.

خنده بازاری بود برای خودش. میگفت "تازه می خواستی منم بفرستی پایین! اونوقت چطوری می خواستی بیایی بیرون؟"

کلاس زبانمم که تشکیل شد، از اون همه آدم فقط من بودم که ترجمه ها رو نوشته بود و تقریبا بلد بود. بقیه حرص استاده رو درآورده بودن و تا آخر کلاس هرکی سعی میکرد یه روش تدریس رو به استاده پیشنهاد بده...اما در کل امروز خیلی خوش گذشت.

نتیجه اخلاقی: از کوچکترین و پیش پا افتاده ترین اتفاقات پیش اومده، بهترین استفاده رو ببرین...گاهی لازمه آدم یه ذره دل به نشاط باشه. 


بعد از دانشگاه، تو اتوبوس همه مسافرا شدیدا منو GPS فرض میکردن. هر کی هر آدرسی می خواست مستقیم می اومد سمت من و از من سوال میکرد...به قیافه خودم شک کردم!
امروز صبح یه خواب وحشتناک میدیدم. وقتی که ساعتم زنگ زد اصلا نمی دونستم چطوری خدارو شکر کنم که از اون خوابه نجات پیدا کردم. حسابی ترسیده بودم. حتی میترسیدم تا چند دقیقه از رختخوابم بیام بیرون.

اصلا تازگیا خیلی خوابای عجیب غریب میبینم. همشونم بخاطر این درسای مزخرفیه که میکنم تو مخم و همش فکرم مشغوله...کمبود خوابم که حسابی دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط papary  | 

بر اساس تحقیقات آلمانی ها افرادی که در این تحقیق روزی چند دقیقه به سی.نه زنا.ن زل میزدن نسبت به افراد دیگر تا ۵۰٪ کمتر دچار حملات قلبی می شوند. و به افراد بالای ۴۰ سال توصیه شده است که حداقل روزی ۱۰ دقیقه به سی.نه های بزرگ زل بزنند.

جل الخالق!!! آدم که چیا نمیشنوه تو این دوره زمونه. اصلا دوره آخر زمون شده.


من یه اخلاق خیلی نمیدونم خوبی یا گندی دارم که وقتی پای حساب کتاب میاد وسط اصلا حوصله تک و تعارف الکی ندارم و دوست دارم طرف هم همینطوری با من باشه. مثلا وقتی قراره هر کی دنگ خودش رو بده، دیگه توش اما و اگر نباید بیاد. نباید کسی سر کس دیگه هوار بشه. 

چند روز پیش رفتیم بوفه دانشگاه که یه چیزی بخوریم که تا ساعت ۵ که اون یکی کلاسمون شروع میشه نمیریم. دوستم یه ساندویچ خرید و من یه چیپس.

وایسادیم دم پیشخون و من داشتم پول خودمو میدادم که دوستم دست منو میکشید و اصرار اندر اصرار که "من باید چیپستو حساب کنم" و تندی هم پول داد به خانمه. حالا هرچی میگفتم نمی خوام، هر کسی باید سهم خودش رو بده، تو گوشش نمیرفت که نمیرفت. به خانمه هم هر چی میگفتم خانم شما فقط ساندویچ ایشون رو حساب کنین، الکی برگشته میگه "دیگه پول خورد ندارم، یه جوری خودتون بعدا با هم حساب کنین." و یه لبخند چندش تحویل من میداد.

وقتی دیدم راه به جایی ندارم و این دوستمم بیخیال نمیشه، همچین یه ذره تند -اما نه با بی ادبیاـ به خانمه گفتم شما فکر کن از اول ما دو نفر سوا اومده بودیم و دو تا مشتری جدا بودیم، نکنه بازم میگفتین برو با فلانی حساب کن؟...این پول منه، لطفا چیپس منو حساب کنین. مرسی... بعدشم که دوستم دید من کوتاه نمیام و سر حرفم هستم، بیخیال شد و رفتیم و به خوشی از چیپس و ساندویچ هم خوردیم.

می خوام بگم که اصلا دوست ندارم اینطور تعارف ها رو. بنظرم وقتی هر کسی دنگ خودش رو بده، رفت و آمدها بهتر صورت میگیره تا اینکه اصرار داشته باشی پول طرف رو هم حساب کنی و اینطوری طرف رو تو رودر وایسی بذاری. ممکنه دفعه دیگه من  -به هر دلیلی حالا-  پول همراهم نباشه یا اصلا کم باشه، چه خاکی بریزم تو سرم اونوقت؟ مگر اینکه از قبلش مشخص شده باشه که می خوایییم مهمون کنیم.

بعدا اضافه شد!...یکی از دوستان تو نظر دونی همین پست نوشته "حالا اگر طرف مثلا دوست پسرت و اینا و اونا بودش یه هویی یه هویی این اخلاق و خصوصیتت رو کلا فراموش میکردی و کلا تغییر میکردی و خفن انتظار داشتی که آره دیگه زودی حساب کنه
کلا محض تغییرات خصوصیات خاص گفتم اینو وگربه بحث حساب و کتاب نیس"

خدمت این دوستمون باید بگم که بنظر من این موضوعی که شما گفتین کاملا با اونی که مدنظر من هست فرق داره. اما در این فقره خاص که شما گفتین، اگر پسری دختری رو بعوان دوست انتخاب میکنه، ۱۰۰٪ باید اون صورتحساب رو پرداخت کنه نه خانم. نمی خوام بحث رو کش دارش کنم، فقط تو یه جمله میگم که هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه.

اما اگر طرف دوست معمولی آدم باشه و هیچ صنمی (ثنمی؟ سنمی؟) با هم نداشته باشن، دلیلی نداره که خانم انتظار داشته باشه که اقا صورتحساب رو پرداخت کنه. اینجا بازم قضیه "دنگی بودن" پیش میاد.


اون کلاسیم که هی میرفتیم و استاد نمی اومد و هر دفعه هم آموزش میپیچوند ماهارو، بالاخره امروز تشکیل شد... استاده شبیه وزیر اعظم تو جومونگ.

                                         وزیر اعظم

                                      وزیر اعظم که شبیه استادمه

می خواستم برم بهش بگم از طرف من به تسو سلام برسون این دفعه که رفتی دربار دیدنش، اما بیخیال شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز از صبح ساعت ۸:۳۰ که بیدار شدم یکسره عین خر (دقیقا عین خر) دارم درس می خونم تا همین الان که ساعت ۱۲:۳۰ شبه! البته فقط درسایی که برای پنج شنبه می خوام رو. با اینکه دیشب دوش گرفتم، اما امروز وقت نکردم یه دوش برم بگیرم و الان حس یه کپک متحرک رو دارم جدا. یه کوه ابو قبیس از لباسای اتویی مسافرت هم رو تختم دارن وق وق میکنن... دیگه خودتون حدس بزندی وضع و اوضاع من چیه!

اول اصول ۲ خوندم و یه ذره از مسئله هاش رو انجام دادم. لعنتی مگه تموم میشه حالا حالاها!

ظهر با دوستم کلاس رانندگی رفتم. گواهینامش اومده و می خواست دو جلسه با مربیمون تمرین کنه و من همراهش بودم. کتابم رو با خودم برده بودم و داشتم سازمان و مدیریت می خوندم، عین خر!

این همون درسمه که استادش رو خیلی دوست دارم. هر فصل رو هر هفته باید بخونیم و خلاصه کنیم. فصل اول و دوم ماشالا نصف کتاب رو گرفته. اول اون بخشی رو که باید خلاصه کنم می خونم و بعد که تموم شد قسمت، قسمت شروع میکنم به خلاصه کردن. چون حوصله نوشتن ندارم، تایپ میکنم که هم سریعتره هم تمیزتره. امروزم فصل ۲ رو داشتم می خوندم، عین خر!

خونه که اومدم ناهار خوردم و یه ذره دیگه از مسئله های اصول ۲ رو تا یه حدی انجام دادم و دوباره مشغول سازمان مدیریت شدم. هنوزم تایپش تموم نشده و حدود ۲۰ صفحه ای مونده که خلاصه کنم که چون دیگه یه عضو استراتژیکم! درد گرفته از بس که نشستم رو صندلی، بقیش رو گذاشتم برای فردا صبح.

فردا صبحم باید ۸:۳۰ پاشم و مشغول بشم تا ساعت ۲ که کارامو بکنم و برم.

همه اینا برای اینه که جمعه و شنبه هفته پیش نبودم و نتونستم کارامو بموقع انجام بدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط papary  | 

قابل تو جه برادر جوکر!

ناهار روز اول سفر مشهد رو طرقبه شیشلیک خوردیم و شبش هم شام نخوردیم چون جا نداشتیم. از همون اول به یادتون بودم در حد تیم ملی.

فرداش رو هم مهمون امام رضا بودیم و شبش رو مهمان رستوران بوف در فرودگاه، البته به خرج جیب خودمون.


پست دیروزم رو از تو سایت دانشگاه نوشتم...این چند روزه انگار همش "نقص فنی" نصیب من باید میشده. اون از هواپیما، اینم از مترو. در کل "مدیریت زمان" و "برنامه ریزی" تو ایران یه چیز تو مایه های بوقه.

دیروز صبح که پاشدم خیلی خسته بودم، اما هرطور بود آماده شدم برم. چون قطارها دوتا در میون میرن سمت قلهک مجبورم ساعتهام رو هماهنگ کنم که هم به قطار برسم هم به کلاسم. یکشنبه ها باید قطار ۱۱:۴۴ یا ۱۱:۵۹ رو سوار بشم که دیروز چون خسته بودم دیرتررو ترجیح دادم.

قطار که با یه ربع تاخیر اومد و ۱۲:۱۵ بود حدودا که سوار شدم. حالا بماند که چقدر واگن پر از آدم بود و یه جاهایی حس میکردم که الان چشام از کاسش در میاد. قطار که به همت رسید خلبانش! اعلام کرد "به دلیل نقص فنی استثنائا مقصد این قطار ایستگاه شهید حقانی میباشد."...حالا ساعتم شده ۱۲:۳۰ و ساعت ۱ کلاسم شروع میشه.

هر چی از اون Talk Back Panel لعنتی می خواستم از خلبان! قطار سوال کنم که ایستگاه شهید همت دقیقا کجای بزرگراه میشه، کسی جواب نمیداد. هیچ کدوم از مسافر ها هم نمی دونستن. قطارم حالا راه نمی افتاد که! ۵ دقیقه هم اینطوری طولش دادن تا بالاخره راه افتاد.

شهید حقانی که رسیدم ۱۲:۴۵ شده بود. بدو بدو اومدم بیرون و یه دربست گرفتم تا دانشگاه. اینطور مواقع هم که راننده تاکسیا منتظرن تا یه مسافر عجله دار بخوره به تورشون که هر چی می خوان یارو رو تلکه کنن. بازم دمه رانندهه قیژژژ که منو ۵ دقیقه ای رسوند دم دانشگاه.

۱۲:۵۵ رسیدم دانشگاه. بالا که رفتم دیدم بچه ها میگن آموزش گفته کلاس تشکیل نمیشه. سومین هفته ای بود که میرفتیم و استاد نمیاد. رسما اسکلمون کرده. وقتی یاد اون ۳ هزار تومنی می افتادم که به رانندهه دادم و التماسش میکردم که زودتر بره، حسابی لجم بیشتر میشد.

کلاس بعدیمم ۵ شروع میشد که دیروز با هزارتا التماس به استاده کلاس ۳ رو رفتم. بین دو تا کلاسا هم برای اینکه بیکار نباشم رفتم سایت. ماشالا ماشالا سیستمهاشون عین کره! میمونه. بیچاره شدم تا با کیبورده چند خط تایپ کنم.

امروزم که تو مترو همون بساط بود دوباره. اما امروز چون احتمال میدادم که بازم اینطوری بشه، دستشون رو خوندم و زودتر راه افتادم. حتی ناهارم رو هم تو قطار خوردم. اما خدارو شکر امروز نه دیر رسیدم، نه کلاس تشکیل نشد.


کلاسی که دوشنبه ها توش کلاس دارم، از ساعت ۱ تا ۳:۱۵ در اختیار یه کلاس دیگه هست. اشتباه نکنم باید صنعتی ۲ باشه.

امروز پشت در کلاس وایساده بودیم تا اونا بیان بیرون و ماها بریم. بچه هاشون که بیرون اومدن استاده هنوز تو کلاس بود و داشت رفع اشکال میکرد برای بچه ها. چون همیشه عادت دارم ردیف اول بشینم و چون این کلاسمون خیلی شلوغه و اگر دیر بری صندلی حکم توالت در بیابون بی آب و علاف رو پیدا میکنه در صورتی که اسهال هم گرفتی، زودی رفتم داخل. جلوی صندلی که من می خوام بشینم یه پسره وایساده بود. ازش سوال کردم می خوایین برین؟ جواب داد "بالاخره یه روزی دیر یا زود هممون رفتنی هستیم. حالا شما بیا بشین تا من رفتنی بشم."

وقتی نشستم پسره همینطور وایساده بود و برو بر منو نگاه میکرد تا حدی که دوتا از دوستام  -که تازه باهاشون آشنا شدم-  ازم سوال کردن میشناسمش این پسره رو یا نه؟

استادشون که رفت پسره هم رفت وایساد تو راهرو و همینطوری آمار میگرفت. خیلی بد نگاه میکرد تو کلاس رو. اکثر بچه ها متوجه شدن که داره به کی نگاه میکنه. جدا داشتم دیوونه میشدم اما از طرفیم خندم گرفته بود که چرا یه نفر باید انقزه اسکل و تابلو باشه.

تو همین هیرو ویر استادمونم اومد و در کلاس بسته شد تا ساعت ۷ که کلاس تموم بشه. از سرنوشت نامبرده اطلاعات دقیقی در دست نیست، اما بیم این میره که بدلیل ناکامی در عشقش معتاد شده باشه و امشب رو در جوق آب (همون جوب قدیم) صبح کنه...بسوزه پدر عاشقی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط papary  | 

کلاس اول پنج شنبه هام مبانی سازمان و مدیریت هست. این درس رو تو کاردانیم خوندم اما تهران جنوب میگه باید ۲۰ واحد از درسایی رو که قبلا خوندین بازم جبرانی بخونین. خیلی شاکیم از این موضوع اما چاره ای ندارم. پیش خودم فکر کردم وقتی خدا اینطوری می خواد، من بنده چه غلطی میتونم بکنم؟

استادم، استاد ع که از در وارد شد، بی اختیار یاد Lance Armstrong افتادم. اما به خودم گفتم باز چرت و پرت میگی؟ و سعی کردم دیگه فکر نکنم بهش.

برخلاف استادای دیگه که یه موضع جدی میگیرن تا میان، این استادمون یه صندلی گذاشت وسط کلاس و نشست و شروع کرد از دونه دونمون پرسیدن اسم و فامیلمون، کجایی هستیم، از کجای تهران میاییم، چند سالمونه، چی کار میکنیم، چه مقطعی میخونیم و چرا این درس رو با این استاد بر داشتیم؟

من دومی بودم. در جواب یکی از سوالاش گفتم "...عاشق هم شدن و ازدواج کردن که الان من اینجا در خدمت شما هستم". تا اینو گفتم پرسید "از عشق بالاترم چیزی هست تو دنیا؟" گفتم تا جایی که میدونم فقط خدا هست... تا اینو گفتم با یه حالتی که اصلا نمی تونم توصیفش کنم یه چند ثانیه ای نگاهم کرد و گفت "میدونی خیلی خوبی؟ اما از عشق بالاتر هم هست، بهتون میگم". اول خیال کردم داره دستم میندازه اما بعدشم خیلی خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین و گفتم لطف شماست استاد. و شروع کرد از بقیه کلاس سوال کردن.

بعد از اینکه از همه سوال کرد و تموم شد از خودش و شاگردای ترمای پیشش گفت و اشاره به اینکه کرد که "اون زمانی که حالم خوب نبود! بچه ها می اومدن دم خونم و به زور منو می آوردن سر کلاس". باز اون فکره اومد تو ذهنم!

اولین دکتراش رو تو لوزان سوئیس گرفته، دومی رو هم از هاروارد و سومی رو پارسال از دانشگاه علامه. از شاگردای Peter Drucker، پدر علم مدیریت قرن بیستم بوده. متولد ۵۱ هست. از اینی هم که چطوری شاگرد Drucker شده و قداست معلم تعریف کرد. بین حرفاش گفت "آخر این ترم همه باید متوجه یه تغییری تو خودشون شده باشن. اگر نه یا مشکل از تدریس من بوده یا از درک شماها". آخرشم گفت "من از شماها شناخت پیدا کردم، حالا هر کی سوالی از من داره بپرسه". منم تندی پرسیدم چرا حالتون خوب نبود؟

گفت "۳ سال پیش به روزی افتادم که ۴۰ کیلو شدم و دکترا میگفتن تا ۱۵ روز دیگه میمیرم. به خونوادم گفته بودن هر کاری می خواد براش انجام بدین. تو طول درمانم موهام ریخت و حسابی لاغر شدم. تا اینکه از خدا کمک خواستم و خواستم که بمونم. ۳ ساله که اون ۱۵ روز تموم نشده و یکسالم هست که برگشتم سر کلاس و کارم." و بعدشم از عشق به خدا شروع کرد به حرف زدن... به خودم که اومدم یهو دیدم همینطوری که دارم به حرفاش گوش میکنم اشکام در اومدن و اصلا متوجه نشدم...

و بعد اضافه کرد "تا از چیزی یا کسی شناخت نداشته باشی، نمی تونی به اون درجه عشق برسی. تا از خدا شناخت نداشته باشی و خدا رو نشناسی نمی تونی عاشقش بشی." و نگاهش به من بود، و یه سری حرفای دیگه که من کاملا محو حرفاش بودم...آخر کلاس رفتم بهش گفتم وقتی از در اومد داخل من چی فکر کردم در موردش.

تا حالا همه اساتیدم رو خیلی دوست داشتم و برای همشون خیلی احترام قائلم. اینو جدی میگم. اما یکی از استادای کاردانیم رو هم واقعا می پرستمشون. استاد ق که الان برای دکترا رفتن مالزی. پارسال تابستون باهاش صنعتی ۱ و ترم مهرماه پارسال هم پروژه داشتم. بقول خودش "دیوانه وار عاشق تدریس هست."

تو کلاس استاد ق و کلاس استاد ع، یه چیزی بیشتر از درس یاد میگیرم. برای من این خیلی مهمه.


طبق قولی که به پرادر پرهام دادم و دعوتی که ازم کرده بود، با اینکه دانش شعر من مطابق دانش پانیا از فیزیک کوانتوم هست، باید یه شعر که با حرف "م" شروع میشه بنویسم. قبل از اونم از همه کسایی که در این مشاعره شرکت کردن عذرخواهی زیادی میکنم. منم خواهر مسی رو دعوتش میکنم. باشد که لبیک بگوید!

میازار موری که دانه کش است

که در جیب هایش پر از کشمش است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز از دو جهت خیلی احساس حقارت و کوچیکی بهم دست داد.

90% استادایی که اینجا داریم دکتر هستن. تو شهر قدسم داشتیم اما نه به این شدت. تا قبل از این هدفم تا ارشد بود، اما کم کم داره میره تو مخم که دکترا هم بخونم. البته حسابداری تو ایران تا ارشد بیشتر نیست و برای دکترا باید خارج از ایران برم یا اینکه تغییر رشته بدم. که سعی میکنم از ایران برم تا اینکه تغییر رشته بدم.

ساعت آخر زبان تخصصی داشتم. آموزش به استاد گفته بود زبان ۱ داره در صورتی که زبان ۲ داشتیم. اونم یه سری متن زبان ۱ آورده بود با خودش. وقتی فهمید اشتباه شده گفت "متون زبان ۱ رو بهتون میدم به نوبت بخونین و ترجمه کنین تا جلسه بعد متون خودتون رو بیارم."

اولین نفرم که من بودم مثل همیشه. (دیگه دارن یه کاری میکنن که برم ردیف دوم بشینما!) با اینکه زبان general ام خوبه و خیر سرم 9 ساله تدریس میکنم، اما همیشه یه مشکل اساسی داشتم. از ترجمه کردن، چه از انگلیسی چه از ایتالیایی، به فارسی متنفرم. همیشه هم فرار میکنم از ترجمه. خودم میدونم تو متن یا گفتار یه کسی که داره حرف میزنه چی میگه اما نمی تونم به فارسی برش گردونم و همیشه کلی مشکل دارم سر جمله بندی، مخصوصا که بخوام به زبون بیارم، باز نوشتنم بهتره.

استاده که متن رو داد بهم به انگلیسی بهش گفتم my translation's awful که یه پیش زمینه ای پیدا کنه از من. اونم گفت "that's ok...go on" و شروع کردم به خوندن. تا اینجای کار مشکلی نداشت و خوندم اما موقع ترجمه انقدر گند زدم که حد نداشت. البته بقیه هم بهتر از من نبودن اما من به اونا کاری ندارم و خودم رو با خودم مقایسه میکنم. باید این ترم تا جایی که میتونم این مشکل رو حل کنم.

خلاصه که این دو مورد اساسی زد تو حالم. اما انگیزه خوبی شده برای تغییر هدفم و اصلاح مشکلم.


پنج شنبه دیگه داریم میریم مشهد. بقول مامانم "امام رضا دعوتناممون رو فرستاده." پارسال که همگیمون رفتیم شب عید فطر تو قطار بودیم و صبحشم که عید بود، سالگرد ازدواج خواهرم و شوهرش بود. بعد از اینکه دکترا خواهرم رو جواب کردن مامانم نذر کرده بود برای بچه دار شدن خواهرم بریم مشهد.

امسال که داریم میریم یکهفته بعد از سالگرد ازدواجشون هست و پانیا هم باهامون هست. (مرسی خدا جون) بقول من پارسال توهم پانیا باهامون بود اما امسال خودش...فسقلی اولین باره که سوار قطار و هواپیما میشه. قطار که هیچی، اما برای هواپیما براش یه چیز تو مایه های بلیط صادر کردن.

منم اولین باری که سوار هواپیما شدم 4ماهم بود. هی من میگم بچه حلالزاده به خالش میره هیشکی باور نمیکنه که!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط papary  | 

کلاس دیروزم تشکیل شد، اما چه تشکیل شدنی!

استاده متولد ۵۸. ماهارو خفه کرد با این متولد ۵۸ بودنش. ۳۰ سالشه، سال آخر دکتراست...از اونجایی هم که همیشه عادت دارم ردیف جلو بشینم دیروزم همین کارو کردم اما فکر نکنم از جلسه دیگه سر کلاس این استاده ردیف اول بشینم. دائم موهاش رو می خاروند و اونایی که زیر انگشتش جمع میشد رو با ناخون شصتش شوت میکرد. از اون اول تا اون آخرم جلوی صندلیه من وایساده بود و دستش سمت من بود... حالا ببین من دیگه چی کشیدم این ۳ ساعت و نیم.


دیروز قبل از اینکه همین استاده بیاد داشتیم در مورد کمالات! و جمالات! استادا اطلاعات کسب میکردیم و از استادای کاردانی حرف میزدیم، و اینکه هر کی کجا بوده. کاشف بعمل اومد دو تا از بچه های تهران جنوب ورودی های قبل از من تو شهر قدس بودن. حرف از استادای اونجا به میون اومد و منم در مورد یکی از استادا داشتم حرف میزدم.

داشتم تعریف میکردم که چقدر! چقدر! اون استاده رو عاشقش! هستم و نذر کردم که حتما تو یه کوچه بن بست گیرش بندازم و حتما تا میتونم بزنمش. یهو یکی از دخترا گفت "این استاده که داری تعریفش رو میکنی عینکیه؟...یه ذره همچین معروره؟..." تیپش اینطوریه و اونطوریه و شروع کرد به مشخصات دادن. منم هاج و واج گفتم آره! چطور مگه؟

گفت "از دوستای صمیمی برادرمه. از بچگی با هم بزرگ شدن. اما اصلا بهش نمی خوره اینطوری باشه سر کلاس. البته خودش یه چیزایی تعریف کرده قبلاها اما فکر نمیکردم راست بگه!..."

فک کن! این همه آدم، حالا عدل باید دوست برادر این دختره همین استادی باشه که من خیلی! دوستش! دارم...اما کلی اطلاعات در موردش کسب کردم و خیالم راحت شد که حتما پیغامم به گوشش میرسه.

پ.ن. لازم نیست که از کاربرد افعال معکوس بنویسم!


من واقعا از همه شماها شرمنده هستم. اصلا روی نگاه کردن به شماها رو ندارم دیگه. (کی ماها همدیگه رو دیدیم؟) اما بخشش از بزرگانه، این دفعه رو ببخشید. باور کنید تقصیری نداشتم و فقط بخاطر اینکه تو خونه نباشم و حوصلم بیشتر از این (یعنی اون) سر نره این کارو کردم.

گناهم چیه؟...آخه چطوری بگم... امشب رفتم فیلم دو خواهر رو دیدم! نسخه ایرانی فیلم Too Much بود اما با چهارچوب های اسلامی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروزم کلاس داشتم و با پروییت تموم پاشدم رفتم. روزای پیش با اتوبوسای تجریش میرفتم، اما این یه چسه راهو  (یه واحد اندازه گیریه ساخت خودمه که کمتر از اپسیلونه!) یکساعت باید میشستم تو اتوبوس و به این فکر میکردم که موهام داره رنگ دندونام میشه. امروز با مترو رفتم و یکربعه رسیدم ایستگاه شریعتی. می خواستم با تاکسی یا اتوبوس تا دانشگاه برم اما چون وقت داشتم پیاده رفتم که ببینم چقدر راهه. از مترو تا دانشگاه حدودا ۲۰ دقیقه راه میشه اما چون با سرعتی شبیه سرعت فانتوم راه میرم شاید کمتر هم بتونم برم.

چقدر داروخانه تو این یه ذره راه دیدم. از دم مترو شریعتی تو خیابون شریعتی -که بالاتر از سر میرداماد میشه-  تا سر همت، هوارتا داروخانه هست. دقیقا عین خیابون ستارخان که کلی رستوران توشه. یکی ندونه خیال میکنه ستارخان بجای سردار ملی، آشپز ملی بوده که این خیابون رو بنامش گذاشتن. دکتر شریعتی هم دکتر بوده، اما نه دیگه در این حد که تو خیابونش این همه داروخانه باشه.

کلاس اولم مدیریت مالی بود که تشکیل نشد. می خواستم بیام خونه و دوباره برای ساعت ۵ که یه کلاس دیگه داشتم برگردم اما حسش نبود (شدم اون خانمه تو دانشگاه) که برای یکساعت بیام و برگردم. در نتیجه رفتم تو نمازخونه دانشگاه و بصورت نشسته و بعدشم درازیده! خوابیدم. از اونجایی هم که وقتی می خوابم رسما میمیرم و اگر تانکم از روم رد بشه حالیم نمیشه و فرداش تازه میگم صدای مگس بود؟، ساعت موبایلمم ست کردم و با خیال راحت یک ساعت خوابیدم.

قبل از اینکه ساعتم زنگ بزنه با صدای عربده یکی از کارگرایی که اونجا نمیدونم چی کار میکنن همچین پریدم که اون دختره که نزدیک من نشسته بود بیچاره خیال کرد مار نیشم زده که اینطوری پریدم.

مالیه عمومی هم که تشکیل شد، چون استاده قراره عوض بشه درسی نداد و یه ذره بحث اقتصادی کردیم و اومدیم خونه.


امروز که از خونه تا دانشگاه رو یکربعه با مترو رفتم، تازه حالیم شد که ۲ سال و نیم تموم چه راهی رو میرفتم تا شهر قدس و می اومدم. دقیقا رفتنم با مترو و اتوبوس ۲ ساعت و نیم طول میکشید و برگشتم حدود ۳ ساعت و نیم.
امروز هر پسری که تی شرت سفید، شلوار جین، کیف مشکلی به دستش بود رو میدیدم بهش مشکوک بودم و بیچاره رو یه جوری نگاه میکردم که خودش هم به خودش مشکوک میشد. کلا چند وقته به یه سری از پسرا آلرژی پیدا کردم نمیدونم چرا؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط papary  | 

۹ صبح من و مامانم دانشگاه بودیم. خانمایی که تو حراست هستن تا من و مامانم رو دیدین سوال کردن که "چی شده؟ مگه کارت انجام نشده؟" منم قاطی و عصبانی عین سگ گفتم نه انجام نشده هنوز. می خوام برم پیش رئیس دانشگاه و شکایت بکنم.

بیچاره ها برای اینکه کار به رئیس دانشگاه نرسه  و دوستانه ماجرا حل بشه ورداشتن زنگ زدن گروه و سوال کردن که پرونده من چی شده؟ همون خانم بی حس و حاله هم گفت که کار منو انجام داده و پرونده امتحاناته. اگرم حرفی دارم برم گروه با خودش بزنم.

گروه که رفتیم تا منو دید شروع کرد به داد و بیداد و اینکه "حالا میری تو حراست پارتی پیدا میکنی؟...من تا امروز استراحت مطلق بودم و بخاطر کار تو یه نفر اومدم دانشگاه. پروندت از ۵ شنبه تو امتحاناته و دیگه دست من چیزی نیست...شما به من توهین کردی..." و یه سری از این حرفا. مدیر گروهمون هم نشسته بود و فهمیدم که جلوی اون شیر شده... منم که دیدم جلوی اون داره اینطوری میگه جوابش رو دادم و گفتم معلومه که میرم پارتی پیدا میکنم. کارتون رو درست انجام بدین تا به حراست نکشه کار. بعدشم! منت سر من نذارین که بخاطر کار من اومدین. کار خودتونه پاشدین اومدین، آخر ماه جیرینگی پولش رو میگیرن. بعدشم من کدوم توهین رو به شما کردم؟ شما توهین کردین که من زنگ میزنم تلفن رو قطع میکنین و سیمش رو میکشین و میگین من با این {...} حرف نمیزنم.

تا اینو گفتم کپ کرد جدا و گفت "کی میگه من تلفن رو میکشم؟ هر کی بوده اسمشو بگو." گفتم مگه دیوونم اسمش رو بگم که کارش رو عین من بپیچونین؟ یکی از کسایی که ۴شنبه اومده بوده دنبال کارش و همون موقع تو گروه بوده دیده و به من گفته...بالاخره مامانم وارد عمل شد و گفت "حالا میشه خواهش کنم بگین الان ما کجا باید بریم؟"  بعدشم به گفته خانمه اومدیم امتحانات.

حالا هر چی رئیس امتحانات میگرده نه پرونده ای هست که مال من باشه نه کاغذی هست که برای تایید داده باشن بهش... اومدم گروه و با همکار دانشجو دوباره رفتیم و دوباره گشتیم و بازم نبود. همکار دانشجو بهش زنگ زده میگه "تو اون پرونده هایی که دادی به من ۵ شنبه بیارم اسم این خانم نیست. چی کار کنم؟" برگشته میگه "اوا یادم نبود! برو سایت فرم هاش رو بگیر بیار انجام میدم"... سایتم که میگفت عصری میتونم فرم ها رو بدم چون الان سیستم ثبت نامه نه فارغ التحصیلان.

مامانم که این توپ فوتبال بازیا رو دید دیگه بدتر از من داغ کرد و گفت "میریم پیش رئیس دانشگاه. مگه من توپم یا بچم که اینطوری میکنه این خانم؟"

رئیس دانشگاه که نبود اما منشیش که قبلا بخاطر اون برگه فراغت از تحصیل رفته بودم پیشش تقریبا تو جریان کارم بود و وقتی بهش توضیح دادم که خانم {...} بخاطر اینکه باردار هست بقول خودش "حس کار کردن نداره" کار منو انجام نمیده در صورتی که من باید تا ۲۰ مهر گواهی موقتم رو ببرم برای دانشگاه وگرنه اخراجم میکنن، و هی اذیت میکنه. از صبحم که مارو کرده توپ فوتبال و هی پاس میده و سر میدونه، بعدشم مگه کار منه که این امضاها رو جمع کنم؟ کار اون خانم رو من دارم انجام میدم، چشماش دقیقا گرد شده بود و گفت "یعنی چی که کار مردم رو راه نمیندازن؟ پس برای چی میشینه اونجا؟ این شماره مستقیم من هست. ۱۰ مهر شما با من تماس بگیر ببین پروندت تو چه مرحله ایه. اگر تا ۱۵ مهر مدرکت رو میز من حاضر و آماده نبود من میدونم و اون خانم"

موقع برگشت به حراست گفتم که رفتم پیش رئیس دانشگاه و منشیش اینطوری گفت، اونا گفتن "با این رفتنت پیش اون و پیچوندن کار تو، حسابی زیراب خودش رو زد با این کارش. هر چی ما می خواستیم کار به اینجا نرسه و تو نری پیش رئیس دانشگاه اما شد."

حالا باید تا ۱۰ مهر منتظر بشم...اگر صبح اونطوری نمیکرد و هی پاسکاریمون نمیکرد و خیلی راحت میگفت "کارتو انجام ندادم" بخدا قسم اگر میرفتم پیش رئیس دانشگاه. اما وقتی میبینم حتی مامان منو سر انگشت میچرخونه در صورتی که ازش خواهش میکنه، دیگه عمرا کوتاه بیام.


۴ شنبه به همون دوستم برگه فراغت از تحصیل داده و بدون اینکه به دوستم بگه باید امضا رئیس آموزش و مهر ریاست و شماره دبیر خونه بخوره تو نامت، بهش گفته برو بسلامت. دوستم که به من گفت، گفتم پاشو بیا دانشگاه و نامت رو درست کن. بیچاره این همه راه  رو دوباره اومد. رفته پیش مدیر گروهمون و یه سری شکایتم اون کرد.

تو آموزش که بودیم یه اقاهه از کرمان اومده بود و میگفت ۳" روزه میام و میرم این خانم کارمو راه نمیندازه و هی میپیچونه؟ من تا کی باید تهران بمونم و کارم رو هوا باشه؟"

پیش خودم فکر کردم این الان ۴-۵ ماهشه و حس کار کردن نداره، ۹ ماهش بشه چی کار می خواد بکنه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط papary  | 

                      پانیا

اینم عکس پانیا جیگریم که قبلا قولشو داده بودم. فسقلی وزنش شده ۴.۵ کیلو. دقیقا شده هموزن کیف دستیه من... عکسای بچگیم رو اگر بقل عکسای پانیا بذاریم، مو نمیزنن با همدیگه. با این تفاوت که من قهوه ای بودم و این بور و روشن. بور بودنش به مامانم رفته.

میگن بچه حلالزاده به داییش میره، اما این چون دایی نداره به خالش رفته دیگه.


امروز دقیقا اون ۵ دقیقه ای که بارون شدید شد من بیرون از ماشین بودم و داشتم تو سر خودم میزدم که زودتر یه تاکسی بگیرم تا دانشگاه برم. تا تاپ زیر مانتوم هم خیس آب شده بود. همین که پام رسید تو دانشگاه بارون بند اومد.

کلاسا هم هیچکدوم تشکیل نشد. اما تونستم یه درس ۲ واحدی اضافه تر بگیرم و واحدام شد ۲۰ تا.


امشب رفته بودیم باغ سپه سالار که مامانم و خواهرم کفش بخرن. طبق معمول که پامون رو از در میذاریم بیرون، پانیا بیهوش افتاد و خوابید. اکثر مواقع که بیرون هستیم مسئولیت حل دادن کالسکش رو من به عهده میگیرم. چون قیافش تو خواب خیلی دیدنی میشه بس که ادا از خودش در میاره.

یه پاساژ دقیقا روبروی بانک صادرات تو باع هست و رفته بودیم تو اون. من و مامانم با فاصله چند قدم از همدیگه راه میرفتیم. من جلوتر بودم. خواهرمم که هنوز داخل پاساژ نیومده بود و قاطی باقالیا برای خودش سیر میکرد.

همینطور که کالسکه رو حل میدادم ویترین هارو هم نگاه میکردم تا یه کفش خوب برای مامانم پیدا کنم. یهو دیدم مامانم اومده میگه "از دم اون مغازهه که رد شدی بعدش من ویترینش رو نگاه میکردم. اون ۳ تا پسرا که اونجا وایسادن، وقتی رفتی یکیشون به اون یکی های دیگه گفت "از این دختره خیلی خوشم اومد. صورتش خیلی Babyیه. اما حیف که ازدواج کرده و بچه داره وگرنه حتما میرفتم جلو و بهش پیشنهاد میدادم!"

میبینی تورو خدا! آش نخورده و دهن سوخته که میگن همینه دیگه...از این به بعد تو اماکن عمومی عمرا کالسکه پانیا رو حل بدم. اگرم حل بدم حتما یه اعلامیه جلوی کالسکه وصل میکنم که "اقایون محترم! ایشون خواهر زاده من هست! تورو خدا ناکام نشید"


روز اولی که می خواستم برم آمادگی، صبح ساعت ۶ بیدار شدم و آماده شدم و از مامانم خداحافظی کردم و رفتم بیرون. مامانم اومد تو راهرو که "بچه وایسا ببرمت تنهایی." گفتم مگه بچم؟ دیگه بزرگ سدم! (همیشه تلفظ "س" و "ش"، "ز" و "ژ" رو برعکس میگم)

تو مدرسه که رفتم تنها بچه ای که تنها بود و گریه مریه نمیکرد من بودم. تازه نقش مددکارو هم بازی میکردم و به بچه های زر زروی دیگه دلداری میدادم.

دقیقا تا روز آخری که مدرسه رفتم و دیپلم گرفتم نه یک روز مامانم اومد دنبالم و نه بردتم مدرسه. اما تلافیه همه اون سالها رو، ترم اول دانشگاه درآوردم و بیچاره اون همه راه رو با من می اومد و بر میگشت. چون از مردم میترسیدم که نکنه دوباره حلم بدن و یه بلایی سرم بیاد. (اگر دلیلش رو نمیدونین به پست های اسفند ۸۵ و تمام پستهای سال ۸۶ مراجعه کنید!)

هنوزم که هنوزه اون دلهره هایی که از ترس ناظم و مدیر به جونم می افتاد رو یادم نمیره. شانس منم همیشه ناظم های عین سگ گیرم می افتاد. اما نمیدونم چرا هر قدر که من ازشون مینرسیدم و بدم می اومد، اونا عاشق من بودن و رو من کلی حساب میکردن همیشه!

یه چند باری که آتیش سوزونده بودم و دفتر رفتم و نزدیک بود پروندم رو بزنن زیر بقلم بیام خونه، از ترسم که به مامانم چی بگم، به روح برادر ۴ سالم که زیر کامیون رفت و مرد قسم خوردم. ناظممون هم که دید با اشک و ناله دارم اینطوری قسم می خورم دلش به رحم اومد و بیخیال من شد. اما تا چند وقت میگشت ببینه کار کی بوده. (لازم نیست بگم که من اصلا برادر ندارم؟)

یه بار سر صبحگاه اونی که همیشه قرآن می خوند نیومد و من بجاش رفتم. سوره شمس رو خوندنم و بعدشم کلی تشویقم کردن!... ناظم و معلم پرورشیمون پی بردن که چقدر دیر یکی از بچه های مومنه! و با استعداد مدرسه در این زمینه ها رو کشف کردن. هر وقت مامانم می اومد مدرسه بهش میگفتن "دختر با اخلاقتر و مومن تر!!! از دختر شما تو مدرسه نداریم. اما حیف که ما دیر متوجه شدیم."...فک کن! مقنعه من همیشه پس کلم رو مرز افتادن بود، اونوقت اینا اینطوری در مورد من میگفتن. بیچاره مامانم همیشه به عقل اونا مشکوک بود تا چند روز بعدش.

اما بهترین دوران مدرسم، سوم راهنمایی، دوم و سوم هنرستان بود. هم بزن برقص داشتیم هر روز، هم اینکه هممون با هم دیگه خیلی متحد بودیم. یادش بخیر.

وضعیت درسیم فقط تو دبستان خیلی چشمگیر بود و همه نمره هام ۲۰ بود و همیشه ممتاز میشدم. راهنمایی که "ای ی ی" بود واقعا. سال اول دبیرستان شیمی و فیزیک با ۹.۷۵ افتادم و شهریور پاس کردم. هنرستان هم که یه چندتایی ۲۰ داشتم و بقیه بین ۱۷ تا ۱۹ بود. هنوزم نمیدونم چطوری یهو تو دانشگاه سر به راه شدم و اینطوری خر خون از آب در اومدم؟!

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز بعد از اینکه رفتم دانشگاه و ضایع شدم، رفتم خونه خواهرم اینا. تقریبا سر کوچشون یه زمین اسکیته. از دم اون زمین اسکیته تا تو کوچشون یه موتوریه افتاده بود دنبالم. قیافه مرده هم کاملا یه مقداری به عمله بدهکار بود بس که داغون بود. کیفمو سفت چسبیده بودم که نکنه یهو ...

کوچه خواهرم اینا هم بن بسته و خونه اینا هم آخرین خونست، اما خدارو شکر کوچشون زیاد دراز نیست و تا سر کوچه ۳ تا خونه فاصله داره. دم خونه که رسیدم این یارو داشت دور میزد و موتورشو سر و ته میکرد. تو دلم همش خدا خدا میکردم مامان اینا زودتر درو باز کنن یا خواهرم هی اذیت نکنه از پشت آیفون... در که باز شد تندی چپیدم تو. درو که داشتم میبستم دیدم یارو با موتورش تقریبا نزدیک در هستن و یهو منو صدا کرد و گفت "خانوم ببخشید!" با اخم نگاهش کردم و هیچی نگفتم که یعنی چیه؟ گفت "شما ازدواج کردین؟"...

فک کن! احمق دیوونه این همه دنبال من اومده که بگه من مجردم یا نه؟ منم تندی درو بستم و اومدم بالا.


چند روز پیشا یکی از فامیلهای مامانم بعد از ۵ ماه زنگ زده خونمون و میگه "تبریک میگم دختر تو عروس کردی...چرا مارو خبر نکردین؟" مامان منم  -که بدتر از من تو لیست تغییر دوزاری به سیستم مکانیزه هست-  برگشته میگه "اووووه! حالا کو تا عروس بشه فسقلی... فسقلی حسابی خرم کرده و دل هممون رو برده تو این ۳ ماه و خورده ای"

طرف برگشته میگه "من پانیا رو نمیگم که. اون که نوته...منظور من عروس شدن پریا دخترت هست...چرا به ما حرفی نزدین و دخترتو حل حلی شووووهر دادی؟...پسره خوبه حالا؟"

مامانم که تازه حالیش شده بود پرسید "از کی شنیدی که خود من که مادرشم خبر ندارم؟"...طرفم برگشت گفت "از {...} شنیدیم" و باقی ماجرا.

نمیدونم چرا این چند وقت همه علاقه پیدا کردن که منو از خریت در بیارن؟! (اشاره به پریا خره)...هر چیم روزی دوبار میرم حموم فایده نداره، بو گند ترشیدگی همه جا رو برداشته انگار!


یکی از دوستای کاردانیم رفته بود دانشگاه و زنگ زد گفت "خانم {...} هست. زنگ بزن ازش سوال کن برگت رو امضا کرده یا نه؟" بعد از اینکه کلی نشستم پای تلفن و شماره دانشگاه رو گرفتم، به گروه که وصل شد خود خانمه (همون بی حسه) گوشی رو برداشت. خودمو داشتم معرفی میکردم که یهو گوشی رو گذاشت! دوباره نشستم و شماره رو گرفتم و وقتی به گروه وصل شد یکی دیگه جواب داد و گفت "خانم {...} نیست. امروز نیومده!"...

همچین یه ذره عجیب بنظرم رسید که یعنی چی؟ دوستم میگه هستش و من الان پیششم، بعد این میگه نیست و قبلشم تلفن رو قطع میکنه تا صدای منو میشنوه؟

زنگ زدم به دوستم، تا گوشیش رو جواب داد گفت "اون موقع که تو زنگ زدی من جلوی میزش بودم که گوشی رو برداشت. تا صدای تورو شنید گوشی رو گذاشت و سیمش رو از پشت کشید و به اونای دیگه گفت این {...}ه زنگ زده. اگر دوباره زنگ زد بپیچونینش!!!!"

خدا به دادش برسه شنبه که می خوام برم دانشگاه!


تو پست بعدی می خوام از روز اول مدرسه رفتنم بنویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیروز ۵ صبح من و مامانم پاشدیم رفتیم دانشگاه. اولم رفتم آموزش و شکایت این خانمه رو کردم که کارمو انجام نمیده و هی به بعد موکول میکنه. پرینت نقص مدارک و مهلت ۲۰ روزه ای رو هم که تهران جنوب بهم داده با خودم برده بودم و نشون دادم. قرار شد پروندم رو بگیرم ببرم آموزش تا خودشون پی گیری کنن. این یعنی یه پارتی کلفت پشت کار آدم هست.

یه ذره منتظر شدیم تا اونم خانمه بیاد. وقتی بهش گفتم پروندم رو باید ببرم آموزش تا خودشون کارو انجام بدن، مژده داد که کارنامم رو امتحانات تایید کرده و گرفته و گذاشته تو گروه و گفت که میتونم برم گروه از همکار دانشجو بخوام که کارامو انجام بده. خودشم که تو باجه برای ثبت نام بود.

خوشحال و شاد و سرمست روانه شدیم بسوی گروه. حالا هر چی میگشتیم نه کارنامه ای پیدا کردیم نه چیزی. قاعدتا باید لای پرونده میبود اما نبود. بالاخره خودش رو کشوندم گروه و بعد از کلی گشتن پیدا کرد. دقیقا لای باقالیا بود بجای پروندم. بعدشم ساعت ۱۰ نشده رفت مدرسه برای دخترش.

با همکار دانشجو راه افتادیم تو کل دانشگاه دنبال امضا جمع کردنا. بیچاره دختره خیلی زحمت کشید برای کارم. حالا دیگه از اذیتا و کلاس گذاشتنا برای یه مهر و امضا و اینکه چقدر خواهش کردم، چیزی نمیگم. اتاقاشونم که یه جا نیست، یکی اشرقه، یکی دیگه مشرق و اون یکی هم لای باقالیا. تازه اگرم تو یه ساختمون باشن یکی زیر زمینه و اون یکی یه طبقه مونده به خدا.

فقط ساختمون فنی و علوم پایه رو ۸ دفعه از طبقه اول به سوم رفتیم. تو طبقه های دیگه هم که همینطوری بالا پایین میرفتیم... ساختمون گروها به ساختمون فنی، بعد حالا برعکس. بعد دوباره فنی، از اونجا به ساختمون اداری طبقه سوم و اول و دوم، بعد علوم پایه از طبقه اول به سوم، به دوم، به سوم و اول و دوباره فنی و همینطور الی ماشالا...

انقدر که پله بالا پایین رفتم از دیروز حسابی پاهام ورم و درد میکنه. مامانم که دوبار بالا پایین اومد خسته شد و نشست تو محوطه. البته حضورش خیلی کمک کرد. خدارو شکر تونستم یه کپی از کارنامه تایید شدم بگیرم که لااقل یه سری از درسایی که تو کاردانی خوندم برام تطبیقی بزنن و دوباره نخونم. این درسا حدودا ۳۰ واحد میشه!

تو مرحله آخر باید یه برگه بنام "چک لیست فارغ التحصیلان" تهیه بشه که بازم یه سری مهر و امضا می خواد و بعد از اینا پرونده میره فارغ التحصیلان که گواهی موقت صادر بشه. این خانمه باید اینو پر میکرد که نبود...شماره همکار دانشجو رو گرفتم که فردا باهاش تماس بگیرم. اگر خانمه انجام نداده بود پاشم برم دانشگاه و خودم یه کاری کنم.

نمیدونم این همه مهر و امضا رو برای چی می خوان؟ مثلا دایره امتحانات چرا باید حدودا ۱۰ تا امضا بزنه در صورتی که همه برگه ها یه کار رو انجام میده؟ یعنی خودشونم به امضاهای خودشون شک دارن؟ هیچ موقع فلسفه این همه امضا و کاغذ بازی رو نمی فهمم!

مدیر گروهمون رو هم دیدم. ترم آخر باهاش کارآموزی داشتم. تا منو دید همچین تحویلم گرفت که خودمم شوکه شده بودم! اول فکر کردم یه نفر دیگه پشت سرم وایساده و داره با اون حرف میزنه، اما بعد دیدم نه بابا با منه. جدا از این آدم همچین تحویل گرفتنی بعید بود.

ناهار خونه خواهرم رفتیم. نه من و نه مامانم هیچکدوم نفهمیدیم کباب دیگیه چه مزه ای میداد. مطمئنم اگر خونه خودمون اومده بودیم عمرا ناهار میخوردیم و یه راست شیرجه میزدیم تو رختخواب. ساعت ۴ خوابیدیم. قرار شد پانیا که شیرش رو بخوره بیاد پیش ما بخوابه... حدود ۷:۳۰ پرهام بیدارمون کرد که پانیا رو بگیریم تا بره پایین تو انباری به خواهرم کمک کنه... به خواهرم گفتم پس چرا پانیا رو نیاوردی وقتی شیرش رو خورد؟ گفت "۳بار تو و مامان صدا کردم که پانیا رو آوردم، اما بیهوش بودین و حتی یه تکونم نخوردین!"...

!...To Be continued

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط papary  | 

جاتون خالی دیروز کلی اشکمو درآوردن تو دانشگاه. اون کاغذی که از شهر قدس گرفته بودم رو قبول نمیکردن. چهارشنبه پیش که رفته بودم قبول کردن، اما دیروز نظرشون عوض شد یهو و میگفتن باید بری مدرک معادل یا ریز نمره بیاری. اون خانمه هم که کارشناس گروهمون تو شهر قدس  -همونی که حسش رو نداشت-  گفته برو آخر مهر بیا.

دیگه چقدر این پله ها رو بالا و پایین رفتم و چقدر عز و جز کردم بماند. چقدر تو هر صفی رو سرم آدم آویزون شده بود بماند. آخرشم مدیر گروه تهران جنوب آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت "پذیرش نمیکنیم." تا اینو گفت زرتی اشکم دراومد و یاد این افتادم که چقدر تو شهر بالا و پایین رفتم تا همین برگه رو بیگرم و حالا باید دوباره کنکور بدم و تا بهمن صبر کنم. یهو دیدم یه آقاهه اومد گفت "چرا دخترم گریه میکنی؟" و مامانم از اونور صدام کرد که "با ایشون حرف بزن من باهاشون صحبت کردم!"

به آقاهه که برگمو نشون دادم به مدیر گروهمون گفت "اشکال نداره، با همین برگش پذیرش میشه." خانمه تندی برگشت گفت "من گفتم پذیرش نمیکنم؟ آره؟... من گفتم وایسا تو صف تا نوبتت بشه!"... ...بخدا چشام داشت از حدقه در می اومد وقتی دیدم انقدر زود جا زده و حرفشو عوض کرده اما هیچی نگفتم و وایسادم...بالاخره ثبت نام کردن و یه تعهدم ازم گرفتن که اگر تا ۲۰ مهر مدرک معادل یا ریز نمره نبرم پذیرشم کن لم یکن تلقی میشه و حق هیچگونه اعتراضی رو ندارم.

خونه که می اومدیم از مامانم سوال کردم اون آقاهه کی بود؟ اصلا از کجا پیداش کردی؟ زودتر میرفتی پیشش خب!  گفت "رو پله ها که نشسته بودم اقاهه اومد گفت خانم رو پله ها نشینین، هم مانتوتون کثیف میشه هم اینکه یخ میکنید. برین بالا تو اتاق ریاست بشینین جا هست. منم گفتم نمیرم چون دخترم میاد پیدام نمیکنه سر در گم میشه یا اگه کارم داشته باشه اینجا نباشم باید دنبالم بگرده. آقاهه به یه آقای دیگه گفت برو صندلی بیار برای کسایی که رو پله نشستن و رفت تو یه اتاق. یه پسره از اونور یواشکی گفت این آقاهه که الان اومد باهاتون حرف زد رئیس دانشگاهه، کار دخترتون رو بهش بگی انجام میده. منم رفتم زودی پیشش و مشکل رو گفتم و ..."

هم دم مامانم گرم، هم دم اون پسره و رئیس دانشگاه قیژژژژ. وگرنه که تا الان معلوم نبود چی شده بود...کلاسام خیلی پرت و پلاست. یکشنبه، پنج شنبه ۱ کلاس دارم و دوشنبه  و چهارشنبه ۲ کلاس که بین دو کلاسم خیلی زمان دارم. چون ره نزدیکه شاید بتونم بیام خونه و برگردم. همه درسا بسته بود. از اول مهرم کلاسم شروع میشن و از همون روز اول ۱۰۰٪ میرم...امتحان شهرمم افتاد هفته دیگه... فردا می خوام برم شهر قدس و این دفعه برم پیش رئیس دانشگاه چون اون خانمه همچنان بی حس و حاله و کاری انجام نمیده. تورو خدا دعا کنین برام که زودتر کارم انجام بشه... خدا میشنوی دارم ازت کمک می خوام؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز صبح با مامانم پاشدیم رفتیم دانشگاه. یکربع به ۸ اونجا بودیم و به خیال خودم فکر میکردم تازه دیرم رفتم. اما بعد کاشف بعمل اومد کهنمیدونم برای چی چی ساعت کاریشون ۹ شده و دیر میان.

مدیر گروه حسابداری که اومد مدارکم رو بهش نشون دادم و توضیح دادم که یه ترم رزرو کردم و الان برای پذیرش اومدم. از این زن شلا که صبح به صبح که می خواد بیاد سر کارش، مقنعش رو از تو پوشک بچش میکشه بیرون و سرش میکنه. در کمال خونسردی جواب داد "خانم! چون شما ناپیوسته هستی الان نمی تونی ثبت نام کنی. برو بهمن بیا!" یه ذره تعجب کردم که چرا بهمن؟ اگه بهمن برم که ثبت نامم میپره و جام میره تو لیست تکمیل ظرفیتیا و دیگه پر میشه! همینو بهش گفتم اما بازم همون جواب اول رو داد. شک کردم که نکنه داره چرت و پرت میگه. صبر کردم تا مدیر آموزش بیاد.

به اون که مدارکم رو نشون دادم گفت "نه، کی میگه بهمن بیا؟ اونموقع بیایی که دیگه نمی تونی ثبت نام کنی. شما باید ۲۴ ام بیایی برای ثبت نامت. الان رکوردای شماها باز نیست. تنها موردی که شاید یه ذره مشکل پیش بیاره براتون اینه که ترم اول هر واحدی که بهتون دادن رو باید بگیرین، دلبخواهی نمی تونین واحد بردارین." منم از لجم گفتم پس به اون خانم بگین که وقتی چیزی رو نمیدونن راهنمایی اشتباه نکنن. اگه میرفتم بهمن می اومدم کی جوابگوی من بود؟...مدیر آموزش هم کم نذاشت و رفت یه حالی! به خانمه داد.

۲۴ام هم باید امتحان شهرم رو بدم، هم اینکه ثبت نامم رو انجام بدم. احتمالا مامان رو میفرستم دانشگاه تا یه ذره کارامو انجام بده و خودمم بعد از امتحان شهر میرم.


دیروز اون یه جلسه تمرینی که سرهنگ برام نوشته بود رو رفتیم. پارکام همه خوب بود.

تو راه برگشت که می اومدیم، تو خیابون هدایت می خواستم بپیچم تو ولی آباد و بیام سمت آموزشگاه.  تو لاین چپ بودم، راهنمایی چپم رو هم زده بودم و پشتم رو نگاه کردم و نزدیک تقاطع بودم و می خواستم بپیچم. پام رو کلاج بود که دندم رو یک بزنمف یهو دیدم یه صدایی اومد و مربیه ماشین رو نگه داشت و دستشو گذاشت رو بوق و د بوق بزن. یه پیکانیه بیشعور از راست سبقت گرفت که زودتر از من بپیچه و بره، با سپر عقبش زد به سپر جلوی ما.

داشتم سکته میکردم. مشکوک شده بودم که آیا تقصیر منه؟ هر چی حلاجی میکردم میدیدم آخه منکه همه چیو رعایت کردم، تو مسیر خودم بودم، سمت چپمم کسی نبود، راه کسی رو هم نگرفته بودم، پس چی شد؟ خدارو شکر تقصیر من نبود هیچ جوره...بقول مربیه میگفت "انقدر ناشی بود که با سپر عقبش زده، میره سپر جلوش رو نگاه میکنه"


روحیم رو بدست آوردم. هر چی خدا خیر بخواد، همون میشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این چند روزه عجیب تو کف "هلو" موندم و دارم فکر میکنم آخه این دیگه چی بود؟ بازم دمش داغ و قیژ که اگه در مواردی حالمون رو درون قوطی اخذ میکنه، اما از یه جای دیگه در قوطی رو باز میکنه و موجب خندمون میشه!
تو پست قبلی نوشتم کمرم درد گرفته؟! امروز کار دستم داد... صبح داشتم کفشامو میپوشیدم که برم دانشگاه برای کارای تسویه. همین که دولا شدم و یه کفشم رو پوشیدم و بندشو بستم؛ تا اومدم صاف بشم که اون یکی رو بپوشم، همونطوری دولا موندم. دقیقا حس کردم که یه بار ۲۰۰ تنی گذاشتن رو کمرم که نمی تونم صاف بشم. جدا نفسم بالا نمی اومد. نمی خواستمم مامانم رو بیدارش کنم که بگم بیاد یه کاری کنه. هر طوری بود حدودا شاید ۱۰ دقیقه همونطوری موندم تا کم کم تونستم صاف بشم. فورا یه قرص خوردم و رفتم. اما از پله ها اصلا نمی تونستم برم پایین و تو پامم خیلی درد گرفته بود.

دانشگاه هم که رفتم یه بساطی بدتر از سه شنبه داشتم. امضایی که باید کارشناس گروهمون میگرفت -همونی که گفته بود حسش نیست برو بعدا بیا-  نگرفته بود و انداخته بود گردن من. طبیعی بود که به من هم به این راحتیا امضا نمیدادن. حالا هی برو و بیا! این وضع رو که دیدم دیگه واقعا قاطی کردم و به این نکته بردم که "اگه می خوایی کارت زودتر انجام بشه فقط و فقط باید با داد و بیداد باهاشون برخورد کنی، اگر نه که کلاهت پس معرکست!"... حالا خوبه کمرم درد میکرد و دادی که میزدم از ته دلم بود، وگرنه که تره هم خورد نمیکردن برام.

نامم رو بردم بایگانی که دختره تایپ کنه ببرم امضای مدیر آموزش و مهر ریاست رو بزن زیرش که بیام، دختره برگشته میگه "من الان نمی تونم اینو تایپ کنم که! تایپش خیلی زمان میبره. بده به من نامتو برو حدودای ۲ بیا!" حالا کل نامم تو یه برگه A5 نصف صفحه رو هم پر نکرده. منم عصبانی شدم گفتم می خوایی من بجات تایپ کنم تا سر کار علیه لم بدن زیر کولر؟ آبمیوه میل دارین؟ تایپ ۸ خط چقدر زمان میبره مگه؟ بگو نمی خوام کار کنم...بعدشم عین میر غضب در جهنم وایستادم بالا سرش و زول زدم تو چشماش تا زودتر نامم رو تایپ کنه.

بااین کمرم امروز انقدر از پله بالا و پایین رفتم، از این ساختمون به اون ساختمون رفتم و از سر دانشگاه به ته دانشگاه، از وسط به طرفین و حالا برعکس رفتم که دیگه حد نداره. بالاخره تونستم این نامه کوفتی "فراغت از تحصیل" رو بگیرم. حدودای ۳ بود که رسیدم خونه. تنها کاری که کردم یه قرص خوردم و تشک برقی* رو گذاشتم روی کمرم و خوابیدم تا عصر. اما همچنان درد دارم اما خیلی بهتر از ظهر هستم.

* یه تشکچه کوچولو هست که المنت برق توش داره. از درجه ۰ تا ۳ داره و به برق که بزنی بر حسب درجه تنظیم شده، گرما ایجاد میکنه.


دوستام امشب اومدن بالا تا این سریالهای بعد افطار رو ببینیم. ۲-۳ روزی میشه که شروع کردم به دیدن "خورشید پنجم" اونم فقط برای اینکه از این داستانای سفر در زمان خوشم میاد. هر چند که از حالا تهش معلومه... پسره با هر بدبختی که هست برمیگرده سال ۶۴ و یه کاری برای دختره میکنه. خواهر مادر و دوستش رو به راه راست هدایت میکنه. آخرشم برمیگرده سال ۸۸ و به خیری و خوشی با هم مزدوج میشن و لی لی لی لی...!

سریالا که تموم شد یهو چشم باز کردیم دیدیم ۱۲ شده و اونا زودی رفتن پایین که بخوابن و سحر پاشن. قبلش بهشون میگم خاک تو سر ماها که یه ماه تموم میشینیم اسکل صدا و سیما میشیم این سریالا رو نگاه میکنیم. هر کانالیم که میزنی این برزو گوزو* (برزو ارجمند) و باباش رو داره نشون میده. بیچاره ها، آخر ماه رمضون همشون با هم عروسی میکنن و میرن خونه بخت، اونوقت بازم ما سه تا میمونیم بی شوهر با ۳ ت سر بی کلاه. شوهر که گیرمون نیومد هیچ، یک ماه رو از پرداختن به این امر مهم! از دست دادیم.

* نمیدونم چرا هر موقع می خوام اسم "برزو" رو بگم ناخود آگاه پسوندشم خودش میاد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط papary  | 

۹ و نیم صبح دانشگاه بودم. از دیشب با خودم شرط کرده بودم که با توپ پر برم. یه مدتی پشت در گروه علاف شدم که مسئول گروه رو پیداش کنم. بالاخره خبر آمد که شاید در ساختمان فنی باشه.

بعد از اینکه خانم رو پیداش کردم و از سر هره کره کردنشون بلندش کردم، با یه نامه که خودشم میدونست سایت به من کارنامه نمیده منو ۴ طبقه فرستاده بالا که مبادا خودش این راه رو نره. بالاخره بعد از ۲ بار رفتن و اومدن و تلفن زدن، کارنامم رو گرفتم آوردم دادم بهش که برگ تسویه بده. خیلی شیک برگشته میگه "الان که تو امتحانا هست و حسش نیست. حالا برو ۸ شهریور به بعد بیا اگه سرم خلوت بود اونموقع کارتو راه میندازم!" اینو که گفت من قاطی کردم و گفتم مگه منو اسکل گیر آوردین اینجا؟ یا سایت خرابه، سایت درست میشه نمره ها رو ثبت نمیکنین. نمره ها ثبت میشه میام دانشگاه، میپیچونین. خانم من ۱۵ شهریور ثبت نام آزاد دارم. هر روز که بیکار نیستم پاشم بیام اینجا ببینم شما کی حسش رو دارین!... اینو که گفتم همچین با یه دلخوری که انگار داره منت میذاره سر من پاشده پروندم رو آورده و برگ تسویه بهم داده که برم امضا حمع کنم.

قبلشم ۴تا فرم یه جور بهم داد که تو همشون باید اسم و فامیل، آدرس، تلفن، مشخصات تحصیلی خودم رو مینوشتم و به یه سری سوالات چرت و پرت در مورد مدارکی که دارم و ندارم و خواهم داشت جواب میدادم خدارو شکر باید تیک میزدم اینار، وگرنه که تا الان نشسته بودم مینوشتم. کم مونده بود خلافی ماشین هم بخوان دیگه. انقزه اسم و مشخصات خودم رو نوشتم که از خودم دیگه بدم میاد.

حالا تو این هیری ویری دوستم زنگ زده میگه "رفتم آموزشگاه که مدارکمون رو افسر امضا کنه، مال تورو میگه خودش باید بیاد. اگه میتونی تا ۱ بیا، اگر نه که می افته هفته دیگه و کلا همه کارات یه هفته عقب میافته.

دیگه کم مونده بود برم از آبدارچی دانشگاه هم امضا بگیرم. آخه من نمیدونم رشته حسابداری، واحد آزمایشگاهیش کجا بود؟... رفتم پژوهش امضا بگیرم، مدیر پژوهش میگه "پس چرا قسمت آزمایشگاه رو امضا نکردی؟" میگم رشتم حسابداریه واحد آزمایشگاهی ندارم. میگه "مگه میشه؟ لابد دارین شما نگذروندی!" میگم آره خب! گروه خونی اعداد رو باید بگیریم، آزمایششون کنیم که یه موقع انگلی چیزی نداشته باشن که زیان ده بشیم. آقای محترم گیرم که این واحد رو هم داشتیم و من نگذروندم، چطوری الان بهم برگه تسویه دادن و فارغ التحصیل هستم؟...برگم رو امضا کرد رفتم شهریه. شهریه هم مدارکم رو گرفت که بررسی کنه ببینه بدهی دارم یا نه؟ البته ۷۸ هزار و خورده ای ازشونم می خوام. پنجم باید برم که چون پنج شنبه هست و اصولا تجربه ثابت کرده که پنج شنبه ها کسی تو دانشگاه نیست، شنبه میرم.

بدو بدو ساعت ۲ رسیدم آموزشگاه که ببینم چه خاکی تو سرم بریزم؟ خدارو شکر افسره دم در داشت میرفت که مدارکم رو دادم بهش و با کلی غر و پر که "وقتی خودت میتونی بیایی چرا میدی به کس دیگه مدارکتو بیاره؟ بعدشم این موقع، موقع اومدن نیست!" امضا کرده. ۲ شنبه باید برای معاینه فنی! برم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز از صبح که بیدار شدم انگار یه چیزی رو گم کرده باشم همش دور خودم میچرخیدم. به اینکه هر روز بریم کلاس عادت کرده بودم. دیگه حالا تا دانشگاه ها شروع بشه یه مدتی کمتر سوژه خنده داریم.
دفترچه دوم رو امروز گرفتم. تهران فقط دانشگاه شهید رجایی و شریعتیه و شهرستانا غیرانتفاعی. شهید رجایی که کلا برای فرهنگیانه، شریعتی روزانه هاش فرهنگیانه و شبانه هاشم که ماها میتونیم بزنیم شرایط خاص داره.

۱-دارا بودن حداکثر سن ۲۴ سال تمام (متولدین ۱/۷/۶۴ به بعد)... که من ۸/۵/۶۳ هستم.

۲- نداشتن لکنت زبان به هر مقدار...انگار خواننده می خوان انتخاب کنن!

۳- نداشتن نقص عضو مشهود و تغییر شکل مادرزادی یا اکتسابی به خصوص در اندامها و نداشتن کراهت منظر در اثر شوختگی یا دگیر عوامل در صورت یا قسمتهای ظاهری نمایان بدن (استفاده از دست و پای مصنوعی نقص عضو تلقی میشود)...یعنی کسی که نقص عضو داره -حالا به هر دلیلی- نمی تونه ادامه تحصیل بده؟

۴- نداشتن دید کم

۵- قدرت شنوایی، کمی شنوایی داوطلب نباید بیش از ۴۰ دسی بل باشد یا صدای نجوای را از فاصله ۶ متری به خوبی بشنود

۶- عدم ابتلا به بیماری های مزمن یا صعب العلاج از قبیل سیروز کبدی، آسم، نارسایی کلیه، بیماری های قلبی، اسکروز آن پلاک، پارکینسون، جزام و بیماری های خونی نظیر لوسمی، کم خونی شدید یا مقاوم به درمان و تالاسمی ماژور... HIV + رو یادشون رفته بنویسن!!!

۷- نداشتن هیچ گونه کسالت روانی و صرع

۸- داشتن قد و وزن مناسب (حداقل قد برای برادران ۱۶۰ و خواهران ۱۵۵)

فکر میکنم این دفترچه ای که گرفتم بیشتر مربوط به انتخاب Miss Universe میشه تا دانشگاه سراسری!...بقول مامانم میگه "هم دانشگاه میرین هم براتون خواستگار پیدا میشه!"

بند ۱ش که شامل من نمیشه اصلا. یا باید از خیرش بگذرم و اصلا انتخاب نکنم، یا اینکه فقط شهرستان بزنم. اگه غیر انتفاعی نبود میرفتم، اما وقتی میبینم هیچ فرقی با آزاد که نداره هیچ، مدرکشم پایین تره مگه دیوونم پاشم برم؟ تنها کاری که میکنم اینه که انتخاب دانشگاه میکنم  -از لجم چنتایی هم دانشگاه شریعتی میزنم-  تا اگه اسمم در اومد مدرک قبولیش رو بگیرم که بعدا به دردم می خوره.

خوشحالم که اصلا وقتی نذاشتم که بشینم بخونم. چون اگه می خوندم و این دفترچه رو میدیدم اونموقع خیلی سوختن داشت برام که اون همه خونده بودم و آخرشم نمی تونستم جایی رو انتخاب کنم!

کماکان مقدمم به دانشگاه آزاد گرامی باد! 


نمره هام رو کامل تو سایت دانشگاه زدن. معدل این ترمم ۹۶/۱۸ شده. همه نمره هام بغیر از تربیت بدنی که ۱۳ و حسابداری مالیاتی که ۱۷ شدم، ۲۰ هست. اگه چنتا واحد دیگه هم داشتم معدلم بالاتر میرفت و مثل ترم پیش ممتاز میشدم. این ترم ۱۳ واحد داشتم کلا!...از فردا دنبال کارای تسویم میرم.
بعدا اضافه کردم!... یه جایی تو دفترچه که اصلا معلوم نیست یه غیرانتفاعی تو تهران داره، "دانشگاه غیر انتفاعی علم و فرهنگ تهران". یکی از دوستام میگه" غیرانتفاعی علم و فرهنگ بهتر از آزاده. اگه قبول شدی "اینو" برو اما بقیه رو نه!"...دیوونه شدم بخدا! تورو خدا اگه اطلاعاتی دارین در این مورد میشه بهم بگین زودتر؟ ۴ تا ۷ تیر باید انتخاب دانشگاه کنم.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط papary  | 

تست امروز رو سر دوبل افتادم و باید ۲ جلسه اضافه تر بگیرم. نفر اول من امتحان دادم.  فرمون اول رو زیادی رفته بودم تو. کسی که ازمون امتحان گرفت یکی از مربی های آموزشگاه بود. میگفت "همه چیت عالی بود. کلاچت تپ تپ نکرد و خوب میگرفتی و کنترل کلاچت خوب بود. تعویض دندتم بموقع و خوب بود. در کل برای کسی که ۱۳ جلسه رفته خیلی عالی بودی فقط حیف که برای همین یه مورد کوچیک مردود شدی."

دوستمم مردود شد. زیاد به راهنما توجه نداشت و آخرش که داشت پیاده میشد دستی رو یادش رفت بکشه. ماشین همینطور داشت عقب عقب میرفت و اونم برای خودش داشت پیاده میشد.

تو ماشین که بودیم به دوستم داشتم میگفتم الان که بریم آموزشگاه با چه رویی تو چشمای آقای [...] نگاه کنیم؟ اصلا بهش نمیگیم افتادیم  و به روی خودمونم نمیاریم. مربیه گفت "به اون نگین، منو چی کار مکینین؟ منکه میرم بهش میگم. رو شما دوتا خیلی حساب میکرد!" بهش گفتم حالا با شما هم یجوری کنار میاییم. بهتون پیشنهاد رشوه میدیم که نگین. یهو شیشه آب یخی که تو کیفم بود رو درآوردم گرفتم جلوش و گفتم اینم قیمت پایه. قبوله؟

اومدیم آموشگاه که کلاسامون رو هماهنگ کنیم، انگار نه انگار که رد شدیم. انقزه کرکر میکردیم که خانمه فکر کرد قبول شدیم و برای امتحان اصلی همینطوری داریم ۲ جلسه دلبخواهی میگیریم. بقیه می اومدن دعوا و داد و بیداد که چرا رد شدیم؟! خدایی آخر روحیه ایم ماها. بقول دوستم میگه "پامون به هر جا که برسه انقدر سعی میکنیم سوژه خنده پیدا کنیم اونجا رو به گوه میکشیم!"

هفته دیگه سه شنبه آئین ناممون رو میدیم و هفته بعدش یکشنبه و دوشنبه کلاسامون رو میریم و اگر خدا بخواد سه شنبه ش آزمون شهره.


سراسری مجاز شدم. نمرم ۷۵۴ و رتبم ۲۲۱۱۸ شده. تو درسهای معارف و حسابرسی نمرم منفی شده. اما بقیه رو خوب زدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط papary  | 

-در پی گفتگوی پریشبم یا یکی از دوستان مذکر-  نمیدونم چرا این اجناس مذکر تا تو حرف با اجناس مونث کم میارن تندی میگن "همین دیگه! همتون عین همین!" ؟

آخه اگر هممون عین هم هستیم، پس چرا این همه دنبال مائین؟ یا برعکس، اگرم شماها همتون عین همین چرا این همه ماها دنبالتونیم؟ اصلا چه کاریه دنبال بازی، مگه "سلام سلام خاله بزغاله" یا مثلا "گرگم به هوا" یا این همه بازیای دیویدنی دیگه چه عیبی داره؟


دیروز قرار بود با دختر دایی گرامیم بریم استخر. قرار بود ۱۰ اینجا باشه که سانس ۱۱ تا ۱ رو بریم که منم عصری به کلاس فنی برسم... طبق عادتی که دارم، همیشه که میخوام برم اسنخر از خونه مایوم رو میپوشم که اونجا زیاد علاف نشم. از ۹:۳۰ همینطور مایو پوش نشسته بودم منتظر تا دختر داییم بیاد. ایمیل هام رو هم چک میکردم.

بالاخره ۱۱ و خورده ای رسید و نشد که بریم. اما خوشحالم که تونستم میل باکس در حال انفجارم رو با کرال سینه و گاهی هم پروانه، و نظرات تو وبلاگم رو با شیرجه جواب بدم. تازه کلی هم زیرآبی و سالتو رفتم!


دیروز نشسته بودم لاک میزدم که تلفن خونه زنگ زد. معمولا شماره های ناشناس رو  حال نداشته باشم جواب نمیدم و میزارم بره رو پیغامگیر. اما خوب که دقت کردم دیدم شماره دانشگاهمونه. پیش خودم حساب کردم در شیشه لاک رو که باز کردم اونا بوشو شنیدن و الانم از حراست دانشگاه زنگ میزنن که ارشادم کنن!

گوشی رو که ورداشتم یه خانمه تند تند انگار که جیشش لب مرزه و داره میریزه، گفت "پنج شنبه آینده مورخ ۱۵ امرداد دانشگاه [...] براتون جشن فارغ التحصیلی گرفته. لطفا تا شنبه بیایین برای گرفتن کارت دعوتتون."

کم دغدغه فکری داشتم، ۲تای دیگه هم اضافه شده! یکی اینکه اگر برم اون بالا و ازم بخوان که ۴کلوم حرف درست بزنم (چه کارای سختی ازم می خوان!)، اول از کی باید تشکر کنم؟...اما خوب که فکر میکنم میبینم بهتره اول از آقای بادامچی -بقال محلمون- تشکر کنم که هر روزی که صبح کلاس داشتم ساعت ۶ مغازش باز بود تا بتونم بدون استرس Hi Bye بخرم. همینطورم از شرکت مترو و مامورینش که طی یکسال اول که پام تو گچ بود و میرفتم دانشگاه تشکر میکنم که آمار من رو تمام و کمال داشتن (تو این پست میتونین شرحش رو بخونین)...دیگه وقتم تموم شد. احتمالا عین مراسم اسکار یه زمان معینی برای حرف زدن به هر کسی میدن.

یکی دیگه هم اینه که اگر از اون لباسای ابوعلی سینا بهم بدن که بپوشم، اگر اندازم نباشه چه خاکی بریزم تو سرم؟...راستی! نمی تونم کلاهم رو به هوا پرتاب کنم چون آمفی تیارت دانشگامون مسقفه. اگر کلامو بندازم کمونه میکنه میخوره تو سرم


کلاسای فنی هم امروز تموم شد. از هفته دیگه شهرمون شروع میشه. فردا باید برم برای تعیین زمان کلاسا...استادی که بهمون فنی رو درس میداد خیلی بهتر از اون یکی بود. دلی از عذا درآوردیما سر کلاسش! شبیه هری پاتر بود. فکر کنم ماشین خودش از اون جارو دسته بلندا باشه که سوارش میشن هوا میره، نمیدونی تا کجا میره...!
پست بعدیم رو اختصاص میدم به تولدم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط papary  | 

این روزا کلی خبر و اتقاف پیش اومده که هرکدوم در نوع خودش یه پست میتونه باشه. اما شاید بخاطر تنبلی هست که نمی نویسم و همش به خودم وعده چند دقیقه دیگه رو میدم... تنبلی هم عالمی داره ها!
امروز صبح هنوز چشمامو باز نکرده بودم و تو رختخواب بودم که یه دروغ گفتم. از صبح حالم گرفتس که چرا باید اینکارو کنم؟ چرا باید شرایط طوری بشه که نتونم راستش رو بگم؟ و هزار تا توبیخ دیگه که خودم دارم به خودم میگم.
بالاخره با دختر همسایمون کلاس رانندگی ثبت نام کردم . تنها موضوعی که میدونم از توش میشه کلی سوتی و موضوع خنده در بیارم همینه فعلا... پریروز که رفته بودیم برای ثبت نام همش از اون سوال میکردن که متولد چندی؟ و کسی از من هیچی نمیپرسید. می خواستم روحیش رو تضعیف کنم، بهش گفتم الان کم مونده خانومه بهت بگه "عزیزم مامان آروقتو گرفته که اومدی بیرون؟" بس که تابلویی کوچولوبی، ۶۹یی! اما ببین کسی از من هیچی نمیپرسه! برگشته میگه "سن خر پیره که دیگه پرسیدن نداره"
کارت سرتاسری هم اومد. خوبه تو فرمش نوشته بودم شمیرانات می خوام امتحان بدم که جای پرت و پلا نندازنم! حوزم افتاده یه جایی اون ته مه های افسرانیه (افسریه) که اصلا بلد نیستم برم. حالا خوبه کله صبح نیست. بقول خودشون "فرآیند امتحان راس ساعت ۱۵ شروع میشه."

یعد از کنکور باید برم خونه خواهرم که یه مهمونی گرفته برای پانیا و کلی از فامیلای شوهرش رو دعوت کرده. هیچ طورم نمیتونم بپیچونم نرم. از آدمای دماغ سر بالایی که توهین میکنن و خیال میکنن از یک عضو استراتژیک فیل افتادن خوشم نمیاد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط papary  | 

اگر این پانیا بچه من بود تنها مراسمی که براش میگرفتم جشن تولدهاش بود و بس. تو بقیه مراسمهایی که برای یه نوزاد میگیرن واقعا شعور کاشی های آشپزخونه از من بیشتره!

پانیا امروز ۴۰ روزه شد و باید یه سری از این مراسم هارو بجا میاوردن. یه کاسه بزرگ  آب بود که مامانم ۴۰ بار هی یه کاسه آب کوچیک ترو از کاسه بزرگه آب میکرد و میریخت توش دوباره و همینطور دعا می خوند. آخرشم آبه رو تو حموم پانیا و خواهرم ریختن سرشون و کلی دعاهای خوب کردن. 

بعد به پیشنهاد من رفتیم امام زاده صالح که هم اذان و اسم تو گوشی پانیا رو مامانم بگه، هم یه گشتی بزنیم بیرون چون هیچ شامی نداشتیم که بخوریم و اگه نمیرفتیم الان من باید گوشه مانیتورم رو گاز میزدم و هم اینکه نذرم رو ادا کنم. پیش خودم فکر میکردم که موقع اذان گفتن بازم مراسم آب بازی و از این حرفا داریم که خدارو شکر نداشتیم. وگرنه نمی دونم چطوری باید وسط خیابون مراسم آب بازی رو بجا میاوردیم. نمیشه هم که به مردم بگیم "قربونتون برم! تا دستت تمیزه یه دقیقه روتو بکن اونور اینا می خوان آب بازی کنن!"


نمی دونم چرا این نمره های لعنتی مارو اعلام نمیکنن که زودتر بدونم چه گلی! زدم و بتونم برم دنبال تسویه. شنیدم که داستانیه برای خودش این تسویه هم! ۱۵ شهریور ثبت نام آزاده. سرتاسری هم که نمی دونم جوابش کی میاد اصلا.
هیچ کدوم از شماها میدونه چرا توپولوفه(درست نوشتم؟) سقوط کرد؟...اما من میدونم چرا! مگه غیر از اینه که دست آمریکای جهانخوار، یا انگلیس خبیس تو کار بوده؟ دست اسرائیلم توش بوده! حالا اگرم تقصیر اونا نبوده مطمئنا سبز پوشان طرفدار یک کاندیدای خاص تو سقوطش نقش داشتن. دست آخر اگرم اینا نقش نداشتن و سیاه لشکر بودن، کار نابلدی خلبان رو که نمیشه انکار کرد. نشون به اون نشونی که فقط ۲تا گواهینامه پایه دو تو اخبار همش نشون میده که مطمئنم مال دوتا خلبانا بوده. احمقا هواپیما رو با ماشین اشتباه گرفتن! نچ نچ نچ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط papary  | 

نمره صنعتی ۲م، همون درسی که استادم من رو با یکی دیگه از بچه های کلاس سر کل کل انداخته بود اعلام شده. بهم ۲۰ داده...جای برادر مبین  و گونی هاش واقعا خالیه.
تو زندگی یه لذتایی هست که هیچ موقع نمیشه با صدتا لذت دیگه جاشو عوض کرد...وقتی میبینم که  -خدارو هزار بار شکر- خواهرم و شوهرش  -و الان هم پانیا-  اینطور زندگی خوبی دارن، اینطور بفکر هم هستن، برای همدیگه اینطور احترام قائل هستن، همدیگه و زندگیشون رو دوست دارن، واقعا بهترین لذت دنیا هست. حتی میتونم این لذت رو تو چشمای مامانم هم ببینم...واقعا خدارو شکر میکنم که جمع ۵ نفری خوبی داریم و میتونیم از با هم بودن لذت ببریم، نه اینکه از حضور همدیگه عذاب بکشیم.
امشب بالاخره بخت گوشواره های پانیا باز شد و طی یک عملیات محیرالعقول در جهت پیچوندن خواهرم (چون می خواستیم کادوهامون سورپرایز باشه)، من و مامان و پرهام رفتیم خرید. انتخاب رو گذاشتم بعهده پرهام...گوشای پانیا انقزه کوچیکن، بجای اینکه گوشواره هارو گوشش کنه، دو تا از انگشتای دستش و یا انگشت شصت پاش توش جا میشه. فکر کنم دیگه نیازی بخرید حلقه نامزدی نداشته باشه و با همین یه جفت گوشواره کار خودش و آقا داماد راه بیافته (با توجه به اینکه در سال اصلاح الگوی مصرف روزگار میگذرانیم!). یه دعایی هم به جون من میشه که یه سد از راهشون کم کردم.

امشب این زوج های خوشبخت رو که میدیدم اومدن برای خرید عروسی و از این حرفا همچین ته دلم خوشم اومد. اما فکرش رو که میکنم میبینم اصلا ارزش نداره "سری که درد نمیکنه بیخودی دستمال پیچش کنم."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط papary  | 

دیروز آخرین امتحانم رو هم دادم. در واقع آخرین امتحان فوق دیپلمم رو دادم. ۲سال عین برق گذشتو نفهمیدم چطوری اومد و رفت. بقول مامانم اونموقعی باید حسرت می خوردم که این ۲سال عمرم رو به بطالت گذرونده بودم و نتیجه مطلوبی بدست نمیاوردم.

روزی که تصمیم گرفتم برم دانشگاه و درس بخونم، از خدا خواستم که انقدر بهم توان و انرژی بده که بتونم تو درسام موفق باشم تا یه گوشه ای از ذهن مامانم و خواهرم (و حالا پرهام و پانیا) از بابت درس خوندنم آزاد و بی دغدغه باشه و مایه سربلندیشون باشم، نه سرافکندگی. بتونم یه ذره از زحمتهای مامانم رو هم جبران کنم که این خودش همسان هدفی هست که دارم. به اون هدفیم که دارم برسم...الحق هم خدا همین کارو کرد و مثل همیشه هوامو داشت. واقعا شکرت خدا جونم .

حالا باید بیشتر تلاش کنم برای لیسانس و بهتر از این ۲سالی که گذشت درس بخونم. حس میکنم هیچی یاد نگرفتم...یکم امرداد کنکور سرتاسریه (همون سراسری). اینم قبول بشم که آزاد رو نرم عالیه واقعا.

امروز با خیاااال راحت، بدون اینکه استرس درس و امتحان و از این حرفا داشته باشم، تا ساعت ۱ظهر خوابیدم. تمام بدنم، انگار که ۴-۵ نفر با چماق افتاده باشم به جونم کوفته شده بس که خوابیدم. از امروز تعطیلاتم شروع شد.


انقزه من رو دارم که دیشب وقتی رسیدم خونه بلند بلند اعلام کردم که امروز فوق دیپلمم تموم شد، حالا کادو چی می خوایین بهم بدین؟...کور خوندین که اگر بخوایین با کادوی تولدم یکیش کنین ها!! تازه برین خدارو شکر کنین که از کادوی کارنامم  (از دبستان تا حالا وقتی کارنامم رو میگیرم مامان اینا یه کادوی کوچیک بهم میدن) چشم پوشی میکنم و میگذرم و دلم بحال بدبختتون سوخت.

الان که وسط ماهه و احتمالا و کفگیرهاشون به ته دیگ خورده، باید صبر کنم تا سر ماه ببینم می خوان چی کار کنن؟! البته شاید هم خودم بهشون پیشنهاد بدم که چی می خوام. خدارو خوش نمیاد که بیچاره هارو بندازم تو زحمت اینکه بخوان فکر کنن من چی می خوام خب! آدم باید انصاف داشته باشه!!!


دیروز از ناهار خواهرم اینا اومده بودن اینجا. شب، قبل از اینکه بیام خونه یه کیک کوچولو خریدم و تولد یکماهگی پانیا رو جشن گرفتیم.


دارم کتاب "قصه های مجید" نوشته "هوشنگ مرادی کرمانی" رو می خونم. تمام خاطرات بچگیام زنده شده. یادش بخیر! عصرای جمعه پای تلویزیون همه قسمتهای فیلم رو با چشام می خوردم. هر داستانی رو که الان می خونم صحنه به صحنه فیلم جلوم میاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز و امروز حسابداری دولتی و حسابداری صنعتی ۲،که هر جفتشونم ۳ واحدین داشتم. خدارو شکر عالی دادم.

صنعتی امروز انقدر زیاد بود و وقت کم، منی که همیشه سر جلسه عادت دارم یه تانکر آب بخورم (البته مواقع عادیم با سر جلسه زیاد فرقی ندارم) امروز همچین سر بزیر شده بودم و از همون اول عین بنز داشتم حل میکردم و مینوشتم که حد نداره. گاهی جاها رو هم اصلا نمی دونستم دارم چی مینویسم و فقط خودکارم رو میدیدم که یه چیزی داره مینویسه. بعدا که چک میکردم میدیدم ایول خودکار، همه رو درست نوشته.

اما دیروزیه انقدر کم بود و زمانش زیاد که نیم ساعته همه رو جواب دادم و یک ساعت و نیم باقی مونده رو نشسته بودم سر جلسه و مثلا نوشته هام رو چک میکردم و بقیه هم یه فیضی میبردن. آخر سر هم که مراقبه برگم رو به زور اخذ کرد.

حالا فقط اندیشه مونده که اونم ۱۷ تیر حله. اما خدایی خیلی زور داره! ۲تا درس سخت رو  -که صنعتی۲ از همون کنسلی ها بود-  انداختن پشت همدیگه اونوقت برای اندیشه مسخره  -که بازم کنسلی بود- ۸روز وقت دارم.


نمره تربیت بدنی اعلام شده. بهم ۱۳ داده. واقعا خنده داره یه درسی که معاف شدی و باید یه کتابی رو امتحان میدادی که هیچی ازش نمیدونی و نمیفهمی، هیچ کلاسی هم براش نذاشتن، اونوقت بهت ۱۳ بدن!!! ۷صدم توی معدل کلم تاثیر گذاشت و پایین اومد.
پس پریشب خونه پانیا اینا بودم و تو بقل من بود. تازه بیدار شده بود و داشت کش و قوس می اومد طبق معمول. مامانم داشت دست و پاهاش رو میمالید و هی از تو بقل من سر می خورد پایین. به مامانم میگم انقدر نکشش پایین، حالا که یه ذره بیداره و تو بقل منه، ولمون کن و بذار باهم خوش باشیم دوتایی. تا مامانم دستشو کشید کنار، چپ چپ منو نگاه کرد و شروع کرد به گریه. به مامانم گفتم بیا! الان منو میاد میخوره این یه ذره بچه، بیا بمالش که الان منو میکشه با این چپ چپ نگاه کردنش. تا مامانم اومد ساکت شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از پریروز مامانم زمزمه های این رو میکرد که "چهارشنبه که امتحان داری منم باهات میام. فکرم ناراحته اگر تنها بری." حالا هر چی من قسم و آیه میخوردم که بابا بخدا تو دانشگاه ما خبری نیست باور نمیکرد. حتی از این راه وارد شدم که این همه راه رو ۲ساعت باید بیایی، جایی نیست که بشینی تا من بیام، گرمه، اما تصمیمش رو گرفته بود. بالاخره امروز صبح با من شال و کلاه کرد که بیاد.

منم که منتظر یه جرقه هستم که یه چیزی رو دست بگیرم و سوژه خندش کنم. صبح قبل از اینکه بریم زنگ زدم خونه خواهرم میگم خواهری! ما داریم میریم خط مقدم جیپه (همون جبهه اما با لهجه ترکی). با صبحانمم شربت شهادت خوردم و خدا قسمت کنه و شربته درست کار کنه تا ظهر از حالت عمودی به افقی در میام. همین که پامو گذاشتم تو دانشگاه لوله تانک رو میذارن رو شقیقم و بوم! خلاصه که دیگه هر چی خوبی، بدی دیدی، مطئنا بدیا از قصدی بوده و خوبیا اشتباهی...قیافه مامانمم که دیدنی بود. فقط میگفت "برو خودتو سوژه کن. هنوز مادر نشدی که این چیزارو بفهمی."

هیچ جایی نبود که مامانم بشینه، نشست تو دفتر حراست بانوان دانشگاه و کلی با خانمای حراستی دوست شد. البته از حق نگذریم که اونا هم زیاد بد نیستن. متاسفانه یا خوشبختانه هنوز در حالت عمودی به سر میبرم.

امتحانمم که فکر نکنم ۲۰ بشم. حدودای ۱۸-۱۹ میشم. یکی از مسئله ها که ۶ نمره داشت رو خراب کردم کمی تا قسمتی نیمه ابری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط papary  | 

اینم اون عکس پانیا که قول داده بودم.

                             پانیا


دیروز که نشد برم خونه خواهرم چون همش مشغول درس بودم. شب هم که تاریک شد ترسیدم از خونه برم بیرون. امروز می خواستم برم که... بازم نشد برم. واقعا لعنت بر بعضی از آدمها که برنامه آدم رو با حضور خودشون خراب میکنن. دلم داره غش میره برای پانیا که ببینمش.
بهار زیبای ۸۸ هم با همه خوبی هاش تموم شد. بهار امسال خیلی چیزای خوب برام داشت. کلی بارون از آسمون اومد، پانیای کوچولو به جمعمون اضافه شد و کلی چیزای خوب دیگه. با اینکه بهار تموم شد اما خاطرات خوبش همیشه برام موندنیه. ۶ ماه اول سال، مخصوصا بهار رو خیلی دوست دارم. هر موقع تموم میشه دلم میگیره. اما منتظرم تا سال دیگه که یه بهار قشنگ دیگه بیاد.
از مردهایی که تازه بعد از ازدواجشون یادشون میافته که از دوران مجردیشون چیزی نفهمیدن و کم بوده، حالا باید جبران کنن خیلی بدم میاد...شوهر یکی از دوستام اینطوریه. خیال میکنه زن گرفته که لنگه جوراباشو از زیر مبل و تخت پیدا کنه و بشوره فقط. یا زن گرفته که گارسونش باشه.
امتحانهای دانشگاه ما از این هفته شروع شده. برای اون امتحان هایی که کنسل شده بود برنامه دادن. یه برنامه فوق العاده افتضاح. ۸ و ۹ تیر، ۲تا درس ۳واحدی خفن دارم، حسابداری دولتی و حسابداری صنعتی. بعد، از ۹ تااااا ۱۷ تیر باید منتظر باشم که اندیشه امتحان بدم. اونم چی؟! استادمون ۲۰تا سوال داده که بخونیم. واقعا مسخرست!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط papary  | 

از خان جون چه خبر؟!

طی این ۳ روز مامان و باباش رفتن دیدنش. فقط اونا اجازه دارن برن بالاسرش (خب بالاخره حق آب و گل دارن دیگه). اونم دمش قیژژژ، از دلبری کم نذاشته. انگشتاشون رو گذاشتن تو دستش و اونم چسبیده و ول نکرده. پدر سوخته هنوز نیومده راه دلبری رو یاد گرفته.

دیروز که رفتن پیشش فیلمش رو گرفتن. از یه طرف قربون صدقش میرفتم، از یه طرف خندم گرفته بود حسابی. خندم از این بود که بچه عین قورباغه خوابیده بود. پاهاشو آورده بود بقل سرش گذاشته بود. این مدل خوابیدنش به من رفته وقتی بچه بودم. خیلی قیافش بامزست. دقیقا عین خواهرمه. دارم هلاک میشم که بقلش کنم و پاهاشو بچلونم و نیشگون بگیرم و گازش بگیرم.

از امروز عصری خودش، مستقل، بدون دستگاه داره تنفس میکنه. اما از امروز صبح زردی گرفته.


از خاله خان جون چه خبر؟!

خاله خان جون -که بنده باشم- این ۴روز ویزای دستشویی منزل رو داشتن. اس اس بنده همچنان به قوت خویش باقیست. دیشب یه ذره خوب شده بودم، اما از امروز صبح دوباره... گلاب به روتون شدم! امروز عصری رضایت دادم برم دکتر. دکتره بعد از اینکه کلی دلمو فشار داد (کم مونده بود جفت پا بپره رو دلم)، ۳ تا قرص داد که بخورم. من نمیدونم چجوری با معده خالی که ۴ روزه هیچی نخوردم، میتونم قرص بریزم توش؟


دیروز آخرین کلاس کاردانیم تشکیل شد و تموم شد...از این به بعد پیش بسوی کارشناسی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب با خواهرم سر کادو خریدن من برای نی نی کل کل بود. اون میگه سکه بخر، من میگم گوشواره. البته قبلا تصمیم داشتم دستبند یا زنجیر بخرم. اما بعد از یه هفته فکر کردن (دقیقا یک هفته) به این نتیجه رسیدم که دستبند رو ممکنه بکنه تو دهنش و مریض بشه، زنجیرم شاید یهو بکشتش و کنده بشه. اما گوشواره رو هر کاری کنه نمیتونه از گوشش بکنه. سکه هم که ممکنه توسط مافیای سکه(!!!) غیب بشه و سر بچه بی کلاه بمونه.

دیشب که خواهرم اینجا بود سر همین موضوع یه کل کل حسابی راه انداخته بودیم ما دوتا. بالاخره یهو گفتم بذار اصلا از خود نی نی سوال کنیم چی دوست داره! هی چی باشه باید خودشم حق انتخاب داشته باشه دیگه! دستمو گذاشتم رو شکم خواهرمو گفتم نی نی اگه گوشواره دوست داری برات بخرم، همین الان یه تکون جانانه بخور......به ۱ دقیقه نرسید که همچین تکونی خورد که خواهرم تعجب کرده بود...ایول! نی نی هنوز نیومده کلی هوای خاله رو داره و نمی ذاره ضایع بشم.


از امروز طبق برنامه ای که ریختم باید درس بخونم برای امتحان (قابل توجه برادر مبین.م ). همیشه (یعنی هر ترم با همین برنامه) صبحها نهایتا از ۱۱ شروع میکنم و خیلی ی ی دیگه بخوام بخونم تا ۵ یا ۶ عصره.

اما امروز چی؟ تازه ۱۰ بیدار شدم. یه ذره دور خودم چرخیدم. یه دوشی گرفتم و صبحانه خوردم. بعد چلچ (چلچراغ) خوندم. یه ذره کتاب خوندم و تازه ه ه ه  ساعت ۱و نیم شروع کردم به درس خوندن.  دقیقا شده بودم عین این بچه کوچولوها که یه چوب باید بگیرن بالا سرشون که بشینن درس و مخشاشون(!!!) رو بنویسن. اما از فردا درست میشم.

اما از اینی که باید یه سره یه جا بشینم خیلی بدم میاد.


تا امروز ساعت ۲ بعد از ظهر خیال میکردم شاهکار ترین آدم تو دنیا منم. اما به لطف یکی از دوستان متوجه شدم نه بابا! من نفر پنجم هستم. پنداری این دوستم هم بین رده های اول-دوم باشه.

بازم ازش ممنونم که منو از این گمراهی درآوردش.


امشب بازم یه فیلم کمدی داریم.
بعدا نوشتم: مناظره رو که میدیدم تنها بودم. از فرط خنده ولو شده بودم رو زمین. صدای خندم ساختمونو ورداشته بود. لابد همسایه ها دلشون برام سوخته و خیال کردن  "دختره اول جوونی  -ماشالا-  با این همه کمالات شیرین مغز (یا یه چیز تو همین مایه ها) شده که تنهایی داره قهقه میزنه."
 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز نشستم برای امتحانا یه برنامه خوب ریختم. طبق این برنامه برای هر درسی ۵ روز گذاشتم. مطمئنم با کمک خدا جونم -مثل همیشه- و تلاش خودم بازم همه رو ۲۰ میشم.
اینم یه
آهنگ دیگه از Alexander Rybak بنام If You were Gone.(قبلا اینجا ازش نوشتم). این آهنگشم خیلی دوست دارم. این چند روزه خودم رو خفه کردم بس که فقط همینو گوش کردم. هر وقت گوشش میکنم کلی تو چشام اشک جمع میشه. نمونش چند روز پیش تو مترو...یه آهنگ دیگه هم بعدا ازش میذارم. 
آهنگ تقدیر شادمهر عقیلی رو هم خیلی دوست میدارم. هر وقت گوش میکنم کلی ....
شوهر خواهر گرامی ترم با پسر عمه گرامیشون این چند روزه تشریف بردن کیش. قرار بود منم برم، اما، فعلا که اینجام و نشد برم. خواهرمم که دکتر بهش گفت "نری بهتره چون ممکنه -خدایی نکرده- یهو دوباره یه مرضی چیزی بگیری این ماه آخریه و دردسر بشه". در نتیجه ضعیفه ها (مامان، پدیده و من) موندیم تهران.

من و مامانم دیشب خونه خواهرم اینا موندیم. من زودتر رفتم خوابیدم و قرار بود که وقتی اونا خواستن بخوابن منو صدا کنن که بیام تو حال بخوابم (چون رو تخت که بخوابم بس که وول می خورم تو خواب، یهو پرت میشم پایین). اما صدام نکردن و رو همون تخت، کنار خواهرم خوابیدم.

آقا تا خود صبح پلک رو هم نذاشتم از ترسم. نیست که خیلی خوب و عین آدم(!!!) می خوابم، همش میترسیدم یه لگدی، مشتی، چیزی ول بدم تو شکمشو خر بیار و باقالی بار کن...صبح که پاشدم حسابی گیج خواب بودم.


سر شبی پاشدیم بریم بیرون یه چرخکی بزنیم و اگه بشه تجریش یه بستنی اکبر مشتی هم بخوریم. چشمتون روز بد نبینه. بستنی که نخوردیم هیچ، کلی دود ماشین خوردیم و موندیم تو ترافیک. اما سر راه یه سری به قنادی بی بی زدیم و از اون کیک های شکلاتیش گرفتیم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز تو اتوبوس دانشگاه-مترو کلی کرکر خنده بود. یه پسره به طور خود خواسته و از طرفیم ناخود آگاه، اسکل شده بود اساسی.

ماجرا از این قرار بود که دقیقه ۹۰ که اتوبوس داشت راه می افتاد یکی از پسرای کلاسمون -وحید- پرید بالا. من و دوستم نشسته بودیم تو قسمت خانما، جلوی در که دوستم بتونه راحت پیاده بشه وسط راه. اتوبوسم تقریبا نه شلوغ بود و نه خلوت. وحید جلوی در، قسمت آقایون ایستاده بود و پشت سرش یه پسره بود. صورت پسره سمت ماها بود و دقیقا وحید پشت به پشتش ایستاده بود و ماها رو نمیدید. پسره هم متوجه نشده بود که وحید پشتش وایستاده.  همینطور که ماها داشتیم اونور رو نگاه میکردیم که شاید وحید برگرده، منم داشتم شمارش رو میگرفتم که بهش بگم بیاد ته اتوبوس کارش دارم.

پسره خیال کرد من دارم به اون نگاه میکنم و کلی ذوق کرده بود. به وحید یه Missed Call انداختم. خدارو شکر متوجه شد و برگشت پشت رو نگاه کرد (چون قبلا هم سابقه این کارو داشتم). بهش دست تکون دادم. پسره خیال کرد من به اونم و با دست اشاره کرد که"تلفنم رو بدم بهت؟"......وحید برگشت و فکر کرد کاریش نداریم. اما پسره همچنان تو ذوق خودش باقی مونده بود. از یه طرف تلاش میکردیم وحید رو صدا کنیم و از طرفیم داشتیم از خنده میمردیم.

تک و توکم بروبکس تو اتوبوس متوجه ما شده بودن و نگاه میکردن. دوباره زنگ زدم رو گوشی وحید و این دفعه که برگشت، بهش اشاره کردم که بیا اینجا کارت دارم. پسره خیال کرد من به اون اشاره کردم و راه افتاد که بیاد. همزمان هم وحید حرکت کرد به سمت ماها. ته دلم یهو یه کرمی ایجاد شد که پسره رو ضایعش کنم (آدم مریض به من میگن دیگه). همین که داشت راه می اومد یهو بلند گفتم با شما کار ندارم آقا! با نفر پشتیتون کار دارم. شما چرا به خودتون گرفتین؟

اینو که گفتم بیچاره تازه فهمید یکی دیگه هم پشت سرش وایستاده. اما خودشو نباخت و گفت "نمی خوام بیام اونوری که! می خوام جامو عوض کنم!" تو دلم طوری که دوستم هم بشنوه گفتم آره ارواح عمت! که می خواستی جاتو عوض کنی.


مناظره دیشب رو که میدیدم خیلی حرص خوردم. وقتی از یه چیزی عصبانی میشم یا حرص می خورم، ناخود آگاه گرسنم میشه. خیلی بدجورم گرسنم میشه و فقط باید فکم بالا پایین بره. گوجه سبز، شکلات، توت فرنگی، کاکائو، پشمک، خیار، گز، تخمه، دوباره گوجه سبز و توت فرنگی و دست آخرم برای اینکه دلم درد گرفت پاشدم رفتم ۲تا آدامس جویدم. نمیدونم این همه خوراکی رو کجای معدم جا دادم؟ بیچاره معدهه تا صبح داشت اولویت بندی میکرد که کدوم یکی رو اول هضم کنه.

اما واقعا از چیزایی که میشنیدم دهنم باز مونده بود. تنها صدایی که ازم در می اومد مععععععععع...بود و بس.

اما مناظره خیلی توپی بود. واقعا توپ. اینم الان تو Facebook دیدم که یکی از دوستام گذاشته....ایول چه شود واقعا!

پیرو ادعای نسبت داده شده از سوی دکتر محمود احمدی نژاد به رییس مجلس خبرگان ورییس مجمع تشخیص مصلحت نظام دفتر آیت الله هاشمی رفسنجانی با ارسال نامه ای به صدا وسیما خواستار تعیین فرصت در اسرع وقت برای پاسخ گویی وشفاف سازی گردید.

شرط میبندم برنامه های مهران مدیری اینطور جاذبه نداره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز یکی از استادام -خانم "ش"- رو برای آخرین بار تو دانشگاه خودمون دیدمشون...نمیدونم دفعه دیگه کی و کجا میتونم ببینمشون!

همیشه سعی کردم این اخلاقم رو یه ذره اصلاح کنم که انقدر دلبسته کسی نشم. چون موقع دوری ازش -حالا چه موقت و چه کامل و برای همیشه-  تا مدتها خیلی اذیت میشم تا به شرایط جدید آشنا بشم و خو بگیرم.


هر چی به آخر ترم نزدیک تر میشم بیشتر یاد روزای اولی که این دانشگاه می اومدم می افتم و بیشتر دلتنگ میشم.

اما واقعا عین بنز گذشت! انگار همین دیروز بود که با مامانم پاشدیم بریم ببینم دانشگاه کجاست و ثبت نام کنم! یادم نمیره روز اولی که رفتیم اونجا وحشت کرده بودم که اینجا دیگه کجاست؟ همش فکر اینو میکردم که چجوری باید ۲ سال تموم بیام و برم؟ و هزار تا "چرای" دیگه که الان به همه جواباشون رسیدم.


حدودا ۵۰۰ متر پایین تر از دانشگاه ما قبرستون شهر به اسم "بهشت فاطمیه" هست. بقول من مرکز تفریحیه بچه های دانشگاه هست. هر باری که از جلوش رد میشم یه خدا بیامرزی برای امواتش میگم و اگر سرحال باشم هم یه فاتحه براشون می خونم. اما همیشه هم یاد یه خاطره می افتم.

ترم یک که بودیم یه روز با همون دوستم که داره از شوهر جدا میشه به سرمون زد که پاشیم بریم تو قبرستون و غسالخانه رو ببینیم. قبل از اونروزی بود که با مامانم غسالخانه بهشت زهرا رو دیدم. هم من ترسیده بودم و هم آیدا. اما بحساب خودم چون از اون ۵سال بزرگترم به روی خودم نمی آوردم که نکنه پس فردا برام دست بگیره. اون گچ اولیه به پام بود و با عصا و بند و بساط وسط راه از اتوبوس پیاده شدیم. مثلا تیز بازیم درآوردیم و  قبل از قبرستون پیاده شدیم که جلوی پسرایی که تو اتوبوس بودن ضایع نشیم.

غسالخانه هم همین جلوی در هست. بالاخره پشت در غسالخانه که رسیدیم میترسیدیم در بزنیم. حالا انگار قرار بود مرده ها درو باز کنن برامون. آیدا یکی از عصاهای منو گرفت و شروع کرد به در زدن. هر چی میزد کسی جواب نمیداد. همینطور که داشت در میزد یهو یه صدای خیلی کلفتی از پشت سرمون برگشت گفت "خواهرا چی می خوایین اینجا این موقع ظهر؟" هم من و هم آیدا با هم یه جیغ کشیدیم و ۱۵ متر از جامون پریدیم.

خودمو جمع کردم و گفتم چیز خاصی نمی خواییم، فقط اومدیم مرده ها رو ببینیم چطوری میشورنشون! آقاهه گفت "امروز که کسی نمرده! برین یه روز دیگه بیایین!" یهو آیدای دیوونه برگشت گفت "ااا! چه حیف! ما می خواستیم امروز مرده ببینیم. حالا یه روز دیگه دوباره باید وسط راه پیاده بشیم و بیاییم اینجا". آیدا که اینو گفت آقاهه چشماش یه لحظه گرد شد. منم تا دیدم هوا پسه و الانه که بدتر بشه و شاید یکیمون مجبور بشه نقش جنازه رو بازی کنه که اون یکی ببینه چجوری مرده میشورن، سریع عصامو گرفتم و گفتم مرسی آقا از راهنماییتون. چشم یه روز دیگه میاییم. خدا همه رفتگانتون رو بیامرزه و آیدا رو کشیدم که بیاد بریم.

حالا بماند که دقیقا همون موقعی که ما می خواستیم بیاییم دانشگاه قحطی اتوبوس شده بود و چجوری خودمون رو رسوندیم. اما تا مدتها بعدش آیدا همچنان ناراحت بود که تلاش اون روزمون بی نتیجه مونده. انقدر خنگ بود هر چی بهش توضیح میدادم حالیش نمیشد چی به مرده گفته.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط papary  | 

اه! همیشه بدم میاد از اینکه وقتی با یکی کار داری بری سروقتش. دقیقا مثه کاری که بروبکس دانشگاه آخرای هر ترم که میشه با من میکنن. آخر هر ترم همه اونایی که تو طول ترم جواب سلامم رو نمیدن، یاد من میکنن و تازه "پریا جون قربونت برم" هاشون شروع میشه برای اینکه جزوه بگیرن. همیشه لجم میگیره از این کار.

شاید خودخواهی باشه، اما این ترم به هیچکس جزوه ندادم. حس میکنم اینطوری ازم سوء استفاده میشه. اصلا به من چه ربطی داره که جور اونارو بکشم؟ سر کلاسا همشون بیرون تو راهرو ها و محوطه ولو هستن و میچرخن و معلوم نیست چه غلطی میکنن.


مدیر گروهمون  -که اتفاقا هم این ترم من باهاش کارآموزی دارم-  یه آدم خیلی ی ی ی خونسرد و ریکلسیه. حالا بماند که یه چند باری اون اولا لج منو ناجور درآورده بودا! هر وقت دیدمش یا تو محوطه بوده یا تو راهروه ساختمون گروها. همیشه هم انقدر تند تند راه میره که آدم بهش نمیرسه. قدشم بلنده و خب طبیعتا قدم هاشم بلند. همیشه که باهاش کار دارم باید در حال راه رفتن اینو ببینم و کارم رو بهش بگم. حالا فک کن یه جوری باید بدویی که ازش عقب نمونی، در همین حالم باید حرفتو بزنی و کارتو راه بندازی. 

هیچ موقع هم نشده بیشتر از ۳تا جمله ۵-۶ حرفی جواب سوالتو بده.


امروز سر کلاس صنعتی ۲ اگر از ترس نمره نبود جدا سرمو میزدم تو دیوار بس که این استادمون لج درآورد. با حضور و غیاب، نمره های امتحان هفته پیشم داشت میگفت. به نمره اون {...} خانم و دوستاش که رسید برگشت گفت "خانم {...} و دوستاشون نمره هاشون از همه بهتر شده و از ۴نمره ۴ گرفتن...یه ذره شماها هم یاد بگیرین و درس بخونین!" بعدشم نمره منو اعلام کرد که اتفاقا منم ۴شده بودم.

انقزه لجم گرفت که برگشتم گفتم استاد خب اونا کارشناسی هستن و ما کاردانی. نباید ماهارو با هم مقایسه کرد... جدی جدی اگه از ترس نمره نبود سرمو میزدم تو دیوار کلاس بس که لجم گرفته بود.


تو دنیا چه آدمایی پیدا میشه! نه به اون شور حسینی اولشون، نه به اون بیقی آخرشون. جل الخالق!
بعدا نوشتم: در ساعت ۲۲:۳۰ خبر دار شدم که فیلتر فیس بوک باز شد...هر کی فیلترشو برداشته اجرش با خود آقا!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط papary  | 

پریروز اومدم بگم "اهالی محل" که طبق معمول سوتی دادم و گفتم "مهالی احل"
یه چیزایی تو فکرم دارم اما حوصله نوشتنش رو ندارم. یعنی حوصلشو دارم اما هنوز نتونستم به یه نتیجه منسجم برسم. راستشو بگم هنوز نتونستم با خودم کنار بیام و خودم رو قانع کنم.
از ۲۵ خرداد امتحانام شروع میشن. نمیدونم قبلا اینو نوشتم یا نه، اما از این ترم نیمه دوم اصلا خوشم نمیاد. هنوز خستگی امتحانای ترم پیش از تنت بیرون نرفته و تو حال و هوای عیدی و هنوز خودتو پیدا نکردی، تا میایی از هوای بهار و روزای بهاری و عصرای بهاری لذت ببری، امتحانای لعنتی شروع میشه. بعدشم که همش گرما و گرما.

همیشه میگم واقعا نور به قبر اون آدمی بباره که حموم رو اختراع کرد و یه همچین چیزی به ذهنش رسید. اگر این کارو نمیکرد اولین کسی که حتما بعد از یه روز میمرد من بودم. تابستونا اگه دوبار در روز حموم نرم میمیرم. موقع های دیگه هم که هر روز. 

از هفته دیگه باید یه برنامه درست و درمون، مثه ترمای پیشم، بریزم و بشینم بکوب بخونم. میدونم این ترمم همه نمره هام عالی میشن. البته مثل همیشه با کمک خدا.


بعدا نوشتم: همیشه از امتحان متنفرم. حتی زمانی که تو آموزشگاه شاگردام امتحان داشتن، من بجای اونا استرس میگرفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امتحانایی که سه شنبه داشتم رو ، یکیش رو خوب دادم و یکیش رو......صنعتی ۲ رو که تخصصی بود و حذفی نمره کامل رو میگیرم بس که خونده بودم و بلد بودم. دیگه کم مونده بود فرمولهاش از چشام بزنه بیرون.

اما پایان ترم تربیت بدنی رو گند زدم حسابی. خیلی خونده بودم اما چون چیزی نبود که تا حالا داشته باشیم، یا کلاسی براش نداشتیم حسابی گند زدم. قبلا یه ذره ذکر خیر کتابرو گفتم. دستگاه قلب و گردش خون، دستگاه تنفسی، انواع عضلات و ماهیچه ها در بدن، مواد غذایی و کارایی هر کردوم از این عضلات و یه سری چرت و پرتای دیگه رو باید می خوندیم برای امتحان. خدا رحم کرد تربیت بدنی بود نه آزمون ورودی شهید بهشتی.

به استاده میگم اگر میشه یه راهنمایی کوچیک بکنین لااقل نمرمون بد نشه! با یه حالت بدی میگه "اینا که دیگه خیلی پیش پا افتادن. آسونتریناشو انتخاب کردیم براتون" در جوابش فقط لبخند زدم اما تو دلم، در گوش خودم گفتم همه معلم ورزشها همیشه عقده ای بودن و هستن چون کسی درسشون رو به دکمه پیرهنشم حساب نمیکنه. حالا که منم معاف شدم دیگه بدتر.

به قول مژده(دوستمه) میگه "پریا فک کن همه نمره هات ۱۹ و ۲۰، اما تو کارنامت یهو یه دونه ۱۲ بیاد. اونم مال چه درسی! به هر کی بگی کلی بهت میخنده"...خب بیچاره راست میگه دیگه. حالا باید صبر کنم تا نمرمو اعلام کنن.


امروز انقزه حرص خوردم و عصبانی شدم قلبم کلی درد گرفت. تازگی یه ذره که عصبانی (یا به قول خودم اسبی) میشم قلبم یهو تیر میکشه و درد میگیره. به قول برادر مبین. م "اینطوری ادامه بدم به ۳۰ نمیرسم."

رو برد گروهمون زده بود کسایی که ترم آخرشونه برن گروه. رفتم ببینم ماجرا چیه و چی می خوان؟ میبینم خانمه میگه "مدارک فارغ التحصیلیتون (یه پوشه قرمز، عکس، کپی شناسنامه و یه فیش) رو بیارین تحویل بدین (در صورتی که من بهمن ماه بردم تحویل دادم). تاییدیه تحصیلی هم ندارین. برین از بایگانی سوال کنین چرا؟"

بعد از کلی نشونی دادن من، تو کشوش رو دیده که مدارکم هست. تازه به منم اعتراض میکنه چرا تو این کشو هست؟ حالا انگار که من مسئول گروهم.

بایگانی هم که قربونش برم. اول که به دکمه پیرهنشونم منو حساب نکردن و برای اینکه لز سرشون وا کنن منو گفتن برو ۲ هفته دیگه بیا. منم سمج وایسادم. یه جعبه آورده که کلی تاییدیه تحصیلی توش بود. میگه "اگه اسمت تو این نبود وایسا تا دو سه ماه دیگه" میگم یه ماه پیش من از خانم خلج سوال کردم گفتن پروندم ناقصی نداره. چون من بعد از امتحانا یه ماه فرصت دارم که با این دانشگاه تسویه کنم و برای ثبت نام تهران جنوب برم. حالا چرا الان میگین ناقصی داره پروندم؟ یه ماهه ناقص شد؟

اولش آروم بودم اما وقتی دیدم اونا خیلی خونسرد هستن و اصلا براشون مهم نیست که چی دارم میگم، کم کم جوش آوردم. یکی از خانومایی که اونجا بود یهو به من گفت "آب می خوری برات بیارم؟ می خوایی از این پرتقال من بخوری؟" منم مونده بودم چرا اینا یهو انقزه با من صمیمی و مهربون شدن؟

بالاخره بعد از ۴۵ دقیقه (به جون خودم دقیقا همین مدت بود که تو بایگانی بودم و عصبانی شده بودم) که اونجا وایسادمو عصبانی شدم، خانمه گفت "بذار اصلا پروندت رو بیارم ببینم چه خبره؟" رفته آورده میبینه تاییدیه کوفتیه من اسفند ۸۵ اومده و پروندم کامله...جدا می خواستم گل و گیس خودمو بکنم بس که عصبانیم کرده بودن اینا از این بازی که با من کردن. بعدشم بدهکار شدم بهشون که چرا اومدم دنبال چیزی که کامله و وقتشون رو گرفتم. فک کن!

همون خانمه که با من صمیمی شده بود گفت "اونموقع که بهت گفتم آب می خوری یهو دیدم از شدت عصبانیت قیافت شده عین آلبالو قرمز و همینطوری داری عرق میریزی. ترسیدم الان اینجا بیافتی و یه طوریت بشه"..از ظهر تا حالا قلبم خیلی درد گرفته، اما خداروشکر مدارکم کامله.


هفته پیش که استاد اندیشمون نیومد و امتحان نگرفت و یه جورایی جلوی دوربین مخفی بودیم، امروز اومد و امتحان گرفت...هفته پیش چنتا سوالی رو که فکر میکردم شاید بیاد نوشتم رو صندلیم. استادمون هم که نیومد خیلی دلم سوخت برای زحمتی که کشیده بودم. امروز قبل از اینکه استاد بیاد، تو کلاس خودمون و کلاس بقلی (چون معمولا میان از کلاس ما صندلی میبرن) رو گشتم تا شاید صندلی جونم رو پیدا کنم، و پیدا هم کردم. واقعا به این میگن شانس.

استاد اومد و امتحان گرفت و دقیقا همون دو تا سوال هم تو سوالای من بود (گروه بندی کرده بود سوالارو). اما بقیه رو بلد بودم و همه رو نوشتم. فک میکنین نتیجه چی شد؟ خدا قبول کنه، ایشالا نصیب شما هم بشه و همه با هم بریم زیارت، ۱۰ از ۱۰.


امروز شنیدم خط مترو تجریش چند روزه چنتا از ایستگاهاش راه افتاده. اگه اینطور باشه ترم دیگه برای رفتن به دانشگاه از در خونمون که سوار بشم صاف جلوی در دانشگاه پیاده میشم. اینطوری هم رفت و آمدم راحته و کم هزینه تر، هم اینکه بازم میتونم تو مترو کتاب بخونم.

البته اگرم سراسری قبول بشم بازم با مترو میتونم برم بیام، اما جاش خیلی خفنه. خانی آباده New (نو) هست. یه جایی بدتر از همین حسن قلعه ای که الان میرم.


نمیدونم چرا این استادا آخر ترم که میشه همشون با هم پروژه و تحقیق خونشون میافته پایین؟ اصلا اگه از همون اول ترم نگن چه پروژه ای با چه موضوعی می خوان قرآن خدا از آخر به اول میشه! دیروز کلی تو اینترنت رو گشتم یه تحقیق توپ پیدا کنم برای اندیشه.(!!!)

این ترم که خوب بود و کار زیادی نداشتم، ترمای پیش که واقعا دنبال یه تعمیرگاه میگشتم برای دهنم! مخصوصا ترم پیش که پروژه هم داشتم، باید چنتا تحقیق هم تحویل میدادم.


دانشگاه ۷۸ هزار تومان بابت همون 20% تخفیف به حسابم واریز کرده. دیگه لازم نیست با مامور برم...خب با این ۷۸ تومن چی کار میتونم بکنم؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز به تمام معنا متوجه شدم که چشم غره رفتنهام نه تنها رو پسرا، بلکه رو دخترا هم خفن موثره.

تو قطار کرج بودم که ایستگاه اکباتان ۲تا دختر دانشجو سوار شدن و صاف اومدن نشستن روبروی من. قیافه هارو که بیخیال کلا، چیزی نگم بهتره. همینطور که سرم به چلچراغ خوندنم گرم بود یه چیزی رو اعصابم قدم فرسایی میکرد و هی میگفت "تق تق...هپ...تق تق...هپ..." صدای آدامس یکی از دخترا بود. منم که از این کار شدیدا متنفرم. خودم اگه یک کیلو آدامسم (به قول مامانم لاستیک) تو دهنم باشه اول که به ندرت میجوم چون همیشه گوشه لپمه و انگار که برگه هلو باشه داره خیس می خوره. اگرم بخوام بجوم هیچ موقع از این صداها در نمیارم از خودم. یا اگر یهو حواسم نباشه و از دستم در بره سریع خودم، خودمو دعوا میکنم.

از اکباتان که اینا سوار شدن تا چیتگر تحمل کردم و هیچی نگفتم. اما واقعا رو اعصابم بود صدای لعنتیش. هم چندشم میشد، هم نمیتونستم تمرکز کنم ببینم چی دارم می خونم. یه بار دیگه که همین کارو کرد، همینطور که سرم پشت مجله بود، یهو مجله رو آوردم پایین و مستقیم زل زدم تو دهنش و یه دونه از اون چشم غره هارفتم. قیافش دیدن بود. برای چند ثانیه دهنش باز مونده بود و نمیدونست بجوه، قورتش بده یا بازم صدا در بیاره.

دوباره شروع کردم به خوندن اما از کنار مجله بطور زیر پوستی آمارش رو داشتم. یه دستمال درآورد و آدامسه رو انداخت توش. اگه این کارو نمیکرد و دوباره از اون صداها در میاورد جدی یه چیزی بهش میگفتم.


اگر احتمالا  Eurovision 2009 رو دنبال میکردین Alexander Rybak از نوروژ رو میشناسین. اول شد. از اول که دیدمش از آهنگش خیلی خوشم و چاره داشتم بهش رای میدادم.

این آهنگ و  ویدیو  Fairytale.

Alexander Rybak - Fairytale

Years ago, when I was younger,
I kinda liked a girl I knew.
She was mine, and we were sweethearts
That was then, but then it’s true

I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed.

Every day we started fighting,
every night we fell in love
No one else could make me sadder,
but no one else could lift me high above

I don’t know what I was doing,
when suddenly, we fell apart
Nowadays, I cannot find her
But when I do, we’ll get a brand new start

I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed

She’s a fairytale
Yeah…
Even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed

آرزو به دلم موند که بیرون برم و کل تهران آمار منو در نیارن. در بیارن، اما چرا دیگه میکنن تو چشم آدم؟ سه شنبه هفته پیش که رفته بودیم دارآباد یه نفر منو دیده. فک کن!!! حالا خوبه هر جا میرم قبل از خودم مامانم خبر داره، وگرنه که هیچی. دم خونمون صف میکشیدن که هر کی خبر رو زودتر بگه مژده گانی بگیره. 
فردا ۲تا امتحان دارم. تربیت بدنی و صنعتی ۲.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط papary  | 

تو همه این آهنگا (چه ایرانی و چه غیر ایرانی) همه دارن بهم میگن "عزیزم منو دوست داشته باش...دوستت دارم...ببخشید، غلط کردم اگه تنهات گذاشتم...منتظرتم..." اما کو مرد عمل؟ مطمئنم همینا در عمل خیلی بدترن تا به نسبت کسی که حرفشو تو بوق نمیکنه. هرچند که در نهایت جفتشون دوتاست، یعنی همون یکی!
چقزه امروز گرم بود! مردم تا رسیدم خونه. البته منم تو اوج گرما بیرون بودم، اما به هر حال گرم بود. خدایا بارون بیار، گرما زوده حالا.
امروز مثلا قرار بود میان ترم حذفی اندیشه بدیم. مثه چیم خونده بودما.(البته کار عجیبی نکردم)  تا ۲و ربع نشستیم که شاید استاد بیاد اما نیومد. رسما اسکل شده بودیم. هفته دیگه هم که جلسه آخره چون بعدش همش تعطیلی رسمیه. خیلی زور داشت!
قرار شده از این به بعد به نی نی بگم "خان جون" (همون خانوم جون). این تصمیم من با اعتراضات و راهپیمایی شدید خواهرم همراه شد، اما همچنان خان جونه.
"تورو من، من تورو، تورو خدا، خود خدا میدونه که من تورو، تورو من، من تورو، تورو خدا، خود خدا میدونه که من تورو، تورو من، من تورو، تورو من، من تورو، دوست دارمت..."

همه اینا از عواقب زیاد گوش دادن به آهنگهای بنیامین. شماها زیاد گوش ندین ها! میشین بدتر از من


ای بابا!...ای خدا.....

عجیب دلم یه جوری شده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز مالیاتی داشتم. مالیاتی هم که داشته باشم، حامد.ب هم هست. استادمونم همونی هستش که قبلا اینجا ازش یه تعریفایی کردم.

حامد.ب همیشه میشینه پشت جا استادی و تقریبا استاد نمیبینتش مگر اینکه بیاد راه بره. منم که همیشه ردیف اول جلوی تخته هستم. در کل به اندازه ۲تا صندلی من و حامد با هم فاصلا داریم.

امروز یهو سرمو برگردوندم دیدم حامد.ب یه جوره خیلی مضحکی نشسته. تا منتها علیه رفته بود تو صندلیش و فقط گردنش به پشت صندلی بود. پاهاشم انداخته بود رو همدیگه و اون پاییش که بالا بود با ته کفش تقریبا تکیه داده بود به جا استادی. این صحنه رو که دیدم ناخودآگاه یاد شخصیت سید(Sid) (همونی که یه جونور وراجه) تو کارتون عصر یخبندان 1 (The Ice Age)، اون صحنه ای که سید می خواد بخوابه و سرو ته شده و هی تو خواب ور میزنه، افتادم.

استادمون از پشت جا استادیش اومد بیرون و همینطور که داشت قدم میزد و میگفت ماها مینوشتیم یهو چشمش افتاد به این. ازش پرسید "این چه جور نشستنه سر کلاسه؟" جواب داد "استاد پشتمون درد گرفته بس که رو این صندلیه نشستیم." استادمون گفت "اینطوری که کم کم داری سرو ته میشی!"

استادمون اینو نگفت، من از خنده کبود شدم یه آن! از این طرفم نمی خواستم بخندم، دستمو گرفته بودم جلوی دهنم که نخندم، یهو یه صدای بدتر از خنده از دهنم دراومد. (یعنی همیشه همینه وقتی می خوام نخندم و دستمو میگیرم جلوی دهنم نفسم بند میاد و یه صدای بدتر از خنده از دهنم میاد بیرون) از این طرفم دوستم که کنارم بود هی میزد تو پهلوم که "زهر مار پریا...بسه...تورو خدا انقد نخند الان یه چیزی میگه بهمون و ضایع میشیم...الان میندازتمون بیرون..." قلقلکم می اومد خندم دوبل میشد. خلاصه کلی حال کردم امروز از این حرف استادمون و تجسم خودم.


شدیدا کتابهای اریک امانوئل اشمیت رو بهتون پیشنهاد میکنم بخونین. نمایشنامه هاش واقعا محشرن. البته اگه یه ذره قوه تجسم هم داشته باشین که عالیتر میشه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط papary  | 

چند هفته پیش که رفته بودم امور دانشجویی دانشگاه و بهم گفته بودن چون "تعداد واحدهات کم بوده بهت تخفیف معدل تعلق نمیگیره" خیلی خورد تو حالم. اسم منو زده بودن تو دانشگاه و تو بوق کردن که ممتاز شدم اما به همین دلیل {...}! تخفیف نمیدادن.

یه شب که تو سایت دانشگاه بودم چشمم به ایمیل رئیس دانشگاه خورد و پیش خودم گفتم یه ایمیل بزنم و وضعیت رو براش توضیح بدم. شاید جواب داد. به هر حال سنگ مفت و گنجیشکم مفت.

این چند هفته  -که حدودا یک ماه میشه-  جوابی به ایمیلم داده نشد و بیخیالش شدم کلا. تا الان که رفتم ایمیلم رو چک کنم میبینم در جواب برام نوشتن:

به نام الله

سرکار خانم آ

سلام علیکم

با توجه به وضعیت تحصیلی شما که بسیار مطلوب و شایسته تقدیر میباشد برای نیمسال تحصیلی جاری ۲۰٪ تخفیف در کل شهریه منظور نمودم.

موفق باشید- دکتر ولد آبادی.

هنوز به حسابم چیزی واریز نشده. اگر واریز نکنن(زبونم لال) با مامور میرم سر وقتشون میگم پولمو بدین.


دیشب تا صبح پلک رو هم نذاشتم. خواب یه بنده خدایی رو میدیدم که از خونشون قهر کرده و اومده خونه ما. منم بهش گفتم تو بخواب تو اتاق من و من میرم اونور می خوابم. اونم نامردی نکرده و همه جای اتاق منو بهم ریخته و هر چی تو کمدام داشتم ریخته وسط اتاق. از این طرفم که این وضع رو دیدم (منم آدم خیلی مرتب و منظمیم) کلی گریه میکردم که چرا باید اتاق منو بهم بریزه؟! حالا تو این وضعیتی که کلی درس دارم چطوری باید جمع کنم اتاقمو؟...

خلاصه که  تا صبح بیدار بودم.


یکی از دخترای دانشگاه، رزا  -یکی از همونایی که هفته پیش تو اتوبوس دعواشون شد- با یه پسره، علیرضا، دوسته که کاردانیش رو تو دانشگاه ما بوده. امروز دوستاش نبودن و تا تهران با من اومد. صداش هم از این لوسا هست که وقتی می خواد حرف بزنه کلمات رو کش میده. تیپشم که...حالا فکر کن منه بیچاره تا ایستگاه نواب که این پیاده بشه چی کشیدم تو این اتوبوس و مترو. به قول شاعر "اون یه ذره آبرویی هم که داشتم سگ خورد!" 

علیرضا زنگ زد، اینطوری جوابش رو داد: "سلام عزیزززززم، قووووربونت برم من، خوبی عشقم؟ خوب خوابیدی عسلم؟ دلم برات یه ذره شده عزیزززززم..." جدا اگر میتونستم از خجالت میرفتم زیر صندلیای مترو که چشمم تو چشم مردم نیافته.

حالا بماند که هر جایی میرسیدیم زرتی زنگ میزد به این پسره که من فلان جا هستم و زرت زرت گزارش میداد. فکر کنم اگه روش میشد به علیرضا میگفت که پریا حسابی دستشویی داره و داره میترکه. خلاصه که امروز کلی گونی لازم شده بودم.


انگشت اشاره و شصتم خوب شده اما انگشت وسطیم همچنان آش و لاشه و بدتر میشه هی. اگر حواسم نباشه و دسته لیوان رو با این انگشتم بگیرم دلم حسابی غش میره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط papary  | 

تو بعضی شرایط هست که آدمای اطرافت رو میتونی بشناسی. میتونی بفهمی که چقدر برات مایه میذارن؟ میتونی بفهمی چقدر می خوان ازت استفاده کنن! همیشه آدم در دسترسی هستم برای دوستام یا بهتر بگم آدمای دور و اطرافم. اگه کاری یا چیزی ازم بخوان هرطور شده سعی میکنم براشون انجام بدم. همینطورم اگر قولی به کسی بدم، روز مرگمم باشه قولش رو انجام میدم. امروز از چنتاشون یه چیزی خواستم که  هر کدوم به یه نوعی پیچوندنم.

شاید باید یه ذره غیر قابل دسترستر باشم از این به بعد.


ظاهرا فردا رو باید تنهایی گز کنم برم نمایشگاه.

از یه طرف ذوق نمایشگاه رو دارم، از طرفیم اصلا دوست ندارم تنها برم.


چند وقتیه بطور زیر پوستی تو نخ ۲تا از دافی های (با اینکه واقعا از این کلمه متنفرم، اما مجبورم که استفاده کنم تا منظورم رو دقیق برسونم...من شرمندم واقعا!) دانشگاه هستم. ورودی مهر ۸۶ هستن و الانم ترم ۳ان. تو این مدت که تو نخشون بودم دستگیرم شده که با ۱۲ تا از پسرای دانشگاه و ۵تا پسر بیرون از دانشگاه دوستن. با اونایی که تو دانشگاه دوستن به همشون گفتن که تو محیط دانشگاه عادی رفتار کنن و خارج از دانشگاه دوست باشن با هم. اون بیرونیا رو هم خدا عالمه.

یعنی از عصری که از این ۲تا ۱۰۰٪ مطمئن شدم تو شوک بدی رفتم و هی دارم به خودم میگم "یعنی خاه ه ه (همون خاک اما با لهجه) بر سر...خاه ه ه بر سر!"


امروز از مترو که اومدم بیرون دیدم داره بارون شدیدی میاد (دقیقا چند دقیقه قبل از اون تگرگا). با اینکه از مترو تا خونه پیاده راهی نیست، از ترس اینکه مبادا جزوه هام خیس شن، چترم رو از تو کیفم درآوردم. تا اومدم بازش کنم یه پسره احمق گرفت کشیدش و چترم رو شیکوند. انقزه عصبانی شده بودم که حد نداشت. منم تا می خورد با همون چتره زدمش احمقو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب اصلا شب خوبی رو نگذروندم و تا صبح فقط خودم رو گول زدم که خوابیدم. تمام آدمایی که تو عمرم میشناسم و نمیشناسم، حتی اونایی هم که برای یه بار دیدمشون یا اصلا ندیدمشون، اومدن تو ذهنم. هوا هم دیگه از گرما غوغا بود.
یعنی دیگه سوتی های من به حد اعلا رسیدن به جان خودم. اگه یه روز سوتی ندم جدا میمیرم. آخه آدم {...} نمیتونی کتابی و ادبی حرف بزنی، حرف نزن که اینطوری گند بزنی.

امروز بعد از کلاس خودم  (در حالی که بشدت هم عجله داشتم) رفتم تو کلاس یکی از استادام (که ترمای پیش باهاش کلاس داشتم و خیلی دوستش دارم) روزش رو تبریک بگم، میگم "سلام استاد...خوبین؟...خیلی فوری اومدم روزتون رو تبریک بگم و یه عرض اندامی کرده باشم خدمتتون!!!!"

اینو گفتم، استادم و بروبکسی که دورش بودن از خنده پخش زمین شدن. خودمم بعد از نیم قرن تازه فهمیدم که چه درافشانی کردم. درستش کردم اما دیگه کار از کار گذشته بود.


یعنی خیلی پررویی بشر!

 حامد.ب امروز اومده میگه "میشه جزوتون رو به من بدین ببرم؟" میگم شما که پنج شنبه منو کاشتین حسابی!! (حالا اصلا جزوه نبرده بودم با خودم. دروغ گفتم)...بعد از کلی التماس، قرار شد براش کپی بگیرم فردا ببرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز تو اتوبس مترو-دانشگاه مجبور شدم بشینم تو مردونه. میدون قدس یه پسره سوار شد که بیشعور رسما تکیه داده بود رو بازوی من و هر چیم نگاهش میکردم از رو نمیرفت. واقعا کلافه شده بودم. از پسری که کنارم نشسته بود خواهش کردم جاشو با من عوض کنه. نزدیکای اتوبان که بودیم یهو دیدم همه دارن پشت رو نگاه میکنن!!!

اوه اوه اوه! چه خبر بود! همون پسره با چنتا از پسرای ما و ۲ تا از دخترا ریخته بودن رو هم و هر کی میتونست فقط مشت و لگد رو ول میداد، بیخیال اینکه به کی میخوره.

ناگفته نماند که این دخترای رشته ما هم اصلا قیافه موجهی ندارن هیچ وقت. همون پسره که به من تکیه داده بود داشت به این اعتراض میکرد که اون دخترا تو اتوبوس کارای غیر اخلاقی(!!!) انجام میدن. البته با اون کاری که پسره با من کرد و با اون قیافه ای که دخترا دارن، جفتشون حقشون بود. اما ماشالا دختره چی کار میکرد!!!! چشای من اینطوری بود واقعا --->


وای ی ی ی دارم دیوونه میشم رسما! شدم یعنی قسمتی تا نیمه ابری.
امروز تفلد خواهر جونم بود. مهمونیش رو ۵شنبه میگیره. اینطور که بوش میاد ۵شنبه باید بیخیال دانشگاه بشم و صبح برم نمایشگاه که عصری برسم به مهمونی.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز دیگه ۱۰۰٪ مطمئن شدم که آدم خیلی {بییییب!} هستم منه {بییییب!} . دوست دارم به خودم هر چی از دهنم در میاد بگم. خیلی از دست خودم شاکیم امروز با این احمق بازی که درآوردم. دلم می خواد بزنم خودمو له و لورده کنم و قطعه قطعه کنم بس که کار امروزم لج درآر بود.

آخه یکی نیست به  من {بییییب!} بگه "دختر مگه مرض داری، کرم داری، روانی هستی که..."

حیف که نمی تونم بگم چی غلطی (!!!) خوردم امروز.


خانم "ش" یکی از اساتیدم هستن که از ترم یک باهاشون آشنا شدم و با هم دوستیم. واقعا قابل احترامن. درس دادنشونم که دیگه خدا! نه اینکه چون دوست شدم باهاشون اینو بگم، بروبکس دیگه هم که کلاس داشتن نظرشون همینه. ترم یک اقتصاد خرد و ترم پیش باهاشون مدیریت مالی داشتم.

یه چند باری که سفر رفتم براشون یه سوغاتی خیلی کوچیک آوردم که البته هر دفعه منو کشته تا قبول کنه. هر دفعه هم قول دادم که اگر برم سفر دیگه این کارو نمیکنم، اما قولم غول بوده.

پنج شنبه ها کلاسم ۱:۳۰ شروع میشه اما چون کلاس خانم "ش" ۱۲:۳۰ تموم میشه زودتر میرم که ببینمشون. امروز صبح قبل از اینکه از در برم بیرون دیدم زنگ زدن رو گوشیم و گفتن "امروز تا یک اگر رسیدین دانشگاه یه سری به من بزنین کارتون دارم!"...تعجب کرده بودم که چی کار میتونه با من داشته باشه؟

بالاخره رفتم و دیدم یه خودکار خیلی قشنگ برای من کادو آوردن...... واقعا شوکه شده بودم. خیلی جا خورده بودم. گفتن "تا اینو دیدم یاد شما افتادم."...البته منم به تلافی خودشون یه ذره ناز کردم و بعد کادو رو گرفتم.(آدم مریض به من میگن دیگه!)

این دومین باری هست که از طرف استادم کادو میگیرم. بار اول برای کارشناسی که قبول شدم از طرف استادم و خانومشون یه روسری خیلی خوشمل، و این دفعه هم که...


از دانشگاه که میام دلم می خواد یه دوش بگیرم و یه ذره تو اتاقم باشم و اگرم حسش بود یه چرتی بزنم. اما یه موقع هایی وقتی میام خونه میبینم هوارتا مهمون قراره بیاد و دیگه تو اینخونه دیوونه میشی. هم خسته ای، هم خوابت میاد، اما باید تندی لباس تنت کنی و بدویی تو آشپزخونه کمک مامان و عین این احمقا بری پشینی پیش مهمونا و هی لبخند بزنی و ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز قبل از اینکه استادمون بیاد حامد.ب منو صدا کرد و گفت "میشه جزوه مالیاتی هفته پیش و صنعتی این هفته رو به من بدین بنویسم؟" گفتم امروز چون بارونی بود با خودم کوله نیاوردم، جزوه هامم تو کولمه که...گفت "پس اگر میشه فردا بیارین که تا ۳ که دانشگاه هستین بدم به خانومم تو ماشین بنویسه و بهتون بدم"

واقعا برای یه لحظه گوشام چیزی نمیشنیدن. شکست عشقی خوردم این هواااا!خدا کنه فردا بازم بارونی باشه که جزوه هام رو نبرم.(خاک تو سر عقده ایه بیجنبم کنن)


استاد مالیاتیمون  -که دولتی هم باهاش دارم-  خیلی باحاله و با شخصیت. اول ترم به همه اولتیماتوم داد که "تو کلاس من شوخی یه طرفست کاملا" یه جورایی هم طرفدار خانوما هست. (خودشم خانومه) اما کلاسش خیلی باحاله و یه جورایی زیر پوستی میشه باهاش شوخی کرد. در اصل نمی خواد به پسرا رو بده. امروز کلی خنده بازار بود تو کلاس. اما از طرفیم کسی حوصله نداشت بشینه. ساعت کلاسمونم خیلی بده آخه، ۵ تا ۶:۳۰. امروزم که بارونی بود و هوا از صبح شب بود.

همه داشتیم غر میزدیم و از طرفیم سعی میکردیم یه طوری وقت کشی کنیم که یهو خدا به دادمون رسید و برقا رفت. بطور ناگهانی-یهویی (سر هم بخونین) در یک عضو استراتژیکم(!!!) عروسی و پاتختی و ماه عسل براه افتاد. مطمئنم بقیه هم همینطور بودن. جیک ثانیه بعدش کسی تو کلاس نبود.


وای ی ی ! خاک تو سرم کنن!با این سنم وقتی راه میرم اصلا جلوی چشامو نمیبینم. همیشه با فاصله بین پله ها اساسی مشکل دارم و هیچ وقت نمیتونم پام رو به اندازه پله بلند کنم. همیشه جلوی پام -انگشتام-  گیر میکنه به لبه پله و با مخ میام پایین.

تو قطار کرج اکثرا سعی میکنم طبقه پایین بشینم چون تکونش کمتره و کمتر دلپیچه میگیرم. وردآورد که اومدم بیام بالا و پیاده بشم، دوباره پام گیر کرد به لبه پله و سرم خورد به یک عضو استراتژیک(!!!) پسری که جلوم بود. نمیدونستم بخندم، گریه کنم یا عذر خواهی کنم؟! از رو نرفتم و یه چشم غره خفن بهش رفتم بیچاره رو!


یکی از پسرای کلاسمون از بس لاغره عین مارمولکه. شلوارش همیشه ازش آویزونه و اگه کمربند نبنده میافته. موهاشم از اینایی درست میکنه که رو به آسمونه. ابروهاشم از اینایی هست که مثلا شکسته. حالا فک کن با این قیافه و ظاهر فامیلیش "رضازاده" س. هر موقع استاد می خواد حضور غیاب کنه و به اسم این میرسه، کل کلاس یه ربع میخندن، و بعد ادامه اسمارو می خونه.


آلبوم جدید بنیامین بهادری و سیروان خسروی رو گرفتم. آلبوم بنیامین رو بیشترتر دوست میدارم.
تو یه چیزایی خیلی حسودم و وقتی میبینم دلم میگیره. البته نمیدونم واقعا میشه به این گفت حسادت یا نه؟! اما هر چی هست که دلم میگیره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز سه شنبه بود و صنعتی داشتم. وقتی رفتم استاد هنوز تو کلاس بود و داشت به یکی از بروبکس ساعت ۸ یه چیزی رو یاد میداد. منم از فرصت استفاده کردم و گفتم استاد اون تمرینه که هفته پیش گفته بودین حل کنیم بیارین ۲ نمره داره (حالا خودش گفته بود ۱ نمره) رو نوشتم. بنویسم پای تخته که تا بچه ها میان بنویسن؟

اگه دیر میجنبیدم اون {...} خانم می اومد و مینوشت و نمرش رو اون میگرفت. قیافش دیدنی بود وقتی اومد و دید من پای تختم. یه چند باریم تو جمع اعداد ازم ایراد گرفت که بچه ها بهش توپیدن و گفتن درسته.


امروز دیدم یه شماره ناآشنا زنگ زده رو گوشیم. با شک و تردید جواب دادم (معمولا شماره های ناآشنا رو جواب نمیدم). تا گوشی رو ورداشتم یه اقایی گفت "خانم بعد از عدد ۲۸۹۹۹ چه عددیه؟"...گفتم مگه من ماشین حساب شخصیه شما هستم که اینو دارین میپرسین؟ خب برین تو ماشین حساب همین عدد رو به اضافه ۱ بکنین تا جوابتون رو در بیارین. دیگه هم مزاحم من نشین.

تا اومدم قطع کنم گفت "مورده شور اون حسابداری که تو خوندی، با اون شاگرد ممتاز شدنت رو ببرن با این عدد نوشتنت...شنبه یا یکشنبه دیگه که میایی اینجا یه دفتر خط دار با مداد قرمز و مداد مشکی بیار تا یه ذره تمرین اعداد کنی. من علی* هستم. اون روز که دفتر نامه ها رو بهت دادیم شماره بزنیم نوشتی ۲۸۹۹۹، ۲۸۱۰۰، ۲۸۱۰۱، ۲۸۱۰۲ و  الی آخر. اینطور بهت بگم که حسابی قیدی(!!!) به دفترمون. خداروشکر دکتر ندیده وگرنه بیچارت میکرد."

این که گفت تازه فهمیدم اون روز که رفته بودم شرکت چه سوتی گنده ای دادم و اصلا خودم حواسم نبوده...اما من این کارو کردم که ببینم اونا تا چه اندازه حواسشون به کار کردن یه کارآموزه.

* حسابدار شرکت خواهرم ایناس که من پیشش کارآموزی میکنم.


همینطور که مامانم تو آشپزخونه بود و داشت چاقاله بادوم میشست، از این میگفت که چند وقت دیگه باقالی میاد و باید بگیره و پاک کنه و نگه داره، و منم چشمم به تلویزیون بود. چاقاله ها رو که آورد گذاشت رو میز گفت "بیا چاقالی بخور!!!!!"

مالاشا هزار ماشالا تو خانواده تنها من نیستم که سوتی میدم، آبا و اجدادی همینطوریم همگی!


یه چند باریه یکی از آشناها یه سیستمایی(!!!) اومده و هر بارم من از کوچه علی چپ عبور کردم و قضیه رو شوخی گرفتم. اینطور که تو این چند ساله میشناسیمش آدم خوبیه، اما چون اخلاق خوش (!!!) مامانش رو میدونم و اینکه مامانش از اونایی هست که روی بچه هاش خیلی تسلط داره، و حوصله اینکه هر روز بخوام با مادر شوهر سر و کله بزنم رو ندارم، پس تا اطلاع ثانوی همچنان از کوچه علی چپ بطور زوج و فرد عبور و مرور میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیدین گفتم مخابرات منطقه ما هر چند وقت یه بار کابل هارو برگردون میکنه، چند هفته بعدش حالا برعکس؟! دیشب اون یکی خطمون و تلفن خونه خواهرم اینا با هم تا صبح قطع بود. به ۱۷ اعلام کردیم، حدودای ۶ صبح بود که از مخابرات زنگ زدن خونمون که خطتون درست شده...فک کن! ۶ صبح! اگه خواب و بیدار نبودم جدا فحششون میدادم. تا ساعت ۹ که بیدار بشم برم دیگه خوابم نبرد و سر درد گرفتم. 
وقتی که به روزای گذشته مثلا بچگیام، یا اون روزایی که اصلا اثری از آثارم تو این دنیا نبوده فکر میکنم انگار رنگ روزا کاملا زرد یا گاهی خاکستری بودن. اگه بخوام یه تصویر واضح نشون بدم میشه دقیقا عین این فیلمای قدیمی که رو تصویرشون خط خط داره. البته اینو میدونم که این خیلی ربط داره به اینی که چه ذهنیتی و خاطره ای آدم از اون روزاش داره.

کوچیک که بودم همیشه فکر میکردم اون روزایی که مامانم کوچیک بوده، رنگ روزا تیره تر از امروز بوده و کلا روزا با الان فرق داشتن، همونطور که آدمای اون موقع با الانیا فرق داشتن. برام جالبه، بعضی تصاویری که بچه بودم و داشتم هنوزم تو ذهنم هست.


امروز که برمیگشتم، تو مترو صادقیه یه دختر بچه ۳ سال و نیمه با مامانش و دوست مامانش بقل دست من نشستن. اسمش عسل بود و از این بچه هایی بود که دوست دارم. از روی صندلیش هی بلند میشد و می ایستاد. مامانه هر چی میگفت نمیشست سرجاش. آخر سر بهش گفتم اگه نشینی سرجات، کولم رو میذارم اینجا! بعدش نشست و با من شروع کرد به حرف زدن و بقول من باهم دوست شدیم.

یهو برگشت گفت "تو اگر پیاده بشی بری خونتون، سر جای تو من کیفمو میذارم" بهش گفتم تو که کیف نداری...نکنه داری سر کارم میذاری شیطون؟ جواب داده "آره...فهمیدی سر کارت گذاشتم؟"...هم من و هم اونایی که کنار ماها نشسته بودن از خنده منفجر شدیم. خیلی حال کردم که یه بچه ۳ سال و نیمه اینطوری حاضر جوابه و یه آدم گنده رو اینطور سر کار میذاره.....کلا خوشم میاد که با بچه های اینطوری سر و کله بزنم. دنیاشون رو خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط papary  | 

امروز برای کارآموزی رفتم شرکت خواهرم اینا. توی نامه کارآموزی که قبل از عید از دانشگاه گرفته بودم نوشته "خانم پریا. آ  از تاریخ ۱۳/۱۲/۸۷ جهت گذراندن دوره کارآموزی خود به مدت ۲۴۰ ساعت به شرکت {...} معرفی میشوند." اما من از امروز رفتم. کی حال داره ۲۴۰ ساعت پاشه بره بیگاری؟ تازشم! ترم پیش اون همه روز که برای پروژم رفتم، بسه. نامم که امضا میکنن، پس دیگه مشکلی ندارم.

امروز انقزه مهر "باطل شد" پای این برگه های سهم زدم که واقعا شدم شبیه استامپ. حالا خوبه اونجا آشنام و اینطور ازم بیگاری کشیدن!

رئیسشون میگفت  "از ماه دیگه که خواهرت نمیاد و میمونه خونه ۶ ماه، تو پاشو بیا جاش اینجا کار کن." منم اصلا به روی خودم نیاوردم و چیزی نگفتم که اصلا از حسابداری خوشم نمیاد. حوصله نداشتم ۴ساعت بشینم توضیح بدم چرا عاشق تدریسم و تا حالا هم نرفتم دنبال حسابداری.


امروز قبل از اینکه برم شرکت کانال ۶ داشت افشین قطبی جونم رو نشون می داد که مردم رفته بودن استقبالش فرودگاه امام. خدا میدونه چقدر این آدم با شخصیته. عاشق ادبیاتش هستم وقتی حرف میزنه. براش دعا میکنم موفق باشه
اه اه اه اه! این استقلالیا بردن.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط papary  | 

روزنامه اعتماد  مورخ ۲ اردیبهشت ۱۳۸۸، صفحه آخر، ستون تا نمایشگاه کتاب!!!!! من هیچ توضیحی نمیدم خودتون خط آخر رو بخونین.

? ون، سيب زميني سرخ کرده و امنيت؛ 30 دستگاه ون بازديدکنندگان را در محوطه مصلي به صورت صد درصد رايگان جا به جا خواهند کرد. 300 پليس هم در همين محوطه وظيفه برقراري نظم و امنيت اجتماعي را برعهده خواهند داشت. در خبرگزاري مهر بر حضور انواع تخصص هاي پليسي در نمايشگاه تاکيد شده است. گشت ارشاد هم به بقيه امور رسيدگي مي کند تا خيال تان از هر جهت آسوده باشد. 10 شرکت خصوصي سخت سرگرم کارند که در نمايشگاه امکانات رفاهي از هر جهت منجمله سيب زميني سرخ کرده و کوکتل فراهم باشد.


مامانم و خاله نرگس امروز برای تولد عمو احمد رفتن بهشت زهرا و از اونورم سر خاک پدر مامانم. ظهر که مامانم اومد حسابی خسته بود و یه سره خوابید. رفتم پیشش میگم چه خبر بود امروز رفتین؟ میگه "همه خوب بودن و دور هم جمع بودن. به شما هم سلام زیاد رسوندن"

فک کن! مامان آدم، آدمو سر کار بذاره!!! دیگه از بقیه چه توقعیه؟


استاد صنعتیمون خیلی آدم {...} هستش. تو کلاس یه خانمیه که بچه داره و سر کارم میره. استادمون اینو کرده عین چوب و هی میزنتش تو سر من.

یه مبحث خیلی مزخرفی تو حسابداری صنعتی بنام "انحرافات" داریم که تقسیم میشه به ۲، ۳ و ۴ انحرافی. خلاصه که خیلی مزخرفه درسش. وقتی دستگاه کپی هنگ کنه، دیگه وای به مغز ماها.

یه چند تا اشکال کوچولو داشتم تو این انحرافا که هر وقت از استادمون پرسیدم هی میگفت "خانم ... بلدن، از ایشون یاد بگیرین. بچه دارن و شاغل اما درسشون خیلی خوبه. ببینم این ترم شما ۲۰ میگیرین یا خانم ....!"  از لجم منم برگشتم گفتم "استاد مطمئنا من ۲۰ میشم. میتونین برین برد دانشگاه رو ببینین که ترم گذشته کی شاگرد اول دانشگاه و گروه شد. اما خانم ... میتونن حتما ۲۰ بگیرن، چیز بعیدی نیست". از حس قیاس  -حالا تو هر چی که بخواد باشه-  و اینکه یه چیزی داشته باشی و بخوای هی به رخ بقیه بکشی متنفرم. اما این حرف استادم یه مواضع خیلی استراتژیک منو ناجور سوزوندش که مجبور شدم اینطوری جواب بدم.

از این طرفم وقتی دیدم استادم داره اینو میگه رفتم از این خانم ... سوال کنم اشکالمو. فک کردم خیلی آدمه حالا. {...}! خانم برگشته میگه "من اصلا وقت ندارم بخوام سوالای بقیه رو جواب بدم."...ایش ش ش ش ش!

امروز که پاشدم همه کارامو و قرارایی که داشتم رو کنسل کردم و نشستم تو خونه تا این انحرافات لعنتی رو بخونم. سه شنبه باید یه مسئله جامع تحویل بدم، می خوام پوز استادمون و اون {...}! خانم رو بزنم. انقزه درس خوندم از صبح که از چشام دیگه انحرافات داره میریزه بیرون. خیلی لجم گرفته!


آخه یکی نیست به من بگه "تو که جنبه نداری موبایل دستت بگیری و اس.ام.اس بزنی، غلط میکنی اس.ام.اس میزنی. اگرم می خوایی همچین غلطی بکنی قبل از اینکه بفرستی چشای کور شدت رو باز کن و نیگاه کن داری به کی، چی می فرستی که بعدا اینطوری حل نکنی و از حال بری".

بازم گند زدم. یه جکی رو که نباید، فرستادم به کسی که خیلی رودروایسی دارم و طرف خیال میکنه چه آدم فهیمی هستم من. از شانس منم همیشه اینطور اس.ام.اسا Delivered میشه.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط papary  | 

رئیس جمهور محترم امروز عصر می اومدن شهریار و مثل اینکه از شهر قدسم رد میشدن. تمام شهر از این پارچه ها بود و دانشگاه جوگیر ما هم از این قاعده مستثنا نبود خب! سر شهر قدس یه پارچه زده بودن "قهرمان ژنو به شهر قدس خوش آمدی!"
امروز تو مترو که می اومدم هم گرسنم بود و هم خوابم می اومد. یکی از اخلاقای گندم اینه که وقتی تنها باشم، حتی اگر گرسنگی رعشه بگیرم، نمیرم چیزی بخرم و بخورم. حتی تو خونه هم که باشم وضع همینه. اصلا بهم مزه نمیده. بگذریم...! همینطوری که نشسته بودم و تو عالم خواب و بیداری با خودم مشورت میکردم که ایستگاه امام خمینی پیاده شم، از خط میرداماد استفاده کنم و از مترو تا خونه هم ۱۰ دقیقه پیاده بیام؟ یا اینکه برم امام حسین و با تاکسی برگردم بیام سر کوچمون پیاده بشم؟ کدوم راه نزدیکتره و زودتر به رختخوابم میرسم؟، یهو دیدم یه دختر حدودا ۱۴ ساله یه چیز گرفت جلوم! فکر کردم از این قرآنایی هست که به زور بهت میدن و بعدشم میگن پولش (هدیه اش!) رو بده و محل نذاشتم. خوب که دقت کردم دیدم نه بابا شکلاته داره به همه تعارف میکنه. گفتم نذره؟ گفت نه، فاتحه داره. یه دونه برداشتم و گفتم قبول باشه!!!!

خونه که اومدم و خوابیدم و بیدار شدم (از ۶ عصر تا ۱۱:۳۰ شب...تازه ناهار خوردم) تازه فهمیدم که برای خیرات نباید بگم قبول باشه، باید میگفتم "خدا رحمت کنه" یا از این جور چیزا... همیشه همینماااا. اصلا از این تک و تعارفا بلد نیستم و یکی یه چیزی بهم بگه، عین بز زل میزنم نیگاش میکنم یا یه چیزی میپرونم که دقیقا برعکسه و معنی اشتباهی میده.


آخ جونمی جون! ته دلم همچین قنج میزنه که نگو! نمایشگاه کتاب داره نزدیک میشه. هر سال اردیبهشت که میشه یه ذوقی میکنم که حد نداره.
عجیبا قریبا واقعا! قطبیم شد سر مربی تیم ملی!...خدا بهش رحم کنه بیچاره رو! از سر فوتبال ایران خیلی زیاده اون.
قبل از عید که رفتیم مشهد تب کرده بودم و حالم بد بود. (اینا رو نوشتم اینجا قبلا). روز آخر که داشتیم میرفتیم مهمانسرای حرم و غذا بخوریم، رادیویه تاکسیه داشت مسابقه کشتی فردین معصومی رو گزارش میکرد. سرمو تکیه داده بودم به شیشه پشت و یه جورایی ولو شده بودم و ولم میکردن همونجا می خوابیدم. اینطور مواقعم که هر صدایی دقیقا میره رو فرکانس مخ آدمو دیوونت میکنه. تو همون حال تب و بیداری که بودم یهو از خاله نرگس پرسیدم "خاله این فردین معصومی همونیه که جای حسین رضازاده اومده؟"......قبل از اینکه خاله جوابمو بده رانندهه گفت "خانوم شما واقعا تب دارین. امشب بجای رفتن به تهران حتما یه سری به بیمارستان اینجا بزنین!!! شما کشتی و وزنه برداری رو با هم قاطی کردین!"
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط papary  | 

پریا امروز کلی کارت تحویل (بجای کارت تبریک) برای خودش فرستاده و کلی خودش رو دوست داشته امروز. یه کارایی کرده خیلی خوشحالش کرده.
آخی ی ی ی ! وقتی دست میذارم رو شیکم خواهرم بعد از چند دقیقه نی نی تکون می خوره. اولش آرومه و اصلا تکون نمی خوره. وقتی بهش میگم نی نی سلام! کجایی؟ شروع میکنه به وول وول خوردن 
امروز ظهر موقع رفتن به دانشگاه قطار که رسید به ایستگاه بهارستان، همینطور که سرم پایین بود و داشتم کتاب می خندم و از اینورم تو گوشم موزیک بود، حس کردم مسافری که اومده داخل داره با من حرف میزنه. سرمو بالا کردم دیدم آره. یکی از همکلاسای کلاس زبانمه که ۷ سال با هم همکلاس بودیم و حدودا ۳ ساله که دیگه خبری نداشتم ازش. یعنی خودش یهو کنار کشید و رابطه رو قطع کرد. البته دورادور از طریق برادرش با خبر بودم ازش. رشته "مدیریت جهانگردی" علامه می خونه. همیچن داغ دل منو تازه کرد که نگوووو. تو این مترو چه اتفاقایی که نمی افته!
از صداهای گرفته خیلی خوشم میاد. مثه صدای Brian Adams یا بنیامین. (کس دیگه ای رو الان یادم نیست دقیقا.) وقتی گوش میکنم اصلا به چیزی که می خونن دقت نمیکنم، فقط صدای گرفتشون رو میشنوم.
یکی از چیزایی که تو برخورد اول با هر آدمی تا حدودی میتونم حدس بزنم آدم شلخته ایه یا آدم مرتبی، اینه که کفشاش تمیزن یا نه؟ هر جاییم که باشم ناخودآگاه به کفشای بقیه دقت میکنم. رو کفشای خودمم که آلرژی دارم کلا. وای ی ی به روزی که یکی تو خیابون کفشامو له کنه و کثیف بشن. تا برگردم خونه دیوونه شدم هزار بار در ثانیه.

تو مترو که میشینم خدا میدونه چقدر پا درد میگیرم -مخصوصا اون پام که شکسته بود- که پاهامو جمع کنم که یه موقع کسی لگدشون نکنه.


دیدین بعضیا کلا با مسواک غریبن؟ آی ی ی دلم می خواد بزنم تو سرشون تا بفهمن مسواک چیه. آخه یکی نیست بهشون بگه  "بابا! وقتی داری با یکی حرف میزنی و کلت رو میکنی تو دهن اون بیچاره، یا همینطوری هی نفس عمیق میکشی و در فشانی(!!!) میکنی، نفر بقلیت یا روبروییت چه گناهی کرده که باید بوی گند دهن تورو تحمل کنه؟ اگه بعد از هر غذا مسواک نمیزنی، لااقل صبح به صبح اون مسواک صاب مرده رو بکن تو دهنتو در بیار که اینطوری بقیه رو خفه نکنی...اه ه ه! "

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز رسما مخم سر کلاس صنعتیمون (...). لا مصب انقدر جزوش سنگینه که وقتی بردم کپی کنم دستگاه کپیم هنگ کرد و خاموش شد و دیگه روشن نشد. حالا چه برسه به مخ من دیگه. اما باید اینم ۲۰ بگیرم.
نمیدونم کدوم احمقی این حرف رو انداخته تو دهن مامانم که بجای نقاشی، کاغذ دیواری کنیم. مگه دستم بهش نرسه!!! تیکه بزرگش لوزالمعدش میشه!

اصلا از کاغذ دیواری هیچ خوشم نمیاداا. حس میکنم تو قبرم وقتی یه جا وارد میشم که کاغذ دیواری داره. به جان خودم اگر بخواد خونه رو کاغذ دیواری کنه با همون روشی که بچه بودم و کاغذ دیواریای خونمون رو میکندم، میکنم همشون رو.


امروز با دوستم داشتیم از دانشگاه می اومدیم. تو مترو یکی از خانوما یه چیزی داشت میفروخت و من از دوستم پرسیدم تو از اینا استفاده میکنی؟ این دوست احمق من چنان جوابی داد که همه واگن شنیدن و هرهر به ما خندیدن. از خجالت می خواستم برم تو اتاق راهبر قطار. احمق اصلا کنترل صداش رو نداره وقتی حرف میزنه.
امروز شنیدم یکی از بچه های دانشگاه که ۶ ماهه عقد کرده، داره طلاق میگیره. شوهرش مشکل روانی داره و بیماره. خونواده پسره هم به این نگفته بودن. حالا که گند همه چی دراومده صداشون در اومده که جونت رو بردار و برو. حالا که با زندگیه یه دختر بازی کردن اینو میگن. بیچاره دوستم متولد ۶۸. از ظهر که اینو شنیدم انقدر ناراحت شدم که همش دارم بخدا التماس میکنم که کمکش کنه.
یه چند شبیه همش خوابای عجیب و غریب میبینم که نمی تونم تعبیرشون کنم. امکان نداره خواب ببینم و تعبیر نشه. البته همیشه خداروشکر به خوبی تعبیر شده. اما ربط خوابای این چند شب رو نمیدونم چیه؟
تو خیابون که راه میرم همش حس میکنم یکی داره تعقیبم میکنه و همه جا دنبالمه 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط papary  | 

عاشق خندیدنم. مخصوصا خندیدن از ته دل و با صدای بلند رو خیلی بیشتر دوست دارم. اصلا اگه یه روز نخندم واقعا خیلی بد اخلاق و سگ میشم. سگم که میشم از اون سگ گرگیا میشما! از کسایی هم که اخمو و یبسن (یبص؟) خوشم نمیاد. 
رفتم دانشگاه یکی از بروبکس میگه "پریا چرا سبز شدی امروز؟" میگم آخه آب ریختم پاش، رشد کرده سبز شده. حالام می خوام گرش بزنم بندازم تو رودخونه!

همون آرایش و تیپ همیشم رو داشتما، اما نمیدونم چرا به چشم اون سبز اومدم. جل الخالق!


اینو از اول هم میدونستم اما چند وقتیه که کاملا دیگه مطمئن شدم در موردش. پشتکار عجیبی دارم برای اینکه بتونم حسابی شیطنت کنم. البته باید جمع هم پایه باشه یا کمه کم دیگه یه نفر پایه تو جمع باشه که سرخورده نشم.
هر مدلی موهامو کوتاه کنم یا درست کنم یقینا طوری نمیکنم که تو پیشونیم و صورتم بریزه و جلو چشامو بگیره، با اینکه خیلی بهم میاد. اصلا دوست ندارم اینطوری. انگار دارم خفه میشم.

از ۲ سال پیش تا حالا جلوی موهام رو بالا میدادم. قبل از اونم فرقم کج بود همیشه. از امروز فرقم رو دوباره کج کردم. البته همچین کجه کجم نیست. نمیدونم میتونم تحمل کنمش یا بازم میزنم بره بالا؟!


دیدی هر موقع عجله داری و می خوایی یه جایی زودتر برسی دقیقا ابر و باد و مه و خورشید و فلک و کلا عالم و آدم دست به دست هم میدن تا دیر برسی؟! این خودش یکی از قوانین مورفیه.

آدم بی اندازه خوش قولیم. اگه با کسی قرار میذارم نیم ساعت قبلش اونجا حاضرم که دیر نرسم. از این طرفم اگه کسی بکارتم تو خیابون یا کلا سر هر قراری، بی اندازه عصبانی میشم. حتی سر کلاسامم همیشه چهل دقیقه زودتر میرسم.

امروز پنج و نیم با یکی از دوستام مترو دروازه دولت قرار داشتم. روزای دوشنبه همیشه ۵میرسم دروازه دولت اما از قصد قرارم رو پنج و نیم گذاشتم که دختره علاف نشه...همیشه اتوبوسای مترو دم دانشگاه ریختنا اما امروز چهل دقیقه دیر اومد و وقتیم اومد انقزه فس فس! (بقول یکی از بچه ها چس چس) میرفت که نگو. مترو امام خمینیم همیشه قطارا بهم چسبیدن و تا این یکی نرفته اون یکی زودی میاد که جای خالیش رو پر کنه (اوه! چه هندی شد!). اما امروز کلی دیرتر اومد و وقتیم اومد بین سعدی و دروازه دولت گیر کرده بود تو تونل و راه نمیرفت.

حالا فک کن چه حسی به من دست داده دیگه. دقیقا می خواستم گل و گیسامو بکنم. آخرم پنج و چهل دقیقه رسیدم سر قرارم.


امروز چه اخباری در دنیا اتفاق افتاده! منی که اصلا اهل دیدن اخبار نیستم و گاهی که تلویزیون روشنه صداش رو گوش میکنم، امروز نشسته بودم پای تلویزیون و با دقت همش رو نگاه میکردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط papary  | 

ترم ۲ که بودم تو کلاس ریاضیمون یه پسره بود که من ازش خیلی خوشم می اومد. اسمش حامد باجلان. حدودا ۲۸-۹ سالشه. اما خداروشکر تا حالا کاری نکردم که ضایع بشم و لو برم.

استادمون به کسایی که متاهل بودن یه نمره و اونایی هم که بچه داشتن ۲ نمره اضافه تر میداد. فلسفشم این بود که "چون اینا هم کار خونه دارن و هم میان دانشگاه، خیلی ایول دارن". یکی از این جلسات حامدم گفت من یه دختر ۷ ماهه دارم. منو میگی همچین وا رفتم که حد نداره. مععععععع! آی خورده بود تو حالم که نگو. یه لحظه تو ذهنم تصویر یه قلب تیر خورده ظاهر شد. ترم بعدش معلوم شد که خالی بسته که نمره بگیره.

این چند ترم هم تو بعضی کلاسا با هم بودیم. این ترمم حسابداری صنعتی ۲ و حسابداری مالیاتی با همیم. قبل از  عید اومد به من گفت "خانم آ میشه شمارتون رو به من بدین تا جزوه های صنعتیتون رو ازتون بگیرم؟" و واقعا هم قصدش جزوه گرفتن بود. بیچاره مثه من پلید نیست.

امروز تو دستشویی (اصولا بعد از بوفه تو دانشگاه ما، دستشویی هم محل اجتماع و تبادل نظر و لینک دادنه. کلی نظرات و تصمیمات مهم مهم از این ۲جا سر در میارن!!) یکی از این دخترای ۶۹یی که ترم ۳ هست اومد به من گفت "پریا این حامد باجلان رو میشناسی؟... من ازش خیلی خوشم میاد اما لعنتی سرسخته و اصلا رو نمیده به کسی... تو که چند ترم باهاش بودی آمارش رو داری؟"...خندم گرفته بود که تنها تو دانشگاه من دیوونه نیستم و بدتر از منم هستن. امیدوار شدم به خودم. گفتم عزیز دل برادر! خودتو خسته نکن ما که از ترم ۲ با هم بودیم نتونستیم کاری کنیم و این ترمم که داریم میریم از اینجا، انرژیتو بذار رو یکی دیگه که در این فقره خاص شدیدا زدی به بتون. یه بار دیگه هم ببینم پاتو گذاشتی تو زندگی من، قلم پاتو میشکونم! بیچاره نمیدونست بخنده، نخنده، پس چی کار کنه؟! یه ذره مات مونده بود و بعدش ۲ زاریش افتاد چی دارم میگم.


حدودا یه ماه میشه که وقتی میرم دانشگاه میرم تو مترو، واگن بانوان سوار میشم. از اون روزی که تو واگن بانوان بودم و حلم دادن و پام شکست، میرفتم تو واگن آقایون. تو واگن آقایون امنیت داری لااقل. اما این چند وقت که میرم تو واگن بانوان حسابی کلی رو اطلاعاتم اضافه شده بیا و ببین.

خانومااا {...} و {...} دوخت تایلند ۳ تومن... روژ لب ۲۴ ساعته دارم ۱۵۰۰...لواشک های ترش و تازه ۲تا ۵۰۰ تومن... دم کنی، کار دست خودمه ۱۰۰۰ تومن. اینم کارتم برای سفارش اگر خواستین...خانوما، خواهرا یتیم دارم، ویفر میفروشم ۴تا ۱۰۰۰ تومن (این آخری رو هر وقت میبینم لجم میگیره. اگر داری کار میکنی دیگه چرا دل مردم رو می خوایی به رحم بیاری؟)

بعضیاشون که واقعا بازاریابی و تبلیغاتشون از صدتا بازاریاب حرفه ای عالی تره و سه سوته جنسشون رو میفروشن. اما خدایی چیزایی که میفروشن واقعا از مغازه ارزونتره. البته همون جنسم هست.

اگرم یه موقع رفتین تو واگن بانوان حتما سعی کنین یه چیزی تو گوشتون داشته باشین که بشنوین. در غیر اینصورت حتما از این همه صدا دیوونه میشین. حالا ما گفتیم!


امروز که پاشدم فکر این به سرم زد که بگم چون گروهمون یهو اعلام کرده که چهارشنبه ساعت ۲:۳۰جلسه توجیهی کارآموزی داریم، باید زودتر برم دانشگاه. (ارواح همه جد و آبادم) به مامانم هم گفتم و اوکی شد همه چی. (واقعا دم مامانم قیژژژ که امروز رو غر نزد و ضایع نکرد منو). قرار شد ۱۲ بریم و من ۱:۳۰ بپیچونم بیام خونه.

اولین مهمون من و مامانم بودیم. بیچاره ها هنوز تو آشپزخونه بودن و داشتن کاراشونو میکردن. ۱:۳۰ بود که یکی از دوستاشون اومد و منم که دیرم! شده بود خب، زودی زدم بیرون و اومدم خونه.  ناهارمو خوردم و ۳ رفتم دانشگاه. به همین سادگیاز یه ضعیفه پارتی جون سالم به در بردم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز خواهرم جواب آزمایشی رو که شنبه دکترش نوشته بود رو گرفت. تو اتوبوس دانشگاه بودم که خبرش رو بهم داد. انقزه ذوق کرده بودم که زیر پوستی جیغ میکشیدم

خدارو شکر اصلا سرخجه نداره و اون چیزایی هم که توی ۲تا آزمایش اول نشون داده بوده مربوط به آلوده بودن داروهای آزمایشگاه بوده. یه چیز شبیه عفونت تو بدنش بوده که رفع شده و هیچ صدمه ای هم به جنین نزده خدارو شکر.

خدا جونم ازت ممنونم که مثل همیشه صداهای دعا کردنمون رو شنیدی و بهمون جواب دادی.

بروبکس ازتون ممنونم که این مدت همش دلداریم میدادین و دعا میکردین.


امروز داشتم از در دانشکده خودمون میرفتم داخل که یهو دم در ایمان -همون کنه- رو دیدم. تعجب کرده بودم که چرا اومده دانشکده ما؟ از این طرفم می خواستم یه کاری کنم که منو نبینه اما جایی نبود که بتونم برم گم و گور بشم. بالاخره به ذهنم رسید که پشت به پشتش راه برم و مواظب باشم ازش جلوتر نزنم که نکنه منو یهو ببینه. خدارو شکر بخیر گذشت اما یه سوژه ناب خنده رو از دست دادم.
با  همکاری یکی از دوستان داریم ۲ تن از جوانان این مرز و بوم رو میفرستیم خونه بخت تا با هم بق بق بقو کنن و حالشو ببرن. باشد که نصیب شما هم گردد.
یعضی دخترارو دیدین ابروهاشون بر میدارن اما این وسط ابروشون رو نه؟ خود ابرو رو کرده نخ ها، اما این وسطش ماشالا عین جارو سر جاشه. آقا انقزه انقزه انقزه بدم میاد که نگوووو. یکی نیست بگه تو که همش رو برداشتی، خب اونم عین آدم بردار دیگه! خیال میکنی خوشگلی؟ آدم نیگات میکنه میترسه. والا بخدا دوره قاجارم اینطوری نبود.
عید نمیدونم چه خبر بوده که ۱۲ تا از بروبکس دانشگاه ما -اینایی که تا امروز من دیدم- عقد کردن؟

به مامانم اینا هی گفتم بمونیم تهران ها، گوش نکردن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط papary  | 

چهارشنبه ها ساعت ۵ تا ۶ و نیم فقط یه کلاس دارم، حسابداری مالیاتی. از صبح که پاشدم همش بیرون رو نگاه میکردم که ببینم بارون میاد یا نه؟ می خواستم چک کنم که اگر بارونه لباس چی بپوشم.

ساعت ۳ که داشتم میرفتم یه نگاه دیگه هم کردم و خبری از بارون مارون نبود. فقط خیلی همت کردم و یه چتر کوچیک برداشتم گذاشتم تو کیفم بجای جعبه عینک آفتابیم. حال و حس اینی که لباس گرم بپوشم رو هم نداشتم و یه مانتو نازک که زیرش یه تاپ تنم بود پوشیدم و رفتم.

تا صادقیه ابری بود همش اما همینکه پام رسید تو قطار کرج بارونه هم شروع شد. البته رگبار بود. وردآورد انقزه ه ه بارون شدید شده بود که چند بار چتر بیچارم برعکس شد و هر چی بارون بود ریخت رو تنم و سر و صورتم. نگران این نبودم که شاید سرما بخورم، بیشتر نگران این بودم که نکنه بشم شبیه دراکولایی که تو روز اومده بیرون. اما بخیر گذشت خدارو شکر.

خلاصه تا ما پامون رسید تو کلاس و نشستیم بارونه هم بند اومد. فقط انگار می خواست یه حالی به ما بده. انگار آسمون میدونست راه رفتن تو بارون بهاری رو خیلی ی ی ی دوست دارم، خواست دلمو شاد کنه. بازم دمش داغ!


۲ سال پیش روز اولی که برای ثبت نام رفته بودم دانشگاه جدی جدی کپ کرده بودم که چطور این همه راه رو باید ۲ سال برم و بیام؟ تا چند ماه اول ته دلم غصه دارم بود. اونموقع هنوز طرح جمع آوری اراذل و اوباش اجرا نشده بود و خیلی خوف بود که بخوایی تو میدون قدس تنهایی راه بری، مخصوصا از ساعت ۴ به بعد. هر موقع می اومدم میدون یه چاقو تو جیبم بود.

اما الان ۲ سال گذشت و تا ۲-۳ ماه دیگه درسم اینجا تموم میشه. ۲ سال رو عین چی(!!!) رفتم و اومدم. سال اولش رو که کلا با پای شکسته رفتم و اومدم. چی کشیدم اون روزا واقعا! یادش می افتم واقعا تنم میلرزه.

کارشناسی رو با اینکه قراره بیام تهران جنوب -البته اگر سراسری قبول نشم-  و با اینکه مسیرش تا خونمون چیزی نیست، بازم یه جورایی حس همون ۲ سال پیش بهم دست داده اما ایندفعه ورژنش یه فرقایی داره. فکر اینو میکنم که اینجا تک و تنهام، نه دوستی دارم، نه استادی رو میشناسم.

خدا میدونه ۲ سال دیگه که تهران جنوب درسم تموم میشه چی میام اینجا مینویسم! کاش این پستم یادم بمونه تا با اون پستم مقایسه کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط papary  | 

شنبه خواهرم رفت دکتر. بعد از کلی حرف و بحث دکتر میگه "اون عملی که گفته بودم الان دیگه دیره چون بچه بزرگه و نمیشه عمل کرد. با هر کس دیگه ای هم مشورت کردم میگه که چون ۳ ماه رو رد کرده مشکلی نیست و تا ۹۵٪ بچه سالمه. میتونی بچه رو بندازی که یا سالمه یا نیست. میتونی هم نگهش داری که بازم ۲ حالت داره. انتخاب با خودته."

هر چیم به حافظ تفال میزنیم یه جواب میده و میگه از خدا بخواه تا کمکت کنه و توکلت به خدا باشه. از این طرفم مامانم ۲ بار تو روزای مختلف با قرآن استخاره کرده و هر ۲ ابرم سوره بنی اسرائیل اومده. اون قسمتیش که موسی عصاش رو میزنه تو آب و دریا شکافته میشه. دیشبم حدودای ساعت ۲ و نیم بود که خواهرم زنگ زد. گوشی رو من ورداشتم دیدم صداش میلرزه و داره گریه میکنه. واقعا قلبم ریخت تو خونه همسایه پایینی. برگشته میگه "الان با قرآن استخاره کردم سوره بنی اسرائیل اومد. اون جاییش که موسی عصاش رو میزنه تو آب و ..."

صبح اونروزی که خواهرم متوجه شد بارداره حقوقشون رو کم کرده بودن. عصرش که فهمید بارداره و قرار نی نی بیاد یهو برگشت گفت "با این حقوقی که کم شده بچه چیه دیگه؟!" همون موقع بهش گفتیم چرا ناشکریه خدا رو میکنی؟ ۶ ساله میگی بچه می خوام حالا که خدا بهت بچه داده اینو میگی؟ روزی هر کسیو خدا میرسونه. روزی اون بچه هم جلو جلو اومده."

مامانم میگه قوم بنی اسرائیل حضرت موسی رو خیلی اذیت کردن و آدمای ناشکری بودن. یه عده ایشون بالاخره توبه کردن و مورد بخشش خدا قرار گرفتن و یار موسی شدن. اما اون عده ای که توبه نکردن و همچنان دشمن موسی بودن مورد لعن و نفرین خدا قرار گرفتن.  ماجرای خواهر منم مثه همینه حالا. اون ناشکری که کرد، حالا خدا داره تنبیهش میکنه تا توبه کنه. منکه به دلم افتاده بچه کاملا سالمه و هیچ مشکلی نداره. تیرماه یا امرداد ماهم که بدنیا بیاد خودم از خجالت لپاش در میام.


امروز روز اول مدرسه بعد از تعطیلات عید بود. رفتم گروهمون که ببینم بالاخره جلسه توجیهی کارآموزیمون کیه، منشی گروهمون تا منو دیده میگه "شیرینی باید بدی!" میگم برای چی آخه؟ دوباره شایعه کردن مزدوج شدم؟ میگه "نه، چون اسمتو زدن رو برد بعنوان دانشجوی ممتاز دانشگاه و گروه حسابداری." می خوایین باور کنین، می خوایین باور نکنین، همونجا یهو یاد برادر مبین. م افتادم و کلی خندم گرفته بود. منشی گروهمونم فکر کرد الکی دارم میخندم و بیچاره هی داشت قسم میخورد که خودت برو ببین و باور کن اگه فکر میکنی سر کارت گذاشتم.
از صبح که پاشدم برم دانشگاه یه حسی بهم میگفت امروز بازم اون پسره کنه رو میبینم. همونم شد و دیدمش. جاتون خالی چه گییییری داده بودا! میگه "چرا زنگ نزدی آتوسا؟ حسابی دلمو شکوندی با این کارت"......اینو که گفت تصمیم راسخ گرفتم که بذارمش سر کار و یه تفریحی کرده باشم اول صبحیه. بهش میگم تو که بیشتر دل منو شکوندی؟ انقزه خره که با پرروییت تموم میگه "مگه چی کار کردم؟ منکه شماره تورو نداشتم بهت زنگ بزنم، تو شماره منو داشتی، که زنگم نزدی...نکنه فکر کردی از اون جک و جواداییم که را به را به هر کی که میاد شماره میدن؟" (تو دلم گفتم به اوراح همه اجداد که نیستی) بالاخره بهش میگم مطمئنی من آتوسام؟ چیز دیگه ای اسمم نیست؟ میگه "آره مگه باید اسمت چی باشه...؟"

آخه یکی نیست به این کنه متحرک بگه آقا جون! تو که به هزار نفر شمارتو دادی و منتظری که زنگ بزنن، خب اگر زنگ بزنن که خواهر و مادرت با هم مزدوج میشن پای تلفن با این حافظه و نبوغی که تو داری. جلو روت وایسادم داری منو میبینی برگشتی میگی آتوسا. وای به اینکه اگر زنگم میزدم، لابد میگفتی سالومه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز چه روزی بود برای خودش. سراسر سوژه خنده. منم که وقتی خندم بگیره اصلا نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. حالا فک کن تنها هم باشم، نه میتونم بخندم قاه قاه، نه میتونم نخندم...فکم درد گرفت بس که به خودم فشار آوردم.
رفتم دم در کلاسمون میبینم درش بستس. لای درو باز میکنم که برم داخل یهو میبینم کلاس قبلی هنوز کارشون تموم نشده. تا برمیگردم میبینم یه پسره پشتم وایساده. ۳ متر از جام میپرم که میبینم پشتمه. یهو میگه "استاد مگه کلاس تشکیل نمیشه؟" میگم منکه استاد نیستم و سر حرف باز میشه.

"اصلا بهتون نمی خوره که دانشجو باشید، من فک کردم استادین...چه رشته ای می خونین؟...من عمران می خونم و ترم آخرم...تا حالا ندیدمتون تو دانشگاه!...جدی میگین استاد نیستین؟...تو یه آژانس هواپیمایی تو تجریش کار میکنم. تو شهرداری کرج هم استخدام شدم چند ماهیه...تو گروه علمی رشته خودمونم تو دانشگاه مدیر گروهم...تو گروه دانشگاه هم یه سمتی دارم...آدم با نمک و جذابی هستینا...دوست پسر دارین؟...حالا بگو داری یا نه؟ اگه نداری بیا با من دوست بشو. منم ایمانم. شهریور ۶۳. بخدا بچه خوبیما!...باشه من شمارمو میدم، اما باید قول بدی که حتما بهم زنگ میزنی؟ میزنی؟..."

همه اینارو که داشت میگفت از خنده داشتم روده بر میشدم. دلم می خواست بهش بگم "آخه آدم سیریش، چسب، کنه، آویزون وقتی میگم حالا فکرامو میکنم اگه خواستم بزنگم تا شنبه میزنم، یعنی اینکه گمشو برو ول کن. نه اینکه هی وایسی و از خودتو و کمالاتت تعریف کنی...آخه تویی که میترسی تو دانشگاه لو بری جلوی بقیه، چرا با یه دختر اونم تو راهروی به اون شلوغی وای میسی و حرف میزنی؟"

تا هر کی می اومد رد بشه سریع پشتشو میکرد و میگفت "این منو میشناسه. نمی خوام ضایع بشم"  قیافشم دلم می خواست ببینین. ضایع، زاقارت در حد برجای دوقلوی مالزی. وحشتناک خالی بند...دیگه این آخریا داشت به گریه می افتاد که تورو خدا زنگ بزن بهم و اذیت نکن...خلاصه که اینم از اون سوژه ها بود برای خودش...حیف که تنها بودم. اگه با دوستام بودم برای یه ماه سوژه خنده داشتیم.


از طرح رو جلد ویژه نامه نوروزی چلچراغ اصلا خوشم نیومد. زبونم مو که هیچی، شده بود مثه میرزا کوچک خان جنگلی بس که امروز به همه گفتم "آره، بهرام رادانه!"
تو ایستگاه مترو وردآورد که اومدم بیام خونه یه آقای بسیار جنتلمن وایساده بود منتظر قطار تهران. تا قطار بیاد هی منو نظاره میگرد...حالا منم دیدنی بودم واقعا. تو سکوی خانما نشسته بودم و پاهامو دراز کرده بود رو صندلی بقلی و خرت خرت از این اسنک چرخیای چیتوز کوفتم میکردم. پیش خودم گفتم لابد خیلی بد ژستی گرفتم که این آقاهه داره اینطوری نگام میکنه. بعد گفتم که چه فرقی میکنه؟ الان که قطار بیاد هم اون میره به راه خودشو و هم من میرم به راه خودمو دیگه نمیبینمش که چشم بیافته تو چشمشو خجالت بکشم.

قطار اومد و اومدیم صادقیه. بازم دیدمش و کماکان همون فکر قبلی رو به خودم میگفتم... امام خمینی که پیاده شدم بازم با من بود. دروازه دولتم که پیاده شدم بازم با من بود و همچنان اون فکرو داشتم با خودم زمزمه میکردمو به خودم روحیه میدادم...از ایستگاه دروازه دولت که اومدم بیام بالا یهو یکی صدام کرد. برگشتم دیدم همون آقا جنتلمنه هست. میگه "ببخشید خانم! من از وردآورد دنبال شما اومدم. از تو همون ایستکاه خیلی نظرم رو جلب کردین. (فک کن! من با اون ژستم بودم) اگر حمل بر بی ادبی و پررویی من نمیذارین میشه درخواست کنم ازتون که با هم بیشتر آشنا بشیم؟ من از این تیپ دختر خانمایی مثه شما خیلی خوشم میاد"

نمیدونم امروز تو شیر نسکافه صبحم مامانم چی ریخته بود که اینطور عشاق دلخسته منو احاطه کرده بودن امروز! خوبه حالا ساعت ۵ خونه بودم، وگرنه که تا شب که بیام، همه تهران میافتادن دنبالم. حالا خوبه همچین آش دهن سوزیم نیستما!


استاد گرامی نیومدن و دست از پا درازتر روانه شدیم به سوی منزل...یکی از دوستان توصیه اکید کرده بود که نرین. اما اسکلی هم عالمی داره به خدا
بعدا نوشتم اینو: یکی از دوستان (که نمیخوام اسم ببرم کیه) در نظر بازی خصوصی خودش با من فرمایید که "ببخشید این مهره ماری که دارید رو از کجا خریدید؟ مثل اینکه جواب میده ها. یا شایدم ناقلا رفته بودی امام رضا دعا کردی که هر چه زودتر یه اتفاقایی بیفته."

به نکته خوبی اشاره کرده. باور نمیکنین اگه بگم تنها چیزی که به امام رضا نگفتم همین یه مورد بود. اتفاقا خیلی هم خواسم رو جمع کرده بودم که یهو از دهنم چیزی نپره. دلیلش رو بعدا مینویسم چیه، پستش فعلا ثبت موقته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیشب به تولد همکار دختر داییم دعوت شده بودم. رفتیم یه کافی شاپ تو علامه جنوبی...سر کادو ها انقد خندیدیم که دیگه نفس برای غذا خوردن نداشتیم.
یکی از کانای ماهواره یه برنامه ای داره به اسم "مرد درجه ۲". ۲ یا ۳ قسمت بیشتر ندیدم. تصادفا امروز صبح که نشسته بودم پای تلویزیون یهو دیدم قسمت آخرشه و دختره یکی رو انتخاب کرد بالاخره.

از این جور برنامه ها اصلا خوشم نمیاد. چون آدمایی رو نشون میده که هر چقدر خوشتیپ و پولدار و باحال باشن، این اعتماد بنفس و عرزه رو ندارن که تو اجتماع یکی رو برای خودشون پیدا کنن. بنظر من اینطور برنامه ها مثه یه جور سیرک میمونه که یه مشت آدم میان و Show میدن و میرن.


از اریک امانوئل اشمیت چنتا داستان کوتاه و یه نمایشنامه خوندم تا حالا. نمایشنامه "خرده جنایتهای زنا شوهری" که واقعا عالی بود. ۲ بار این کتابو خوندم و هر دوبارم کلی خر کیف گشتم.

تو اون سری کتابایی که خریده بودم همین چند هفته پیش، چنتا کتاب دیگه هم ازش خریدم. یه نمایشنامه هست بنام "مهمانسرای دو دنیا" که امروز همش رو خوندم تو مترو که بودم. واقعا شاهکاره اینم. مخصوصا اون جایی که ژولین داره عشقش رو به لورا ابراز میکنه. یا آخرش که غیب آموز از خودگذشتگی میکنه برای لورا.

موضوعش رو هم خیلی دوست دارم. کلا از این طور جریانات و موضوعات خیلی خوشم میاد. گاهی که فکرم به چیز دیگه ای مشغول نیست به این موضوع فکر میکنم و همیشه هم کلی سوال برام پیش میاد دربارش...خلاصه که پیشنهاد میکنم بخرینش و بخونینش و حالشو ببرین.


این لینک رو باز کنین و نفر ۲۴ام رو یه نگاهی بهش بندازین... ظاهرا رتبه اولم...من واقعا شرمندم که... 

پ.ن: با تشکر از برادر پرهام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط papary  | 

استاد اندیشه اسلامیمون یه آخوند خیلی شیکه. یه چیز تو مایه های سید محمد خاتمی اما جوونتر. اصلا بهش نمیخوره که آخوند باشه. تعریفایی که ازش شنیده بودم درسته همه.


بای بای ما رفتیم، بای بای ما رفتیم...حدودا یه ساعت دیگه راه میافتیم بریم راه آهن. ۱۰ حرکتمونه...یاد همتون هستم و همتون رو دعا میکنم که زودتر خودتون برید اونجا و برای خودتون دعا کنین.

این چند روز که نیستم شیطونی نکنین و دست به گاز نزنین. بچه های خوبی باشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز صبح که رفتم دانشگاه میبینم استاد صنعتی لطف کردن و نیومدن. بروبکس هم در نقش کمد دیواری لم دادن تو کلاس و هرهر کرکر راه انداختن. اولش می خواستم از خیر اینکه تا ۱ و نیم (!!!) تو دانشگاه علاف باشم و بشینم منتظر پزشک محترم، بگذرم و برگردم بیام تهران. اما بعدش فکر کردم حیفه حالا امروز که بیکارم به کارای اداری که تو دانشگاه دارم نرسم.

اول رفتم دنبال معرفی نامه کارآموزی که در اندازه و ابعاد خودش کار طاقت فرساییه. (به جون خودم راست میگم) چون همش باید از سر دانشگاه بری ته دانشگاه، این ساختمون طبقه ۴، اون ساختمون طبقه ۳ دنبال چنتا امضا بیخود. نمیدونم امضا بایگانی دانشگاه چه ربطی داره به کارآموزی؟!! جالب تر اینه که هیچکدوم از این واحدایی که باید امضاشون رو جمع کنی، نیگاه نکرده پای برگرتو امضا میکنن. (کاش مینوشتم که دانشگاه به من ۱۰ ملیون بدهکاره و اینا امضاش میکردن)

البته این نامه کارآموزی رو باید بعد از عید که جلسه توجیحی برگزار میشد میگرفتم. اما چون دوست ندارم که کاری رو حل حلی و دقیقه نود انجام بدم، زودتر رفتم دنبالش. به خیال خودم تیز بازی درآوردم.

بعد رفتم تو یه کلاس خالی و نشستم به کتاب خوندن. کتاب "شما که غریبه نیستید" نوشته "هوشنگ مرادی کرمانی"...از همین تریبون پیشنهاد میکنم که این کتاب رو بخونین و لذتش رو ببرین... حالا ساعت شده ۱ و ربع. یه یک ربعیم پشت در اتاق پزشک علاف شدم تا بیاد و این برگه معافی منو امضا کنه..۲ هفته پیش اون برگه ای رو که دکترم نوشته بردم پیشش گفت هر چی مدرک پزشکی داری بردار بیار چون اینطوری با یه برگه از طرف دکترت کمیسیون پزشکی دانشگاه معافیتت رو تایید نمیکنه.

منم حالا فکر میکردم این همه عکس و سی تی اسکن و  ام.آر.آی که با خودم بردم رو الان ازم میگیره و میگه برو چند روز دیگه بیا تا کمیسیون پزشکی بررسی کنه...دکتره که اومد اصلا یادش نبود من برای چی رفتم. برگشته میگه شما کمرتون مشکل داشت یا کلیه تون؟...بالاخره عکسا رو به حالت دیده و ندیده، پایین برگم رو یه چیزی به خط خرچنگ قورباغه (یا غورباقه، چون دیکتش رو بلد نیستم) نوشت و اومدم...بهش میگم شما که اینا رو نمی خواستین نگاه کنین چرا گفتین که این همه من با خودم بیارم؟ میگه "می خواستم محکت بزنم ببینم راست میگی یا دروغ!"...

حالا باید بیام خارج از دانشگاه سر شهر قدس که برم ورزشگاه پیش استادمون تا ببینم باید تحقیق ببرم یا امتحان کتبی بدم! کلی گشتم تا اونجارو پیدا کردم، استاده میگه "برو هفته دیگه بیا تا بهت بگم چی کار کنی!"... فک کن اون لحظه می خواستم استاده رو یه فس بگیرم همچین بزنم که ۱۶ دور، دور ورزشگاه رو سینه خیز بره. هفته دیگه دوباره باید اون همه راه رو برم.

خونه که رسیدم حدودای ۶ بود. از خستگی غش کردم خوابیدم تا ۹. واقعا حال پام بد شده بود. 


از امور دانشجویی رفتم سوال کنم ببینم این ترم که معدلم ۱۹ و خورده ای شده بازم بهم تخفیف ممتازی میدن یا نه؟ (چون ترم اولم شاگرد ممتاز شده بودم شک داشتم که این ترمم تخفیف بهم تعلق میگیره یا نه). خانمه بعد از اینکه چشاش گرد شد (به خدا جدی میگم. تا معدلمو شنید چشاش گرد شد) با اون صدای تو دماغیش میگه "شما چون درس حذفی داشتین تخفیف بهتون تعلق نمیگیره"...همچین پوزم زده شد که نگو

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط papary  | 

ایستگاه وردآورد از مترو داشتم پیاده میدشم که یه پسره افتاده دنبالم...هی من رفتم اون اومد، اون اومد ،هی من رفتم و الی ماشالاه ه ...محلش نداشتم و عین بچه آدم رفتم سوار اتوبوس دانشگاه شدم. همیشه هم سعی میکنم اون ته اتوبوس رو اون صندلی باندا، سمت چپ بشینم که به همه اتوبوس اشراف داشته باشم. انگار که خودمم کرمم گرفته بود، چشم انداختم تو مردونه که ببینم اومده یا نه؟ که نیومده بود...اتوبوس که راه افتاد بره، دیدم پشت یه پرایده که تو پارکینگ مترو پارک بود داره با یه دختره حرف میزنه...آی ی ی سوختم، آی ی ی سوختم که نگو
این ترم حسابداری مالیاتی و حسابداری دولتی رو فقط یه استاد ارائه داده که جفتشم من دارم. از بروبکسی که اومده بودن میپرسم " استاد هفته پیش که نیومد؟" همه میگن "چرااااا، اومد، درسم داد. کتابم معرفی کرد"....

فک کن! هفته پیش رو با این خیال که بین روزای تعطیله و استاده نمیاد، نه روز دوشنبه که دولتی دارم، نه روز چهارشنبه که مالیاتی دارم، هیچکدومو نرفتم. هر جفتشم درس داده نامرد!


از این به بعد هر خاطره ای ار دانشگاه تو این ترم رو، با موضوع "خاطرات یک دانشجوی ترم آخری" مینویسم...محض اطلاع عرض کردم خدمتتون.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط papary  | 

توصیه ایمنی: اگر دوستدار کیبورد و لباسی که بر تن دارید هستید قبل از اینکه ادامه متن رو بخونید نایلون رو فراموش نکنید...همه نمره هام کامل اعلام شد. از ۷ تا درسی که تو این ترم داشتم فقط یکیش ۱۹.۵ و بقیه ۲۰. معدل این ترمم ۱۹.۸۹ و کل ۱۸.۸ شد. چه میکنه این پریا! ...حال مبین و دوستان (بر همون اوزان قبلی که میدونید) چطوره؟

شوت و هک !: آیا رابطه ای بین شوت بودن و هک شدن وجود داره؟... اگه از اون دسته آدمایی هستین که میگین رابطه ای وجود نداره، بهتون ثابت میکنم که وجود داره! (اما قبلش اضافه میکنم که خیلی منحرفید!!!) 

بنظر شما به یه آدمی که E-Mail ID خودش رو فراموش کنه، اصرار هم داشته باشه که حتما یکی هکش کرده و بعد زنگ بزنه به دخرت داییش و ازش بخواد  E-Mail ID شو  بخونه، چی باید گفت؟ شمارو نمیدونم اما ما که میگیم طرف از بیخ شوته!!!... یه موقع فک نکنین این اتفاق دیشب برای من افتادها!

اس اس: گلاب به روتون از ساعت ۴ صبح تا الان یک اس اسی گرفتم که نگوووووو...دیگه نفس برام نمونده بس که...

بدون شرح: ببینین دیگه خودتون. من چی بگم؟!

    7 رنگ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط papary  | 

شهریه: چهارشنبه از طریق اینترنت برای شهریه دانشگاه ۳۵۰ تومن واریز کردم. از اونجایی که همیشه همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد، سایت یهو Error داد. پول از کارت من کم شده بود اما به حساب دانشگاه نرفته بود و همچنان بدهکار بودم...امروز پاشدم رفتم دانشگاه که پیگیری کنم. اول که مثه اسب ابلق از این ساختمون به اون ساختمون بدو بدو، دنبال مسئول IT دانشگاه که نیست در جهان شده بود. هر ساختمونیم که میرفتم کمتر از طبقه چهارم اتاقاشون نبود...حالا حساب کن با این پا چی کشیدم من...بالاخره تصمیم گرفتم هی نرم و بیام. از ساعت 11 تااااا 3 نشستم تو اتاقش تا خیر سرش پاشه بیاد کارمو راه بندازه گورمو گم کنم برم (خیلی لجک گرفته). بالاخره تشریف آوردن و کار مارو ردیف فرمودند.

نتیجه اخلاقی اینکه هر کسی رو می خوایی نفرین کنی، بگو الهی کارت به اداره ها یا بیمارستان بیافته. انقزه درگیر میشه تا خودت از نفرینی که کردی دلت بسوزه و پشیمون بشی.

مدیریت: نمره مدیریتمم اومد. همون امتحانی که فکر میکردم زیر 15 بشم، ۱۹.۵ شدم...ببخشید که کیسه نابلون لازمتون کردم با این خبرم.

(این قسمت از قلم افتاده بود) نمره قرآنم هم اومده...اونم ۲۰ شدم. طفلک مبین دیگه روده موده براش نمونده بس که شکوفه زده!...سومین ۲۰ تو کارنامه این ترمم

کار خدا: بیخود نیست همیشه مثه سگ میترسم از اینی که بخوام کسی رو اذیت کنم یا حرفی بزنم بهش یا دلشو بسوزونم. میدونم که هر کاری به مردم بکنم -خوب یا بد- چوبشو میخورم...از ترم 2 تا همین ترمی که گذشت با 2 نفر از بچه ها  -زیبا و فرناز-  تو دانشگاه دوست بودم. فرناز 1 سال از من بزرگتره و زیبا حدودا 10 سال...خیلی رابطه خوبی داشتیم و صمیمی بودیم کلی. هر کاری میکردیم باهم دیگه بودیم. چه شربازی هایی که نکردیم...این ترم که شد یکی از بچه های دیگه -مژگان- که قبلا با یه گروه دیگه دوست بوده و باهاشون دعواش شده بوده، اومد تو گروه ما. اومدنش همانا و کار به جایی رسید که اون 2 تا هم دیگه محل من نذاشتن همانا....حتی یه بار سر یکی از کلاسا جلوی استاد به من فحش دادن....منم خیلی آروم و بی سرو صدا خودمو کشیدم کنار...دیگه هم خبری ازشون نداشتم.

امروز که از دانشگاه اومدم خونه، سر ناهار بودم که یه مسج برام اومد. فرناز بود. تعجب کردم که چی شده؟... از بقیه شنیده بود کارشناسی قبول شدم، مسج داده بود تبریک بگه. تشکر کردم و مسجا ادامه داشت تا اینکه زنگ زد خونمون...حرف از اینور و اونور پیش اومد و یهو گفت "فهمیدی مژگان چی کار کرده با من؟"...تعریف کرد که مژگان چی گذاشته تو کاسش و چی کارا باهاش کرده...همینطور که حرف میزد تو دلم به خدا میگفتم که التماست میکنم کاراشو ردیف کن و از این سردرگمی درش بیار. اما از یه طرفم پریا بدجنسه ی تو دلم میگفت دیدی چی به سرش اومد؟

زیبا و فرناز درسشون یه نموره از من بهتر بود. معدل من 18 و خورده ای، اونا نزدیکای 19... این ترم که اونا ترم آخرشون بود و من یه ترم مونده به آخر، تو حرفاشون همیشه میگفتن از ترم دیگه ما میریم کارشناسی و تو هنوز داری کاردانی میخونی. ترم آخرت تنها میمونی تو دانشگاه... سال دیگه ما ترم 3ایم، تو تااازه ترم 1...فرناز گفت اونا کنکور قبول نشدن. یکیشون رتبش 800 شده و یکیشون 300. منم که 98.

خدایا چی تو سرت میگذره که اونا نباید کنکور امسال قبول بشن و بمونن برای سال دیگه؟ واقعا جا خوردم که فرناز گفت قبول نشدن...خدا جونم کمک کن سراسری رو قبول بشن...به قول مامانم کارای خدارو ما آدما توش یه "چرا" میاریم، اما خودش میدونه داره چی کار میکنه.

عکس: دیروز گفتم رفتم عکس انداختم؟ امروز گرفتمش، اصلا باور نشد این من. بس که خوشگل انداخته...البته زمینه هم خوب بوده ها، تنها عکاس و دوربینش دخیلی نیستن!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط papary  | 

کارشناسی: کنکوره بود که 29 آذر دادم؟...خب؟...امروز جوابش اومده بود...تهران جنوب، با رتبه ۹۸ قبول شدم...انقد ذوق مرگ شده بودم تا یه ربع فقط جیغ میکشیدم و گریه میکردم. اصلا باورم نمیشد. آخه هیچی نخونده بودم و هر چی زدم همونایی بود که تو این ۲ سال سر کلاس یادگرفته بودم. تازه دولتی هم که ضریب ۴ داره ترم دیگه دارم ور میدارم...خدا جونم شکرت..خلاصه که در اقصی نقاطی(!!!) عروسی بپا بود و هست...حالا باید از خدا بخوام که کمک کنه ثبت نام کنم و  رزرو کنم تا کاردانیم رو تموم کنمش.

همون اول به خواهرم زنگ زدم که خبر رو بهش بگم، بیچاره از صدای من که گریه ای بود ترسید حسابی. فکر کرد  - خدایی نکرده-  برای مامانم اتفاقی افتاده. حالش بد شده بود یه ذره.

دانشگاه مدیریت و حسابداری تو خیابون شریعتیه، نرسیده به حسینیه ارشاد. به قول یکی از دوستام میگه "۲ سال این همه راه و رفتی و اومدی و این همه سختی کشیدی، اینم مزدت که خدا بهت داد. نوش جونت. برو حال کن."...واقعا مرسی خدا جونم.

نی نی کوچولو: امشب رفتیم خونه خواهرم و شوهرش، تا ته مونده جیغامو اونجا خالی کنم... میگه بیا دستو بذار رو شیکمم ببین بچه تکون می خوره و میتونی ضربان قلبش رو حس کنی...وای ی ی خدای من! باورم نمیشد اصلا. میتونستم ضربان قلبش رو متوجه بشم و حس کنم که داره تکون می خوره...الهی خاله قربونت بره که انقدر ورجه وورجه میکونی و شیطونی

کتاب: عصری رفتم کلی ی ی (۴ جلد همش) کتاب خریدم بشینم این چند وقت که تو خونم بخونم...عادت دارم همیشه چنتا کتاب میخرم و یهو شروع میکنم به خوندن...الان رو تختم دیدنیه واقعا!...این ترم که نتونستم چیزی بغیر از درسام بخونم جدا یه خلایی رو حس میکنم تو خودم. خیلی بده اینطوری شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط papary  | 

منتظر: یه چند روزیه منتظر یه چیزیم که پیش بیاد. تا حالا چند بارم خواستم خودم اقدام کنما، اما راستش چون یه چیزیم پرسیدم و یه جوابییم گرفتم، منو به شک انداخته...(احتمالا متوجه حرفم نشدین)...اصلا مبذارم تا خودش پیش بیاد، اینطوری بهتره.

کشف: این امیر حسین مدرسم عجب صدایی داره ها!!! من تازه متوجه حنجره این بشر شدم...ازش خوشم نمیاد. مخصوصا از پارسال که جای فرزاد حسنی رو تو کوله پشتی گرفت. اما صداش رو خوشم اومد.

یه ۲۰ دیگه: رفتم تو سایت دانشگاه نمره هام رو نگاه کنم، میبینم حسابرسی -۳ واحدیه- رو هم ۲۰ شدم...(مبین احتمالا الان بالا میاره)


بعد از ۹۰: فردوسی پور چه انرژی داشت امشب؟؟...ایول
بعد از "بعد از ۹۰": با فرستادن یک فقره مسج مشت محکمی زدم بر دهان مخالفان عادل...شک نکنید که فقط بخاطر مسج من هست که برنامه ۹۰ میمونه.فقط بخاطر دوستان این کارو کردم 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امتحان: امتحان امروز رو نمیگم که عالی دادم، اما خوب دادم. قبول میشم اما نه با ۲۰، با ۱۸...سوال اول که ۵/۴ نمره ای بود رو زمان کم آوردم و نصفه نوشتم حدودا. البته بیشتر از نصفه...باید منتظر بشم تا جوابش بیاد.

آدامس خرسی: پریشب مامانم یه آدامس خرسی که بجای بقیه پولش گرفته بود بهم داد...همیشه از آدامس خرسی خوشم میاد. اولش که تازه رفته تو دهن و هنوز شل و وله، یه شیرینیه خوبی داره. یه جورایی همیشه منو یاد بچگیام میندازه. همیشه آدامس خرسی و بیسکوییت مادر -که دیگه چند سالی میشه ندیدم و نخوردم- یادآور بچگیامه.

هر وقت استرس میگیرم نمیدونم چرا معدم جا باز میکنه و فقط دلم می خواد یه بجوام. تازگیا یاد گرفتم آدامس بخورم. امروزم بعد از اینکه صبحانم رو خوردم آدامس خرسیه رو نصفیش رو خوردم. نصف دیگش رو گرفته بودم جلو صورتم و تو رودر وایسی بودم که بخورم یا نه؟!... بالاخره تصمیم گرفتم که نخورم و بذارم بمونه تا برای بعد از امتحان که میام خونه. به اصطلاح سر خودم رو گول مالیدم...الان که اومدم بخورم، میبینم جا تره و بچه نیست! خواهرمم عاشق آدامس خرسیه. دیوونه نصفه دهنیه منو خورده...حالا نمیدونم خودش هوس کرده بوده یا نی نی کوچولوش؟

ویار: این روزا خواهرم بدجوری کم غذا شده... تنها چیزایی که دوست داره و ویار میکنه یهو همبرگره  و شیر موز...امروز به یکی از دوستام همینا رو داشتم تعریف میکردم، گفت مامانش وقتی خواهرش رو باردار بوده هوس نون خشک میکرده. نون تازه رو میذاشته جلو پنکه تا خشک بشه بعد می خورده. وقتیم که خواهر دوستم بدنیا میاد میرفته زیر تخت و دزدکی نون خشک میخورده...خواهر زاده من چی می خواد بخوره، خدا عالمه!

فارق التحصیل: امروز یه سری از دوستام امتحان آخرشون رو دادن و از دوره کاردانی فارق التحصیل شدن...خیلی خوشحال بودن...بعد از امتحان ۳ ساعت موندیم تو دانشگاه و بر وزن شام آخر، عکس آخر گرفتیم...تو مترو که می اومدم همش به این فکر میکردم که ترم دیگه که منم ترم آخرم، چه حسی دارم؟ اکثر دوستامم ترم دیگه نیستن و یه جورایی تنهام...همیشه از اینکه چیزی رو که واقعا دوست دارم تموم بشه، یا کسی رو که دوستش دارم بخواد بره، بدم میاد...شایدم اینم از نشانه های عدت کردنه. شاید باید ترکش کنم، شایدم نباید!

مترو: از زمانی که میرم دانشگاه و تو این مسیر تو مترو تنها هستم، وقتای خوبی دارم تا به مسائل مختلف فکر کنم و افکارم رو آنالیز کنم، یا کتاب بخونم یا حتی برم تو بحر مردم و به رفتاراشون دقت کنم و گاهیم ازشون یاد بگیرم. اما این وسط خیلی اتفاق می افته که دلم می خواد میشد لپ تاپم باهام بود و میتونستم یه چیزی برای وبلاگم بنویسم. اون زمانا دقیقا مود خوبی برای نوشتن دارم، اما حیف که...

یکمله: از اونجایی که تکمله نویسی دوست گرام، جناب آقای برادر اورمزد در ما تاثیری بس ژرف (چه حرفای قلمبه سلمبه ای یاد گرفتم!) گذاردیده، ما هم سبک جدید رو در نوشتار ایجاد کردیم بنام "یکمله" نویسی...یکمله یه چیز تو مایه های همون تکمله هست، با این تفاوت که اینجا یک کلمه رو بعنوان نشونه قرار میدیم و دیالا میریم جلو.

حرف: می خوام حرف بزنم، اما ... اما نمیدونم چه بازخوردی در پیش داره...نمیدونم بگم یا نگم؟!

بنیامین: اگر همه این یکمله هایی رو که نوشتم بذاریم بقل همدیگه میشن مثه اون شعره که بنیامین خونده. آینه گلدن شونه خونه نمیاد نمیاد نمیاد.

اوباما: امشب یا بعبارتی امروز رسما اوباما شد رئیس جمهور آمریکا...خدا کنه این یکی لااقل صلح رو بیاره برای مردمش و همه مردم دنیا.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط papary  | 

- امروز امتحان آموزش قرآن داشتم...۱۰ نمره تشریحی بود، بقیشم کنفرانس و روخوانی...برای قسمت تشریحی ۷ تا سوال داده بود. تو طول ترمم موضوع داده بود که کنفرانس بدیم... امروز ۴ تا سوال داده بود، ۳تاش از همونایی که خودش گفته بود، یکیشم از کنفرانسا... نوشته بود: "در مورد امام زمان هر آنچه که در کلاس بحث شده است را بنویسید!" ... منم جواب دادم: "امام زمان امام ۱۲ شیعیان هستند. نام مادر ایشان نرجس و نام پدر ایشان حسن عسگری بود. ایشان در حال حاضر در غیبت هستند تا روز قیامت که به زمین و زمینیان برگردند تا عدالت را بر همه دنیا برقرار سازند. یاران ایشان ۳۱۳ نفر خواهد بود. ایشان از مسجد جمکران در قم عروج فرموده اند و همه انسانها را به انتظار خود گذاشته اند."

از بس گفتین خر خون، خر خون چشمم کردین دیگه! حالا این امتحانمو شاید بشم ۱۹.

- امروز با تاکسی برگشتم خونه و حال و حوصله مترو سواری نداشتم...از آزادی سوار یه ون شدم و از اونجایی که از ماشینای شاصی بلند بی نهایتا خوشم میاد، همون جلو نشستم و کلیم از ذوقم، پوستم برام تنگ شده بود...نزدیکای انقلاب یه مسج برام اومد. ذوق زده تر شدم که بالاخره یکی دوستم داره و برام مسج زده و عروسی و آره و اینا...مسج رو که باز کردم دیدم این شماره هست  +۷۰۱۷۵۶۳۹۸۹ (بقیشم نمیگم)... هر چی تفکرات به خرج دادم تا بفهمم کیه فایده نداشت... نوشته بود:Emshab raye etemad milioni be Adele Ferdosipour. 90 ra SMS baran mikonim emshab! Saate 11 canale 3 barnameye 90. Hemayat az Ferdosipour ba shekaste recorde SMS."...خلاصه اینکه احتمالا اگر یکی از شماها بودین خواهشا زودتر خودتون رو معرفی کنید و جوونی رو از خماری  -ناشی از عدم استفاده مواد مخدر-  نجات بدین...بخدا ثواب داره! جای دوری نمیره!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط papary  | 

به به!...به به!...اگر باقلوا می خوردم این همه کیفور نمیشدم که امروز شدم...به جان خودم نباشه، به جان شما، اگر امتحان امروز باقلوا بودا، هنوز تو دهن نذاشته آب میشد، بس که امتحان خوبی بود خدارو شکر...زدم تو گوش ۲۰...اصلا ۲۰ چیه؟ جا داشته باشه ۲۰۰، ۳۰۰ میشم.

امتحان شنبه هم که جوابش اومد شدم ۱۹...اون یه نمرهه هم مال اون سوتیه که سر امتحان عملی دادم وگرنه اینم ۲۰ میشدم.

خیلی خب دیگه! کم کم تمومش کنم تا حالتون بهم نخورده و بیشتر از این وبلاگ رو شکوفه بارون نکردین.

اما همچنان از دیشب عصبانیم و سگ، تا فردا که برم خدمت اون آدم برسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط papary  | 

- چه امتحانی دادم، امروز...باقلوا پیشش هیچ بود...کلا ۵ دقیقه بیشتر نبودم سر جلسه که ۳ دقیقش انتظار برای رسیدن صورت جلسه بود...نیست که خیلی مشهورم همه دوست دارن هی ازم امضا بگیرن...حتی شما دوست عزیز!

- یه روزایی دلم می خواد کلا کلاس ملاسو بیخیال شم و به بیخیالی طی کنم...البته بر همگان واضح و مبرهن است که منظورم از کلاس، کلاس درس نیست!

- من هنوز با ۲۴ سال نتونستم در مواقع بحرانی زندگیم اختیار دهنمو داشته باشم و کنترلش کنم...البته از اون لحاظ.از کدوم لحاظ؟ عرض میکنم الان...در بحرانی ترین مواقع زندگیم وقتی دارم یه چیزی می خورم، راه دهنمو گم میکنم...حالا خوبه راه پر پیچ و خمی رو نباید طی کنم تا به مقصد برسم...یهو میبینم تو دهنم پر از خالیه، رو لباسم یه شاهکار فوق پست مدرنیسمی خودنمایی میکنه و لقمه گرام در حالی که داره بالا سرش رو نگاه میکنه، با همون نگاه معصومش از من می خواد که هر چه زودتر از رو زمین برش دارم...بدتر از اون اینه که آثار بجا مونده از اثر مذکور به هیچ صراطی راضی نمیشه از رو لباسم زحمت رو کم کنه.

- وای ی ی ی! چه سوزی می اومد امروز تو دانشگاه ما. از اون سوزای گدا کش بودااا! ... به حدی یخ زده بود(!!!) که هر چی رو شوفاژ نشستم تا یه ذره گرم بشه، افاقه نکرد که نکرد.

- طالع روزانه: متولد این ماه اگر ازدواج نكرده شرایطی فراهم خواهد شد كه بتواند در آن ازدواج كرده و به آرزوی خود برسد اما اگر متأهل باشد باید خود را برای شروع یك برنامه تازه آماده كند...این طالع روزانه هر روز در سایت کلوپ -همین سایتی که گوشه وبلاگم میبینید- برای متولدین هر ماه نوشته میشه...اینم طالع امروز منه... حالا چه آدم دهن لقی آروزی منو به مسئولین سایت لو داده، الله و اعلم!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این روزا اکثرا هر کسی از دوست آشناها یا بروبکس دانشگاه تا به من میرسه بعد از پرسیدن از درس و دانشگاه، با یه حالتی که انگار دیگه خیلی دیر شده و بو گند ترسیدگی گرفتم میپرسه: "تو هنوز مجردی؟" یا "هنوز عروس نشدی؟" یا یه چیزی تو این مایه ها.

خیلی دلم می خواد بزنم تو دهنشونو و بگم مگه دارم نون شماها رو می خورم که اینو میگین؟ یا رو سر شماها نشستم که نگران تحمل وزن اضافی رو سرتون هستین؟...۲۴ سال سن خیلی دیره؟...وقتی خونوادم هیچ غری نمیزنن و از این اوضاع نه من و نه اونا ناراضی نیستیم به بقیه چه ربطی داره؟...وقتی هنوز من نمی تونم بین درسام و کمک تو انجام کارای خونه توازن برقرار کنم و می مونم توش، چطور میتونم یه خونه رو بچرخونم؟...وقتی هنوز دانشجو هستم و دارم درس می خونم و کار و بار ثابتی ندارم، چطور میتونم وارد یه زندگی شم؟...اصلا شماهایی که ازدواج کردین چه گلی به سرتون زده شده که حالا اون گل رو سر من کمه؟

به خدا مردم دیوونه شدن!...فقط منتظرن که تو زندگی یکی یه نکته ای پیدا کنن و بهش گیر بدن و سوژش کنن...وقتی حرف میزنن معلوم نیست که فکری پشت این حرف بوده یا همینطوری دهنشونو باز کردن و یه چیزی انداختن بیرون که یه موقع نگفته از دنیا نرن!...به خدا مردم دیوونه شدن!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط papary  | 

- امروز کنکور آزاد کاردانی به کارشناسی داشتم...نمیدونم قبول میشم یا نه؟ چون اصلا چیزی نخونده بودم و هر چی جواب میدادم فقط درسایی بود که تو این ۴ ترم خوندم و بس...سوالا هم که خیلی سخت بود خدایی. فقط زبان و حسابرسی رو عالی زدم و بقیه زیاد تعریفی نداره... مامانم میگه نصف بیشتر کنکور فقط شانسیه...خدا کنه قبول بشم، چون در این صورت دیگه یک میلیون و خورده ای پول کلاس کنکور از جلوم برداشته میشه......

-یه چند روزیه که نمی تونم وارد بلاگفا بشم و همش Error میده. الانم با پ.ر.و.ک.س.ی اومدم...کس دیگه ای هم این مشکل رو داره؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط papary  | 

- این چند روزه که مامانم نیست تو خونه مثه دیوونه ها شدم...از بس صدای موزیکم رو زیاد میکنم تا از تنهایی در بیام، گوشام باباقوری گرفتن

- بالاااااخره بعد از ۳ ماه سختی، بیخوابی های پشت سر هم تا ساعت ۳ صبح و رفتن به شرکت، تو خونه حبس بودن و ... امروز پروژم تموم شد...پرینت گرفتم و فرستادم صحافی تا ۳شنبه که تحویل بگیرمش...جدی جدی تو این ۳ ماه پوستم کنده شد تا تمومش کنم

- حالا باید کم کم آماده بشم برای امتحانای پایان ترم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این روزا خبر یا اتفاق خاصی برام نمی افته. چون همش مشغول پروژه و این دری وری ها هستم...اما وقتی هم که یه چیز خنده دار پیش میاد تا چن روز باهاش خوشم...نمونش همین امروز سر کلاس صنعتی ۲!

آخرای کلاس بود و مخ هممون از بیخ(!!!) هنگ کرده بود...استاده داشت از انحرافات میگفت...اومد پای تخته که توضیح بده، گفت: "انحراف ویژه ---آروق------انحراف ویژه متشکل از.....

اول فکر کردم من اشتباه شنیدم، اما وقتی دیدم بقل دستی هام و پشت سری هامم همه شدن رنگ آلبالو متوجه شدم که نه...دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و نخندم. اما از ترس اینکه نکنه یهو استاده سگ بشه و حذفم کنه خندم و هرطوری بود کنترل کردم...اما خدایی خیلی کرکر خنده بود

صبحم که سر کلاس کاربرد استاد کامپیوترمون داشت با مخ میخورد زمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط papary  | 

این روزا واقعا درگیرم برای پروژه...فصل اولش رو دیروز نشون دادم به استاد و مورد پسند واقع شد خداروشکر.

از طرفی هم دلم می خواد که یه موج خوبی بیاد تو زندگیم...درسته که همش به درس و پروژه سرگرمم اما یه جورایی یکنواختیه همش. راکده فقط. راکد مونده رو درس و پروژه

گاهی یاد پاییز پارسال میافتم و پشتم واقعا میلرزه. خداروشکر میکنم که امسال اونطوری نیست اصلا

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط papary  | 

گروه رشته ما تو دانشگاه واقعا تکه...تک از این لحاظ که هر موقع یه سوالی داریم ازشون یا نیستن که جواب بدن، یا نمیدونن، یا اونموقع سرشون شلوعه و اصلا نمی تونن به این سوالای بیخودی جواب بدن، یا میگن برین از فلان گروه بپرسین یا در بهترین حالت پاس میدن به مدیر گروه محترم که هیچ وقتم نیست، یا کلا میپیچوننت...اما این وسط از همه بهتر(!!!!) اعلامیه هایی هست که روی برد میزنن.

اطلاعیه

تاریخی که زده بودن به روزش نمیخورد...۲۵ مهر پنج شنبه بود، و سه شنبه ۲۳ ام...یه گردان آدم -که ماها باشیم- چهار روز معطل مونده بودیم تا یه نفر از کارمندای گروه  -اگر سر حوصله باشه- جواب بده که بالاخره باید سه شنبه ۲۳ مهر بریم یا پنج شنبه ۲۵ ام؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط papary  | 

دیروز موقعی رفتم دانشگاه که ماه تو آسمون بود، موقعی هم برگشتم که بازم ماه تو آسمون بود...۵:۳۰ صبح رفتم، ۸ شب اومدم خونه...قدرت خدا همشم سر کلاس بودم.

خونه که اومدم هم از گشنگی و هم از سر درد رو به موت بودم واقعا...شامم رو خوردم و مثلا رفتم یه چرتی بزنم تا پاشم کارمو بکنم...موبایلمم کوک کردم که ۱۰ زنگ بزنه تا پاشم...نشون به اون نشونی که ۹ صبح از خواب پاشدم...جالب اینه که فکر کردم کلاس دارم و مثه جت از جام پریدم تو توالت

بالاخره اینا هم قسمتی از مصائب یه بچه خر خونه دیگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط papary  | 

شنبه شب با یکی از دوستام داشتیم از دانشگاه با مترو می اومدیم خونه...چند ماه از من کوچیکتره. من امردادم، اون اسفند...همینطور که جفتمون داشتیم از خستگی میمردیم و دلمون می خواست بجای مترو تو رختخواب بودیم، یهو برگشت گفت: "خداروشکر تو زندگیم همه چیز دارم. سلامتی. خونواده خوب. پدر و مادری که همش هوامو دارن. درسمم که خوبه. اما دلم می خواد که شوهر کنم"...برای چند دقیقه واقعا اینطوری شده بودم...یه ذره اول جا خوردم و فکر کردم داره سر کارم میذاره. جدا خواب از سرم پرید...اما یه ذره که بهش نگاه کردم دیدم نه بابا! این بیچاره هم آره ه ه...همینطور که زل زده بودم بهش گفتم: "خب میدونی چیه؟! منم همینطور. اما کو اون پسری که ایده آلمون باشه؟!"

خلاصه که تا خونه هم تو حسرت رختخوابمون بودیم، هم آه ه ه ه ه میکشیدیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط papary  | 

فرم کاردانی به کارشناسی رو پر کردم...امسال اگرم قبول بشم فکر نکنم بتونم برم مگر اینکه بشه یه ترم رو رزرو کنم...اگر فقط پارسال پام نمیشکست و میتونستم تابستون ترم بگیرم، الان ترم ۴ بودم و از بهمن کارشناسی رو شروع میکردم. اما حیف که همه اینا تو یه "آه ه ه" طولانی خلاصه میشه...نمیشه که تو کار خدا دخالت کنم آخه!! خودش مثه همیشه هوامو داره

حالا اشکال نداره. امسال و آزمایشی کنکور میدم ببینم چطوریه سوالا و یه ذره ترسم بریزه...مثه سگ از کنکور وحشت دارم...کاش خدا کمک کنه بشه یه ترم رو رزرو کنم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط papary  | 

- دیروز سر کلاس صنعتی ۲ نفسم بند اومده بود و جدا نیاز به تنفس مصنوعی داشتم...استاده دیروز اومده سر کلاس به بچه هایی که ترم پیش باهاش کلاس داشتن و افتادن برگشته میگه: "آدم مگه چند بار از یه سوراخ گزیده میشه؟"...خودش که اینو میگه دیگه فکرشو بکن چیه...از اون استاداییه که فقط آدم و ضایع میکنه.

دنبال یه مثال میگشت که نمیتونست پیدا کنه. مثالرو پیدا کردم اما از ترسم که مبادا الان یه چیزی بهم بگه و ضایم کنه،بعد از اینکه صد دفعه تو دلم گفتم  "گلاب به روتون، روم به دیوار،روم سیاه،استاد این بنده حقیر خاک تو سر رو ببخشید که در محضر شما داره درشتی میکنه و مثال میزنه..." با صدای آروم جواب دادم...از ترسم تته پته افتاده بودم...اعتماد بنفسم زیر صفرم اونورتر بود...خداروشکر ضایم نکرد...به قول بچه هایی که ترمای پیش باهاش کلاس داشتن، خودم و تو دلش جا کردم همین جلسه اولی

- استاد اندیشه اومده سر کلاس فورا پسرار و نشوند ته کلاس و دخترا رو جلو...دیروزم لاک صورتی زده بودم. طبق معمولم که نشسته بودم جلوی جا استادی...۲ ساعت کلاس همش توهم اینو داشتم که الان میگه شما که باعث فساد و گمراهی دانشجو ها میشی و کلا مفسد فی الارضی از کلاس برو بیرون . اما خدارو شکر بخیر گذشت...دیگه می خواستم انگشتامو بکنم تو دهنم که معلوم نباشن...اصول و فروع دین رو  ازم پرسید، از اونجایی که در حد خفقان بچه مسلمونم -با اون لاکام- همه رو چرت و پرت جواب دادم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط papary  | 

- از شنبه کلاسا شروع شده...هر چی چهارشنبه ضایع شدیم و پاشدیم رفتیم و خبری نبود، شنبه و یکشنبه تلافیش حسابی دراومد...هر استادیم که میاد هنوز نفسش تازه نشده، کلی درس داد.

- از جمعه مامانم مریض شد و یهو تب کرد... اون خوب شد، از امروز صبح من مریض شدم...گلوم چرک کرده و یه خوار دارو داده بهم دکتر.

- فردا داریم میریم مشهد تااااا جمعه...آخیییش یه مسافرت بعد از کلی درس خوندن چه حالی میده

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط papary  | 

امروز من و دوستم ساعت ۷ عین این اساکیل (جمع مکسر اسکلها) پاشدیم رفتیم دانشگاه...تو اتوبوس که اصلا یه چهره آشنا پیدا نمیشد و همه بچه ها با مامان و باباهاشون اومده بودن...... دانشگاه هم که رفتیم به همین ترتیب بود...جدا شک کرده بودیم که درست رفتیم یا یه دانشگاه دیگس؟!...تازه ه ه! حراستیا هم اصلا نبودن و این از عجایب بود واقعا...گروه که رفتیم با هوارتا آدم مواجه شدیم که همه رو سر همدیگه سوار بودن...بالاخره کاشف به عمل اومد که امروز ثبت نام ترم جدید هاس و کلاس ماهایی هم که برای خودمون کلی قدیمی هستیم و حق آب و گل داریم از شنبه شروع میشه...دست از پا درازتر ۱۲ نشده برگشتیم تهران...اسکلی هم عالمی داره ها

 

پ.ن. دوستان خیلی لطف دارن به من این ۲ روزه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط papary  |